« تلاش انار بین میتینگ 7 و 8 - میتینگ 7 | صفحه اول
من دیدم الان اووووه یک ماه بیشتره اینجا هیچی ننوشتم. گفتم لااقل بیام پست جدید بذارم اگر کسی باز میکنه با سرعت پائین یک میلیون سال طول نکشه.
من خوبم. علت اینکه اینجا نمینویسم اینه که وقت ندارم. یعنی یا وقت دارم راجع به لایف استایل صحیح حرف بزنم یا اجراش کنم. شبی یک ساعت حدودا دارم که ترجیح میدم برم ورزش تا وبلاگ درباره ورزش بنویسم. امیدوار بودم که چون اون کنار سمت چپ برنامه ورزشم مرتب آپدیت میشه یه جورایی معلوم باشه که ننوشتنم به معنی ول کردن نیست.
این ماه ژانویه مخصوصا حسابی گذاشتهام پشت ورزش و خوراکم رو هم نسبتا مواظبم. کالری گاهی میشمرم و گاهی نمیشمرم اما خیلی وقت براش نگذاشتم. اما غذام رو مواظبم و الکی خوری نمیکنم. وزنم که رسیده بود به بالای 138 الان 134 و خوردهایه. خودم از خودم راضیم. سطح انرژیم خوبه و استرسم هم به مدد کرامات ورزش داره مدیریت میشه وگرنه با این برنامه عروسی دو ماه دیگه و مسائل ایران و کلی کلی کار که سر کار هست خل شده بودم حتما. خدا پدر دویدن را بیامرزه.
من سعی میکنم هر از گاهی بیام از خودم خبر بدم. اون وبلاگم هم گاهی مینویسم اما ربطی به لایف استایل نداره اون الزاما.
خوندم فندق عزیز ستاره 100 پوندی گرفته...تبریک! واقعا تبریک! ماشالله. کولاک کردی. مبارکت باشه.
رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود
سالومه هشت کیلو کم شده. مبارکه.
یک دوست عزیز رفته روی ترازو و با ده کیلو وزن اضافه شده روبرو شده...اون هم مبارکه. آدم تا وقتی وضعیت موچود رو به رسمیت نشناسه نمیتونه اقدام به تغییرش کنه.











Comments
اول اول..من این صفحه باز بود نخونده بودم فکر نمی کردم بعد این همه باز اول شم.خواستم منم رسما اعلام کنم که 60 کیلو شدم:)
من در جریان ورزشت هستم آفرین.شاخ غول می شکونی واققعا........
فندق تبریک بسیار وهمین طور سالومه.خووووووووووووووش به حالتون.......
یه دوست جان چه کنیم یعنی؟
آزی | January 28, 2010 3:00 AM
انار جونم آفین 134 عالیه!! خیلی خوشحالم..عوس جیگ و ملوسی می شی:**
سالومه | January 28, 2010 9:13 AM
انار جان خيلي عاليه ...
من از اين حرفت خيلي خوشم اومد "شبی یک ساعت حدودا دارم که ترجیح میدم برم ورزش تا وبلاگ درباره ورزش بنویسم" منم دلم ميخواد جاي نشستن روي اين صندلي برم ورزش كنم به نظرم خيلي خوبه
فندق جونم بازم از همينجا بهت تبريك ميگم ... تو اسطوره اي دختر !
سوگند | February 1, 2010 2:18 AM
يه دوست جان ارادتمند خودت و 10 كيلو اضافه وزنتم به شدددددددددت
فقط موندم چرا تا الان صداشو درنياوردي؟
سوگند | February 1, 2010 2:24 AM
آخیش... بلاخره درست شد...
انار جان کاهش وزنت رو تبریک می گم اما چیزی که از همه بیشتر شارژم می کنه این ورزشهاته ... عالیه....
آرام ( دنیای آرام) | February 1, 2010 2:32 AM
انار جان خوشحالم که بازم اومدی
با این جملت خیلی موافقم: صد البته که خدا پدر دویدن را بیامرزه.
پروا | February 1, 2010 3:13 AM
خدا رو شكر كه اوضاع مرتبه
زي زي | February 1, 2010 3:33 AM
انار جون من یک ماهی هستش که به اون آدرس ایمیلی که داده بودی ایمیل زدم واسه اینکه منو دوباره عضو کنین! اما هنوز خبری نشده
می خواستم ببینم هنوز همونجوریه که قبلا بود و باید عضو می شدیم یا نه؟
اگه هست لطفا منو دوباره عضو کنین ببینم این دفعه چی کار می کنم
قول میدم این دفه یه عالمه ستاره بگیرم!
موفق باشی عزیزم
zahra | February 1, 2010 8:42 AM
الهی خیر از جوونی ات ببینی انار..کم کم داشتیم غمباد میگرفتیم خواهر!
سوگند جینگولی!
اول که کار خیرهاتون مبارک یعنی همون که از این دهه میرید تو دهه پایینی ..بعدش هم جسارته بی ادبی نباشه ولی این گندی که من زدم هم صدا داشت هم چیزای دیگه روم به تیفال! شما یحتمل سرتون گرم بوده متوجه نشدید..
آزی جان..
من به شما صدبار گفتم پول توجیبی هات را بنداز تو قلک برای روز مبادا..حرف گوش ندادی هی رفتی چیتوز موتوری خریدی و خنزر پنزر..والا الان باید یه پول قلمبه ای تو جیبت باشه برای باشگاه..
البته که راههای دیگه هم هست ..من فعلن یه راه بیشتر برای خودم سراغ ندارم ..و بهش چسبیدم ..اگه دوست داشتی میتونی امتحان کنی ..
بعد دیگه احوال انارستانی ها ی محترم چطوره ..این روزها همه میپرسن خوشه چندی؟!!
یه دوست | February 1, 2010 4:18 PM
یه دوست جان من همش این چند روز نگرانت بودم می گفتم این رفیق ما شبا کجا سر می کنه تو این بی خونه مونی. مراقب خودت باش. کاش یه جوری میشه اگه دوباره برقا رفت پیدات کنم
golbahar | February 1, 2010 6:47 PM
مرسی انار جان :))
شب تاب جان، آزی و سوگند جونم از شما هم ممنونم
فندق | February 1, 2010 10:14 PM
يه دوست جان ! منم از بي خونگي ه شما يه نمه بيشتر استرس داشتم ها .. جون اين تپلي هاي ما يه وب بزن .. حالا شايد يه وقت لازمت شد بخدا
زي زي | February 1, 2010 11:54 PM
یه دوست جان صبحم با عکسهای زیبای شما شروع شد... واقعا ممنونم ازتون... خیلی دوست دارم یکروز اینجا رو از نردیک ببینم ... این عکس بهترین هدیه در این روزها از دنیای مجازی ام بود...
فندوق جان خیلی ازت ممنونم عزیزم....
آرام ( دنیای آرام) | February 2, 2010 12:39 AM
بابا خوشه چندین که می تونین تو کوه وکمر وخاک بدویید نه روی چاله چوله آسفالت وتردمیل؟تازه خورشید بالا سرتونه وآسمونتونم آبیه ونه غبار آلود وگرفته؟
امسال عوض هرچی من گوشواره خریدم.الانم که شلوارم بهم تنگ شده هیچی ندارم برای همینم جایی نمی رم دی:
فعلا کالری شماری روش آبا واجدادیمون رو در پی گرفتم.از ترسم یواشکی جدول پر می کنم .حالا اگه روسفید شدم یهو آپلود می کنم.
آزی | February 2, 2010 3:46 AM
بعله گل بهار جان..
شب زمستونی..کنار خیابون ..با یه پتو نازک...آخ آخ.. این چند شب خیلی سخت گذشت!!
زی زی جان..
مخلصم و در ضمن هیچم شدن شما را در مسابقات بدمینتون تبریک میگم..مهم نیت ورزشی بوده که الحمدالله شما کم نگذاشتی..
آرام جان...
اینجاها را هم میبینی..برو فعلن از ولایت سرسبزت لذت ببر..فردا پس فردا گل پامچال هم درمیاد..به به
آزی خانوم..
همون روش اجدادت را فعلن بچسب بلکه شلوارت اندازه بشه ولی اندام ورزشکاری یه چیز دیگه هست که در سایه ورجه وورجه کردن و پرورش عضلات حاصل میشود و بس.
ایضا آسمان صاف..نون محلی..تخم مرغ خونگی..به دور از هیاهوی شهر..خاک و خول و بوی علف و پشکل..شاید خیلی رویایی باشه ولی بیشتر ماها اونو برای یه عمر زندگی نمی پسندیم..درست میگم؟
دیگه اینکه من باز میدوم و میدوم
شما چی؟!
یه دوست | February 2, 2010 2:04 PM
ورزشگاه تا اطلاع ثانوي يعني دم عيد تعطيل مي باشد پس زي زي فقط يه نمه رژيم مي گيره ... همين و بس
دوست جان من چرا هيچ وقت به دويدن نمي انديشم ؟
زي زي | February 3, 2010 1:50 AM
من ديشب يه صحنه ي بد ديدم ...
توي حموم يه شيكم ديدم كه باز ور اومده و داره خط خطهاي سفيد مال دو سال پيشش ميزنه بيرون
زودي دوش گرفتم اومدم بيرون
من باز جو رجيمممممممممممم گرفتتم
زي زي جووووووو زده ي چاقال
زي زي | February 3, 2010 5:39 AM
بهترين خبري كه اين روزا ميتونستم بشنوم خبري بود كه فندق تو كامنتاي پست قبل داد. باورم نميشد اصلا. فوقالعاده بود. يعني اصلا نميتونم تصور كنم يه همچين ارادهاي رو .....
فندق عزيز مباركت باشه.
خدمت زي زي و يه دوست عزيز و سوگند جان و بقيه بر و بچس هم سلام عرض ميشود
سلام | February 4, 2010 3:56 AM
كامنت قبليه مال من بود. مي خواستم بگم سلام ولي نمي خواستم اسمم بشه سلام
حوا | February 4, 2010 3:57 AM
آقا..
یک بارون هایی داره میاد که نگید..الهی شکر این ابرهای بارور بالا سر ایران پیدا شدن..
با این حساب فردا کوه موه خبری نیست
بعد اینکه علیک سلام حوا جان و کلهم اجمعین ببیندگان و خوانندگان و..
دیگه اگه میبینید بنده شنگولم دلیلش اینه که دو روز گذشته خوب دویدم و ریه هام پر اکسیژنه و مغزم علی الحساب خوب کار میکنه!
زی زی جان ..
شما گمونم تا شنبه اینجا نیستی ولیکن میخواستم بهت پیشنهاد بدم تا شب عید از حموم رفتن اکیدا خودداری کنی تا چشمت به اون خط و خولها نیفته!..و دیگه چه فرصتی بهتر از این که باشگاه تعطیله میتونی "دویدن" را اندیشه کنی و هم عمل کنی تا ببینی چه جوریهاس....
