اوکی. من دو هفته ایران بودم. عروسی بودم اما عروسی خودم نبود. جای شما خالی خیلی هم خوب بود. امروز صبح همینجور دعا خوانان و اینجوری که یه وری جلوی چشمم رو از ترس یه چیز ترسناک نبینم رفتم روی ترازو و خدا رو شکر وزنم عوض نشده بود:)
از امروز دوباره رفتم سر کار و ورزش. از فردا هم سعی میکنم غذام رو بنویسم.











Comments
دوهفته ايران بودن اونم با عروسي و مهموني و ... و ثابت نگه داشتن وزن به نظر من که شاهکاره
انار جان تبريک :)
فندق | October 13, 2009 12:10 AM
سلام انار جان به نظر من هم شاهكار كردي . حالا عروسي خودت كي هست به سلامتي؟
پريسا | October 13, 2009 4:07 AM
وای انار جون من خیلی دلم میخواست ببینمت . چرا ایران بودی نگفتی ؟
ولی واقعاً آفرین . سایزت چی ؟ اونم تغییر نکرده ؟
سوگند | October 13, 2009 4:24 AM
khoda ra sad hezar bar shokr ke inja hame saleman o varseshkar o ba angize o ina
.....
به چند عدد رفیق ناباب روم به تیفال تنبل خوش خوراک جهت همدردی و تبادل اندیشه شدیدا
نیازمندیم
!!!
ye doost | October 13, 2009 12:40 PM
انارجان آفرین ، با این توصیفات عالی بودی ...
یه دوست جان من همه اینا رو که گفتی هستم فقط یک تبصره دارم ، اونم اینه که دارم سعی می کنم از تنبلی فاصله بگیرم . حالا قبول میشم یا نه ؟! :)
لیلا | October 13, 2009 12:46 PM
آبچی لیلا شما اسمت تو لیست خوبهاس !
به عبارتی ردی!
نذر کردم شفام بدن باهات یه 5 کیلومتر بدوئم
!!
ye doost | October 13, 2009 2:03 PM
به به انار جان شاهکار کردی..من بودم 3 کیلو رو تپل شده بودم...:)
من آنفولانزا شده بودم و تمام این هفته گذشته رو توی خونه افتاده بودم..الان هم 3 ساعت دیگه پرواز دارم می رم مسافرت..یکشنبه برمی گردم...
لیلا با شناختی که ازت دارم سعی هات نتیجه می ده بد فرم...برو توی کارش خواهر جان دست ما رو هم بگیر
سالومه | October 14, 2009 12:48 AM
یه دوست جان اسمم تو خوب ها نیست ! یک جمع سرانگشتی از کالری ها بزنین می بینی که چقدر خووووبم !
ولی همه ما اینجا بخش خوش خوراکی و تنبلی رو داریم ، شما بیا حرف بزن ، من قول میدم بدون اثر پذیری همراهی تون کنم :)
سالومه جان خودم هم امیدوارم ، این همه تغییرات تو زندگیم به وجود آوردم ، اگه خودم هم راضی نباشم که نمیشه ، باید قدم بردارم در جهت رضایت دیگه ...
سفر هم خوش بگذره سالومه ، یکشنبه که بر می گردی هیچ ، یک روزم استراحت میدیم ، سه شنبه باید بیای گزارش کار بدی و بگی که چکار کردی !
