امروز ماه دوم کار با جسیکا تموم شد. من از نتیجه خیلی راضیم. امروز وزن و چربی بدنم رو اندازه گرفت.
شروع ابتدای آگوست 2009
وزن شروع:139.5
درصد چربی بدن: (فکر کنم) 33
آخر آگوست:
وزن: 138
درصد چربی بدن: 32.5
تعداد روزهای ورزش: 20
دستاوردهای این ماه: ورزش منظم
آخر سپتامبر: 25 سپتامبر
وزن: 136.8
درصد چربی بدن: 29.8
تعداد روزهای ورزش: (تا امروز) 16
دستاوردهای این ماه: ورزش منظم. ثبت هر روز غذا. کم کردن غذا, شلوار جین تنم رفت(البته تنگه خیلی). روحیه ام خیلی بهتره.
امن چند روز آینده مسافرم و هیچ دسترسی به اینترنت ندارم. غیب میشم احتمالا تا دوشنبه آینده. چراغ اینجا رو روشن نگه دارین تا بیام:)

MyFitnessPal - Free Calorie Counter

MyFitnessPal - Nutrition Facts For Foods











Comments
وای معرکه است انار . آفرین
فقط فکر کنم درصد چربی سپتامبر رو اشتباه نوشتی !
دست جسیکا درد نکنه
سوگند | September 25, 2009 12:26 AM
باریکلا به پشتکارت انار :)
شب تاب | September 25, 2009 10:00 AM
خوشم اومد:)
آزی | September 25, 2009 11:42 AM
خوب چراغ اولو ما روشن کنیم..بعدش هم خدا کریمه..
اول خدمت سالومه جون بگم که من این دستور آشپزی گیاهی ات را خوندم همه چیزش عالی بود فقط فکر کنم هی یادت میره میزان گوشت مورد نیاز را بنویسی...بعد هم اگه تونستی دستور کله پاچه با سویا رابنویسی چاکرت تا آخر عمر وژترین میشه..!
دوم اندش تو این عدد و رقم های بالاکه انار نوشته چیزی که مهمه کم شدن درصد چربیه..من فکر میکردم کم شدن این درصد با کاهش سایز باید همراه باشه ..ولی ظاهرا اینجوری نیست یعنی چربی از دور اندام هایی مث قلب و کلیه برداشته میشه؟..کسی میتونه منو روشن کنه؟!!
سوم اندش که من عصری به تماشای یه مسابقه ورزشی رفتم .....دیدم توشهر اطلاعیه زدن که مسابقات سوارکاری برگزار میشه ..با چه شوق و ذوقی رفتم..دیدم اسبها دارن برا خودشون میچرن و شرکت کننده ها و تماشاچی ها عینهو فلسطینی ها دارن به طرف هم سنگ میندازن و پلیس و آمبولانس هم حاضره..خلاصه که خیلی سرحال شدم و پر انرژی..!
یه دوست | September 25, 2009 2:39 PM
اما اصل چیزی که اینجا وایساده و میخوام بگم اینه
دارم سعی میکنم آسون ترین یا شایدم سخت ترین شیوه زندگانی را از این به بعد تمرین کنم
چرا؟! حکایتش مفصله....
نمیخوام..به ورودی و خروجی فکر کنم..اگه بر اساس یه خورد و خوراک معقول و معمولی و یه فعالیت متوسط در حد توانم تونستم بر یه اضافه وزن 8کیلویی غلبه کنم که چه بهتر اما اگه نتونستم خودم را برای همزیستی مسالمت آمیز با چربی های اضافی آماده میکنم...
خیلی خیلی تلگرافی گفتم ..فقط برای اینکه بدونید چرا چند تا جمله میگم..
1-وزن کم کردن آسونه با کم خوردن و با ورزش بیشتر امکانش هست
2-عادتهای قدیمی متاسفانه و متاسفانه برمیگردند و آدم را غافلگیر میکنن..
3- تثبیت وزن مهم ترین و بهترین کاره....
حالا کی بود میخواست ما را تحلیل کنه بسم الله...
یه دوست | September 25, 2009 2:42 PM
خب من اومدم تحليل تون كنم يه دوست جون .... اما ديدم كه شما خودت به اون نقطه اي كه بايد برسي رسيدي ..اين كه تا آخر عمر نميشه كالري شمرد خيلي مهمه
مهم اينه كه يه سري عادت هاي بد رو از ياد ببيريم
زي زي | September 26, 2009 2:33 AM
من دارم خوب مي خورم ...البته ديروز يه زياده رويه ثانيه اي در مورد شكلات داشتم و كلي شكلات رو بلعيدم اما خوب ميشم
زي زي | September 26, 2009 5:29 AM
يه دوست جان من فكر مي كنم شما به يه رضايت نسبي از خودت و بدنت رسيدي و داري با نوعي تسامح و تساهل رفتار ميكني. چطور بگم حس ميكنم داري پيش خودت تجزيه و تحليل هزينه و فايده ميكني و ميگي خب من فرضاً 8 كيلو بايد كم كنم و اين كم كردن هزينه داره واسم. هزينهش هم اينه كه وقت بذارم و انرژي صرف كنم. اين وسط يه وقتايي اعصاب خوردي هم داره واسم، يه وقتايي خستگي و بيانگيزگي هم داره واسم. خب در مقابلش چي به دست ميارم؟ 8 كيلو از ايني كه هستم سبكتر ميشم. اين 8 كيلو ميتونه انگيزه لازم واسه اون همه انرژي گذاشتن رو برام به وجود بياره يا نه؟ خب درستش هم همينه كه يه تريد آف بين هزينه و فايده به وجود بياري. ولي اگه ته دلت هنوز راضي نيستي و ميخواي اون 8 كيلو رو هم كم كني، به نظرم بايد كمي بالاتر از متوسط باشي. تو داري ميگي ميخواي با يه خورد و خوراك "معمولي" و فعاليت در حد "متوسط" ميخواهي به هدفت برسي. من ميگم. نميشه همچين چيزي. اين براي آدماييه كه متوسط هستن. ماها كمي عقبتر هستيم الان.حالا به هر دليلي (كه الان نميخواهيم بازش كنيم)، عقب افتاديم از تغذيه درست و تحرك معقول و نتيجهش هم همين اضافه وزني هست كه داريم. مثل كسي كه به هر دليلي يه مدت از درساش عقب ميفته، اين شخص نميتونه بگه خب من اگه تونستم با درس خوندن در حد يه دانشجوي معمولي، اين عقب افتادگيم رو جبران كنم كه هيچ، وگرنه باهاش ميسازم. اين فرد مسلما بايد بيشتر از يه فرد معمولي، انرژي بذاره تا برسه به سطحي كه بقيه هستن، بعد معمولي پيش بره. مگر اينكه آدم بگه من هدفم از اولش هم بلند پروازانه بوده و تو هدفگذاريش تجديد نظر كنه.
