« میتینگ 1 | صفحه اول | تلاش انار بین میتینگ 2 تا 3 »
سه روزه عین چی هی سرفه خشک میکنم. یعنی نشسته ام هر سه دقیقه یک بار سرفه میکنم. سینهام میسوزه و گلوم هم ناراحته اما هیچ درد دیگهای ندارم. نه دماغم گرفته نه استخونام درد میکنه نه سرم گیج میره نه خدای نکرده اشتهام کم شده. فقط هی سرفه میکنم و از سر گلوم تا سینه ام درد میکنه. مردم از بس چایی با عسل خوردم. دوا درمون دیگهای سراغ ندارید؟

MyFitnessPal - Free Calorie Counter

MyFitnessPal - Nutrition Facts For Foods











Comments
يعني خوكي موكي نيستش ديگه ؟
بوخور دواي دردته انار خانوم ... مخصوصاً اگه تو دستگاه بخورت اوكاليپتوس هم بريزي ...
سوگند | November 8, 2009 1:02 AM
حوا جان
چرا وبتو حذف كردي ؟
من كجا بيام احوالپرسيت ؟ :(
سوگند | November 8, 2009 1:03 AM
انار جونم زنجبیل و عسل و آبگرم رو قاطی کن و بخور گلو رو گرم می کنه و زودی خوب می شی.
خیلی خوشحال شدم بهم سر زدی.
تمام سعیمو می کنم که کنترل اوضاع رو به دست بگیرم و خیلی از این جمله ات خوشم اومد: " همیشه میتونم همه چیز بخورم فقط همه اش رو نمیتونم توی یه روز بخورم." خیلی جالب بود و باید واقعا موقع خوردن و هوس کردن یادمون باشه.
و خیلی هم ممنون که ما رو دور هم جمع کردی.
مارال | November 8, 2009 1:55 AM
شربت آویشن شیرازی بگیر و بخور
البته منم اینجوری بودم یعنی گلوم خارش داشت مجبور بودم سرفه کنم..رفتم دکتر شربت و آمپول همش واسه حساسیت داد و از اونجا که اونها رو خوردم هم تب کردم وهم سرفه هام خلط آور بود ولی 2 روز بعد خوب شد..
فريبا | November 8, 2009 2:29 AM
انار گلم
به دونه چهارتخمه دم دستت هست خواهر؟به دونه معجزه می کنه.اگر که نیست.سیب رو بپیچ توی فویل بذار توی فر تا خوب خوب بپزه مثلا یه ساعت بعد دارچین بپاش و داغ داغ بخور.ببین من خیلی سرفه ای هستم چون آسم دارم.این دو سه تا درمون معجزه می کنن.
سالومه | November 8, 2009 2:32 AM
آره آویشن شیرازی بهترینه ولی توی آمریکا فکر نمی کنم پیدا شه :)
سالومه | November 8, 2009 2:33 AM
سلام به همه دوستان
خدا بد نده صاحبخونه
والا تو این مورد تخصص ندارم و فقط ارزو میکنم زودتر روبراه بشی
سالومه عزیز این سیب بدجوری خوشمزه بنظر میاد
یه دوست جان میبینم که بتا اندروفینت زیاد شده از 2 حال خارج نیست
1) یا یک کوه سنگین یا پیاده روی یا خلاصه یه کاری هورمونه رفته بالا داشتی
2) یا روم به تیفال و زبونم رو مار سیاه بزنه دوپینگ موپینگی کردی =0)
خلاصه اینکه شادیم به شاد بودن دوستان
----
دوستان من برای همه عزیزانی که مشکل داشتند دوباره دعوت نامه فرستادم
3-4 نفر هم با عرض شرمندگی اسمشون تو اسپم ها بود که من چون عادت ندارم اسپم ها رو چک کنم از انها غافل شدم که برای انها هم دعوت نامه فرستادم
برای دوستانی که نمی تونن به لوگ وارد بشن من هر کاری از دستم بر بیاد انجام دادم و تلاش می کنم راهی پیدا کنم اما تا بشه خودتان وارد لوگ بشین از دوستان دیگه بخواهید و با هم هماهنگ کنید تا وزن همه به موقع اپدیت بشه
موفق باشید همه
آق معلم | November 8, 2009 5:08 AM
بچهها من از رو حواس پرتي تو پست قبلي كلي كامنتيدم. با اجازه صابخونه دوباره كپي ميكنم و ميذارمشون اينجا تا مايه عبرتي باشم براي همگان.
