« میتینگ (شماره اش چنده؟) | صفحه اول | »
خوب دیگه. کمربندهاتون رو محکم ببندید میتینگ اوله. امروز قراره بشینه هرکسی فکر کنه که این هفته دلش میخواد چکار کنه که از خودش این هفته راضی باشه. توجه بفرمائید عرض کردم این هفته. عرض نکردم هفته پیش, عرض نکرده سال پیش این موقع, عرض هم نکرده سال دیگه این موقع. هرکاری باید تا حالا میکردین و نکردین دیگه تموم شده. آینده هم هنوز نیامده...البته اگر همین لحظه رو به حساب نیارید. اگر عاقل باشیم به حساب میاریم و به جای یک آینده فرضی میچسبیم به همین آینده که الان توی دستمونه.
عرضم به حضور انورتون که بنده امروز در راستای کمپین "ماه نوامبر, ماه فیتنس" رفتم سه مایل روی تردمیل دویدم. این از امروز, تا یه هفته رو سعی کنم خوب و منظم کاردیو کنم و جر نزنم و نذارم استرس کار از ورزش دورم کنه - که بعدش بدتر استرس بگیرم!- حالا بعدش هفته دیگه این موقع به بقیهاش فکر میکنم.
شماها هم هرکدوم برین وبلاگهاتون رو به روز کنید. تا پنجشنبه به وقت ایران هم هرکس این هفته دعوتنامه داره وزنش رو به روز کنه.لینک لوگ رو اون گوشه گذاشتم.
واسه اینم که دست خالی نرین, امروز توی خبر خوندم که سیستم غذایی که از مقدار زیادی شیرینی و قند و فست فود و غذاهای چرب و چیلی تشکیل شده باشه احتمال ابتلا به افسردگی رو بالا میبره. حالا شمایی که اونجا نشستی از غصه داری شیرینی میخوری بدون دوبله داره سرت کلاه میره. پاشو برو یک نیم ساعت پیاده روی تند که عرقت در بیاد حالت بهتر میشه شیرینی هم از سرت میفته.
تکمیل 1. خوب ستاره ها رو میدیم. ببخشید یک کمی دیر شد. هنوز من حواسم از میتینگ پرت میشه.
بر اساس لوگ وزن گروه این هفته سالومه ستاره پنج پوندی میگیره. که ایشالا هم مبارکش باشه. سالومه جون بذاری بالای وبلاگت برات انگیزه بشه:
حالا اشکال درسی از هم از آقای معلم بپرسم. این صفحه ستاره ها چرا برای فرانک ستاره پنج پوندی نشون میده و برای سالومه ستاره نشون نمیده؟
برای همه هم یادتون باشه سه شنبه که میاد قبل از اینکه وزن این هفته رو آپدیت کنید وزن قبلیتون رو توی ستون "وزن هفته قبل" وارد کنید که ستاره هاتون درست حساب بشه.

MyFitnessPal - Free Calorie Counter

MyFitnessPal - Nutrition Facts For Foods











Comments
به سلامتی مثل اینکه جدی جدی همه چیز دوباره شروع شد :)
من که اتفاقا دیشب نشستم یه برنامه خوب برای 13 آبان تا 16 آذر ریختم فقط باید حواسم باشه که بهش درست عمل کنم
فندق | November 3, 2009 2:07 AM
Anar jaan, could you please add me to the blog roll.
sheri | November 3, 2009 3:26 AM
تصمیم هفته من اینه که حتما 8 لیوان آب در روز بخورم.
مارال | November 3, 2009 4:28 AM
خوب من عطف به کامنت آخریم عرض میکنم که هدف من در این هفته اینه:
حفظ 10000 قدم در روز و ایضا تا بشه پیاده روی در هوای آزاد..
اهداف شری جان را هم الان دیدم ..شری جان اگه جات بودم 2و 5 اش را حذف میکردم ( جسارته فضولی نباشه!)
زی زی جینگول جان..یه سوال میکنم اینو پیش خودت جواب بده تا بعد من بیام حلاجی ات کنم!
فرض کن گرسنه نیستی..از سرکار میای خونه..کسی تو خونه نیست ..بعد میبینی بوی شیرینی تازه میاد...ویه ظرف شیرینی رو مثلا اوپن آشپزخونه میبینی در این حالت چه کار میکنی؟
این سوالو من طرح نکردم ولی از خیلی ها پرسیدم و جوابهای جالبی گرفتم جواب خودم هم این بود.البته چند ماه پیش:
یک دونه برمیدارم میخورم بعد هی با خودم کلنجار میرم که آیا بعدی را بردارم یا نه!!!
ناناز مالزیایی جان..
سقوط را اینجوری معنی کنم شاید جا بیفته..فرض کن یک دفعه یه راهی را با موفقیت طی کردی ..مدتها در اوج بودی..بعد خیلی تدریجی برگشتی سر جای اولت که نه حتی پایین تر...و حالا راه رفته را با اینکه بلدی ولی نمیتونی جلو بری..یعنی به معنای واقعی نمیتونی...
بعدم خواهرم اون ذلیل شده مالزی اگه انار نداره آناناس و موز و انبه و از این میوه هایی که ما اسمش را هم نشنیدیم داره..شما هم از اون عکسها بذار ..و دیگه اینکه آیا سرکار عالی "گام شمار" داری؟
یه دوست | November 3, 2009 4:49 AM
به به میتینگ..انار جون ستاره های این هفته رو بده قربون دستت :))
salome | November 3, 2009 12:47 PM
سلام
به به من این میتنگ اولي هست كه من شركت ميكنم , اهداف هفته من اينه كه اين هفته يكي اينكه انتخابهاي اصلح در هفته انجام بدم . به شكمم گوش بدم. هفته اي سه بار ماهي بخورم, روزي يك ساعت ورزش كنم و خلاصه كمي روي اصول تغذيه ام كار كنم. خوبه؟ راستي دعوتنامه برام داديد؟
صبا | November 3, 2009 2:46 PM
چرا یک دوست جون؟ چرا شماره ۲ و ۵؟ شماره ۲ رو میتونم حدس بزنم چرا ولی ۵ رو نمیدونم چرا.
