« میتینگ | صفحه اول | میتینگ »
با تاخیر میتینگ این هفته رو شروع میکنیم. من یه چیز جالب دیروز توی رادیو شنیدم.اینجا یه سیستمی دارند برای بازنشستگی که مردم میتونند هر چک حقوقی رو که میگیرند یک درصدیش رو بریزند به حساب بازنشستگی و تا یه درصدی رو خیلی از شرکتها به همون اندازه کارمند پول میگذارند به حسابشون که در واقع میشه پول مجانی برای کارمندها. به عنوان مثال میتونه قانون این باشه که شرکت شما به همون اندازه که شما پول برای بازنشستگی پس انداز میکنید و تا سقف حداکثر 3% میزان حقوق سالیانه به حساب شما پول بریزه. یعنی اگر شما به اندازه 2% حقوق سالیانه پس انداز کنید اونها هم معادلش رو میگذارند و میشه 4%. اما اگر شما 7% پس انداز کنید اونا 3% میگذارند و کلا میشه 10%. حالا اینهمه صغرا کبرا چیدم که بگم خیلی از مردم آمریکا از این پول عملا باد آورده استفاده نمیکنند. یعنی یه جوری پس انداز نمیکنند که همه پولی که شرکت مجانی داره بهشون میده رو بگیرند. و در نتیجه وقتی به سن بازنشستگی میرسند میشن وبال جامعه چون انقدر پس انداز نکرده اند که خرجشون در بیاد. روی همین اصلا دولت اوباما یه پیشنهادی کرده که بیان به جای اینکه مثل سیستم الان مردم داخل این پروگرم پس انداز نباشند مگر اینکه خودشون انتخاب کنند بیان برعکسش کنند...یعنی مردم رو اوتوماتیک در زمان استخدام وارد سیستم پس انداز کنند و اگر کسی بخواد خارج بشه باید درخواست بده.
سر همین مطلب دیروز یک اقتصاد دانی توی رادیو آورده بودند که نظر بده. نکته این بود که مردم چرا کاری رو که براشون خوبه نمگنند؟ چرا برای روزگار پیری پس انداز نمیکنند و حتی وقتی عملا پول مفت کسی داره بهشون میده بهره برداری نمیکنند. جوابش که برای من جالب بود اینه که آدمها از نظر تکاملی جوری بار نیامده اند که دید بلند مدت داشته باشند. بعد مثالی که زد این بود که خیلی کارها هست که ما آدمها باید انجام بدیم و نتیجه اش رو سی سال بعد ببینیم...باید ورزش کنیم (نمک بشم اگه دروغ بگم! دقیقا همین مثال رو زد!), باید خوب غذا بخوریم, باید پس انداز کنیم...اما آدمها به دلیل اینکه از نظر تکاملی اینجوری بار نیامده اند براشون خیلی سخته که دید بلند مدت داشته باشند و سختی الان رو برای نفع آینده تحمل کنند.
این نکته ای که میگه در یه بحثی به نام اقتصاد رفتاری خیلی روش بحث شده. کلا قدیمها فکر میکردند انسانها موجودات منطقی هستند. در نتیجه تمام تئوری های اقتصادی بر این اصل بنا شده که انسانها جوری انتخاب میکنند که به نفع خودشون باشه. اما اگر اینجوری بود ما در اطرافمون نه یه ادم چاق داشتیم, نه یه ادم الکلی, نه یه ادمی که درس خوب نخونده...در دنیای واقعی آدمها الزاما منطقی نیستند. یعنی اینجوری نیست که هر انتخابی بر مبنای نفع و زیان انتخاب منطقی به نظر بیاد. اون چیپس و بستنی که من و شما میخوریم با هیچ منطقی نفعش به ضررش نمیچربه...اما میخوریم و بحثی که از همکاری روانشناسها و اقتصاد دانها ایجاد شده, اقتصاد رفتاری, بحث میکنه که این واقعیت وجودی انسانهاست. انسانها الزاما منطقی عمل نمیکنند.
اما حالا راه حل چیه؟ اقتصاد دانی که اعتقاد داره آدمها تکامل یافته اند که دید بلند مدت ندارند و الزاما هم منطقی عمل نمیکنند به چه امیدی به بشریت صبح از خواب بیدار میشه؟ امید به قدرت عادت.
