« میتینگ 6 | صفحه اول | »
خوب من اول از هفته قبل خودم ارزیابی کنم. هدف من این بود که سه روز در هفته برم پیش جسیکا و هر روز دو مایل بدوم. نشد. بعد هم آخر هفته که میرسیه حتی غذام رو هم درست نمینویسم. ورزش هم نمیکنم. مشکل اصلی اینه که قلق روتین زندگی از دستم در رفته. یعنی داشت دستم میامد که رفتم مسافرت و بعد مریض شدم و الان هم چیزی که توی آخر هفته ها خیلی وقتم رو میگیره این عروسیه. چون کسی نیست کمکمون کنه و خودمون داریم همه کارها رو مدیریت میکنیم. برای همین هم هر آخر هفته ذهنم مشغول اونه.
حالا الان هدف این هفته رو با توجه به کنفرانسی که باید چهارشنبه تا جمعه برم میگذارم:
1. نوشتن غذا هر روز در پروفایل غذا
2. حداکثر کالری 1400
3. از سه شنبه تا سه شنبه 5 روز ورزش کردن.
امیدوارم این هفته بهتر بشم. یخورده سرم شلوغه نمیرسم اونجوری که دلم میخواد بیام وبلاگها نظر بدم. سعی میکنم اون کار رو هم بهتر انجام بدم که خودم هم از گروه بازخورد بگیرم. من هم مثل بقیه اعضای گروه هستم. یه مدت که انضباطم از دست بره, چه توی شمردن کالری و ورزش و چه توی نوشتن پستهای تلاشهام, یه مقداری وقت و انرژی میبره تا دوباره درست بشه. امیدوارم این هفته بهتر از هفته گذشته باشم.
چهارشنبه: من امروز رفته بودم کنفرانس. یعنی انگار یک غول گنده دهن باز کرده توی معده من هرچی میخوره سیر نمیشه. وحشتناک بود انقدر گرسنه ام بود. دو دفعه رسما نشستم صبحانه خوردم. یعنی صبح سریال خودم رو خوردم بعد وسط کنفرانس انقدر گرسنه بودم که ساعت 10 رفتم استارباکس دوباره قهوه و ساندویچ صبحانه خریدم. چیزی که خیلی ناراضی هستم اما اون کیک شکلاتیی هست که عصر خوردم. خیلی خوابم میامد به شدت, از این مدلها که وسط حرف سخنران خوابم میبرد...بعد وسطش رفتم ببینم اگه چایی دارند یا قهوه بخورم که فقط نوشابه داشتند که سرد بود و کیک. منم کیک خوردم به هوای شیرینیش:(
شام یخورده نون و هاموس خوردم. روی هم شده 2100 کالری:( ورزش هم نکردم.
امشب زود میخوابم که فردا از خستگی آشغال نخورم. اما ورزش نمیرسم بکنم چون شب هم شام بیرونم توی کنفرانس.
خوب من اول از هفته قبل خودم ارزیابی کنم. هدف من این بود که سه روز در هفته برم پیش جسیکا و هر روز دو مایل بدوم. نشد. بعد هم آخر هفته که میرسیه حتی غذام رو هم درست نمینویسم. ورزش هم نمیکنم. مشکل اصلی اینه که قلق روتین زندگی از دستم در رفته. یعنی داشت دستم میامد که رفتم مسافرت و بعد مریض شدم و الان هم چیزی که توی آخر هفته ها خیلی وقتم رو میگیره این عروسیه. چون کسی نیست کمکمون کنه و خودمون داریم همه کارها رو مدیریت میکنیم. برای همین هم هر آخر هفته ذهنم مشغول اونه.
حالا الان هدف این هفته رو با توجه به کنفرانسی که باید چهارشنبه تا جمعه برم میگذارم:
1. نوشتن غذا هر روز در پروفایل غذا
2. حداکثر کالری 1400
3. از سه شنبه تا سه شنبه 5 روز ورزش کردن.
امیدوارم این هفته بهتر بشم. یخورده سرم شلوغه نمیرسم اونجوری که دلم میخواد بیام وبلاگها نظر بدم. سعی میکنم اون کار رو هم بهتر انجام بدم که خودم هم از گروه بازخورد بگیرم. من هم مثل بقیه اعضای گروه هستم. یه مدت که انضباطم از دست بره, چه توی شمردن کالری و ورزش و چه توی نوشتن پستهای تلاشهام, یه مقداری وقت و انرژی میبره تا دوباره درست بشه. امیدوارم این هفته بهتر از هفته گذشته باشم.
چهارشنبه: من امروز رفته بودم کنفرانس. یعنی انگار یک غول گنده دهن باز کرده توی معده من هرچی میخوره سیر نمیشه. وحشتناک بود انقدر گرسنه ام بود. دو دفعه رسما نشستم صبحانه خوردم. یعنی صبح سریال خودم رو خوردم بعد وسط کنفرانس انقدر گرسنه بودم که ساعت 10 رفتم استارباکس دوباره قهوه و ساندویچ صبحانه خریدم. چیزی که خیلی ناراضی هستم اما اون کیک شکلاتیی هست که عصر خوردم. خیلی خوابم میامد به شدت, از این مدلها که وسط حرف سخنران خوابم میبرد...بعد وسطش رفتم ببینم اگه چایی دارند یا قهوه بخورم که فقط نوشابه داشتند که سرد بود و کیک. منم کیک خوردم به هوای شیرینیش:(
شام یخورده نون و هاموس خوردم. روی هم شده 2100 کالری:( ورزش هم نکردم.
امشب زود میخوابم که فردا از خستگی آشغال نخورم. اما ورزش نمیرسم بکنم چون شب هم شام بیرونم توی کنفرانس.
سه شنبه: خوب من امروز به نظر خودم روز خوبی داشتم. یکی اینکه ظهر ساندویچ هاموس و سبزیجات سفارش دادم و اون بشقاب گنده پاستا و گوشت و سس رو که همه سفارش میدادند نخوردم. بعد هم ورزش رفتم و بعد هم رفتم سوپر برای خودم خرید کردم که بتونم ساندویچهای تند و سریغ درست کنم. شب هم اومدم دوباره ساندویچ هاموس و برگر گیاهی درست کردم و با یک خروار بروکلی بخار پز خورد که داشتم میترکیدم دیگه. کالریهام هم شد1399 -درست سر مرز!:)
این سه روز آینده من کنفرانس هستم و در نتیجه نمیرسم برم باشگاه. اما تصمیمم اینه که رسیدم خونه برم بدوم. یعین واسو سر غیرت آوردم...گفت تو همونی هستی که میرفتی توی ایتاکا توی منفی بیست درچه بعد از این که برف میامد میدویدی...سرما اون موقع برای تو مانع نبود. دیدم راست میگه. حالا اگه فردا من رفتم دویدم بعد از کنفرانس میام اینجا خبر میدم و تو رو خدا تشویقم کنید.
دیگه اینکه من میخوام پست میتینگ رو با این پست قاطی کنم برای اینکه فکر میکنم مرتب نوشتن این پست ربط مستقیم داره به همین برنامه چهارهفتهای...یه هدف تعیین میکنیم و سعی میکنیم بهش بچسبیم...خراب کردیم پا میشیم دممون رو میتکونیم و دوباره تلاش میکنیم و اینبار سخت تر. توی کارتون نیمو اون ماهی آبیه رو یادتونه که یخورده هم خل و ساده بود؟ یه تکیه کلامی داشت که هرجا گیر میفتادن و روحیه شون ضعیف میشد میگفت "Just keep Swimming!".

MyFitnessPal - Free Calorie Counter

MyFitnessPal - Nutrition Facts For Foods











Comments
انار موفق باشی ، امیدوارم آخر میتینگ از خودت راضی باشی ...
من هدف این هفته رو میذارم که روال زندگی رو بیشتر تو دستم بگیرم .
لیلا | December 8, 2009 4:23 AM
من میذارم هدف رو روی این که بتونم زبان بخونم ... به هزار تا کار نکرده برسم .. 4 روز در هفته ورزش کنم ...
و بتونم به خودم مسلط باشم توی این شلوغ ی ه کارها
zi zi | December 8, 2009 4:37 AM
1400خودت همیشه تاکید می کردی که هدف قابل دستیابی باشه. هر روز دویدن زیاده. اما 5 روز ورزش هدف خوبیه. یه چیز دیگهف کالری وقتی قراره ورزش هم بکنی کم نیست؟
شب تاب | December 8, 2009 9:02 AM
انارجان موقعيتت قابل دركه.اگه الان درگير كارهاي عروسي هستي خيلي خيلي مشكله كه بتوني امورات ديگه رو هم مديرت كني... به نظر من زياد به خودت سخت نگير فقط سعي كن اون كارهايي كه حتماً بايد انجام بشن رو توي برنامه روزانه ت بگنجوني تا سرت زياد شلوغ نشه و يكهو قيد همه چيز رو يزني.به قول خودت "يه ذره بهتر از هيچه" ... اگه هر روز يه ذره بهتر بشي يهو مي بيني تا موقع عروسيت كلي تغييرات توي زندگيت ايجاد كرده اي.
راستي ممنون بابت اضافه كردن لينكم به بلاگ رول.
آرتميس | December 8, 2009 3:17 PM
امیدوارم هفته ی خوبی داشته باشی . من دراوج بی انگیزگی به سر می برم ...
لی لی | December 8, 2009 4:22 PM
و ای کامنت پنجم عزیز..
بی انگیزگی برای من یادآور افتادن تو یه باتلاقه..
اولش شروع شد با خواستن اما نه توانستن
بعد روبرو شدم با انرژی هدر رفته و امید ناسور شده
و نتیحه آخرش تخریب و آسیب....
تو محکم تر از منی و به آخر نمیرسی..پس دل قوی دار...وتگاهت را از روی منفی ها بردار
ye doost | December 8, 2009 5:57 PM
من هم گزارش هفته قبلم رو بدم : هدفم 7 ساعت ورزش بود که 5 ساعتش انجام شد و میانگین 1300 کالری که حدود 1380 کالری نتیجه آخر هفته بود....
هدفهای این هفته ام :
3 روز پیاده روی 1 ساعته
میانگین 1300 کالری
آرام ( دنیای آرام) | December 8, 2009 6:41 PM
رويم به همون ديواري كه يه دوست هم رويش رو مي كنه به اون .. چون حالم بد بود ورزش نكردم امروز صبح ....
فردا و پس فردا هم كلاس زبان و هزار تا كار نكرده و تنبلي كه مستولي شده
اي خدا
زي زي | December 9, 2009 12:53 AM
زی زی جون..
جسارته ولی اونی که من رومو بهش میکنم تیفاله نه دیوار..!
بعدش هم من هی زور میزنم دو تا را یکی کنم اون وقت شما هزارررر تا کار برای خودت تراشیدی ..
بعدترش هم این که مهمونی دوستانه خوش بگذره..
فندق عزیز..
چه شرح ماوقعی نوشته بودی کلی خندیدم!
و سوم اندش
من هدف ام را همینجا بگم ..
میخوام دست از سر
when ..
what ...
و how much ..
بردارم...مخصوصا تو خوردنم اما آیا بشه یا نه...یعنی بعید میدونم به این راحتی باشه..
ye doost | December 9, 2009 1:45 AM
زی زی جون..
جسارته ولی اونی که من رومو بهش میکنم تیفاله نه دیوار..!
بعدش هم من هی زور میزنم دو تا را یکی کنم اون وقت شما هزارررر تا کار برای خودت تراشیدی ..
بعدترش هم این که مهمونی دوستانه خوش بگذره..
فندق عزیز..
چه شرح ماوقعی نوشته بودی کلی خندیدم!
و سوم اندش
من هدف ام را همینجا بگم ..
میخوام دست از سر
when ..
what ...
و how much ..
بردارم...مخصوصا تو خوردنم اما آیا بشه یا نه...یعنی بعید میدونم به این راحتی باشه..
ye doost | December 9, 2009 1:45 AM
انار اشكالي داره توي گروه بندي بذارمت ؟ بچه ها هم هي بيشتر بيان اين جا
البته روم به ديوار ها من نمك پرورده تم انار
زي زي | December 9, 2009 1:57 AM
زی زی لطفا بگذار. منم میام مرتب سر میزنم. ممنون که مراقب هستی.
لی لی چرا انگیزه نداری؟ کارت زیاده؟
anar | December 9, 2009 1:59 AM
مرسي ننه شما كه وب نداري بيايم ارادت عرض كنيم طبق طبق
زي زي | December 9, 2009 2:06 AM
وای انار اون ماهی آبیه (دوری) عشق من و گلبرگه.
توی دوبله فارسی فیلم به جای این جمله ی "Just keep Swimming!" میگه : شنا شنا شنا می کنیم!
آرتمیس | December 9, 2009 3:29 AM
خوب منم يه گزارشكي بدم ؛
اين هفته هدفم اين بود كه برنج و نون و سيب زميني با جاش تعطيل بشه كه شد
اما براي هفته پيش رو ميخوام ورزش كنم از يه كوچولو هم شده شروع كنم استارتش هم ديروز با 50 دقيقه پياده روي بعد از بارون از سينما تا خونه شروع شد . خوبه ؟
سوگند | December 9, 2009 3:32 AM
انار جون باهات موافقم این تنها ریسمانیه که می تونم خودمو باهاش بالا بکشم..... واسه همین هم هدفهای سنگین نذاشتم تا بهش برسم و از خودم راضی باشم.... من از این برنامه 4 هفته ای که درش سعی می کنیم به اهداف تعیین شده مون برسیم خیلی راضی ام.... حس می کنم اون تنشی که قبلا سر وزن با خودم داشتم از بین رفته ... رسیدن به هدف هفته ام برام اصل شده.... این خیلی خوبه... استرس ترازو رو دیگه ندارم و خیلی باهاش راحتم .... امیدوارم بعد این 4 هفته هم برنامه هامون به همین شیوه ادامه پیدا کنه....
آرام ( دنیای آرام) | December 9, 2009 4:19 AM
سلام به همه , فقط اومدم سلامي بكنم و بگم كه من خيلي دلم ميخواهد كه دوباره ورزش رو شروع كنم كه امروز كردم.
درضمن من عاشق فيلم نيمو هستم تقريبا هر ماه اون رو ميبنيم. خيلي باحاله
صبا | December 9, 2009 11:29 AM
یه دوست جان ...این خط سوم : خواستن نه توانستن ... یک تلنگر بود . مثل همیشه به جا و ظریف . مرسی
انار جان خیلی فکر کردم که چراش رو پیداکنم . شاید مهمترین دلیلش خستگی باشه و کمبود وقت برای خودم ...اما قطعا فقط همین نیست ....و البته من مدت هاست که از فکر کردن خسته شدم و درعین حال جون پاشدن هم ندارم انگار ...
اما این روزها می گذرند این حال هم همین . گولش رو نمی خورم .
و اما شرح حال من :
من یه جورایی گیج و گمم . می خوام هدف بگذارم اما واقعا نمی تونم . می خوام به ندای بدن گوش بدم که چند روزی هم این کارو کردم اما قطعا برای کاهش وزن به من جواب نمی ده برای تثبیت شاید . می خوام ترازو رو فراموش کنم و به تغذیه ی درست برسم و به خودم اعتماد کنم اما به این راحتی ها نیست . اگر این آینه ی تمام قد و مهمانی ها درپیش نبود و من با خودم و چربی هام روبه رو نمی شدم ، شاید می شد .
دلم نمی خواد که هیچ ، آدمش هم نیستم که بگم رژیم با کالری محدود می گیرم و ...
اما تا هفته ی بعدچندتا قول به خودم دادم :
یک . هر روز بنویسم .
دو . هرروز قورباغه گنده ام رو قورت بدم . (مربوط به کارهای خودم )
سه . وقتی خسته ام بخوابم و الکلی گیج نزنم .
چهار ..فقط هروقت گرسنه بودم بخورم اونهم به میزان سیری .هرچه روان تر و طبیعی تر بهتر .هیچ محدودیتی هم ندارم .
چهار .شام ها سبک محدود به سبزیجات /سوپ /سالاد
انار جان می دونم که به تعاریف پست قبل نمی خوره ودقیق نیست . اما واقعا نمی تونم میزان بگذارم .
لی لی | December 9, 2009 5:16 PM
پنجمی یادم رفت :
پنج . ثبت قدم ها با گام شمار . به همین میمنت می رم که گام شمارو از کمد وسایل خاک خورده در بیارم ...
( با الهام از یه دوست جان )
لی لی | December 9, 2009 5:57 PM
انار جان..خوب خوابیده باشی..در خصوص اون غوله تو شکم سرکار عارضم که هیچ تعجبی نداره..یه نگاه به ورزش روز قبلش بنداز ..شما با جسیکا یک ساعت ورجه وورجه کردی خودت اعتراف کردی که 1400تا سوزوندی..دیگه خود بخوان حدیث مفصل..
اما..
اما چیزی که من میخواستم بگم این بود که اشتباه نکنیم..ورزش بیش از هر چیزی باید "مفرح" و "لذت بخش" باشه..اشتباه ماها اینه که اونو عامل "تنبیهی" و "جبرانی" میدونیم..تعارف نداریم تو کله همه امون هست..میخوریم و میخوریم ..بعد میگیم فردا میریم میدوییم..یا جلوجلو چون فردا کار داریم میریم کالری میسوزونیم..
انار جان نذار کنفرانسه عامل وجدان درد به خاطر ورزش نکردن باشه..
ایضا من اگه گشنه بودم اول صبحی با اون مشخصه یه راست گوشت و کتلت و تورکی و اینا میخوردم نه شیر سریال..
کسی نظری برای افاضات گهربار لی لی داره؟!!
ye doost | December 10, 2009 2:46 AM
تو ولایت ما اصولا وقتی میخوان بگم روم به دیوار میگن دیم به تیفال!!! حالا میبینم که همه دوستان رو به دیوار شدند و پشتکی هی حرفاشون رو میزنن!! ما هم ایضا دیم به تیفال! هفته پیش 5 روز ورزیدیم و کلی هم مراقب کربوهیدراتهای خیلی بد و ناجنس بودیم و آما.......
این هفته عارضم به حضورتون که میخوام یه هدف غیر رژیمی خیلی الکی هم بذارم که خیلی وقته منو گرفتار کرده !!
ایهاالناس بنده تا آخر اون هفته ! نه یعنی همین هفته باید main function سیستمم رو بنویستم و خیال خودم رو راحت کنم !! به خدا همش یکی دو صفحه بیشتر نیست ها! ولی بازم دیم به تیفال گلاب به روتون گوییا فراخنای تهیگاه اجازت نمیدهند به امری چنین سهل.....
nanazi | December 10, 2009 5:30 AM
یه دوست جان خدای ناکرده منظورتون این نیست که ....
any time
any thing
any amount
!؟!؟!؟!؟؟
Anonymous | December 10, 2009 5:48 AM
ببین انار جون من خودم در حد و اندازه ای نیستم که که بخوام خدای ناکرده نصیحت کنم و یا از این حرفا !! فقط من باب یادآوری دارم میگم !! عروسی آدم دیگه تکرار نمیشه (البته ایشالا دیگه ) یادت باشه زیاد توی مشغولیتهات گم نشی که یه هدف کوچولو رو فراموش کنی و تو که همیشه خوش فرم و روبه راه بودی ببینی که توی عروسیت یه دل قلمبه از زیر لباس عروس داره چشمک میزنه !! ذهنت رو مشغول لاغری نکن !! بدنت رو مشغول کن !! البته اینا از تعلیمات خود انارستان هست .
چون من خودمم یه تجربه اینطوری داشتم میگم !! اینقدر مشغول گرفتن لباس و سالن و تجهیزات عروسی و خرید و این چیزا شدم که یادم رفت من عروسم و اول از همه باید خوشگل و ناناز باشم !! این شد که موقع عروسیم یه عروس خسته تپلی بودم که دست تنها یه عروسی رو مدیریت کرده بود ولی عروس رو مدیریت نکرده بود......
نانازی | December 10, 2009 5:53 AM
نانازی این جمله روخیلی خوب اومدی: " این شد که موقع عروسیم یه عروس خسته تپلی بودم که دست تنها یه عروسی رو مدیریت کرده بود ولی عروس رو مدیریت نکرده بود."
آرتمیس | December 10, 2009 10:13 AM
راستش من خیلی کوچیک تر از این حرفام که نظری بدم.
ولی من موقع عروسیم اینقدر کارام زیاد بود که کلی لاغر شده بودم.
یعنی نگرانی و کارها و...
در کل انار جون مواظب تغذیه ات هم باید باشی. که می دونم هستی.
مارال | December 10, 2009 12:05 PM
خاله شدم بر و بچس ....
:)
zi zi | December 12, 2009 7:59 AM
واااااااااااااااااای زی زی جونم چشمت روشن.انشاءالله که قدمش مبارک باشه. :O)
از قول من به خواهر گلت هم تبریک بگو... وای وای وای طفلکی خواهرت الان چه حالی داره! ...یادش که می افتم مو به تنم راست می شه!
آرتمیس | December 12, 2009 4:55 PM
ای بابا..ما سه روزه بی امکاناتیم گفتیم حالا یه مثنوی کامنت اینجا را گرفته..زهی خیال باطل!
حتما همه چی روبراهه..من جلدی گزارش بدم که صاب کامپیوتر میادش..
ای کسی که ساعت 5 و48 دهم دسامبر کامنت گذاشتی ..بله قربان درست فهمیدی!
شما جسارتا خطری را در پس این any ها میبینی؟!
خدمت شما بزرگوار عارضم که بعله... یعنی شخص بنده پای لرزش هم تا این ساعت نشستم اگه منظورت overeating و عوارض بعدیش هست ...
خدمت خاله زی زی هم همینجا تبریک بگم تا سر فرصت برم خونه اش..
لی لی جان من خیلی برات گپ دارم..