ایضا یه نصیحت قدیمی میگه که برای کوچک کردن شکم باید همه جای بدنت لاغر بشه یعنی اساسا فکر دراز نشست و این دم و دستگاه ها را به سرت راه نده ..اینا بیشتر ماهیچه را سفت میکنن
اینم دیروز یاد گرفتم که اگه درکنار ورزش، چربی غذا را کم نکنیم هیچ نتیجه ای نمیگیریم و عملا چربی شکمی را محکم تر میکنیم..هان اینا را گفتم زی زی جان چون دیدم خاطر ته دیگ را خیلی میخوای!!
دیگه اینکه سرعت اینترنت این روزها خیلی کم شده ..خارج نشینان باید جور ما رابکشن..
روزگارتون خوش باد
یه دوست | February 4, 2010 11:08 AM
سلام خانم دکتر
من یه موسسه فرهنگی ورزشی در تهران تاسیس کردم تا در خدمت هموطنان عزیز باشم.
طراحی لوگوی موسسه رو به مسابقه گذاشتم.لطفا هر چور که میتونین به دوستای هنرمندتون اطلاع بدین تابتونیم یه لوگوی خوبو انتخاب کنیم. .ممنونم
نام موسسه:موسسه فرهنگی ورزشی اوج سلامت
اوج سلامت | February 4, 2010 2:14 PM
مرسی مرسی حوا جان :)
خودمم باورم نمیشه راستش ؛)
فندق | February 4, 2010 10:29 PM
يه دوست جان
خب من الان سرعت اينترتن خوبه ، بيام بنويسم خارجي حساب ميشم ؟؟؟
من يه كم از حال و احوال خودم بگم ؛ من خيلي خوبم . شايد اين اولين بارهكه تو انارستان غر نمينم و مگم كه خوبم . دهه عوض كردم و با 90 خداحافظي كردم . سالهاست تو دهه 80 نبودم و يه جورايي دوستش دارم (هرچند دهه من نيست) بعدشم انگار زودتر از دهه 90 مياد پايين.هيچ كار خاصي هم نميكنم ، فقط ميرم پياده روي و كم ميخورم ، لب به روغن هم نميزنم . همين ! بعد ديگه چي ؟ آهان يه كتاب روانشناسي چاقي هم گرفتم كه همش دارم ميخونمش ، كارهايي كه تو كتابه گفته نميكنم اما همين كه ميخونم يه حس خوبي بهم دست ميده .
اسم كتاب "بدون اضافه وزن" هستش ، نوشته كارن دارلينگ و ترجمه گيتي خوشدل .
ديگه فكر جاشدن تو اون شلوار جين رو نميكنم ، بدبخت كم كم داره پوسيده ميشه اما هنوز ماركش بهشه ...
سوگند | February 5, 2010 1:08 AM
سلام انار جان
هروقت ورزش می کنی و حواست به غذاخوردنت هست قسمتهای دیگه زندگی هم مرتبتر پیش می ری!انگار ورزش و که ول می کنیم کنترل همه چی ول می شه!
آزی امروز پیشنهاد کرد با دوستش بریم پارک پردیسان برای پیاده روی البته نه فقط امروز برنامه مرتب سعی می کنم عملی بشه
میس ری | February 5, 2010 1:50 AM
محققان آمريكايي مي گويند دويدن به بهبود توانايي مغز كمك مي كند.آنها مي گويند دو برابر شدن تعداد سلول هاي منطقه هيپوكامپ مغز در موش هاي دونده علت احتمالي بهبود حافظه آنهاست.
سلامت نوشت؛ به گزارش برخي محققان، دويدن به بهبود عملكرد ذهني و حافظه موشهاي آزمايشگاهي كمك كرده است. بر اين اساس، سلولهاي عصبي بخش مربوط به حافظه در مغز موشهايي كه تحرك بدني داشتند، بيشتر از موشهاي گروه شاهد بود. پيشتر نيز بعضي از محققان از نتيجه مشابهي خبر داده بودند.
تحقيق جديد به وسيله محققان دانشگاه كمبريج و موسسه ملي كهنسالي در بالتيمور انجام شده است.
اين محققان ميگويند دو برابر شدن تعداد سلولهاي منطقه هيپوكامپ مغز در موشهاي دونده علت احتمالي بهبود حافظه آنهاست.
هيپوكامپ نقش مهمي در يادگيري و حافظه دارد. در اين مطالعه، محققان به دو گروه از موشهاي آزمايشگاهي آموزش دادند تا با ضربه زدن به جعبهاي بر روي يك مانيتور، مقدار مواد خوراكي جايزه بگيرند.
براي آزمايش حافظه موشها، تصوير دو جعبه بر روي مانيتور ظاهر ميشد كه تنها ضربه به يكي از آنها جايزه داشت. مكان اين جعبهها بر روي صفحه تصوير دائم تغيير ميكرد.
محققان دريافتند عملكرد مغزي موشهايي كه روزانه به طور متوسط بيست كيلومتر دويده اند بهتر از گروه شاهد كه تحرك خاصي نداشت، بوده است. آنها مي گويند دويدن مي تواند اثر مشابهي در انسان داشته باشد و در پي بررسي آن هستند.
تيموتي بوزي، سرپرست گروه محققان ميگويد توانايي افتراق بالا ميان حوادث مشابه در ثبت شده در حافظه به معني برخورداري از حافظه قوي است.
به گفته او مورد مشابه انساني با توانايي تشخيص جعبه درست به وسيله موشهاي آزمايشگاهي، يادآوري محل توقف خودروي شخصي در يك توقفگاه در دو روز مختلف در هفته گذشته است.
حوا | February 5, 2010 8:37 AM
سلام به همه دوستان....
یه دوست جان اتفاقا امروز قرار بود من هم تو کوه از تنهایی در بیام و چند تا از دوستان همراهیم کنن که با بارشهای شدید روبرو شدیم و نشد که بریم.....
2-3 روزه نرفتم بدوم همچین احساس بدی دارم... از فردا دوباره میرم...
سرعت اینترنت هم روز بروز داره کمتر میشه.... این هفته جدول نمی ذارم تا بعد از تعطیلات میام همه رو یکجا وارد می کنم....
حوا جان کلی از مطلبت استفاده کردیم... مممنونم....
آرام ( دنیای آرام) | February 5, 2010 9:21 AM
حوا مطلبت جالب بود.
آزی | February 5, 2010 9:55 AM
به به ...به به ...
میبینم دارید یه تکان تکانی به خودتون میدین..آفرین.
آرام جان..
دیشب اینجا تشه برق بود( همون رعد و برق!)..طوفان و باد و باران ولی صبح هوا صاف و آفتاب سوزان..
فردا رو حتما جورش کن که بری وبه امید خدا سرزنده و شاد برگردی..
سوگند جان..
بعله شما الان خارجکی به حساب میاین!..بعد من این ور و انور شنیدم که پیاده رویهای طولانی میری و خیلی رفیق پایه ای هستی..خیلی خیلی صد آفرین حتی بیشتر از دهه عوض کردنت و پیاده روی ات مستدام باد..این کتابو من اسمش زیاد شنیدم ولی نخوندم باید بذارم تو لیست ..ببینم چی میگه..
اما بشنوید از دو خواهرانارستان آزی ورزشکار و ری هنرمند ...
که به اتفاق دوستان قراره برن پارک برای امر خیر واکینگ ...مرحبا...
انار بانو هم که از سوم فوریه دیگه خبری ازش نداریم..
حوا جان..مطلب خوبی بود بازم از این چیزها پیدا کن برامون..
بقیه بچه ها را فعلن خبر ندارم برم یه گشتی در توابع انارستان بزنم...
اما..یه دوست هم امروز در خانه نماند و به کوه و بیابان زد البته نه با پا بلکه با یک فروند جیپ.چون شل و گل بود همه جا..جاتون خالی رفتیم به یه تنگه ای در کوه به نام "گولی موسیری"..موسیر یه سبزی معطر کوهی است که بعد از عید در میاد و تو ارتفاعات سبز میشه ..
البته بگم براتون که تو این منطقه خرس هم دیده شده!..و جالبتر از طبیعت قشنگش شما میتونید رد پایی از زندگی گذشتگان( شاید با قدمت 2-3 هزار ساله) اونجاپیدا کنید مثل سفالهای نقش و نگار دار..کوره های ذوب آهن و ...
یه روز باید عکساشو براتون بذارم..
خوب دیگه مارفتیم این شما و این انارستان..
یه دوست | February 5, 2010 10:35 AM
یعنی این چیزای قشنگ که میگید ریخته همین جور در دشت ودمن؟منظورم همین سفالها وکوزه وایناست؟لطفا عکس رو بذارید جالب شد
آزی | February 5, 2010 2:39 PM
با آزي موافقم. يه دوست جان عكسشو بذار
حوا | February 5, 2010 2:49 PM
یه دوست جان خیلی مشتاق دیدن این عکسها هستم... واقعا باید جای دیدنی باشه....
امروز با وجود بارش برف یه دست بادگیر روی گرمکن ورزشیم پوشیدم ورفتم پیاده روی همراه با دویدن... چه کیفی میداد خوردن ضربه های نرم برف به صورتم......
خلاصه الان حاضر آمادهایم برای شروع یه هفته عالی....
قصد دارم 14 روز پیاپی این ورزش صبحگاهی رو ادامه بدم.... مگه اینکه سیل بیاد و نشه رفت...
آرام ( دنیای آرام) | February 6, 2010 1:02 AM
بچه ها اينم بخونيد جالب بود
http://www.physorg.com/news184571473.html
حوا | February 6, 2010 10:07 AM
آرام جون..
تو برف دویدن انگیزه خیلی زیاد میخواد که من یکی که ندارم..مصمم بودن..پشتکارت و هدف چینی ات خیلی خوبه ..اینها باعث پیشرفت میشن و میدونم که یاد گرفتی به موقع انعطاف هم داشته باشی و به خودت فشار نیاری..
هدف گذاری برای من گاهی سودمند بوده و گاهی به ضررم تموم شده اینه که فعلن بی برنامه خاصی جلو میرم ..ولی برای تو دست تکون میدم و برنامه ات را دنبال میکنم..
در مورد عکس های دیروزی..
باید یه کامپیوتر آباد و حسابی پیدا کنم چون اینی که باهاش کار میکنم دوربینم را نمی خونه ..علی ایحال اگه کسی به کوزه شکسته و اینا علاقه داره یه نمونه که هفته پیش پیدا کردم را برای آزی گذاشتم ...میتونید ببینید..
یه چیزم بگم بخندین..یا تعجب کنید..
تو یک ماه ونیم گذشته بنده بی اغراق 10 تا جعبه شیرینی خریدم..از این خامه نارنجکی ها گرفته تا نون شیرمال و اینا..حالا درسته که همه اش را نخوردم ولی بالاخره بد نگذروندم....
بعله ..قطعا این روش پسندیده ای نیست و باید نرم نرمک با ولع شیرینی خوردن منطقی تر کنار بیام..
ببینم چه خواهد شد..
حوا جان...من اول عکس کوهه را خوب ببینم بعدا مطلبت را میخونم ..مرسی
یه دوست | February 6, 2010 11:30 AM
پس حواستون باشه مطلقا تو زیر زمین نرین ..!