Anonymous | October 14, 2009 2:41 PM
قبلی من بودم
لیلا | October 14, 2009 2:44 PM
inha ra ham ezafe konam
hamum nemiram...mesvak nemizanam..hafte be hafte shone tu saram nemisanam ..
zire 4000 ta ghadam daram..minevisam bad pare mikonam..az shab badam miad..hey migam chera sobh nemishe..vaghti mikhan sofre ra jam konan taze miram halva arde miaram & jelo cheshman heyrat zade melat sare sabr mikhoram
va in dastan edame darad
dige tozihat bishtar ke lazem nist
؟؟!!
ye doost | October 14, 2009 4:15 PM
یه دوست جان باورم نمیشه خودتی؟؟ این کارا اصلا به فیاقه ات نمی یادا تو چرا مثه خودامون شدی
من در خدمتت هستم همه جوره تنبلی خوش خوراکی..... بیا با هم دخیل ببندیم شاید شفا بگیرم
گلبهار | October 15, 2009 1:30 AM
یه دوست جان
اگه یه چیز دیگه پیدا کنی که تلافی عصبانیتت رو سرش در بیاری خیلی بهتره. مثلا بری مشت بزنی. اگه کیسه بوکس نیست بالش که هست(شما هم میگین پشتی؟) یه کوهی برو که از خستگی برسی به حد مرگ. یا بری بدوی که میگی اهلش نیستی و من دیگه اصرار نمی کنم. اگه این خستگی روحی را با یه خستگی جسمی همراه کنی لازم نمیشه که همه ی انرژت را صرف خود-تخریبی کنی. من از تجربه ی خودم میگم که اگه ورزش نکنم نه خودم را می تونم تحمل کنم نه کس دیگه ای رو، و بسیار محتمله که یخچال را جارو کنم!
شب تاب | October 15, 2009 7:49 AM
یه دوست جان نمی تونم بگم شما افسردگی دارین چون نمی بینم تون ولی نشانه هاش رو دارین ...
فکر نمی کنین در مورد حموم و شونه زدن موها و مسواک یک کمی باید خودتون رو مجبور کنین ؟! فکر اون بندگان خدایی باشین که شما رو می بینن .
مهم تر از همه اینه که شما یک شوک بهتون وارد شده ، باید سعی کنین به خوبی دوره اش رو بگذرونین .
خوب گذروندن این دوره میشه حرف زدن با یک دوست خوب و بعدش خلوت کردن به تمام معنای کلمه با خودتون و اینکه چه راه هایی برای زندگی تون هست و چه کارهایی می تونین بکنین . چه کوتاه مدت چه بلند مدت . کوتاه مدت باعث میشه شما برای برنامه های بلند مدت تون هم انرژی داشته باشین ...
اغلب ما این روزا رو گذروندیم ، روزایی که برای خودمون بدترین حالت ممکنه بوده ، توی اون روزا هم فکر می کنیم میشه یک روز بیاد که حس کنیم خوشبختیم ؟!! ولی چند ماه بعدش که پر از انررژی باشیم می بینم که چه روزایی رو گذروندیم ...
زمان همراه با سعی و تلاش شما برای رشد ، رشد از این مقطعی که هستین ، حتی اگه رشد تون در حد روزی 2بار مسواک زدن باشه ، خیلی مهمه .
لیلا | October 15, 2009 10:21 AM
یکی از دوست ها تودوران تحصیلش گیر یک استاد راهنمای بدقلق می افته. انقدر چند وقت پوستشو می کنه این استاده که هیچ اعتماد به نفس و عزت نفسی تو این دوستم نمی مونه. دسته آخر یک کاغذ بنابه توصیه ی یه نفر برمی داره و مدام تلقین می کنه که این اسنادشه. بعد هم با یه قیچی می افته به جون کاغذ و ربز ریزش می کنه!! دست آخر کاغذ خورده ها رو می ریزه تو هوا و یک نفس راحت می کشه!! منم مشابهشو یه بار امتحان کردم، یه دوست. جواب می ده!
bita | October 15, 2009 3:52 PM
بچه ها اصلاً ناراحت نباشین ، این شخص داره خودشو به عنوان یه دوست جا میزنه ، من الان زنگ میزنم 110 بیاد ببرش :)
آخه شما کی تا حالا از یه دوست جان این چیزا رو دیدین؟
من یه دونه یه دوست می شناختم که همیشه میگفت گام شمار بهترین دوست آدمه و قشنگترین اندام رو دونده ها دارن ، می گفت از همه چیز کم بخورین ولی ممنوعیت نذارین . میگفت روانشناسی رژیم از خود رژیم واجب تره . میگفت پالایش روح به پالایش جسم کمک میکنه . یادتونه ؟
پس چجوری ممکنه این یه دوست همون باشه ؟ من یه دوست خودمو میخوام که همه مون رو تحلیل میکرد و نقطه ضعفهامون رو برامون پیدا میکرد...