خلاصه اش که قول شماره 4 سخته(4 اولی) ..چون ما کلهم وقتی میخوریم که گشنه نیستیم !یعنی اول باید یاد بگیریم که اگه نخوریم پس چه کنیم؟!این چیزایی هم که یادمون میدن مث قانون 20 دقیقه و اینا آیا بشه یا نه..
اما برای من روزنگاری از همه اش آسونتره..امیدوارم به این شماره یک رسیده باشی چون خیلی کلیدیه ..همینطور انار که از برنامه های این هفته اش بود..
من برم یه دور شمسی قمری این ورها بزنم شما هم از احوالات خود ما را بی خبر نذارید...آدم وهم برش میداره از سکوت..بلانسبت دور از جون مث شهر طاعون زده...!
ye doost | December 13, 2009 7:31 AM
یعنی اصلا معلوم نبود اون کسی که 5 و 45 کامنت گذاشته من بودم!؟!؟ هیییییییی!! یه دوست!؟!؟ البته من کی باشم که خطری در چیزی ببینم !! اصلا کلا من چیکاره بااااااااشم!!! شوما اصلا بخور!! بریز !! بپاش!!! چی بگم والله !؟؟! اصلا از فردا صدات میکنیم یه دوست خطر!! خوبه !؟؟! عصبانی نشو جانم فقط !! باز میری تو خط حموم نرفتن و مسواک نزدن .....
نانازی | December 13, 2009 10:14 AM
نانازی مخلصم کرور کرور....
حالا دیگه مث لباس شخصی ها کامنت میذاری !؟
بعد از قدیم گفتن فلانی جایی نمی خوابه که آب زیرش بره..اینم حکایت هدف گذاری منه.هدفی را انتخاب کردم که میزان حصول موفقیتش 100 درصد باشه..
اگه گفته بودم که میخوام نخورم و بدوئم و ابنا که الان اینجا نبودم..
هدف باید منطقی باشه نانازی جان..یعنی به آب و هوای روحیه سازگار باشه..الان فصل بریز و بپاشه در منطقه جغرافیایی حاجیت..!
ولی از شوخی گذشته از دست ساعت و تایم میخوام نجات پیدا کنم ..
"این شکلات را فقط حق دارم بعد شام بخورم نه در طول روز ..."..به قد سر سوزنی کمک به تغییر عاداتم نکرد که نکرد تنها حسنش این بود که تمام روز را به عشق شکلات شب سپری کردم و لحظه ای فکرم راحت نبود!!!
ye doost | December 14, 2009 2:50 AM
نانازی جون ..عطف به جمله آخرت اضافه کنم که من ذاتا آدم هپلی و شلخته ای هستم ...چن جا هست که باید به زور کتک برم مث حموم..سلمونی و اینا که حرفش نزنین..بدتر از همه که مرض "نخریدن" دارم هر ده سالی یه کفشی میخرم!!!
ye doost | December 14, 2009 3:14 AM
برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، کاهش وزن ، افزایش وزن، شروع به کار، ازدواج، شروع تعطیلات، صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یک ماشین نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، اول برج، پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد و... بنشینیم.
خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد.. هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.
زندگی کنید و از حال لذت ببرید.
azy | December 14, 2009 12:04 PM
آقا من نمونه ی بارز کسی هستم که هر هدفی حتی کوچیک هم برای خودم بگذارم طولی نمی کشه که مثل بار روم سنگینی می کنه و می خوام ازش دربرم ... یعنی اصلا هیچ کاری با خودم نباید داشته باشم . یعنی انگار باید فقط خودم رو گول بزنم مثلا بدون این که بگم قراره از این به بعد مثلا هشت شب به بعد سالاد بخورم ، به جاش عملا سالاد درست کنم و بذارم دم دست . یعنی نمی دونم چمه ...تمام این کتاب های رژیم و درست خوردن جلوی چشمم رژه می رن و توهفته فکر کنم دست کم یک کتاب یا یک مقاله می خونم درباره اش ... می خوام رها کنم این داستان ها رو اما انگار مثل کنه بهم چسبیده ...هربار به این می رسم که طبیعی و عین بقیه زندگی کن جانم ! فقط بعضی المان ها رو کمی تغییر بده و به جاش تحرکت رو ببر بالا .
شش ماه پیش وضعم بهتر بود به نظرم .
حس ام مثل یه زندونیه ...به خدا !
حالا اگه من قرار بود رژیم سفت و سخت بگیرم چه وضعی داشتم ؟
ای شماهایی که خوب و موفق دارید پیش می رید خواهشا بیایید بگید چه می کنید ؟ فوت و فن ادامه دادن چیه ؟
لی لی | December 14, 2009 1:59 PM
یا این بالایی منم یا اون منه!!
عرضم به حضورت لی لی جان که هرچندکه با توجه به جمله آخرت مخاطبت نیستم اما جسارت نوشتن را در این لحظه به خودم میدم..
نمیتونم راه پیش پات بذارم چون که خودت هزار تا مث منو درس میدی ..اما وقتی کار به اینجا میکشه دلیلش اینه که ما یه اشتباه داریم اونم اینه که همه چیزو میدونیم اما در اجرا اون کاری را میکنیم که شخصیت دوم و پنهان ما میخواد که انجام بشه..
مطمئن نیستم ولی حدس میزنم که هدف ات تا حالا کوچک نبوده..انتظارهای زیادی از خودت داشتی که نتونستی بهش برسی.
اونهایی که همه چیز را در حد ایده آل میخوان..پرفکت فکر میکنن..ایده های زیاد دارن و تجربه ناکامی های متعدد یه روز به اینجا میرسن که تو الان ایستادی...
من اینقدر این نقطه را سیاه نمی بینم و به نظرم این شکستها تو را به مقصد نزدیک تر میکنه
من اگه به این جا برسم که تو هستی ( که قبلا رسیده ام) راهمو ادامه میدم با یه تک هدف آسون ..با حمایت و ساپورت بیشتر و به جای اونکه دوربینم را رو چیزهای منفی ام زوم کنم دست آوردهامو هی بزرگ تر و بزرگ تر میکنم..
انار دیدم 6 صبح رفتی دویدی خواستم بگم ارادت مندتم!
ye doost | December 14, 2009 3:21 PM
چقدر حرفهایی که زدی یه دوست درست بودن
منم اون موقع ها که هی شکست تغذیه ای می خوردم فکر می کردم به دردم نمی خوره اما الان می بینم همه ی این تلاشها یه اثر خوب و یه نکته ی خوب توی روحیه ات میذاره بدون اینکه خودت بدونی ..
لیلی از هدفهای کوچول موچول شروع کن
زي زي | December 15, 2009 12:04 AM
سلام
دیشب کامنت لی لی رو که خوندم خیلی به دلم نشست . انگار حرف دل خودم بود. بعد هم یه دوست جان یه توضیح روانشناختی بیست بهش داد. این قسمتش که |"شخصیت پنهان و دوم ماعمل میکنه" برام خیلی جالبه. یعنی این شخصیت دومیه من کجاست ؟جه جوری میتونم باهاش حرف بزنم.
یه دوست جان کمک. ...
زی زی ]جون امیدوارم که منم بتونم این اثر خوبه رو پیدا کنم.
مرسییییییییییی لی لی
پروا | December 15, 2009 2:33 AM
یه دوست جان نگران نباشید من آتیش ها رو می سوزونم اینجا می رسم به دلیل سردیه هوا وتخلیه انرژی دیگه چیزی برای اظهار وجود نمی مونه ولی به یادتونم :)
azy | December 15, 2009 10:44 AM
پروا جان..
سوالت راجع به شخصیت پنهانه.....والا ما تو خواب و بیداری یه چی میپرونیم فردا صبح یه جوون مردی باس بیاد حرفمون رو برای خودمون معنی کنه!پس بی خیال اون بریم سر اصل مطلب..
چیزی که بیش از هرچیز در وب سرکار چشمک میزنه خستگی و روبرو شدن با چیزهایی است که انتظارش را نداشتی( هر جاش غلط میگم بگو)..
مثلن حساب کتاب میکنی که آخر هفته اینقد کم کنی اما نمیشه و میخوره تو ذوقت و دچار تردید میشی که حالا با این حساب دقیق که درست از آب درنیومد پس چی درسته؟! و هدف بعدی چی باشه پس و اینا...
شاید شخص دومت اونیه که diet را دوست نداره ..جبر را نمیخواد..برای همین مداخله میکنه و هر جا عرصه بهش تنگ شد طغیان میکنه....
یه تک پیشنهاد برای تو:
کارهایی که میکنی خوبه ادامه بده فقط سعی کن و سعی کن هفتگی وزن کنی نه به روز
و یه چیزم که خوشم اومد این که کمتر از ماها به هیکل و شکم و اینا بدو بیراه میگی حالا خودآگاه یا ناخودآگاه اما این حسنه..
پروزن جان تا میتونی جوانی کن ..دل به دل راه داره ..ما به همین الف و ز و ی راضی هستیم که بدونیم خوشی و سلامتی..
ye doost | December 15, 2009 11:43 AM
من اومدم بگم که زولبیا و بامیهها رو تموم کردم!!! اما قسمت خوب قضیه این است که به خودم یاد دادم که روزی فقط یک بار و یک کم بخورم. هر روز سر یک ساعت چایی درست کردم و همون مقدار مشخص رو خوردم، نه بیشتر و نه کمتر. بعد از چند روز شد عادت و اصلا مجبور نبودام با خودم سرو کله بزنم. فقط خواستم بگم بعضی وقتها راحت تر است که با خودمون نجنگیم و بجاش با خودمون کنار بیأییم.
Anonymous | December 15, 2009 9:41 PM
خوب شد اینجا یکم از سوت و کوری در آومد. خوبین؟ خوشین؟
خبر بدین از خودتون اینجا یکم شکل میتینگ شه تا انار بیاد. من 4 روز ورزش کردم. وزنم هم تقریبا 121 ثابته. دو تا شلوار نو را افتتاح کردم این هفته که دیگه نخوام با زور کمربند شلوارهام را به کمرم بند کنم. اخلاقم هم بد نیست، کمتر پاچه می گیرم :) فردا صبح کله سحر هم باید برم سرجلسه امتحان و الآن هم یه کوه برگه دارم صحیح کنم تا صبح.
شب تاب | December 15, 2009 9:47 PM
خب من اين هفته به اطف گلي و جنين تازه رسيده و يه خورده مسائل ديگه چون اصلا شبها نخوابيدم پس فقط تونستم بيام پالايشگاه و خميازه بكشم ..... همين .. از 4 روز ورزش در هفته حتي يه بار هم نرفتم باشگاه .. از صب تا شب هم هي نتونستم بخورم بعد آخر شب رفتم يه 2500 تايي رو بطور هلپي كيك و برنج خورش زدم تو رگ
يعني الان زي زي 5 روزه ميوه و سبزيجات لب نزده .... اين هم از اوضاع ما
خب بقيه بيان خبر بدن
زي زي | December 16, 2009 12:06 AM
من امروز صبح علی الطلوع رفتم ، یک ساعت دویدم و کلی خوبم ! فقط عضله پشت ساقم از هفته قبل بعد از 5 مین کارکردن با دستگاه های پارک ها درد گرفته !! هر کاری هم می کنم خوب نمیشه ! :))
لیلا | December 16, 2009 12:40 AM
و بشنوید از من و تصمیمات جدیدم..
میخوام یواش یواش برم تو چرخه چربی سوزی!
قضیه این کمربند طلایی زی زی را که دارین ..همونی که با شیرینی آلات ارتباط تنگاتنگ داره..این کلی وقته پیش منه ..یکی دو هفته پیش رفتم جلو آینه و دیدمش ..فی الفور یه عکسی ازش گرفتم از این "بی فور" ها..
التماس نکنین که نشونتون نمیدم ..خیلی نابوده!!..هر کی دیده نچ نچ اش در اومده...حالا افترش اگه شد شکم شیش تیکه من اسمم را عوض میکنم!
خلاصه اش این که گوش شیطون کر قراره اکتیو بشم..
ye doost | December 16, 2009 2:50 AM
یه دوست جونم مرسی مرسی مرسی
من هفته گذشته تو اجبار زندگی کردم. آخرشم همون شخصیت پنهونه اومد و تلافیشو سرم درآورد.
تصمیم گرفتم این هفته کلللللی به حرفهای شخصیت پنهونه گوش بدم. فک کنم باید باهاش مهربون باشم. وباهاش درددل کنم. اصلا هدف این هفته رو میذارم :
شناخت شخصیت پنهان و گوش کردن به حرفهاش
پروا | December 16, 2009 3:55 AM
و اما من :
درکمال ناباوری ، دریک هفته ی عجیب که اولش با قرار و مدار شروع شد و خیلی زودبه بی قراری بدل شد ، یک کیلو کم کردم ....ای من از این بدن سر درنیاوردم که نیاوردم اما آی لاو ایت ...
من هنوز نفهمیدم که باید هدف گذاشت یا نباید هدف گذاشت اما مهم نیست به جاش کارهایی که تو لحظه می شد کرد کردم ...
ازنظر فعالیت هم من بادو عدد وروجک که یکیشون تازه داره لذت راه رفتن و کشف و شهود و مانع نوردی رو درک می کنه ، بیشتر روزهای هفته تنها بودم و پا به پاشون راه رفتم دویدم بازی کردم وکلاس رفتم و تمیز کردم و جمع کردم و نخوابیدم و ...به خصوص 48 ساعت گذشته
اما همه رو نوشتم برای خودم
الویت های کاری رو مطلقا انجام ندادم اما گاهی مطالعه کردم
یک فیلم هم در هفته دیدم
خودم راضی ام .چون هفته ی بی نظیری بود از لحاظ میزان انرژی های منفی روز و میزان کارها .
لی لی | December 16, 2009 5:07 AM
دوسوال مهم : یک .هدف من چیست ؟
دو .چرا تاکنون به این هدف نرسیدم ؟
لی لی | December 17, 2009 5:39 AM
انارستانیهای عزیز توجه فرمایید!
امت چربی سوز و عضله پرور انارستان توجه فرمایید!
.
.
.
دو " آر" انارستان یعنی " آر"ام و " آر" تمیس، بچه به بغل ، تقدیم می کنند:
رقابتی تنگاتنگ و نفس گیر ... سفری تا مرز 65 کیلو شدن... آیا کدامیک از آنان برنده خواهد بود؟... کدامیک زودتر به 65 کیلو خواهد رسید؟
صبح شنبه برای این دو " آر" ... این دو یار ... صبحی متفاوت خواهد بود ... آغاز نبردی تن به تن و همه جانبه با چربیها ... آغاز جدال سرنوشت! پیکاری مقابل چشمهای موشکاف صدها انارستانی... رقابتی با عنوان :
آرامـــــــیــس !!! (یعنی آرام+ آرتمیس)
زمان: از صبح شنبه 28/9/88 تا صبح شنبه 29/12/88
مکان: وبلاگهای : دنیای آرام و فقط همین امروز ...
( لطفاَ پرچم و بوق جهت تشویق یادتون نره!!!)
آرتمیس | December 17, 2009 9:34 AM
من دارم میرم سفر یه 10 روزی. خوب ورزش کنید تا من بیام و حسودیم شه!
شب تاب | December 18, 2009 12:17 AM
من عاشق مسابقه ام
زي زي | December 19, 2009 3:02 AM
بنده هم فی الواقع از سفر20 روزه برگشتم شب تاب جان
خیلی مراقب باش سفر هم خوب چیزیه هم بد حکایتیه..!
اول تلفن خونه را که قطع شده بود وصل کردم حالا میام اوضاع احوالاتتون را میخونم..
انار جان..
عجب هفته پرباری داشتی ..بزنم به تخته..من هفته گذشته کلن روم سیاه است خواهر!
یه دوست | December 19, 2009 4:42 AM
به به مسابقه
من ميگم كه بازم مثل هميشه ارام ما برنده ميشه . مامان ارام گلم بدو كه ما همه پشت تو هستيم. به به مسابقه بين انارستاني ها و پايداران . بدو زي زي جونم بوق بزن ببنيم.
بچه ها جونم خيلي عالي شده ها من تقريبا دارم دوباره هر روز ورزش ميكنم به به شكمم بايد صاف صاف بشه.
صبا | December 19, 2009 1:24 PM
خب يه چيزي من كه هي دارم چاق ميشم و هي مي خورم چي ؟
نه مث اين كه من بايد برم با صبا مسابقه بدم بشم 55 كيلو ... اين جوري نميشه
انار كجايي ؟ ببين ما داريم بوق مي زنيم .... بيا اينجا رو كرديم جينگول آباد ...
زي زي | December 20, 2009 12:48 AM
سلام به همه دوستان
حتما این جمه را شنیدید
خیلی دور خیلی نزدیک
زمانی که انور بودم خیلی دور بودم اما در واقع خیلی نزدیک
اما الان خیلی نزدیکم ولی خیی دور شدم
یعنی چی ؟ یعنی اگر تو تهرون یه اقای خوشتی÷ دید که یه دختر کوچولو همراهش هست شاید اق معلم انارستانی باشه
فعلا به اسم مرخصی هستیم اینجا تا بعد خدا چی بخواهد
موفق باشید همه تا دغعه بعد که اینترنت گیر بیارم
خوب خوش و سلامت باشید
اق معلم | December 20, 2009 10:29 AM
آق معلم..
بازگشت قهرمانانه شما را به خاک وطن خوشامد میگوییم..
از طرف شاگردان و هواداران شما در انارستان و حومه!
زی زی جون ..
من میگم اگه استخاره ات خوب اومده برو با صبا در این دوئل شرکت کن..این رقابتهای دو نفره خیلی انگیزه منده!
شیرینی هم نمیتونم بگم نخور چون خودم از عصر که میشه آرزو میکنم وسط شیرینی فروشی نشسته باشم و رو دست و پای همه میفتم که برید برای من کیک خامه ای شکلاتی بخرین..اما گوش به حرفم نمیدن !
لی لی جان ..
من به اون دو سوالت فکر کردم و آخر به این رسیدم که اصلن نباید بهش جواب داد!..جدی میگم جواب این سوالها را بخوای پیدا کنی روم به تیفال یهو میبینی موهات شده رنگ دندونهات..به جاش میتونی تمرکزت را بذاری رو عملکردت...
مثلا اگه روز نگاری میکنی برجسته ترین کاری که اون روز انجام دادی ازش اسم ببری ..باید کارهای جدید را تجربه کنی و میزان رضایت از خودت را بالا ببری..از بچه ها خیلی میتونی کمک بگیری..مادر بودن را برای ساعاتی فراموش کن و بچه باش ..یه مقاله ای چند وقت پیش میخوندم که اگه میخواین وزن کم کنین بچه ها را الگوی خود قرار بدین..مثلا نوشته بود که بچه ها به جای اون که راه برن میدوئن..و....
یه چیز دیگه هم که شاید به کمکت بیاد ورزش کردن روزانه هست این میتونه به ساده ترین شکل ممکن باشه مثلا 10 دقیقه درجا دویدن ..و حتما ثبتش کن به این فکر نکن که این کار را باید هر روز انجام بدی ..فقط از انجام اون کار در آن روز خشنود باش.
یه دوست | December 20, 2009 11:57 AM
سلام من فكر ميكنم كه هر كسي دو تا شخصيت داره يكي خيلي خوب يكي خيلي بد و شخصيت فعلي كه ما ميبنيم برآيند جنگ اين دو شخصيت خوب و بد هست . حالا هر كسي بتونه هر چي بيشتر از اون خوبه استفاده كنه و اون رو قدرت بده خوب آدم بهتري هست و هر كسي هر چقدر به اون شخصيت ديگه نيرو بده , شخصيت بدي هست. حالا اينهارو چرا گفتم ؟ نميدونم.!!!
خوب اومدم بگم كه مسابقه سه روزه بكش و خوشگلم كن هم خيلي خوب داره پيش ميره و خلاصه اخر اين سه روز قراره همه ما خوشگل بشيم حسابي . دوست داريد كه شركت كنيد؟ البته اين بار مسابقه فقط مربوط به خانم ها است ديگه . ............
صبا | December 20, 2009 3:04 PM
کسی نیست با ما مسابقه بده!؟!؟ یه قوی هیکل ، خوش وزن، خوش بر و رو، خوش قد و بالا!؟!؟؟! نبووووووووود!؟!؟
nanazi | December 21, 2009 1:39 AM
خوب من کمی اخبار کوتاه از خودم بگم..
امروز بعد یه هفته بلانسبت این تن لش را راضی کردم که بره و در سرما بدوئه..یک هفته بود که به هیچ وجه من الوجود از جاش تکون نمیخورد..بیخودی و باخودی بهونه میاورد..سوز و سرما و خستگی و اینا..
برای اولین بار با کفش ورزشی دویدم به جای دم پایی و فهمیدم چه قدر راحت تره..
حالا میخوام خودم را کوک کنم که ادامه بدم
راجع به شیرینی خوردنم باید بگم که آب نمیبینم والا شناگر قابلی هستم..یعنی به قطع و یقین میگم که الان اگه شیرینی مورد علاقه ام جلوم باشه دیگه هوش و حواس نمیفهم و اور دوز میکنم و مسمومیت قندی و اینا ..
مدتیه به مادر بزرگوارم گیر میدم که تقصیر توئه ..تو شیر خشک من شکر میریختی برا همینه که مغزم مزه غیر شیرین را نمی پسنده ...
خلاصه که اینجوریا...
شب یلدا هم بسیار مبارک .... درکنار بزرگترها خوش بگذره
یه دوست | December 21, 2009 11:59 AM
سلام به همه
یه دوست جان اون دو سوال سوال های برایان تریسی بود در کتاب " پیروزی " . سوال های خوبی هستند اگه یک بار بهشون پرداخته شه و بعد کنار گذاشته شه و عملکرد مهم شه . نه مثل من که شورش رو دراین فکر کردن ها درمیارم و درعمل هم همیشه نالانم .
نکته هایی که بهشون اشاره کردید خیلی خوب بودند به خصوص این مسئله ی رضایت از خود . که خیلی نظرم رو به خودش جلب کرد و فکر می کنم برای من همین کلیده .این که هرکاری که می تونم برای رسیدن به این رضایت از خود و تدریجا بالابردن میزانش ، بکنم .