با این حساب بهتره من برم بالای شیرکوه یه خونه بسازم..شما هم دماوندی ..سبلانی ..آلپی..جایی..
اینکه ارتفاع تا چه حد میتونه در کاهش وزن موثر باشه الله اعلم..فقط من دیدم این چوپون ها خیلی تر و فرز هستن تقریبا تو کوه میدون....البته بلانسبت "بز" هم کوهنورد خوبیه و اندام زیبایی داره!
بعد من از فرصت استفاده کنم ویادی کنم از آن 8 کوهنوردی که پریروز در محور شمشک دیزین در سقوط بهمن جان سپردند..روحشان شاد
یه دوست | February 6, 2010 11:58 AM
آی ملت !
کجا رفتین همگی؟ چرا منو نبردین مهمونی؟!
راهپیمایی سکوت هم که نیست ..هنوز مونده تا 22بهمن..
منم میشینم برای خودم شعر میخونم..
شهر خالی،جاده خالی، کوچه خالی،خانه خالی
جام خالی،سفره خالی،ساغرو پیمانه خالی...
کوچ کردند دسته دسته آشنایان عندلیبان.....
البته شما برید با صدای نگاره خالوا گوش بدین!
شب خوش
یه دوست | February 7, 2010 11:20 AM
S.O.S
بچه که بودیم ! توی امامزاده ها کسایی بودن که یه تسبیح دستشون بود و به هرکی که میومد میگفتن یه صلوات بفرسته ! عقیده داشتن که شاید نفس یکی از این آدما حق باشه و حاجتشون روا بشه ! اما حقیقت این بود که وقتی این همه صدا از خدا یه چیزی رو میخوان , خدا روی همه رو زمین نمیندازه !!باید یکی از مسائل جدی بشریت و حل کنه! زی زی الان در حال حل کردن یک مساله ست! به انرژی جمعی همه شما دوستای گل نیاز داره ! حتی اندازه یه دونه صلوات با خلوص پس قرارمون ساعت ده شب به وقت هر جای دنیا که هستید امشب و فردا شب و پس فرداشب. (اگه نیاز شد ادامه می دیم)هر کی پایه هست یه خبری به وبلاگ میس ری یا نانازی بده .
زی زی مهربون همه پشتت هستیم ....
Anonymous | February 7, 2010 11:52 AM
من نگران زي زي هستم ...
حوا | February 7, 2010 1:52 PM
نانازي، ميس ري و احيانا آزي ميشه فقط بياييد و اينجا بگيد موضوع چيه؟ مساله نگران كنندهاي درباره زي زي هست يا نه؟ فقط همين. آخه اين چه كاريه؟ من جدي جدي نگران شدم. امروز اس ام اس ام رو هم جواب نداد. واي به حالت زي زي اگه فقط يه شوخي باشه. ديگه هيچ وقت جواب تلفنت رو نميدم.
حوا | February 8, 2010 12:05 PM
حوا جان شوخی نیست!
باید صبرکنی خودش بیاد توضیح بده من نمی دونم حریمش اینجا تا کجاست!؟
براش دعا کنید جدی!
Miss Rei | February 8, 2010 1:49 PM
مرسي ري كه حداقل يه توضيحي دادي. باشه حتماً
حوا | February 8, 2010 11:45 PM
خوب من اومدم بگم که از اون 14 روزی که قول داده بودم برم.... 4 روزش انجام شده....10 روز دیگه باقی هست.... امروز صبح خیلی حال رفتن نداشتم ... همچین پکر بودم اما چون به خودم قول داده بودم که این 14 روز باید پیاپی باشه بلند شدم و شال و کلاه کردم... همینکه رفتم بیرون یه 2 کیلومتری راه رفتم بهتر شدم.... امروز رو ندویدم فقط راه رفتم چون تقریبا صبحانه خورده بودم بعد رفتم ورزش یه کم سنگین هم شده بودم .... اما روز 2 و 3 عالی دویدم...
یه روز هم ایروبیک و بدنسازی داشتم که دیروز کمی وزنهام رو سنگین تر کردم تا برای موضعی بهتر کار کنم... رژیم هم کماکان عالی داره پیش می ره.... این روزها خیلی بیشتر از میوه و سبزی استفاده کردم ... خیلی کم برنج و نون استفاده می کنم.... روغن هم کم شده... حالا بماند که از قورمه سبزی چرب و چیلی دیروز ما یه کم خوردیم.... ولی با همه این وجود در کل راضی هستم از عملکردم.... همین روزها ترازو رو میارم پایین ببینم تا اینجا چطور پیش رفتم....
برای زی عزیزم هم از صمیم قلبم دعا می کنم تا مشکلش حل بشه... خودش می دونه چقدر دوسش دارم...
یه دوست جان چقدر من صدای این خانم رو دوست دارم به خصوص این ترانه شون که همیشه با شنیدنش اشک تو چشمام جمع میشه.... اما یه روزی همه چی درست میشه.... زمان می بره.... اما شدنیه... چون پی به وجودش بردیم....
آرام ( دنیای آرام) | February 9, 2010 4:35 AM
آفرین آرام.چه می کنه این آرام....امیدوارم چشام شور نباشه تو این تعطیلات خراب کنی کنی دی:
آزی | February 10, 2010 1:45 PM
احوال آزي خانم؟
حوا | February 11, 2010 12:38 AM
صبا جان نميتونم برات كامنت بذارم. وضعيت پات چطوره؟ چند روز بايد تو گچ باشه؟ آخه مگه چي كار داشتي ميكردي كه اينطوري شد؟
حوا | February 11, 2010 1:52 AM
قوربون شماحوا خانم.آقای آدم خوب هستن؟:)
آزی | February 11, 2010 3:31 AM
سلام دارن خدمتتون!
حوا | February 11, 2010 5:29 AM
unbelievable!
Here's a weight-loss idea you shouldn't try at home--or anywhere else--swallowing a bunch of parasitic worms.
http://www.npr.org/blogs/health/2010/02/hong_kong_says_skip_worm_diet_1.html?sc=fb&cc=fp
jeerjeerak | February 11, 2010 6:53 PM
جیرجیرک! خدا خفه ات نکنه! دلم بهم خورد...
من امروز بعد از یه قرن و نیم رفتم جیم. واسه ی همینم روم شد که بیام اینجا خودی نشون بدم. مردیم از برف سرما دیگه بسه زمستون...
شب تاب | February 11, 2010 8:19 PM
شب تاب کامنت گذاشتن برات خیلی سخته.حالا یکی اگه جی میل نداشته باشه چی می شه؟من که دارم البته دی:
جیرجیر دلم برات تنگ شده بود.عروس کجایی؟چند کیلویی؟ دی:
آزی | February 12, 2010 4:04 AM
man khoobam azy jan. kiloo miloo ham felan az dastoor e kar khareje...:)
jeerjeerak | February 13, 2010 12:06 PM
salam arz shod
2bare kharejaki shodam
khobid? barzesh mikonin or not
؟!!
من مچ پام ورم کرده مجددا...لذا تا اطلاع ثانوی نمیدوم..تو فکر درمان بایس باشم ..
جای حروف فارسی راهم از بر نیستم..!!
فندق جون..بی گام شمار چه میکنی؟ شاید منم مدتی بذارمش کنار...
صبا جان...ناراحت شدم امیدوارم طول مدت درمانت کوتاه باشه..
زی زی خانوم..
خلقی را متاثر کردی ...با خبرهای خوب هرچه زودتر برگردکه منتظریم
انارستانی های محترم این شما و این سنگرتان ...حفظش از اهم واجباته..!
ye doost | February 13, 2010 3:36 PM
مچ پات چرا ورم ميكنه يه دوست جان؟ آسيب ديده؟
حوا | February 14, 2010 9:31 AM
انار جان به نظر میاد اون لینک "سیمرغ" توی بلاگرول هیچ سنخیتی با فضای بقیه وبلاگهای رژیمی نداشته باشه.
anonymous | February 14, 2010 11:05 AM
حوا جان...دقیقا نمیدونم چیه ولی حدس میزنم یه پیچ خوردگی موقع دویدن باشه این تاندون..لیگامنت..چیزی باید آسیب دیده باشه ..درد و تورم و لنگیدن باهاشه..با بانداژ کشی راحت ترم ..دکتر هم نرفتم با این تفکر که خودش خوب میشه!!
ye doost | February 14, 2010 4:31 PM
یه دوست جان امیدوارم مشکل جدی ای نباشه و پاتون زودی خوب بشه
ولی حتما دکتر برین بلاخره برای دونده ای مثل شما پا خیلی مهمه
من فعلا همراه گام شمار ورزش و رژیم رو هم گذاشتم کنار!!
فندق | February 15, 2010 12:44 AM
البته شما خودتون با تجربه ترين در اين موارد يه دوست جان ولي به نظر منم بد نيست اگه دكتر هم برين.
حوا | February 15, 2010 1:44 AM
دکتر برو دکتر:))))))))))
آزی | February 15, 2010 2:47 AM
یه دوست جان زودتر پیگیرش بشین تا مشکل جدی نشده.... امیدوارم به زودی بهتر بشه و ما از دویدنهاتون کلی شارز بشیم.....
اما آزی جان نه عزیزم شما چشم نزدی ... یه دورزش که بارون شدید می اومد و نرفتم بعدش چنان تنبلی شدم که اونسرش ناپیدا... یعنی اگه الان فندوق جان نمی اومد نمی گفت همه رو تعطیل کرده ها.... من همچنان در سکوت این تنبلی رو ادامه میداد تا بلاخره یکروزی از دست خودم خسته می شدم و می اومدم نقمیزدم..... ولی جدای از این حرفها به نظرم یه کم استراحت در کنار اعضای خانوده بد هم نبود.... حالا دوباره از فردا استارتش رو می زنم....
آرام ( دنیای آرام ) | February 15, 2010 4:17 AM
http://health.yahoo.com/featured/81/6-easy-slim-down-strategies/
Anonymous | February 15, 2010 5:10 AM
يه دوست جان خب چرا اينقدرلج ميكني ؟ برو دكتر ديگه خواهر جان . حتماً بايد دم عيدي كار دست خودت بدي ؟؟؟ (خب من يه هوا جوگير شدم!!!)
آقا من يه بار ديگه عامل چاقي در ايران رو ريشه يابي كردم ؛ تعطيلات ! فقط و فقط تعطيلات ...
يعني مگه آدم كار ديگه اي هم داره جز خوردن ؟ البته يه چيزي هم بگما اين جريان همه جايي بود يعني اين چند روز هر رستوراني پا ميذاشتين قلقله بود !
سوگند | February 15, 2010 9:08 AM
من يه لحظه هنگ كردم قلقله درسته يا غلغله يا قلغله يا غلقله ؟؟؟؟؟؟؟؟
خب معلومه وقتي آدم چهار روز فقط بخوره ديگه خون به مغزش نميرسه ديگه ...
سوگند | February 15, 2010 9:10 AM
Anonymous جان
ما اين 6 تا استراتژي رو حفظيم ، شما بيا بگو چه كنيم كه كابردي بشه؟
سوگند | February 15, 2010 9:10 AM
دقیقا!
این تعطیلات اصلا همه زندگی آدمو مختل میکنه!