نانازی خیلی تو بامزه ای به خدا. هر کی نوشته آخر نانازی رو نخونده بره بخونه.
sheri | November 3, 2009 11:16 PM
خب دوست جان تا بهت بگم من چي كار مي كنم ؟ منم تا چند ماه قبل هي ازش مي خوردم اما از يه ماه پيش تا حالا كه ميام خونه و صبونه هام پروتئيني شده عصر ها رغبت ندارم به خوردن اما امان از نيمه شب كه پا بشم و برم سر وقت يخچال ..... هيچي ديگه .... شبه تو هم كه خواب آلود بر مي گردي به ذات خودت بي هيچ واگويه ي دروني اي هر چقدر كه بتوني مي خوري و يه ليوان شير هم روش و بعد تخت مي خوابي
اينجاس كه من غصه مي خورم
زي زي | November 4, 2009 1:09 AM
منم تو وبم نوشتم برنامه ام رو
زي زي | November 4, 2009 1:24 AM
سلام به همگي
ببخشيد كه بهويي غيبم زد. داشتم وبلاگم رو مي ساختم كه يهو لپ تاپم هنگ كرد و من موندم توي خماري!
سالومه ي عزيز ممنونم از خوشامدگوييت.
يه دوست جان از شما هم ممنونم بابت تشويقت. اين رو هم بگم كه سرچت طبق معمول هميشه درست جواب داده و "نيمفادورا" اسم يكي از شخصيتهاي هري پاتره (و البته شخصيت محبوب من در اين سري كتابها) . درباره ي 8-9 كيلو اضافه وزن و طي كردن پله هاي ترقي هم بايد بگم كه تا اونجايي كه من مي دونم و توي اين 1 سال شما رو شناختم بيدي نيستي كه به اين بادها بلرزي.شك ندارم با پياده روي و كوه پيمايي و شكار و ... چنان دماري از روزگار چربيها درمياري كه اون سرش ناپيدا!
انار جان من اهدافم رو توي وبلاگم نوشتم.ايميل هم زدم ،ولي نمي دونم چرا برام دعوتنامه نيومده. بايد كار خاصي بكنم ؟
نيمفادورا | November 4, 2009 2:52 AM
لی لی لی لی لی...........چه خبره؟تبریک برای شروع میتینگ ها:)
من اینقدر شکست خوردم تو این چندماه اخیر در مورد رپیم ترجیح می دم سنگین ورنگین جوگیر نشم واز روی نیمکت ذخیره ها تشویقتون کنم.
آدم سن بالا که می شه دیگه کمتر جو گیر می شه وخودشو الکی میندازه وسط وشکر زیادی می خوره دی:
آرزوی تداوم میتینگ ها ودوستان باربی ومجلسی
آزی | November 4, 2009 3:22 AM
نيمفادورا منم بهت خوش امد ميگم
چه اسم بلندي داري به به
زي زي | November 4, 2009 5:18 AM
من اسم وبلاگم رو عوض کردم..اسمي گذاشتم که انرژي ثبات و لاغري بهم بده :)
سالومه | November 4, 2009 5:44 AM
شری جون...
من یه بار دیگه 5 رانگاه کردم شاید اشتباه فهمیدم میخوای شامت را دیرتر از 7 نخوری یا اینکه کلا از 7 شب به بعد چیزی نخوری؟!..من با این حالت دومی یه ذره مشکل دارم ..دلیلش هم شاید منطقی نباشه ولی به نظرم تعیین یه قانونی که تو را از بقیه متمایز کنه منجر به تقویت وسواس ذهنی در مورد "خوردن " میشه..
زی زی جان...جینگولی علیکم
منم دقیقا میخواستم بگم هدفت را این هفته بذار رو شناخت علائقت به مواد قندی ..که دیدم کردی
و سرآغاز کار را هم بذار که چه جوری و از چه راهی یخچال مبارک با چنین اغذیه های فریبنده ای پر میشه..اشتباه نشه اصلن سعی نکن که نخری و نخوری ..فقط ببین از چه چیزهایی بیشتر میخری و کدومش اگه تو خونه نباشه دچار اضطراب میشی ..من یه مدت با ساقه طلایی و یه مدت با شکلات همین حالتو داشتم گلاب به روتون مث معتاد کراکی اگه مواد نداشتم آخر شب هم اگه بود خودم را از خونه مینداختم بیرون تا تهیه کنم..!
نیمفادورا جان..بنده هم متقابلا آرزوی موفقیت برای شما دارم ایضا بنده هم میخواستم بگم این اسم خیلی قشنگ تو دهن میگرده..
یه دوست | November 4, 2009 9:45 AM
و اما آزی خودم..
اگه هدف شما هم اینه که با دامن کوتاه سفیدت( یاد دیانا به خیر) کنار زمین وایسی و بقیه را تشویق کنی همه چی قبوله اما اگه بخوای غیبت بزنه من به هیچ وجه تو کتم نمیره..
من از این پست انار چنین برداشتی نکردم که قراره آخر هفته یه چند صد گرمی هر کی کم کنه تا تو بازی باشه..قرار بر این شد کاری کنیم که از خودمون راضی باشیم...درواقع یه استارت.. یه شروع برای تقویت انگیزه ..به قول آبجی لیلا برای دور همی و اینا حالا چرا ما 9/99% فکرمون میره سمت لاغری و رژیم ..و اساسا برنامه امون را هم یواشکی جوری میریزیم که به اون هدفه برسیم..هان چرا؟
پروزن جان
شما برای ما در هر صورت عزیزی و اینو بدون که قرار نیست که حتما جدول داشته باشی و باشگاه بری تا حرفی برای زدن داشته باشی
اهورا آرزوهایت را برآورده فرماید..