شب یلدای همگی مبارک !
لی لی | December 21, 2009 2:22 PM
خسته نباشید !
من شرمنده ام که جای خالی شما را نمیتونم پر کنم ولی به سهم خودم نیمچه مشقی مینویسم.!
اما انار جان خدا وکیلی الان دیگه یه قشون باید بیاد تا به این جماعت خفته و در لاک خود فرو رفته انگیزه بده... کار از جدول و مسابقه رده.
لی لی خانوم..ممنون از اطلاعات کتابی ..فرصت شد اینو پیدا میکنم و میخونم..
زی زی جان ..ما والا چیزی از این حرفهای مشکوکت سر در نیاوردیم ولیک آرزو میکنیم از زمستان تا بهار پاینده و استوار باشی.
از خودم هم بگم..
امروز هم دویدم راسته 3000 قدم( ابزار ما فقط گام شماره)..اولش هم داشتم نه و نو میکردم که خوشبختانه به نفس اماره پیروز شدم !
فردا هم خدا بزرگه
یه دوست | December 22, 2009 12:16 PM
:))) یه دوست جان این تیکه "جماعت خفته و در لاک خود فرو رفته" را خیلی باحال اومدی.
ارادتمندم:)
غزال | December 22, 2009 2:53 PM
دوستای گلم،این هفته کم و بیش به برنامه ای که داشتم عمل کردم،برنامه جدید ۳ ساعت ورزشِ با ترک یک عادت خیلی بد غذائی
صنم | December 22, 2009 4:20 PM
خوب ما چی بگیم..همه حرفهای مهم و گنده را غزال تو وبلاگش زده..شاید زبون حال خیلی ها باشه
متاسفانه انگیزه را نمیشه تزریق کرد..و یا به کسی با زبون خوش و قربونت برم و تشویق، تحمیل کرد..
نصف بیشترش برمیگرده به ژنتیک آدم و اون چیزی که درونش داره میجوشه ...
خوب اگه این خستگی و دلسردی فقط در زمینه رژیم باشه کاملا قابل قبوله ..
اما به نظر میاد زمانی که ما تو حل یه مسئله ای که برامون خیلی مهمه ناتوان میشیم و به عجز اعتراف میکنیم یا نمیکنیم موضوع فراتر از رژیم و لاغری شده..
به یقین میشه گفت که این مسئله روی سایر بخشهای زندگی ما تاثیر میذاره ..نمیتونیم بگیم که من به رژیمم پای بند نیستم ولی الحمداالله کارو بارم خوبه ..تو روابطم مشکلی ندارم..از زندگیم راضی ام و چه چه ...
انگیزه یا هر چیز دیگه ای که اسمش بذارید حتما وجودش الزامی نیست ..چیزی که مهم تره تلاش هست
وقتی در یک کار جمعی مشارکتم کم رنگ شده دلیلش این نیست که بقیه به من انرژی نمیدن یا این کار برای من تکراری و ملال آور شده..بلکه دلیلش اینه که من "هدف" ام را اشتباه گرفته ام ..
هدفم این بوده که من بیام اینجا چیز بنویسم بقیه نظر بدن..
هدفم این بوده که حتما نتیجه مثبت بگیرم
پس الان نمینویسم چون به هدفم نرسیده ام..و چون ترس از قضاوت شدن دارم..چون من نباید اشتباه کنم..
والسلام علی من اتبع الهدی
سوم دی ماه سنه 88 خورشیدی!
یه دوست | December 24, 2009 1:19 AM
های اوری بادی
آیم هییر
زن زمانه | December 24, 2009 3:40 AM
تکبیر!!!
(این فقط در تایید حرفای یه دوست بود و هیچ منظور دیگه ای درآن نهفته نبود!!!)
nanazi | December 24, 2009 2:42 PM
انار جان..
خوب میدویی دختر...ایشالا که در ایام کریسمس هم ادامه داشته باشه..
منم امروز شیطون رفته بود تو جلدم که امروز را بذار پای استراحت و جلو بخاری بخواب که یهو یکی زد پس کله ام ودیدم "رست" برای من این روزها معنای حقیقی نداره و ندویدنم مساوی است با عاطل و باطل گشتن..و بعد هی تو آشپزخونه رفتن..وهی دور خود چرخیدن و ..دست آخر یک کسلی و حال خراب که باید شش روز کارم باشه تا درستش کنم ..
میدونم که "رست" لازمه ..هم برای ساخته شدن عضله و هم پیشگیری از آسیب های ورزشی ..ولی امروز را که دو دو تا چهارتا کردم دیدم اگه ندوم آسیب روحی اش به مراتب بیش از آسیب جسمی آن خواهد بود
خلاصه که
سعی میکنم و سعی میکنم که معتدل فکر کنم و معتدل عمل کنم ..نه صفر و نه صد
یه دوست | December 24, 2009 2:55 PM
یه دوست جان چه فدر آدم بیاد بگه من نتونستم چقدر بیاد بگه نشد. خود آدم خسته میشه چه برسه به مخاطب. حالا آدم یه مدت فقط با چشاش بخونه و با گوشاش بشنوه بهتر نیست تا اینکه هی الکی انگشتاش حرفای صدتا یه غاز تایپ کنه.
حالا نمیشه شما اجازه بدین ما از نظراتتون فقط استفاده کنیم و ساکت بمونیم.
خوب کردی رفتی دویدی به خصوص اگه آدوم دویده باشی که چه بهتر. گاهی دقیقا آسیب روحی یه کاری رو انجام ندادن خیلی گرونتر از آسیب جسمیش هست (مثه همون محرومیتای شدید خوراکیها) کلا این نصیحت اعتدالت رو خیلی عشقه :)
golbahar | December 24, 2009 5:27 PM
گل بهار جونم..
من تند نمی دوم..نرم نرمک شروع میکنم و بعد یه ریزه تندتر...کلن فکر نکنم ضربان قلبم زیاد بالا بره البته ترجیح میدم زمان بیشتری را صرف دویدن کنم تا قدرت بیشتر..
حالا یکی بگه چرا اینها را برای تو میگم تو خودت یه زمانی دونده بودی در ولایت اقیانوسیه..هان؟
تپه نوردی ات هم نمیدونم در چه حاله ولی غصه نخور من به جات فردا میرم کوه!!
یه نقطه سیاه هم امروز در کارنامه ام دارم.. نون خامه ای با شکلات خریداری شد ..البته توسط شخص بنده نه ..توسط دشمنان اسلام و مسلمین!
اولش هم یک عذاب وجدان...یک عذاب وجدانی گرفته بودم که نگید و نپرسید ولی بعد آروم تر شدم و یادم افتاد که هیچ غذایی بد نیست فقط بعضی از بعض دیگه مغذی ترند و من میتونم انتخاب کنم.
در واقع نقطه سیاه من شیرینی نبود بلکه برچسب بد زدن ..احساس گناه...وعذاب وجدان بود.
آهان گل بهار..
راجع به اون دو سه خط اولت ..نمیدونم هنوز سر حرفت هستی یا نه..نمیخوام متقاعدت کنم و بحث را کش بدم فقط آرزومیکنم این اندیشه باهات نمونه و اونی بشی که باید باشی.
یه دوست | December 25, 2009 3:01 PM
حالا که اینجا کریسمسه و اونجا تاسوعا ست و در نتیجه هیچ کی نیست من یه کم پر حرفی کنم
یه دوست جان من هنوز هم می رم میدوم. کوه و تپه رفتنم کم شده ولی می رم تو خیابون یا جیم میدوم یه روز در میون. 1 هفته ای هم هست که بعدش هم دراز و نشست می رم. جالبه که عضلات شکمم درد می کنه . نتیجه گرفتم چقدر شکمم ضعیفه
به جای من برو کوه به جای من چای دودی بخور با خرما تازه یه نیمرو آتیشی هم بزن. اااااااااای یادش بخیر
ما هم اینجا به مناسبت کریسمس دشمنان اسلام بهمون زیاد شیرینی و شکلات دادن که من هر بار که از کنارشون رد میشم یه گوشه دستی بهشون می رسونم. شرمنده همه شون واسم جدیدن من تاحالا این مدل شیرینیهای نخورده بودم باید تست کنم
golbahar | December 25, 2009 5:19 PM
خوب منم یه کمی از خودم بگم!! دیروز 13000 قدم راه رفتم که حدود 7000 تاش کاملا مجلسی (سلام آزی) بود و به قصد ورزش و اینا بود بقیه اش هم رفتیم خرید و من هی فروشگاه رو بالا پایین رفتم! بعدشم این بابای بچه ها یه عالمه کاکائو خریده که به نظر خیلی خوشمزه میان و هی جلوی من میخوره و هر گازی میزنه یه تعارفی بهم میزنه!! حالا من این وسط یه جوگیری شدیدی بهم دست داده که حتی یه خورده مزه هم نمیکنم!! البته شایدم الان خودم رو چشم زدم رفتم از هر مدلش یکی خوردم ها!!!
حالا خوبه کسی قرار نیست با من مسابقه بده و خودم تنهایی توهم زدم اگرنه که چیییییییییییی میکردم!!
nanazi | December 26, 2009 6:26 AM
لعنت بر یزید وسلام ودرود بر دوستان این ور آب واونور آب.آون ور آب بساط لهو لعب به راهه وحال وهول ما هم دلمون رو خوش کرده بودیم که چند روزی ول می چرخیم وقیمه عدس پلویی می زنیم به بدن وتریپ مشکی ودل سیر فیلم میبینیم وچت می زنیم با فراق بال ولی دریغ افسوس اگه من لب به یه غذای نذری زده باشم تا کنون یا فیلمی دیده باشم سرما خوردیم ناجور ازین ورم مسنجر هم باز نمی شه.دیگه واقعا همه چی آدمو یاد کربلا می ندازه به خدا.ماکه این دنیا رو نداریم اون ور آبی ها شما این دنیا رو داشته باشید وحالشو ببرید ما هم دل خوش کنیم که اون دنیا از خجالتمون در میان دیگه:)
آزی | December 26, 2009 2:39 PM
سلام به همه..
من امروز رفتم دویدم ..خوب بود حدود 7000 قدم..اما بعد فلج شدم ... نشستم سرخوندن اخبار امروز تهران
و الان به مقدار بسیار زیادی حالم خراب هست ودیگر هیچ
یه دوست | December 27, 2009 11:27 AM
چه همه فعال ..چه همه شادان ....
اين تاك لعنتي هم كه خرابه ..من از حال مادرم چطوري خبر بگيرم آخه
زي زي | December 28, 2009 12:11 AM
سلام بچه ها ..
تو این اوضاع احوال چه میکنید
من چیزی به ذهنم نمیرسه جز اینکه به خودم کمک کنم که بدتر از این نشم
فعلن میدوم و میدوم تا برای دقایقی صحنه های تلخ را از جلو چشمم کنار بزنم
امیدوارم اگه ورزش نمیکنین تن اتون سالم و سلامت باشه .
آمین یا رب العالمین
یه دوست | December 28, 2009 12:07 PM
یه دوست جان من 2 روزه میخکوب شدم. قلبم یه جوری میزنه که میگه نای دویدن نداره . بسته سریال رو جلوی این اینترنت گذاشتم جلوم و دارم میخورم خبر و تحلیل خبر می خونم. فقط گاهی سعی می کنم کلم و هویجم بخورم.
golbahar | December 28, 2009 10:21 PM
یه دوست جان دوباره یه شوک در حد همون خرداد ماه و شایدم بیشتر بهم وارد شده... خیلی جلو خودمو گرفتم تا حداقل ورزش رو انجام بدم و مثل خرداد تا یکماه قید همه چی رو نزنم .... نمی خوام وضعم رو از اینی که هست بدتر کنم اما با ناراحتی اخبار رو هم دنبال می کنم و جز غصه خوردن هیچ کاری از دستم ساخته نیست..... ولی از شما چه پنهون از خودم خجالت می کشم که من دارم اینجا سر 100 گرم 200 گرم چونه میزنم اونوقت هم نسلیهای من تمام جونشونو دستشون گرفتن و رفتن تو گود.
آرام ( دنیای آرام) | December 29, 2009 2:26 AM
یه دوست جان
یه اوضاعیه که آدم هی می خونه، هی تماشا می کنه و هی گریه می کنه و آرزو می کنه یه کاری از دستش بر میومد.
روی وزنه رفتن و ورزش کردن به نظر خیلی سبک میاد. اما اگه روز خوبی بعد ازاین روزها در راه باشه خوبه که سالم و پر توان باشیم که به درد یه کاری بخوریم. و اگه تا اون روز هنوز راه درازه... بازم باید قوی باشیم تا تاب بیاریم.
شب تاب | December 29, 2009 11:36 AM
عرض شود آنها که رفتند جاودانه شدند..وا اسفا بر ما..
آرام جان..من هم دقیقا به خاطر اینکه به سندرم خرداد ماه گرفتار نشم تصمیم گرفتم به رانینگ و جاگینگ ادامه بدم و متاسفم که کاری بیشتر از من برنمیاد..ماها اقشار آسیب پذیریم..به اندک مشکلی ازمسیر خارج میشیم چه برسه به الان که اگه مراقب نباشیم از درون متلاشی میشیم ..من قویا ورزش را توصیه میکنم...
زی زی جان..
من متوجه نشدم تو چرا همچین شدی!..خیلی خوب داشتی پیش می رفتی ( عل الظاهر یا واقعا نمی دونم)..به هر حال جات در شیفت صبح خالیه..ما را زیاد منتظر نگذار..
گل بهار جون..
شانست زده که اونوری و حداقل اخبار را میتونی دنبال کنی اینجا که فعلن "چیز شکن" ها هم دیگه عمل نمی کنن و به قول آزی واقعا صحرای کربلا شده.....و ایضا من " ندویدن " ات را شدیدا محکوم میکنم!
نانازی جان..
مستفیض نمی شیم از فرمایشات سرکار علیه...هو آر یو؟!...
اگر همین دور و برهایی یک تکبیربلند هم برای شب تاب بگو..( مخلص شب تاب خانوم)
یه دوست | December 29, 2009 11:58 AM
من امروز واکینگ ملایم داشتم به جای دویدن..دلیلش هم مجروحیت از ناحیه سر بود..یکی از خوبیهای تردمیل اینه که امن تره..کسانی که تو کوچه و حیاط و پارک میدوئن مواظب باشن ..من دیروز موقع دویدن شتتترق با سر افتادم رو زمین سیمانی و الان بلانسبت.. دور از جون شما پیشونی ام ترک برداشته و یه بادنجون زیر چشمم سبز شده!!
احتیاط کنید..مواظب باشین و مسیر مطمئنی را برای دویدن انتخاب کنین....
چاکرم
یه دوست | December 29, 2009 12:00 PM
یه دوست جان
اول اینکه من خیلی خوشحالم که یه دوستمون می دوه. اما خواهر جان سر به هوای ما گاهی یه گوشه ی چشمی هم به زیر پاش داشته باشه بهتره. من یکی از این فیلمهای عاشورا رو که می دیدم با خودم فکر کردم توی این پیاده رو های ناصاف چقدر دویدن و فرار کردن مشکله! حالا بگو یه دوستمون وقت دویدن همین جورکی الکی خورده زمین :(
شب تاب | December 29, 2009 2:06 PM
مگه يه دوست هم مي افته ؟
اره من خيلي خوب داشتم مي رفتم ... خيلي ماهر شده بودم .. تازه داشتم عقده گشايي مي كردم و مي فهميدم كه كجاي خوردن هام اشكال داره .... واقعا مزه رو حس مي كردم ... اما يهو منم افتادم .... يخواستم بيفتم ها .... هل داده شدم با كله خوردم زمين .... حالا هم همه جاي مغزم خونيه .. مغز هاي ما هم كه هر چي بشن بازم پرخوري شون رو دارن ديگه ...
زي زي | December 30, 2009 2:51 AM
انار كجايي ؟ من الان پر اخمم ها
زي زي | December 30, 2009 5:38 AM
ای بابا این انارم فکر می کنه سر ما گرمه هی میپیچونه.بابا بیا ببینیم چه کردی.من که کلا زدم جاده خاکی.تصمیمیم برای برگشت ندارم هنوز
آزی | December 30, 2009 11:57 AM
آزی جات خالی نبودی ..من تو حیاط دویدم ..خوردم زمین.. سرم خون اومد..الان هم بلانسبت سه تا ابرو دارم!
بعد هم اینکه انار کلا کم حرفه ..بره بدوئه یا ندوئه جیک نمی زنه..مث ماها نیست که هارت و پورت کنه..شما بیشتر نگات به اون مستطیله کناری باشه اگه خبری ازش باشه اونجا اول گزارشش را میبینی..
بعد دیگه اینکه جسارتا بد که نمی گذره؟! هان!!
تصمیم به برگشت ندارم چیه آواجی..زبونم مو درآورد بسکی گفتم به خودت فشار نیار..حالا پنداری میخوان ببرنت شکنجه گاه !!
زی زی جان..خدا بد نده
این هل داده شدن کار اراذل و اوباشه. ..خونریزی مغزی بود میشد کاریش کرد اما مغز خونی را من نمیدونم دواش چیه ..فکر کنم باید کمی هوا بخوره تا خوب بشه..باهاش مهربون باش..
شب بر همگان خوش
یه دوست | December 30, 2009 1:58 PM
كاش يكي بياد هرچي از دهنش درمياد به من بگه بلكه من از جام بلند شم ، چون من با لطافت و ملايمت چيزي نميشم
مثلاً بياد بگه : داري ميتركي ! يا بگه چاقالو ! يا بگه كوه گوشت شدي ...
خلاصه از اين حرفا بزنه ، چون فكر كنم شخصيتم در همين حد شده ....
سوگند | January 1, 2010 3:13 AM
سوگند جان..
واقعیتش اینه که تغییر کار بسیار سختیه و تو در مرحله دشواری قرار گرفتی..
اینم برات بگم که چند وقت پیش تو صدای آمریکا گوشه هایی از یک شو را نشون میداد تو اسرائیل از خانمهایی که در عین چاقی زیاد، زیبا بودن وبا اعتماد به نفس به روی صحنه می اومدن و اندامشون را دوست داشتن..و معتقد بودند که هیکل گوشتالو و چاق قشنگ تر از لاغر و استخوانیه..
اما نکته ای که من هم معتقدم تو حتما باید تو مسیر کاهش وزن بیفتی اینه که وزن اضافه سلامتت را تهدید میکنه..شاید الان آزمایش داده باشی و قند و چربی و اینا نرمال باشه..ولی ممکنه در آینده خدای نخواسته بیماریهایی را که انتظارش نداری سراغت بیاد..پس به جای اونکه به کوه گوشت بودن فکر کنی به سلامتت فکر کن..
تو اولین قدم روزنگاری کن و از دوستانت بخواه که باهات وارد بحث بشن ..یکی از عیوب وبلاگ داری ما ها اینه که وقتی به خونه همدیگه میریم همون تعارف و ادب و احترام را که خصلت ایرونی بودنمون هست فراموش نمیکنیم و فکر میکنیم باید صاحبخونه را تشویق و تایید کنیم غافل از اینکه گاهی به گفته خودت تشویق های مکرر نتیجه عکس میده...
نمیدونم تا چه اندازه آمادگی تغییر را داری..اینو دیگه خودت باید با فعالیتهات به ما نشون بدی ولی روی کمک ماها حساب کن ..کمی مرزهای دوستی ات را گسترش بده .. شاید راه حل های جدیدتری پیدا کنی
موفق باشی
یه دوست | January 1, 2010 11:31 AM
دیگه اینکه..
جای شما خالی امروز رفتیم کوه...تا اونجایی که برف نشسته بود و بعد آتیش حسابی و چایی و اینا..
موقع برگشتن به ماشین دارها گفتم تا شما وسایل را بذارین و راه بیفتین منم تو جاده میدوئم تا بهم برسین..
این قسمتش خیلی خوب بود..هوای تمیز و دویدن سر حالم آورد..
شماها چطورین؟ خوش گذشته؟..
راستی سال نو میلادی هم به خصوص به اونور آبی ها مبارک!
یه دوست | January 1, 2010 11:37 AM
هيچ چيزي اندازه اين كه ببيني "يه دوست" عزيز اومده به خونه ات خوشحالت نميكنه . مرسي عزيزم ...
يه دوست جان
ميدوني مشكل من چيه ؟
گاهي خيلي به خودم ميام كه نكنه پس فردا ديابت نوع 2 بگيرم يا نتونم چهارتا پله رو برم بالا . اما بعدش دوباره ميگم اينا مال خيلي وقت ديگه است الان براي هيكلم مهمتره ...
بعد چيزي كه باعث اين همه درهم برهمي زندگيم ميشه اينه كه ميبينم بيشتر از يكساله فقط دارم درجا ميزنم ، فقط دور خودم چرخ ميزنم و خاك بازي ميكنم ... خوب چرا نميتونم يكبار مثل آدم كم كنم بعد با ورزش و مراقبت به سلامتيم فكر كنم؟ مشكل من اينه . كه يه جورايي هم بعد روانشناسي جريان رو دربرميگيره ...
اتفاقاً من يه خواننده دارم تو وبلاگم كه مثل شما وبلاگ نداره و فقط كامنت خصوصي ميذاري (صدالبته به عزيزي شما نيست) بعد چند وقت يكبار يه كامنت ميذاره و كلي توپ و تشر ميزنه ، بهم ميگه چرا يه كم به خودت سختي نميدي . يه بار بهم گفت از امروز شروع كن و فقط 150 روز رژيم بگير اونم نه سفت و سخت فقط كم خوري و نصف خوري ، اما من سر 12-13 روز يهو ميزنم جاده خاكي .
البته بعضي وقتها هم به خودم حق ميدم آخه من از 13 سالگي در پي رژيم و دكتر تغذيه و باشگاه و ... بودم ، يه بار به وزن ايده آل رسيدم اما بعد از اون فقط مثل يويو بالا پايين شدم . خوب معلومه بعد از 14 سال ديگه نه اون توان رو دارم نه اون اشتياق رو ...