عادت سلاحیه که میتونه رفتارهای منطقی تر و بهتررو در افراد و جامعه جا بندازه. در بحث اون صندوق پس انداز و کلا در این شرایط اقتصادی بد, امیده که عادت پس انداز کردن بیشتر که به دلیل شرایط مردم مجبور به انجامش میشن در شرایط خوب اقتصادی هم باهاشون بمون و در نتیجه در مجموع اوضاع بهتر بشه. وقتی عادتی شکل میگیره با هربار تکرارش راه نرونی مغزی اون رفتار قوی تر میشه. میخواد عادت خوب باشه یا عادت بد. به مرور که آدمها مجبور بشن ( یا انتخاب کنند) که رفتار جدیدی رو پیش بگیرند (ورزش کنند؟) اون راه مغزی براشون قوی تر میشه و هر چقدر این راه قوی تر بشه شکستن اون عادت سخت تر میشه. میخواد عادت این باشه که "جواب استرس خوردن بستنی است" یا عادت این که "جواب استرس دعواست" یا "جواب استرس یک نفس عمیق است". تنها سلاح موثر در مقابل این سیستم کوته بین و غیر منطقی ما ظاهرا عادته.
گزارش شخصی: من هنوز 138 پوند هستم. اما ماه پیش به طور منظم هفته ای سه یا چهار روز دویدم و در مجموع شد 36 مایل. به نظر خودم خیلی خیلی خوب بوده و خودم برای خودم کف زدم آخر ماه. جایزه هم برای خودم این ماه دوازده جلسه مربی گرفتم باهام وزنه کار کنه. مرتب ورزشم که اون گوشه ثبت میشه. غذام هم نسبتا اوکی هست. هر از گاهی ناپرهیزی میکنم اما در مجموع خوبه. گرسنگی نمیکشم اما.

MyFitnessPal - Free Calorie Counter

MyFitnessPal - Nutrition Facts For Foods











Comments
اره شکستن عادت قبلی و عادت کردن به عادت جدید .
این خلاصه عملکرد نتیجه گرفته از این بحث میشه که کارکرد مثبتی داره حالا اجازه بدین من میخوام دو تا مورد دیگه بگم
1_ از قدیم گفتن خواستن توانستن است! اگه بعضی وقتا نتوانستن میشه اشکال از اون خواستنس. میتونین براحتی ریشه یابی وقتی دارین همون بستنی و چیپس که نفعش به هیچ طزیقی بیشتر از ضررش نیست میخورین مطمئنن باید تو اون خواستن شک کنین
یکی میره پیش سقراط میگه راز موفقیت در یک کار رو به من بگو.سقراط میبردش دم یه رود سر جوون رو میکنه زیر اب انقدر نگه میداره تا شروع میکنه به کبود شدن سرش و میاره بالا و اولین کاری که میکنه یه نفس عمیییییییق میکشه سقراط بهش میگه وقتی اون پایین بودی بیش تر از همه چیز تو این دنیا چی میخواستی؟پسره میگه یه نفس از هوا. سقراط بهش میگه هر موقع در کاری به موفقیت مثل اون جرعه ی هوا احتیاج داشتی مطمئن باش موفق میشی.
2_ پارسال به همین موضوع "سختی حال برای خوشی اینده" . به دو بعد یکی ضرورتش و یکی امادگی ادم ها برای انجامش حتی با علم به ضرورت اون.
چیزی که برام جالب بود در کنار همه ی این توضیحاتی که تو متن هست با بچه ها اینجا که صحبت میکردم متوجه شدم کلا بچه های مسلمان ذهنشون اشنایی بیشتری با این قضیه داره چون از اولین اموزش ها تحمل بعضی از سختیهای به نفع بشریت برای سعادت خودشون و در ظاهر برای خوشی اون دنیا هست.