ایدون باد...
یه دوست | November 4, 2009 9:47 AM
یه دوست جان ببخشید خیلی فلسفی حرف زدی! من زیاد متوجه نشدم !! یعنی اصولا سقوط یعنی افتادن دیگه اونی که یاواش یاواش میان که سقوط نیست !! ما رو بگو رفتیم یه مشت سیانور خریدیم به پشتی یه دوست !! خوب خراب رفاقتیم دیگه ، دوست آدم سقوط کنه آدم بایس له کنه خودشو!! درضمن اونم دارم ! خیلی خوشگله به جای ساعت ازش استفاده میکنم .
شری جان حالا داستان این ضرب دیدگی ما اینترنشنال شد دیگه !؟!؟
خوب من که دعوت نشدم ! یعنی قبلا دعوت شده بودم ها ولی نمیتونم تو لوگ وزن وارد کنم ! یعنی دوباره بایست ای میل بدم ؟ کارای سخت سخت از آدم میخواین ها!!
(leili) nanazi) | November 4, 2009 10:43 AM
یه دوست جون
من بسیار با تصمیم شری برای نخوردن بعد از ساعت 7 موافقم.از نظر علم طبیعی بدن در ساعت 7 و 8 شب وارد فاز استراحت متابولیکی و آمادگی برای استراحت و سم زدایی می شه.قاعدتا باید شام و یا آخرین میان وعده و غذا تا ساعت 7 خورده بشه و ساعت 10 برای خواب آماده بشیم تا ماکزیمم 10.30 یا 11 بریم بخوابیم تا چرخه ترمیم و سم زدایی و استراحت بدن به درستی انجام بشه.و حتما می دونی که توصیه اکید می شه که 3 ساعت قبل از خواب چیزی نخوریم.تنها چیز مجاز چای های گیاهی آرامبخش با کمی عسله.همین.
در هر حال من کاملا با شری موافق هستم ولی برای خودم حفظ این نظام به خاطر عادات زندگی اشتباه بسیار سخته.اما اگر کسی بتونه اینکار رو بکنه واقعا به بدنش خدمت کرده.
سالومه | November 4, 2009 11:30 AM
به تجربه من هم اگر صبحانه زود خورده بشه و زود از خواب بیدار بشیم تا هفت و هشت حداکثر گرسنه ایم و اگه غذا خوب خورده باشیم نباید دیگه اون موقع خیلی گرسنه باشیم تا حدود ساعت 10.5 -11 که وقت خوابه و بهتره بریم بخوابیم و فردا با اشتها برای صبحانه بیدار بشیم.
anar | November 4, 2009 1:43 PM
والا من تجربه اش را ندارم ولی یحتمل این مدلی میشم:
1-از ساعت 4 رعشه تموم تنم را میگیره و به خودم میگم ای بدبخت 3 ساعت بیشتر وقت نداری!
2-شام راهم پروپیمون میخورم که یهو از گشنگی نمیرم
3- حالا تازه اول بدبختیمه..خوابم که نمیاد ..هی میرم سر یخچال و میام و میگم "نه" نباید بخوری!
4- بعد میرم تو رویا و مجسم میکنم که صبح شده و من دارم خامه و عسل میخورم..
5-حالا اگه بخوام پیشگیری کنم که این اتفاقها نیفته همون سر شام یه ضرب 7-8 تا قرص خواب بالا میندازم که بیهوش بیفتم ..نفهمم دنیا دست کیه..
خوب نخندین من گشنم میشه!!
یه دوست | November 4, 2009 2:38 PM
من هم دوست دارم این هفته رو این چیزها تمرین کنم : مایعات روزی 8 لیوان - فعالیت به قول صبا جنبش بیشتر - انتخاب بهتر - گوش دادن به شکم و بدن با این نکته که البته اگه دلم از چیزی بخواد می خورم اما به میزانی که شکم مبارک تصمیم می گیرد - خود شارژی ببخشید اگه این واژه عجیب به نظر می رسه منظور م هر چیزی است که به من انرژی بده و شارژم کنه - راحت گرفتن زندگی
عچب !
دوستان - عزیزان ساکن تهران جمعه 15 آبان افتتاح نمایشگاه نقاشی های پدرمن هست اگر مایل هستید تشریف بیارید برای من در وبلاگم کامنت بگذارید برای هماهنگی . آزی و شانه به سر و الناز آدرس رو دارید همون مکان دوسال قبل
لی لی | November 4, 2009 3:06 PM
یه دوست جان کامنت آخرت در پست قبلی خیلی غمگین بود کامنت های این پستت رو که خوندم خیالم راحت شد ...
لی لی | November 4, 2009 3:11 PM
یه دوست جان ...کامنت آخرت در پست قبلی غمگین بود اما کامنتهای این پستت خیالم رو راحت کردند ...
لی لی | November 4, 2009 3:15 PM
یک دوست جون. چون یادمه که تو چند بار راجع به انسولین و گلوکز خون صحبت کردی گفتم این رو بذارم که بخونی. من تجربه کردم که وقتی شب دیر غذا میخورم و بعد میرم میخوابم وزنم گیر میکند حالا هر چقدر هم اون روز ورزش کرده باشم و یا خوب غذا خرده باشم فردا صبحش ترازو تکون نمیخوره. اما حرف تو رو قبول دارم که چه کار سختی است که آخر شب چیزی نخوری. من تمام روز مثل آدم غذا میخورم و شب که میشه وحشی میشم و سیری حالیم نیست. واسه همین است که جزو هدفهای هفته گذاشتمش.
Eating a meal close to bedtime that is carbohydrate rich will trigger a high insulin response from your pancreas, and our body’s insulin sensitivity is decreased most of the time while we sleep. This means that the excess food/energy we consume may not be burned off as easily as it would compared to during the day. If you’re on a diet - watching your food especially at night helps greatly with fat burning as eating too many carbs/too much fat will affect and slow down the desired fat burning process that is occuring.