خلاصه كه درد عشقي كشيده ام كه مپرس !
سوگند | January 1, 2010 2:23 PM
به سوگند
چاقالوي بي خاصيت ! پاشو زيرت رو جارو بزنم دوباره بشين
خوبت شد؟
زي زي | January 2, 2010 1:30 AM
نه زي زي كمه ، يه هوا غليظ ترش كن بي زحمت :))
سوگند | January 2, 2010 6:04 AM
ای بابا!!باز دو روز سر من رو گرم دیدید زدید به فحش و فحشکارى!؟!؟ زی زی و سوگی!! زودی جدا بشید!! سوگی جان خشونت میخوای تشریف بیارید مسنجر یه چندتا اساسی نثارتون کنم همینطوری لاغر بشید!! در ملا عام که نمیشه اون حرفا رو زد!!! اههه!!!
بعدشم بنده سنگر را حفظ کرده و به دور از هرگونه خبر و هیاهو کار خودم رو ادامه میدم!! خوب به نظر خودم !! وقتی کاری از دستم برنمیاد بیخودی خودم رو تو چرخه انرژی منفی نمیندازم!! اگر توانایی انجام کاری رو داشتم که چه بهتر!! وگرنه بیخودی غصه خوردنم به درد هیشکی نمیخوره هیشششششکی!!! بعدشم من به عنوان یه فیلسوف یه دانشمند یه مهندس حالا لااقل یه نانازی که هستم !!! دارم میگم وقتی از همه ابعاد یه ماجرا خبر ندارم بیخودی نمیتونم نتیجه گیری کنم !! بنابراین به شدت به برنامه های خود پایبند بوده و سعی وافری در افزودن تحرکات و کاهش کالریجات و کربو هیدراتجات دارم!! و من الله التوفیق.....
nanazi | January 2, 2010 9:00 AM
ناناز جان ..قربان مرامت...
ما که کله امون بوی قورمه سبزی میده و نمیتونیم بی خیال مطلب بشیم..هی میخوایم سر تو کار همه چی در بیاریم ..بعد الان نه اینکه همه سایت های خبری "چیز" شده و امواج "چیز" هم رو کانالها افتاده از سر ناچاری فارس نیوز و ایرنا و اینا میخونیم....
و اما کلن به نظر اینجانب در جریان اوضاع روز بودن و به قول ناناز پای بند به برنامه بودن چندان منافاتی با هم ندارد..(مخصوصا به آبجی لیلا میگم که دلم براش تنگ شده)..
ما باید همه سعی امون را بکنیم که تسلیم شرایط نشیم و خودمون را سر پا نگه داریم
بنده بار دیگر و در این سنگر مقدس در تایید فرمایشات استاد نانازی همگی را به ورزش از هر نوعش تشویق میکنم!!
و دیگه اینکه روم به تیفال...من کربوهیدرات را تا به حال کم نکرده و نخواهم کرد چون که بدون اون جون دویدن نخواهم داشت..
یه دوست | January 2, 2010 11:30 AM
اينو بخونيد، ممكنه از اين حال و هوا در بياين و كمي بخندين.
http://www.telegraph.co.uk/news/newstopics/howaboutthat/6906839/Women-think-fitting-into-old-jeans-is-better-than-sex.html
حوا | January 2, 2010 2:20 PM
امروز سركار يكي از همكارام بهم گفت ماشالا تپل شدي ها، البته توپر و خوب شدي. خوشحال باشم يعني؟
حوا | January 3, 2010 1:55 AM
خوب حوا جان!!! بنده هم به شدت موافقم !! تا اونطوری نشه که اون یکی مزه نمیده !!!
یه دوست جان! بنده با پروتئین جات همچین میدوم که بلانسبت (دیم به تیفال) کمثل الحمارالذی اکل التی تاب (همون تی تاپ) !!!! بعدشم نه اینکه ما خارج هستیم و ایناااااااااا سایتا اینجا چیز نیست ولی ما دیدیم که فعلا دستمون از دنیا کوتاهه این خبرا رو هم میخونیم مثل اون چند وقت پیشا دچار یاس فلسفی و گرفتگی عروق میشیم . واسه همین کلا همه چی رو گذاشتیم کنار !!! اینطوریاست داداچچچچچچ!!!!
nanazi | January 3, 2010 2:07 AM
حوا جون
نه كه من امكانات متأهلين رو ندارم نميتونم ببينم كدومش بهتره ، واسه همين ترجيح ميدم تو شلوار جين هاي قديميم جا شم ...
اما منم جزو اون دسته ام كه دوست دارم لاتاريم برنده شه ...
سوگند | January 3, 2010 7:55 AM
منم که نخوندم حوا جون آخه نه اینکه زیر 18 سالم دیدم مطلب ناموسیه چش و گوشم وا میشه..حالا میرم از نانازی می پرسم اینی که گفتی یعنی چه؟!!!
اما خدمت نانازی عرض کنم که بعله سرکار دستتون به دهنتون میرسه..جزء اعیان و اشرافید..لذا پروتئین می سوزونید..خانوم خبر نداری اینجا گوشت خوب کیلویی 20 هزار تومن به بالا..عدس و لوبیا هم میخوریم به وفور ولی ناچاریم از سوخت ارزون تر برای دویدن استفاده کنیم ..بله اینجوری هاست...!
دیگه اینکه گوش شیطون کر..هنوز از دویدن منصرف نشدم و نهضت ادامه داره..امروزم با 8000 تا قدم دویدنی کارنامه ام را بستم زمان نگرفتم ولی حدسم رو 40 دقیقه هست
الباقی ورزشکاران و ورزش دوستان چطورن؟!
یه دوست | January 3, 2010 11:50 AM
خب من چاق شدم حسابي هم چاق شدم. چيزي در حد يه سايز هم اضافه كردم جوري كه با مانتو شلوار سركارم هم كاملا مشخصه. ديروز حرف همكارم خيلي بهم برخورد. ولي خب چه ميشه كرد. واقعيته ديگه.
حوا | January 3, 2010 11:15 PM
ماهايي كه با مشكلي به نام اضافه وزن دست و پنجه نرم ميكنيم، شرايط محيطي هم بيشترين تاثير رو رومون ميذارن. تا اوضاع كاريمون بهم ميريزه ميفتيم رو دور خوردن، تا وضعيت خانوادگيمون مشكل دار ميشه رو ميآريم به خوردن، تا وضعيت جامعه باب ميلمون نميچرخه، ....
ميدونين چرا؟ براي اينكه اين رژيم و ورزش انقدر برامون بار ذهني و گاهي جسمي داره كه به هر بهانهاي ميخواهيم از زير بارش دربريم. خودمون رو راحت گول ميزنيم بچهها. دنبال فرصتي، اتفاقي، حرفي، حادثهاي هستيم كه بيخيال قضيه بشيم. انگار كه اون موقع راحت تر به خودمون دروغ ميگيم، دروغي با اين مضمون كه تقصير من نيست، شرايط اجازه ورزش كردن رو بهم نميده. يا حرفايي مثل اينكه تو اين شرايط مگه ميشه به مساله بي ارزشي مثل غذا فكر كرد. در حالي كه هممون ميدونيم كه اين قضيه فقط غذا نيست. رو جزء جزء زندگيمون تاثير ميذاره. ماها وقتايي خوبيم و شور زندگي دارم كه غذامون درست باشه و ورزشمون هم به راه باشه. ولي گاهي كه ميخواهيم فرار كنيم از اين مساله، بهانهاي جور ميكنيم تا بدون عذاب وجدان، بي مسئوليت باشيم. شرايطي رو در نظر بگيريد كه شبه و ما فردا صبح امتحان داريم و كلي درس داريم كه بخونيم و خوابمون هم مياد، اگه تو اين وضعيت، برق خونه قطع بشه، با خيال راحت ميگيريم ميخوابيم چون بهونه داريم واسه دروغ گفتن به خودمون، در حالي كه اگه واقعا ميخواستيم كارمون رو انجام بديم، راه حل داشتيم براي قطع برق.
حوا | January 3, 2010 11:56 PM
حالا دو تا كار ميشه كرد. يكي اينكه سعي كنيم اون بار ذهنيه رو كمترش كنيم.فكر ميكنم يه دوست عزيز انقدر در مورد اين مساله صحبت كرده كه نيازي به گفتن من نباشه. راهكاراش هم چيزي هست كه خود يه دوست جان اجرا ميكنه. كالري نميشماره. كربوهيدراتشو كم نميكنه. سعي ميكنه درست غذا بخوره و از گام شمارش به بهترين نحو استفاده كنه، ورزشش رو از بين ورزشاي مفرح انتخاب ميكنه. سعي ميكنه كوه بره و خيلي كه رو به راه باشه ميره ميدوئه.
اما بخش دوم قضيه كه من فكر ميكنم ماها ازش غافليم اينه كه تحت هيچ شرايطي از دور خارج نشيم. هيچ بهونهاي نتونه كنترل زندگيمون رو از دست خودمون خارج كنيم. هدف اول و آخرمون زندگيه. همه مسائل ديگه فرعي محسوب ميشن. همه مسائل بايد دست به دست هم بدن كه ما كيفيت زندگيمون بالا بره نه اينكه اين كيفيته فداي مسائل و مشكلاتي بشن كه تو جريان زندگي پيش ميان و اجتناب ناپذير هم هستن. حالا اينكه چكار بايد كرد رو منم نميدونم، چيزيه كه دارم روش فكر ميكنم ولي اينجا مطرحش كردم كه هممون با هم روش فكر كنيم.چيزي كه واضحه اينه كه يه سري از ماها از جمله خود من در زمينه رژيم و ورزش سال خوبي نداشتيم . من اسفند پارسال كه از وضعيت بدنيم راضي راضي بودم قرار بود همون وضعيت رو حفظ كنم و اگه تونستم دو سه كيلويي پايينتر هم بيام، ... در حال حاضر 5 كيلو بيشتر از اون موقع هستم ... نه بيشتر ... با پرخوريهاي اين روزام بيشتر از 5 كيلو از اون روزام بيشترم. پارسال، آخر هفتههاي ورزشي داشتم هميشه، دوچرخهسواري، بدمينتون، كوه. ولي الان همه اينا حذف شده ...
پارسال روزي نيود كه من شير يا ميوه نخورم، امسال به وفور از اين روزا دارم و تا دلتون بخوا شيريني و شكلات...
بازم بگم؟
حوا | January 4, 2010 12:11 AM
خب راه كار چيه حوا
زي زي | January 4, 2010 1:11 AM
بچه ها انار خيلي وقته اپ نكرده ..كسي از خارجكي ها ازش خبر نداره ؟
من ديگه كم كم دارم .....
زي زي | January 4, 2010 2:29 AM
زي زي جان انار سه شنبه هفته پيش آپ غير رژيمي داشته،تا چند روز قبلش هم كه رگولار واك داشته، فكر نميكنم جاي نگراني باشه با توجه به سال نو ميلادي و به قول نانازي خارجكي بودن و اين حرفا.
حوا | January 4, 2010 8:53 AM
خوب ..خدمت حوا جانم عرض کنم که ...
بذار اول یه جمله ای را که خیلی دوست دارم برات بگم
“change is possible , if we work together as a team”
هان؟..قبول داری دیگه..پس پیدا کردن راهکار در گرو مشارکت بیشتر..واظهار نظرهای بیشتره.
خوب تا جایی که من متوجه شدم برای یک شروع دچار مشکل و تردید هستی..چیزی که من میتونم بهت بگم اینه که "تغییر" را با "تکرار" اشتباه نگیری..اگر دوست داری به وزن ایده آل و بالاتر از اون به یک اعتدال در زندگی برسی راهش مراقبت از اونچه که میخوری نیست ..
البته این نظر منه بعنوان کسی که این مراقبت را به نحو احسن در گذشته انجام داد و بعد یه روز به جایی رسید که شخصیتش آنقدر تنزل پیدا کرده بود که دیگه خودش را نمی شناخت..
در مورد استارت زدن...
من پیشنهادم اینه که فقط باید عمل کرد اینو "دیوید برنز" نویسنده کتاب از حال بد به حال خوب هم میگه..
به باور او اقدام به انگیزه ارجحیت داره..یعنی هرگز منتظر پیدا شدن انگیزه نمونید فقط اولین قدم ها را بردارید تا بقیه اش براتون آسون بشه..منتظر اول هفته شدن..بعد تعطیلات..شروع یک مسابقه گروهی..یا نوشتن پست جدید انار!..همه اش فرصت سوزی هست..همونطور که هر شهروندی یک رسانه هست ..هر یک از اعضا میتونه یک انارستان باشه...اینجوری هم به خودمون کمک کردیم هم به کسی که مدیریت این سایت را داره و این مکان رو برای ارتباط گروهی در اختیار ما گذاشته...
یه صلوات هم بفرستید انار ورزش کنان سر و کله اش اون بالا پیدا شد..
یه دوست | January 5, 2010 4:57 AM
یه دوست جون!
تو محشری! "اقدام به انگیزه ارجحیت داره" اینو من باید قاب طلا بگیرم بزنم جلوی چشمم.
به سلامتی انار هم که برگشته به ورزش. منم دارم برمی گردم به ورزش اما دل بیرون رفتن تو این سرما را ندارم، دو هفته است که هوا همش زیر صفره.
حوا جون
اون لینکت خیلی باحال بود. حالا لاتاری رو نمی دونم بستگی به رقمش داره ولی منم با بقیه گزینه هاش موافقم. اما درباره ی خورد و خوراک: منم یه مدتی خیلی خوب غذا می خوردم : شیر و میوه و سبزی همه چی سر جاش بود. اما هنوز اینا عادت نشده اند و الان که دو-سه هفته است که بی توجهی کردم عادات غلط قبلی دوباره دارن خودشون را نشون میدن. مسیر طولانیه. یه نکته اینه که ما هی می خوایم زود به هدف برسیم و اهمیت چیزی که به دست میاریم را نمی بینیم. مثلا هی ناراحتیم که وزنمون دیگه کم نمیشه به جای اینکه ببینیم که چقدر وزنمون یا سایزمون کم شده و جقدر چیز یاد گرفتیم که این وزنه دیگه بالا نرفته. یعنی اصلا دنبال بار ذهنی می گردیم خودمون! من دقت کردم که اگه به جای اینکه تمرکز کنم که چقدر کالری- چربی- هیدروکربن می خورم انرژیمو بذارم روی اینکه شیر و سالاد و میوه بخورم بقیه اش دیگه خود به خود تنظیم میشه.
یه دست محکم هم بزنید برای فندق عزیز که توپش از دستش نمیفته :)
شب تاب | January 5, 2010 12:55 PM
شب تاب جون..هیچ قابل شما را نداشت..این جمله به من خیلی کمک کرده که یاعلی بگم بدون اینکه منتظر یه عامل هل دهنده باشم..
دیگه خدمتت عرض کنم که زمستان امسال ایران فعلن بهاری است و هنوز یخبندان و زیر صفر نداشیم اینجا ..حالا باید ما هم یه فکری برای این قضیه بکنیم... فکر کنم امکانات جیم برات برقرار باشه و سالن های سرپوشیده ای که بتونی از فضاش استفاده کنی
یه چیزم امشب راجع به دویدن ام براتون بگم و اینکه چرا با علاقه دنبالش میکنم و چرا نسبت به قبل برام آسون تر شده..
اولش اینکه من از حیاط و کوچه ( تو ساعات خلوت) استفاده میکنم و مکان خیلی بهم نزدیکه ..
دوم اینکه هیچ مقدمه ای برام نداره جز یک کفش پوشیدن و گرمکن و حالا روسری..چیزی..
اما نکته مهم! زمان نمی گیرم ..و مسافت خاصی را تعیین نمیکنم..این کارو قبلا انجام میدادم و هی نگام به ساعت بود که کی تموم میشه ..یا می شمردم که چند دور دیگه مونده و دیگه اون آخراش واقعن خسته بودم...اما حالا با اعصاب راحت میدوئم بدون اینکه نگران حد و مرزی که برای خودم تعیین کرده ام باشم و این با خستگی کمتر و نشاط بیشتری همراهه...
اینها را گفتم شاید به درد شما بخوره و کمتر بار ذهنی براتون درست بشه...
شب خوش
یه دوست | January 5, 2010 2:35 PM
havva jun merciiiiii az matlabe jalebet, manam dagigan hamin moshkelaro daram ke migi, hala ye moshkele asasiye man ine ke vagti asabi misham kheili mikhoram:((((, albatte ziyad avamele asabi shodan tu mohiti ke man zendegi mikonam nist, vali be har hal yek bar tu ye mah ke ettefag miyofte hameye systemo beham mizane.
bazam merci, bebakhshid ke farsi type nakardam, chon ba ajale neveshtam
صنم | January 5, 2010 4:54 PM
مرسی شب تاب جان :)
من اتفاقا توپم زیاد لیز میخوره ولی چون دیگه جونی واسه دنبالش دویدن ندارم و مسیر هم که اوووه طولانی دیگه چاره ای ندارم جز اینکه زود بگیرمش
فندق | January 6, 2010 12:37 AM
صنم جان شما چرا تو لوگ هر بار وزنتون رو تو یه خونه جدید می نویسین؟
فندق | January 6, 2010 12:39 AM
فندق ! اوضاعت خوبه ؟
زي زي | January 6, 2010 3:16 AM
خدا رو شکر
زینب جان شما خوبی؟
فندق | January 6, 2010 3:55 AM
آدم می ترسه بیاد اینجا یه قر بده متهم شه..........خوب من هی میام با هیجان بعد هی خودمو سانسور می کنم.من بیوه شم هم یه چیزی تو مایه های اسکارلت می شم.دست خودم نیست خوب.......
آزی | January 6, 2010 7:03 AM
پس کجا باید بنویسم فندق جون؟ باید وزن جدید روجای هفته قبلی بنویسم؟
صنم | January 6, 2010 8:29 AM
بچهها من اگه يه رژيم خفن كمكالري بگيرم كه اضافه وزنم اخيرم رو از بين ببرم شماها دعوام ميكنين. آخه هيچ جوره نميتونم از اين فاز پرخوري بيام بيرون. اين پرخوريه هم كم خطرتر از اون كم خوريه نيست چون علاوه بر اثرات جسمي، اثرات روحيش به مراتب خطرناكتره. اگه دعوام ميكنين من يه وبلاگ مخفي بزنم و شروع كنم (آيكون خجالت و سر به زير انداختگي)
حوا | January 7, 2010 9:37 AM
حوا!؟!؟ وبلاگ یواشکی!؟!؟ داشتیم !؟!؟ شما وبلاگ رو بزن , ما هم میایم دعوات میکنیم ! به همین سادگی ! بعد شما به کار خودت ادامه میدی ما هم به کار خودمون !! اصلا قرار نیست مسئله رو پیچیده کنیم که !! شما یه مقدار کربوهیدراتت رو کم کن وزنه خودش میاد پایین!
nanazi | January 7, 2010 9:56 AM
تست
حوا | January 7, 2010 10:57 AM
می بینم همه سرحال و مشغولند .انار جون عروسیت مبارک....آرتمییس جون نی نی شما هم مبارک....... دعا کنید دردونه منم خوب وزن بگیره منم بیام بازی
نارسیس | January 7, 2010 11:59 AM
می بینم که از دل برود هر آنکه از دیده برفت...............
Anonymous | January 7, 2010 12:01 PM
You must do the thing you think you can not do!
صنم | January 7, 2010 3:16 PM
نانازي جان من ديشب كلي واست نوشتم. كامنتدوني همه ش رو خورد. خلاصهش اين بود كه وزنم خيلي رفته بالا و اين مساله از نظر روحي بهم ريخته منو. معايب رژيمهاي كمكالري رو هم ميدونم ولي پايين نيومدن وزنه برام اثرات مخرب روحي داره و اين مساله از اثرات جسمي كمخوري برام مهمتره. تصميمم رو گرفتم كه براي كوتاهمدت (حدود يك هفته) كالري خيلي پاييني بگيرم. حس ميكنم تسامح و تساهل خونم زيادي بالا رفته. يه كم بايد به خودم سختتر بگيرم تا آدم شم. مثل اين ميمونه كه آدم يه مدت درساشو خوب نخونده باشه و عقب افتاده باشه بعد بخواد يه هفتهاي جبران كنه مسلماً يه چند شبي رو بايد بيدار باشه و خب از نظر جسمي اين درست نيست ولي چون كوتاهمدته اشكالي نداره.
حوا | January 8, 2010 1:14 AM
ورزش هم هميشه براي من يه فعاليت فوقالعاده مفرح بوده و يه نوع بازي كه من عاشقش هستم. ولي وقتي زوري ميشه و به عنوان يه ابزار براي كاهش وزن مورد استفاده قرار ميگيره، همه چي خراب ميشه. پس روي ورزش تو اين مدت تمركز نخواهم كرد. اگه شد در حد هفتهاي يه روز دوچرخهسواري تا برف نيومده هنوز، خيلي خوبه ولي اگه نشد هم خيلي مهم نيست.
حوا | January 8, 2010 1:17 AM
دوباره يه چيزي راجع به ورزش نوشته بودم كه پريد. اشكالي نداره مهم نبود. فقط يه سوال. من تا حالا نيازي به ويتامين و مكمل غذايي حس نكرده بودم چون همه وزني كه تا حالا كم كرده بودم با كالري دريافتي بيشتر از 1300-1400 بوده اما الان بايد مصرف كنم. ولي چي بخورم و چه ساعتهايي؟
حوا | January 8, 2010 1:31 AM
نارسيس جان برگشتنت بخير. كوچولوت خوبه؟ خودت خوبي؟
حوا | January 8, 2010 1:36 AM
حوا جان..
نمیتونم قضاوتی درباره تصمیمت کنم..ولی خوب حس ات را درک کردم از اینکه میخوای تغییری ایجاد کنی ..مسلما اگه با برنامه پیش بری تو همین یک هفته جواب میگیری ..اما اینکه این کار تو دراز مدت بر عادتهای تو چه تاثیری بگذاره ..آی دونت نو!!!
