« تلاش انار بین میتینگ 3 تا 4 | صفحه اول | تلاش انار بین میتینگ 4 و 5 »
آقا من میخوام این میتینگ در مورد سلاح مخفی حرف بزنم. سئوالش رو هم ایده اش رو از این متن ویولت گرفتم. سئوال اینه:
شما با نکات منفي که روحتون رو ميخوره چطور کنار میایید؟
من از خودم شروع کنم. برای من همیشه حسم این بوده که یه سری گوشه های تاریک توی روح منه که عین چاله فضایی انرژی به خودش میکشه. انگار که یه سری روح سرگردان باشه که بعضی وقتها هم ول میشند و همه جا رو میگیرند و آدم رو مچاله میکنند. همون موقع هایی که من احساس میکنم بیعرضه هستم و هیچ کاری رو درست انجام نمیدم و زندگی اجتماعیم خرابه و زندگی کاریم رو هواست و ...بله درست گفتید...چقدر هم چاقم!
یعنی اصولا یه جوری شده که تازگی ها خلاصه میکنم "I feel fat!". یعنی اگه واسو بگه چی شدی اناری...بعد من بگم I feel fat خودش میفهمه که اوضاع چقدر خرابه. من تا حالا یک سلاح برای مقابله با این حال و روز کشف کردم و اونم دویدنه. یعنی تنها چیزی که میدونم عین دوپینگ میتونه کمک کنه منو از افسردگی بیرون بیاره, استرس زندگی رو کم کنه, این ارواح سرگردان رو ببره بذاره گوشه خودشون و به معنای واقعی کلمه تنها چیزی که باعث میشه من توی آینه به خودم لبخند بزنم و حقیقتا خوشحال باشم دویدنه. اگر منظم بدوم خیلی روحیه ام بهتره و قویتر و خوشحال ترم و اگر حالم خراب باشه دویدن حالم رو واقعا بهتر میکنه. یعنی در این حد که واسو یاد گرفته تقریبا به زور هر ساعت روز باشه منو میفرسته توی خیابون. خوب توی سرما یه لنگه پا وایساده باشی چون به زور بیرونت کردن چاره ای نداری جز تکون خوردن که گرم بمونی - مغرور تر از اینی که بری زنگ بزنی بگی نمیخوام برم- بعد هم راه بری شروع میکنی دویدن و بعد هم بوم! خر میشی میره! حالت بهتر میشه.
حالا من اگه بتونم شخصا چندتا سلاح مخفی دیگه مثل دویدن گیر بیارم خیلی خوشبخت خواهم بود. چون همه ماها حتما یه چیزهایی داریم که دوست نداریم, یا بعضی روزهای گند داریم که واقعا میخواهیم صبح زیر بالشت قایم بشیم بیرون نیاییم, یا واقعا نمیخواهیم ریخت یه عده رو ببینیم, یا واقعا بعضی روزها از خودمون عاصی میشیم...شماها توی این احوالات کاری رو بلدین که واقعا کمکتون کنه؟ مثلا شاید آشپزی کنید, یا شاید گلکاری کنید, یا شاید یک نطق مخصوص بلدید برای خودتون بکنید که کمکتون کنه...اما سئوال این هفته اینه
شما با نکات منفي که روحتون رو ميخوره چطور کنار میایید؟











Comments
منم میرم بیرون و راه میرم
همینطوری از خونه میزنم بیرون و بدون هدف خاصی راه میفتم هی راه میرم و با خودم فکر میکنم و شهر و آدما رو نگاه میکنم و معمولا آخرش میبینم ناخودآگاه رسیدم به یه جایی که دوست دارم و حالم هم کلی بهتر شده اگه هوا هم خوب باشه که دیگه عالی میشه
ولی من معمولا آخر اینجور راه رفتنام یه خوراکی خوردن هم هست
فندق | November 17, 2009 2:26 AM
خب آخه سواله پيچيده ايه اين سوال
من نه اين كه دالون و اينا زياد دارم واسه هر كدومش هم يه راه دارم ديگه.... يه وقتهايي خودم رو ميزنم به مريضي يعني اينقدر تلقين مي كنم كه فردابمونم خونه و بخوابم ... باورتون ميشه خواب حالم رو خوب ميكنه و بهم امنيت ذهني ميده ؟ مخصوصا كه خورشيد هم بيفته روي زمين خونه چون خدارو شكر من كه روز رو توي خونه ام نمي بينم كه . از شنبه تا 4 شنبه كه سر كار ... 5 شنبه جمعه هم كه بيرون .
يه حالته ديگه اينه كه يه سري رمان و كتاب مي خرم واسه اين روز ها .... تو پستو دارمشون .. ميرم اونها رو در ميارم بعد ول ميشم توشون ...بعد كه ميام بيرون مي بينم مودم كاملا عوض شده .....
يا با يه دوست قرار ميذارم .... هر موقعي هم دوست دارم با يكيشون باشم ... يعني نه اين كه افسردگي هام متنوع هستش خب دوستهاي متنوع هم مي طلبه .....
جديدا هم استخر ..يعني تنها كاريه كه فكر مي كنم واقعا براي خود خودم انجامش ميدم ....
البته وقتي مجرد بودم اين بيرون رفتن و جمشيديه و نياوران و شهر كتاب خيلي دگرگونم ميكرد ...البته تنها نه ها
آهان بعضي وقتها هم ميرم واسه خودم حتي يه شكلات هم ميخرم يعني اين كه به خودم احترام گذاشتم حالم خوب ميشه ..يعني اون وقتهايي كه كودك درونم رو له كردم ... ها ....
من حس مي كنم ماها از بس به كودك درونمون سخت ميگذره دچار يه همچين احوالاتي ميشيم
از بس هي توي كوچه خيابون كار و درس و سرشلوغي ها دستش رو ول مي كنيم و قهر مي كنه... اونم حق داره لج كنه .... ديگه
راستي سفر هم به شدت در اين مورد كارسازه ....
زي زي | November 17, 2009 2:45 AM
يه دوست جان ! آره خب شيريني جات رو كه محدود كردم ننه اون كمربنده خيلي نازك تر شده ..بچه ام ديگه از جايي تغذيه نميشه خب ....
اما در مورده اين لاغري پياده روي هاي 45 دقه اي روي تردميل و زياد شدن تعداد روزهايي كه ورزش مي كنم به اضافه ي محدوديت در تنقلات داره بهم كمك مي كنه ننه
بازم ميام از موفقيت هام ميگم البته اگه بتونم دووم بيارم
زي زي | November 17, 2009 2:48 AM
انار من هیجی به انداره ورزش حسم رو به خودم خوب نمی کنه.منم دقیقا تازگی ها از وقتی که دوباره چاق شدم این حس I feel fat &unattractive رو مي کنم و اينقدر درم شديد مي شه که نمي خوام توي آينه خودم رو نگاه کنم.تنها راه حل بهتر شدنش هم ورزشه...قبلا خريد بود ولي تازگيها چون از خودم خوشم نمي ياد وقتي خريد مي کنم حالم بدتر مي شه اتاق پرو که مرگمه...حتي کفش هم اگه بخوام بخرم وقتي پاهام رو توي آينه مي بينم و تپلي هام رو افسرده مي شم.:(
سالومه | November 17, 2009 3:57 AM
یه کتابیه به اسم وضعیت آخر که من معمولا به هر کی بشناسم پیشنهاد میکنم که اونو بخونه. تو این کتاب احساسای آدما رو به 4 قسمت تقسیم میکنه
1من خوب هستم ،شما خوب هستید
2من خوب هستم ،شما خوب نیستید
3 من خوب نیستم ،شما خوب هستید
4 من خوب نیستم ،شما خوب نیستید
بهترین شرایط زمانی است که ما در حس و حال 1 هستیم. اما تو گزینه 2و 3و 4 معمولا ما مشکل پیدا میکنیم و اگه ادامه پیدا کنه به قول انار جون i feel fat
میشیم.