حوا | September 26, 2009 5:54 AM
زي زي جان براي منم از اين مشكلات "ثانيهاي" زياد پيش مياد، يعني يهو چشم باز ميكنم و به قول تو ميبينم كه يه چيزي رو بلعيدم، بدون اينكه حواسم باشه يا حتي گرسنم باشه. اما همين كه ادامهش ندادي و همون جا متوقفش كردي، خيلي خوبه. خيلي ها ...
حوا | September 26, 2009 5:58 AM
اين سه تا جمله اي كه يه دوست جان گفته:
"1-وزن کم کردن آسونه با کم خوردن و با ورزش بیشتر امکانش هست
2-عادتهای قدیمی متاسفانه و متاسفانه برمیگردند و آدم را غافلگیر میکنن..
3- تثبیت وزن مهم ترین و بهترین کاره...."
به نظرم بايد با طلا نوشت. هر سه مورد رو با تمام وجودم لمس كردم و خيلي وقته كه هلاك پيدا كردن راه حل براي ادامه مسير دادن با وجود اين سه تا محدوديت هستم. (هلاك؟؟؟!!!)
حوا | September 26, 2009 6:03 AM
سلام به دوستان
ممنون که چک کردید
مثل اینکه خط من اشکال داره
فعلا برای اینکه از دوستان دور نمونم میام اینجا
----
راستی صاحبخونه همه چی مبارک باشه
ولی سعی کن شلواره راحتتر باشه
من دیروز 2 شلوار که تو وزن 120 خریده بودم رو پوشیدم و با عیالات متحده کلی خندیدیم
دقیقا 4 انگشت دور کمرش گشاد بود
هم خندیدم و هم ناراحت شدم که چرا باید این همه از خودم غافل بشم!!!
موفق باشید
آق معلم | September 26, 2009 8:13 AM
سلام انار جان، واقعاً بهت تبریک میگم، ای ول!
منم از مسافرت برگشتم!
از فردا ظهرم وبلاگم آپ میشه،ممنون میشم اگه سر بزنین،انار جان راستی وبلاگ منم لینک کن،ممنون...
www.tshams,blogfa.com
طاها | September 26, 2009 8:37 AM
از اتار متشکرم. هم برای خوش آمد و هم پیشنهاد که اینجا همراه شم.
من وزنم بین 56 تا 58 نوسان داره و اگه صد گرم زیاد شم زود می فهمم چون تنفسم سنگین می شه. ورزشم هم دوچرخه هسنت که سعی می کنم در روز کم کم 20 دقیقه بچرخم باهاش. البته یواش یواش سرد و بادوزان می شه و باید یک ورزش جایگزین براش پیدا کنم. در کل از روحیه ی همه تون خیلی خوشم می آد که اینهمه به هدف تون دقیق هستید. امیدوارم که تو این همراهی یا گروه شما به تناسب اندام برسم.
bita | September 26, 2009 12:51 PM
من دیروز کله سحر که میخواستم برم بیرون خواستم بیام دنبالتون ولی گفتم گناه دارین یه جمعه هست میخواین بخوابین..جای شما نمیدونم بگم خالی یا نه ..به دیدن یه اکوسیستم در حال نابودی رفتیم..چون لیلا اونجا را دوست داره براش یه شرح کوچیک دادم...
آهان اونجا که بودم یکی را دیدم که بدجوری شیفته اش شدم
http://upload.mamazy.net/images/4llq536mg7cof8hdbl.jpg
معرفی کنم ..دایی مصطفی..شغل شریف چوپان..سرزنده..قبراق..خوش تعریف...و مهمان دوست..
من میخوام اینجوری پیر بشم!
یه دوست | September 26, 2009 12:52 PM
خوب من عرض تشکر ویژه دارم از تحلیل گرانی که مرا نقد کردن..
حوا جان..دقیقا میخوام با یه فعالیت ورزشی متوسط پیش برم ..برای همین گفتم ظاهرا آسونه ولی شاید سخت باشه..
انتخابم پیاده روی ..مدت نیم ساعت یا کمی بیشتر..ولی با تکنیک صحیح تر از همیشه..
عمدا زمان را کم میخوام بذارم که درست انجامش بدم..
نگاه به جلو ...شانه ها بالا و کمی عقب..شکم تو...و خم کردن صحیح زانو و ..
زمان: هر موقع که توان جسمی اش را داشته باشم..اگه به جایی رسیدم گزارشش را میدم
آی... بچه های مسابقه 8 شب به بعد چیزی نخور..یه خبری از خودتون بدین..نه عروس پیداست نه مادر شوهر..نکنه زبونم لال "بورینگ" شدین! یا به عبارتی در خفا دارین گند میزنین...هیچ غصه نخورین ما علاوه بر اینکه همه با هم هستیم...همه مثل هم نیزهستیم...!
یه دوست | September 26, 2009 12:54 PM
خب يه دوست جان اين توصيفي كه ميكني (با اين دقت و صحت، ميشه بالاتر از متوسط). در واقع منظورت اينه كه نمي خواهي با ورزشت زياد شديد باشه. در ضمن من فكر ميكنم به خاطر سبك زندگيت (سفرا و طبيعت گردي ها و كوهنوردي هات) تو كلت تو رده آدمهاي فعال طبقهبندي ميشي، خورد و خوراكت هم كه "معقول" باشه، به چيزي كه ميخواهي ميرسي.
حوا | September 27, 2009 12:24 AM
ای حال می کنم با این حوا که زده به تحلیل یه دوست جون خودمون ...ای حال می کنم .... تازه شم من با حوا موافقم یه دوست فقط کافیه مواد الکی نخوره ..یعنی نره سمت تنقلات و هله هوله ... تازه شم این سوسول بازیا مال ماهاس که جای خوب نداریم که می ریم پیاده روی ..من اگه جای تو بودم می رفتم با بچه ها دوست می شدم می رفتم باهاشون دشت نوردی ... یا با اون چوپانه دوست می شدم می رفتم باهاش .. والا ... اینجاس که آدم از بس می شینه پت و پهن و بی قواره میشه وگرنه اونجا که هی مجبوری بتحرکی
zi zi | September 27, 2009 1:41 AM
عرض شود که اون وقت چرا با لامپ کم مصرف دارین چراغ اینجا راروشن نگه میدارین؟!!
بعد هم زی زی جان فرمایشتون متین ..اصلاتو همین تجزیه تحلیل هاست که آدم رشد میکنه ( از لحاظ عرضی نه بلکه از لحاظ دیگه!)
من این روزا بیشتر زوم کردم رو تکنیک صحیح واکینگ..میگردم مقاله خوبی باشه میخونم..و هر چی جلو میرم تازه میفهم اون 1-2 ساعت پیاده رویهام که بهش مینازیدم بازی بازی بود ولا غیر..!