بدانيد و آگاه باشيد كه هر چقدر هم اوضاع كاراتون بد باشه، از لحاظ خرابكاري حالاها حالاها بايد بدويد تا به من برسيد. قابل توجه يه دوست جان
حوا | November 8, 2009 7:07 AM
زي زي منم خيلي ميخورم نميدونم چمه اصن. بعد ميدوني بديش چيه، يه جور خيلي ترسناكي، وزنم اونقدر كه ميخورم زياد نميشه. يعني من اين روزا دارم عالم و آدم رو ميبلعمها ولي وزنم بالاتر از 59 نميره. خيلي ميترسم. همش احساس ميكنم گنده شدم. احساس يه آدم خپل بياراده رو دارم به اضافه مقادير زيادي افسردگي و بي حوصلگي.
حوا | November 8, 2009 7:08 AM
ببخشيد بچهها اصلن قصد غر زدن ندارم. نميخوام باعث بشم اين جو خوبي كه گروه پيدا كرده و همه انگيزه دار شدن رو خراب كنم. فقط دارم حس و حال خودم رو ميگم. شماها جدي نگيرين. راه خودتون رو برين. من خودم خوب ميشم. ولي اين روزام كلن اين طوريه كه صب تا شب انقدر ميدوم تو سركارم كه شبا جنازهام. يعني من از 7:30 صبح كه سركارم تا ساعت حدوداي 6:30 - 7 عصر همش دارم بدو بدو ميكنم بين اتاق خودم و اتاق رييسم. گزارش ميخونم، نامهميخونم، نامه مينويسم، گزارش مينويسم، تلفن ميزنم، وضعيت بازارها (داخلي و جهاني) رو چك ميكن. همش هم كارم با عدد و رقمه و تا حدود خفنناكي حساس شده كارم و دقت خيلي زيادي ميخواد. بعد كه ميرسم خونه جنازهام. يعني حتي ناي دوش گرفتن هم ندارم. ولي خب چون عذاب وجدان دارم كه يه روز ديگه گذشت و من درسام كلي عقب موندن، اول يخچال رو درو ميكنم، بعد تازه 10:30 شب سفارش غذا ميدم از بيرون و به خدا دروغ نگفتم اگه بگم تقريبا رو غذاها خوابم ميبره تا يه صبح ديگه و يه شروع دوباره. بعد ميدونين همه اينا در حاليه كه من تو راه برگشت به خونه هر روز فكر ميكنم كه خيلي خستهم. ميرم يه دوش ميگيرم و ميخوابم تا ساعت 10 كه بيدار شم و تا ساعت 12 درس بخونم. اين برنامهايه كه تقريبا يه ماهه دارم براي خودم ميريزم ولي هر روزش (به جز يكي دو روز) همونطوري گذشته كه گفتم. هرشب هم تو خواب دلپيچه و حالت تهوع دارم به خاطر چيزاي وحشتناكي كه خوردم. بخدا از دست خودم كلافه شدم. فكر ميكنم اگه از فشار كار و درس جون سالم بدر ببرم، كالري زياد بالاخره يه روزي منو از پا درمياره.
حوا | November 8, 2009 7:08 AM
من اصلن قصد نداشتم بيام اينجا و از اين حرفا بزنم. اون وبلاگ كذايي رو هم حذف كردم چون اصلن حرفي ندارم بزنم از بس اوضام بيريخته ولي نميدونم چي شد كه دوباره اومدم و اينا رو گفتم.
حوا | November 8, 2009 7:09 AM
من این "حوانامه" و "زی زی نامه "را الان خوندم
میدونید که من هلاک این جور حرفهام و کلی براش حرف دارم
اما من قبلش برم یه دوپینگ شکلاتی بکنم به قول آق معلم ..تافکرم باز بشه!
یه دوست | November 8, 2009 10:34 AM
warm 1 cup milk in a small pan, solve 2 table spoon of starch in some cold water and add it to milk. let it thicken. add some suger or sweetener
jeerjeerak | November 8, 2009 10:44 AM
شربت آویشن شیرازی چیه؟ چطور درستش میکنن؟
jeerjeerak | November 8, 2009 11:10 AM
اول آق معلم را سلام بدم..و اینکه تشخیصت درست بود استاد..همون شماره یک هست
واکینگ میکنم در جایی که بالا سرم آسمون باشه نه سقف .. جمعه هم کوه بودم ..به صرف چای آتشی و عکس و اینا جای شما خیلی خیلی خالی..