تبسم | August 4, 2009 4:19 PM
چه موضوع خوبي رو مطرح كردي ...واسه همينه بعد از يه مدتي كه من اومدم توي انارستان از جدول كشي گذشتم ..كالري شمردن رو رد كردم و ... از روي فوكوس روي وزن هم گذشتم و رسيدم به يه نقطه ي عميق تر ..هي ديدم توي اين پروسه دارم به موضوعات جالبي برخورد مي كنم ..ديدم دارم توي همين رونددقت به همه چيز , ورزشكار مي شم ديدم دارم سالم مي خورم ديدم دارم با اراده مي شم دارم تلاش مي كنم دارم ياد مي گيرم كه براي موفقيت بايد كنارت آدم داشته باشي .... و توي اين مسير هي چير ياد گرفتم و بعد موضوع شفاف تر خودش رو نشون داد ... من توي اين پروسه خيلي نا خود آگاه داشتم به رفتارهاي خوب عادت مي كردم و هي توي حاشيه ي عادت هاي خوب مسائل خوب جديد رو دروني مي كردم .... و انارستان يه جور خوبي شد از تكرار و عمل ... (اولها مي گفتم تكرار چه فايده اي داره ..ما ها ذاتا چاقيم بعد ديدم با همين تكرار من ديگه مغزم يه بشقاب پلو خورش رو نمي پذيره يا اگر هم بخوره ديگه چون نا خود آگاه فهميده اين براش خوب نيست ديگه خيلي بهش نمي چسبه )
نمي دونم چرا اينها به ذهنم رسيد ...شايد بي ربط به موضوع به نظر بياد اما ادامه ي حرف هاي تو توي ذهنم اين جوري رفت جلو
زي زي | August 5, 2009 2:31 AM
بحث جالبیه . اما نکته اینجاست که یه وقت هایی کاملا آگاهانه می خوای خودتخریبی کنی . مثلا خیلی از این عصبی خوری ها وقتی است که کاملا حواسمون جمعه که داریم چه بلایی سر خودمون می آریم و ممکنه تو لایف استایلمون هم به یه تثبیت رسیده باشیم .
یه توضیح آشنای دیگه هم این که همه مون قبو ل داریم که جایگزینی عادت ها یک شبه میسر نمی شه و باید آروم آروم عادت های جدید رو جایگزین کرد لازمه اش صبر و مهربونی و پایبندی است به اصولی که درنظر گرفتیم ، شاید نتیجه ی این تمرین ها ، این باشه که میزان و مدت این خود تخریبی ها هم به مرور کمتر شه .
لی لی | August 5, 2009 10:30 AM
انار من الان به ذهنم رسید که احتمالا مسئله ی بلاگ رول اینجا با وبلاگ من اینه که ممکنه شما من رو خیلی وقت پیش وارد کرده باشی و من یک دوره وبلاگم رو حذف کردم و بعد با همون اسم دوباره درستش کردم . به خاطر همین آپدیت ها رو نشون نمی ده .شاید لازم باشه یک بار حذف و دوباره من رو تو لیست بذاری .
لی لی | August 5, 2009 10:36 AM
One of your good old-time style posts:) thanks for taking time writting it.
jeerjeerak | August 5, 2009 10:41 PM
لی لی من یه جایی یه جمله ای خوندم که نقل به مزمونش این بود که :هر آگاهیی دانش نیست. خیلی وقت و تمرین میبره تا چیزی که میدونیم به دانش تبدیل بشه. دانش به معنی این که بخش فعال و محرکی باشه که در تصمیم نهایی موثره یا وقتی لازمش داریم بدون تلاش دم دست مغز حاضره.
من فکر میکنم خیلی از ماها الان به خیلی چیزها آگاهی داریم. اما جزو دانشمون نیست. بعد هم آگاهی داشتن به معنی عادت داشتن نیست. خیلی آدمهای سیگاری هستند که میدونند سیگار ارتباط مستقیم با سرطان گرفتن داره اما میکشند برای اینکه معتاد هستند.
من اتفاقا اون دفعه که روی "زوم نکردن روی تقسیم غذاها به خوب و بد" صحبت کردی خیلی روش فکر کردم و به نظرم خیلی خوب اومد. اما بازم فکر کردم برای آدمهایی مثل اعضای قدیمیتر انارستان. اونهایی که "آگاهی" دارند اما عادت ندارند. جدیدتر ها باید اول آگاهی و دید پیدا کنند که چقدر غذا یعنی چقدر کالری و هر انتخاب غذایی چقدر کالری داره و چه معنیی میده و بدن سالم (در مقابل بدن لاغر) یعنی چی. اما وقتی فهمیدند در قدم بعدی که ایجاد عادت باشه حرفت درسته که شاید تقسیم غذاها به خوب و بد و انقدر موثر نباشه که مهربونی و روز به روز تمرین کردن.