اول اشتباهم این بود که صاف راه نمی رفتم..باید احساس قدبلندی بهتون دست بده..صاف که باشی شکم هم خود بخود کشیده میشه تو ..وقتی صاف راه بری دیگه گردن و شونه و کمرت درد نمی گیره( قابل توجه زی زی جانم)
...نباید به زمین نگاه کرد..مستقیم جلو..
یه چیز دیگه هم نوع راه رفتنه...باید مثل بازی گردو ..شکستم..باشه یعنی خط مستقیم راه بریم ..بلانسبت پهن پهن راه نریم که دو زار نمی ارزه..!
حالا هی بگین راه رفتن به این آسونی که ورزش نیست
یه دوست | September 27, 2009 12:57 PM
اینم بگم و برم ..
امروزداشتم می خوندم که بدن شما هوشمندتر از اونه که فکر کنین ..رودست نمیخوره..فکر نکنین دارین زرنگی میکنین ..کالری را کم میکنین اونم به ازاش چربی هاتون را آب میکنه..
نه خیر!..اون تصمیم می گیره که آیا غذاتون را بسوزونه و تبدیلش کنه به انرژی یا اینکه تبدیلش کنه به چربی و حالتون را بگیره..خیلی باید عادلانه رفتار کرد...
پس با دل ضعفه و دل غشه ..به جایی نمی رسیم ..فقط ماهیچه از دست میدیم و آب ویه عدد کمتر رو ترازو میبینیم که چند صباحی دلمون را شاد میکنه..
خیلی مواظب خودتون باشین و ایضا به منم چیز یاد بدین..التماس دعا
یه دوست | September 27, 2009 12:59 PM
بچه ها از شری کسی خبری نداره؟امیدوارم سیل به خونه شری اینا نرسیده باشه :(
آزی | September 27, 2009 2:51 PM
Sheri khoobe, khoda ro shokr, seil be khoonashoon asibi nazade.
jeerjeerak | September 27, 2009 11:47 PM
یه چیز عجیب !!!!!!
من هفته ی پیش اولین باری بوده که خیلی با گرسنگی رژیم نگرفتم ..و اولین باریه که بدون ورزش رژیمیدم ... این یعنی چه
zi zi | September 28, 2009 12:57 AM
از نهارم راضی نبودم .... چون هی حرف زدم و ته دیگ خوردم و گرسنگیم هم با همون قاشقای اول رفع شد ... یه دوست جونم دکتر مغز و اعصاب که رفتم بهم قرص سلکوکسیب داد و دو تا آمپول شل کننده ی عضلات ... بهش گفتم 2 هفته قبل هم بهم شل کننده عضلات دادن گفت تا 2 هفته استفاده کن بعد اگه خوب نشدی بیا ام ار آی ..ولی من اصلا فرق نمی کنم فقط وقتی امپول می زنم دوست دارم بخوابم ..همین ..
zi zi | September 28, 2009 5:42 AM
كسي خونه نيست؟
زي زي | September 29, 2009 12:49 AM
سلام من وبلاگم روبراه شد
از شری عزیز خبر دارم ولی بدجوری اون طرفا سیل اومده (فیس بوک زن اهنین) 6 ساعت پیش
اینم همینجوری خواستید ببیند ربطی هم به ورزش نداره
http://www.youtube.com/watch?v=NgV7gf-gC0M&feature=player_embedded
آق معلم | September 29, 2009 4:05 AM
اوضاع در منطقه زن اهنین به این شکل هستش الان
http://www.facebook.com/home.php?#/video/video.php?v=139243157902
آق معلم | September 29, 2009 4:07 AM
سلام
نصفه شب همه تون به خیر
من این مدت نه فرصتش رو داشتم که بیام نه میلش رو نه رمقش رو . اما بسیار شگفت زده ام که ازدیاد وزن نداشتم و سایزهم کم کردم . غذا مثل همه ی آدمهای عادی بود یعنی گوش به فرمان بدن . گرسنه بودم می خوردم تا سیر شم . بدون قانون و تبصره و ...یه وقت های زیادی هم اصلا ترازو و اضافه وزن یادم می رفت . شام ها سبک بودند اما گرسنه نمی موندم .اگر گاهی هم چیزی دلم خواست خوردم بی عذاب وجدان . اما واقعیتش ، دیگه لذت قدیما رو نمیداد .انگار یواشکی خوردن لذتش بیشتره ...می خوام بگم که ازهمه ی اینها خوشحالم . چون دارم سخت ترین روزهای زندگیم رو می گذورنم یه جورایی . و البته می دونم که باید غذام رو کم کنم و ورزشم رو بیشتر تا کاهش وزن داشته باشم . اما خیلی سخته الان برام . چون بازم نه جونش رو دارم نه مجالش رو . و خیلی هم برام مهمه که تمام روز انرژی داشته باشم و روحیه ام خوب باشه . راستش این ورش بیشترهم می چربه .شاید این ها از برکات مسئولیت داشتنه .
ببینم چه می کنم . نتیجه اگر گرفتم میام خبرش رو میدم .
لی لی | September 29, 2009 2:39 PM
دوستان سلام علیکم..
آقا یه استرسی به من وارد شده..این هوا..! از اینجاتا اونجا...( خیلی گنده هست)
شما که غریبه نیستین براتون میگم:
از کار بیکار شدم..به عبارتی شغلم را از دست دادم..
نه اینکه فکر کنید امروزها..نه..از یه ماه پیش زمزمه اش شروع شده بود و الان دیگه خیلی جدیه..هرچه بخوام گندگی اش را براتون شرح بدم نمی تونم..تصور روزهای آتی برام غیر ممکنه..
اما من کاملا مدیریت بحران را بلد هستم..
فعلن که بلانسبت شما رو آوردم به شکلات و بیسکوئیت..بدم نیست ..این شکلاته تریپتوفان داره برا مزاج سرگردانم خوبه...
اصلن من نمیدونم تا وقتی حربه بالایی هست چه نیازی به مدیتیشن و ورزش و فلوکستین و اینهاست!
آخ آخ چی چی گفتم..
اینها را گفتم که خیلی این روزها منو جدی نگیرین..و ایضا شما بیشتر حرف بزنید ..من بیشتر بخونم
مخلص همگان...یه دوست شما
یه دوست | September 30, 2009 10:42 AM
یه دوست جان، ناراحت شدم که میشنوم کارتو از دست دادی. ولی خوب، خدا رو چه دیدی، شاید یه کار اری بهتر در انتظارت باشه. روحیت رو حفظ کن عزیز.
jeerjeerak | September 30, 2009 9:34 PM
یه دوست جان
همیشه وقتی دری بسته می شه در دیگری به روی آدم باز می شه..نگران نباش :×
سالومه | October 1, 2009 2:37 AM
یه دوست جان
خیلی ناراحت شدم . مطمئنا اتفاق های خوب و جدید دیگه ای برات می افته ومسیرهای تازه ای آغاز می شه .