فندق | February 15, 2010 9:32 AM
آرام جان همه مون مثل همیم ؛) اشکال نداره حالا همگی دوباره شروع میکنیم
فندق | February 15, 2010 9:40 AM
بدمنمنم هيچ رقمه با اسم تعطيلات كنار نمياد. حالا تعطيلات رسمي به كنار، من وقتي از سركار تعطيل ميشم يا وقتي از دانشگاه تعطيل ميشم و ميام خونه حمله ميكنم به خوراكيها. نميدونم چرا مغز من استراحت رو با تغذيه اشتباه ميگيره، انگار اون قسمت تو مغز كه بايد براي اين دو تا برنامهريزي كنه يكيه، يعني استراحت رو فقط با خوراكي ميخواد.
حوا | February 15, 2010 9:41 AM
بدن منم ...
حوا | February 15, 2010 9:41 AM
برای منم تو خونه بودن یعنی خوردن! ولی بیرون عالی رعایت میکنم
فندق | February 15, 2010 10:37 AM
منم مثل فندقم.بیرون خیلی کم می خوارم دلم هله هوله نمی خواددهنم زیاد باز نمی شه یا اگه بشه سریع بسته می شه ولی امان از خونه موندن.بعد تعطیلات که عامل چاقیه یه طرف باز خودش به چند دسته تقسیم می شه نوع بدش تعطیلات غذاداریه یعنی همون عذاداری.یعنی زندگی که تعطیل غذای نذری همه جا تعطیل فقط رستوران باز.فضا غم......مود افسردگی دلتنگی.شهر خالی کدر غبار آلود.اضافه وزن کمترین عارضه شه باز خدارو شکر کنید دی:
چقدر غر زدیم.پس اون جور ادمها کیه ن که اول که تقویم سال نو در میاد می رن تعطیلی هاشو می شمرن؟ دی: یا وقت انتخاب واحد فقط حساب کتاب می کنن که 2روز تعطیل باشن؟یا وقتی می رن سر کار همش می گن حالا همه رو ول کن پنجشنبه کامل تعطیله:))))
ازین جور افراد می شناسه کسی؟
آزی | February 15, 2010 1:19 PM
حالا تازه یه چیز بگم که دیگه جگرتون بسوزه.از همه بدتر تعطیلات این می شه که همه اعضای خانواده در کنار هم هستند بعد اگه احیانا تو این روزای بی کسی یکی پیدا شه به مناسبت ولنتاین یه شاخه گل بهت بده مجبوری اون گل طفلک رو بری زیر ماشین ری بذاری تو شب وسرما تا در شروع روز کاری وزندگی بتونی بیاری یه کم ذوق کنی:(
آهیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
آزی | February 15, 2010 1:23 PM
حالا چند تا گربه ممکنه شب بره زیر ماشین قایم بشه و خودشو بماله به گله وچند تا ماشین بیان دود بدن یه طرف............
آزی | February 15, 2010 1:26 PM
آخ آزی گفتی یعنی من خودمو این چند روز با آش و شله زرد و قیمه خفه کردم!
اصلا این تعطیلات خیلی بد بود اون از اولش که 22 بهمن بود! اونم از ولنتاین بی موقع این وسط! اینم از آخرش که من همه کارام مونده!
فندق | February 15, 2010 2:27 PM
حالا آزی جان تو خوبه یه گلی هدیه گرفتی که بخوای زیر ماشین قایم کنی ؛) من که امسال یه تبریک خشک و خالی هم نداشتم!
فندق | February 15, 2010 2:43 PM
سلام دوستای گلم، این یه ماهی که تو ایران بودم تا دلم خواست خوردم، جرات ندارم وزن کنم همش کابوس می بینم که خیلی چاق شدم در اوج بی ارادگی به سر می برم.
یکی یه چی بهم بگهههههههههههههه
صنم | February 15, 2010 3:39 PM
بچه ها این آدرس جدید من هست... خوشحال میشم از این به بعد اینجا ازتون پذیرایی کنم.... البته با ورزش همگانی و سفره سالم ... مثل سفره کوکب خانم...
http://darmasirtandorosti.blogfa.com/
آرام | February 15, 2010 4:36 PM
حالا من یه چیزی بگم..
مشکل من با 5شنبه و جمعه و تو خونه موندن نیست چون الان 5 ماهه بیکارم و تو خونه موندم..یعنی همیشه فکر میکردم اگه بیکار بشم جز خوردن کار دیگه ای انجام نمیدم..حالا میفهمم اینجوری نیس ریشه مشکل من چیز دیگه ای هست ..من نیاز دارم تخلیه بشم و با توجه به سبک زندگی ام اونو انتخاب میکنم..
تا زمانی که سر کارم با تعطیلات..
اگه اکثر اوقات تنها باشم تو جمع حتما جبران میکنم....
یعنی انگار خود بدن سیستم را تنظیم میکنه و دلیلش اینه که من زندگی شادی ندارم و دارم برای خودم نقش بازی میکنم..برای همین گاها نیاز به زنجیر پاره کردن دارم!!!
شاید ریشه مشکل همه امون یکی باشه و شاید نه..
ولی من دیگه میخوام بپردازم به اینکه چگونه میتونم جای چیزهای خالی زندگی ام را پر کنم ..چطور میتونم تو هر وضعیتی شاد باشم ..
باید اونها را یاد بگیرم نه اون چیزی را که باعث کم شدن 10 کیلو اضافه وزن من میشه...
تازه...
رو من سیاه ...من از دکتر..آمپول ..میترسم! با مچ بند طبی کار را رواج میدم ..
ye doost | February 15, 2010 4:44 PM
یه دوست جان خیلی مشتاقم این مبحثی که بازش کردین اینجا گفتگو بشه و همگی ریشه این مشکل رو در خودمون پیدا کنیم و سعی در حل کردنش داشته باشیم.....
برای من هم مثل دوستان در خونه موندن یعنی خوردن! روزهایی که کار دارم و بیرون هستم صبح یه صبحانه ای می خورم و می رم تا ظهر ... اما امان از روزی که خونه باشم.... خودم فکر می کنم چون بیش از حد به این قضیه چی بخورم چی نخورم فکر می کنم ... بیشتر می رم طرفش... باید بیخیالش بشم و به چیزهای دیگه ای فکرم رو معطوف کنم و اونقدر درگیرش بشم تا اصلا یادم بره قراره کی و چی بخورم.... و جالبه اینه که تو جمع خیلی کمتر می خورم تا تو تنهایی....
اما اینکه راههای شاد بودن رو یاد بگیرم... من اصلا نمی دونم واقعا تو این جامعه ممکنه شاد هم بود؟ شادی ظاهری منظورم نیست.... شاد بودن رو واقعیتش من تاحالا خیلی تجربه نکردم.... شاید لحظه ای بوده اما وقتی به اجساد آرزوهای خاک خورده اجتماعیم نگاه می کنم می بینم دلیلی برای شاد بودن تو این کشور وجود نداره!
آرام | February 16, 2010 1:28 AM
ارام جان وبلاگ نو مبارک
یه دوست جان شما هم که از خودمونین ؛) من یکی که تا رسما به حال مرگ نیفتم دکتر نمیرم!
فندق | February 16, 2010 1:49 AM
یه دوست جان من یه دوره ای خیلی به این شاد بودن تو زندگی و اینکه چی واقعا منو خوشحال و راضی میکنه فکر کردم و یه سری تصمیماتی هم گرفتم که سعی میکنم در جهت رسیدن بهشون حرکت کنم. مثلا همین رژیمم هم برای همینه. منتها برای اینکه بتونم این مسیری که دلم میخواد رو برم دیدم باید برای خودم شادی های کوچولو کوچولو ایجاد کنم تا آروم آروم به اون چیزای اصلی که میخوام برسم
فندق | February 16, 2010 2:00 AM
دوستان موضوع بسیار جالبی رو شروع کردید. یه جا خوندم:
افرادي كه ميزان توليد سروتونين در مغز آنها پايين است (يعني افراد چاق)، براي بهبود روحيه خود بيشتر به غذا روي ميآورند. 75 درصد افراد براي بهبود حالات روحي خود ميل شديد به غذا پيدا ميكنند، در حالي كه آنها ميتوانند با جايگزين كردن ساير فعاليتهاي سرگرم كننده مانند ورزش، به همان نتيجه مطلوب برسند.
اما.....
آرام جون باهات موافقم که این وضعیت اجتماعی جای زیادی برا شادی نمیذاره .
منتهابا اجازه بزرگترها و پیشکسوتان
یه چیز ی که دارم بهش فکر میکنم اینه که میتونیم اونقدر خودمون رو دوست داشته باشیم که نذاریم عوامل بیرونی سلامتیم رو تحت تاثیر قرار بدند.
وقتی با تمام ناراحتیام و فشارهای زندگی با خودم مثل یک کوچولوی دوست داشتنی که خیلی خسته شده و الان باید به درد دلش گوش کنم و نوازشش کنم تا آروم بگیره برخورد میکنم ، میبینم اونم منو اذیت نمیکنه و خیلی زود تصمیم میگیره دوباره خوب زندگی کنه و به قول معروف دیگه خالی شده و دوست داره بره در مسیر تندرستی.
چون این براش منطقی تر و درست تره.
بعد چند روز مذاکره با اون کوچولوی درونم ،الان 2 روزه حالم بهتره و تونستم 600 گرم کم کنم.
یه دوست جان خدا بد نده. ایشالا زودی سلامت
سلامت بشی.
صنم خانم هم از راه رسیده . خوش اومدی سفر بی خطر
عرض ارادت و سلامت هم خدمت همه دوستان گل
پروا | February 17, 2010 5:16 AM
سك سك .. منم اومدم ... فقط نمي دونم چرا هنوز زنده ام .. اندازه ي كل روزاي عمرم اشك ريختم و ميدونم همچنان ادامه خواهد داشت
يه دوست جان در مورد سوالي كه پرسيده بودي ؟
بله درسته اما عشق تنها فايده نداره
عقل ميگه دمت رو بذار رو كول ات فرار كن برو
زي زي | February 21, 2010 7:00 AM
زینب جان خدا رو شکر که برگشتی
تو قوی و میتونی در برابر هر مشکلی مقاومت کنی و راه درست رو پیدا کنی پس تعجب نکن که چرا زنده ای
تو زنده ای و زندگی میکنی و از پس هر مشکل و ناراحتی ای برمیای و بهترین راه حل رو پیدا میکنی
ما هم همه به فکرت هستیم و برات دعا میکنیم
فندق | February 22, 2010 12:30 AM
سلام علیکم!
.....
یه دوست | February 22, 2010 1:41 AM
علیک سلام یه دوست عزیز :)
فندق | February 22, 2010 1:51 AM
مجددا سلام عرض شد!
کافی نت نرفته بودیم که پامون اینجا هم باز شد..!
از اوضاع احوال آپدیتی چنین برمیاد که شماها هم چندان حال خوشی نداشتین..
آرام جان...
الان کجا مینویسی و اینا..نمیتونم وارد مسائل س ی ا س ی بشم ولی این تفکر شدیدا آسیب زننده هست..