یه دوست جان من فکر میکنم اگه بتونی از یه طریقی با بچه ها بیشتر در ارتباط باشی شاید یه کم مشکلت حل بشه ، یه وبلاگی ، ایمیلی ، ...
نمیدونم اما خود من خیلی دوست دارم تا جایی که از دستم برمیاد کمک کنم...
من عاشق اون یه دوست بودم...
سوگند | October 16, 2009 12:01 AM
یه دوست جان همه حرف های خوب رو بچه ها زدن حالا من هم یه چیزی اضافه میکنم
به نظر من نمیخواد یهو همه این کارا رو بذارین کنار بیاین دونه دونه معامله میکنیم. در ازای هر 2 تا کار قابل قبول یکی رو میذاریم کنار
4000 تا قدم خیلی هم خوبه من که تا همین 1 ماه قبل قدمام رو 2000 تا بود. اصلا آدم باید یه مدت کم راه بره که بعدا که قدماش زیاد شد ذوق کنه
حلوا ارده خوردن هم اشکال نداره. بلاخره خوردن از لذت های زندگیه دیگه. نمیشه که آدم از همه لذت هاش بگذره که. خود من امروز صبح بعد از اینکه بعد از یه دوره طولانی استاپ وزن یه کوچولو کاهش وزن رو ترازو دیدم جای شما خالی نشستم مفصل کره و عسل و نون بربری داغ خوردم پشیمون هم نیستم. اصلا وزن کم کردم که جا داشته باشم بیشتر بخورم چه اشکالی داره ؛) شما هم هرچی دوست دارین بخورین فقط غصه نخورین
حموم نرفتن ولی خوب نیست. ببینید انقدر کیف داره آدم بره زیر دوش ساعت ها وایسه یا بشینه همینجوری آب بریزه روش هی فکر کنه و دی دریم کنه. هیچیم نمیخواد به اصراف و هدر دادن آب و این چیزا فکر کنید. بالاخره تو این مملکت ما قدر چند قطره آب که حق داریم. کلی حالتون بهتر میشه
نوشتن و پاره کردن اتفاقا خیلی هم خوبه. هم نوشتن کمک میکنه که حالتون خوب بشه هم تا کردن و ریز ریز کردن کاغذ کیف داره، هم پخش کردن خورده کاغذا. تازه چه بهتر که نوشته هاتون رو پاره کنین که خیالتون راحت باشه کسی بعدا نمیخوندشون اینجوری میتونین از هرچیزی که دلتون میخواد بنویسین
یه مدتی شونه نزدن هم اشکال نداره. اصلا بد نیست آدم یه کم موهاش ژولی پولی باشه همینجوری بریزه دور صورتش. اگه موهاتون صاف باشه که مشکلی نیست زیاد، اگر هم مثل من مجعد باشه ممکنه یه کم مثل جنگلی ها بشین که اشکال نداره تازه جالب هم هست. فقط بعد از اینکه این مدت گذشت و دلتون خواست موهاتونو شونه کنین خب یه ذره سخته و یه کم باید تاوان پس بدین که اونم فدای سرتون حالا چند تا تار مو کنده میشه چیزی نمیشه که
مسواک نزدن ولی بده. خیلی بده. دیگه از دندون نمیشه گذشت. مخصوصا که جبرانش هم سخته. اینو دیگه باید رعایت کنید. بذارینش به حساب سختی های زندگی و جبر زمانه و اینا
اگه دلتون میخواد میتونین در ازای این کارا اصلا برای خودتون جایزه بذارین. هر چیزی که دوست دارین، هر چیزی که شادتون میکنه
بعدش هم با خودتون مهربونتر باشین. وقتی شما اومدین اینا رو به عنوان نکات منفی نوشتین یعنی دارین به خودتون سخت میگیرین و خودتون هم میدونین که این اوضاع رو بدتر میکنه
فندق | October 16, 2009 2:50 AM
واقعاً اگه میخواین بفهمین مثبت نگری یعنی چی ، حرفای این فندق جونمو جدی بگیرین !