لی لی | October 1, 2009 3:44 AM
کی جرات کرده یه دوست ما را از کار برکنار کنه؟
ایشالا همنطور که سالومه گفت مورد بهتری حتما هستش
اوضاع کار من هم جالب نیست یعنی پول نیست شروع کردن تصفیه
تا نوبت ما کی بشه و اسممون از گردونه دربیاد و بهم بینگو بگن خدا عالمه
میگم پول و پله چیزی جمع کردی با هم یک باشگاه بزنیم ؟
جدا میگم
راستش اوضاع تو بهتره لاقل سرجای خودت و تو شهر خودتی
من نمی دونم تو شهر خودمون جایی برام پیدا میشه یا نه؟
خلاصه ادرس این کوه صحرا رو که میری برام نگه دار شاید مثل این کارتون مهاجران یا خانواده دکتر ارنست مجبور شدیم خونه درختی درست کنیم و به کشت وکار دام داری مشغول بشیم
شاید اینجوری کمی تحرکمون هم بیشتر شد و لاغر شدیم
خلاصه اینکه راه برو
الان وقت خوبی هستش که 2-3 ساعت مدوام را بری بجای شیرینی و باقلوا و شکلات خوردن
برام ارزوی وضعیت بهتر کن
من هم ارزو می کنم کار بهتر پول بیشتر و باقی چیزا نصیبت بشه
چاکر یه دوست (ابجی بزرگه) خودمون
آق معلم | October 1, 2009 3:52 AM
یه دوست جان
تا من رفتم روی کامنت اولیت فکر کنم و بیام این کامنت را گذاشتی و من هر چی فکر کرده بودم از کله ام پرید. خدا را چه دیدی، شاید این فرصت طلایی باشه واسه تغییر. یکم که بگذره و از شوکش دربیای، می تونی به این فکر کنی که خب الان چه کارهایی میشه انجام داد؟ برای یه دوست خوش فکر ما حتما خبرهای خوبی در راهه.
فراموش نکن که سلامتی اولین اولویته حتی وقتی توی بحران هستیم. من اگه بودم برای کنار اومدن با اضطرابم هی جملات تاکیدی می گفتم، پیاده روی هم که برقراره؟
شب تاب | October 1, 2009 7:07 AM
منم با آق معلم موافقیم اصلا شاید این مهاجران این روزها یه نشونه بوده دی: بابا پاشید بریم یه جای جدید کشف کنیم؟البته شما برید کشف کنید بعد منو خبر کنید :))))))
من راه حل هامو برای یه دوست تو وبلاگم نوشتم :)
آزی | October 1, 2009 9:06 AM
آزي جان خوبه تو مشاوري، روانشناسي چيزي نشدي با اين پيشنهادات براي يه دوست. خدا ماها رو خيلي دوست داشته كه هنرمند شدي!
حوا | October 1, 2009 10:20 AM
يه دوست جان هر چند نميشه منكر اين شد كه اتفاق ناراحت كنندهاي برات افتاده ولي شايد هم بتوني به ديد "يه فرصت" به اين ماجرا نگاه كني. فرصتي براي ورزش كردن و مسافرت رفتن و انجام همه كارايي كه دوسشون داشتي ولي فرصتشون رو نداشتي. به هر حال اين قضيه به قول خودت يه بحران اوليهاي رو همراه خودش داره ولي همه اينا ميگذره و ...
حالا تصميمش با خودته كه با استرس و خودخوري و ناراحتي، همراهش كني با يه بحران ثانويه، يا با آرامش و سنجيده فكر كردن و منطقي عمل كردن، ازش بگذري و روزگار بگذروني و ضمنا يه فكري هم براي روزاي آينده بكني.
حوا | October 1, 2009 10:28 AM
سلام به همه....
http://up.iranblog.com/2/1254505548.jpg
سپاس
به خاطر تموم حرفهای قشنگی که زدین..و یا حتی نزدید و در سکوت با من همدلی کردین
میدونید بچه ها بهترین توصیفی که میتونم از حال خودم بکنم اینه:
غمگین..رنجیده..خجالت زده..کمی حسرت کشیده...و نگران از بابت رویارویی با اتفاقات جدید..
معنیش اینه که من الان یه مسئله دارم و اونم چگونگی عبور از این مرحله هست و بس...
خیلی نمی تونم پاستوریزه و بچه مثبت باشم ولی قول میدم با شما باشم تا کمتر این درد رو حس کنم.
یه دوست | October 1, 2009 1:52 PM
سلام به همه دوستان
ایضا اسپیشال فور واحد صدیق
ممنون از کامنت من پیشنهادم اینه که نصف به نصف سرمایه گذاری کنی
من با گاو این حرفها میانه ندارم اما حاضرم بیل بزنم :0)
اتفاقا دیروز با یه بحث اینجوری داشتیم رسیدیم به کلیه بازنشسته
یکی می گفت باز (دوباره) نشسته
یکی دیگه با معنی خود باز تفسیرش می کرد
یکی یه نون اضافه می کرد با زن نشستش می کرد
خلاصه جمیع افراد اماده برای بیکار شدن با این سوژه کمی از نگرانی هامون دور شدیم و خندیدیم
راستی ممنون از توجه و تبریک
-----
میگم ازی
یعنی نظرت اخر استثمارگری بود ها
می خوایی برات مثل اقای پتیول یه خونه پیش ساخته هم ببریم ؟ :0)
آق معلم | October 2, 2009 11:54 PM
بچه ها من دستور سالاد میوه گذاشتم توی صفحه آشپزی+یک دستور خوراک هندی با سیب زمینی :)
+دستور درست کردن پنیر تازه
http://salomeab.blogfa.com/page/cooking.aspx
سالومه | October 3, 2009 12:42 AM
غصه نخور يه دوست جون !!!!!!!! چون فكر مي كنم بيشتر ماها در شرف از دست دادنه كارمون هستيم ... من از وقتي اومدم پالايشگاه مي خوام اب بخورم ميگن تعديله و شماها بايد بريد ... منم خيلي وقتها خودم رو بي كار تصور مي كنم .... ولي هيچ وقت يادم نمي ره اون روزي كه بهمون گفتن قراره تعديل بشيم .... عروسيه همون دوستم بود كه ازش تو وبم هي گفتم .... رفتم كلي گريه كردم و كلي ارامبخش خوردم و تا 3 روز خوابيدم ..... روز سياهي بود اما بعدا ...هي اداپته كردم خودم رو .....
مي دونم اين حس با حرف شنيدن خوب نميشه ...ولي
زي زي | October 3, 2009 1:08 AM
یه دوست جان من 3 ماه پیش تعدیل شدم ولی می خوام بت بگم که بعد از 11 سال کار کردن همیشگی خیلی اولش ترسیده بودم و غصه دار بودم ولی باورت نمی شه که چه درهای بی نظیری بهم باز شدن و الان از کارفرمام که من رو اخراج کرد ممنونم :) باید مثبت به قضیه نگاه کنی
سالومه | October 3, 2009 1:20 AM
خدمت همه دوستان سلام عرض میکنم
باری اگراز حال اینجانب خواسته باشید بد نیستم..فقط این روزها ...