منم این حالت ناخوشایند را تجربه کردم..یه روز در نقطه ای بودم که خوردن تنها راه ادامه دادن زندگی و گذران ساعتهای عمرم بود..با هیچ چیز دیگه نمیتونستم پرش کنم در حالیکه همه استراتژی های مقابله باهاش را بلد بودم ولی در عمل پیاده کردنش برام غیر ممکن بود..همه کارها را میکردم و دست آخر می فهمیدم فقط باید بخورم بدون آنکه گرسنه باشم و بدون اونکه از سیر شدن چیزی بفهمم....
بگذریم..فقط بگم خیلی بد بود..اما فرقی که اون موقع من با الان تو داشتم این بود که روی وزنم خیلی حساس نبودم نه اینکه بالا نمیرفت..نه بسیار عالی هم داشت بالا میرفت..تو لباسهام جا نمیشدم..و ..
در واقع چیزی که بیشتر آزارم میداد "رفتارم" بود تا وزنم..برای همین برای کاهشش تلاشی نکردم ..فقط اون موقع به رهایی و آزادی ام فکر میکردم و بس...
و نمیتونم بگم چی شد ..فقط بگم که بحران را پشت سر گذاشتم ..مثل هر موجی که یه پیک داره وبعد دوباره فرو میشینه..این اتفاق برام افتاد..و امیدوارم دیگه تکرار نشه..
امیدوارم تو بتونی خوب از عهده اش بربیای و تصمیمت در نهایت به سودت تموم بشه..و ایضا ما را در تجربه های مفیدت شریک کنی..
یه دوست | January 8, 2010 9:18 AM
و اما گزارش طبیعت گردی امروز..
امروز کوهی که کوه باشه که نرفتیم بیشتر کوهپایه و مرتع..نه اینکه زمستون حسابی هنوز نیومده..کف زمین علفها سبز شدن و گربه نوروزی ها هم پیداشدن..اینها کرم های ابریشم هستن که قاعدتا باید تو اسفند پیدا بشن ..خلاصه که اگه برف نیاد خیلی بد میشه..
آهان قرار شد یه "خفت" درست کنیم!کوهنوردهای حرفه ای معمولا یه جای امنی را تو کوه درست میکنن یه اتاق کوچیک با سنگ که بهش میگن خفت برای شب خوابیدن و اینا خیلی بامزه هست ..مگه ببینید..
دیگه اینکه هیچی ..هر چی شما کردین..طبیعت اطرافتون را از دست ندین..این روزها دیگه تکرار نمیشن..
یه دوست | January 8, 2010 9:20 AM
فعلا كه خوبم يه دوست جان. هم روحي هم جسمي. تا بعدا چي پيش بياد.
ضمنا امروز يه ربع راه رفتم كه كمي هم وسطش دو داشت. حس خوبي بهم دست داد. دوباره بعد مدتها كمي احساس سبكي و خوشتيپي ميكردم. ضمنا طبيعتگرديت رو عشقه.
حوا | January 8, 2010 11:25 AM
چقدر ذوق كردم كه ني ني به دنيا اومد ه ... نارسيس !
خيلي زياد تبريك ميگم .. خيلي عاليه ...كه برگشتي
كلي شادالو شدم در راستاي نيت شادالويي
حوا بيا با هم شروع كنيم .. البته من كه زير 1400 نمي تونم بخورم ...
يه دوست جان يه بوق بزن منم بيام طبيعت گردي .. چقدر نياز دارم به گشت و گذار
زي زي | January 9, 2010 1:08 AM
بله صنم جان روالش اینجوریه که هر هفته وزن و تاریخ رو همونجا به روز میکنیم
فندق | January 9, 2010 3:25 AM
به به نارسیس جان تبریک میگم :)
فندق | January 9, 2010 3:27 AM
یه دوست جان سلام به به خيلي خوشحال شدم كه بعد از مدتها خانه من اومدي و حيف كه نبودم كه تحويل بگيرم و با سوپ براكلي و ماهي سالمون ازت پذيرايي كنم.
برف كه داره بيداد ميكنه و ميبني كه از پياده رويهاي من خيلي كم كرده ولي من دوست دارم زندگي هم چنان زيبا داره پيش ميره ,
مطالب را از توي گوگل از سايتهاي مختلف جمع ميكنم هر بار يك چيزي مي زنم مثلا مينويسم تناسب اندام بعد كلي مطلب ميايد.
اين هم براي شما كه از مطالب خوشت اومد
بسیاری از ما ورزش میكنیم تا اضافه وزن خود را كاهش دهیم، دردهای بدنی و مفصلیمان كاهش یابد، خوشاندام شویم یا چربی و كلسترول خونمان كاهش یابد.
اگر بتوانیم چنین كنیم، اندورفین ترشح شده هنگام ورزش ما را شادتر میكند و نتایج دلخواه را نیز خواهیم گرفت. اما اگر با اضطراب ورزش كنیم و فقط به نتیجه درمانی یا ظاهری آن فكر كنیم و انتظار آن را بكشیم، این روند به تعویق میافتد.
اگر بر انرژی مثبت ناشی از ورزش تمركز كنیم، نتیجه مطلوب نیز در پس آن خواهد آمد.
نكته دیگر این است كه اگر خواهان تناسب اندام وكاهش وزن هستید و این انگیزه اصلی شما برای ورزش است، باید تفكر خود را اصلاح كنید و به جای اینكه در مورد چاقی خود صحبت كنید و از آن ناراحت باشید، باید ذهنیت مثبتی از اندام و ظاهر خود داشته باشید و سپس ورزش كنید. در این شرایط، نتیجه به طور قابل ملاحظهای بهتر خواهد بود.
به عبارت دیگر، اگر خود و بدنتان را همانطور كه هست دوست بدارید، تغییرات دلخواه راحتتر و سریعتر اتفاق میافتند.
در تحقیقی كه در ژوئن سال 2008 انجام شد، مشخص شد كه ورزش و تصویر ذهنی رابطه نزدیكی با هم دارند. به این ترتیب كه از 57 تحقیق، افرادی كه تصویر ذهنی بهتری از خود داشتند بیشتر ورزش میكردند و افرادی كه ورزش میكردند نیز بتدریج به تصویر ذهنی بهتری از خود دست یافتند. نتایج این تحقیق بیانگر این نكته است كه رابطه میان علاقه به خود و تصویر ذهنی و ورزش، 2 دو طرفه است.
در این صورت، بتدریج نه تنها تاثیرات دلخواه ناشی از ورزش محقق میشود، بلكه با بهتر شدن تصویر ذهنی و تفكر احساس لذت از ورزش كردن نیز به انجام این كار اضافه میشود و لذت از ورزش افزایش مییابد.
وقتی از وجود خود راضی و شاكر باشید، دیگر تمركز شما بر نقاطی كه چاق هستند یا اندامهایی كه دچار تجمع چربی هستند متمركز نخواهد بود.
از چشمها برای دیدن، از گوشها برای شنیدن و از پاها (حتی اگر چاق هستند) برای اینكه به شما در زندگی راحتتر، ایستادن و تكیه كردن كمك میكنند قدردان باشید و به جای غر زدن از اضافه وزن، با علاقه به آنچه دارید، لذت ورزش را احساس كنید تا همه چیز به حالت مطلوب و مورد نظر شما درآید.
صبا | January 10, 2010 12:04 PM
صبا جان...
ما اینجوری هاییم..سرزده میریم خونه ملت...
بیشتر وقتها این مقاله هایی که میذاری میخونم ..گفتم ناسپاسیه اگه نگم..
در مورد این مطلب ورزشی ات اگه کسی ازمن بپرسه چرا ورزش میکنی...جواب میدم..
نمیدونم!..فقط میدونم از سر زور و اجبار نیست..یه چیزی بهم میگه پاشو و یه کاری کن تا حال بهتری داشته باشی..
دروغ نمیتونم بگم تو شرایط نامناسب بدنی ..تصویر ذهنی خوبی از خودم ندارم ..اما از تغییر ولو با کمترین سرعت..خوشحال میشم ..برای همین به تلاشم ادامه میدم بدون خستگی و سردرگمی..
آهان ..
این پاراگراف آخرت را خیلی خوشم اومد چقدر خوبه که تو بدترین شرایط شکرگزار اونچه که "داریم" باشیم..
بازم مرسی از مطالبت..
یه دوست | January 10, 2010 1:28 PM
سلام یه کمکی می خواستم ببینید این محسبات من غلطه>؟
من RMR حدوده 1500 هست و من یه رژیم 1200 میخوام بگیرم و روزی 800-کالری بسوزونم یعنی در روز 400 کالری به بدنم میرسونم 1200-800=400 در این شرایط حدود 1000 کالری 800+300=1100 در روز کمتر مصرف می کنم یهنی 1100کالری میسوزونم در روز؟؟؟
ایا این درسته؟
Ss^_^sS | January 10, 2010 2:47 PM
ای اسم عجیب و غریب جان..
من شما را دعوت میکنم تا قبل از هر محاسبه دیگری سری به وبلاگهای "خاص" بزنی .. آدرسش را که بلدی حتما.. و ببینی آخر عاقبت قوت نخوردن چیه و چطور میشه آدم چند روز فقط با یه چایی خرما سر کنه و آخرش کاسه چه کنم دستش بگیره که چرا وزن من کم نمیشه..
کلن ریاضی شما بیست .. ..اما بدن که جمع و تفریق حالیش نیست..وقتی به گفته خودت نیاز پایه ات 1500 تاست و شما 400 تا بهش میرسونی ..اونو کم لطفی در حقت نمیکنه و ماهیچه ات را میسوزونه و در ازاش چربی هم ذخیره میکنه برای روز مباداترش!..
میدونم که حرفام برای کسی که وزن کم کردن براش مهمه ..خیلی تلخه ..ولی میتونی بیشتر راجع بهش مطالعه کنی و نه خودت را عذاب بدی ..نه بدن بیچاره رو..
و اینو بدون قربانت برم که برای وزن کم کردن به غذا احتیاج داری منتها از نوع بالانسش و نه گرسنگی کشیدن..
احوال انارستانی های خوب چطوره..چقدر همه دست به سینه و مرتب نشستین..آفرین ..آفرین
ارادتمند و کوچیک شما یه دوست
یه دوست | January 11, 2010 11:21 AM
سلام یه همه....واااااااااای که چقدر دلم تنگ همه تون بوده...اینجا عجب شور و حالی گرفته//انار منتطر بودی من برم بعد غوغا کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من هنوز هند هستم .داره کم کم به 2 ماه نزدیک می شه..کلی این مدت پیاده روی کردم و خیلی هم مواظب خوردنم بودم...احساس می کنم که کمی شابد 2 یا 3 کیلو شایدم کمتر کم کردم ولی مطمئن نیستم اصلا!!!این مشکل هورمونی ام جلوی لاعریم رو می گیره..حالا مشغول درمان هومیوپاتی هستم اینجا تا ببینم چی می شه
دوستتون دارم و دلم برای همههههههه تنگولیده
بوووووس ..خوب لاغر شید تا من برگردم :))
salome | January 12, 2010 1:05 AM
خوب در راستای طرح افسرده سازی بافت های شاد روح!!! و تخریب همسان بدنی و روحی !! (ببینید چه اسمای باکلاسی روش گذاشتم !) بنده افتادم به جون بدن گرامی و پروژه ورزش نکن پرخوری کن !! رو شروع کردم !! آقا اصلا کی گفته ورزش روحیه آدم رو شاد میکنه !!؟ بنده با دو سه تیکه بربری وطنی و پنیر تبریزی همچین شاد میشم که نگو ! یا یک عدد بستنی بلند بالا رو کی میتونه با یه ساعت پیاده روی مقایسه کنه !؟!؟ چه چیزا مردم میگند ها!! بشینیم بخوریم شاد باشیم......
nanazi | January 12, 2010 10:17 AM
صبا جون مطلبت فوق العاده بودمرسیییییییییی
صنم | January 13, 2010 2:06 AM
صنم تو وبلاگ داري؟
حوا | January 13, 2010 9:45 AM
خب امروز يه هفته تغذيه روي كالري پايينتر از 1000 تموم شد. از نتيجه راضي بودم. احساس سبكي ميكنم و حسهاي بد گذشته نسبت به خودم رو ندارم. از فردا سعي ميكنم متعادلتر غذا بخورم. البته كالريمو يهو خيلي بالا نميبرم. هفته قبل اينجا قابل رويته (آِيكون روم به تيفال)
حوا | January 13, 2010 10:01 AM
az61ta50kg.blogfa.com
حوا | January 13, 2010 10:05 AM
عرض به حضورتون که چه خبرها؟..
اول بگم که اگه از افسردگی رنج می برید این آخرین پست رژیمی نانازی را بخونید تا دلتون شاد بشه..من با این نوشته هات کیف میکنم نانازی....ایده هات هم حرف نداره مخصوصا چل تیکه دوختن با لباسهای کوچیک شده.!..ولی من کلن علائمی از پشیمونی و افسردگی تو وبلاگت ندیدم ..فکر کنم دوستانت خیلی جدی گرفتن..ولی برام جالبه که هنوز سر کم کرب بودن هستی و اونو بهترین راه برای خودت میدونی..
حوا جان..
اعتدال..اعتدال..و اعتدال . اینو فراموش نکن و چه خوبه که حس بدی دیگه به خودت نداری
سالومه جان ...
ما هم دلمان برای شما تنگ کرتاهه... هومیوپاتی میخای چیکار خواهرم ..برو سرزمین عجایب را تماشا کن و از زندگی ات لذت ببر..
و اما....
کاهش وزن واقعی راست راستکی اصل ..همانا از دست دادن چربی است و لاغیر..
وآب کردن چربی مستلزم تدبیر درست و گذشت زمان هست..
کاهش نیم کیلو وزن در یک روز واقعی نیست چون واقعا نمیشه اینقدر ازذخایر چربی را در یک روز مصرف کرد..
افزایش وزن هم تدریجی صورت میگیره نه یک شبه و بعد از یه پرخوری..ممکنه هفته های بعدش ببینیم..
بهترین کار اینه که خیلی با وزنه خودمون را محک نزنیم ..بدن ما بهترین چیزیه که تغییر را بهمون نشون میده ..لباسهایی که می پوشیم..خستگی کمتر موقع فعالیت..و خواب بهتر و اشتهای بهتر و صد البته نشاط بیشتر..
اگه داریم از برنامه ای پیروی میکنیم که ترازو وزنمون را کمتر نشون میده ولی این بالایی ها را به دست نیاوردیم یقینا به خطا رفته ایم...
یاحق
یه دوست | January 13, 2010 11:16 AM
كاملا موافقم يه دوست جان كه تو يه روز نه ميشه نيم كيلو چربي از بدن كم بشه نه اينكه اضافه بشه. اعتدال هم ايدهآلترين حالت ممكن تو زندگي هر انسانيه كه براي رسيدن بهش بسي تلاش بايد...
خب مسلماً من تو چند ماه گذشته به هيچ وجه اعتدال نداشتم بطور خاص در تغذيهام. ولي اگه يه منحني S شكل رو بعنوان منحني تغذيهم در نظر بگيرم كه نقطه عطفش دقيقا همون نقطه اعتدال مورد نظر شماست، من بيشتر مواقع بالاتر از نقطه عطف بودم (يعني افراط در خوردن). براي جبران اين افراط و برگشتن به نقطه تعادل شما راهي جز تفريط ميشناسين؟ غير از اينه كه اگه اين تفريط عملي نشه نقطه تعادل بايد شيفت كنه و بره بالاتر؟ خب من اينو نميخواستم. يعني به عنوان يه نمره منفي تو كارنامهم محسوب ميشد. به نظرتون اينطور نيست كه براي هر چيزي بايد هزينهاي پرداخت كرد؟ من يه مدت خوردم و خوابيدم، نبايد يه مدت سختي به خودم ميدادم كه جبران بشه و ديگه سعي كنم عمل گذشتهم رو تكرار نكنم؟
صميمانه ميخوام نظرت رو بدونم و ميخوام بدونم خودت در اينجور موارد چي كار ميكني؟
حوا | January 13, 2010 11:44 AM
حوا جان ..
بذار فقط تجربه خودم رابگم..چون سابقه خوبی ندارم..
تا جایی که یادم میاد در بدترین حالت بهیچ وجه به دنبال یه جواب سریع نبودم..یعنی نمی خواستم به وضعیت مطلوب چند ماه قبلم برگردم...
از ظاهرم و رفتارم ناراضی بودم ولی اونو از کسی پنهان نمی کردم..
احساس واقعی خودم را بیان می کردم ..در جمع .. چه حقیقی.. و چه مجازی و در خلوت خودم و بر روی کاغذ..
دنبال مطلب میگشتم و می خوندم ..علمی..پزشکی..سایکولوژی..هر چیزی که به وضعیتم مرتبط بود تا بهتر بفهمش..
خودم را تنبیه نمیکردم..مثل این جمله ها که خطاب به خود زیاد میبینیم..".حالا امروز که خوردی هیچی..فردا یه بلایی سرت میارم که بفهمی!"
زیاد تو انحراف فکر موفق نبودم ..دروغ چرا!!!.مثل دوش گرفتن و موزیک گوش دادن و حتی ورزش کردن
اوایلش خیلی با خودم کلنجار می رفتم ولی به مرور کمتر به خودم گیر میدادم ..با این باور که باید خودم را رها کنم تا راهش را پیدا کنه..
تجربه های ناموفق قبلی ام را جلو چشمم می آوردم و مطمئن می شدم که دیگه نباید از اون راه برم..
سعی میکردم محیط زندگی ام را عوض کنم..
امیدوار بودم که درست میشه ولی نه ایده آل و پرفکت...
و اینم را بگم و خسته ات نکنم وقتی رو دور پرخوری بودم ..به خودم میگفتم تو گرسنه ای که میخوری و داری تقاص روزهای گذشته و گرسنگی ها را پس میدی ..پس تاوانش را بده و بدون که اگه بخوای بازم خودت را تنبیه کنی یه حمله دیگه در انتظارته..!
حوا جان...به همین دلیل با تفریط موافق نیستم و ضررش را گاها بیش از افراط میدونم..
صدق الله العلی العظیم....اینم برای کسانی که پای منبر امشب بودن
شب خوش
یه دوست | January 13, 2010 1:44 PM
نه حوا جون وبلاگ ندارم،من به طور اتفاقی به این پست خوردم و خیلی خوشحالم که عضو شدم یه جورائی حس میکنم خیلی وقته میشناسمتون، من معماری میخونم و حدودا ۵ سال که سوئیس زندگی میکنم ،۲۷ سال دارم وا ز وقتی یادم میاد به قول مامانم تو پر بودم ( تپل)، چند بار رژیم گرفتم و لاغر شدم ولی دوباره برگشتم.
ولی ا ین دفعه فرق داره ،سبک زندگیمو عوض کردم با کلی روحیه که از شما میگیرم .
هفته بعد میرم ایران یوهووووووووووووووو
صنم | January 13, 2010 5:47 PM
اومدم بگم که من عجیب در حال تخریبم! اعتراف می کنم اگه به آرتمیس قول نداده بودم که تا عید جدول منظم بذارم تا حالا همین جدول رو هم پر نمی کردم.... آزاد گذاشتنم از حد گذشته.... خیلی سایزم تغییر نکرده اما وزنم نه ... همینطور داره میره بالا... بعد من یک روز تحت عنوان سم زدایی با مقادیر زیادی مایعات میارمش پایین دوباره از فرداش روز از نو روزی از نو.... دیشب هوس شیرینی کردم رفتم شیرینی فروشی... تر و خشک هر چی که دلم خواست خریدم و از همون تو ماشین تا خونه و شام و بعد شام همینطور نشستم خوردم.... تازه امروز صبحم هم با همین شیرینها شروع شد ! یه فکر بد تو ذهنم مدام در حال گذره و اینکه تو هیچ وقت نمی تونی زیر 70 باشی..... نمی دونم شاید چون قبلا هم تا همین وزن می اومدم پایین و دیگه ادامه نمی دادم.... واقعا موندم چه کنم.....؟
یه دوست جان الان اومدم حرفهاتون رو خوندم ... همه شون رو باور دارم چون دارم لمسش می کنم.... ولی نمی دونم چه کنم؟ راه کم کم تغییر ایجاد کردن رو بلد نیستم..... دارم رک و راست و بی خجالت می گم... من کاهش تدریجی رو نمی دونم .... تمام 25 کیلو کاهشم پر بود از بالا پایین رفتنهام..... درسته که در نهایت به کاهش منجر شد اما الان دارم می بینم که تو ادامه راه موندم.... به چیزی که می خوام نمی رسم.... ورزش رو دوست دارم و انجامش میدم مشکلم سر رژیمه غذاییمه.... یه دوست جان به کمکت بی نهایت نیاز دارم....
آرام ( دنیای آرام) | January 14, 2010 1:54 AM
يه دوست جان مرسي كه تجربياتتو باهامون شر ميكني.
من اين باور رو ندارم كه اگه خودم رو رها كنم خود به خود راهم رو پيدا ميكنم، ميترسم گم بشم. كما اينكه قبلا همچين مسالهاي برام پيش اومد سر پاياننامهم، منم به خودم گفتم تو خستهاي چون تو يه برهه زماني خودتو خفه كردي با خوندن و كار كردن و ... والان داري تقاص اون روزاتو پس ميدي، سعي كردم استراحت كنم، به قول تو خودمو رها كردم ولي بعدش ديگه پيدا كردن مسير به راحتي قبل نبود، به معناي واقعي گم شده بودم و نميتونستم به زندگي قبليم برگردم ...
قضيه از وقتي بهتر شده كه به خودم اولتيماتوم دادم كه دستشو بذاره رو زانوش و بلند شه ...
نميدونم آخر و عاقبتش چي ميشه ولي هر چي كه هست از اون سردرگميه خيلي بهتره.
صنم جون موفق باشي.