سوگند | October 16, 2009 4:03 AM
فندق جان، خیلی گلی. بزنم به تخته! احساس آرامش کردم از خوندن حرفهات.
شب تاب | October 16, 2009 6:57 AM
انار جان
رسیدنت بخیر. بیا یه گزارشی از خودت بده.
شب تاب | October 16, 2009 9:25 AM
یه دوست جان اصلا به این حرفا گوش نده ! ادامه بده راهت رو ! من پشتت هستم !! خودمم امروز با اصرار دوستان و آشنایان و کسبه محل یه سری به حموم زدم ولی خدای ناکرده زیاد خودم رو نشستم که بدعادت بشن!! ببین یه سری چیزای دیگه هم هست که خودم بلدم حالا سر صبر بهت میگم !! مثلا هرچند وقت یه بار یه نقطه خیره بشو و چند قطره اشک بریز !! وقتی دیگران باهات حرف میزنن همینطور خیره و مات نگاهشون کن!! حلوا ارده که سهله , طرفای شما شیرینی فروشی و اینا نیست ؟ نمیدونی نون خامه ای چقدر رو هضم غذا اثر داره !! اون گام شمار رو هم بکن بنداز دور!! خوب مگه آدم از پشت میزش یه سر بره ... گلاب به روتون !! و بیاد چند قدم میشه !؟!؟ درهرصورت ایده های جدیدتری هم دارم !! مثلا دست تو پریز برق بکنیم !! از پشت بوم بپریم پایین !! اگه پایه بودی که یه دفه بریم سر اصل مطلب ! این کارای خورده ریزه همش پیش درآمده !
(leili) nanazi) | October 16, 2009 12:24 PM
آآآی ی ی ...
میخوام برم تو آفتافه...
چه جوری میری تو آفتابه؟!..
لوله اش باریکه آفتافه..
چه جوری میری تو آفتابه؟..
شیرجه میرم تو آفتافه..
اینم 2 بیت شعر بود همراه با حرکات موزون برای نشاط خاطر خوانندگان انارستانی...
کلی امشب خندیدم با سریال در چشم باد..جمعه شبا ببینید...
ye doost | October 16, 2009 3:51 PM
va ama farsi neveshtan very very sakht
.........
shodam esraeel ghaseb..tu weblog rejimi mardom o harf az moshkel dige zadan
moshkelam na kaleri hast o na varzesh..faghat az khode khodam oon ghadr fasele gereftam ke mitarsam dige khodam ra hargez nabinam..va in chizi hast ke be khab ham nemididam
injori behem maze nemide neveshtan... vali !!!haye dustan ra javab midam tu mamzelhashon
hala ki mikhad bere tu aftafe
؟!!
ye doost | October 16, 2009 3:57 PM
یه دوست جان, اول که چرا شما فارسی نداری؟ چون این ادیتور کامنت دونی باید خودش محیط فارسی داشته باشه برات.
بعد هم شما شاید کسی نیست باهاش حرف بزنی. ببین به نظر من یه دلیل اینکه آدم اینجوری میره توی شوک واسه اینه که یه چیزی اتفاق میفته که آدم انتظارش رو نداره. یه موقع انتظار داره اما دیگه جون مبارزه نداره...جون مبارزه نداشتن هم از این میاد که آدم امیدش رو به نتیجه گرفتن از دست میده. آدم حس هدفمند بودنش رو از دست میده.