سلاح من تو این موقع اینه که اول پیدا کنم تو کدوم یک از حالتهای 2،3،4 هستم و بعد متناسب با اون یه کاری بکنم. که این کارا ممکنه شامل حرف زدن و رفع سوءتفاهما،خوردن یه عالمه شیرینی و غذا یا دویدن یا شناکردن، کتک زدن بالشام ،کوبیدن پاهام،زار زار گریه کردن و...........باشه. اما بیشتر ترجیح میدم که بفهمم چی منو به این روز انداخته تا علتش رو درمان کنم. البته اگه بتونم
گردو/پروا | November 17, 2009 4:53 AM
با سلام
در راستای بهبودی تصمیم گرفتیم جلسات صوتی پرخوران تشکیل بدیدم برای اتحاد بیشتر و به مشارکت گذاشتن تمام احساسات منفی و تجربه کسب کردن از دیگران تابتونیم هم از لحاظ جسمی هم روحی بهبودی برسیم
پس در صورت احتیاج دونستن به این جلسات و تمایل خود در نظر سنجی شرکت کنید تا زود تر این جلسات برقرار بشه
ممنون
در صورت تمایل از این نظر سنجی شفاف سازی کنید در وبلاگ خود و یا نظرات دیگران تا دیگر دوستان هم باخبر بشن
وبلاگ پرخوران گمنام | November 17, 2009 5:52 AM
سالومه نميشه برات كامنت گذاشت يا مشكله اينترنته من هست ؟
زي زي | November 17, 2009 5:57 AM
من هم قبلن تو این جور مواقع ، تنها سلاحم پیاده روی بود . اما الان که هروقت دلم بخواد نمی تونم اراده کنم برم بیرون ، مجبورم تدابیر خانگی داشته باشم ...به قول زی زی بسته به نوع اون روزش ، گاهی سرگرم شدن به کارهای خونه ، گاهی غر زدن ، خیلی وقت ها رفتن سراغ کتاب های جدید از این انواع انرژی بخش ها و مثبت ها ، البته نه از نوع "اعتماد به نفس درده روز !" یه کم جدی تر که خیلی احساس چیپی نکنم ، یا یک فیلم خوب ...جواب می ده . بعضی وقت ها هم هیچ چی درمون نیست به خودم می گم می گذره بابا ! زیادی خودت و زندگیو و آدما رو جدی گرفتی ...و سعی می کنم یک جورایی بی تفاوت تر بگذرونم ...
مهمونی رفتن هم این جوروقت ها حالم رو عوض می کنه . فضا عوض می شه وقتی برگشتم دیگه گیر نیستم ...
لی لی | November 17, 2009 6:34 AM
من سه ونیم کیلو نسبت به روز اولی که وزنم رو درلوگ ثبت کردم کاهش وزن داشتم . هرکار می کنم نمی تونم وزنم رو درلوگ ثبت کنم . می رم تو قسمت وارد کردن وزن جدید .اما اصلا موفق به تغییر دادنش نمی شم ...نمی دونم چرا ؟
لی لی | November 17, 2009 6:36 AM
من تقریبا توی این روزا با یک همچین مشکلی مواجهم که نقاط تاریک روحم مثل رنگ سیاه داره همه جا رومی پووشنه .
بهترین راه حلش برای من این بود که از خونه بزنم بیرون ، برم کتابفروشی و چند تا کتابی که می خواستم بخرم و دستم رو بذارم تو جیبم و کلی پیاده راه برم و بشینم تو کافه ای چیزی ، 2 صفحه نوشته برای خودم بنویسم و یک چیزی بخورم و با خودم یک کمی قرار بذارم و خوب خوب می شدم .
میخوام بگم ممکنه آدم دفعه های بعدی تو موقعیتی قرار بگیره که هیچ کدوم راههاش جواب نده ، نه ورزش کردن ، نه خرید کردن ، نه گردش رفتن و نه هیچی دیگه .
لیلا | November 17, 2009 6:41 AM
سلام انار جون. میگم کسی از صبا خبر نداره؟
شانون | November 17, 2009 7:23 AM
من معمولا یه کتاب روانشناسی دستم می گیرم و شروع می کنم به خوندن هرچند نمی تونم ذهنمو متمرکز کنم و همچنان به اون ماجراهه فکر می کنم اما وقتی خوب می شم که بخوابم
بعد از بیدار شدن دیگه اونقدر مشکله برام بزرگ نیست و می تونم بهش بهتر فکر کنم و یه چاره ای براش پیدا کنم.
مارال | November 17, 2009 7:26 AM
If and when I get into the mood of "I am not good enough" I cannot tolerate to be with other people or talk to them. I can only like others, when I am fine with myself. So usually takes me somewhere between 2 hours to a few days to diagnose the issue of feeling "I am not good enough"... Once I do, I will try to do something that I enjoy doing and feels like an accomplishment. Could be as simple as going to the bookstore and spending a few hours there, buying a couple of books. Could be spending time shopping for clothes or Jewelry. (Jewelry does not have a "size" so it is a very safe option for self image problems! It could be half an hour exercise. Finishing some small project that I had to finish two weeks ago and just didn't sit down to do it. Cooking something totally new and innovative
The idea is to completely emerge myself in something short term, that is sure to end successfully
koozeh | November 17, 2009 8:57 AM
من نمیتونم وزن جدیدیم رو وارد کنم . کمکم کنید لطفا. اصلا وارد نمیشه
گردو | November 17, 2009 11:01 AM
اوووف...مش انار عجب پستی!
خوب من اگه بخوام از اون نقطه سیاهای روان خودم و راه حلهای ایداعی ام بگم 7 شب انده روز طول میکشه و آخرش به جز درد دل سود دیگه ای نداره..پس این بحث را دور میزنم و میرم سر نتیجه
واقعیت اینه که خیلی از سلاح های من هم مث لیلا الان داره گوشه انبار خاک میخوره و بلا استفاده شده..
منم "آی فیل بدبختی"....آی فیل شکست خورده..بدتر ازهمه آی فیل ترحم برانگیز!
هر چی نگاه به دور و برم کردم دیدم یکی دو تا راه بیشتر ندارم..دیگه اینقدر تو زندگی بالا و پایین شده بودم که مغزم به کشف راههای جدید نمی کشید .برای همین همه سعی ام را کردم تا اون راه باقیمانده را "تقویت" کنم..اگه الان دوباره کمی خودم را پیدا کردم دلیلش رضایت از تلاشی است که تو این راه انجام دادم.
من بارها گفتم که سلاحم چی هست.. راهپیمایی و زندگی با طبیعت..و تخلیه روحی روانی با "نوشتن" را هم بهش اضافه کنید..تا تکمیل بشه
ممکنه آخر این پست به این برسیم که سلاح های ما خیلی فردی و اختصاصی هست و به کار دیگری نمی خوره ولی میتونیم همه تلاشمون را برای اون چیزی که بلدیم به کار ببندیم
پس انار جان
رو دویدنت سرمایه گذاری کن..بیشتر از چیزی که تا بحال کردی
یه دوست | November 17, 2009 12:20 PM
anar jan , yek soal, man har vaght az gym barmigardam eine chi goroname, yaani vaghean har cheghadr ham ke ghablesh khorde basham, vali aslan medam az gorosnegi misooze.. mitarsam in gym raftan baes beshee ke chagh besham,:( be nazaret che konam ?
sahar | November 17, 2009 9:43 PM
سحر جان چه ورزشی می کنی؟ببین اگر تو ورزش رو با شدت مناسب انجام بدی و طی ورزش نه قند سوزی بلکه چربی سوزی اتفاق بیفته قاعدتا باید بعد از ورزش احساس سیری نسبی بکنی...اگر شدت ورزشت زیاده و ضربان قلبت خیلی می ره بالا به قندسوزی می یفتی و بعد از ورزش به شدت گرسنه ات می شه.
شری جان ببخشید من اظهار معلومات کردم..امیدوارم درست گفته باشم.اگر اشتباهه لطفا تصحیحم کن :×
سالومه | November 17, 2009 11:32 PM
:(((((((((((((((((((دیدید پست جدید رو که گذاشته بودم شدم 60 کیلو؟؟؟؟حالا امروز رفتم روی وزنه شدم 61:))))))))))))))))))))))))))))))))))).................