Insulin stimulates fat storage - and this is the last thing you want to do to your body right before you go to bed.
Also, while it is true that our metabolism does not stop, and we continue to burn calories even while we sleep - our metabolism DOES SLOW DOWN as it gets closer to the night when it is time to rest. .
sheri | November 4, 2009 8:37 PM
من تمام هفته پیش رو مریض بودم. انفولنزا نبود. با یک سرما خوردگی الکی شروع شد و کشید به اینفکشن. خلاصه از شنبه تاحالا ورزش که نکردم هیچی، فقط افتادم و میخورم. دیروز که افتاده بودم جلو تلویزیون و وقت هدر میکردم رسیدم به بیگست لوزر. یک خانومی که همون هفته اول از مسابقه حذف شده بود برای فاینال اومده بود و ۴۷ در صد وزنش رو کم کرده بود. برام جالب بود که چطور این یک هفته اینقدر تونسته بود زندگیش رو عوض کند. چطور قبلان نتوسته بود این کار را بکنه؟ مگه تو این یک هفته چقدر یاد گرفت که بعد تونست تنهایی، بدون مربی و آشپز و هیچ کمکی خودش رو تصحیح کنه؟ چه تغییری این یک هفته درش ایجاد کرد که بهش این اراده رو داد؟ من به این نتیجه رسیدم که همه چی به اینجا ختم میشه که چقدر دلت یک چیز رو میخواد و چقدر حاضری براش زحمت بکشی. فرق نمکنه تو چه شرایطی باشی. باید دلت خیلی یک چیز رو بخواد تو بتونی با تمام قدرت براش بجنگی. من اینقدر که تو مسابقهام و ترینینگ دیسیپلین دارم تو خوردن ندارم فقط و فقط برای اینکه اولویت و هدف اولم نیست. حالا اگر بگن اگه ۱۰ پوند کم نکنی نمیتونی تو این مسابقه شرکت کنی مطمعن هستم که هر طور شده کم میکنم. حالا چرا یک چیزهای الویت دارن و یک چیزهای ندارند بحث دیگری است. نظر شما چیه؟
sheri | November 4, 2009 11:09 PM
سلام
راستش تجربه اين يك سال من هم بهم ثابت كرده كه هر وقت شامم رو سبك و زودتر از ساعت 8 شب خوردم ،فرداش جسماً و روحاً سبكتر بودم.
زي زي و يه دوست جان نظر لطفتونه... جالب اينجاست كه خود شخصيت نيمفادورا توي كتابهاي هري پاتر اسم خودش رو اصلاً دوست نداره و ترجيح مي ده اون رو به اسم "دورا" يا اسم فاميلش كه "تانكس" هست صدا كنن.
نيمفادورا | November 5, 2009 12:18 AM
آره نیمفادورا جان منم تجربه ام همینه..
حتی اگر کالری روزم خیلی هم معمولی یا پایین باشه وقتی شام دیر بخورم وزنم استاپ می کنه...بله کار بسیار سختی یه و من خودم نصف مواقع نمی تونم از اون هجوم ولع شبانه جلوگیری کنم و هی به یه چیزی ناخونک می زنم یا رسما شامه رو می خورم ولی کلا صحیح اینه که این کار رو نکنیم
سالومه | November 5, 2009 1:56 AM
شري
ايم اولويت اوله بسيار بسيار مهمه..من در مورد خودم مي گم که تا زماني که فوکوسم روي يه کاري يه اون کار رو عاالي انجام مي دم و توش هم بسيار موفق مي شم.مثلا توي کارم..همه موفقيتهام زماني بوده که يه پروژه رو گرفتم و شده اولويت اولم.با فکر اون خوابيدم و با فکرش بيدار شدم.و توش هم موفق شدم .يا ورزش که وقتي برات اولويت اوله از تموم فرصتهات براي انجامش استفاده مي کني...
يادمه پارسال که سر کار مي رفتم و تا 4 اونجا بودم هر روز با يه کيف لپ تاپ گنده روي کولم ..يه ساک ورزشي و يه ساک کفش مي رفتم سر کار تا فوري بعد از کارم يا بپرم برم يوگا يا تنيس و يا باشگاه .اونوقت برام عجيب بود که مي رفتم توي باشگاه مي ديدم که خانومهاي بيکار خونه دار مي يان و ساعتها توي باشگان و به جاي ورزش کردن يه بند از عمل هاي جراحي و لباس و اينا حرف مي زدن و آب کرفس مي خوردن!!! پيش خودم مي گفتم اگر من يه روزي توي خونه باشم هر روز مي يام باشگاه و بدون اينکه خسته از سرکار با مقنعه باشم خوشگل و دوش گرفته و سرحال 2 ساعت ورزش مي کردم و وقتم رو هم تلف نمي کردم...اما ببين حالا که توي خونم و شرايطش رو دارم چون اولويت هام کمي عوض شده نمي رم باشگاه..عوامل ديگه هم هست ولي کلا اون اولويت اولي که قبلا انار هم درباره اش حرف زد از همه چي مهمتره.
حالا مي شه که اولويت اول کسي تندرستي يعني ورزش و رژيم باشه يا حتي ياد گرفتن آشپزي يا نوشتن يه کتاب...هر چي که باشه اون کار مي شه آبسشن ذهنش.ذهن براي انجام بهينه اون کار برنامه ريزي مي شه و اتومات اون مورد رو در بالاي ليست تمام کارهاي زندگي قرار مي ده.
سالومه | November 5, 2009 2:06 AM
من الان 74 هستم
همین الان یه دل سیر توی شرکت گریه کردم. نه برای وزنم ها! از دست رییسم. اینقدر حرف می زنه و می ره روی اعصاب....