هرچی که هست مسواک نزدن و حموم نرفتن و راه نرفتن اثر ثانویه است. تمرکز اصلی رو به نظر من بگذار که به دلیل اولیه برسی. من بعضی وقتا که اینجوری میریزم کف اتاق و داغون میشم به خودم میگم اگه یه بچه بود که اینجوری شده بود من چه جوری ازش مواظبت میکردم؟ چی بهش میگفتم؟ چیکار میکردم یخورده حالش بهتر بشه؟ از تجربیاتی که دارم چه نصیجتی بهش میکردم؟
anar | October 16, 2009 11:33 PM
سوگند جان 110 بیاد یا نه من اون آدمه نیستم بلانسبت روم به تیفال مث الاغ چموشی شدم که داره 4نعل به ناکجاآباد میتازه!خیلی هم میخوام افسارم را بگیرم دست اما آسون نیست..
شب تاب جان ..کلی تو کامنتدونی ات نوشتم که بعداسم شب و اینا خواست الان به یه تانک یو بسنده میکنم..قدر این انضباط ورزشی ات را بدون..
فندق جون فقط کسی میتونه اون حرفا را بنویسه که مشابه اش را گذرونده باشه...با تمام وجودت درک کردی...
انار جان...آره درست حدس زدی جون مبارزه ندارم..گزینه هام اندکه..امکاناتم محدود....کار زیادی از اطرافیانم بر نمیاد..مغزم خشک شده..کشش فراز و نشیب دیگه ندارم ..میخوام یه جا بشینم و در سکوت کنار کشیدنم را نگاه کنم
گاهی هم خودمو دلداری میدم میگم خوب میشی..صبر کن..
فکر نکنید بقیه بروبچ را یادم رفته ها..نه خیر "یه دوست" بودنم سر جاشه هر چند که افسرده باشم
ye doost | October 17, 2009 4:38 PM
بچه ها من خیلی خجالت میکشم که برم جیم :( هم این شهر برام جدیده دو ماه بیشتر نیست اینجام بعد یه باشگاه خیلی نزدیک به خونمون دیدم اما یه جوری انگار جیم فوبیا دارم روم نمی شه برم اونجا چاره مشکل من چیه؟
Anonymous | October 17, 2009 11:35 PM
تا نری دقیق نمیفهمی مشکلت چیه که. برو خوب ببین از چی معذبی...از هیکلت خجالت میکشی؟ از جای غریبه و جدید ابا داری؟ میری اونجا میترسی یه دفعه بری دیگه نری؟ برو یه دفعه اونجا بعد ببین تو کله ات چی میگذره...
anar | October 18, 2009 12:06 AM
انار هم از اینکه تپلی هستم خجالت میکشم هم از اینکه خیلی غریبه هستم.
Anonymous | October 18, 2009 12:58 AM
من هر وقت مي بينم دارم واسه يه چيزي كولي بازي در ميارم به خودم ميگم خب يه جا هم بذار واسه اين كه وقتي اتفاقه بدتري افتاد هم عكس العمل مطابق با اون پديده رو انجام بدي ... مثل اين كه وقتي از يه بچه مدادش رو بگيري با دو تا دستش اينقدر يزنه توي سر خودش تا بيهوش بشه ..من اين صحنه رو يه بار ديدم ها .... از خودم در نميارم ....
واسه يه دوست جون هم همين رو ميگم .... كاري كه تو داري در قبال از دست دادن كارت مي كني در حد اينه كه ادم يه عزيزي رو براي هميشه از دست بده .... اونم توي شرايط روحي ه خاص ..مثلا تو يه دختر 15 ساله باشي بعد دوست پسرت رو از دست بدي ... خب توي اوج عاطفه و غليان احساس ممكنه يه همچين كارايي بكني ..يعني اونقدر از درون سرد بشي كه برات وظايف اوليه ي زندگي رو انجام دادن يه چيز پوچ و بي معني بشه.... كه نتيجه اش اين باشه كه موهات رو شونه نكني ...دهنت بو بده ... مغزت خشك شه ....