حوا | January 14, 2010 2:14 AM
آرام جون اينو دارم به خودم و تو ميگم چون دقيقا دركت ميكنم چي ميگي چون هفته پيش دقيقا حس تو رو داشتم.
ديشب داشتم يه مطلبي ميخوندم با اين مضمون كه "نقطه شروع رژيمهاي يويويي، راضي نبودن افراد از آخرين وزنشان است". اكثر ماها اينطوري هستيم كه از وزني كه الان داريم راضي نيستيم، همش دنبال وزن كمتريم، لباس خريدنمون رو به تاخير ميندازيم واسه اينكه ماه بعد قراره لاغرتر باشيم، برنامههامونو جابه جا ميكنيم واسه لاغري احتمالي فرداهامون و اينطوري ميشه كه ميفتيم رو سيكل معيوب پرخوري و اضافهوزن و عذاب وجدان و كمخوري و رسيدن به حالت قبلي و دوباره پرخوري و ...
فكر ميكنم شروع تغيير ميتونه اين باشه كه همين الان بري جلوي آينه و با لذت هر چه تمامتر بدنت رو برانداز كني و مقايسهش كني با پارسال اين موقع نه اينكه با اندام هنرپيشههاي هاليوودي. لباساي خوشگل براي همين سايزت بخري و شروع كني به بهتر شدن ...
ممكنه الان فكر كني نفسم از جاي گرم در مياد ولي نه من خودم تو يكي دو ماهه اخير همه حسهاي بدي رو كه تو الان داري تجربهش كردم، كار به جايي ميرسه كه آدم شروع ميكنه به خودخوري، همين تخريبي كه تو ميگي. اينايي كه ميگم نسخه پيچيدن نيستن چون نسخه واحدي براي دو فرد متفاوت وجود نداره. فقط تجربيات خودم بود. فكر ميكنم يه دوست عزيز تجربيات بيشتري در اين زمينه داشته باشه...
حوا | January 14, 2010 2:26 AM
ولي چرا آرام جان الان كه فكر ميكنم ميبينم نفسم از جاي گرم بيرون مياد، اگه "شروع" به همين راحتيها بود، چرا من ماه پيش لال شده بودم، چرا اون موقع نميتونستم از اين حرفا بزنم، چرا اون موقع هيچ حركتي نميكردم و حالا كه يه ذره، فقط يه ذره اوضاع بهتر شده، زبون باز كردم؟
....
ميدونم خيلي سخته ولي ناگزيريم براي شروع. يه جايي بايد كاتش كنيم قضيه رو و خودمون رو هدايت كنيم ... هرچند اينجا همون جاييه كه با يه دوست جان اختلاف نظر داريم ... يه دوست معتقده نميشه به زور كاتش كرد بايد انقدر ادامه پيدا كنه اون وضعيت نامطلوب كه خودمون راهمون رو پيدا كنيم و گرنه دوباره با يه تلنگر همه چي برميگرده به حالت قبل ...
نميدونم
حوا | January 14, 2010 2:34 AM
آرام تو يه نفر مطمئنا نسخه مخصوص به خودتو داري براي اينكه وضعيت كاملا متفاوتي رو نسبت به من و بيشتر انارستانيها داشتي. تو كسي بودي كه با وجود 2 تا بچه و گرفتاريهاي مختص همه مادران (از نوع كدبانو) راهتو ادامه دادي. يادت بيار كه از 95 كيلو شروع كردي. وزني كه فقط و فقط بار رواني عددش براي خيلي از ماها كافيه كه حتي تو ذهنمون هم نگنجه كه ميشه كاريش كرد. اگه به من گفته بشه كه از دو نمونه موفق اسم ببرم، يكي مطمئنا تو هستي به همراه فندق كه من هميشه ته دلم روحيهش رو تحسين كردم و البته ليلا رو هميشه تحسين كردم از حيث آهسته و پيوسته بودني كه خودم هميشه آرزوش رو داشتم ...
تو كيس منحصر بفردي هستي آرام كه به نسخه مختص خودت نياز داري ... فكر كن و ببين چكار بايد بكني ... استراحت ؟ تثبيت همين وزن؟ آره شايد همين درست باشه كه فكر كني تموم شد. فكر كني بايد به همين حول و حوش 70 ميرسيدي. يه جشن كوچيك واسه موفقيتت بگيري و همون كارايي رو كه وقتي قرار بوده تو وزن 65 براي خودت انجام بدي، الان انجامشون بدي ...
حوا | January 14, 2010 2:48 AM
حوا جان باور کن اتفاقا من از اون کسانی هستم که اصلا خودم رو با هنرپیشه های هالیودی مقایسه نمی کنم و اندامهای آنچنانی هم مد نظرم نیست .... من همینکه 7 کیلو دیگه کم کنم و برسم به 65 و ورزشم رو مرتب انجام بدم برام کافیه.... این 7 کیلو برام سنگین شده.... نمی دونم چرا خسته شدم.... 3 روز خوب رعایت می کنم روز چهارم میزنم زیر همه چی... دوباره دوروز دیگه بر می گردم روی روالم اما اینها همش با هم در گیرن.... همین هم داره منو اذیت می کنه.... مشکلم از وزن الانم نیست.... مشکلم از نوع تفکریه که بهم غالب شده... همش به خودم میگم آخرش که چی؟ گیرم که برسی به 65 ( چه بسا که همین چند ماه قبل 68 رو هم دیده بودم) اما دوباره با این خورد و خوراکهایی که گاهی بی ملاحظه دچارش می شی بر می گردی بالا.... دلم یه همت بلند بالا می خواد واسه کم کردن این 7 کیلوی آخر.... انگیزه ام گم شده ....
اینکه شما می گی منو از موفقهای گروه می دونی نظر لطفته ... من خجالت می کشم اینو که می شنوم... به نظر من آدم موفق تو این زمینه کسیه که آهسته و پیوسته پیش بره و بدونه داره چیکار می کنه و تحت تاثیر رژیمهای مختلف قرار نگیره.... متاسفانه من اینطور نبودم .... خلاصه اینکه همسر من با وجود اینکه مشکل اضافه وزن نداره ولی الان با وجود من با تمام رژیمهای دنیا آشنایی داره و ولش کنم یه چند جلد کتاب تو این زمینه ها می نویسه ....
اما از حال الانم براتون بگم که به شدت از هر نوع شیرینی متنفر شدم و دلم انواع غذاهایی رو می خواد که یه مدته یه دل سیر ازشون نخوردم....
آرام ( دنیای آرام) | January 14, 2010 4:38 AM
حوا جان دنبال نسخه مخصوص خودم هم که می گردم فعلا که پیداش نکردم.... از پس رژیمهای کم کالری هم بر نمی یام.... یه مدت رفتم تو سیستم جدا کردن کرب و پروتئین و ... دیدم نه من آدم این کار هم نیستم ... اصلا با زندگی من جور نیست.... خلاصه الان تنها چیزی که چسبیدم بهش همین ورزشه.....
تا شنبه هم اصلا نمی خوام کاری به خودم داشته باشم .... ولی فردا صبح اگه بارندگی نبود حتما به کوه میرم و اگه بارندگی بود به استخر شنا.
آرام ( دنیای آرام) | January 14, 2010 4:52 AM
فندق هم خسته اس، خیلی خسته
فندق هم چند روز پیش به این نتیجه رسید که دیگه نمیتونه و همینقدر بسه ولی خب از یه طرف هم دلش نمیخواد حالا که بیشتر راه رو اومده این آخر کاری کم بیاره و زحمتاش به نتیجه نرسه واسه همینم تصمیم گرفته یه مدت از رژیم فاصله بگیره، یه مدت اصلا به وزن و کاهش وزن فکر نکنه. زندگی کنه با آرامش و بدون دغدغه. بعد که یه کم جون گرفت و سرحال شد بشینه فکر کنه ببینه میخواد چه کار کنه. اگه از وضع الانش راضیه خب همینجا بمونه راحت زندگیش رو بکنه اگه نه این چیزی نیست که میخواد ادامه بده تا به جایی که میخواد برسه
نکته اش هم همینه که فندق الان نمیتونه درست تصمیم بگیره چون هم خسته اس هم ذهنش بیش از حد درگیر وزنه باید شرایطش یه کم نرمال بشه تا بتونه درست فکر کنه
من فکر میکنم ما میخوایم وزن کم کنیم که بهتر و شادتر زندگی کنیم دیگه اگه بدتر این شادی و آرامشمون رو بگیره یعنی یه جای کار ایراد داره
فندق | January 14, 2010 5:54 AM
کسی نظری..پیشنهادی..انتقادی..و اساسا مرهمی برای این دلهای خسته داره؟!
تا بحث داغه در این هم اندیشی شرکت کنید..
یه دوست | January 14, 2010 11:43 AM
من با این نکته ی فندق خیلی موافقم که "ما میخوایم وزن کم کنیم که بهتر و شادتر زندگی کنیم دیگه اگه بدتر این شادی و آرامشمون رو بگیره یعنی یه جای کار ایراد داره" و فکر می کنم توی هر کاری، آدم هر از گاهی خوبه که بایسته و یه استراحت کوتاه به خودش بده و از بیرون گود خودش را ارزیابی کنه. البته که استراحت معنیش این نیست که ورزش تعطیل و بریم تو کار خوردن و بترکونیم! اما نگاه کنیم ببینیم اگه خسته ایم چرا خسته ایم و چه کارش میشه کرد. عامل بیرونی بوده که ما را خسته کرده یا روش زندگیمون بوده؟ یه نکته ای که من تو گفتنش استادم اما تو زندگی خودم را هنوز یادش نگرفتم اینه که اگه یه کاری را به یه روشی انجام میدیم و ازش نتیجه نمی گیریم، معنیش این نیست که همون کار را به همون روش و با شدت بیشتر انجام بدیم تا جواب بگیریم! شاید اگه روشمون را عوض کنیم، هم کمتر خسته بشیم و هم بهتر به نتیجه برسیم. این میشه ارزیابی روش.
اما خود هدف را هم میشه ارزیابی کرد. من می خواستم تا الان وزنم شده باشه 119 اما الان 125 تاست و یکی دوماه قبلتر 122 بود. وقتی 122 بود خیلی بیشتر از الان برام مهم بود که کمتر بشه. اما الان که با پارسال این موقع مقایسه می کنم می بینم سایز شلوارم یکی کمتره با این که وزنم تقریبا همونه. خب این ارزیابیه به من یادآوری می کنه که اون هدف وزن لزوما منو شادتر و سالمتر نمی کنه.
ممکنه که هدف خوب باشه و روش هم خوب باشه اما بازم خسته بشیم چون راه طولانی بوده. خوبه که یه نگاهی به راهی که اومدیم بکنیم و به خودمون آفرین بگیم و قدر کاری که کردیم را بدونیم. برای من رسیدن به این آمادگی بدنی که بتونم نیمساعت بدوم خیلی کار بوده. اما راستش دفعه ی اولی که به این حد رسیدم اینقدر نگاهم به جلو بود که اصلا نمی دیدم چقدر راه بوده تا اینجا اومدن و این باعث شد که دوباره مجبور شم اون زحمت را بکشم تا یاد بگیرم که حفظ اینی که بهش رسیدم هم ارزشمنده. گیرم که من تا حالا یه نیمه ماراتن هم ندویده باشم. آدم که همش نباید نکرده هاش را چوب کنه بزنه تو سر خودش! (دور از جون شما، خودم را میگم.)
من فکر می کنم آدم اصولا حق داره که خسته بشه! این حق را به رسمیت بشناسیم. و جز مهم به رسمیت شناختنش هم اینه که نگذاریم زحمتی که تا حالا کشیدیم هدر بره.
شب تاب | January 14, 2010 12:17 PM
با سپاس فراوان از خواهر ورزشکار شب تاب به خاطر سخنان ارزشمندی که ایراد کردند
شب تاب جونم..
به نظر من دلیلی که باعث میشه ما دلهای خسته به راهی که اومدیم فکر نکنیم و به دستاوردهامون آفرین نگیم اینه که میترسیم آن را از دست بدیم ..یعنی این احساس بر ما غالب میشه که در حفظ آن ناتوانیم..
یه دوست | January 14, 2010 12:55 PM
آرام عزیز..
بحث راجع به این مسئله انرژی میطلبه ..شما فردا کوهت را برو ..سرحال بشو تا بعد
فقط اگه دوست داشتی دو سوال منو جواب بده اول اینکه قبل از بارداری دوم چه وزنی داشتی و دوم اینکه چه مدت بعد از شروع رژیمت دچارنوسان وزنی شدی...مرسی
حوا جان..
نمیتونم خیلی از مواضع و دیدگاههای خودم نسبت به زندگی دفاع کنم ..شاید چون من ارتباط نزدیکی با طبیعت دارم... به رهایی و آزادی بیشتر معتقدم ..در این تفکر تو خیلی چیزها را از دست میدی و قید خیلی چیزها را میزنی چون به آرامش و امنیت زندگی بیشتر از همه معتقدی..
وارد این بحث نشیم..من با کنترل کردن خودم موافق نیستم حتی اگه منجر به بزرگترین پیروزی زندگیم بشه که بخوام بهش افتخار کنم..چیزی که میخوام بهت بگم اینه که برداشتن این کنترل و نظارت استصوابی به معنی هرج و مرج و بی برنامگی مطلق نخواهد بود..فقط صبر و حوصله بیشتر و شناخت بیشتر از خودت را میطلبه...
بازم صمیمانه آرزو میکنم که اگه اون روش را برای زندگی انتخاب کردی هیچگاه پشیمون نشی ومحکم و استوار جلو بری..
کس دیگه ای در بین حضار هست که علاقمند به شرکت در این بحث باشه؟
اگه نه بریم یه چایی دم کنیم برنامه رو به فردا امشب را ببینیم!
یه دوست | January 14, 2010 1:24 PM
یه دوست جان من قبل بارداری دومم تو همین رنج 71 تا 73 بودم. در مورد سوال دوم هم دقیقا متوجه نشدم ... اما اگه بیشترین نوسان وزنی رو از رژیم اخیرم منظورتون بود همین وزن 75 تا 70 هست که تقریبا از خرداد ماه تا الان دارم باهاش بالا پایین می رم. یعنی اگه بخوام درست حساب کنم از تیرماه 87 که 95 بودم تا آبان 87 که به 87 رسیدم تقریبا رژیم نداشتم و بیشتر با پیاده روی و حذف شیرینیجات و بستنی بود. اما از شروع آذر ماه تا اردیبهشت ماه هم تقریبا خوب پیش رفتم که به 75 رسیدم از خرداد تا الان که دی ماه باشه من تو این محدوده نوسان دارم که میشه حدود 8 ماه بعد از رژیم.
آرام ( دنیای آرام) | January 14, 2010 3:41 PM
رو به فردا تو چه روزايي و چه ساعتايي پخش ميشه يه دوست جان. من يه تيكههايي از چند قسمتشو تو يو.تيو.پ ديدم. ميخوام شوي جديد جناب ضرغامي رو بعد از اين ببينم.
حوا | January 14, 2010 11:22 PM
انار جان ببخشيد حواسم نبود. ميتوني كامنت آخريه رو پاكش كني.
حوا | January 15, 2010 12:33 AM
خوب آدینه همه دوستان به خیر و خوشی....
صبح یه کوه پیمایی عالی داشتم که منو اون بالا بالاها توی سکوت بکرش و مه غلیظش به یه دنیای دیگه برد واقعا روحم تازه شد.... بعدش اومدم یه دوش آب گرم و یه کمی استراحت و یه صبحانه توپ....
آرام ( دنیای آرام) | January 15, 2010 4:25 AM
عاليه آرام جان. فكر ميكنم يه دوست جان هم الان كوه باشه.
حوا | January 15, 2010 7:01 AM
خوب....سلام علیکم..
بعله ..ما هم نوک قله بودیم ..اینورای ما هوا 15 درجه بالای صفر ..صاف..خورشید گرفتگی هم دیدیم..
بعد جای شما خالی سر کوه تخم مرغ آب پز و گوجه فرنگی و سبزی خوردیم..مثلا ناهار..جای پای چند تا شکار هم دیدیم..(خودش نه ها..رد پای سم اش).. تازه من گلاب به روتون دارم یه دوره فشرده "پشکل شناسی" هم میگذرونم تو کوه این درسها لازمه...!.
شماها چه جور گذروندید..چه خبرها.....انار هم حواستون که بهش هست..اون گوشه گزارش ورزشش را میده معلومه خدا را شکر خوبه..حالا ما نمی فهمیم چرا در کشور خارج شنبه و یکشنبه ورزش به کل تعطیل میشه..اینو یکی حالی ما کنه ..!
حوا جون..
یکشنبه،سه شنبه، و پنج شنبه بعد از خبر ساعت 22 کانال 3 ..اگه دیشب هم ندیدی برو تو همون تیوب ها نگاه کن ..خیلی جالب بود!
آرام خانم عزیز..
شما هم خوب فهمیدی و هم خوب جواب دادی ..من اینجا یادی کنم از دیانای عزیز که خدا کنه هر جا هست سلامت باشه ..یادمه بحثی را مطرح کرد به عنوان "ست پوینت" ..معنیش محدوده وزنی هست که بدن ما تمایل داره حول و حوش اون بچرخه و هر کاری که بکنیم آخرش میره سر همون جایی که دلش میخواد..
حالا آرام جان با این توضیحات سرکار به نظر میرسه که این محدوده برای تو بین 70 تا 75 باشه ..نمیدونم ولی شاید چند سال باشه که تو همین محدوده باشی
اما منظورم این نیست که باید تن بدی و همینجا دست از کار بکشی ..هنوز برای پایین آوردن بی ام آی به محدوده وزن سلامت باید ادامه بدی..چاکرت کسی است که نه از رژیم خاصی تبعیت میکنه و نه سابقه خوبی داره ..اگه فکر میکنی کمکی از من برمیاد بگو همونجا تو وبلاگت نظرم را میگم و ایضا کوهای سرسبز شما لم آرزوست!
لی لی هم که پست آخرش را خوندم ..بهش میگم ..حالا بهتر شد!یعنی کلن تعطیلی معطیلی منو ناراحت میکنه..
فندق جان ..هم کمی صبر کنیم ببینیم چی میاد بهمون بگه..ما جسارت نمیکنیم دخالت کنیم...!
با" بعضی ها" هم که من قهرم نه خودشون میان ..نه نامه اشون..نه نظرشون!!
یه دوست | January 15, 2010 10:47 AM
آره يه دوست جان، برنامه ديشب و همونجاها ديدم. همش هم دنبال منطقش هستم. اينجور برنامهها يعني ايجاد يه فضاي آزاد محدود هيچوقت آخر و عاقبت خوبي واسهمون نداشته، يا مشاركتمون رو لازم داشتن، يا آتش زير خاكستريه واسه جريانات بعدي، خدا آخر و عاقبتش رو بخير كنه ... البته تا يه بار برنامه رو كامل نبينم نميتونم قضاوت درستي داشته باشم ...
حوا | January 15, 2010 11:47 AM
چقدر مردم اینجا حرفای قلمبه سلمبه میزنن!؟!؟ آدم گیج میشه ! خوب چاقیم دیگه باید لاغر بشیم!! نشدیم هم نشدیم چه میشه کرد فدای سرمون :)اووووووووه اینهمه فیثاغورث و ارشمیدس و اینا نداره که !! والله یه چیزی بگید در حد سوات ما باشه اگه نه فکر میکنم لاغر شدن یه چیزی در حد حل کردن معادلات پنج مجهولی و ایناست!!
یه دوست جان این قضیه استصوابی چی بود که من سه ساعت و نیم خودم رو کشتم تا بتونم هجاش کنم آخرشم دیگه تقریبا لکنت زبان گرفتم!!
nanazi | January 15, 2010 1:30 PM
دوستان هر وقت از لاغری و تناسب اندام ناامید شدید و خسته دل و درمانده یه نگاهی هم به تقویم بندازید شاید نزدیکای اومدن گلی خانوم باشه !! تمامی یاس های فلسفی در همین دوران حادث میشه !! الان استاد من تقریبا زمان اومدن گلی رو میدونه چون هردفه که اینطوری میشه من فوری یه ای میل میدم بهش که دیگه خسته شدم و نمیتونم ادامه بدم !! این دیگه واقعا دیم به تیفال داره !! آبرویی که نداشتم ولی خوب هرچی هم که مونده بود رفتتتتتت
nanazi | January 15, 2010 1:34 PM
نانازي عاشق اين روحيهتم من ... نشد هم نشد ديگه، فداي سرمون ...
حوا | January 15, 2010 1:37 PM
حوا جان امروز من اون بالا جای همه دوستان انارستانی رو خالی کردم و تا می تونستم جای همه تون نفسهای عمیق و مرطوب با عطر علفهای کوهی کشیدم.....
یه دوست جان از شما هم ممنونم برای یادآوریتون... من فکر می کنم کاملا درسته .... این بدن تمایلش به این محدوده زیاده... من خودم فکر می کنم یه مدت اصلا باید بی خیال این اعداد بشم و فقط بچسبم به ورزش.... اما نمی دونم چه مرضیه که هر از گاهی ویرویرم می کنه برو بکش ببین چند شدی.... همین میشه مقدمه آه و ناله های من !
حالا از امروز براتون بگم که من مثلا آزاد گذاشته بودمش تا هر چی دلم خواست بخورم... نمی دونم چی باعث شد شاید همون ورزش صبح ...من فقط نهار رو کامل خوردم و حتی برای ساندیچ شام هم که بچه داشتن می خوردن میلی نشون نمی دادم؟ شام هم یه شیر قهوه منو ساخت و دیگه میل به چیزی نداشتم ... برام جالب بود همین ارضا کردن خودم با صبحانه کامل و نهار دوست داشتنیم منو از اون آرام بی ملاحظه خور دیروز دور کرد.....