بی خیال
اومدم که لاغر بشم
امروز صبح: 74.2
فعلا شدیدا بداخلاق | November 5, 2009 3:00 AM
برنامه این هفته روزی نیم ساعت پیاده روی
روزی 8 لیوان چای سبز و آب و چای کم رنگ
مصرف داروهام سر وفت
شام زودتر از ساعت 8
شیر هر روز
فعلا شدیدا بداخلاق | November 5, 2009 3:03 AM
فعلا شدیدا بداخلاق عزيز!!!
يه وبلاگ رژيمي اگر دوست داري براي خودت بزن تا ماها بيايم بهت سر بزنيم و با کمک هم وزنت رو کم کني
اميدوارم دفعه آينده به اسم يه خانومه(درسته ديگه)خوش اخلاق پرانرژي بياي اينجا
در هر حال خوش اومدي
سالومه | November 5, 2009 3:04 AM
سالومه جون
اولش گفتم اااااا از کجا فهمیده من زنم؟ بعد گفتم خوب مردها که سر کار گریه نمی کنن که
دلم اسم خوشگل می خواد
الان خیلی بهترم
فعلا اندکی بداخلاق | November 5, 2009 3:32 AM
سلام به همگي
حلول ميتينگ 1 هم به همه دوستداران آن حضرت صلوات ...
آقا من اين هفته 2 تا هدف بيشتر ندارم؛
اول دومي رو ميگم كه خيلي مهمه ؛
2 ) ورزش ، ورزش ، ورزش
1) خوردن پروتئين بيشتر از كربوهيدرات
الانم تازه از سفر برگشتم كمي خسته ام ، بقول اسكارلت اوهارا فردا بهش فكر ميكنم ...
سوگند | November 5, 2009 4:15 AM
فندق جونم
من نميتونم تو اكستراپوند برات كامنت بذارم ، امروز هم كه ياهو و مسنجر تعطيله ولي دلم ميخواد برات يه ايميل بلند بالا بفرستم...
فقط همينو بدون كه بعد از خوندن كامنتت تاهمين حالا دارم اشك ميريزم...
سوگند | November 5, 2009 5:23 AM
من دو هفته پیش قربانی یک مکالمه نژادپرستانه شدم و از اون به بعد هر بار این آدم مزبور رو سر کار می بینم حالم بد می شه. قیافه مثل آدم های بینوایی می شه که سال هاست نان و آبی به شون نرسیده و یک وجب با عدم حیات فاصله دارن. کلوب امشب چنین وضعی داشتم و چند بار تو بازی ها باختم:(
bita | November 5, 2009 4:10 PM
بیتا دفعه دیگه خواست گیرت بندازه وارد بازیش نشو. والدت رو گیر انداخته یه گوشه یا اینکه کودکت رو برداشته چماق کوبونده سرش. دفعه دیگه پشتت رو بکن و برو. اینم بذار به حساب تجربه.
Anonymous | November 5, 2009 10:24 PM
منم هدفم رو بگم.
هدفم اینه که کالری روزانه حدود 1300 تا بخورم. بعد هم همه روزهای کاری بعد از کار برم ورزش و اخر هفته هم حتی اگر شده برای یه پیاده روی یواش برم بیرون یه قدمی نیم ساعته بزنم.
دیروز بامزه اینجاست که شب اومدم خونه واسو گفت شام میخوری؟ منم مثل این خانومها پروفایل فیت دی رو باز کردم دیدم نوشته 1030 کالری. گفتم البته! عدس پلو و نیمرو خوردم به حساب خودم شد حدود 1400 تا حداکثر. بعد شب که داشتم مسواک میزدم یهو یادم افتاد ظهر ساندویچ (بدون سس و پنیر و اینا) خورده بودم کالری اونو ننوشتم...وا رفتم یهو!
عوضش امروز گلوم کمی درد میکرد اما با این حال رفتم بیرون یک دو مایلی دویدم. البته کمی هم راه رفتم اما بیشترش رو دویدم. خیلی حالم بهتر شد. یعنی گلوم بهتر نشد اما اخلاقم بهتر شد. اگه نمیرفتم از بس به جون خودم غر میزدم مطمئنم زندگی رو به خودم و دنیا تلخ میکردم.
anar | November 5, 2009 10:29 PM
واي چقدر ستاره سالومه خوشگله ... مباركت باشه سالومه جون
انار جان مرسي بابت كامنتت ، كلي روحيه گرفتم!
سوگند | November 5, 2009 10:59 PM
وااای وااای انار چه ستاره خوشگلب..دلم تنگ شده بود براشون :)) مرسی واقعا
خوب چه کار خوبی کردی که رفتی دویدی..منم این روزها که صبح می رم کوهپایه! پیمایی کلی خوش اخلاق می شم.هورمون خوش اخلاقی توم می زنه بالا.
انار من یادمه که تو محدوده کربوهیدرات خوری داشتی...هنوز رعایتش می کنی؟اصلا واقعا در لاغریت نقش داشت که لوکرب بخوری؟؟
سالومه | November 6, 2009 12:18 AM
مبارک باشه سالومه جان!
لی لی | November 6, 2009 12:51 AM
اگه از اين سيب كوچولو شيرينا (سيب گلاب؟) يا هر نوع سيب ديگهاي تو يخچال داشتين كه داشت بيش از حد رسيده ميشد، بريزين تو يه قابلمه و قابلمه رو هم پر آب كنين و بذارين سيبا حسابي بپزن و قهوهاي بشن بعد كمي شكر رژيمي و كمي دارچين بريزين توش و باز بذارين جوش بياد تا آب قابلمه كم بشه و يه شيره غليط ته ظرف بمونه. سيبا رو كه حسابي نرم و مغزپخت شدن تو يه ظرف بريزين و شيره رو هم بريزين روش و بذارين تو يخچال تا خنك بشه و بعدش نوش جان كنين. من كه خوشم اومد.
حوا | November 6, 2009 6:44 AM
سلام به همه به طور خاص سالومه عزيز و تبريك
من هر كاري ميكنم نميتونم لوك را به روز كنم يعني نميتونم توش هيچي بنويسم . لطفا كسي كمك كنه
اهداف هفته من :
كالري ماكزييم 1200
شبها شام سبك و تا ماكزييم هشت شب بعد از اون فقط نوشيدني و يا سبزيجات و ميوه بخورم .