ولي خب همه ي اينها نشون دهنده ي اين بوده كه تو بدون كار هيچ معني زنده اي از خودت دريافت نمي كني و خب اين اصلا خوب نيست .... و مهمه كه تو بدوني بدون كار چه شكلي ميشي و اين مشكل بيشتر ماهاييه كه درس خونديم ها ...يعني مشكل منم هست .. همه ي اينها رو به خودمم ميگم... ماها بايد به غير از خونواده به غير از كار ..به غير از وابستگي مون به ديگران يه تنهايي هم واسه خودمون داشته بشيم كه اون سايه بندازه روي همه ي كارهامون ... وگرنه هموني ميشيم كه اگه اتصالمون رو قطع كنن از اين منابع خاموش ميشيم ... و تو الان خاموش شدي ... چون اينجور از حال بدت بر مياد كه انگار نور درونت فقط كارت بوده خب ين اشتباهه ديگه .... يه ذره در موردش فكر كن تا برم يه چايي بخورم بيام
زي زي | October 18, 2009 1:11 AM
یه دوست جان خوبی
بیا همدردی کنیم
اوهووووو هووووهوووووووو
زن زمانه | October 18, 2009 1:43 AM
حرف زی زی خیلی جالبه ها.
anar | October 18, 2009 2:47 AM
داشتم مي گفتم .... من بيشتر وقتها كه ميبينم از خودم راضي نيستم واسه اينه كه تنهايي هام با خودم كم ميشه ... ببين اين حرفي كه مي زنم خيلي گنده اس ها ..يعني مشكل چاقي و لاغري و همين موضوع مهاجرت هاي بچه ها و كل قضايايي كه ما رو به مرز ناامنيه ذهني مي بره كه خب سلسله مراتب هم داره همينه ..اينه كه ماها نه دقيقا كه به جرات مي تونم بگم نمي دونيم چي مي خوايم .. يعني توي همه چيزمون هم اين جوري هستيم ها .. الان بيا به من بگو چرا ازدواج كردي ؟ چرا داري كار مي كني ؟ چرا داري رژيم مي گيري ؟ چرا مي خواي بري اون شهر ؟
بيشر انتخاب هاي ما نا آگاهانه اس ... به خدا نااگاهانه اس
نمي خوام توهين كنم اما همين انتخاب رشته هامون ..نوع كارامون ..نوع انتخاب همسر هامون .. نوع نگاهمون به ازدواجهامون ؟ چند درصدمون فارغ از تاثير جو مهاجرت كردن ؟ چند درصدمون بخاطر بچه زرنگ بودن رفتن رشته هايي كه دوست نداشتن ؟ چند درصدمون از اين كه بهمون نگن بيكار سر يه كر ي كه هيچ جوره ارضامون نمي كرد سالها مونديم ؟ چند درصدمون از ترس اين كه يه خواستگار بهتر ممكنه در نزنه چسبيديم به همون در پيت هاي اولي و گفتيم عاشقيم ؟ چند درصدمون الان توي منجلاب باور هاي غلط دست و پا مي زنيم و اين همه احساس نارضايتي همراهمونه و نمي دونيم ريشه اش از كجا مياد ؟ چرا ما ها رو يه چيز كوچيك نمي تونه خوشحال كنه ؟
چون به خودمون ..به اصلمون نمي پردازيم ... اون اصله زير رنگ دستامون زير پوستمون داره پوك ميشه ... اون اصله توي شلوغيه كتاب ها و درس ها و كار ها و حتي زن و بچه و دوست و شوهر داره مي پلاسه ... و اون چيز پوسيده نمي تونه ...ما رو محكم نگه داره ...راست ميگم يا نه ؟ توي سختي ها ..... توي از دست دادن كار ..توي نيمه رها كردنه تحصيل ... توي مهاجرت ... توي روابطمون با ادم ها ....