anar | August 6, 2009 2:46 AM
کسی که ظاهرا نمیاد گزارش بده. من خودم بیام بگم که از صدقه سر مربی که به خودم کادوی تولد داده ام تمام تنم به شدت درد میکنه. یعنی هر حرکتی میکنم یه گروه ماهیچه درد میگیره.
anar | August 7, 2009 2:11 AM
افرین انارجان به همتت
Anonymous | August 7, 2009 8:05 AM
اگر قراربود تمام آنچه که تاکنون دیدم و شنیدم و خوندم و تجربه کردم به عبارتی تمام این آگاهی ، تو زندگی روزمره ی من وارد می شد چه رویای قشنگی میشد این زندگی . و چقد رتصورش هم دورازدسترسه .
کاملا باهات موافقم انارجان . آگاهی تازه قدم اوله . و تا درونی شدنش ، تا به فعل رسوندنش بی نهایت تمرین روزانه می خواد ...و من نمی دونم که چه عوامل شناخته و ناشناخته ای در جسم و روج من می تونه وجود داشته باشه که حتی بعدازرسیدن به مرحله ای که فکر می کنی زمانی گذشته و وقتتشه که به دورنی شدنش اعتماد کنی ، یک هو تورو می بره نقطه اول .
راجع به اون نکته ی بعدی هم به نظرم حق با تو باشه . یک آگاهی اولیه لازمه .
دیشب یک جشن تولدی دعوت بودم که از دوسال قبل دوستان رو ندیده بودم و دوسال اخیر مصادف بود با بارداری و بچه ی دوم و اضافه وزن . من هم اصلا این موضوع یادم نبود یعنی چون تو این فاصله هم روند کاهش وزن داشتم یعنی از زایمانم تا الان حدود ده کیلو کم کردم طبعا احساسم احساس کاهش وزن بود تا مقایسه ای با دو سال قبل . به محض ورود به مهمانی و ابرازاحساسات اولین جمله هایی که شنیدم این بود ...چقدر چاق شدی ! اصلا نشناختمت ! چقدر عوض شدی ؟وشاید خیلی ملاحظه به خرج دادند که نگفتند چه گنده شدی چه زشت شدی و .....و حال من رو تصور کنید ...اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که فردا یعنی امروز برم یک کیک بی بی بخرم . یکی دوبار همسرم رو کشیدم کنار و گفتم به نظرت من خیلی گنده و و حشتناکم امشب ؟ تمام مهمانی فکر می کردم که من یک زن چاقم که حالا دو تا بچه گرفته بغلش و تکون نمی تونه بخوره . تصویری که ازش متنفرم . تصویر تبدیل شدن به یه کوه گوشت و زن بودن درعامیانه ترین و بی مسئولیت ترین و راحت ترین شکلش این که خودت رو خفه کنی در تصویرمادری و امورات روزمره و حتی یادت بره که به خودت برسی .
نه . از خودم پرسیدم چقدر این طور بودم ؟ خیلی بی رحمانه بود این طور خودم رو زیر سوال ببرم می دونستم این تعاریف درست نیست می دونستم که دارم اغراق می کنم اما بی رحمانه وقتی همه مشغول رقصیدن و شادی بودند من خودم رو کشیده بودم به محاکمه و تمام شب رو به خودم زهرمار کردم .
لی لی | August 7, 2009 10:16 AM
سلام و سلام..
خیلی کوتاه گزارش بدم :
پنج شنبه5500 قدم
جمعه تا الان که نه شبه 2700 قدم
انار جان حالا فهمیدی چرا گزارش نمیدیم! فکر کنم حال و روز بقیه هم همین باشه..
این کامنت آخری لی لی منو خیلی تو فکر برده ..امشب حرفم نمیاد..بیشتر دوست دارم خواننده باشم..
یه دوست | August 7, 2009 12:33 PM
در ابراز همدردی با لی لی عزیز........