خوردن ماكزييم يك كوچولو شكلات و يا شيريني در حد 50 كالري در روز
كم كردن مصرف نان و پلو
ورزش هر روز روزي يك ساعت
كم كردن 200 گرم وزن
صبا | November 6, 2009 9:29 AM
دوستان همگی سلام
سالومه جان گرفتن اولین ستاره برات مبارک باشه ...
با اینکه هنوز دعوتنامه رو دریافت نکردم ولی اهداف هفته ام رو در زیر میارم:
1- کالری زیر 1400روزانه
2- ورزش روزانه حداقل 1ساعت
3-شام زودتر از ساعت 8 شب
آرام ( دنیای آرام) | November 6, 2009 12:14 PM
سلام انار عزیز، من هدف این هفتم اینه که همچنان ارادمو حفظ کنم و به پنج کیلومتر دوی روزانم ادامه بدم، البته یه روز در هفته رو هم نمیدوئم و استراحت میکنم! دیگه اینکه من تازه وارد و نا آشنام یه مقدار، اینه که فعلا از روی دعوتنامه ای که برام فرستادین اطلاعاتمو وارد کردم، اکانت جی میل هم باز کردم.
سروناز | November 6, 2009 2:05 PM
بی نام: من وارد بازی نشده بودم. عکس العملم هم این بود که همراه با خودش خندیدم و نمومدم. رفتم. ولی از نظر روحی خیلی تاثبرش بد بوده. بیشتر خودم رو سرزنش می کنم که آدمی نیستم که زبانی حقمو بگیرم.
من هدفم رو می ذارم: روحیمو بالا ببرم و زبان دفاع پیدا کنم. و نیم لیوان در روز از قهوه م کم کنم!
bita | November 6, 2009 3:53 PM
اون بی نام من بودم. ببخشید اسمم رو یادم رفته بود تایپ کنم.
از بازی منظور بدی الزاما نداشتم. یه اصطلاح نسبتا فنیه که از کتاب "بازیها" یاد گرفتم. بحث میکنه که هر آدمی سه بخشی والد و بالغ و کودک داره که میتونه توی هر رابطه ای با بخش والد, بالغ یا کودک یه آدم دیگه ارتباط برقرار کنه. رابطه هم شان و برابر بین بالغ و بالغ آدمها برقرار میشه. اما وقتی آدمها اینجوری احساس میکنند توی کرنر احساسی قرار گرفته اند و زخم میخورند و نمیتونند یه مکالمه منطقی داشته باشند معمولا والد یا کودک درگیر شده.
anar | November 6, 2009 4:56 PM
انار من منظورتو فهمیدم و مرسی از توضیحت. می فهمم .
. (bebaxsh farsim az sar e lajbazi qeyre e active shode)
dar nazariye shayad bayanesh rahat tare, vali dar amal baxshe bozorg i az rouhiye ye adam asib mibine.
bita | November 6, 2009 5:08 PM
من نمی تونم به لوگ هیچی اضافه کنم
چه جوراییاست؟
زن زمانه | November 6, 2009 10:53 PM
انار
ميشه در مورد اين گير كردن والد و كودك بيشتر بگي ..من اين كتاب وضعيت اخر رو هي دارم مي خونم ها اما اونقدر بد نوشته كه هي ولش مي كنم ...مث اينايي هستن كه از خوردن شربت تلخ فرار مي كنن ...كاش تو وب فارسي ات بنويسي ازش ..از بس خوب مي نويسي آدم كلا به خورد گوشت و خونش ميره واللا ...
بعدشم يه دوست جان خودمون سلام بهتر شدي ؟ بيا از وضعيتت بگو .من هنوز نگران ميزنم ها !! از محبتت هم مرسي.... ما خيلي خونه مون شيريني جات نداريم ..شكلات زياد داريم ها .... اما من اهل شكلات نيستم .... وقتي اينجا شات دان مي خوره ... ميان وعده بهمون كلوچه يا كيك يا از اين رولت هاي شيريني ميدن با ابميوه ...و ساندويچ كالباس يا الويه
جالبه كه من در مقابل غذا اونقدر وسوسه نميشم كه در مقابل شيريني جاتي اعم از كيك و كلوچه و اينا
البته در مورد اين هم يه نمه فوكوس كنم مطمئنم بهتر ميشم
بعدشم ميبينم كه حوا مون اومدن و يه سري به اينجا زدن
خوبي حوا ؟دلم برات جينگوليه خفن زده بود
سالومه ستاره ات مبارك باشه عزيز دلم
زي زي | November 6, 2009 11:49 PM
مرسي زي زي جان، منم بد نيستم، روزگار ميگذرونم. سوا كردني نيست. خوب و بدش با همه.
راستي سالومه جان تبريك بابت كاهش وزنت و بابت ستاره گرفتنت.
