درباره این وبلاگ
خوب من فکر میکنم اول باید درباره خودم توضیح بدم. من متولد مرداد 1357 هستم. من از موقعی که یادم میاد با بدنم مشکل داشته ام و هیچ وقت از قیافه و هیکلم خوشم نیامده که هیچ بدم هم میآمده. همیشه چه موقعی که لاغر و خوشهیکل بودهام و چه زمانی که چاق بودهام همیشه خودم رو چاق و بدقواره میدیدهام. همیشه با خودم شکل یک آدم چاق رفتار کردهام و همیشه از آینه فراری بودهام. مهمانی رفتن همیشه برای من عذاب بوده و شلوار خریدن همیشه برام حکم شکنجه رو داشته. هر شش ماه یکبار به حدی از استیصال میرسیدم که به گریه میافتادم.
من دو سری اضافه وزن خیلی شدید داشتم. یکی زمان کنکورم که حدود 20 کیلو چاق شدم و بعد سال اول تا دوم دانشگاه لاغر شدم و یه سری هم بعد از این که آمدم آمریکا. اون چاقی دوران کنکور رو راستش نمیدونم چه جوری لاغر شدم. فکر میکنم یه ترکیبی بود از غذاهای بدمزه خوابگاه و متابولیسم 18 سالگی و نخوردن شکلات و شیرینی. من ماه آگوست سال 2001 آمدم آمریکا. سیستم غذایی آمریکا خیلی بده. زندگی پر از فست فود و غذاهای چرب و شور و بیخاصیته و منم دانشجو بودم. در نتیجه شروع کردم ارزونترین غذاها رو خوردن که میشه پیتزا و ساندویچ و اینا. در عرض یک سال دوباره 20 کیلو چاق شدم و ایندفعه این 20 کیلو باهام موند. علت اصلی اینکه باهام موند این بود که دیگه روی پای خودم بودم و تنها بودم و در نتیجه تمام عادتهای بد غذائیم دائما توی زندگیم نمود داشت. مثلا من اصلا میوه و سبزیجات نمیخوردم. اصلا یاد خوردنشون هم نمیافتادم. آشپزی برام عذاب الیم بود. دائم بیرون غذا میخوردم. و تمام غذاهای مورد علاقه ام غذاهای چرب و شور بود. در نتیجه سرعت اضافه وزنم به حدی رسیده بود که واقعا هر چند ماه یکبار لباسهام تنگم میشد و باید میرفتم لباس جدید میخریدم.
این جمله رو آدمهایی که با وزنشون مشکل دارند زیاد میگن: " لاغر نشدم، اما حداقل چاق هم نشدم!". آدمی که با وزنش مشکل نداره ارزش این جمله رو نمیفهمه. اما من متوجه میشم. برای من خیلی خیلی وقت و خیلی تغییرات بنیادی لازم بود که بتونم فقط این چاق شدن رو متوقف کنم. و دو سال تموم طول کشید...سعی کردم توی خونه بیشتر غذا بپزم، یاد بگیرم میوه بخورم، لبنیات بیشتر بخورم، شکلات و شیرینی خوردنم رو کمتر کنم و کلا عادتهای غذائیم رو تغییر بدم. تغییراتی که شاید به چشم کسی نمیامد اما هرکدومش برای من کلی کار بود و کلی انرِژی برده. وزنم کم نشد اما چاق هم دیگه نمیشدم.
اگر یکی از من بپرسه که مهمترین قدم برای لاغر شدن و ایجاد تغییر و دوست داشتن بدن چیه میگم اینکه بپذیرید که چاقید. همین! پذیرفتنی که با فروتنی باشه...یه جایی ته دل آدمه که اونجا اگر قبول کنه که مشکلی هست میره و حلش میکنه. و خیلی جالبه که وقتی این پذیرش واقعی صورت میگیره دیگه نه سرکوفتی هست و نه تحقیری. اگر اینا رو دارین یعنی اون پذیرش صورت نگرفته. هنوز دارین روتون رو از خود واقعیتون برمیگردونید...برای من این پذیرش یه شبی که یکی از عکسهام رو دیدم صورت گرفت. باورم نمیشد این منم! اون شب تا صبح گریه کردم و بعد قبول کردم که باید کار بکنم. و رفتم دنبالش.
این وبلاگ قرار بود داستان این تلاش من باشه. داستان این آدم نویی که دارم میشم. داستان روز به روز اناری که داره تلاش میکنه که روش زندگیش رو سالم کنه، بدنش رو سالم نگه داره، با شرایطش کنار بیاد و از اونچه که اسمش "زندگی" هست لذت ببره. اما از اونجایی که من خیلی آدم خوش شانسی هستم یک ماه بعد از شروع این وبلاگ خواننده ها هم به من پیوستند و گروهی رو تشکیل دادیم که اسمش "سهشنبه طلایی" شد. راجع به این گروه توی بخش "
درباره این گروه" بیشتر نوشته ام. اینجا فقط دلم میخواد ازشون، ازتون، تشکر کنم به خاطر اینکه همراه من هستید. این مسیر برای من آسون نبوده و حضور اعضای گروه برای من بیشتر از اونی که در کلام بگنجه موثر بوده. این وبلاگ داستان ورزشکار شدن اناره و همه اونایی که توی یه تیم با انار دارند ورزشکار میشوند. تیم "سه شنبه طلایی".