خوب من دیروز در راستای سلاح مخفی ها رفتم باشگاه های دوروبر دانشگاه رو بررسی کردم یا خیلی گروووووووووون بود یا ارزونه هم به درد نخور بود:(چند شبیه کلا شام از برنامه غذایی حذف شده شام یعنی همون هله هوله والکی خوردن شبانه نه حالا به معنی پلو خورش:(به جاش دیروز 2بار نهار خوردم.الانم بعد از دیدن این عدد ننگین با غصه رفتم صبحانه بخورم دیدم نون روغنی سوغاتی رسیده یه تکه گنده با پنیر خوردم با چای :((((((((((((((
اراده م رو از دست دادم از بس که دوروز رزیم گرفتم باز ول کردم دیگه نه روم می شه رزیم بگیرم نه جدول بکشم وکالری بشمرم.واقعیتش من آدم پیاده روی نیستم یعنی خوبه ها ولی حوصله منو سر می بره
آزی | November 18, 2009 12:25 AM
ببخشید سر صبحی. بارم غر دارم.چند روزه خونه که می رسم می خوابم آخر شب بیدار می شم لباسمو عوض می کنم مسواک می زنم باز می خوابم صبح ها دیر بیدار میشم هرروز سر کلاس دیر می رسم.می فهمم که اینا نشانه یه ناراحتیه یه گوشه کناری.حالا یا چاقیه یا اینکه کارام عقبه یا مشکل مالی یا تنهایی:))))))))))))الان کلاس صبحمو نرفتم گفتم اشکالی نداره میشینم کارامو انجام میدم عصر میرم به جاش ولی هنوز هیچ کاری نکردم یعنی وزن رو که دیدم تعطیل تر شدم:(
الان که نوشتم مطمئن شدم که من اگه ورزشم رو شروع کنم حالم بهتر میشه.یعنی می تونم نظم زندگیم رو برگردونم.
اینم چیزیه که همش می گم ولی هنوز نتونستم:)
آزی | November 18, 2009 12:33 AM
انار جونم 3 دسامبر :)
سالومه | November 18, 2009 1:26 AM
خوب من کلا میبینم که اینجا مردم چه با شخصیت هستند و کلا با چه مسائل باکلاسی حالشون جا میاد!! من بنده ! البته هنوز کشف نکردم که دقیقا چی میتونه من رو خیلی خوشحال کنه ولی یکی از اون نیمچه راههایی که میرم و کمی , اندکی خوشحال میشم آشپزی هست !! روم به دیوار باید حتما شیرینی و دسر و غذاهای آنچنانی بپزم تا احساس خوبی داشته باشم و البته خوردنشون هم احساس بهترتری بهم میده !!!
آها یه مشکل اساسی که من دارم و خوب نمیدونم اسمش مشکل هست یا نه !!!! اینه که آی ام فت ولی آی دونت فیل فت!!!!
nanazi | November 18, 2009 8:15 AM
من یه عالمه نکات منفی دارم که هیچم بلد نیستم باهاشون کنار بیام! اما فهمیدم که اگه هیچ کاری براشون نکنم خودشون به خودی خود بهتر نمیشن! واسه همینه که جلسات مشاوره را شروع کردم و مث بچه ی خوب هم حرف گوش می کنم. (پارسال هم شروع کرده بودم اما هر پیشنهادی که بهم می داد من یه عالم بهونه واسه رد کردنش داشتم. ) یوگا را هم به توصیه مشاورم شروع کردم.
اما چیزی که در کوتاه مدت واسه ی من جواب می ده، مثل همین اینکه یه روزی از خواب پاشم و ببینم می خوام سر به تن خودم و هیچ کس دیگه نباشه ورزشه: دو یا شنا. بعدش هم یه حموم طولانی هم که بشینم زیر دوش و آب هی کم کم بریزه رو سرم هم خوبه، حسم اینه که مغزم را هم می شوره و فکرهای مسموم پاک می شن.
خرید مواد غذایی از یه سوپر جینگول هم خوبه. این قضیه بو که زی زی می گفت، من کلی میرم تماشا می کنم، هی بالا پایین می کنم که چی بخرم. این واسه وقتی خوبه که عذاب وجدان درس نداشته باشم.
من فکر می کنم واسه ی ما "رضایت از خود"مون مستقیم وصله به هیکلمون، این ورزشه موثره که روزمون خوب باشه. اما بازم فکر می کنم که درمان واقعی نیست برای اینکه باز هم داریم تاکید می کنیم که برای "رضایت از خود"مون، شرط داریم.
شب تاب | November 18, 2009 8:37 AM
نانازی ..من آخر از دست تو از خنده می پکم..ولی ته اش حرف جالبی زدی ..اینکه یو فت ولی یو دونت فیل فت..یه جوری حسنه ..یعنی خودت را همینجوری که هستی قبول داری و به قولا بدنت را دوست داری ..برای همین شیرینی هم درست میکنی بدون عذاب وجدان....و اینو بدون که خیلی ها هستن که ایز تین اند باربی ..ولی بازم فیل فت!
Sahar جان..
من انار نیستم ودر ضمن یه شری اینجا داریم که خیلی زیاد چیز میدونه ولی فکر کنم اگه بگی بعد از ورزش که گرسنه هستی و روم به تیفال معده ات سوراخه سراغ چه غذایی میری بهتر بشه جواب سوالت را داد..
حالا دستتون خالی شد یه فکری برای آزی ما بکنین..
الان به عبارتی "هشت" شده و نمیدونه بخوره یا بره رژیم بگیره و اصلن حرف کی رو گوش بده..ودیگه زبونم لال این مشکل گنده تر نشه..و به قول شاعر انگیزه استارتم آرزوست!
شب تاب جان
شب ما تابان شد با شما..این پاراگراف آخرت را باید چند بار دیگه بخونم و تجزیه تحلیل اش کنم..
یه دوست | November 18, 2009 11:41 AM
سلام
من اینطوري ياد گرفتم كه وقتي اينطوري ميشم يك مشكلي هست كه اينطوري شدم يعني يا ته دلم از كسي ناراحت هستم . ته دلم از خودم ناراضي هستم يا ته دلم خلاصه يك چيزي هست كه منو اينطوري ميكنه و سعي ميكنم كه اون رو كشف كنم و باهاش برخورد كنم مثلا وقتي كه حالم خوش نيست و همش ميخواهم بخورم ميفهمم كه مثلا روز قبلش يك لباسي ديدم كه خيلي قشنگه , بعد به خودم گفتم كه حتما من بايد دو كيلو ديگه كم كنم بعد از حس اينكه بايد غذا نخورم عزا ميگيرم بعد صبح كه بيدار ميشم همش ميخواهم بخورم , روبرو شدن با همه نكات منفي و چيزهايي كه ازشون ميترسم منو سرحال مياره و خودم ميكنه, يعني روح من وقتي سرگردون ميشه كه از قبول يك واقعيت داره در ميره و نميخواهد كه قيمت آون موضوع را بپردازه ولي وقتي كه خودم رو مجبور كنم كه واقعيت را ببينه و قيمت آون رو بپردازه اون وقت دوباره همه چيز قشنگ وبهاري و شيرين و اصولي ميشه .
درضمن من بعد از خوب شدنم , ميخواهم يك هفته يك كاري بكنم كه استاپ وزنم بره كنار به نظرتون يه هفته آب درماني بكنم خوبه؟ يا شير و موز بخورم؟ يعني يك طوري كه واقعا دو سه كيلو كم كنم ؟ چون كه بايد يك ري استارت بدم به خودم .
صبا | November 18, 2009 1:54 PM
صبا جونم..
اولش حرفهای قشنگ قشنگ زدی ولی این آخره....why weight?!
آب درمانی و رژیم شیر موز راه حل نیست ..چون که اساسا خوردن "مشکل" نیست..
مشکل ما احساسی خوردنه..مشکل وسواس راجع به وزنمون هست و مشکل ولع غذا خوردن هست..
هروقت تونستیم ریشه اصلی مشکل را درمان کنیم دیگه نیازی نداریم که بهمون گفته بشه چی بخوریم و چی نخوریم..
یه دوست | November 18, 2009 2:41 PM
صبا جون هنوز ادامه داره..
اینم یه شاهد از دفتر روزنگار من..عین جملاتش را مینویسم..مربوط میشه به خاطرات ماه رمضان گذشته های نه چندان دور
"یک ماه روزه گرفتم و هر روز ورزش کردم..تقریبا 4 کیلو کم کردم ولی اطمینان ندارم چقدر واقعی باشه..از دیروز و عید فطر دچار گرسنگی و خوردن شدم..حتما و قطعا و بی شک در این یک ماهه به بدنم و روح و روانم آسیب زدم..کاری که همه ساله میکنم و پند نمی گیرم..
......و اینجا را خوب دقت کن!
میدونم کار درستی نبود ولی هر چه با زبان خوش و علم و آگاهی جلو رفتم کمتر نتیجه گرفتم..مجبور شدم یه مدت به خودم سختی بدم به امید فرج بعد از شدت( مثل حکایت آب درمانی برای ری استارت!)
...ولی از دیروز تا بحال ترس ..اضطراب و افسردگی همه وجودم را گرفته ..احساس میکنم با اندک خوردنی دوباره به وزن قبلی برمیگردم....."
و آخر داستان..
و همینطور هم شد و برگشتم!