من دیروز یک مهمونی دعوت داشتم رفتم یک تاپ که مدتها چشمم رو گرفته بود با وجود همه تلاش ری در منصرف کردنم واینکه گندت می کنه چاقت می کنه بد می شی خریدم.اومدم خونه مامانم تا دید گفت:کاش یه سایز بزرگتر می گرفتی...منم گفتم نه اندازمه خیلی هم خوبه........(خوب من از آزی 2سال پیش واوج رپیم ورزش 6کیلو وزنم بیشتره)
خوشحال وخندون رفتم مهمونی طبق معمول خانواده مادری من که تنها چیزی که در وجودت میبینند اضافه وزنه دختر خالم از در رسید:وای آزی چقدر چاق شدی دوباره.آزی:آره..چند کیلویی اضافه کردم.......در حال خوردن دسر شکلاتی بدونه یک ذره عذاب وجدان......بعدی:وای یه کم تپل شدیا.آزی:آره یه کم برنامه رو شل کردم منو که میشناسید تصمیم بگیرم حله..........یه کم برنامه ورزشم نامنظم شده وبهم خوش گذشته:)
راستش قبلش به مامانم وری هم گفتم من ورزنم اضافه شده خوب شده که شده من الان همینم ...چه خوشم بیاد چه خوشم نیاد.چه خوشتون بیاد چه خوشتون نیاد.الان لباسی می پوشم که دوست دارم به نظر خودمم اصلا بد نبودم.خوشحال نیستم از وزن اضافه کردنم با اون همه سختی حتی اگه مثل لی لی عذرم موجه نباشه.یاد گرفتم که بعضی ها این حرف رو از روی عادت می زنن یعنی اگه لاغر شده باشی خوشگل شده باشی لباس شیکی پوشیده باشی یک در هزار(حداقل در اطرافیان من)بهت می گن که خوب شدی یا یک تعریف کوچولو.برای همینم در مورد این آدمها کاملا با قضیه کنار اومدم.
خواستم بگم نه کز کردم نه قایم شدم مثل همه روزهای زندگیم توی مهمونی تا نفس داشتم خوردم وآشامیدم دی:
حداقلش یاد گرفتم مثبت بین باشم حسن جو باشم در مورد دیگران .لی لی حداقل خودت می دونی که همچین موجودی نیستی پس خودتو برای این چیزها ناراحت نکن.
خواهر کوچکه من به خاطر کنکور 8کیلو زن اضافه کرده از ترس این حرفها هیچ جا نمیاد.باید مثل من 10 سال بگذره تا بی غیرت شه یا شایدم اعتماد به نفسش بره بالا
آزی | August 7, 2009 2:27 PM
در ابراز همدردی با لی لی عزیز........
من دیروز یک مهمونی دعوت داشتم رفتم یک تاپ که مدتها چشمم رو گرفته بود با وجود همه تلاش ری در منصرف کردنم واینکه گندت می کنه چاقت می کنه بد می شی خریدم.اومدم خونه مامانم تا دید گفت:کاش یه سایز بزرگتر می گرفتی...منم گفتم نه اندازمه خیلی هم خوبه........(خوب من از آزی 2سال پیش واوج رپیم ورزش 6کیلو وزنم بیشتره)
خوشحال وخندون رفتم مهمونی طبق معمول خانواده مادری من که تنها چیزی که در وجودت میبینند اضافه وزنه دختر خالم از در رسید:وای آزی چقدر چاق شدی دوباره.آزی:آره..چند کیلویی اضافه کردم.......در حال خوردن دسر شکلاتی بدونه یک ذره عذاب وجدان......بعدی:وای یه کم تپل شدیا.آزی:آره یه کم برنامه رو شل کردم منو که میشناسید تصمیم بگیرم حله..........یه کم برنامه ورزشم نامنظم شده وبهم خوش گذشته:)
راستش قبلش به مامانم وری هم گفتم من ورزنم اضافه شده خوب شده که شده من الان همینم ...چه خوشم بیاد چه خوشم نیاد.چه خوشتون بیاد چه خوشتون نیاد.الان لباسی می پوشم که دوست دارم به نظر خودمم اصلا بد نبودم.خوشحال نیستم از وزن اضافه کردنم با اون همه سختی حتی اگه مثل لی لی عذرم موجه نباشه.یاد گرفتم که بعضی ها این حرف رو از روی عادت می زنن یعنی اگه لاغر شده باشی خوشگل شده باشی لباس شیکی پوشیده باشی یک در هزار(حداقل در اطرافیان من)بهت می گن که خوب شدی یا یک تعریف کوچولو.برای همینم در مورد این آدمها کاملا با قضیه کنار اومدم.