انار جان..
من شربت گیاهیprospan ( اگه اونجا باشه) را پیشنهاد میکنم و پرهیز از گرد و غبار و دود و کلا محرک جات سیستم تنفسی!
جیر جیر جان..
پارسال دوست..امسال آشنا..گاوی گوسفندی بکشیم ..!
یه دوست | November 8, 2009 12:26 PM
و اما زی زی خودم..
نمیدونم چی تو سرته ولی تنبیه هایی که برای خودت در نظر گرفتی کوتاه مدت جواب میده نه بلند مدت ..
اینکه امروز را افراط کردم ودر عوض فردا روزه می گیرم از چاله به چاه افتادنه..ضرر همون تخریب و پرخوری کمتره ..
نظرم را راجع به کالری شماری شاید بدونی .. به راه های دیگه به غیر از شمارش و عدد و رقم فکر کن ..این یک راه همیشگی نیست و تو را خسته و خسته تر خواهد کرد..
به نظرم زمانی راه را پیدا میکنی که دست از کنترل خودت روی خوردن برداری ..این کنترل کار آسونی نیست ..بهتره قدم های دیگه ای برداری که برات انجامش آسون باشه
"تو شب خورون" نتیجه از دست دادن و محرومیتهای یک روزه...آیا درسته؟!!
یه دوست | November 8, 2009 12:30 PM
و برای حوا ی عزیزم..
یه کمی با خودت گفتمان کن ..ببین از این چیزهایی که گفتی و خوشت نمیاد نقش خودت در ایجادش چه قدره..
به عبارتی چه قدر میتونی از حجم کار سنگینت کم کنی..آیا میشه یا نه و اصولا میخوای یا نه..
چیزی که مسلمه اینه که داری بخشی از لحظه های زندگیت را با عدد و رقم و حساب کتاب از دست میدی..
نگذار زندگی ات یک بعدی بشه..
زندگی باکیفیت..آرامش و امنیت چیزهایی هستند که باید براشون تلاش کنیم..گاهی هدف اصلی را گم میکنیم و انرژیمون را صرف چیزهایی میکنیم که هیچ سودی برای ما ندارن
خوب شد که نوشتی ..اینقدر هم خجالت نکش ..اینجا همه خودی هستن...حالا حرفهای ما به دردت نخوره ...حداقل نوشتن اینها در حکم یه تلنگری به خودت هست تا راه را پیدا کنی
ایضا از نقش موثر "طبیعت درمانی " و سفرهای کوچک غافل نشو جانم...
یه دوست | November 8, 2009 12:36 PM
یه دوست جان این سیستم شما بدجوری با من هماهنگه
یعنی تک تک جمله هاتون بارها برای من درستیش اثبات شده
فندق | November 8, 2009 1:46 PM
انار جان: شاید به چیزی حساسیت داری.
bita | November 8, 2009 2:19 PM
یه دوست خانوم، ما همیشه جویای احوال هستیم :)
سرمون یه کم شلوغه. هم سال آخر درسه ، هم ۳ هفته دیگه نامزدیمه! :) جای همهٔ دوستان خوب انارستانی خالی.
jeerjeerak | November 8, 2009 3:38 PM
جیرجیرک جان به سلامتی مبارک باشه :)
فندق | November 9, 2009 12:20 AM
جیر جیرک مهربون (به قول زی زی) نامزدونگت مبارک.
مارال | November 9, 2009 12:31 AM
واي انار !!!!!!! سرفه خيلي وحشتناكه ... ببين اون اطراف چيز جديدي اضافه شده كه بهش حساسيت داشته باشي ؟ مثلا من به گربه آلرژي دارم ...... شايد هم جديدا بدنت آلرژي پيدا كرده به چيزايي كه قبلا بهشون آلرژي نداشته
.
/
/
يه دوست جان من ديروز كشف كردم كه مشكل من با غذا خيلي عميق تر از كالري شماري و اين حرف هاست
باورت ميشه من تا حالا به مزه فكر نمي كردم ؟ مسخره ام نكنيد ها ... جدي ميگم ... مثلا اسم شيريني برام مهمه نه مزه اش درسته كه ممكنه يه شيرينيه بد مزه رو به لحظه اي نبلعم اما مطمئنا از خيرش نمي گذرم ... من حالا حالا ها كار دارم ... وقتهايي كه از مديرم يا از مادرم يا شوهرم ناراحتم مي تونم همه ي يخچال رو ببلعم .....