اگه نگاه کنی همه اون مشکلات را در من میبینی و نتیجه اش را ...امیدوارم بهترین راه را پیدا کنی نه اون راهی را که تو را زودتر به مقصد برسونه
یه دوست | November 18, 2009 2:48 PM
برای من وقتی که حالم از خودم و چاقیم بد میشه یه ورزش اساسی مثل ایروبیک سنگین یا کوه پیمایی و بعدش یه دوش آب گرم درمان کننده روحمه و البته درست و سالم خوری همون روز ... این باعث میشه استارتم زده بشه و برای چند وقت میزون باشم.....
آرام ( دنیای آرام) | November 18, 2009 3:18 PM
یکی لطف کرده وزن جدیدم رو در لوگ وارد کرده . نمی دونم کدوم دوست عزیزبوده اما مرسی
لی لی | November 18, 2009 5:33 PM
یه دوست جان این خاطرات شما منو که منقلب کرد ...این ترس مشترک همه مون هست فکر می کنم ...
لی لی | November 18, 2009 5:42 PM
من دوره ای که در یک شهر کوچک دانشگاهی درس میخوندم اینجور وقتها میرفتم بیرون شهر (در طبیعت بکر اونجا) برای مدت طولانی رانندگی میکردم.
اینجا که اگر بخواهم رانندگی کنم با وضع ترافیک کارم به خودکشی میرسه. واسه همین یا خودم رو توی یک کاری که جدیدا شروع کردم و رضایت مادی برام ایجاد میکنه خفه میکنم یا اینکه مرتب "تنهایی" میرم نمایشگاه های هنری و کنسرت و اینجور چیزها. البته که ترجیح میدم هیچ آدم آشنا یا ایرانی نبینم.
نینابه | November 18, 2009 6:29 PM
من امروز صبح رفتم دو مایل دویدم. هوا هم سرد بود. بعدش تمام روز احساس می کردم که چقدر پاهام خوشحالند از این دو صبحگاهی. اما مساله اینه که من اصلا آدم صبح نیستم. یعنی الان فکر نمی کنم بشه که زمانی که کار 8 صبحی داشته باشم بتونم صبحش برم بدوم.
یه دوست جان، خیلی از تشویق شما ممنون. کلی چسبید. منتظر تجزیه تحلیل یه دوستانه ات هستم.
شب تاب | November 18, 2009 10:18 PM
سحر جان، معمولاً ورزش کاردیو آدم رو گرسنه میکنه چون انرژی سوزوندی ولی یک مقدار زیادش هم مسله عادت است. یعنی من که از ورزش میام میدونم که باید غذا بخورم و بدنم به این مسعله عادت کرده. حالا اگر ۳ ساعت ورزش کرده باشم، یا نیم ساعت فرقی نمیکند. تو بهتر است که سعی کنی وقتهایی بری ورزش که وقتی میایی خونه وقت ناهار باشه که بتونی غذا بخوری، یا مثلا قبل از صبحانه یا شا م برو ورزش. اگر وزنه میزنی حتما تا یک ساعت بعد به بدن پرتین برسون که ماهیچههات رو ترمیم کنه و درد ماهیچه ات کمتر بشه. اگر که کاردیو میکنی حتما کربو هیدرت مثل نون سیاه و موز بخور که انرژی تحلیل رفته ات رو جبران کند. ، بعد از ورزش هم وقتی داری فکر میکنی چی بخوری، به این فکر کن که چقدر تو جیم زحمت کشیدی و اگر غذای بد بخوری تمام زحمتت به هدر میره. من این کار را با چند نفر شاگردهام کردم و بهشون خیلی کمک کرد که هله حوله نخورند. همش به انتخاب صحیح بستگی داره. یک موز همونقدر بهتون انرژی میده که شکلات میده، ولی موز ده جور ویتامین داره و شکلات فقط شیکر خالیه.
sheri | November 19, 2009 3:25 AM
چه خانوم های خوبی
آدم کلی انگیزه می گیره
زن زمانه | November 19, 2009 3:43 AM
سالومه جون، خیلی خوشحالم که انرژی و روحیه ات رو دوباره به دست آوردی. دیگه ولش نکنی به حال خودش ها.
یک دوست جون، عجب نوشتهی بود. خیلی خوب بیان کردی. دقیقا احساس اینکه ...ولی از دیروز تا بحال ترس ..اضطراب و افسردگی همه وجودم را گرفته ..احساس میکنم با اندک خوردنی دوباره به وزن قبلی برمیگردم....." اتفاقی است که بعد از رژیمی که توش به بدنمون ظلم کردیم و خوب تغذییه نکردیم میاد سراغمون. من یادم است که وقتی من ایران بودم مامانم رفت تو رژیم و خیلی کم غذا میخورد و شبها هم شام نمیخورد. خلاصه چند ماهی کلی وزن کم کرد و راضی بود. ولی چون نمیتونست تا آخر عمر این رژیم رو نگاه داره مجبور شد که کم کم بیشتر بخوره و شام هم بخوره وزن اولش که اومد سرجاش هیچ، چاقتر هم شد، چون متابلیزمش رو داغون کرده بود. تازه هرچی هم که میخورد عذاب وجدان داشت و ناراحت بود. همین دیپرساش میکرد و بیشتر میخورد. خلاصه اون همه زحمت و عذاب که کشیده بود به ضررش تموم شد.
آزی جون ، ما عروس کپل دوست داریم ولی دیگه بالاتر از این نرو فدات شم
sheri | November 19, 2009 3:53 AM
شری چه خوشحالم هستی اینجا :)
نه سعی می کنم ایندفعه با پشتکارتر از قبلم باشم :×
سالومه | November 19, 2009 5:42 AM
انار جونم هیچی مثل ورزش باعث افزایش کنترل روی خورد و خوراک نمی شه..و همین دیسیپلینی که می گی مهمترین چیزه.منم دقیقا دیروز حوصله راه رفتن نداشتم نصفه سربالایی کوه هم می خواستم فرمون رو بچرخونم و برگردونم ولی به خودم گفتم که نه کاری رو که شروع کردم رو باید تموم کنم و چون کوهپیمایی توی برنامم بوده باید 1 ساعت انجام شه.باورت می شه به نقطه همیشگی که رسیدم اصلا خسته نبودم و می خواستم ادامه بدم...و تا آخر روز شارژ بودم و حس خوبی به خودم داشتم...در هر حال که عاشق این جمله دیسیپلینتم!
سالومه | November 20, 2009 2:00 AM
رقصیدن، تمیز کردن ِ خونه جوری که رو همه چیز برق بیافته، خرید کردن، به یه ددلاین ِ درسی یه هفته قبل ِ موعد رسیدن. این آخری منو تا یکی دوهفته هفته خوشحال و راضی از خودم نگه می داره!
سمیرا | November 20, 2009 3:39 AM
بچه ها من نمی دونم چرا نمی تونم وارد بلاگفا بشم؟ یوزنیم و پسورد میخواد...! حتی برای وارد شدن به صفحه نخستش و وبلاگ دوستان بلاگفایی...!!!!
برای شما هم این مشکل وجود داره؟
آرام ( دنیای آرام) | November 20, 2009 9:04 PM
آرام جان برای ما هم همین مشکله نگران نباش باز آقای شیرازی داره اطلاعات می فروشه کاراش که تموم بشه باز می اد یک خبر می زاره که مشکل فنی بوده چرا دارید به من تهمت می زنید .
غزل | November 20, 2009 11:43 PM
آرام آره منم دارم شاخ در می یارم!!!
سالومه | November 20, 2009 11:44 PM
خیلی مسخرست واقعا..من کامپیوترم رو هم ری استارت کردم!!!هیچی به عقلم نمی رسید.الان برای همه وبلاگ ها یوزر نیم و پسورد می خواد!
سالومه | November 20, 2009 11:45 PM
مقصر ماهایم که وبلاگ هامون رو توی آشغال دونی شیرازی ثبت کردیم و با هر ثبت وبلاگ پول کلان تبلیغات رو توی جبیش سرازیر می کنیم اونم که کشتری مداررر اون از فروش اطلاعاتش و بیچاره کردن یک عده ای
بعد هم می اد توی اون وبلاگ جیگرش نه نه من غریبم در می اره که بخدا من کار بدی نکردم...
من توی اویلن فرصت همه مطالبم رو به سرویس دیگه ای منتقل می کنم
شما ها هم بهتره همین کار رو بکنید الانم چاره ای ندارید جز اینکه صبر کنید تا همون کارای فنی ایش!!!