یه دوست جان یادمه چند وقت پیش گفته بودین می خوام دوره چربی سوزی رو شروع کنم.... برام جالبه بدونم شما که زیاد با انواع رژیمها رابطه ندارین این چربی سوزی رو چطور انجام میدین؟
فقط با ورزش؟
آرام ( دنیای آرام) | January 15, 2010 2:24 PM
یه دوست جان اختیار دارین
اتفاقا نظرات شما خیلی با سیستم من هماهنگه منم الان تو شرایطی هستم که واقعا به کمک احتیاج دارم خوشحال میشم اگه راهنماییم کنین
فندق | January 16, 2010 5:27 AM
دوستان عزیز کسی از شما از رژیم دکتر کرمانی استفاده کردین؟ به نتیجه رسیدین؟ روششون خوب هست آیا؟
Anonymous | January 16, 2010 1:03 PM
سلام وشب به خیر..
آرام جان..اگه بخوام در پاسخ به سوالت بگم بله با ورزش کردنه..شاید جواب درستی نباشه..
ممکنه خیلی از دوستان اینجا باشن که بگن ما مدتهاست داریم ورزش حسابی میکنیم اما تغییر خاصی ندیدیم..و یا اصلا چرا خودم را نگم ..من اردیبهشت امسال برنامه دویدن برای خودم گذاشتم ..هفته ای 3-4 روز میدویدم بین 30-45 دقیقه و بعد یک ماه نه تغییر سایز داشتم نه وزن!..
پس قطعا مجموعه ای از عوامل دست در دست هم میده تا چربی اضافی سوخته بشه و من اونو تو نوع ورزش ..تغذیه..خواب با کیفیت و اعصاب راحت میدونم ...ناگفته نمونه که من هنوز راه زیادی را هم نرفتم که بخوام مطمئن ازش حرف بزنم.
اما نوع ورزشم...
ترکیبی از پیاده روی و دو بیشتر متمایل به دویدن...
گفتم که تایم نمیگیرم ..نمی شمارم و از برنامه خاصی پیروی نمیکنم یعنی عشقی..!
عصرها میدوئم ..اگه گرسنه باشم حتما یه ته بندی میکنم میوه..نون پنیری..بیسکوئیتی..یعنی شخصا معتقد به این نیستم که گرسنه باشی بیشتر چربی میسوزه یا صبح زود بهتره و اینا ..چیزی که برام مهمه اینه که حالش و انرژی اش را داشته باشم..
سرعتم زیاد نیست و هر وقت خسته شدم یه کم راه میرم و دیگه همین..
یه دوست | January 16, 2010 1:25 PM
خوب حالا اگه دوست داری نتیجه اش را بدونی ..میگم
من 11 سانت افزایش دور شکم نسبت به سال پیش داشتم که با این برنامه 3 سانت کاهش داشتم..تو لباسهام راحت ترم و سبک تر شدم ..تغییر وزنی را هم نمیدونم چون وزنه ندارم..
از لحاظ علمی نمیدونم چربی سوزی را چه جور محاسبه میکنن .. به زبون خودمونی من اونو بیشتر تغییر سایز میدونم و اونو مبنا قرار دادم ( نانازی جان خوب گفتم..قلمبه سلمبه نبود؟!).
امیدوارم روشن جواب داده باشم
اما فندق گرام و عزیزم..
من هر وقت خسته بودم به خودم می گفتم یا داری به خودت سخت میگیری یا از نتیجه کارت راضی نیستی و این یعنی باید راه تازه ای پیدا کرد..
میدونم که به این نتیجه رسیده ای که "کاهش وزن" را نباید هدف قرار بدی ..شاید باور نکنی ولی من حتی با وزن هدف مخالفم ...همه تلاشت را بکن تا ذهنت از غذا..وزن ..و یک عدد خاص بیرون بیاد..
گاهی بهتره بیشتر از اونکه به احساس امون فکر کنیم.. تلاش کنیم..به تلاشت بها بده و بدون که هم من و هم خیلی های دیگه از تو درس میگیریم و منتظرهمراهی ات هستیم..
با اجازه همگی بنده مرخص میشم! ..اگه کسی جوابی برای دوست بالایی داره ایشون را منتظر نگذاره..
یه دوست | January 16, 2010 1:29 PM
یه دوست جان ممنونم از جوابتون... یه سوال دیگه هم دارم... برم ورزش بیام بعد تو فرصتی از روز میام کامنت میذارم......
آرام ( دنیای آرام) | January 16, 2010 10:08 PM
خوب روز همگی به خیر...
یه دوست جان ازت ممنونم به خاطر اینکه با حرفهات دیدگاهم رو تغییر دادی ... اینطور ی انگیزه ام متفاوت شده و دیگه چشم به اعداد ترازو ندارم ببینم کی میخواد حالمو بگیره و کی خوشحالم کنه.....
تو اولین اقدام هم ترازو رو بردم گذاشتم بالای کمد تا دستم به همین آسونی بهش نرسه تابخواد وسوسه ام کته..... سعی می کنم هر 10 روز یکبار وزن کنم ....
یه چیزی همینجا بگم که من اگه جای شما بودم همون ماه اول با تغییر نکردن وزن و سایزم یه هفته ای افسرده میشدم.... این بر میگرده به همون حرفی که به فندوق عزیزم گفتین.... "یا داری به خودت سخت میگیری یا از نتیجه کارت راضی نیستی " .
دقیقا من هم همیشه این دو مورد رو در خودم دیدم.... و همیشه دوست داشتم زود نتیجه بگیرم.....
همچنان با افکارم مشغول کار کردن رو خودم هستم.... امیدوارم این نتیجه گیریم مدت طولانی در من بمونه و من به راحتی و خوشحالی باهاش ادامه بدم......
اما سوالم از شما ... وضعیت استفاده چربی و کربو هیدرات رو چطور تو برنامه تون دارید؟ اصلا هیچ کنترلی رو اینها دارین یا نه اصلا بهشون فکر نمی کنید؟
آرام ( دنیای آرام) | January 17, 2010 2:31 AM
مرسی یه دوست جان عزیز :)
خب من به خودم سخت نمیگیرم چون کلا فشار تو هر زمینه برای من نتیجه عکس میده دیگه رژیم هم که بیشتر از بقیه موارد!
عدم رضایت هم راستش برای من برعکسه! درسته که 70 کیلو با هر معیاری که حساب کنیم خیلی زیاده ولی من که یه زمانی 115 بودم و مثل توپ قللی ؛) الان اتفاقا خیلی هم احساس سبکی و لاغری میکنم و راستش اگه یه مقدار شکم و باسن و رون هام لاغرتر بشن کاملن از هیکلم راضی میشم و شاید هم اینکه دیگه خیلی حس و حال رژیم ندارم یه بخشیش به خاطر همین رضایت نسبی باشه
خودم فکر میکنم بزرگترین مشکلم همینه که شما گفتین اینکه باید ذهنم از وزن و غذا و اینا راحت بشه
دلم میخواد اتوماتیک وار خوب و سالم غذا بخورم مثل لیلا و مرتب هم ورزش کنم و بدنم خودش واسه خودش آروم آروم وزن کم کنه ولی نمیشه. یعنی این درست غذا خوردن تو من نهادینه نشده. تا یه کم حواسم پرت میشه همه چیز خراب میشه.
بعد حالا اینکه کلا بدون تمرکز بتونم درست و سالم غذا بخورم که حالت ایده اله هیچی
اگه وزنم طوری بود که این حواس پرتیا و بعضی وقتا ناسالم خوریا خیلی اثر مخرب نداشت هم باز خوب بود
ولی مشکل من اینه که تا حواسم پرت میشه کنترلم رو سالم خوری از بین میره و خب اینم باعث میشه که زودی برم تو حالت قرمز! خب آدم دوست نداره انقدر راحت نتیجه زحماتش هدر بره دیگه
این چیزیه که آرامش منو گرفته و داره اذیتم میکنه
حالا شما راه حلی توصیه ای کمکی چیزی برای این فندق گرفتار ندارین که یه کم حالش بهتر بشه؟ :(
فندق | January 17, 2010 3:29 AM
دوست بینام عزیز
من سال 83 گمونم رفتم پیش دکتر کرمانی وزنم هم فکر کنم تو دهه 80 بود
یه 5، 6 کیلویی هم کم کردم با رزیمش تا اینکه از رژیمش خسته شدم و وزنم هم به استاپ خورد
حالا من نمیدونم الان سیستم دکتر کرمانی چجوریه ولی اون موقع اینطوری بود که خود دکتر کرمانی فقط اولش یه بار یه جلسه عمومی برای چنصد نفر آدم گذاشت و یه چند ساعتی حرف زد و یه برنامه کامپیوتری داشت که یه رزیم به ادم میداد
اون اول هم به اندازه کل اضافه وزنمون از آدم پول میگرفت که به قول خودش این باعث بشه ادامه بدیم! که وزن هدف من رو نمیدونم با چه معیاری تعیین کرده بود 53 کیلو و 350 گرم! که میشد سی و چند کیلو اضافه وزن
بعد هر هفته میرفتیم یه جایی وزن میکردیم و اون برنامهه بعد چند کیلو مثلا میگفت خب حالا یه سیب زمینی از شامت کم کن یا 1 قاشق از برنجت کم کن!
خب این برای من خیلی خسته کننده بود
بعد که وزنم دیگه کم نشد به اون خانوم مسئول اونجا که مثلا متخصص تغذیه بود که گفتم گفت از تو کتاب خودت واسه خودت غذاها رو جایگزین کن
که این کار هم مشکل من رو حل نکرد
بعد هم دیدم خب اگه من بخوام خودم واسه خودم از رو کتاب رژیم بگیرم ترازو هم که تو خونه دارم خب خودم هم واسه خودم تو خونه وزن میکنم چه کاریه برم اونجا
اینجوری شد که ولش کردم
اون چند کیلو هم خیلی بیشتر برگشت سرجاش!
حالا البته انقدر هم بد نبود چنتا نکته خوب داشت
یکیش همون جلسه اولش که یه انگیزه خوبی به آدم میداد واقعا مخصوصا چنتا از اونایی که لاغر کرده بود رو هم میاورد که حرف بزنن
ولی خب اثر این جلسه بعد یه مدت از بین میرفت!
کتابش هم خوب بود هم جدول کالری ها رو داشت هم نکات خوبی داشت هم عکسای جالبی
به نظر من اگه برخورد همکاراش بهتر میبود و هرچند وقت یه بار باز جلسه میذاشت و ساپورتشون بهتر بود میتونست روش خوبی باشه
فندق | January 17, 2010 3:58 AM
سلام انار جون
میشه منو دوباره عضو کنین لطفا
من قبلا عضو بودم ولی فکر کنم اخراج شدم یا یه همچین چیزهایی
منتظر جوابت هستم
zizi | January 17, 2010 4:55 AM
بر و بچس من اين زي زي بالاييه نيستم ها ..من خودمم اون هم خودشه
زي زي | January 17, 2010 7:01 AM
بر و بچس من اين زي زي بالاييه نيستم ها ..من خودمم اون هم خودشه
زي زي | January 17, 2010 7:01 AM
مرسي zizi جان كه باعث شدي زي زي به حرف بياد. هر چند زي زي با من قهره ولي نبودنش خيلي بده. آدم انگار حس و حال نداره.
حوا | January 17, 2010 7:17 AM
این انار خانوم کجاست؟مادر جان غیبت کبری رفتی؟
سالومه | January 17, 2010 8:33 AM
عرض شود که سلام علیکم..
آرام جان ..در رابطه با چربی که شما فرمودین باس بگم که من میونه ای با غذاهای سرخ کرده و چرب ندارم ولی در پخت غذا از روغن استفاده میکنم در حد معقول..اینجوری نیست که همه اش آب پز باشه ولی ترجیحا غذاهایی درست میکنم که کمتر روغن ببره..
اما در خصوص کربوهیدرات..اگه اجازه بدی من از اصطلاح "نان و غلات " استفاده کنم چون فکر کنم منظورت نون و برنج و ایناست..همیشه گفتم که الگوی تغذیه من "هرم غذایی" است و بهش معتقدم ..هرم را اگه ببینی پهن ترین بخشش مربوط به این گروه هست..ومن نمیدونم چرا ما این گروه را اینقدر طرد میکنیم ..من تو هر سه وعده از نان و غلات استفاده میکنم اینطوری نیست که بگم صبح شیر با خرما میخورم یا شب فقط سالاد با ماست..نه..نون حتما هست.. بیشتر برنج هام ترکیب با سبزیجاته.....دو نکته که من خیلی رعایت میکنم اینه..
سبزیجات تازه و متنوع زیاد میخرم و در پخت غذا ازش استفاده میکنم..
تو هر وعده از چند گروه غذایی میخورم فکر کنم این مخالف رژیم سودی یزدی هست مثلا صبحونه ام را بگم..
نون+ پنیر+ گردو+ میوه پخته( مربای بدون شکر) + شیر..
آهان اینم بگم ..خیلی بندرت از غذای بیرون میخورم ..هیچی هم نباشه تو خونه..نیمرو درست میکنم
حالا شما یه بررسی کن ببین این روش خوبه یا نه..
یه دوست | January 17, 2010 2:47 PM
فندق جون..
تو یه مقاله میخوندم که ما سه نوع غذا خوردن داریم:
1-رژیمی...2- پرخوری..3- غذاخوردن غریزی
اصلش این سومی هست مثل غذا خوردن یه بچه... هروقت گرسنه باشه شیرمیخوره و اگه نباشه اصلن بزور نمیشه بهش غذا داد..برای تمرین به رسیدن به این شماره 3 پیشنهاد میشه که در قدم اول هر "رژِیمی" را کنار گذاشت ..این به حرف آسونه ولی افکار و رفتار رژیمی آنقدر درون ما رخنه کرده اند که هر چه بخوایم ازش فرار کنیم باز سر بزنگاه مچ ما را میگیرن!
علی ایحال کار نشد نداره!..مهم اینه که آدم به این نتیجه برسه که رژیم و کنترل کردن غذا را همیشه نمیتونه ادامه بده ..اونوقت خودبخود دنبال راه میگرده ..مطالعه میکنه ..راه پیدا میکنه و پای همه چیزش می ایسته ..و اینها مستلزم یک باور محکم و شهامت انتخاب کردن راههای جدیده..
در هر حال من به همه انتخابهات و حتی سکوتت احترام میذارم ولی آرزو میکنم که از تردید بیرون بیای و به این بخش از زندگی ات سامان بدی..
و آخر اینکه در خدمت گذاری حاضریم فندق جان...
یه دوست | January 17, 2010 2:57 PM
سلام به همه ی دوستان
خب من گفتم بده که فقط وقتی حالم خرابه بیام اینجا غر بزنم و وقتی خوبم نیام ...
من کاملا به چیزهایی که یه دوست جان گفتید ایمان دارم ...اما اجراش خیلی سخته . تصور این که هیچ محدودیتی وجود نداره برای ذهنی که دائما یا خودش یا دیگران براش محدودیت گذاشتند یه کم وحشت آوره . یعنی انگار متاسفانه عمدا خودمون برای خودمون محدودیت می گذاریم برای اینکه به اون نقطه ی امن برسیم و خیالمون راحت باشه که داریم درست پیش می ریم .(درمورد خودمن )
و اینکه نوع نگاهمون به این قضیه ی تغذیه - کاهش وزن
کاملا مرتبط با جنبه های دیگه ی زندگی مون هست .من این اواخرمتوجه این شدم که انگار مدت ها ست خودم رو بااین قضیه کاهش وزن و بدن دارم گول می زنم و اصلا مسئله ی من چیز دیگری است .می خوام بگم یک من نارضایتی عمیق تر - درمورد خودم کارم و..- درخودم پنهان کرده بودم و به جاش به این بدن پیله می کردم یعنی این عادت هنوز هم هست اما سعی میک نم به موقعش مچ خودم رو بگیرم و استاپ بدم . درواقع باید اول باید با اون مسائل روبه رو می شدم (به جای دررفتن ) و به نوعی حلش می کردم یعنی از حالت بار و فشار خارج می شدم و بعد می دیدم که دیگه گیری نسبت به کاهش وزن ندارم دست کم میزانش کمتر می شد . شاید هرکس درمورد خودش بهتر بتونه صحبت کنه.درمورد من کلید درراحت تر گرفتن خودم و زندگی است و بخشیدن خودم و دوست داشتن خودم وبه خودم اجازه ی اشتباه دادن و مسائل رو با نرمی و بازی و نوعی سبکی آگاهانه پیش بردن میسر می شه .
و کلام آخر این که ، یک چیزی هم این اواخر تو یکی از وبلاگ ها خوندم یاد م نیست کجا .فرق هوس و وسوسه . نظرمن درمورد خودم اینه که فرقشون رو بشناسم درمورد هوس خودم رو راضی می کنم و به خودم اجازه ی خوردن می دم اما د رمورد وسوسه با کمی تامل می تونم ازش بگذرم .
لی لی | January 17, 2010 4:07 PM
من خیلی با حرف یه دوست موافقم...درباره خوردن غریزی..من اینجا در سرزمین غذاهای غیر رژیمی که همه هم کربوهیدرات صرف هستن چون وجترینی هستن...تونستم لاغر شم ولی توی خونه خودم با یه عالمه کتاب و ابزار ورزش و جزوه های رژیمی نتونستم..چرا؟این برمی گرده به همین قضیه..چون اینجا نه کالری غذاها رو می دونستم و نه وقت و ابزار محاسیه رو داشتم غریزی خوردم..گرسنه ام بوده سعی کردم بهترین آپشن رو که مثلا انتخاب بین پلوی ساده 2 کفگیر با خورش عدس و یا یه نون پیراشکی مانند سرخ کرده بوده بکنم که برام مسلما پلو و خورشه بوده.وقتی هم که گرسنه نبودم نرفتم سراغ بستنی و آجیل های هندی که اینجا همه می خورن..اصلا هم غذام رو پیمونه و اندازه نکردم..می دونین منظورم اینه که در مرحله ای آدم می رسه که رژیمه جواب نمی ده خستت می کنه مثل الان آرام یا حتی خودم..اینجاست که خطر بازگشت سریع به وزن های بالاتر بیخ گوش آدمه..می گم توی این شرایط باید بری توی مود غریزی خوردن...تغذیه سالم رو هم که بلدیم...من می گم سبزیجات تازه فراوون..شیر و ماست...اجتناب از شکر و ترجیحا آرد سفید و خوردن به اندازه نیاز بدن..همین ها باید کافی باشه.طبیعی رفتار کردن.اگر میلت به غذا نیست نخور.مهم نیست حالا نهار رو نخورده باشی و حالا یه شام دیر بخوری چاق نمی شی.نمی دونم این تجربه من بوده.
سالومه | January 17, 2010 10:00 PM
یه دوست جان ممنونم از اینکه نظرتون رو گفتین.... با این وجود شما آخر لایف استایل هستین .... من هم دیگه دارم سعیمو بر این میذارم غذاهام رو جدا درست نکنم و فقط سعی کنم از روغن کمتری استفاده کنم ولی این وسط اینکه غذاهام باید باب میل خانواده هم بشه و در عین حال برای بچه ها پرکالری هم باشه و برای خودم هم مطلوب یه کم موندم.... .
آرام ( دنیای آرام) | January 17, 2010 10:10 PM
مرسی یه دوست جان
خب پس من سعی میکنم رو این خوردن غریزی یه کم کار کنم ولی آسون به نظر نمیاد!
این مثال بچه که گفتین خیلی جالبه مخصوصا اون بخش دومش که اگه گرسنه نباشه به زور نمیشه بهش غذا داد
فندق | January 18, 2010 12:36 AM
سلام به همه..
من میخوام یه چیزی را جهت تنویر افکار عمومی در ادامه این بحثهای اخیر بگم پیرامون وزن و وزنه..
قبلن ها گفته بودم که میخوام دست از سر وزنه بردارم و همین کارو کردم و ..مدتی چسبیدم به ورزش و بی امان دویدم وبعد چون هی نگاه خودم کردم و دیدم نه انگار هیچ خبری نیست..کم کم وسوسه شدم برم رو وزنه ..و رفتم و فهمیدم اینقده که جون کندم هیچی..اینجا یه کم پشیمون شدم که چرا بیخودی میگم وزنه نه...وزنه خیلی هم خوبه اصلن میتونه بهت بگه تلاشت داره نتیجه میده یا نه و اینا ..خلاصه دوباره شروع کردیم به وزن کردن و یه مدت بازی با وزنه ادامه داشت وازون طرف ما هی روز بروز بدتر شدیم ....!
یه چند تا پست قبلی رونی به همین موضوع پرداخته بود و یه جمله قشنگی گفته بود که من خوشم اومد و اون اینه:
بین احتیاج نداشتن به وزنه و اجتناب کردن از اون خیلی فرقه..
من اوایل داشتم اجتناب میکردم..یعنی درسته که خودم را وزن نمی کردم ولی باز یه چیزی بهم میگفت حالا یه ماه دیگه که رفتی روش سورپرایز میشی !
اما الان..
آخرین بار شب یلدا که مهمون بودیم خودم را وزن کردم فهمیدم 10 کیلو اضافه وزن پیدا کردم....خوب خیلی ناراحت شدم ..ولی با خودم قول و قرار نگذاشتم که تا عید باید اینقدر باشم..تنها قولی که به خودم دادم این بود که تلاش کنم و به تغییر بدنی ام اعتماد کنم و نگذارم بدتر بشم ..در رابطه با وزن کردن یا نکردنم هم تصمیم نگرفتم..
الان میتونم با جرات بیشتری بگم که دارم از نقطه" اجتناب کردن" به سوی "نیاز نداشتن "حرکت میکنم ...و از این بابت خوشحالم و ترجیح میدم به کمر شلوارم اعتماد کنم تا وزنه...
این بود پروسه تغییر رفتار من که از زمان تصمیم تا اجرا شدن نسبی اش 6-7 ماه طول کشید!!
مرسی که حوصله کردین و خوندین و امیدوارم مطلب براتون کاربردی باشه.