خواستم بگم نه کز کردم نه قایم شدم مثل همه روزهای زندگیم توی مهمونی تا نفس داشتم خوردم وآشامیدم دی:
حداقلش یاد گرفتم مثبت بین باشم حسن جو باشم در مورد دیگران .لی لی حداقل خودت می دونی که همچین موجودی نیستی پس خودتو برای این چیزها ناراحت نکن.
خواهر کوچکه من به خاطر کنکور 8کیلو زن اضافه کرده از ترس این حرفها هیچ جا نمیاد.باید مثل من 10 سال بگذره تا بی غیرت شه یا شایدم اعتماد به نفسش بره بالا
آزی | August 7, 2009 2:27 PM
کاشکی مردم میفهمیدن بابا به خدا آدمها خودتشون کور وکر نیستن روزی هزار بار خودشونو میبینن:)حالا که بعضی ازآدمها اینو متوجه نمی شن ما بید روی خودمونکار کنیم.شمشیر کشیدن وتهاجمی رفتار کردن که کار درستی نیست وقتی از تو قوی ومحکم بشی وخودتو بپذیری همه چی تمومه.یه کم پرو یه کم قلدر اگه نیستی هم اداشو در بیاری این محکم حرف زدن وبا اعتماد به نفس ومحترمانه حرف زدن دهن منتقد رو خوب میبنده امتحان کنید.انکار نکنید روحیه تونم نبازید...
توصیه های آزی رو جدی بگیرید :) این رشته را به نقد جوانی خریده ام:)
آزی | August 7, 2009 2:36 PM
آزی جون..کامنت عرض نکردی..بلکه در وگوهرفشاندی...
در اینکه آدمیزاد باید اند اعتماد به نفس بشه و با مشت محکم به دهان یاوه گویان بزنه شکی نیست ..ولی من یه چیزدیگه تو حرفهای لی لی حس کردم واون اینه...
چرا نمی تونم؟؟
شاید برای خود من این احساس ناتوانی خیلی دردنا ک تر از نیش و طعنه های دیگران باشه..
یه دوست | August 7, 2009 3:07 PM
بله خوب اینم نکته اصلیشه....باید به قول خودم اگه چاقیم یک "چاق خوشحال"باشیم ولی چگونه؟
من خودم دیدم که اصولا من وقتی 2کیلوی ناقابل تا هدف فاصله داشتم احساس بدی وچاقی می کردم ومثلا کالری روزانه 200تا بیشتر می شد حرص می خوردم یعنی اون موقع هم راضی نبودم اگر خاطتون باشه وامیدمم به ینکه باوزن هدف خوشهیکل محسوب بشم رو از دست داده بودم.بعد دست تقدیر وتلاش وپرخوری وکم تحرکیم زد ومن 7کیلو چاق تر شدم.حالا اگه من همون موقع قانع وخوشحال بودم وخودمو همونجوری می پذیرفتم وتلاشمو در همون حد قابل تحسین می دونستم قطعا انرپیمو به جای قصه میذاشتم روی ثابت نگه داشتن وزنم وورزش کردن.ولی این کارو نکردم ونیش ماره خورد بهم وچندین تا پله که نه ستون اومدم پایین.حالا اگه یه تپل خوشحال نباشم قطعا این پتانسیل رو دارم که به خط شروع که برسم هیچ کلا از صفحه خارج شم وچه بسا سالها بشینم منتظر 6شدن تاسه تا بتونم وارد شم.همین الانشم اونجای جدوله ام که تا نوبتم میشه 1 میارم خونه یک هم یک ماره بی ناموس بد قلقی داره که منو می زنه من بر می گردم یک خونه رو عقب وباز باید صبر کنم تا نوبت تاس انداختنم بشه.
حالا پس بهترین راه همون چاق خوشحال امیدوار بودنه تابیشتر برنگردم عقب وتا رسیدن نوبتم برای جلو رفتن خوش باشم وحرص نخورم
حالا چه جوری؟اینجوووووووووووووری اینجوووووووووووری
آزی | August 7, 2009 3:31 PM
مرسی آزی و یه دوست جان
این موضوع یه جورایی پیچیده است
من اصلا آدم بدون اعتماد به نفس و ترسو و خجالتی و یه گوشه کزکنی نیستم اصولا هم آدمی نبودم که حرف آدم ها بخواد تاثیری توم بگذاره یعنی هیچ وقت اونها برام تعیین کننده نبودند .