تموم بشه
از انار جان هم عذر خواهی می کنم تنها راه ارتباط ما ها وبلاگ تو بود تحسینت می کنم از بلاگفا اودی بیرون مستقل شدی
غزل | November 21, 2009 12:00 AM
چه خوب
من الان سر صبحی ناامید داشتم خودم رو به در و دیوار می زدم چون فکر می کردم شرکت دسترسیمون رو محدود کرده ... حالا که اومدم اینجا و دیدم که قضیه کلی تره خوشحال شدم .... خب چه کاریه آدم تو بلاگفا بمونه ... خب میریم یه وبلاگ دیگه می زنیم ..بیاین بگین کدوم سرویس از همه بهتره ...
زي زي | November 21, 2009 12:15 AM
پس برای شما هم همین مشکل هست؟
غزل جان میشه همه اطلاعات یکساله ام رو به همراه کامنتها بیارم جای دیگه؟یا برای خودم سیوش کنم؟ حیف شد من وبلاگم رو خیلی دوست دارم....
آرام ( دنیای آرام) | November 21, 2009 12:19 AM
من از صبح که ديدم اين بلاگفاي لعنتي دوباره بازي داره در مي ياره رفتم توي ميهن بلاگ و امکاناتش رو چک کردم.به نظرم يه مراتب از اين يلاگفا بهتره..من واقعا هر روز يه برنامه اي با بلاگفا دارم..
سالومه | November 21, 2009 12:19 AM
بچه ها چی میشه یهو آدم وسط کلی شادی و سور و سات ... یهو حالش گرفته میشه و احساس یاس ..نا امیدی و بدتر از همه احساس ناتوانی می کنه ؟ من امروز از اون روزهاییمه که اومدم سرکار ورزش هم نرفتم و بدنم از خواب بیدار نشده ... از هیچ کس هم خوشم نمیاد و دوست دارم برگردم خونه و کلی ننه من غریبم بازی در بیارم ... ظاهر تعطیلات به تفریح و گردش سپری شد اما من انگار دوست دارم از خودم انتقام بگیرم ..از یه خودی که احساس می کنم عقب ه و خنگول ....
زي زي | November 21, 2009 12:20 AM
آرام مي شه پستهات رو با يه لينک به بلاگفا سيو کني.يعني يه لينک بزني به وبلاگ قبليت..نمي دونم اين امکان وجود داره که آرشيو رو کلا منتقل کرد با نه..الان خود پنل اصلي بلاگفا هم باز نمي شه که چک کنم :(
سالومه | November 21, 2009 12:22 AM
سالومه جان میشه این اطلاعاتی که تو پستهای بلاگفامون هست رو وارد میهن بلاگ کنیم؟
زی زی چی شده؟
آرام ( دنیای آرام) | November 21, 2009 12:23 AM
بچه ها يوزر نيم پسورده رو محلش نذارين، وقتي كه مياد چند بار پشت سر هم كنسل رو بزنين. نصفه و نيمه ميشه واردش شد.
حوا | November 21, 2009 12:25 AM
وا زي زي چي شده؟حتما کلي هم توي اين هير و وير خورده توي ذوقت که وبلاگت هم باز نمي شه!!
نمي دونم آرام..من رفتم توي ميهن بلاگ يه وبلاگ ساختم.اگر بلاگفا درست نشه يا بخواد يازي درآره مثل هميشه وبلاگم رو منتقل مي کنم اونجا.
سالومه | November 21, 2009 12:27 AM
البته ديشب اينطوري بود. من الان چك كردم ديدم ديگه نصفه و نيمه هم نميشه واردش شد. اينبار چقدر زود شروع شده. حالا كو تا 16 آ.ذ.ر
حوا | November 21, 2009 12:29 AM
عجب سرعت عملی سالومه... کلی خندیدم... دوست دارم از دست این مسخره بازیهای بلاگفا خلاص شم از طرفی خیلی هم به وبلاگم وابسته ام .... حالا اگه ادامه داشته باشه این مدل جدید یوزنیم و پسورد من هم میام میهن بلاگ....
حوا جان اینکارو کردم نمی شه وارد صفحه اصلی بلاگفا شد.... وبلاگها نصفه نیمه باز میشه....
آرام ( دنیای آرام) | November 21, 2009 12:31 AM
پس حالا كه بحث نقل و انتقاله به "ورد پرس" هم فكر كنين. خيلي حرفهاي تر از سيستماي ايرانيه:
http://wordpress.com/
حوا | November 21, 2009 12:34 AM
سرعت عملم خوبه آرام؟؟آخه واقعا اين چند وقته بلاگفا رو اعصابم بوده!
سالومه | November 21, 2009 12:47 AM
بلاگ اسپات هم خوبه بچه ها. حداقل آدم از امنیتش مطمئنه. امکان انتقال آرشیو هم داره هر زمان که بخواید. این سرویس دهنده های ایرانی رو کلن بیخیال بشید.
anonymous | November 21, 2009 12:49 AM
حوا گرافيک ورد پرس اصلا قشتگ نيست.به نظر من توي همه اينها گرافيک ميهن بلاگ از همه جذاب تره
سالومه | November 21, 2009 12:50 AM
ب..ه......(با فتح ب و هبخوانید غلیظ).منو باش که شنبه شده بود می خواستم تازه جدول بکشم:))))))))
بچه ها توجه کردید ما چه زندگی هیجان انگیزی داریم؟هرروز یه اتفاق غیرمنتظره میافته که خیلی احساس سکون وآرامش الکی نداشته باشیم:)))))یعنی مرده این شک هام به خدا
دیشب برای رفتن به یک پمپ بنزین ساده مجبور شدیم یک ساعت دوره خودمون بچرخیم .فکر کن پمپ بنزین رو پیدا کردی کلی ذوق زده بعد برداشته بودن جدول بندی کرده بودن مارپیچی بعد تو نمی تونستی سرشو پیدا کنی وتمام خیابون های اطراف وکوچه پس کوچه ها باید می رفتی تا می تونستی سرشو پیدا کنی:))))))))))به همین سادگی بدونه هیچ تابلوی راهنما
سالی یعنی اگه ما اثاث کشی کنیم یه جای دیگه حال آقای بلاگفا گرفته می شه؟می خوام یه کاری کنیم حالش گرفته شه؟نمی شه فحش نوشت جایی؟دی:
آزی | November 21, 2009 1:04 AM
زی زی پلیز سریع کانال رو عوض کن برو تو دستشویی خوشگله یه 2تا جمله کلیدی به خودت تو آیینه بگو به قول دیانا های وهووووووووووووی بگو وچند تا حرکت ژانگولری....ری هم برگشته بده اینجوری بری استقبال مسافرا
آزی | November 21, 2009 1:07 AM
بچه ها بلاگر هم عالیه..
سالومه | November 21, 2009 1:08 AM
منم 2سال تو ورد پرس بودم همیشه احساس غربت ونمناکی داشتم .حال نمی ده.بچه ها بخوایم دات کام بشیم چی میشه؟
آزی | November 21, 2009 1:10 AM
آزی فحش رو بی خیال..اگه وبلاگ هامون رو جا به جا کنبم کلی دلمون خنک می شه
من رفتم توی بلاگر دیدم که خیلی امکاناتش عالیه با اکانت جی میل بهتون وبلاگ می ده با یه عالمه امکانات جانبی
www.blogger.com
سالومه | November 21, 2009 1:17 AM
من ترجیح می دم صبر کنم ببینم بلاگفا نقشه ش چیه بعد خودمو آواره کنم توی این سرما:)
آزی | November 21, 2009 1:20 AM
بچه ها من به شدت تمام سرویس های وطنی رو ترد می کنم فقط برید سراغ بلاگ اسپات مال گوگل امنیتش و کیفیتش هم بهتره اگر دقت کنید تمام وبلاگ نویس های حرفه ای توی ورد پرس و بلاگ اسپات کار می کنن .اگر هم براتون خیلی مهمه مثل اناز جان یک دومین ثبت کنید قیمتی هم نداره سالانه ده هزار تومن البته به فضای وبتون بستگی داره یک سی ام اس وبلاگ هم نصب می کنید و برو که بریم دیگه نه جاسوس داریم و هر هفته هم از اطلاعات وبلاگتون بک آپ می گیرید .
درمورد انتقال داده هاتون به وبلاگ جدید یا می تونید به قول دوستان لینک بدید به همون سرویس قبلی یا اینکه خودتون دستی بک آپ بگیرید و توی وبلاگ جدید منتقل کنید .