زي زي | November 9, 2009 1:15 AM
1. جیرجیرک جونم مبارکا باشه. خوش به حال طرف مربوطه که دستپخت شما رو میخوره. ما که هی عکسهاش رو دیدیم توی وبلاگت هی دلمون آب شد. آخی چه عروس نازی بشی ها!
2. زی زی جون اتفاقا اینکه میگی خیلی مهمه. یعنی میگن یکی از دلایل چاق شدن اینایی که چاق میشند اینه که هیچ حافظه ای از خوردنشون ندارند. یعنی همینکه میگی نه به مزه توجه دارند, نه به بو...جلوی کامپیوتر یا لای در یخچال...بیشتر خود نفس جویدن و قورت دادن و جویدن و قورت دادنه...بچه بودیم لابد پستونک میخوردیم الان شیرینی...
anar | November 9, 2009 1:21 AM
یه دوست جان
زن زمانه نامه رو هم بخون فدات شم
من دی ماه پارسال تا آخر اسفند خوب وزن کم کردم. تا اوایل اردیبهش دیگه 15 کیلو رو کم کرده بودم. همه چی خوب بود. الان نمیدونم چمه. همش دهنم می جنبه. از اول 15 کیلو 5 کیلوش برگشت. دوباره دو کیلو کم کردم.
هر روز برنامه می ذارم و به خودم قول می دم دختر خوبی باشم. اما بعدش دوباره.....
بعضی وقتا روزای خوبی دارم. اما بهو گند می زنم به همه چی. مثلا دیروز خوب بود. تا آخر شب که نصف ساندویچ خوردم. خوب قرار بود شام نخورم. به جاش میوه خورده بودم مثلا.
امروز هم همکارم از مشهد برگشته، از این شکلاتها که ما بچه بودیم بهش می گفتیم بالشی یا گورخری آورده ببود. دو تا خوردم. بعد یکی دیگه شیرینی آورد. با اینکه می دونستم نباید بخورم یهو گذاشتم تو دهنم و قورتش دادم.
بعد دارم می خورمشون می دونم نباید بخورم هاااااااا
نمیدونم چمه.
این هقته همه ی امیدم رو گذاشته بودم روی شام نخوردن. چون معمولا موقع شام من گرسنه نیستم. همین جوری الکی می خورم. بعد یه چیزی می بینم دلم می خواد
همه ش از بی ارادگیه ها. می دونم. یادمه پارسال بدون برنامه قبلی شروع کردم. یعنی یه روز که بی اشتها بودم و هیچی تا شب نخورده بودم به خودم گفتم دیدی نمردی؟ پس شروع کن! از روز بعدش به بهترین شکلاتها نه می گفتم. الان اشغال ترین شکلات رو بذار جلوی من، عمرا رد کنم.
اون روزی رفتم نیم کیلو انجیر خشک خریدم. نیم ساعت اول فیلم همه رو خوردم غیر از کرموهاش. یعنی اونا رو هم اگه سالم بود باقی نمی ذاشتم.
خیلی حرف زدم. ببخشید
زن زمانه | November 9, 2009 4:20 AM
من اصلا با کالری شماری میونه ندارم. آخرش هم یاد نگرفتم. یه کمی دارم پیاده روی می کنم. اصلا دق می کنم می بینم سیا (مای بوی فرند) کلی پول داده بابت تردمیلم بعد من از سر کار و دانشگاه که بر می گردم خونه مقنعه ام رو می اندازم رو دسته اش. فعلا کاربردش همینه. هی برا خودم لباس ورزشی می گیرمٰ کفش می گیرم که برم باشگاه. باشگاه سر کوچه مونه. یعنی از در خونه سی ثانیه فاصله است. استخر اون طرف خیابونه دقیقا دو دقیقه پیاده از در خونه. بعد مایو من نمیدونم از کی خیس نشده حتی.
وای نمیدونی الان دارم اینا رو می نویسم اینقدر خجالت کشیدم که صورتم داغ شده.
گلاب به روتون بوی فرندم هم اینقدر لاغره اینقدر لاغره که شدیم فیل و فنجون! نمیدونم اصلا چه جوری منو دوست داره.