ما روزهای سختی را گذروندیم ..نمونه اش جنگ 8 ساله ای که فکر نکنم به خاطر داشته باشی..نباید بگذاریم حوادث روزمره به روح و روانمون اینقدر لطمه بزنه..موافقی؟!..پس یاعلی
پروا جان..
نتونستم وبت را به دقت بخونم به دلیل محدودیت زمانی ..ولی کلن نوشته را به جدول ترجیح میدم ..هرچند که به نظر خیلی ها تا جدول نکشی منظم نمیشی!
فندق جون..
من الان یه ذره راهمو گم کردم..یه زمونی خیلی شاد بودم هیچ چیزی آزارم نمیداد..اما الان فرسوده و اسقاطی شدم.مکررا در طول روز دچار بیهودگی و به قول آزی یاس فلسفی میشم ..نمیخوام اینجوری باشم ..اصلن نمیخوام..
منم دنبال راه های مختلفم ...و میدونم فقط باید بگردم و فقط نباید خسته بشم تا پیداش کنم..
خوب سروران انارستانی روزهای خوبی را براتون آرزومندم
یه دوست | February 22, 2010 2:50 AM
سلام علیکم ورحمته الله وبرکاته......
راستش ننوشتن دلیل بی انگیزه گی وغار نشینی نیست.تو مود نوشتن نیستم فعلا.کلاس ها شروع شده رنگ هوارم دوست دارم.دیروز که داشتم از خونه می رفتم یهو احساس کردم وایییییییییییییی چقدر خوشحالم چقدر خوبه که یه غلطی دارم می کنم بعد همین جور که لبخند به لبم بود تو دلم گفتم:خدایا خیلی خوشحالم .......بعد هم رفتم ونهار به اتفاق دوستان استیک وپیتزا خوردیم دی: جای دوستان خالی بعد امروز هم با جون کندن صبح زود بیدار شدم کلاس ساعت 8 تشکیل نشد :(واز یه جایی بدونه اینکه بفمم پام رو نمی تونستم زمین بذارم.یعنی من تا خونه با قدم مورچه ای اومدم ودرد الانم درد دارم نمی دونم چی شده.خلاصه که خدا هم جنبه تشکر نداشت دی:
آزی | February 22, 2010 5:39 AM
نکته اخلاقی اینکه زندگی به همین تخیلیه که میبینی یعنی یه روز خوشحالی داری می ری بعد یهو همین طوری الکی نمی تونی بری........جمله فلسفی رو که داشتید.
یه دوست جان شما هم بهانه های قشنگ زندگی رو جدی بگیرید.حالا بهانه های قشنگ زندگی آدمها فرق می کنه.
حالا یه یادآوری کنید که این بهانه ها چی هستند برای شما.بهانه یعنی یه چیز راحت دم دست غیر آرمانگرایانه قابل دسترسی سهل الوصول کم خرج که از اون ته باعث کاهش انقباظات روحی روانی جسمی می شند.
حالا اگه باز سخته بگید مثال بزنم.
خوش باشید.
نکته بعدی اینکه هوای اسفند وحال وهوا ی اسفند رو ندیده نگیرید.
آهان اینم بگم امروز توی دانشگاه مراسم اسفندگان همون ولنتاین ایرانی داشتیم بعد نمادش سیب سرخ بود وبسته های خوشگل اسفند.حالا هرکی رو دیدید خوشتون اومد به سبک فیلم فارسی یه سیب سرخ هم بدید این می شه یه بهانه.
آزی | February 22, 2010 5:46 AM
آهان این مسابقه عکاسیه ازون بهانه خوب هاست.خیلیم خوبه.بذارید لینک عکس های ارسالی رو ما هم کیف کنیم مبسوط
آزی | February 22, 2010 5:50 AM
یه دوست جان به سلامتی
پاتون خوب جایی باز شده ؛)
بذارین من خاطره اولین بار کافی نت رفتنمو براتون تعریف کنم
من وقتی مدرسه میرفتم ما تو مدرسه سایت کامپیوتر و اینترنت داشتیم ولی من اون زمان تو خونه کامپیوتر نداشتم یه بار یه کاری داشتم میخواستم برم کافی نت نزدیک خونه. میدونین دیگه دارم از یه قرن پیش صحبت میکنم که هم من بچه بودم هم اینترنت خیلی فراگیر نبود همه اش هم والدین رو از خطرات اینترنت میترسوندن! مامانم گفت نمیشه من تنهایی همچین جاهایی!! برم اونم باید باهام بیاد. ما دوتایی با هم رفتیم کافی نت. حالا مامان من خیلی هم تو این زمینه ها بی اطلاع نبود اوایل دهه 70 که من اصلا نمیدونستم کامپیوتر چی هست مامانم کلی کلاس کامپیوتر رفته بود یه چیزایی بلد بود ولی خب اینترنت براش جدید بود و حتما هم میخواست ازش سر دربیاره. من داشتم واسه مامانم راجع به اینترنت و سایت و ایمیل و اینا توضیح میدادم میلم رو هم باز کردم که مامانم ببینه. حالا بالای صفحه میل من یکی از این تبلیغای لاغری بود که من طبق معمول اصلا بهش توجه نکردم و هیچ به چشمم هم نیومده بود. از همین تبلیغای تیپیکال این سایت ها که یه خانوم خوشگل و خوش هیکل با حداقل پوشش ممکن ؛) همچین با ناز و ادا وایساده یه متر هم گرفته دور کمرش که مثلا ما ببینیم چقدر لاغر شده.
یهو مامانم گفت این عکس چیه تو میل تو؟؟
گفتم هیچی این تبلیغه ربطی به میل من نداره
مامانم گفت کی همچین تبلیغی واسه ات فرستاده؟؟
منم توضیح دادم که اینو کس خاصی واسه من نفرستاده و اینا همینطوری اینجا هستن و واسه درآمده و اینا و اگه کسی دلش خواست و خوشش اومد میره تو این سایت ها ببینه چیه
مامانم که معلوم بود قانع نشده گفت اگه راست میگی اونا از کجا میدونستن که تو چاقی تبلیغ لاغری لازم داری؟ D:
خلاصه مجبور شدم کلی واسه مامانم توضیح بدم که این اتفاقی بوده و کسی از قصد واسه من تبلیغ لاغری نفرستاده :))
ولی خب باعث خیر شد. مامانم که بزرگترین آرزوش همیشه لاغری من بوده و از هر چیزی که ممکن بود باعث تشویق من به لاغری بشه استقبال میکرد بعد از این ماجرا برام کامپیوتر خرید شاید این سایت ها یه کمکی بهم بکنن :)
فندق | February 22, 2010 11:41 AM
فندق جان خيلي جالب بود خاطره ت
يه دوست جان پات بهتر شد؟
حوا | February 22, 2010 2:05 PM
"من نیاز دارم تخلیه بشم و با توجه به سبک زندگی ام اونو انتخاب میکنم..
تا زمانی که سر کارم با تعطیلات..
اگه اکثر اوقات تنها باشم تو جمع حتما جبران میکنم....
یعنی انگار خود بدن سیستم را تنظیم میکنه و دلیلش اینه که من زندگی شادی ندارم و دارم برای خودم نقش بازی میکنم..برای همین گاها نیاز به زنجیر پاره کردن دارم!!!" نقل قول از یه دوست
"افرادي كه ميزان توليد سروتونين در مغز آنها پايين است (يعني افراد چاق)، براي بهبود روحيه خود بيشتر به غذا روي ميآورند. 75 درصد افراد براي بهبود حالات روحي خود ميل شديد به غذا پيدا ميكنند، در حالي كه آنها ميتوانند با جايگزين كردن ساير فعاليتهاي سرگرم كننده مانند ورزش، به همان نتيجه مطلوب برسند.
اما.....
آرام جون باهات موافقم که این وضعیت اجتماعی جای زیادی برا شادی نمیذاره ." نقل قول از پروا
بدلیل مسائل متعددی ما یادمان رفته که می شود خیلی راحت شاد بود و از فعالیت هایی که در حال انجام ان هستیم لذت برد
مسائل اجتماعی و خانوادگی و اقتصادی و ....
دوستی تعریف می کرد در دوره ای که در کشور چین (یا ژاپن) برگزار شده بود شرکت کرد و در اخر کار برسم یادگاری با اعضای گروه عکس گرفتند در عکس تنها فردی که قیافه خشک و بقولی عبوس داشت دوست ما بود و بگفته خودش انها عکس را برای تجدید خاطرات خوش می گیرند و ما برای اینکه سر مزارمون بذارند!!!
ناشناس | February 23, 2010 12:12 AM
امروز صداي افتاب خيلي گرم است ..من خوشم مي ايد
زي زي | February 23, 2010 12:33 AM
خیلی راحت می توان شاد بود
این بستگی به فکر و ذهن ما انسانها دارد که چگونه با اطرافمان و مسائل دور و برمان تعامل داشته باشیم
در ارتباط با فعالیتهای ورزشی ما سردرگم هستیم چون می خواهیم به هدفمان برسیم و رسیدن به هدف باید با جدیت همراه باشد و جدی بودن برای ما به صورت خشک بودن تعامل نداشتن اخم کردن معنی شده است
اگر هم جدی نباشیم خیلی زود دست از فعالیتمان برمی داریم
ما بلد نیستیم چطور باعث ترشح هورمون های شادی در بدنمان بشویم و یا قدرش را نمی دانیم و بلد نیستیم(محدودیت داریم) تا ان را با افراد دیگر تقسیم کنیم تا جریان انرژی را در دورنمان حس کنیم
مثال ساده در موقع پیاده روی یا دویدن در ایران شما محدودیت دارید که به فردی که مانند شما دارد فعالیتی برای سلامتی اش انجام می دهد یک لبخند نشانگر تشویق بزنید چون هر لبخندی متاسفانه در کشور ما به مسائل غیر اخلاقی ربط داده می شود
در محیط خانواده بصورت دیگر
شما سرشار از انرژی حاصل از ورزش وارد جمع خانوادگی می شوید اما بعلت عدم برقراری روابط مناسب برای این انرژی با سدهایی مواجه می شوید که حتی باعث دلسری شما از ورزش می شود
برای شاد زیستن نیاز به این هست که انرژی درون شما جریان داشته باشد
سعی کنیم قادر به تشخیص موقعیت ها و ارزش انها برای تفکر و یا ناراحت شدن باشیم چون ما خودمان را درگیر خیلی از مسائلی می کنیم که به راحتی با مشخص شدن ارزش ان می توانیم از ان گذر کنیم و یا اجازه عبور بدهیم و درون خودمان سدی برای نگه داشتنش ایجاد نکنیم
*** برای شاد بودن کافیست یاد بگیرید چگونه لبخند بزنید
ناشناس | February 23, 2010 12:50 AM
پروا جان ممنونم از حرفهای دلگرم کننده ات...
یه دوست جان آدرس رو گذاشتم براتون.... می دونم ... اما متاسفانه واقعیت اینه....
ناشناس عزیز حرفهات برام جالبه ... فعلا دوست دارم خواننده باشم ...