یه دوست | January 18, 2010 12:43 PM
اقا ما هیچی نمی گیم معنیش این نیست نمی خونیم ها. ما منتظریم ببینیم آخر داستان چی میشه هی هر روز هم باید صبر کنیم تا این سریال فردا صبح (به وقت ما البته) آپدیت بشه :) فقط این دکتر یه دوست وسطای داستاناش هی زیر ابی میره کامل توضیح نمیده تا ما هی هر روز انتظار بکشیم
golbahar | January 18, 2010 3:42 PM
برو بچس خب تقصير من نيست كه نمي تونم بيام اينجا .. سه ساعت طول مي كشه تا اين وب باز بشه بعد هم كه وا ميشه فكر مي كنيد تا كجا باز ميشه ؟
تا اونجا كه صبا براي مسابقه حريف طلبيده .... بعد من توي همون لحظه دوست دارم خودم رو حلق آويز كنم چون تا يه بار ديگه كليد رفرش رو بزنم شركت ميگن كه پهناي باند شما تموم شد ...
حوا ! تو از من پرسيده بودي كه من با تو قهرم و اينها ؟ايا وقتي تو منو ديدي كجاي قيافه ي من به قهر زده ها مي خوره ؟هان ؟
يعني كلا من متاسفانه چيزي به نام قهر در چنته ندارم ... تازه شم اگه بگم دلم برات تنگوليده باورت ميشه ؟ هي اومدم توي پستهام بنويسم هي اين بلاگفا نذاشت بگم فكر كنم مورد سياسي داشتي كه بلاگفا نذاشت بگم دلم برات تنگ شده
يه دوست جان جون ننه قز ات و جون اون عزيز بودنت بيا منو يه تحليلي بكن .. نيازمند ياري ه سبزتان هستيم...
سالي ! هنوز در سرزمين عجايب به سر مي بري ؟ ميشه واسه من يه سوغاتي بياري ؟ ميام از دم خونه تون ميگيرم .. قول ميدم نميذارم روي دستت بمونه آخه تا حالا كسي از هند براي من سوغاتي نياورده من به شدت كمبود سوغاتيه هندي ه خونم رو حس مي كنم ... جدي گفتم ها
زي زي | January 19, 2010 1:52 AM
در تایید حرف یه دوست جان من هم اضافه کنم که تو این دوره چند ماهه اخیر سرعت تغییر وزن من خیلی خیلی کند بود ولی در عوض سرعت تغییر کمر شلوارم خیلی خیلی تند بوده و خب من خیلی خیلی خوشحال ترم :)
فندق | January 19, 2010 3:34 AM
سلام سلام سلام
من بالاخره از مسافرت برگشتم.
حسابی دلم براتون تنگ شده بود.
وزن اضافه نکردم. اما زیاد کم هم نشد. همون حول و حوش 80 موندم.
فکر کنم بد نباشه.
پروا | January 19, 2010 4:07 AM
زی زی معلومه که می شه..چی می خوای؟؟
سالومه | January 19, 2010 9:22 AM
ای جانم ... هر چی که دوست داشتی ..اگه هم گرون شد از اونجا که زی زی پولداره حساب می کنتش ...
بالاخره منم سوغاتیه هندی میگیرم اخ جون
حالا البته خیلی هم نمیخواد خودت رو اذیت کنی ها ...
:)
zi zi | January 19, 2010 12:53 PM
زی زی...کاکو..شیراز خوش گذشت؟....این کمربنده که پهلو من بود چطوری اومده خونه شما..
دوای تو هم دارم..برات 6 ماه حبس بریدم با اعمال شاقه ..سلول انفرادی...اونوقت ببینم شبها کجا پامیشی شیرینی پیدا کنی بخوری..!
حالا یه دوای دیگه هم دارم ببین چطوره..
دسر...بله جانم شما نیاز به دسر داری ! میوه ای..شیرین با شکلات هم تزئین شده باشه...حالا دیگه خود دانی یا زندان یا دسر بعد از غذا..!..شرایط هم داره البته ..راستی تو عادتا تند غذا میخوری یانه...
گل بهار ...اتفاقا منم مشتاقم ببینم آخر داستان چی میشه..حالا تصور کن من اومدم با 20 کیلو اضافه وزن و میگم همه اینها که گفتم چرت بود فقط باید کالری شماری کرد واصلن چه معنی داره که آدم خودشو کنترل نکنه و اینا!!!
فندق جون..
سخت ترین قسمت کار اینه که فکر کنی دیگه محدود نیستی اولین چیزی که به ذهن میرسه اینه که آدم اینقدر میخوره که باد کنه یا هجوم میبره سر غذاهای بقولی ممنوعه..اگه فرض را بذاریم که اینجوری میشه بازم بهتر از حد تعیین کردنه.. . این زمان خیلی طول نمیکشه مطمئن باش
"رژیم"به ما میگه که باید یاد بگیریم که غذا خوردنمون را کنترل کنیم تا وزنمون را کنترل کنیم و این ندیده گرفتن احساس سیری و گرسنگی هست ...
اگه دوستان تجربه مثبت یا منفی از این عدم کنترل دارن لطفا ما را مستفیض کنن.. ایضا مخالفین بیشترتر!
عزت زیاد
یه دوست | January 19, 2010 12:56 PM
من جراتم اندازه ی یه دوست جان نیست . یعنی طاقت ندارم برم ببینم یه هو ده کیلو اضافه کردم ! و البته ترازو اذیتم نمی کنه . آینه است دقیقا . روزی که زیاد بخورم فردا اضافه وزن و برعکس .غیر از این نمی تونه باشه. یعنی میلمون اینه که تغییر ی نبینیم یا برعکس معجزه ای شه و کاهش داشته باشیم اما بدن گول نمی خوره . من هم با کالری و سهم و هرنوع شمارشی مشکل دارم هنوز یعنی حتی اگه سیرهم شم اما از لحاظ ذهنی شدیدا فکر می کنم تو رژیمم و میل به خراب کردنش رو دارم اما اونور بی مرز و اعتماد به بدن هم درمورد من کاهش نمیاره اما ثبات وزن چرا . برای این که کاهش وزن داشته باشم باید یک سری قانون داشته باشم بدون اینکه گرسنه بمونم . مثلا من صبح تا عصر محدودیتی برای خودم نمی گذارم یعنی همون گوش به بدن و براساس میلم می خورم اما از عصر سعی می کنم سبک بخورم یعنی حواسم باشه که میزان داشته باشم . بازهم بدو ن اجبار و فشار . و می بینم همین تغییر کوچیک بدون فشار بدون احساس رژیم بدون گرسنگی کشیدن برام کاهش وزن (اگرچه تدریجی ) میاره . و این وسط بنابه اون چیزی که اون بالا تر نوشتم هوس هام رو هم نادیده نمی گیرم . به نظرم باید راحت بگیرم و بدونم که درواقع هم هیچ اجباری نیست تا پیچیده اش می کنم و دنبال دلیل می گیرم کار خراب می شه .
لی لی | January 20, 2010 4:59 AM
حالا ما دو شب کلید آبدارخونه را دادیم دست شما این رسمشه؟!!
من فردا کوه نمیرم چون امروز بودم..رفته بیدیم جای شما خالی... بخش هخامنش روستای پاسارگاد..ها گفتم که بلد باشید آرامگاه کورش کجاست..بعد هم تنگه بلاغی که از باد شدید وسرما یخ زدیم..یعنی هی چوب جمع کردیم ریختیم رو آتیش ولی این استخونهام هنوز یخش آب نشده ..
دیگه اینکه من یه هفته است نه درست حسابی راه رفتم و نه دویدم ..زیرا که از ناحیه مچ پا آسیب دیدم اولش اندازه یه کشک ورم داشت بعد شد گردو والان قد نارنگی !..دیگه خلاصه سن بالا شدن اینها را هم داره .....
بعد دیگه لی لی خانم جان
شما کار بسیار نیکی میکنی....نه سیخ میسوزه نه کباب...
نتیجه قهر با وزنه و اعتماد به خود را بنده در آینده نزدیک به استحضار شما خواهم رساند..
به عبارتی جوجه را آخر پاییز میشمارن !
جیرجیرک جان..
این حرفهای خارجکی خیلی درسهای قشنگی بود..مرسی
یه دوست | January 21, 2010 1:04 PM
عجب جای دیدنی رفتی یه دوست عزیز.... ورم پا هم پیگیرش بشین... امیدوارم زودی بهتر بشه .....
من هفته پیش رو خیلی خوب نگذروندم... یعنی سعی کردم اما واقعا با کار زیادی که داشتم نشد آخر شبها خیلی خوب کنترل داشته باشم... ورزش هم نه اونطور که دلم می خواست....
آرام ( دنیای آرام) | January 22, 2010 6:33 AM
یه دوست جان من که از خدامه شما درآینده ی نزدیک با خبرهای خوش بیایید ...گفتم که شما بسیار با جرات و شهامت هستید .من خیلی هنر کردم تا همین جا هم اومدم و قید بعضی محدودیت ها روزدم ... شاید روزی ازاین مرحله هم بگذرم ...نمی دونم .درهرجال شما تو مسیری حرکت می کنی که برای من بسیار غبطه برانگیز هست.
لی لی | January 22, 2010 1:41 PM
عرض حضور آرام خانوم که..
منم هفته خوبی نداشتم ..فعالیت بدنیم نزدیک به صفر بود..واین تنبلی جسم به روح هم سرایت کرد....
به محضی که پام کامل خوب بشه دویدن سبک را شروع میکنم...
جدولت را دیدم .نباید از خودت ناراضی باشی..به نظرم این هفته تمرکز را بذار به روی ورزش باکیفیت تر و همین ..از تغییر وزنی هم نهراس!
لی لی جان..
ای روی من سیاه...! من کی باشم که مسیرم بخواد غبطه برانگیز باشه خواهر..ایضا شاعر خطاب به امثال من میگه:
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کین ره که تو میروی به ترکستان است!
بعله...شما هم خودت را دست کم نگیر جانم..آموزگار نمونه ای هستی ..
اصلن من امشب میخوام تشکر کنم از همه اونهایی که صادقانه و بدون هیچ خجالتی ..از مشکلات و موانع وناکامی های خودشون با دیگران حرف زده و می زنند و بدین وسیله چراغ راه دیگردوستانشان خواهند شد..
با سپاس
یه دوست | January 22, 2010 2:15 PM
يه دوست جان من تند تند غذا مي خورم
جدي جدي ميگي كه بايد دسر خوري كنم ؟
جون من ؟
بچه ها براي انار يه جايزه اي چيزي تدارك ببينيم اين ورا كه مياد يه پست جديد هم بذاره ؟
موافقيد ؟ خداييش اينترنت گازوئيليه من ديگه نميكشه اين سايت رو بياره بالا ... خداييش خيلي با كامنت ها چاق ميشه راحت نمياد بالا
انار ريش گرو بذاريم قبوله ؟ يه نيم خط هم بنويسي ما قبول داريم ها
زي زي | January 23, 2010 12:56 AM
بچه ها بلاگفا برای شماها هم بازی درمیاره؟ ... از صبح هیچ کدوم از وبلاگهای بلاگفایی رو نتونستم باز کنم.
آرتمیس | January 23, 2010 3:38 AM
یه دوست جان امیدوارم هرچه زودتر پاتون خوب بشه
فعلا تنها کسی که چراغ اینجا رو روشن نگه داشته شمایین
فندق | January 23, 2010 4:22 AM
خدا مرگم !!باز دو روز سر من شلوغ بود این زی زی اومد آبروبری کرد!! مگه من نگفتم به زور از مردم سوغاتی نگیر!ّ؟!؟ حالا خاله باشه یا دخترخاله !! خودم برات هرچی خواستی میارم !! بچه هی آبروی من رو نبر جلوی در و همسر!!!
nanazi | January 23, 2010 9:34 AM
یه دوست جان خدا بد نده خواهر! رفتی بالاسر پدرجد تاریخ اونم نامردی نکرده زده ناکارت کرده !! این کوروش اگه آدم حسابی بود که الان .... استغفراله بگذریم!!!
آقا در مورد این خوردن غریزی باید بگم که اصلا و ابدا من نمیتونم روش حساب کنم ! یعنی خوب میدونی جنتیک آدما رو هم باید در نظر گرفت دیگه !! راستیتش ما تو یه خانواده ای بزرگ شدیم که از اولش با بیل بهمون غذا دادند!! بعد اصلا بصورت جنتیکالی سیری در خانواده ما معنی نشده !! یعنی یه داداش دارم (خداوند پدر برادر شما رو براتون نگهداره ) در دو حالت دست از غذا خوردن میکشه یکی اینکه غذا تموم شده باشه و دیگه اینکه خسته شده باشه !! یعنی شق سوم اصلا وجود نداره !! خواستم بدونید یه همچین موجوداتی هم روی زمین وجود دارند.
مثلا اگه یه مهمونی بیاد خونه ما و یه نصفه بشقاب برنج بخوره بعد بهش تعارف بزنن بگه نههههه سیر شدم !! ما دقیقا همه یه جووووووووووری نگاش میکنیم !! یه جوری که انگاری با چشم غیر مسلح آمیب های تک سلولی دیده باشی !! در این راستا مامانم یه دوره کارآموزی "چگونه مواد غذایی را از دسترس هیولاها دور نگه داریم " گذرونده بود و ما هم متخصص در فن آوری اکتشاف مواد قابل خوردن در اقصی نقاط خونه بودیم .
nanazi | January 23, 2010 9:43 AM
سلام...سلام.
من میخوام تا فردا از دست نانازی بخندم...
یعنی حیفه بیام اراجیف بگم ..مزه اش میره..
باید فکر کنیم ببینیم تقصیر جنتیک امون بوده یا که نه رفتار اکتسابی بوده
خداوکیلی تصور کنید با بیل غذا خوردن چه جوریه ..خدا بگم چکارت کنه نانازی !!
یه دوست | January 23, 2010 3:41 PM
نانازی من هلاکتم خواهر :))
یعنی آدم به بداخلاقی الآن من رو خندوندن کلی صواب داره :)
شب تاب | January 23, 2010 9:52 PM
نانازي يعني من اينجا پكيدم از خنده .. داره از چشام اشك مياد ..فكر كن يكي مث بامشاد با اين شيكم گنده بخنده
زي زي | January 24, 2010 1:19 AM
ای واییییییییی نمیدونم چیکار کنم با این مهمونی رفتن و اومدنا
عقده چند ماه دوریی از وطن (مخصوصا نون خامه ای)
خداوند به خیر کناد
صنم | January 25, 2010 1:48 AM
بچه ها باورتون نمی شه که من چقددددددددررررررررررر لاغر شدم!!!رفتم دیروز روی ترازو هنوز در حیرتم!!2 ماه خودم رو وزن نکرده بودم..دیروز که رفتم دیدم 8 کیلو لاغر شدم!!!!!!!!!!
سالومه | January 25, 2010 2:15 AM
سالومه تبریک میگم
امیدوارم دیگه هیچ وقت دوباره عدد 100 رو نبینی
فندق | January 25, 2010 3:36 AM
مرسی فندق منم همینطور...همه این اضافه وزن هم مال هورمون هام بوده...ایمیدوارم 10 کیلوی دیگه اش هم تا بهار بره پی کارش!
سالومه | January 25, 2010 4:43 AM
اي ول
10 كيلو
چه خوب
zizi | January 25, 2010 5:22 AM
من كلي توي كامنت هام واسه دوست جان توضيح دادم نمي دونم چرا ثبت نشده ...
zizi | January 25, 2010 5:44 AM
بعله می فرمودیم..!
سالومه جان..خیلی خیلی خوشمان آمداز این خبر خوش ..ایشالا همیشه دلت شاد باشه ..
زی زی جان..
نت تو گازوئیلی ..مال من هیزمی!..این انار بانو دوشنبه ها پیداش میشه مگه بریم سر کلاس تمرینش با جسیکا و ازش بخوایم تا به خانه بربگرده!
بعد دیگه ..
ورود یک پروزن ورزشکار را به بلاگ رول خوش آمد میگیم!
فندق جونم..
مرسی..پام بهتره وامروز با اینکه بارون می اومد رفتم پیاده روی و یه مختصر دویدن..امیدوارم پیاده روی تو هم برقرار باشه.
خیلی خیلی دلم میخواد یه دویدن حسابی از خودم دروکنم!یه هدف 15000 قدم دویدنی برای خودم گذاشتم ..حالاآیا بشه یا نه....
دیگه بقیه چه میکنید..خوش میگذره طرفای شما؟!
یه دوست | January 25, 2010 11:36 AM
سالومه جون
مبارکت باشه این خبر خوشت. سلامت باشی ایشالا.
یه دوست جان
به پات فشار نیاری یه وقت... یکم حوصله کن میرسی به هدف 15000 قدمت.
منم یه لِک و لِکی می کنم. nدارم به این برنامه فکر می کنم:
http://freelanceronline.blogspot.com/
شب تاب | January 25, 2010 12:46 PM
کاش لیلا میومد یه خبری از خودش می داد :(
شب تاب | January 25, 2010 12:47 PM
واقعا که این نانازی خیلی با حال گفته
مردم از خنده
پروا | January 25, 2010 5:01 PM
سلام صبح بخیر :)
من اومدم بگم که هم وارد دهه 60 شدم :)) و هم اینکه تا اینجا 101 پوند وزن کم کردم :)) و میخوام با اجازه شما و صابخونه ستاره 100 پوندی اون بالا رو بردارم واسه خودم ؛)
فندق | January 25, 2010 9:04 PM
وااااااای فندق چه خبر خوبی عزیزم..خیلی خوشحالم برات..مبارکه:×
سالومه | January 25, 2010 10:35 PM
واييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
واقعا تبريك ميگم بهت اروم و پايدار انارستان فندق گلي
چقدر خبر خوبي بود وارد دهه ي 60 شدنت ... من تا شب ديگه از اين خبر شادالو ميزنم
زي زي | January 25, 2010 11:59 PM
فندوق جان واقعا بهت تبریک می گم... خیلی همت می خواد.... واقعا که شاهکار کردی تو دختر...... این موفقیتت رو جشن می گیریم و بهت افتخار می کنیم....
آرام ( دنیای آرام) | January 26, 2010 1:32 AM
یه دوست جان ما هم اوضاع احوالمون خوبه ... ورزش به راه هست و ما رو زنده نگه میداره.... رژیم هم دارم یه فکر هایی براش می کنم....اینکه یه مدت روغن تو غذاهام کمتر استفاده کنم... یعنی از غذای خانواده نخورم.... چون با این اوضاع من خیلی همت کنم بتونم این وزن رو ثابت نگه دارم.... چند جا رفتم دنبال برنج قهوه ای تا به جای برنج سفید از این استفاده کنم فعلا که پیدا نکردم.... می خوام خوراکهای مختلف و البته خوشمزه رژیمی برای خودم درست کنم و تا جاییکه می تونم خودم رو گرسنه نگه ندارم که قندم افت و خیز کنه و منو از راه بدر کنه!
آرام ( دنیای آرام) | January 26, 2010 1:38 AM
تبریک تبریک تبریک به فندق جان
پایدار باشی
پروا | January 26, 2010 4:35 AM
آزی ..اومدم در اتاقت گوش ات را بپیچم نبودی..حالا دیگه "یو آر فت "؟!..خوشم باشه!
شب تاب عزیز..
به روی چشم ..توصیه های ایمنی را به گوش جان می سپارم و دیگه اینکه آدرس مذکور برای ما "چیز" شده بود و متاسفانه "چیز شکن" لاموجود!..(اخوی آق معلم...السلام و درود)
آرام جان..
داری خوب جلو میری..راجع به کالری شمردن..وزن کردن و غذای جدا درست کردن خیلی ذهنت را درگیر نکن ..کم کم دستت میاد که چه کاری درسته ..اولین قدم برای تغییر اینه که آدم different فکر کنه و این قدم را تو برداشتی..
زی زی خانوم..
ما کوچیک شما هستیم و ارادتمند..
پروا جان....شما هم خوش برگشتی از سفر..برنامه ات را دیدم بذار ببینیم چه میکنی و چه کمکی از ما برمیاد
و اما فندق صبورم..
101 پوند را اصلن نمیتونم تصور کنم تو "بیگست لوزر" انارستانی و تجلی پشتکار و شکیبایی..آهسته و پیوسته رفتن هات امروز نتیجه داده ..توهمه ما را خوشحال کردی...
ناناز جان..
بیا دو خط بنویس من دلم بیشتر شاد شه.!
بعد دیگه نگاتون به اون پنجره بالایی که هست انار دیروز رفته خیلی قشنگ با مربی اش ورزش کرده ..حتما امروز هم میره ..بارک الله شما هم حواستون به ورزش باشه
یه دوست | January 26, 2010 12:01 PM
یه دوست جان ممنونم ازتون... تشویقهای شما منو به ادامه راه دلگرم می کنه....
آرام ( دنیای آرام) | January 27, 2010 12:57 AM
مرسی مرسی
سالومه جان، زی زی جان، آرام جان، پروا جان و یه دوست جان خیلی عزیز ممنون :)
فندق | January 27, 2010 1:13 AM
سلام علیکم(آق معلم کجاست؟)
زیاده عرضی نیست.همون آی ام فت ودیگه اینکه ذهنیت کاملا در حد کره مربا باقلوا برنج سس چربی ته دیگ اینا.
با اجازه برم قایم شم
آزی | January 27, 2010 4:18 AM
من از خیلی وقت بود حس نداشتم جدول بذارم ... اما این بار نمی دونم چی شد که خواستم بذارم .. نه واسه این که کم کالری بخورم ها ..اصلا خیال رژیمی برتون نداره فقط واس خاطر جوزدگی بود همین
اما الان چون میبینم نیگام میکنن حواسم به خوردن بیشتره
زي زي | January 27, 2010 6:07 AM
ممنونم یه دوست جان
تا عید هدفم رو گذاشتم هر هفته به طور متوسط 1 کیلو کم کردن. اگه سوز و سرما بذاره یه کم بورزشم، ممکنه به موفقیت برسم.
پروا | January 27, 2010 9:39 AM
فندق پا طلایی امید تیم مایی :))
به قول این خارجی ها: تو فوق العاده ای :))
شب تاب | January 27, 2010 10:40 PM