زن زمانه | November 9, 2009 4:26 AM
من اصلا با کالری شماری میونه ندارم. آخرش هم یاد نگرفتم. یه کمی دارم پیاده روی می کنم. اصلا دق می کنم می بینم سیا (مای بوی فرند) کلی پول داده بابت تردمیلم بعد من از سر کار و دانشگاه که بر می گردم خونه مقنعه ام رو می اندازم رو دسته اش. فعلا کاربردش همینه. هی برا خودم لباس ورزشی می گیرمٰ کفش می گیرم که برم باشگاه. باشگاه سر کوچه مونه. یعنی از در خونه سی ثانیه فاصله است. استخر اون طرف خیابونه دقیقا دو دقیقه پیاده از در خونه. بعد مایو من نمیدونم از کی خیس نشده حتی.
وای نمیدونی الان دارم اینا رو می نویسم اینقدر خجالت کشیدم که صورتم داغ شده.
گلاب به روتون بوی فرندم هم اینقدر لاغره اینقدر لاغره که شدیم فیل و فنجون! نمیدونم اصلا چه جوری منو دوست داره.
زن زمانه | November 9, 2009 4:26 AM
من الان 73.7 هستم با قد 165
از 82 شروع کردم و تا 67.7 یادمه رسیده بودم.
به دادم برسید تا از دست نرفتم
زن زمانه | November 9, 2009 4:29 AM
يه دوست جان البته من روزه رو عرض كردم چون ديدم ديگه هيچ چي جلوي خوردنم رو نمي تونه بگيره گفتم يه امساكي كرده باشم .... اونقدر نعمتهاي خدا رو نريزم توي اين شكم و به اين شكم بيچاره هم يه انتراك اي بدم بد نباشه
زي زي | November 9, 2009 6:25 AM
زن زمانه جون
تا یه دوست جونمون برگرده من از فرصت استفاده می کنم: به نظر من مشکل اصلیت اون چند جمله ی آخره. فکر می کنی اگه چاق باشی دوست داشتنی نیستی و اینقدر بهش فکر کردی که واست شده مبنای ارزش.
چرا ما اینقدر در دوست داشتن خودمون شرطی هستیم؟ خب این دوست داشتن شرطی به کودک درونمون احساس امنیت نمیده. من خودم کاری که بیشتر از یه حدی برام مهم باشه را نمی تونم اصلا شروع کنم از بس که می خوام خوب انجامش بدم. انار توی وبلاگ قبلیش یه پست خیلی مفیدی داشت اگه پیداش کردم برات لینکش را می گذارم. یه راهش اینه که اون فعالیت مهم و اساسی را که نمی تونیم شروعش کنیم بشکنیم به کارهای کوچک تر قابل انجام. لازم نیست حتما 30 دقیقه بری روی تردمیل و 300 کالری بسوزونی. بگو از راه که رسیدم 10 دقیقه راه میرم سرحال بشم. شاید وقتی رفتی یکم هم بیشتر موندی اما هدفت را بگذار یه کار قابل انجام.
موفق باشی.
شب تاب | November 9, 2009 8:06 AM
انار
چای زنجبیل هم خوبه. دستگاه تنفس آدم را حال میاره.
شب تاب | November 9, 2009 8:07 AM
یه سوال ابتدایی درباره ی لوگ:
وزن اولیه را چی وارد کنم؟ وزن دو هفته پیشم که اولین بار وارد لوگ شدم؟ من وزن دو- سه ماه پیشم را که شروع کردم فعال شدن را وارد کردم حالا چه جوری عوضش کنم؟
شب تاب | November 9, 2009 10:32 AM
به به ..به به..
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند
ای دوست بیا رحمی به تنهایی ما کن(درست خوندم؟)
شب تاب جان...سلام علیکم..چند شب بود که بر ما نتابیده بودی جانم..جای خالی ات حس میشد..
فندق عزیز..
ما از آن زمان که شما را در حال" خیابان ولی عصر نوردی" دیدیم شیفته سرکار شدیم..و ایضا چاکریم
جیر جیرک خانوم ..
از همین راه دور فارغ التحصیلی قریب الوقوع و نومزادی شما را تبریک صمیمانه میگیم واگه قابل بودیم به اتفاق انارستانی ها برای جشن ختنه سوران پسرتان خدمت میرسیم!
زی زی جون..