آرام | February 23, 2010 4:49 AM
فندق جونم وبت برام باز نميشه كه برات پسورد بذارم چيكار كنم ؟
زي زي | February 23, 2010 7:06 AM
آفتاب از کدوم ور در اومده که آزی خانوم جان این ورها اومدن و ایضا حرفای قشنگ قشنگ میزنن!..
بعد هم اوهوکی!!! لینک عکس را بذارم که بعد که برنده شدم و 7 تا سکه طلا بردم و چهره جهانی شدم منو بشناسی!!..
آزی جان...بیکار شدی دو واحد شادی شناسی و لذت بردن از زندگانی را به من بینوای عاجز یادآوری کن!..
حوا جان...
این پای چلاقم بهتره ولی دیگه نمیدوم..پیاده روی هم خیلی کمتر..درد زانو هام هم بهم هشدار داد که باید آسیب ورزشی را جدی بگیرم ..خلاصه پیر شدیم رفت
فندق جون..
شما از هر نظر پیش کسوتی ..قدمت دسترسی من به نت به سال 85-86 برمیگرده..جلوی شما باید لنگ انداخت از هر نظر..ایضا بنده هم چنین مشکلی را با خانواده گرامی ام دارم در حال حاضر ..میفرمایند تنها نرو کافی نت ..!!
ناشناس جان..
شما روانشناسی؟!!
انرژی درون من گاهی یخ میزنه به مانند آلاسکا و کلا از حرکت می ایسته..من لبخند زدن را بلدم ولی نمیدونم چرا خط اخم پیدا کردم!!
شری جان..
سلام علیکم..
از وبلاگ دیانا دیدم آپدیت کردی ..کماکان در ورزش بی رقیبی دوست 14 ساله من..از همینجا بهت درود میفرستم و به همه دوستان و خوانندگان قدیم انارستان که کمتر در بین ما هستند..
تازه..اسفندگان خیلی قشنگتر از ولنتاینه..
یه دوست | February 24, 2010 2:23 AM
" ناشناس جان..
شما روانشناسی؟!!
انرژی درون من گاهی یخ میزنه به مانند آلاسکا و کلا از حرکت می ایسته..!! " نقل قول از یه دوست
یه دوست عزیز من روانشناس نیستم ولی دارم سعی می کنم خودم را بشناسم
حرکت و سطح انرژی درون ما می توان گفت بر اساس هماهنگی و ارتباط بین عقل و جسم ما و برایند ان در داد و ستد با محیط اطراف مشخص می شود (این یک نظر کاملا شخصی هستش)
حال شما باید ببینی چرا این حرکت متوقف می شود و یا سطح ان کم می شود؟
یعنی مشکل از عقل ماست یا جسم ما و یا ارتباط بین این دو و یا اینکه دادستد خوبی با اطرافمان نداریم؟
" من لبخند زدن را بلدم ولی نمیدونم چرا خط اخم پیدا کردم" نقل قول از یه دوست
این جمله از مارک تواین را هدیه داشته باشید
**چین وچروک صورت فقط باید نشان دهد که
خطوط خنده کجا بوده است**
ناشناس | February 24, 2010 4:02 AM
یه دوست جان اختیار دارین شما بزرگتر و پیشکسوت ما هستین
فندق | February 24, 2010 4:03 AM
یه دوست جان ممنونم ...بله هینطوره که من الان حدود 9 ماه میشه که دارم این دایره رو دور میزنم و هی خسته میشم و میکشم بیرون و دوباره بر میگردم ... باز هم ادامه داره... باید براش یه فکر اساسی کنم... هر چند وقتی خودم رو با پارسال مقایسه می کنم می بینم حدود 9 کیلو سبکتر شدم و ورزشکارتر... و البته با آموخته های بیشتر ....
دوستان براتون آدینه خوبی رو آرزو می کنم....
آرام | February 25, 2010 12:24 PM
سلام و شنبه اتون به خیر
ما برگشتیم به دهات خودمون و اینترنت زغالی و اینا...اساسا منو برای زندگی در شهر و در کنار تکنولوژی نیافریدن...
یه چیزی از محیط کوچک اینجا براتون بگم..اینجا دور از جون ..بلانسبت .. زنده نباشم ..وقتی یکی فوت میکنه ..یکی بلندگو برمیداره و تو شهر جار میزنه که بله فلانی به رحمت خدا رفته و فلان ساعت بیاین تشییع جنازه و..(جدی گفتما!)
دیگه اینکه شکوفه ها باز شده و من باید دوربینم را بردارم و راهی دشت بشم و اگه بدردبخور بود لینکش را هم خواهم گذاشت..( سلام علیکم آزی جان)
و اما آرام..
بزرگترین تفاوت ما اینه که تو از پارسال 9 کیلو سبک تری و من 10 کیلو سنگین تر..جالبه نه؟!
ولی تو یه چیز انگار داریم به هم نزدیک میشیم و اون اینه که
"برای کاهش وزن باید برنامه داشت یا نه؟!!"
به قطع و یقین راههای انتخابی ما با هم فرق خواهد داشت ..قشنگی کار اینه که ببینیم روند دست و پنجه نرم کردن با یه مشکل برای هر کدوم ما چه جوریه ..من سعی میکنم از این جنگ تن به تن( خودم با خودم) بنویسم ..
و دوست ناشناسم..
نکاتی را از کامنتها گلچین میکنی که به زعم من کار یک تحلیلگر و روانشناسه..به این جمع خوش آمدی و بیشتر ببیینیم شما را ..
گردو جان..به گمونم شما ویروسی شدی تغییر قالب دادی؟
یه دوست | February 27, 2010 2:53 AM
سوت و كوري اينجا آدمو غصه ناك ميكنه . پارسال اين موقع آق معلم مسابقه راه انداخته بود و. كلي هياهو تو اين كامنتدوني به پا بود . آق معلم جاتون خيلي خاليه
ياد باد آن روزگاران ...
سوگند | February 27, 2010 5:00 AM
یه دوست جان برای من انگار برنامه نداشتن کار نمی کنه... یعنی وقتی کنار میکشم و می خوام استراحت کنم مساویه با اضافه وزن... خیلی دوست دارم این مورد رو در خودم درمان کنم و از همه مهمتر می دونم علاجش هم در نوع تفکرم نسبت به رژیم هست ....
سوگند جان راست می گی پارسال چه شور و حالی داشت مسابقه آق معلم....
آرام | February 28, 2010 3:31 PM
من از ده کیلو اضافه وزن نمیترسم اما از این میترسم که هر بار که بخوام چیزی بخورم فکر کنم که آیا دارم کار درستی میکنم یا غلط..
بی برنامگی برای من یاد آور روزگاری است که بی تامل و اندیشه نیازهای غریزی ام را برطرف میکردم..
چاق شدن شاید روند نامطلوبی باشه ولی بدتر از اون اینه که همیشه دستورالعمل خوردنت جلوی چشمت باشه..و تا به اون نگاه نکنی جرات هیچ کاری نداشته باشی..
میخوام زندگی را واقعا زندگی کنم...
بدون هیچ مقرراتی برای خودم...
قوانین از پیش تعیین شده و حساب و کتاب و ساعت ..ذهنم را مثل موریانه میخوره..
با عرض ادب و احترام
به تمام کسانی که خواستار نظم..دیسیپلین..برنامه و هدف گذاری در زندگی هستند
یه دوست | March 1, 2010 1:23 AM
یه دوست جان من حرفهاتون رو بی کم و کاست قبول دارم .... اون هفته ای که خسته شدم و دیگه جدول رو تکمیل نکردم واقعیتش از همین ترسیدم... دیدم من برای خوردن هر چیز ذوست داشتنی ام عذاب وجدان می گیرم.... واقعا حس کردم داره وسواس برم میداره و خیلی ترسیدم... حتی بیشتر از اضافه وزن...
ولی واقعیتش اینه که مدام با خودم می گم تو شر این چند کیلو رو هم کم کن و برس به وزن مطلوبت بعد بیا رو تثبیت و برداشتن قوانین فکر کن... می دونم اون زمان هم اگه فرابرسه همین مشکلات باهام همراه... ولی چه کنم ؟فعلا راه پس نداره.... فقط باید پیش برم... نمی دونم بعدش چی میشه... اما اینی که الان هستم برام رنج آوره!
یه برنامه 2 هفته ای ریختم فعلا.... امیدوارم بتونم از پسش بر بیام...
آرام | March 1, 2010 2:54 PM
یه دوست جون عزیز باهات کاملاً موافقم
این روزها همش به خوردن فکر می کنم ،انگار نه انگار که کلی برنامه یزی کرده بودم، مسافرت ایران همه برنامه ها رو به هم زد.
صنم | March 1, 2010 3:19 PM
"من از ده کیلو اضافه وزن نمیترسم اما از این میترسم که هر بار که بخوام چیزی بخورم فکر کنم که آیا دارم کار درستی میکنم یا غلط...
بی برنامگی برای من یاد آور روزگاری است که بی تامل و اندیشه نیازهای غریزی ام را برطرف میکردم..."
یه دوست جان من با این که خودم خیلی آدم با برنامه و شسته و رفته ای نیستم،این رو می دونم که زندگی آدم اگه رها باشه و هیچ برنامه و حساب و کتابی توش نباشه چندان چیز خوبی از کار در نمیاد.
نیاز به برنامه ریزی جزو نیازهای اولیه و فطری بشر نبوده.بلکه جزو اون چیزهایی بوده که بشر بعد از مدتها آزمون و خطا بهش رسیده و فهمیده که برای بهتر زندگی کردن باید این مهارت رو هم یاد بگیره و توی زندگیش لحاظ کنه.
به نظرت احترام میذارم ولی نظر من درست برعکس توئه. به نظرم بد نیست آدم قبل از هر کاری اول فکر کنه و ببینه اون کار درسته یا نه.با اهدافش توی زندگی مطابقت داره یا نه... فکر می کنم وجه تمایز انسان و حیوانات همین چیزیه که بهش می گن"قوه ی تمیز" یا همون قدرت تشخیص درست از غلط و مقاومت کردن در مقابل وسوسه ی انجام کاری که می دونیم اشتباهه و در دراز مدت به ضررمون تموم میشه... وگرنه اگه صرف عمل به غریزه و برطرف کردن نیازهای غریزی بود که خوب حیوونها هم که همون کار رو میکنن.خیلی هم بهتر از ما آدمها. پس چه فرقی بین ما و اونهاست؟
درباره ی ما تپلها دیگه خوردن صرفاً برطرف کردن نیاز غریزی و گرسنگیمون نیست. یه عادت غلطه که باعث میشه توی جنبه های دیگه ی زندگیمون دچار اشکال بشیم. باید با حواس جمع باهاش برخورد کنیم. حتی اگه شده تمام عمر.
آرتمیس | March 2, 2010 2:37 AM
یه دوست جان درسته، قالب عوض کردم. اما فقط برا اینکه یه کم متنوع بشم شاید از استرس رژیم کاسته بشه.
اما استاد با این دو جمله:
" از این میترسم که هر بار که بخوام چیزی بخورم فکر کنم که آیا دارم کار درستی میکنم یا غلط.."