1-زیاد به ساعت نگاه میکنم...و به عقربه هایی که کند میچرخن..( شانس بیارم اسکیزوفرن نشم!)
2-عقل حکم میکنه که بدنبال یه جایگزین مناسب بشم وهمه تلاشم را برای بیرون آمدن از این حالت بکنم..ولی نمیشه یا نمیخوام....گوییا دلم میخواد این اتفاق جدید را یواش مزه مزه اش کنم تا هرگز از خاطرم نره...
3-طلوع خورشید و آغاز روز خیلی خوبه ولی امان از وقتی که خورشید پشت کوه میره..بد جوری دلم میگیره..واینجاست که شکلات به دادم میرسه..اعتراف میکنم که هویج و خیار سبز هرگز نمیتونه جای شکلات را بگیره!
4-در زمینه ورزش قدم های بزرگی برداشتم ..یه دوچرخه ثابت خریدم و رفتم باشگاه اسمم را نوشتم و ایضا یه دست پیراهن ورزشی شیک خریدم و خیال دارم مرتب از فردا ورزشم را شروع کنم..
5-متاسفم اگه بند 4 را باور کردین!..من این کاره نیستم..تنها هنرم راه رفتنه ..بیشتر صبح و تو کوچه ..دور و برم باغهای اناره..جای شما خالی..
6- وبلاگها را میخونم و میبینم بچه ها ساکت ترن از قبلن..دیروز داشتم به شوخی به غزال میگفتم کسی که جدولش را به روز نکنه به احتمال زیاد مشغول عملیات تخریبه ولی او مرا از اشتباه درآورد و گفت نه فقط وقت نمی کنیم..تذکر بجایی بود..ممنونم از غزال
یه دوست | October 3, 2009 11:57 AM
واینک چند پیام کوتاه:
شری جان ..وبلاگت را خوندم و متاثر شدم ...ما تنها کاری که اینجور موقع ها یاد گرفتیم جمع آوری پتو و کنسرو و ایناست!برات آرزوی سلامتی میکنم
سالومه ..مدتی را بزن تو کار قارچ.. با سویا ممکنه "بورینگ" بشی زبونم لال..ایضا درفال تو میبینم که در آینده نزدیک صاحب بهترین رستوران وژترین هستی!
خان داداش یا به عبارتی آق معلم شما یک انسان شریف و معلمی دلسوز هستین خدا شما را حفظ کند..
انار جان..من 29 ام یه رد پای ورزشی ازت دیدم ولی دیگه خبری نشد..در چه حالی؟
شب تاب جان..کامنت اولی ام را خودم هم یادم نیست..ولی این روزا یه کم این رژیم های" اولترا کم کالری "را بررسی کردم( کالری 300 و 400 و اینا) و نهایتا به یه نتیجه رسیدم که رژیم های کم کالری مقدمه ای هستند بر سرآغاز چاقی!..و یا به عبارت دیگه ..
رمز موفقیت در کاهش وزن..خوردنه اما صحیح و بالانس..
چاکر همه..عزت زیاد
یه دوست | October 3, 2009 11:59 AM
بچه ها چه خبره ؟
یه دوست جان برای شما خیلی ناراحت شدم اما چاره داره و بقول دوستان حتماً حکمتی تو کاره .
اما بچه ها برای نانازی چه اتفاقی افتاده؟ نگرانشم
سوگند | October 4, 2009 8:44 AM
سالومه جون...
میگم چرا عکس نمیگذاری از این دستپختت تا بلکه دهن ما بیشتر آب بیفته..بعدم بیزحمت غذاهایی درست کن که اسم "کباب" حتما توش باشه مثل کباب ترکی گیاهی...
سوگند جان..
بیا سر فرصت بگو در جوار حاج آقا اتکینز به شما آیا خوش گذشت یانه؟!!و اساسا شما پلو چلو ونون را بوسیدی گذاشتی کنار یا که نه میشه یه جورایی این دوران را تحمل پذیر کرد...راستی من تا وبت را باز میکنم جیغ این ویروس کشه در میاد..بگرد خدای نکرده عیب و علت نکرده باشی
من همینجا به صبا خوشامد بگم و اینکه خوشم میاد از هر چی آدم پرانرژی مثبت اندیشه..
دیگه اینکه اگه من یهو اومدم گفتم خبر خوب...کار پیدا کردم اصلن باور نکنین..چون این روزا یه نمه تنم میخاره و یه نموره چوپان دروغگو شدم!
انار جان ..
ما به پلیس 110 ولایت شما زنگ زدیم و خبر غیبت ناگهانی شما را دادیم..کدوم دوشنبه قرار بود برگردی؟
باید بیای و این پست جدید را اففتاح کنی تا یخ های بچه ها آب بشه..
یه دوست | October 4, 2009 12:23 PM
یه دوست! منم مثل خیلی های دیگر می گم که حتما در بهتری به روت باز می شه. فقط رصد کن و ببین چه نشانه هایی ازش کشف می کنی.
من چند روزه نمی تونم دوچرحه سوار شم. چون بادش خیلی وحشتناکه و من دستهام خیلی ضعیفن برای این باد. حتما چپه می شم اگر سوار شم!!:(
bita | October 4, 2009 2:24 PM
بیتا جان تو کجایی که هواتون مث ولایت ماست؟
شب تاب | October 4, 2009 2:38 PM
بیتا جان..
دروغ چرا...الان درهای بهشت به روم باز شده...رصد هم میکنم وتا چشم کار میکنه شیرینی آلات هست و شکر جات و شکلات سانان...!!
قطعا آفریدگار عالم حکمتی در آفرینش این هله هوله ها داشته وبی هیچی نبوده..ا
یضا در همسایگی ما دخترکی بود به نام نجمه که از اسمش خوشش نمی اومد و گیر داده بود به ننه باباش که چرا اسم منو بیتا نذاشتید؟! و یه روز شناسنامه اش را برداشته بود و نجمه را خط زده و بیتا شده بود..و حکایتی داشتن این پدر مادر مدتها به اداره ثبت میرفتن و می اومدن ...
و دیگه اینکه تو شهر شما باد میاد...اینکه چیزی نیست نو شهر ما بسکی برف اومده مسابقه اسکی راه افتاده!
یه دوست لاف زن زاده اصل!
یه دوست | October 4, 2009 3:24 PM
یه دوست جان
تشخیص من اینه که صد در صد آندورفین-لازم هستی و برتو کاملا واجبه که بری یه ورزشگاهی اسم بنویسی و یکمی ورزش تند حسابی بکنی.