اما چی منقلبم کرد ؟ شاید این که یه دفعه انگار خودم رو دیدم یعنی نه این که نمی دونستم که چاق شدم چی شد چقدرش قابل توجیه چقدرش نیست و ... فقط دیدم که الان چیزی هستم که نباید باشم . این تصویر من نیست این اونی که من از خودم می خوام نیست . مهم این نبود که اونها چی می گن . مهم چیزی بود که د رمن اتفاق افتاد .
ازیک جهاتی شاید یه دوست عزیز گرفتی چی منظورمه . با این توضیح که من فکر نمی کنم که نمی تونم . می دونم که با همین روند دوروز به جلو و یک روز عقب ، بالاخره پیش می رم و به اون وزنی که می خوام می رسم . اما این مهم نیست برام . مهم اینه که کاری که می دونی درسته بکنی و کاری که می دونی نباید بکنی نکنی . به هیچ بهانه ای . مهم اینه که این چیزهایی که تو کتاب ها خوندی ، دو رو بر دیدی ، یا تا وقت گیر آوردی خودت رو تحلیل کردی و ارزیابی هات رو های لایت کردی ، آروم آروم بره تو وجودت و بشه " دانش" (بحثی که انار باز کرده ) . مهم اینه که به مرور این به گام به عقبت جای گام های رو به جلوت رو نگیره و نشه که تو بدون اینکه حواست باشه دائما عقب بری و به خودت فرجه بدی و اینقدر غرق بشی که حتی خودت رو نبینی یا راحت تر باشی که نبینی .
امیدوارم منظورم رو رسونده باشم
و البته یه مرزی شاید با کمالگرایی داره
شاید بشه گفت پذیرفتن مسئولیت . این که مسئولیت خودم و انتخاب هام رو بپذیرم ...
لی لی | August 7, 2009 4:16 PM
مرسی آزی و یه دوست جان
این موضوع یه جورایی پیچیده است
من اصلا آدم بدون اعتماد به نفس و ترسو و خجالتی و یه گوشه کزکنی نیستم اصولا هم آدمی نبودم که حرف آدم ها بخواد تاثیری توم بگذاره یعنی هیچ وقت اونها برام تعیین کننده نبودند .
اما چی منقلبم کرد ؟ شاید این که یه دفعه انگار خودم رو دیدم یعنی نه این که نمی دونستم که چاق شدم چی شد چقدرش قابل توجیه چقدرش نیست و ... فقط دیدم که الان چیزی هستم که نباید باشم . این تصویر من نیست این اونی که من از خودم می خوام نیست . مهم این نبود که اونها چی می گن . مهم چیزی بود که د رمن اتفاق افتاد .
ازیک جهاتی شاید یه دوست عزیز گرفتی چی منظورمه . با این توضیح که من فکر نمی کنم که نمی تونم . می دونم که با همین روند دوروز به جلو و یک روز عقب ، بالاخره پیش می رم و به اون وزنی که می خوام می رسم . اما این مهم نیست برام . مهم اینه که کاری که می دونی درسته بکنی و کاری که می دونی نباید بکنی نکنی . به هیچ بهانه ای . مهم اینه که این چیزهایی که تو کتاب ها خوندی ، دو رو بر دیدی ، یا تا وقت گیر آوردی خودت رو تحلیل کردی و ارزیابی هات رو های لایت کردی ، آروم آروم بره تو وجودت و بشه " دانش" (بحثی که انار باز کرده ) . مهم اینه که به مرور این به گام به عقبت جای گام های رو به جلوت رو نگیره و نشه که تو بدون اینکه حواست باشه دائما عقب بری و به خودت فرجه بدی و اینقدر غرق بشی که حتی خودت رو نبینی یا راحت تر باشی که نبینی .
امیدوارم منظورم رو رسونده باشم
و البته یه مرزی شاید با کمالگرایی داره
شاید بشه گفت پذیرفتن مسئولیت . این که مسئولیت خودم و انتخاب هام رو بپذیرم ...