اون سواله را یادت هست ؟ شیرینی و خونه خا لی و اینا...از 20 نفری که من پرسیدم فقط یکی جوابش این بود که اول یه تکه کوچولو ازش میکنم ..میچشم ..اگه خوشم اومد با چایی میخورم..
ولی بقیه کاری به مزه نداشتن من جمله خودم واین از خصوصیات آدمهای وابسته به قنده که هیچ شیرینی را پس نمی زنن..موافقم ما حالا حالاها کار داریم
یه دوست | November 9, 2009 11:26 AM
و اما زن زمانه جان( این اسم تو رو خیلی سن بالا میزنه ها!)
اول بگم که من بلانسبت از انجیر کرمو هم نمیگذرم ..آدم یه ذره پاک و پوک اش میکنه و بعلله..!
حالا ما چی بگیم که خدا را خوش بیاد ..و حرف نامربوط نزده باشیم..
مشکل از همون دی تا اردیبهشته که شما 15 کیلو را یهو کم کردی و کلی خوش به حالت شده ..ناگفته پیداست که چه جوری ..والان هم داری همون راه کجه را میری و میگی من شام نمیخورم و اینا..
الان بزرگترین مانع سر راهت اینه که روم به تیفال باورهای غلط قبلی سر جاشون هستن و از بین نرفتن و آن 15 کیلو کاهش در 4 ماه برات یه موفقیت به حساب میاد..
من آرزو میکنم که این ذهنیت تغییر کنه تا بعد بشه با کمک هم پیش بریم
و اما مطمئن باش که اگه وسط سالن ورزش هم نشسته باشی با این اوصاف ورزشت نمیاد..
خلاصه کلوم ..من فقط بهت یه پیشنهاد دارم واون شناختن عادتهات و لیست کردن کارهایی است که از انجامش لذت میبری..
به امید دیداردر میتینگهای بعدی
یه دوست | November 9, 2009 11:28 AM
از هر چه بگذریم سخن " یه دوست " خوشتر است
سلام به یه دوست عزیز که خدا را شکر باز هم داریم ازش حرفهای خوب خوب می شنویم.
من به این بحث مزه و شیرینی خیلی علاقمندم. یه دوست تپل دارم که تو مهمونی ها همیشه گله داره که چرا اون از من چاق تره وقتی که من اینقدر متخصص کشف چیزهای خوشمزه هستم! یه جایی خوندم که وقتی دلتون یه چیزی می خواد دقت کنید ببینید دقیقا چی الان خوشجالتون می کنه و دقیقا همونو بخورید. من اگه دلم کیک شکلاتی می خواد میرم ببینم تو کدوم مغازه پیدا میشه و اگه نشد نقشه می کشم که کی خودم می تونم کیک بپزم. چون حسابی توی به اون مزهه دقیق شدم دیگه خیلی چیزها را اصلا دلم نمی خواد چون اون کیفیتی که من می خوام را ندارن. یا فقط براب اینکه دقیقا اونی که من می خوام نیستن رد کردنشون سخت نیست برام. ولی اگه چیزی را پیدا کنم که اونیه که دلم می خواد ازش نمی گذرم و سعی می کنم آداب فراوون برای خودنش به جا بیارم و کم کم و با لذت بخورمش که لذتش چند برابر شه.
شب تاب | November 9, 2009 2:35 PM
این لینک هم جالبه. تبلیغ یکی از داروهای لاغریه اما کاری که این دارو انجام میده همین حساسیت به مزه است: http://www.howlifeworks.com/health_beauty/dietrevolution/?cid=8088mw_weather_rm
شب تاب | November 9, 2009 2:41 PM
چه جالب ............چه با كلاسي تو شب تاب !! جدي گفتم ها ..من ديشب براي اولين بار در طول عمر 27 ساله ام به مزه ي غذا ها دقت كردم ..البته در حدي كه از 0 درصد به 5 درصد ارتقا ش دادم اونم فقط چند ثانيه ... همين ... اما خب خودم رو تشويق مي كنم و امروز هم دقت مي كنم .. به گفته ي استاد اعظم آق معلم به رنگ ها هم توجه كردم ..يعني ديشب كه كدو و هويج و لوبيا و سبزي رو داشتم خورد و تميز و له و رنده مي كردم تازه انگار يه دنياي عجيب و محير العقول ديده باشم كلي شادالو شدم و گفتم به به چه رنگي .چه بويي خب ؟
اما بعد ميديدم كه با دست راستم دارم كوكو ميذارم دهنم و با دست چپم دارم ته ديگ قابلمه رو مي بلعم .... واسه همين ميگم به صرف آگاهي هم درست نميشيم و زيادتر از حد معمول كار داريم .... كالري شماري رو هم به شدت در مورد خودم چيز ناقصي مي دونم ....