به نظر من هیچ بهونه ای نداری الان. هر وقت که کار و زندگیت برگشت به روال معمول، برگرد به پیاده روی و تعادل و این حرفها. این چیزیه که الان برای من کار می کنه و فکر می کنم به تو هم کمک می کنه.
شب تاب | October 4, 2009 8:53 PM
یه دوست جان..به سفارش شما زدم توی کار قارچ :) چشم کبابی جات رو فراموش نمی کنم...مثلا کباب قارچ!!
سالومه | October 5, 2009 12:56 AM
سوگند منم دیگه وبلاگت رو باز نمی کنم...4 تا ویروس تاگرفت کامپیوترم :(( درستش کن خواهر جان
سالومه | October 5, 2009 12:59 AM
سلام به همه
شب تاب جان بتا اندروفین رو یه دوست بدست نمیاره
مگر با یک ورزش سنگین (کوهپیمایی -راه رفتن طولانی بالای 15000قدم)
راستی یه جایی تو تبلیغات خوندم لازم نیست برای کاهش وزن و لاغری رژیم بگیرید
کافیست کاری کنید که رژیم شما را بگیرد!
ما که نفهمیدیم منظورش رو؟! :o]
موفق باشید
آق معلم | October 5, 2009 5:09 AM
اخي
يه دوست جون شما چرا يه وب نمي زني تا اين همه تجربه ي خوب رو يه جا جمع كني عزيز دل ....
زي زي | October 5, 2009 5:11 AM
بچه ها واقعاً وب من ویروس داره ؟؟؟؟؟؟
کار انگلیسهاست جون خودم ...
میشه دوباره برین ببینین درست شد یا نه ؟ آخه هم قالب رو عوض کردم هم تیکر رو برداشتم .
ممنون میشم اگه بهم خبر بدین
سوگند | October 5, 2009 8:46 AM
شب تاب جان..
اول که خیلی خیلی برات خوشحالم که ورزش برات جواب داده و کمک حالت بوده ..زهی سعادت
اما این اندورفین که گفتی من از کجا بخرم؟..سوپری یا شیرینی فروشی؟!! نیم کیلو بسه ؟!
قربان اندیشه نابت..اندورفین ورزشی کجا و شکلاتی کجا؟ از زمین تا آسمون با هم فرق دارن..
اما میخوام برات بگم چرا نه..
1-ورزش گروهی را تا حالا تجربه نکردم چون به گروه خونی ام که آدم درونگرایی هستم نمیخوره..درست عکس این پروزن جان..
2- مطابق فرمایش رهبر فرزانه ام آق معلم اگه بخوام به اون سطح اندورفین برسم باید هم سخت وهم طولانی ورزش کنم و این چیزیه که ازش فرار میکنم چون مرزش با compulsive exercise باریک میشه..
3- بدتر از همه اینکه من قبلا چنین چیزی را تجربه کردم ..یک سال و نیم ورزش منظم و نسبتا سخت(ترکیبی از دو +دوچرخه) منو از همه عادتهای بد غذایی برحذر داشت..ولی از اونجا که این مدل ورزش را جزء نورم زندگی نمیدونستم ترکش کردم و آنوقت با پدیده هایی روبرو شدم که آرزو میکردم کاش هرگز عشق ورزشی شدن را نداشتم..البته میگم برای من نرمال نبود شاید برای آدمهای دیگه سه چهار روز باشگاه و دستگاه و اینا خیلی هم طبیعی باشه..
دیدین چه خوب بلدم توجیه کنم؟!..حالا راهکاری..نقدی چیزی داری بفرماین
یه دوست | October 5, 2009 11:46 AM
اما براتون بگم حاصل این همه تنهایی فکر کردن در این روزهای وهم انگیز پاییزی برای خودم چیست..
شاید مثبت ترین قدمی که بتونم بردارم اینه که روتین زندگی ام را در هم بریزم و بشکنم..15 سال کار روتین در یه جا منواسیر عاداتی کرده که فراموش کردنش سخته..خیلی از عادتهای غلط زندگیم ریشه در این "تکرارها" داره وخداییش زیاد مربوط به استرس بیکاری نمیشه..
شکلات و شیرینی بهانه ای است برای پر کردن زمانی که برام کند میگذره و هنوز نمیتونم پرش کنم..
از "اراده" و "خواستن-توانستن" نمیخوام حرفی بزنم چون حالت شعار زدگی پیدا میکنه..و این کلمات کلیدی برای تغییر در حال حاضر برای من کارساز نیسن..به چیزی بیشتر از اراده احتیاج دارم..
خلاصه که هستیم اینجا ..آنجا..و همه جا ..
یه دوست با افکار جدید در خدمت شما
اینم به زی زی بگم و برم..
منو برای نوشتن نیافریدن قربانت..الانم یه دفترچه جلو خودم گذاشتم و هی به خودم میگم بنویس..از این روزها..بعدها به دردت میخوره..!ولی دستم به نوشتن نمیره حس نوشتن مث ابربهاری میاد و میره..
سوگند جان..به نظرم درست شد
یه دوست | October 5, 2009 11:49 AM
من خیلی با ابن روتین زندگی را در هم شکستن موافقم. خب از ورزش شروع کنیم ؟
من خودم همیشه از ورزش دوری می کردم به خاطر اینکه بعد که ول کنم بدتر میشه! خداییش این شد دلیل؟ من بازم دو و الپتیکال را توصیه می کنم و فکر می کنم اون چلیک چلیک عرقی که از آدم بچکه انگار افکار مسموم را با خودش می شوره و می بره... راستشو بخوای خونه ی ما پر از انواع شکلات جاته اما من بیشتر روزهایی سراغشون میرم که ورزش نکردم. انگار دیگه از خریدو انبار کردنشون بیشتر لذت می برم، همسر بهم میگه خانوم مورچه!
شب تاب | October 5, 2009 1:59 PM
خانم مورچه. من در یکی از زمین های شمالی ام: به قول خودشون نوردیسک!
یه دوست. صحبتت بوی لج بازی می ده. من فقط همدردی می تونم بکنم و می دونم که تو زندگی روزمره نشانه هایی هست که باید شجاعت کرد و دنبالشون کرد. گمون نکن با ندید گرفتن یا ناچیز گرفتن وضع بهتر می شه. الان هم تا حدی طوری نیست به کمک های جانبی تنقلات روی خوش نشون بدی. فقط یک شرط کن با خودت. قرار نیست یک وضع بد رو بدتر کنی.
bita | October 5, 2009 3:35 PM
سلام به همه
هممم
یعنی واقعا از این همه توجیه لذت می برم و شاید اگر در جمعی و بقول این خارجکی ها فیس تو فیس بودیم 3-4 ساعتی با هم گفتمان داشتیم
بعدش یم راه حل به ذهنم می رسید که همه تسلیم می شدن و دستاشونو بالا می گرفتن ! چه راه حلی؟!