به هر حال هر سوالی دارید من در خدمتم
غزل | November 21, 2009 1:20 AM
بلاگر عالیه سالومه جان منم شدید تاییدش می کنم و دوباره تاکید وبلاگ های وطنی همشون همین هستن و بدترینشون بلاگفا ست
غزل | November 21, 2009 1:22 AM
به خاطر تو بی خیال فحش می شم دی:پس من کجاااااااااااااا فحش بدم پس؟:(
سالی می دونی بدیه بلاگر چیه این که کامنت گذاشتنش قرتی بازی زیاد داره ویه جوریه.بلاگ سپات هم همین طور.شب تاب سلام من برای همین قرتی بازیه کامنت دونی هردفعه میام با اینکه کلی از تنوع ورزشیت هیجان زده می شم ویه عالم حرف قلنبه گوله می شه میاد سر زبونم ولی تنبلیم میاد کامنت بذارم :)
آزی | November 21, 2009 1:24 AM
من هم با سالومه موافقم اگه همگی از بلاگفا در بیایم و یه ضرر مالی اساسی نصیبشون میشه.....
بچه ها پس این بلاگر بهتر از بقیه هست؟ اوکی شد؟ برم ببینم چطوره....
آرام ( دنیای آرام) | November 21, 2009 1:32 AM
راست می گی آزی؟ پس اینطوری که حال نمی ده نشه بچه ها کامنت بذارن.... چیکار کنیم پس؟ کجا بریم؟ عجب آواره شدیم اول هفته ای ها....
آرام ( دنیای آرام) | November 21, 2009 1:35 AM
ببین آزی بلاگر از همه بهتره ادیتور فارسی هم داره در ضمن تنظیمات کامنت دونی اش رو می شه یه جوری درست کرد که حتی کد امنیتی هم نخواد...
سالومه | November 21, 2009 1:39 AM
نه آرام اگر تنظیماتش رو توی ستینگ درست کنی همه می تونن راحت کامنت بذارن
سالومه | November 21, 2009 1:41 AM
نمی دونم والا زیاد روی اینها شناخت ندارم.... می مونم ببینم شما ها چیکار می کنید ... الان دارم میهن بلاگ رو بررسی می کنم بد هم نیست .... به نظرتون میهن بلاگ چه مشکلی داره؟
یا به قول آزی میشه وبلاگمون رو دات کام کنیم ؟ اگه بشه خیلی خوب میشه دیگه نیازی هم به جابجایی مطالب نیست....
آرام ( دنیای آرام) | November 21, 2009 1:45 AM
بچه ها همه چیز بلاگر عالیه جز یه چیز!!!!!جدول نمی شه کشید توش.یا من بلد نیستم؟؟؟
سالومه | November 21, 2009 1:47 AM
منم مجبورم چون ري از سفر برگشته و خونه زندگي ام ندارم كه توش به امنيت رواني برسم و خودمو تويش تخليه كنم .... مجبورم صورتم رو با سيلي سرخ نگه دارم و بگم كه خيلي هم حالم خوبه و اينا ..... بعدشم خب پس ما كجا مشقهامون رو بنويسيم و بگيم بچه ي خوبي بوديم تو لايف استايل؟
خب منم دوست دارم به اون اقاهه فحش بدهم خب
زي زي | November 21, 2009 1:48 AM
آرام میهن بلاگ خیلی خوبه به نظرم.بلاگر البته بهتره ولی وقتی نشه جدول کشید ارزش نداره
سالومه | November 21, 2009 1:49 AM
سالومه من هم دارم میبینمش امکاناتش هم که خوبه... فکر کنم همین برام راحتتر باشه.... برم زودتر راهش بندازم که دارم خفه میشم ... از صبح میخوام بگم آقا من شدم 68.700 .... همینجور مونده تو گلوم.... ( اینم گفتم یه کم بخندیم تو این همه بحران.... به قول آزی زندگیمون سرتاسر هیجانه.....)
زی زی با این رژیمه چیکار کردی؟ من که تقریبا مردم و زنده شد دیگه.... حیف که وبم باز نمی شه ببینی من دیروز چقده دختر خوبی بود و چقدر ورزش کردم.....
آرام ( دنیای آرام) | November 21, 2009 1:56 AM
آرام جووووون تبریک واقعا حق داری بخواس سریع ثبتش کنی :)
زی زی داشتم یه یک دوسته مشترکمون از مشکلات زندگی مجردی ومسائل مالی می گفتم بعد اون یهو گفت:وای آزی من فکر می کردم همه مشکلات به خاطر شوهره:))))))))))))منم گفتم اتفاقا منم همش فکر می کردم آدم شوهر کنه همه مشکلاتش حل می شه :))))))))))بعد اینجوری شد که فهمیدیم امنیت روحی روانی اقتصادی اجتماعی بیشترش شخصیه.
معلومه امروز از دنده راست بلند شدم؟
من که می گم کمی صبر کنیم.به نظرم جدول نشه کشید فایده نداره من تازه می خوام شروع کنم جدول با خانه های هیجان انگیز بکشم بعد آرزومه جدول ورزشم بشه مثل شب تاب:)
آزی | November 21, 2009 2:05 AM
بچه ها من بازم می گم وب لاگ های فارسی همشو ن سر ته یک کرباسن هر چند به نامردی بلاگفا خودش
بلاگر کی گفته جدول کشی نداره ؟اینم از اون حرفا بود
برای دات کام شدن هم به راحتی می تونید انجام بدید من حاضرم کمک بدم همنطور که گفتم دیگه آرشیومن هم دست خودمونه با یک آپ هفتگی یا ماهانه
ببیند انار چقدر راحت شد منم فعلا می رم بلاگر تا یک دات کام سر فرصت ثبت کنم و راش بندازم شایدم یک ساب دومین توی همون سایت خودم زدم و مطالب رو اونجا منتقل کردم به هر حال بهتره همگی با آقای شیرازی خدا حافظی کنیم و رفع زحمت مشتری هاش بشن همونای که باید ....
غزل | November 21, 2009 2:12 AM
آزی جون ممنونم ازت...
غزل جان می تونی راهنمایی کنی چطور می تونیم دات کامش کنیم؟ بعد آرشیومون حفظ میشه ؟ کامنتهامون چی؟
هزینه اش هم سالانه هست؟ یه توضیح کامل بدی ممنون میشم....
آرام ( دنیای آرام) | November 21, 2009 2:29 AM
آزی جون ممنونم ازت...
غزل جان می تونی راهنمایی کنی چطور می تونیم دات کامش کنیم؟ بعد آرشیومون حفظ میشه ؟ کامنتهامون چی؟
هزینه اش هم سالانه هست؟ یه توضیح کامل بدی ممنون میشم....
آرام ( دنیای آرام) | November 21, 2009 2:30 AM
ارام جان تبریک :))
داری واقعا عالی پیش میری
همینطوری ادامه بده که ما هم ازت انرژی بگیریم
فندق | November 21, 2009 2:32 AM
از صبح اینجا چه خبره و من خواب بودم!!!!!!
هزار بار رفتم تو بلاگفا و هی غر زدم که این ادمینمون دیگه شورشو در آورده و.... تازه می خواستم موقع ناهار برم غر بزنم...
من فعلا رو کاغذ می نویسم تا ببینم چی می شه.
غزل جون این دات کام خیلی هیجان برانگیزه می شه یه کمی توضیح بدین .
ممنون
مارال | November 21, 2009 2:38 AM
خوب آرام جان هزینه ثبت و داشتن دات کام سالیانه کمتر از بیست هزار تومنه برای هر یک سال ولی بازم بگم به مقدار فضای که خرید می کنید بستگی داره برای کار ما که بلاگ نویسی هست من فکر می کنم بیست مگ کافی باشه قیمت ها متنوع و امکانات هم متنوع بزارید من یک پرس و جو بکنم به همتون می گم من سایت خودم رو چند سال پیش خریدم نوزده هزار تومن با بیست مگ فضا هر سال هم دارم تمدید می کنم راضی هم هستم .وقتی سایت مال خودت باشه کنترل پنل داری و محلی برای ذخیره آرشیوت حتی می تونی روی سیستم بک آپ هفتگی یا ماهانه بگیری همه امکانات رو هم داری کامنت هم داری حتی می تونی آی پی مراجعین رو چک کن می تونی توی گوگل خودت رو معرفی کنی و خیلی کارای دیگه درست مثل همینی که انار جان داره من نمی دونم اون چقدر فضا خریده الانم خوابیده بیدار بشه از تعجب شاخ در می اره ما اینجا رو بهم ریختیم
و اما بچه ها من رفتم ته و توی بلاگر رو بهم ریختم بله جدول هم میشه کشید
اینم لینک نحوه کشیدن جدول
http://www.mt-soft.com.ar/2008/12/06/how-to-create-tables-in-blogger/
هر کی با ترجمه اش مشکل داره بگه براش ترجمه کنم
امیدوارم این اناری منو ببخشه هر چند می دونم خانم تر از این جرفاست
راستی آرام جان شدید تبریکات جات منو بپذیر
غزل | November 21, 2009 3:00 AM
واااای آرام جونم خیلی تبریک میگم بت..بمیرم از صبح این حرف تو گلوت گیر کرده بود و نمی گفتی؟چقدر خوشحالم برات...پیش به سوی وزن هدف!!