يه دوست جون مي خوام كه همه مون فكر كنيم ..اصاا اين هايي كه گفتم به رژيممون هم ربط داره ها
اين احساس نا رضايتي از خودمون
زي زي | October 18, 2009 6:27 AM
انونیمس جان!
اینکه غریبه باشی تو جیم ، اتفاقا خوبه! چون هیچ آشنایی کسی رو نمیبینی. یه تیشرت گشاد بپوش با یه شلوار استرچ او برو رو یه تردمیلی که خیلی وسعت معرکه نباشه.
jeerjeerak | October 18, 2009 9:39 PM
زی زی..بابا تو خیلی می فهمی........من می گم چا ری این همه باهات معاشرت می کنه نگو که برای خودت متفکری هستی.........
حرفات خیلی جالب بود.حالا من هی می گم یه دوست برو آلوچه بخر تمبر هندی بخر هسته شو تف کن شما می خندید دی:
من خودم در اوج افسردگی می رم سر راه وقتی بغض تو لومه کلی ناامیدم یه چی توز موتوری گنده شایدم چانکی با اسمارتیز ویه شکلات می خرم با چند تا فیلم که توش زن خوشگل زیاد باشه دی: بعد میام خونه میشینم می خورم وفیلم میبینم وبعدشم زود می خوابم صبح که بیدار می شم همیشه خوب شدم یادم رفته البته اون موقع که می خوام بخوابم هم می گم خوب دیگه بسه......شده که شده.....بدیش انه که ما مثل آقویون نمی تونیم به فلان جامون حواله کنیم شرمنده اگه بچه زیر 18 سال هست دی:ولی همینم یه درده دیگه :))))))
من همیشه سعی می کنم دوست دارم که تصویری که خودم توی مشکلاتم وسختی هام از خودم می سازم یه چیزی باشه که با یادآوریشون از خود وعکس العمل هام خوشحال بشم وبه خودم افتخار کنم که این موضوع رو پشت سر گذاشتم با همه سختی.من هنوزم بی مناسبت بدونه تاریخ در اوج خوشحالی وخوبی یهو یاد یه خدابیامرزی میافتم وهای های گریمم می کنم بعد پا میشم صورتمو ی شورم ومی رم سریال میبینم مثلا انگار نه انگار.یعنی اینکه بتونیم تو غم تو غصه تو بحران نمونیم.اینا تجربه های خودمه مطمئنم که خیلی هاتون ومخصوصا یه دوست بهتر بلدن که چه جوری پشت سر بذارن شرایط رو واینکه بدونیم در نهایت همه آدمها موقعیت های خاص وسخت وغیرقابل پیش بینی دارن ودر در نهایت هم اینکه از مواجه شدن با ترس ها وبحران هامون نترسیم چون خیلی وقتها ددنشون باعث می شه بفهمیم به اون سختی که فکر می کردیم نیستن.
آزی | October 19, 2009 9:48 AM
خوب من کمی روبراه شدم..باید برگردم سر زندگیم..تو این شرایط باید خودمو محک بزنم که من کی ام و چه کاره ام..
بدون شغل و عنوان..
یه کار جدید خیلی دور از ذهن نیست فقط ظاهرا باید خط بکشم رو تموم چیزایی که سالها به خاطرش درس خوندم ..نوشتن اینا که آسونه حالا تو عمل چه جوره نمیدونم!