آزی پروزن که غیبت داری اون دکمه پخش نوار رو بزن
اهان دستها همه بالا
برقصین همه یالا
(به شعر گوش ندین فقط بجنبین)
می دونم کمتر اهل این چیزها هستید و بیشتر شجریان و شهرام ناظری و دلکش و موسیقی عرفان و لایت موزیک رو ترجیح میدید اما از ازی یکی 2 تا از این دیش دیری دیش هاشو قرض بگیرید خلاصه یه تستی بزنید
مثال او حاج اقاهه نشین که بهش گفتن
حاجی دستمون رو اینجوری حرکت بدیم اشکال داره گفت نه
گفتن پامون رو اینجور حرکت بدیم چی؟
گفت نه
گفتن کمرون را بچرخونیم و چپ و راست کنیم؟
گفت نه
گفتن حالا دستمون را اینجوری پامون رو اونجوری کمرمون را بچرخونیم و چپ و راستش کنیم
حاج اقا اندکی تامل نمودند فرمودند
تجزیه حرکات مانعی نیست اما
ترکیبش جایز نیست
خلاصه اینکه شما بترکیبینش یعنی ترکیبشو انجام بدید
باشد که افاقه کند
آق معلم | October 6, 2009 1:29 AM
سلام به همه
هممم
یعنی واقعا از این همه توجیه لذت می برم و شاید اگر در جمعی و بقول این خارجکی ها فیس تو فیس بودیم 3-4 ساعتی با هم گفتمان داشتیم
بعدش یم راه حل به ذهنم می رسید که همه تسلیم می شدن و دستاشونو بالا می گرفتن ! چه راه حلی؟!
آزی پروزن که غیبت داری اون دکمه پخش نوار رو بزن
اهان دستها همه بالا
برقصین همه یالا
(به شعر گوش ندین فقط بجنبین)
می دونم کمتر اهل این چیزها هستید و بیشتر شجریان و شهرام ناظری و دلکش و موسیقی عرفان و لایت موزیک رو ترجیح میدید اما از ازی یکی 2 تا از این دیش دیری دیش هاشو قرض بگیرید خلاصه یه تستی بزنید
مثال او حاج اقاهه نشین که بهش گفتن
حاجی دستمون رو اینجوری حرکت بدیم اشکال داره گفت نه
گفتن پامون رو اینجور حرکت بدیم چی؟
گفت نه
گفتن کمرون را بچرخونیم و چپ و راست کنیم؟
گفت نه
گفتن حالا دستمون را اینجوری پامون رو اونجوری کمرمون را بچرخونیم و چپ و راستش کنیم
حاج اقا اندکی تامل نمودند فرمودند
تجزیه حرکات مانعی نیست اما
ترکیبش جایز نیست
خلاصه اینکه شما بترکیبینش یعنی ترکیبشو انجام بدید
باشد که افاقه کند
آق معلم | October 6, 2009 1:30 AM
آق معلم..
من روز خوبی نداشتم..اگه مانعی نداره با نوحه آهنگران برقصم!!
بیتا خانوم...
گل گفتی..من اونی را گفتم که از کنج دلم براومده بود..نمیدونم لجبازی بود یا I can not؟؟
تو روانشناسی به این تعبیر تو میگن "مقاومت"..( دارم میشم شیخ حسن نصرالله)
پیشنهادت چی بود بیتا؟ مثبت نگری .. ورزش...یادم رفت..تجربه ایی داری بگو..
من امروز را خیلی بد گذروندم ..براتون نمی شکافم چون ترسم اینه که از اینی که هستید ساکت تر بشین..
انار جان..شما الان ظهور کردی و نشستی داری میخونی یا که هنوز غایبی؟
یه دوست | October 6, 2009 11:47 AM
شکر خدا دیگه همگی روفرمید وتوپ دیگه؟سوال ونکته ومساله وشک وشبهه ای هم نیست دیگه؟
خدارو شکر.ماکه بخیل نیستیم :)
آزی | October 6, 2009 2:01 PM
یه دوست جان به نظر من برای خودتون یه زمانی رو مشخص کنید (هرچقدر که فکر میکنین لازمه تا با این شرایط کنار بیاین حتی اگه طولانی باشه) تو این مدت هرکاری رو که دوست دارین بکنین اصلا هم خودتون رو اذیت نکنین. یعنی واسه خودتون فشار روحی بیشتر از اینی که الان دارین درست نکنین. مثلا اگه تمام روز یه جا نشستین غصه خوردین یا اینکه همه شیرینی های دنیا رو خوردین یا هر کار دیگه ای که در واقع خراب کاری حساب میشه رو کردین بعدش دیگه فکرش رو نکنین و خودتون رو به خاطرش اذیت نکنین. درواقع یه مدت بی خیال همه چیز بشین.
ولی زمان این دوران مشخص باشه و بدونین که وقتی این مدت تموم شد باید به زندگیتون یه تکونی بدین و دوباره اوضاع رو مرتب کنین
من نمیدونم این کار درسته یا نه ولی این روشیه که من معمولا استفاده میکنم و برای من که جواب میده اما این سری این کار رو نکردم و الان دارم ضررش رو میبینم
فندق | October 6, 2009 2:04 PM
من داره يه نوار مياد دور كمر و باسنم : زي زي 2 ماه پيش
من الان يه نوار دور كمر و باسنم دارم : زي زي 1 ماه پيش
من الان يه نوار كلفت دورمه ... داره تا بالا مياد : زي زي الان
كمك
زي زي | October 7, 2009 5:05 AM
سلام
امیدوارم که اوضاع کالری شماری همگی خوب پیش بره و همه در حال باربی شدن باشید و البته سالم شدن.
من ترازو ندارم و معمولا تو باشگاه خودمو وزن می کنم، تصمیم دارم ترازو بخرم. به نظرتون چه مارکی بهتره؟
ممنونم
مارال | October 7, 2009 6:03 AM
Happy Wedding Anar.Hope you have had a good one!!
HAPPYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYY
WEDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDING
Anonymous | October 7, 2009 11:48 AM
یعنی چی اونوقت ؟
یعنی الان دیگه انار عروسی کرد ؟ مگه مراسم نزدیکای عید نبود ؟ ای بابا دوستان چه نشستین ؟؟؟؟؟
سوگند | October 7, 2009 9:55 PM
چرا کسی جواب من و نداد یعنی هیچکدوم ترازو ندارین؟!!!!!!!!!
من که باور نمی کنم.
مارال | October 7, 2009 11:39 PM
مارال جان
بگو کجای دنیایی که معلوم شه کی می تونه راهنماییت کنه. ترازوی من اینه:
Health o meter DHL753HDQ-95
بعضی روزها یکم گیج می زنه و وقتی چندبار می رم روش اعداد مختلف نشون میده! اما کلا خوبه.