"چاق شدن شاید روند نامطلوبی باشه ولی بدتر از اون اینه که همیشه دستورالعمل خوردنت جلوی چشمت باشه..و تا به اون نگاه نکنی جرات هیچ کاری نداشته باشی"
برا من که دقیقا زدی به هدف.
بعضی روزا اونقدر چک کردن دستورالعمل برام کار سختیه که احساس میکنم به مغزم داره فشار میادو عصبی میشم. سختمه که نمیتونم بخورم.میدونی چرا؟؟ آخه خوردن برا من مثل فرار میمونه. وقتی مجبورم که نخورم اعصابم بهم ریخته است.
از طرفی هم دارم به حرفهای آرتیمیس جون فکر میکنم .یعنی میشه من منظم بشم؟؟؟
اما راستش بعضی وقتها فکر میکنم یه اختلالات اساسی تو بیوشیمی مغزم دارم که به این راحتیها نمیتونم منظم بشم.
شاید هم قضیه همون سروتونینه که تو مغز من تولید نمیشه و مجبورم برا آرامش بخورم تا سروتونین تامین بشه.
نمیدونم. شاید هم همش بهونه ای برا بی نظمی؟؟؟!!!
پروا | March 2, 2010 8:05 AM
خوب... یه کمی جواب دادن به این دوکامنت بالایی سخته!
بذارید ادغامش کنم ..
اینکه چرا نظر من و آرتمیس 180 درجه با هم فرق داره بذارین به حساب تفاوت های ما تو سن ..تجربه های قبلی ..نوع نگاهمون به زندگی و مهم تر از همه خمیر مایه شخصیتی امون..اگه من الان به نقطه بی نظمی رسیدم دلیل این نیست که نظم را تجربه نکرده ام.... متاسفانه برای من مرز نظم و وسواس بسیار باریک میشه.. میشه حکایتی که یارو اومد زیر ابروش را برداره زد چشش را کور کرد..
فکر میکنم این سوال من که" آیا باید برای کاهش وزن برنامه داشت یا نه " یه مقدار زیادی بلانسبت بو داره!..و این تفکر آرتمیس عزیز را نگران میکنه که اگه هیچی این وسطا نباشه پس دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه ...
از تعریف اصطلاح "خوردن غریزی و بی فکر و اندیشه" و تفاوت نوع خوردن انسان و بقیه جانداران میگذرم چون در حوصله همه خوانندگان اینجا نیست ولی اگه کسی کنجکاوه میتونه واژه" intistinctive eating " را سرچ کنه..و قطعا به حقایق جالبی دست پیدا میکنه..
و اما اینکه
"خوردن مثل فرار برای من میمونه " را نمیدونم چند نفر عمیقا لمس کردن..پروا جان من با تمام سلولهام درکش کردم یعنی لحظاتی بوده که خوردم برای اینکه آرامش پیدا کنم چون هیچ چیز دیگری منو آروم نکرده..منم خیلی فکر کردم و فهمیدم من میخورم چون یه چیزی کم دارم و اون نشاط و شادی واقعیه..
خیلی نمیشه این رفتار را با کمبود سروتونین توجیه کرد چون هستند بسیار کسانی که فلوکستین و سیتالوپرام و چه و چه میخورن ولی بازم مشکلشون حل نمیشه..
حالا پروا جان ..یه چیزی که به نظر من میرسه اینه که یه بازنگری به گذشته ات بکنی و بفهمی از کی دچار اضافه وزن شدی و اون موقع که وزن نرمال داشتی سبک و شیوه زندگیت چه جوری بود که الان نیست..
ایضا این ویروس کش ما به محض باز شدن وبلاگ شما جیغ بنفش میکشه..
گل بهار جان داری اینجا را میخونی؟..منبر امشب هم خیلی محتاطانه بود آخرش معلوم نشد لیلی زنه یا مرد؟!!
یه دوست | March 2, 2010 11:27 AM
یه دوست نازنین من همش دنبالتم هر روز صبح اینجا چک میکنم که باشی و باشی. واسه همینه وقتی اینجا کور میشه همش درگیرتم. پات رو هم باید زودتر کوتاه بیای تا خدای نکرده مزمن نشه :) حالا بگو تو چی حالیته از این حرفا خلاصه خدا بد نده
میترسم بمیرم یکی آخر به من نگه زن بود یا مرد ولی فکر کنم جنسیتش آپ تو یو باشه.
من رو با نظم و قانون باید فرستاد دارالمجانین .... می رم تو قفس.... من زندگی می کنم که هر لجظه هر چی عشقم کشید انجام بدم و کنترل کلی اوضاع در عین این هوسا واسم لذت عمیق زندگی کردن داره البته اگه بتونم ...
golbahar | March 2, 2010 3:54 PM
منظم بودن یا نبودن
برنامه داشتن یا نداشتن
اکثر افراد شاید این دو کلمه نظم و برنامه برایشان یکسان و یک معنی و مفهوم شده باشد که در واقع نمی تواند چنین باشد
شما می توانید در زندگی آدم منظمی باشید(××بهتر هست که باشیم و گرنه کم کم به سمت این جمله یه دوست گرامی"چیزی کم دارم و اون نشاط و شادی واقعیه" سر می خوریم) اما برنامه خاصی نداشته باشید
قطعا در این مورد شما دارای یک هدف کلی انهم بدست اوردن ارامش و اسایش همراه با شادی و لذت از زندگی هستید
اما برنامه ریزی یعنی شما علاوه بر داشتن هدف کلی برای رسیدن به سطح , مرحله , مزیت و هرچه که مد نظر شما باشد هدفی کوچکتر یا نقطه خاصی را معلوم (فلش) می کنید و مرحله بعد اجرای برنامه برای رسیدن به هدف می باشد
××بهترین برنامه موفقیتش وابسته به اجرای درست و مناسب ان است و قاعدتا هر فردی که برنامه مشخص کند نباید انتظار داشت که اجرا کننده قابلی هم باشد××
برای رسیدن به نقطه مورد نظر و اجرای درست برنامه نظم امری ضروری می باشد , می شود نتیجه گرفت افرادی که دارای نظم (حتی نسبی) هستند درصد موفقیت در اجرای برنامه هایشان بیشتر می باشد
× لازم به ذکر هستش که برنامه را صحیح و بدون نقص و شرایط (امکانات و محیط و ...) اجرا را مساعد در نظر گرفتیم
ناشناس | March 3, 2010 12:36 AM
جمله های جالب و قابل بحثی در کامنت های دوستان دیده می شود
" "خوردن مثل فرار برای من میمونه " را نمیدونم چند نفر عمیقا لمس کردن..پروا جان من با تمام سلولهام درکش کردم یعنی لحظاتی بوده که خوردم برای اینکه آرامش پیدا کنم چون هیچ چیز دیگری منو آروم نکرده..منم خیلی فکر کردم و فهمیدم من میخورم چون یه چیزی کم دارم و اون نشاط و شادی واقعیه.. " از یه دوست
"شاید هم همش بهونه ای برای بی نظمی؟؟؟!!!" از پروا
خوردن مثل فرار هستش!
بله خوردن یک راه فرار لذتبخش و کم دردسر (در نگاه اول) می باشد
**لااقل در نگاه خودمان و عامه بهتر از مصرف سیگار و مشروبات الکلی هستش**
در زندگی ما وقتی مشکلاتی پدید می اید که باعث اختلال در روند عادی زندگی می شود بصورت غیر ارادی و ارادی سیستم بدن(عقل و جسم) در مقابل ان پدیده موضع می گیرند و در صورت عدم تطبیق و حل ان مورد شروع به واکنش های خارج از محدود طبیعی می کنند و یا در واقع با حجم بزرگی از انرژی انباشته شده در درونمان رویرو هستیم
حال به سراغ راه های فرار یا بی نظمی می رویم که انواع ناهنجار یا نادرست ان شامل
1. خوردن برای بیشتر افراد
2.استعمال دخانیات و مواد مخدر
3.نوشیدن مشروبات
4.رانندگی بد و با سرعت بالا
و ...
و از راه هایی که در تعارض با قوانین موجود نیست و باعث تخلیه انرژی و افزایش سرتونین و هورمون شادی بخش بتا اندروفین می شود
فعالیت های سنگین بدنی(ورزشی) هستش
*پیاده روی طولانی مدت برای افرادی که ورزشکار نیستند و یا منبع دیگری در دسترس نمی باشد(فرصت خوبی برای فکر کردن با خود زمزمه کردن و یا اگر میل داشتید شنیدن موسیقی دلخواهتان که حس می کنید ارامبخش هستش)
*ورزشکاران در رشته های خود مثلا مدت زمان شنای بیشتر یا تمرین بیشتر با کیسه بوکس در رزمی کاران و ...
مواردی که بدون فعالیت بدنی هستند هم وجود دارد مانند صحبت با یک دوست مورد اعتماد
و یا گوش دادن به موسیقی هایی احساس می کنید باعث ارامش شما می شود
Anonymous | March 3, 2010 1:19 AM
صحبت در ارتباط با این موارد بسیار
پوزش مرا بخاطر پر حرفی پذیرا باشید
** از لحظه های زیبای گذشته یاد کنید و طوری زندگی کنید و از ان لذت ببرید و به خانواده و دوستان و اطرافیان عشق بورزید و محبت کنید که انگار فردایی وجود ندارد
نه سختی های دیروز
و نه نیامده های فردا
در حوضچه حال باید زیست
ناشناس | March 3, 2010 1:30 AM
و این هم آدرس دوباره ی من ! و بازهم سعی و خطا ...تا بتونم روزی زبان این بدن رو بفهمم...
انار جان فکر کنم بلاگ رول دیگه اینو قبول کنه !
لی لی | March 3, 2010 3:14 AM
یه دوست جان از دیشب دارم به این فکر میکنم که من از کی چاق شدم؟؟؟
زمانش یادم هست ولی علتش رو هنوز نتونستم پیدا کنم!!!!!!!!!!!!
Anonymous جان حرفهای خوبی میزنه. پیاده روی و...اما برا همه این کارا هم یه جورایی میباید منظم بود .یعنی باید از یه جایی شروع کرد. من همین الان در حدی از فشار عصبی هستم که اگه تو رو در واسی با شما و خودم نبودم حتما تا حالا کللی خورده بودم. این در حالیست که تا پیاده روی جلوی پارک خونم 2 دقیقه بیشتر فاصله ندارم. اما کو استارت انجام این کار؟؟؟؟
ناشناس جان یعنی اگه شروع کنیم به عشق ورزیدن همه چی حلله؟؟؟
یه دوست جان من دوباره قالب عوض کردم. امیدوارم مشکل حل شه.