خلاصه كه من هدف جديد اين هفته ام رو ميذارم دقت كردن روي بو و مزه ..
اهاندش ..يه چيز ديگه .... ديروز هي به كوبيده و قهوه ايه سوخته اش ..به رنگش به بوش كه سرد شده بود و بوي خوبي هم نمي داد نگاه ميكردم و بدم مي اومد ها خب ؟اما از اونجايي كه زي زي شرطي شده به اين كه هر چي چشم ببينه دهن اون رو مي بلعه بعد ديگه كوبيده هه نبود كه زي زي بخواد بويش رو حس كنه يا رنگ رو تشخيص بده ..يعني اون زي زي شكمو هه يه جورايي حمله مي كرد و مي گفت اين سوسول بازي ها چيه بده من بخورمش ...
بعله ...
معلومه من ديشب 1000 جور غذا درست كردم نه ؟ آخه 2 هفته بود غذا نپخته بودم جو گير شده بودم
زي زي | November 9, 2009 11:30 PM
ممنون شب تاب جونم
من دراورم رو یه جوری گذاشتم که می تونم لب تاپ رو بذارم روش و فیلم ببینم و تردمیل سواری کنم. یعنی برای همین جابجاش کردم. اما چون وقتی می خوام شروع کنم حداقل زمان رو برای خودم 30 تا 40 دقیقه در نظر می گیرم معمولا برای شروع مشکل دارم.
به نکته خیلی خوبی اشاره کردی عزیزم
سعی می کنم هدفهای کوچکتری در نظر بگیرم
زن زمانه | November 10, 2009 2:59 AM
ممنون شب تاب جونم
من دراورم رو یه جوری گذاشتم که می تونم لب تاپ رو بذارم روش و فیلم ببینم و تردمیل سواری کنم. یعنی برای همین جابجاش کردم. اما چون وقتی می خوام شروع کنم حداقل زمان رو برای خودم 30 تا 40 دقیقه در نظر می گیرم معمولا برای شروع مشکل دارم.
به نکته خیلی خوبی اشاره کردی عزیزم
سعی می کنم هدفهای کوچکتری در نظر بگیرم
زن زمانه | November 10, 2009 2:59 AM
یه دوست جان
من اون 15 کیلو رو زیر نظر دکتر تغذیه کم کردم که با کاهش 4 کیلو در ماه موافقه.
میدونی
حرفات باعث شد فکر کنم. به اینکه چون توی اون مدت کاهش زیادی داشتم الان هم از خودم همین انتظار رو دارم و اگر بعد از یه هفته برم رو ترازو و ببینم نیم کیلو کم کردم غصه م می گیره و می رم تلافیش رو در میارم!!!
از دیشب دارم به این فکر می کنم که خودم رو اذیت نکنم. حتی با ماهی یکی دو کیلو هم راضی می شم انگار
اما نمی تونم به این فکر کنم که فقط می خوام سالم باشم و به لاغریش فکر نکنم و بذارم اگه قراره کم بشه وزنم خودش کم بشه
ممنون که وقت گذاشتی برام
زن زمانه | November 10, 2009 3:04 AM
خوب این بحث مزه و بو و اینا خیلی مهمه ! ولی یه راهکاری برای اونایی که هر سختی رو به جون میخرن تا به مزه مورد علاقه برسند هم پیدا کنید ! شب تاب جون اینجا کیکهای خیلی بدمزه ای داره ولی این دلیل نمیشه ما کیک نخوریم یعنی بنده به طرفه العینی انواع اقسام کیکهای خانگی با روکشهای مختلف و تزیین های رنگارنگ درست میکنم و خوب معلومه که این کیک ها به ذائقه خودم خیلی هم خوش میاد! و یا از طعم سس های اینجا خوشم نمیاد ولی این دلیل نمیشه سس نخورم , یعنی یه مایونزی درست میکنم یه کمی هم کره میریزم توش با چند تا ادویه که کلی خوش طعم بشه بعد هااااااااااااای میخورم !!! یعنی فقط میخواستم بدونید من واسه این چاق شدن چه زحمتی میکشم !!