شب تاب | October 8, 2009 9:25 AM
خوب من کمی حرف از خودم دروکنم...سهمیه شب جمعه
این زی زی جانم الان نیست اینورها ولی خواستم بگم که این کمربند کلفته دور شکم مال شکر هست ولاغیر..اول از شیرینی شروع میشه..بعد انسولین زیادی ..و بعد اون نوارکلفته..خلاصه اینه عاقبت آدهای خوش اشتها
راهش هم ترک شیرینی نیست چون اساسا سخته..فقط باید دید فی الحال از کدومهاش میشه فاکتور گرفت..و در واقع برنامه کاهش آسیب نه پرهیز کامل..( مثل توزیع سرنگ استریل بین معتادان تزریقی)!!
مارال جان..هرچی باشه خوبه..بخر.. استخاره نگیر..ایضا من بی وزنه ام.
اما بشنوید یا بخوانید از فندقی جانم..
اگه تنبلی اتون نمیشه برین بالا یه بار دیگه راه حلش را بخونین..
هان خوندین؟! حالا منم میخوام یه چیزی در تاییدش بگم
اینو تو وبلاگ پرخوران گمنام خوندم..یه جایی اون مددجو داره با راهنماش حرف میزنه و گله و شکایت ازبیماریش و خوردنش و اینا که راهنما درمیاد بهش میگه:
بازم داری بیماری اتو کنترل میکنی..نباید کنترلش کنی باید باهاش مدارا کنی ..اگه زیاد کنترلش کنی بهت غلبه میکنه..
این قانون برای من بیمار هم صدق میکنه..و برای شما چی بگم... خدا نکنه!
یه دوست | October 8, 2009 10:24 AM
شب تاب. تو مدل 54 هستی؟ من الان نظری انداخنم به وبلاگت:)
bita | October 8, 2009 11:17 AM
بیتا جان اینا اسراره اینجوری بلند که نمی گن که آخه! ;-)
شب تاب | October 8, 2009 1:23 PM
انار
نمی خوای بیای یه خبری از خودت بدی؟
غزال
وبلاگت چی شده؟
شب تاب | October 8, 2009 3:37 PM
ببخشید خب ب!!:) حالا کی می فهمه!
bita | October 8, 2009 3:54 PM
میگم بنا به مصلحت ، من ناشناس سوال بپرسم بهتره . چون کمترینش اینه که آبروم میره...
کالری نون خامه ای و شیرینی تر چقدره ؟
Anonymous | October 9, 2009 9:45 AM
بالایی جون..
چند میدی لو ندمت؟!..ادبیات آشنا میزنه!
اما جواب...الان خدمتتون عرض میکنم..
خییییلییییی!.اونوقت شما کالریش را دیگه فکر نکن روم به تیفال بچسب به عذاب وجدان!
بیزحمت اون بلندگو را بدین من با یکی کار دارم..
غزال....من این وبلاگ عوضی هس و مسدود شده و اینا حالیم نیس.. اینقدرم تن من مریض را نلرزون....یعنی من قند خونم دیروز تا حالا از دست تو بالا رفته!یک فکری خودت بکن.. وبلاگ نداری باید کارتت را هر روز بزنی !به پاتوق هات سر میزنم اگه نبودی هشت را شیش تا میکنم..هان گفته باشم!!
بچه ها ..
به خدا حیفه این گروههای مجازی را با حضور سبزتون بیشتر حمایت کنین..من زبونم مو درآورد بسکی اندرز دادم!!
یه دوست | October 9, 2009 1:25 PM
سلام من تهران هستم.
ببخشید که درست سوال نپرسیدم.
ممنون
مارال | October 10, 2009 12:09 AM
بچه ها اين جا يه نمه سوت و كور نمي زنه ؟
خب بياين از خودتون با دو سه خط خبر بدين لالقل وقتي توي وب تون نمي نويسين ؟ .....
بعدشم سوگند جونم كسي گفته انار عروسي كرده ؟ يعني از كجا اينو خوندي من نفهميدم ؟
بعدشم يه دوست جان الان جلوم دو تا شيرينيه كه يكيش مال كسيه كه تازه رئيس شده يكيشم به مناسبت شات دان ه ... من عسل زياد مي خورم ولي فقط در حد صبونه است ها ..البته كه بايد اين پاتك هاي شيرينياييم رو كنترل كنم .... وگرنه كه نميشه با اين روند ادامه داد ..واللا به خدا ...
مارال جان منم از يه كنفرانس سلامت يه ترازو و يه فشار سنج اشانتيون گرفتم .... مارك هم نداره ولي خب بالاخره همه ي ترازو ها وزن نشون ميده ديگه وسواس نداشته باش ننه ..برو و يه دونه بخر .... از ما گفتن بود ننه
بعدشم مدل 54 ديگه چه صيغه ايه ؟ من نفهميدم .... يعني خوب يا بد ؟
زي زي | October 10, 2009 1:40 AM
زی زی جون
قبل از اون کامنت من یه ناشناس تبریک عروسی برای انار گذاشته
یه دوست جان
من نفهمیدم منظورتون از حمایت گروههای مجازی چی بود ؟
سوگند | October 10, 2009 3:27 AM
کاروان رفت وتو در خواب وبیابان در پیش:(.......آهییییییییییییی...............آهییییییییییییییییی
آزی | October 10, 2009 4:20 AM
آق معلم تا اطلاع ثانوی من آهنگ هام تو این مایع عاست.........:(
آزی | October 10, 2009 4:21 AM
کسی از دیانا(توان) خبری نداره؟
وبلاگ جدید داره یا اصلا رفته؟!
مارال | October 10, 2009 7:19 AM
مارال جوني ديانا خيلي وقته رفته ............... هييييييي و ما رو توي حسرت خودش گذاشته
زي زي | October 11, 2009 1:29 AM
سلام دوست جونا من بالاخره ترازو خریدم و حالا می تونم صبح ها خودمو وزن کنم.
من چندین بار وبلاگ دیانا جون و خوندم و خیلی دوستش دارم.
هر وقت خبری ازش داشتین به منم بگین.
مارال | October 11, 2009 7:32 AM
سلام دوست جونا من بالاخره ترازو خریدم و حالا می تونم صبح ها خودمو وزن کنم.
من چندین بار وبلاگ دیانا جون و خوندم و خیلی دوستش دارم.
هر وقت خبری ازش داشتین به منم بگین.
مارال | October 11, 2009 7:33 AM
من جدیدن می خوام جایی اگه رفتم میوه ببرم به جای شکلات و گل. فکر کنم خودم هم بیشتر ترغیب می شم :)
bita | October 11, 2009 2:31 PM
من در همين لحظه اومدم از دوست جان بخاطر تذكر شيريني ياييشون تشكر كنم ....
عروس خانم تشريف دارن؟
زي زي | October 12, 2009 3:06 AM
rum be tifal
farsi nadaram..kelasam rafte bala
hala mane rude deraz ke koli harf daram che khonam
if i zende budam khedmat miresam
!!!!
ye doost | October 12, 2009 5:54 AM