پروا | March 3, 2010 3:31 AM
Anonymous= ناشناس
"پیاده روی و...اما برا همه این کارا هم یه جورایی میباید منظم بود .یعنی باید از یه جایی شروع کرد.من همین الان در حدی از فشار عصبی هستم که اگه تو رو در واسی با شما و خودم نبودم حتما تا حالا کللی خورده بودم. این در حالیست که تا پیاده روی جلوی پارک خونم 2 دقیقه بیشتر فاصله ندارم. اما کو استارت انجام این کار؟؟؟؟""
موافق این هستم که تو شرایط بحرانی روحی بعلت اینکه عادت به انجام اینکار (پیاده روی) نداریم شاید بی منطق یا عجیب و سخت بنظر بیاید ولی نیازی به برنامه ریزی نیست. پوشیدن کفش و رفتن به بیرون
اما در مورد خوردن(عصبی) همانطور که در صحبت های شما و یه دوست اشاره شده
دقیقا مانند همین پیاده روی یک زمانی شروع و عادت شده
"زمانش یادم هست ولی علتش رو هنوز نتونستم پیدا کنم!!!!!!!!!!!!" نقل قول از پروا
یعنی زمانی بوده که شما تحت فشار از محیط اطراف بودید و برای به ارامش رسیدن ناخوداگاه از مواد غذایی استفاده کردید که اثر مثبت داشته و باعث ارامش شما(حتی مقدار کم) شده است
اثر این حادثه در فکر شما ذخیره و بعد از ان بهنگام مواجه شدن با همچین مواردی گزینه قابل قبول و فلش داری که در جلوی چشمان شما ظاهر می شود غذا می باشد
در صورتیکه اگر ایتم های دیگری امتحان و مورد پسند باشد در ذهن نقش می بندد و می تواند بصورت عادتی قوی تر جایگزین عادت اشتباه قبلی شود
انسانها سخت حاضر هستند تغییر کنند و از بودن در پیله ای که دور خودشون تنیده اند راضی هستند
" ناشناس جان یعنی اگه شروع کنیم به عشق ورزیدن همه چی حلله؟؟؟" پروا
عشق را به علاقه مندی زیاد معنی کردند
وقتی علاقه زیادی به مورد اعم از شخص . جسم . و ... داشته باشید زیبای های ان مورد برای شما بیشتر از معایبش دیده می شود و قاعدتا خطاهای پیش امده از سمت مقابل با شدت برخورد کمتری از سمت شما مواجه می شود
اگر درصدی از مطلب بالا را هم قبول داشته باشید و بتوانید در تعامل با محیط و اطرافیان بکار ببندید باید تغییر ی مثبت و زندگی شادتری را تجربه کنید
ناشناس | March 3, 2010 4:36 AM
ناشناس عزیز خوندن نوشته هاتون خیلی برام جالبه... داره یه دید جدید به پر خوریهای عصبی ام میده... ممنونم ازتون... باز هم بنویسید تا ما استفاده کنیم...
یادم نیست کجا خوندم که حتی خوردن بیش از حد غذا و تخمیرش در معده باعث ایجاد حالت سر خوشی در فرد میشه... یه جورایی کار الکل رو می کنه ... البته جمله اش دقیقا یادم نیست ولی مفهومش این بود...
شاید یه دلیلی که خیلی از ماها بعد خوردن غذا احساس شادی می کنیم همین مسله باشه.... اما هر چه هست باید براش جایگزین ماسبی پیدا کنیم.
آرام | March 3, 2010 7:42 AM
دوستان نازنین متاهل نبود همسر کمک موثری ست در کاهش وزن . هیچ پایه ای ندارین و تنهائی خوردن اصولا خیلی کسل کننده ست هیج کی هم نیست هی تعارفتون کنه . یه مدتی منزل رو بفرستین یه جائی
امضا:یه وزن کم کرده ی سینگل پرنت
golbahar | March 3, 2010 3:23 PM
به به ميبينم كه من نبودم كلي حرفهاي خوب خوب اينجا رد و بدل شده. يه دوست جان خوبي؟ آرام جان همه چي اوكيه؟ لي لي جان خوشحال شدم كه دوباره مينويسي. ناشناس جان مرسي. فندق جان احوال شما؟ زي زي اگه اينجا رو ميخوني من همش به فكرتم.
حوا | March 4, 2010 2:06 AM
ليلا از اينكه با انگيزه برگشتي خوشحالم. كنكورت چطور شد؟ راضي بودي؟
حوا | March 4, 2010 2:07 AM
ناشناس جان باي اني چنس شما آق معلم خودمون نيستين؟ ببخشيدا حس كاراگاهيم گل كرده.
حوا | March 4, 2010 2:32 AM
گل بهار جان
ما نمک پرورده ایم..شما به این حقیر لطف داری..سلام بسیار به آقای ممزل برسون ..دیگه شب عیدی خودشون را به خونه میرسونن لابد..
پروا جون..
بله... ویروسه رفتش..دوم این خانمه که اون گوشه داره راه میره به چشم خواهری اندام خوبی داره!
سوم اندش که من خیلی به مغزم فشار آوردم بعد فهمیدم قبلن ها که با مشکلات عدیده حالا روبرو نبودم این فرمی بودم..
معمولا غذام تو بشقاب میموند..حالا جسارته همچین میخورم که نیاز به شستن نباشه..
یادمه بیسکوئیت دوست نداشتم ..
اصلا نمی دونستم چند کیلو هستم!..هر چند سالی یه بار گوشه خیابون میرفتیم رو وزنه
ساندویچ و نوشابه میخوردم در دوران تحصیل یادش به خیر..فقط اون موقع ها سس نبود..
تنها کاری که بلد نبودم ورزش بود!
هله هوله هم میخوردم .موقع فیلم سینمایی تخمه میشکوندیم و البته پفک نمکی مینو هم میخریدیم!
نمیدونم چه جوری بود نه اینترنت..نه موبایل..نه ماهواره ..چه جوری سرمون گرم میشد که حالا با این همه امکانات گرم نمیشه و آخرش میایم میگیم شاد نیستیم و همه استرس ها و اضطرابمون را با خوردن حل میکنیم ..من فکر میکنم نسلهای آینده بدتر و بدتر میشن ..
به هر حال نمیشه برگشت ..الان با چند سال پیش خیلی فرق کرده ..تو هر خونه ای یه تردمیل هست..و یه وزنه ..تو خیابون که میری هر چند قدم یه پیتزافروشی و شیرینی فروشی میبینی..تنقلات هم دیگه نگو..فقط مصرف میکنیم و مصرف میکنیم..و این نتیجه اش شده..ولی باید راهش را هم خودمون پیدا کنیم و به عهده نسلهای بعدی نذاریم..
حوا جان ..علیک سلام ..من خوبم و ایضا نصیحت های پدرانه این استاد ناشناس منو به یاد آق معلم عزیز میندازه ..که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
یه دوست | March 4, 2010 11:33 AM
من صد در صد با گلبهار موافقم. من اگه تنها باشم خیلی کمتر جیز می خورم و خیلی بیشتر ورزش می کنم.
این هفته خیلی هفته ی تنبلانه ای شده. خدا به اخلاق من در هفته ی آینده رحم کنه که دانشگاه و ورزشگاه و همه تعطیله
شب تاب | March 4, 2010 11:36 AM
سلام حوا جان و یه دوست جان و بقیه دوستان
جای هم دوستان غایب مخصوصا اق معلم هم که حسابی خالیه
فندق | March 4, 2010 4:28 PM
مرسی ناشناس جان
این تمرین عشق ورزی یه کم کار سختیه . اما شروع میکنم.
یه دوست جان خدا رو شکر این ویروسه رفت و تونستی به خونه من هم سر بزنی.
خوش اومدی. اون خانم خوش تیپه رو هم که دیدی منم از اندامش خیلی خوشم اومده....
دارم کم کم پیدا میکنم چرا اون زمانها که یادش به خیر ، یهو شروع کردم به خوردن و خوردن وخوردن...
پروا | March 5, 2010 1:00 PM
مرسی حوا جان
لی لی | March 5, 2010 2:40 PM
سلام
:)
زي زي | March 6, 2010 2:03 AM
علییییک سلام زی زی خانوم
خوشحالم.خوش اومدی
پروا | March 6, 2010 4:42 AM
هاییییییییییی اوری بادی...دلم برای همتون تنگ شده..........یه بوس وبغل وماچه 3تایی قبل از عید.سهمیه فوق العاده........
آزی | March 7, 2010 1:47 AM
چرا کامنت منو خورد پس :(
آزی | March 7, 2010 2:25 AM
سلام...سلام..
آبجی لیلا مطلب خوبی نوشته... خوندین؟..برین یه نگاه بندازین منم میام راجع به سه شماره مذکور گپ میزنم
یه دوست | March 7, 2010 12:12 PM
خوب من اگه بخوام قسمم راست بشه فقط میتونم بگم شماره 2 را اجرا میکنم و بس ..انتخابم بفهمی نفهمی سالمه ولی مسئله اینه که انتخاب همیشه نقش اول را بازی نمیکنه ..
شماره یک را که دست به دلم نگذارید ..خیلی وقتها بوده که مزه گشنگی یادم رفته بوده ..و آرزوم این بوده که گشنه بشم ..وقتی گشنه نیستم ولی میخورم به خودم میگم حالا اگه نخوای بخوری پس چه کار میخوای بکنی مثلا؟!!..
شده که برای سرکوب کردن این میل کاذب مثلا رفتم نیم ساعت دویدم ..ولی بعد که برگشتم دقیقا همون کاری که میخواستم انجام دادم!..یا مثلا به خودم گفتم برو هویج بخور..بعدی که به سلامتی نصف گونی هویج خوردم ..دوباره رفتم سر وقت شکلاته که میخواستم بخورم!!
یعنی کلا بگم انحراف فکرم ...اصلا عمل نمیکنه
در مورد سوم هم هنوز نمیتونم بفهمم چه جوری هستم ..فقط یه پله از ماه پیش بهترم ..یعنی اون موقع میل شدید به خوردن شیرینی داشتم و عملیش میکردم ..یعنی نمی ذاشتم تو خونه شیرینی و شکلات تموم بشه ولی الان میل درونی ..وادار به شیرینی خریدنم نمی کنه ..ولی اگه بهم تعارف بشه یا تو خونه باشه "نه" نمیگم!
لیلا جان من یه نکته بگم ..یکی از چیزهایی که به نظرم تو اصلاح عادات غذایی من وقفه میندازه "تکرار" و "تکرار" نوع غذام هست که باید بیشتر بهش اهمیت بدم .
یه دوست | March 7, 2010 1:16 PM
انار خانم کجایی از 22فوریه خبری از ورزش نیست.کجایی؟یه خبری از خودت بده عروس
آزی | March 10, 2010 1:25 AM
آزی جون..عروس رفته گل بچینه!
بعد هم سلام عرض شد این وری ها..ما فعلن اون ور هستیم دو تا کوچه پایین تر !
یه دوست | March 10, 2010 12:20 PM
√اطلاع دارین که زی زی خانم قصه ماهم سفرهای استانیشو شروع کردن!برای اینکه از وقت استفاده کنیم در نبود ایشون پیشنهاد مکان/ زمان رو لطفا برای من بزارین تا دسته بندی کنم و وقتی خانم زی زی با هیآت همراه برگشتن به اطلاعشون برسونم تا تصمیم حکیمانه ای برای گردهمایی اتخاذ کنن!تذکر این گردهمایی فراجناحیه! انارستانی های قدیم و جدید
میس ری | March 10, 2010 1:29 PM
انارجان خوبی ؟ ای کاش خبری از خودت بدی ...
لی لی | March 10, 2010 3:19 PM