سالومه | November 21, 2009 3:14 AM
سلام بچه ها
من هم صبح با كلي سلام و صلوات گلك رو خوابوندم و رفتم سروقت وبلاگم كه ديدم اي داد بيداد يوزرنيم و پسورد مي خواد!
بچه ها به نظرتون بايد چيكار كنيم؟
آرام جان كللللللي تبريك بابت اين شاهكار اخيرت.
ارتميس | November 21, 2009 3:15 AM
بچه ها بلاگفای خراب شده راه افتاد نگفتم کاراش تموم بشه راه می افته برید حالا بخونید باز توی وبلاگش چه نه نه من غریبم بازی راه می ندازه ...
غزل | November 21, 2009 3:16 AM
غزل جون ولی خدا وکیلی شما از این آقای شیرازی..صاحب بلاگفاست نه؟خیلی بدت می یاد ها :)))
سالومه | November 21, 2009 3:25 AM
تا حالا من نمی دونستم اینقدر معتادم ها.
مارال | November 21, 2009 3:27 AM
سلام من اومدم
میس ری | November 21, 2009 3:31 AM
پاشین بیاین بلاگ اسکای!! ما که تا حالا مشکلی نداشتیم !!
nanazi | November 21, 2009 3:37 AM
چه خبره..بالایی ها...
مگه گذاشتید من یک دقیقه بخوابم!...دات کام...بلاگر چی چیه صبح تا بحال
آقای شیرازی دیگه کجا بود اول صبحی...آقا من شیفت شبم ..بابا رحم کنید ..نذاشتید من چشمام رو هم بیفته..!
بچه ها سلام...خسته نباشید
صبح تا بحال کلی کیف کردم..مگه بلاگفا اذیتتون کنه تا اینجا دور هم جمع بشین ای ناقلاها
یه دوست | November 21, 2009 3:55 AM
آره یه دوست جان مخصوصا سروصدا کردیم بیای اینجا کمی معاشرت کنیم دست جمعی.ازین جمع ها مدتها بود نداشتیم.کاشکی ههمون بی وبلاگ شیم بیایم اینجا دی: البته با اجازه همسایه
آزی | November 21, 2009 4:24 AM
یه دوست جان کلی از لحن نوشتنت خندیدم... آزی باهات موافقم مگه به مشکلی بر بخوریم بیایم اینجا صلاح مشورت... حال داد حسابی... فقط من از صبح همینجور گیر این سایتها بودم الان با یه خونه جنگ زده طرفم... یعنی پسری رو گذاشتم هر کاری که دوست داشت انجام بده..... برم که تا شب کلی کار دارم....
بچه ها ممنونم از تبریکهاتون.... این هفته هم می خوام همه تلاشم رو بکنم تا هفته دیگه 67 رو ببینم.... امیدوارم همگی هفته عالی رو رقم بزنیم.....
آرام ( دنیای آرام) | November 21, 2009 4:42 AM
بچه ها یه چیزی یه که منو ناراحت می کنه..اینکه بچه ها می یان و ناشناس یا با اسم مستعار کامنت می ذارن.مثلا یکی الان برای من گذاشته که شکلات زیاد می خورم.یا هر انتقاد دیگه ای که خوبه و سازندست.طرف کاملا درست می گه و اصلا ماها اینجا برای هم کامنت باید بذاریم تا یه چیزایی رو به هم گوشزد کنیم ولی وقتی اسم نمی ذاریم خیلی ناراحت کنندست.من که بدم می یاد از این کار.بابا اگه داری حرف حق می زنی چرا اسمتو نمی نویسی..نه؟شماها موافق نیستین؟
سالومه | November 21, 2009 5:44 AM
این آق معلم مگه همیشه افتر آدینه ها نمیومدن سر صف شعار هفته بگن وحضور غیاب؟پس چرا امروز نیستن؟
بچه ها منم می خوام بیام میتینگ.اینجوری انگیزه بیشتره؟انار نمی شه ستاره 1پوندی هم بدی؟به خدا برای من وخیلی ها یک پوندم یک پونده هرچند که نیم کیلو باشه.بچه ها در راستای آب هندوانه کسی ازین جا رد شد لینکشو بده من برم اسممو بزنم اون بالا
سالومه سخت نگیر حالا تو شکلات کمتر بخور دی: فکر کن من گفتم.....من تا کسی بدوبیراه نگه حساس نمی شم رو این چیزا
آزی | November 21, 2009 6:19 AM
غزل این رئیس بلاگفا خونه ش کجاست ما هم بریم بخونیم؟
می دونی دات کام شدن از جهاتی بهتره ولی حسش مثل این می مونه که طبقه اجتماعیتو جدا کنی دی:یعنی دیگه نفهمی درد مردمو ودرد مردمو درد خودت ندونی چون تو دلش نیستی :)))))))))))))
آزی | November 21, 2009 6:22 AM
من ناراحت نیستم آزی گفتم خوشم نمی یاد از این کار..
منم از دات کام شدن خیلی خوشم نمی یاد وبلاگی بودن اینجوری رو ترجیح می دم.
سالومه | November 21, 2009 6:37 AM
جواب به سالومه عزیز
من از هر آدم وقیحی که از یک عده هم وطنش سو’ استفاده کنه نتیجه اش ژر ژول شدن جیب خودش باشه بجای خدمات درست بدم می ادم .من هیچ خصومت شخصی با این آقا ندارم و اصلا هیچ وقت شخصا ندیدمش اما از وقتی که چند تا از دوستانم در پی شیرین کاری های ایشون بازداشت شدند تمام تصوراتم بهم ریخت .این رو گذاشتم به حساب تحت اجبار!! قرار گرفتن هرچند من و امثال منم قرار گرفتیم اما حاضر نشدیم این شرین کاری ها رو انجام بدیم .
مساله دوم خدمات بسیار ضعیف این آقاست منم اگر وبلاگم رو ثبت کردم فقط به خاطر همون دسترسی به سایرین بود والا من همونطور که گفتم سایت ثبت شده دارم هرچند موضوعش چیزی نیست که بهش رژیم رو بهش اضافه کرد .
امثال ماها که سالهاست توی عرصه تکنولوژی اطلاعات کار کردیم روند کاری این آقا رو خیلی خوب زیر نظر داشتیم پس اگر حرفی می زنیم نه اثر کینه نه از حسادت و نه هیچ چیز دیگه ای چون شاخه های کاریمون متفاوته فقط به شدت گله مندیم تو که بلد نیستی سرویس دهی وبلاگ یعنی چی چرا با پر پول کردن جیب خودت وقت دیگران رو تلف می کنی .تا جای که من هروز دارم چک می کنم این سرویس داره جایگاه خودش رو بین اهل قلم و متخصصین از دست داده
در ضمن شمای دات کامی می تونید برای خودتون فید بزارید و از گوگل خوان و خیلی ابزار های دیگه برای بین مردم بودن استفاده کنید .اناز عزیز مثال خیلی خوبیه .اون زمانی رو که می خواست دات کام بشه یادمه تا جای که من سالهاست تقریبا از سال 84-85آمار بازدید کنندگانش به شدت بالا رفته من توی آلکسا چکش کردم آمارش حتی برای تبلیغات بدک نیست می تونه اونم از تک تک ماها استفاده ابزاری برای کسب درآمد کنه .اما این کار رو نکرده و همینه که من در طی سالها احترامم نسبت بهش بیشتر شده .هرچند هیچ وقت حضوری ملموسی در وبلاگش نداشتم .
برای همتون آرزوی موفقیت می کنم به شدت سرم شلوغه اما توی اولین فرصت از بلاگفا برای همیشه خداحافظی می کنم
غزل | November 21, 2009 11:57 AM
نبینم کسی به سالومه گیر بده که چرا شکلات خورده..منم میخوردم بلانسبت کرور..کرور!
حالا چی ترک کردم..نه خدا اون روزو نیاره..دیگه پشت دستم را داغ کردم ترک کنم اونم ترک یابویی..
یه بار که شکرو به کل حذف کرده بودم یه جمله خوندم که برام جالب بود..