سوگند جان خوش گذشته بهت؟
يه دوست جان احوال شما؟
حوا | November 7, 2009 12:22 AM
سلام
اولا تبریک برای ستاره سالومه عزیز
منتظر ستاره 10 پوندی هستیم
تغییرکوچکی بود که خودم تغییر داده بودم برای بهتر شدن که فرمول ناقص مانده بود
و بعد دوستان عزیز من مبنای حساب و کتاب ستاره گرفتن را از وارد کردن وزن شما هنگام پیوستن به لوگ جدید برنامه ریزی کردم مثلا
انار خانم وزنش را 64 اعلام کردند در قسمت مشخصات
در تاریخ 5 نوامبر وزنشان را در قسمت وزنها 61.5 اعلام کردند
یعنی اختلاف وزن ایشان از زمان پیوستن به لوگ جدید که وزن 64 داشتن برابر 2.5 کیلو بوده است که با یک محاسبه ساده
2.5×2.2=5.5
انار خانم هم باید ستاره بگیرند
دوستان من هنگام تکمیل مشخصات مخصوصا قسمت وزن در زمان پیوستن به لوگ وزن جدید و به روز خود را وارد کنید
الان بر مبنای این حساب و کتاب سه نفر ستاره گرفتن
انار
باران
سالومه
حال با این توضیحی که در بالا دادم اگر فکر می کنید وزنتان هنگام وارد کردن مشخصات وزن ان روز نبوده است می توانید تغییر دهید
وزن در زمان پیوستن به لوگ جدید باید وزن روزی باشد که شما در تاریخ پیوستن به لوگ جدید وارد کردید
اوکی یعنی اگر شما وزن دو ماه پیش خود را وارد کنید و تا الان 5 کیلو کم کرده باشید سیستم به شما یک شبه ستاره 5 پوندی و 10 پوندی میده
من دارم سعی می کنم این نقص رو بر طرف کنم
-----
صبا جان دعوتنامه را دریافت کردی؟
برای وارد شدن به لوگ باید لوگین کنی ها اینکار و انجام می دی؟
یا مستقیم وارد شو یا اول وارد جی میلت شو و بعد وارد لوگ
موفق باشید همه
آق معلم | November 7, 2009 1:33 AM
خب من چه گناهي كردم كه نمي تونم برم اونجا وزنم رو اعلام كنم
كسي مي تونه بره ؟
آق معلم ميشه خودتون وزن بنده رو بزنيد بنده 58.5 هستم الان
زي زي | November 7, 2009 2:38 AM
سلام عرض ادب
میس ری | November 7, 2009 5:45 AM
تابلوئه که ما دوباره ای دی اس ال دار شدیم؟تازه کامپیوترم هم بعد از سالها درست شده یعنی سالها شده بود با یک کامپیوتری که همه پارتیشن هاش خالی باشه کار نکرده بودم :)با یک هاردی که من وری حتی بتونیم دست زی زی و نانازی وسالومه رو بگیریم وتوش غلط بزنیم وبازم جا برای یه دوست ولیلا وانار وآق معلم با خانم بچه ها هم باشه :)))))تورو خدا تعارف نکنید خواستید بیاید با هم قل بخوریم دی:
یک دوست جان ما هستیم در خدمتتون ولی گلاب به روتون قضیه دامن کوتاه سفیده تو این شرایط ملغی ست یعنی روم به تیفال پروپاچه در حد .......نگم بهتره من با شلوار وبلوز یقه اسکی آستین بلند کمی گشاد تشویقتون می کنم.
لی لی جون حیف شد دیر دیدم دلم میخ واست امسال حتما میومدم :( الان تازه دیدم
آزی | November 7, 2009 9:30 AM
آق معلم من به پشتوانه حرف شما که گفتید تا 30 سالگی وقت زیاده فعلا خیلی سخت گیری نمی کنم ها..حالا نکنه یک 30 ساله چاق وچله بشم؟
آزی | November 7, 2009 9:37 AM
salam
man 92 hastam
ozvam nemikham besham
miyam inja har hafte vaznamo migamo miram
haminn
eyb ke nadare
4 sale in nblog o mikhoonam
sara
saray | November 7, 2009 10:29 AM
انار جان
آق معلم
من براتون ایمل زدم به دستتون نرسیده که دعوتنامه نفرستادید؟
آرام ( دنیای آرام) | November 7, 2009 1:49 PM
بچه ها مررسی از اینهمه تبریک...کلی خوشحالم کردین :))
امیدوارم همه به زودی زود ستاره های خوشگل خوشگل بگیرن
من فقط یه چیزی می خواستم بگم اونم اینکه برای بچه هایی که دارن تثبیت وزن می کنن یا مثلا 3 کیلو می خوان کم کنن بهتر نیست یه سیستم تشویقی ستاره ای بذاریم..آیا می شه اصلا؟
سالومه | November 7, 2009 2:15 PM
سلام و سلام..
من یه نمه ..یه ریزه بهترترم!
آهای سالومه جان..تبریکها را جمع نکن ..مال من هنوز مونده.و دوم اینکه ورودت را به انجمن کوهنوردی دوستان خوشامد میگم..ایشالا با هم بریم اورست !
حوا جان...علیک سلام ..اول میخواستم یه کم اذیت کنم بیام بگم من تو گنجه نشستم دارم پشمک و شکلات میخورم و اینا..بعد دیگه دیدم خوبیت نداره آدم رفقاشو اذیت کنه!...امیدوارم روزگار همونطور که میخوای برات بچرخه
زی زی جان چه کردی با این قند و نبات!..از پسش براومدی؟ ..اینها خیلی گردن کلفتن ها..
راستی توسایت "تبیان" یه نکته یاد گرفتم برای روز مبادا.. و اینه که اگه به یه ماده غذایی وابستگی دارین یه کاری کنید که از چشمتون بیفته!
چه جوری؟..مثلا رو شکلات و نون خامه ای نمک فلفل بریزین یا اینکه چیپس و پفک را تو آب بخیسونید تا خوشمزگی اش از یادتون بره!..من اینو گذاشتم برای دوره حمله بعدی!
یه دوست | November 7, 2009 2:42 PM
شری بزرگوارم..
این پروتوکل 7 شب به بعد چیزی نخور ظاهرا اینجا خیلی طرفدار داره..و اغلب بچه ها اینو جزء اهدافشون گذاشتن..بنابراین بهتره بنده نظراتم را برای خودم نگه دارم..و بذارم بقیه در کمال آرامش به کارشون برسه..البته منو که میشناسی مخالفتم سر جاشه!..بعد اینکه اون آخرها حرف قشنگی زدی راجع به انگیزه و اینا ..شاید یه پست را بشه بهش اختصاص داد..
درسته که من الان خودم حال و روز درستی ندارم ولی دوست دارم یه چیز را بهت بگم و اینکه 10 پوند را فراموش کن و فقط به "یک" پوند فکر کن..