اما ..خدا بیامزره کاشف ویروس آنفولانزا را که تونست بطور معجزه آسایی منو از شکلات خوردن نجات بده..( 2روزم 2روزه)..خیلی آدم گند بیخودی شده بودم..حق و ناحق شکلات میخوردم..یه کارتونی بود تو بلنگ صورتی که موریانه هه هر چی بود سر راهش میخورد ؟در..دیوار..بله ها(این ب3نقطه زیرشه!)
هان عین موریانه شده بودم..بعد هم به خودم میگفتم چرا؟؟چرا فقط "خوردن" را انتخاب کردی؟..چون آسونترین و خوشمزه ترینه؟..سوتفاهم نشه ها من دارم در زمان ماضی نقل میکنم نگید آدم شدم رفت..و حل شدو...اینا کار میبره حالا حالاها..
من فقط عطف به این کامنتهای روان شناسانه زی زی یه نکته بگم که ما درس میخونیم دانشگاه میریم کار بیدا میکنیم تشکیل خانواده میدیم...الی آخر اما اونی را که باید از اول یاد نمیگیریم..اونم مهارت زندگیه
من بازم با زور فارسی نوشتم این مطلب جدید زی زی خیلی حرف میطلبه بخونید حتما..بعد دوستان فعال کجان؟ آق معلم..شری جان..سالومه..و الباقی
ye doost | October 21, 2009 8:49 AM
نميدونم چرا هروقت بحث هاي روانشناسي پيش مياد انگار همه مشكلات منو ميدونن و دارن مطرح ميكنن اما نگو مشكلات بقيه هم هست ...
چقدر زي زي خوب و راحت حرف ميزنه ، من هيچوقت اينجوري نبوده و نيستم . يعني حتي جلوي آينه هم نميتونم خودم باشم و حرف دلمو بزنم ...
اما زي زي ميدوني عرف يعني چي ؟ عرف همون چيزيه كه باعث شده من و تو بريم سر يه شغلي (كه شايد دوستش داشته باشيم يا نداشته باشيم) با كسي ازدواج كنيم (فارغ از اينكه ايده آل ذهنمونه يا نه) درس بخونيم (چون جامعه داره رو به تحصيلات عاليه ميره) و ...
اما همين من و تويي كه اينجا ميايم و حرف ميزنيم هم درگير همين عرفيم . يعني مطمئنم كسي يه قدم اينورتر بذاره ميبريمش زير ذره بين ...
چند نفر رو ميشناسي كه به اون اصل زير پوستشون رسيدن ؟ چند نفر رو ميشناسي كه اصلاً ازش خبر دارن ؟؟؟
من ميگم مشكلات ما امروز و ديروز بوجود نيومده كه همين يكي دو روزه هم ار بين بره ، اما خوب اينم دليل نميشه كه بي خيالش بشيم ...
حالا يه دوست جان
همين بنده كه خيلي سرخوشم مصداق بارز مثالهاي اين زي زي هستم ؛ سالهاي سال درس خوندم و حتي يك روز رسماً كار نكردم (بعضاً كار تحقيقاتي انجام دادم) يه رابطه رو بعد از مدتها تموم كردم و نميدونم بايد بزنم تو سرم يا بشكن بزنم (آقا بالاسر هم كه ندارم :)) ) ، افزايش وزنم هم كه داره بيداد ميكنه ... (الان در حد روضه بود ؟)
خلاصه تازگيها به اين نتيجه رسيدم كه نذارم بدتر بشه ، حداقل جلوشو بگيرم ، درمانش بخوره تو سرم ! اما همينم داره تا حدي كمكم ميكنه ، يعني يه روشي دارم كه خيلي مودبانه نيست تو مايه هاي روش آزي ، اما خوب چون درصد موفقيتش بالاست ميگم :
به هر چيزي كه عذابم ميده ميگم ؛ ... لقش !!! مفهومه؟
آقا من اين روش تضميني رو دو روز به همه ژيشنهاد ميكنم ، افاقه نكرد بياين پولتونو پس ميدم ...
سوگند | October 21, 2009 11:49 AM