" همه چیز از آنجا شروع میشه که شما یک غذای ممنوعه دارید"..
و منم بلافاصله تحریم را شکستم و سه شبانه روز با انواع شیرینی جات جشن گرفتم!
کلا ذهنیت رژیمی به غذا گیر میده و نباید تو این تله افتاد
شب تاب جون..
رقیب ورزشی داری پیدا میکنی..معرفی میکنم آزی پروزن!..ولایت شما هم سرد شده..هوای بیشتر شهرهای اینجا این روزها ابری بارونیه..و این بنده هم از صبح زود دویدن سعی میکنم غافل نشم علی الخصوص که شب قبلش یه نم بارونی زده باشه..
آرام جون..این 68 را خدا برات نگه داره..الهی آمین
یه دوست | November 21, 2009 3:38 PM
Sure! Let's do that Anar jan. I'll find a way to transfer my daily food log from my iPhone to the blog!
Let's set the date to Christmas day so we have one month. I'll be happy to even reach 70% of the 10 Pound goal then :)
Baran | November 21, 2009 5:24 PM
هوم...يه دوست جون مرسي از ساپورت ولي طرف حرف حق زده...من خيليي شکلات مي خورم.ديروز در عوض نخوردم و هات چاکلت هم نخوردم.ولي خداييش بد اعتياديه
salome | November 22, 2009 12:32 AM
می جینگولمتون ...هی آزی دست روی دل لاغر من نذار که خون ازش می زنه بیرون .... مجردی یه سری مشکلات لاینحل داره واسه خودش ولی خب تو امیدواری که وقتی متاهل شدی دیگه این مشکلات جلوت نباشه و همین نقطه ی شیرین ماجراس که بایدم باشه تا یه میچیلی بیاد و بهت بگه که چقدر خاطرت رو میخواد و تو هم گول بخوری و اینها ..بعد که متاهلونده شدی توسط اون میچیل ..برات تعریف نمی کنم .... ایشالا به روزش گرفتار شی ننه
یه دوست جان منم خب توی ته گلوم مونده بود که بابا منم به عنوان یه زی زی بعد از یکسال نه تنها سد 59 و 58 رو شکستم که رفتم زیر عدد 57 ... بابا خیلی مرام گذاشتم دیگه نه .. و اومدم اینجا کلاهم رو بردارم هم به احترام تو که بهم نکته ی اصلیه شیرینیایی رو گوشزد کردی هم به احترام خودم که دارم روی خوردنم و نحوه ی بلعیدن هام شعور به خرج میدم ...
آرام به شدت تبریک منو بپذیر .... خفن چاکر اون اراده ایم
زي زي | November 22, 2009 12:45 AM
میبینم که به سلامتی رفتین سر خونه زندگی اتون و جدول میکشید..ایشالا که خدا مراد دلتون را بده و از این امامزاده دست خالی برنگردین..
زی زی جان تبریک به زبان جینگولیایی نمیدونم چی میشه ..از اونجا که من تعداد موهای سفیدم 18 به توان n میباشد نصیحتی بر تو کنم پند گیر..
این 57 را هر جور بدست آوردی دیگه کار نداریم گذشته ها گذشته..حالا باید چی؟..
اگه مردی باید نگهش داری..این وزن چیزی بوده که مدتها دلت میخواست بهش برسی پس نگهش دار..جوگیر کاهش نشو ..
فی الواقع این حقیر هم معتقدم که شکر و قند تاثیر بیشتری در جمع کردن چربی دارن تا خود چربی..یعنی به جای اینکه تمرکزمون را رو غذای کم چرب (مثلا شیر صفر درصد و اینا..) بذاریم اگه حواسمون را بیشتر به قنده بدیم موفقتر خواهیم بود..
حالا دیگه ببینم چه میکنی..
بعد شماها از این سوالهای ورزشی نرمشی ندارین؟..چهار تا از این سوالها بپرسین تا آق معلم از غارش بیاد بیرون..بلکه کمی گپ بزنیم !
یه دوست | November 22, 2009 11:27 AM
زی زی تبریک..یه دوست راست می گه مواظب باش همین وزن بمونی.پایین اومدنت خیلی مهم نیست توش عجله نکن
سالومه | November 22, 2009 11:42 AM
من نشستم اول پست اناررو خوندم . بعد همههههه ی کامنت ها رو! چقدر آدم شبیه به من زیاده. من بابت خیلی از کارهایی که اینجا همه به شون اعتراف دارن مدام خودم رو ملامت می کنم.
من ضمنا این هفته کلوب نرفتم به خیال این که به درسم می رسم. ولی همه ش به سرزنش خودم و شرایط محیطی گذشت!
bita | November 22, 2009 4:46 PM
بیتا تو که خیلی با کلاسی که ننه ... کلوب و درس رو با هم قاطی نکن
یه دوست جون گل و عزیز ...تو همیشه استعداد عجیبی داری در زدن به هدف ... یعنی دوباره زدی به تک خال ه ..اره ..راست میگی ... نباید به این چیزا گیر داد باید یاد گرفت که سالم خورد ..باید انتخاب کرد یعنی من این انتخاب کردن رو با کل سلولهای تپل و لاغرم درک می کنم ..ها
خب سوال ورزشی ..بهم نخندیدها خب ؟ ولی ورزش اینتروال و کاردیو و اینها رو خیلی ازش گفتید اما من هنوز دوزاریم کامل نیفتاده ....
اق معلم هستن این دور و بر؟
zi zi | November 23, 2009 1:25 AM
فكر كنم دوباره بلاگفا قاط زد ..من نمي فهمم كي نت شركت قطع ميشه ؟ كي بلاگفا قاط مي زنه .... عجبا
zi zi | November 23, 2009 1:54 AM
زی زی جان..
من امشب حرف رژیمی ندارم..فقط خواستم بگم یک حس قشنگ و لطیفی بود درآن ماجرای2/9/81 ..تانک یو از نقل کردنش..خدا الهی همه جوونها را سفیدبخت کنه..
سالومه جان..
من این وب شما را خوندم و از این مود دپرسی دیروزت دلم گرفت..خواستم در باب اون جدولهای جدید یه چیزی بگم ولی گفتم شاید بهتر باشه نظر خودت را در رابطه با سیستم "امتیاز دهی" و تاثیراتش بدونم
یه دوست | November 23, 2009 11:10 AM
يه دوست جان..مرسي از همدليت..دپسردگي پيش مي ياد گاهي ديگه..از پرخوري بود :)
از اين سيستم امتياز دهي خوشم اومده.مي دوني يه جورايي حواسم رو به يه چيزهايي جمع مي کنه.مثل امروز که روز سبزيجات بود و من از صبح فوکوسم روش بوده.البته فکر مي کنم اين اهداف اگر هفتگي تنظيم بشن بهتره.قبلا انار اينکار رو مي کرد يادته؟مثلا اين هفته تمرکز روي نخوردن شکلات!اصلاح عادتهاي غلط
راستي کاش برام کامنت مي ذاشتي خوشحال مي شدم :*
سالومه | November 23, 2009 1:11 PM
سالومه جون..
اولش میخواستم برات کامنت بذارم ولی بعد گفتم شاید برو بچه هایی که دارن باهات این جدولو پر میکنن فکر کنن یکی اومده میخواد کاسه کوزه اشون را بهم بریزه..
البت من به مبتکران این جدول صدآفرین میگم..خیلی به قولا خوب مهندسی شده تو زمینه رژیم ..
خوب یه نکته هایی از نظرمن داره که دیگه نیازی به گفتنش نیست..چونکه از نظر خودت این روش خوبی هست و بهت انگیزه میده و اصل همینه ...
با آرزوی روزهای شاد و شادتر...
یه دوست | November 23, 2009 2:04 PM
زی زی جان از همدلی ت مرسی. ولی می دونی خیلی وقتا وضع روحی م و جنگ و جدل با خودم همه چیزو به هم می زنه و همه دردسرا می افته گردن کلاس های جانبی!!
bita | November 23, 2009 5:52 PM
راستی انار سلاح من بیشتر وقتا حموم گرم و طولانیه. بعدش الیته تو خونه بحث داریم که چرا من آب زیاد مصرف می کنم. چون اینجا انرژی خیلی گرونه! ولی من توجیهم اینه که پول آب بهتر از هزینه ی روانکاوه! به هر حال سعی می کنم تا حد امکان به این سلاح متوسل نشم :) شکلات هم گاهی جواب می ده خب!
bita | November 23, 2009 5:57 PM
بانو انار کجایی پس؟
سالومه | November 23, 2009 10:56 PM