آیدین خان..
این کسوت "آق معلمی" بدرقم برازنده شما شده..یعنی این کامنت شما که میاد من هی میخوام بگم :
برپا.....برجا.....!
لی لی جان..مرسی ...اندک بهبودی فعلن حاصل شده.. و من آن را مدیون برنامه "10000قدم" هستم
یه دوست | November 7, 2009 2:44 PM
please send me invitation, anar khanumi
sanam
sanam | November 7, 2009 4:18 PM
سلام من هنوز نميتونم كه وزنم رو به روز كنم . يعني اصلا نميتونم چيزي در اكسل وارد كنم . ايميل هم باز ميكنم و ... ولي نميدونم كه چرا نميشه . الان وزن من 61 هست.
صبا | November 7, 2009 6:18 PM
آق معلم اجازه
من هم نمی تونم هیچی وارد کنم
از داکیومنت های خودم وارد شدم
از هر راهی که می شد....
زن زمانه | November 7, 2009 11:20 PM
منم نتونستم وارد کنم ...ساین این هم شدم .... ها ولی باز م نشد .... تا دیدم بقیه هم میگن نتونستن مشخصات وارد کنن بدو پریدم وسط
ازی و میس ری ای دی اس ال تون مبارک .... باشه ....
در مورد شيريني فقط ديشب كه رفتيم سينما يه كيك هويج گرفتيم ازش دو گاز خوردم ببينم چه مزه اي هست .. هي هم كه بهمون شيريني ميدن اين ميان وعده ها رو يا يه جورايي گم و گورشون مي كنم ... كه نبينم يا نمي برم خونه ..فعلا در حد توانم همينو مي تونم انجام بدم يه دوست جان
زي زي | November 8, 2009 12:54 AM
بیام اعتراف کنم ؟ من تا جدول نذارم نمیشه وزن کم کنم دیشب هم ّتو خواب خورونّ داشتم یعنی بعد از 12 از خواب بیدار شدم رفتم یه بشقاب لوبیا پلو خوردم ..امروز صب هم کلی نون و موز و تخم مرغ ..اه اه
الان حالت خود تخریبی بهم حمله کرده خفن .. یعنی این که میگم من که صب 1000 کالری خوردم حیفه تا ته اش نرم .... و الان دارم به خودم به عنوان یه موجود بی اراده نگاه می کنم ...
بعدشم خیلی هم از خودم بدم میاد .... دوباره ..شاید از فردا روزه بگیرم نمی دونم
اهان
میدونم هم مشکلاتم واسه اینه که کم اب می خورم .یعنی جدیدا یادم میره که این تشنگیه نه گشنگی
خب بده دیگه
زي زي | November 8, 2009 2:32 AM
زي زي منم خيلي ميخورم نميدونم چمه اصن. بعد ميدوني بديش چيه، يه جور خيلي ترسناكي، وزنم اونقدر كه ميخورم زياد نميشه. يعني من اين روزا دارم عالم و آدم رو ميبلعمها ولي وزنم بالاتر از 59 نميره. خيلي ميترسم. همش احساس ميكنم گنده شدم. احساس يه آدم خپل بياراده رو دارم به اضافه مقادير زيادي افسردگي و بي حوصلگي.
حوا | November 8, 2009 6:45 AM
ببخشيد بچهها اصلن قصد غر زدن ندارم. نميخوام باعث بشم اين جو خوبي كه گروه پيدا كرده و همه انگيزه دار شدن رو خراب كنم. فقط دارم حس و حال خودم رو ميگم. شماها جدي نگيرين. راه خودتون رو برين. من خودم خوب ميشم. ولي اين روزام كلن اين طوريه كه صب تا شب انقدر ميدوم تو سركارم كه شبا جنازهام. يعني من از 7:30 صبح كه سركارم تا ساعت حدوداي 6:30 - 7 عصر همش دارم بدو بدو ميكنم بين اتاق خودم و اتاق رييسم. گزارش ميخونم، نامهميخونم، نامه مينويسم، گزارش مينويسم، تلفن ميزنم، وضعيت بازارها (داخلي و جهاني) رو چك ميكن. همش هم كارم با عدد و رقمه و تا حدود خفنناكي حساس شده كارم و دقت خيلي زيادي ميخواد. بعد كه ميرسم خونه جنازهام. يعني حتي ناي دوش گرفتن هم ندارم. ولي خب چون عذاب وجدان دارم كه يه روز ديگه گذشت و من درسام كلي عقب موندن، اول يخچال رو درو ميكنم، بعد تازه 10:30 شب سفارش غذا ميدم از بيرون و به خدا دروغ نگفتم اگه بگم تقريبا رو غذاها خوابم ميبره تا يه صبح ديگه و يه شروع دوباره. بعد ميدونين همه اينا در حاليه كه من تو راه برگشت به خونه هر روز فكر ميكنم كه خيلي خستهم. ميرم يه دوش ميگيرم و ميخوابم تا ساعت 10 كه بيدار شم و تا ساعت 12 درس بخونم. اين برنامهايه كه تقريبا يه ماهه دارم براي خودم ميريزم ولي هر روزش (به جز يكي دو روز) همونطوري گذشته كه گفتم. هرشب هم تو خواب دلپيچه و حالت تهوع دارم به خاطر چيزاي وحشتناكي كه خوردم. بخدا از دست خودم كلافه شدم. فكر ميكنم اگه از فشار كار و درس جون سالم بدر ببرم، كالري زياد بالاخره يه روزي منو از پا درمياره.
حوا | November 8, 2009 6:55 AM
من اصلن قصد نداشتم بيام اينجا و از اين حرفا بزنم. اون وبلاگ كذايي رو هم حذف كردم چون اصلن حرفي ندارم بزنم از بس اوضام بيريخته ولي نميدونم چي شد كه دوباره اومدم و اينا رو گفتم.
حوا | November 8, 2009 6:57 AM