nanazi | November 10, 2009 4:51 AM
بابا من خوبم.حالا من یه بار حرف جدی اونم نه مال خودم مال یه آدم حسابی رو کپی پیست کنم شما باید باور کنید؟یه دوست جان رفیقت خوبه ملالی نیست جز اینکه نمی رسم بیام اینجا دنبال کنم بحث هارو وکمتر هم می رسم به بچه ها سر بزنم که از همین جا یک های می دم به همگی دی:
انار جون مرسی از احوالپرسی:)آدم شاد می شه میبینه هنوز منو یادتونه ......هرچند که آدم برجسته ای هستم ازون جهت نه وازین جهت ونمی شه ندید منو دی:مخصوصا الان که برنامه نیمرو با خرما ساعت 10 شب هم دارم.
والا حمل برخودستایی نباشه یه چند هفته دیگه یه شو چاپ روی روسری وشال دارم که حسابی درگیر اونم.یعنی امروز 10 دقیقه رفتم حاضر زدم سر کلاس همش یا تو کتابخونه بودم یا تو صف خرید خرت وپرت یا تو سایت.اخراج نشم مشروط نشم خوبه دی:
آزی | November 10, 2009 7:27 AM
نانازی جونم
معلوم میشه خیلی کدبانویی. من یه کیک که درست کنم دیگه تا یه هفته شاخ غول را شکستم! ببین می تونی یکمی کالری این کیک ها و سس ها را کم کنی؟ من معمولا کره کیک را کمتر از دستور اصلی میریزم. یکی دوتا زرده تخم مرغ ها را هم میشه با سقیده جایگزین کرد.
یه نکته ی خیلی خوبی که من از وبلاگ "رانی" یاد گرفتم استفاده از ظرف کوچیکه. یکی دو هفته طول می کشه بعد دیگه معیار ها تو ذهن آدم عوض میشه. من اگه الان کاسه س کورن فلکسم را بهتون نشون بدم باورتون نمیشه که من با خوردن 2 تاش سیر سیر میشم و تازه اصلا هم کم نخوردم چون دو تا کاسه ی پر خوردم.
توی ایران که بودیم واقعا اون قابلمه های بزرگ به کار میومد اما اینجا که معمولا مهمون جایی نیست یه ست قابلمه ی کوچیک که آدم را به زیاد غذاپختن تشویق نکنه خیلی کمک می کنه.
شب تاب | November 10, 2009 8:06 AM
زی زی جان
مهمون داشتی عزیز؟ خب منم یه عالم غذای رنگارنگ بپزم همین میشه . شاید بد نباشه به خودت بگی که غذا را با آداب- مثلا با همسر یا پای فلان سریال تلویزیون- می خوری و وقت غذا پختن فقط اجازه داری بچشی که واحدش در حد قاشق مربا خوریه. یه آدامس هم بذار تو دهانت که مزه اش حسابی یا مزه ی غذا در تضاد باشه.
شب تاب | November 10, 2009 8:13 AM
شب تاب جان شما چه راهکارای خوبی بلدین
فندق | November 10, 2009 10:03 AM
نازنازی جون راههای زیادی برای کم کالری کردن شیرینی وجود داره.مثلا می تونی به جای تخم مرغ از موز له شده استفاده کنی و به جای کره از سس سیب.یعنی سیب پخته با کمی دارچین وانیل.برای کیک اسفنجی هم می شه به جای تخم مرغ از flax seedsحل شده توي آب استفاده کرد که کيک رو لطيف مي کنه و پوک.
خامه کيک رو هم شما که خارجه هستي از سوپر برو کم کالريش رو بخر..خلاصه که راههاي رسيدن به رسپي هاي کم کالري زياده ...:))
زن زمانه جون و يه دوست جون
دکترها مي کن لاغري سالم هفته اي نيم تا يک کيلو يعني ماهي 4 کيلو کاملا سالم و طبيعي يه..اما من به تجربه شخصي خودم در مورد زياد بودن 4 کيلو کاهش در يه ماه با يه دوست موافق ترم.دکتر ها اين رو مي گن ولي 4 کيلو کاهش در يک ماه يعني نزديک 30 هزار کالري در ماه کمتر خوردن يا بيشتر سوزوندن که مي شه روزي 1000 تا و خيلي سخته.يعني بدن رو دچار فشار و خلا مي کنه مگر اينکه بي ام آيت خيلي بالا باشه که مال تو نيست:*
سالومه | November 10, 2009 11:10 AM