لی لی | August 7, 2009 4:19 PM
لی لی جون من منظورم به شما نبود ها کلی خودمو گفتم وتجربه خودم وتکرارش برای خواهر کوچیکه والا در اراده وکار درستی شما شکی نیست :)
آزی | August 7, 2009 4:32 PM
سلام
بچه ها یه سری از گوشیهای سونی اریکسون گامشمار داره
این کوچولوی ما از دیشب کشف کرده هی داره پز می ده!
Miss Rei | August 8, 2009 2:31 AM
من خیلی چاق نیستم ولی چون خانواده و دوستامون اکثرا لاغر هستن، من چاق حساب می شم.
و معمولا چیزی که در هر مهمونی انتظار شنیدنشو دارم اظهار نظر در این مورده.
با اینکه هر جا می رم منتظر چنین اظهار نظری هستم و خودمو آماده می کنم که وقتی گفتن چقدر چاق شدی ناراحت نشم (باور کنید وقتی چاق نشدم هم همینو می گن)، ولی بازم ناراحت می شم.
یه کمی از این ناراحت شدن (البته در مورد من) اعتماد به نفسمه و بیشترش به این دلیلهه که خودمم ناراحتم که چرا لاغر نیستم!
از وقتی وبلاگ های قشنگ شما دوستان رو می خونم حس خوبی دارم برای لاغری.
با 4.5 کیلو وزن کم کردن به وزن دلخوام رسیدم و الان فقط 1 کیلو مونده به وزن هدفم برسم. به نظرم این آگاهی و نوشتن از اینکه چقدر می خورم و آیا چیزای خوبی می خورم خیلی موثره و امیدوارم کم کم به عادت تبدیل بشه.
می خوام سعی کنم یه برنامه های رفتاری هم برای خودم در نظر بگیرم و سعی کنم روشون تمرکز کنم تا کم کم به عادت تبدیل بشن.
از همه شما دوستان برای انگیزه ای که به من دادید ممنونم.
مارال | August 8, 2009 7:15 AM
من خیلی چاق نیستم ولی چون خانواده و دوستامون اکثرا لاغر هستن، من چاق حساب می شم.
و معمولا چیزی که در هر مهمونی انتظار شنیدنشو دارم اظهار نظر در این مورده.
با اینکه هر جا می رم منتظر چنین اظهار نظری هستم و خودمو آماده می کنم که وقتی گفتن چقدر چاق شدی ناراحت نشم (باور کنید وقتی چاق نشدم هم همینو می گن)، ولی بازم ناراحت می شم.
یه کمی از این ناراحت شدن (البته در مورد من) اعتماد به نفسمه و بیشترش به این دلیلهه که خودمم ناراحتم که چرا لاغر نیستم!
از وقتی وبلاگ های قشنگ شما دوستان رو می خونم حس خوبی دارم برای لاغری.
با 4.5 کیلو وزن کم کردن به وزن دلخوام رسیدم و الان فقط 1 کیلو مونده به وزن هدفم برسم. به نظرم این آگاهی و نوشتن از اینکه چقدر می خورم و آیا چیزای خوبی می خورم خیلی موثره و امیدوارم کم کم به عادت تبدیل بشه.
می خوام سعی کنم یه برنامه های رفتاری هم برای خودم در نظر بگیرم و سعی کنم روشون تمرکز کنم تا کم کم به عادت تبدیل بشن.
از همه شما دوستان برای انگیزه ای که به من دادید ممنونم.
Anonymous | August 8, 2009 7:16 AM
تبریک میگم لی لی جان..از این بابت که "نمی تونم" تو ذهنت نیومده..امیدوارم صبورانه به پیش بری..
در مورد اون مهمونی هم من نظرم اینه که بد نشد..گاهی عدو سبب خیر میشه..
آزی جون ..من هر چه فکر کردم دیدم شهامت اون کاری که تو کردی ندارم..چون کما فی السابق قضاوت دیگران برام مهمه(امتیاز منفی میگیره یا مثبت؟)
ورود زی زی ..آلبالو..میس ری و آق معلم را هم به بلاگ چرخان تبریک عرض میکنم..
چشم به راه بقیه هم هستیم
یه دوست | August 8, 2009 2:14 PM
بچه ها سلام
من که اینقدر اومدم و گفتم دوباره دارم شروع می کنم و شروع نکردم دیگه خجالت می کشم از همه تون.
این بار قول می دم دفعه آخر باشه
از فردا با دوستم می ریم باشگاه
ببینم چی کار می شه کرد
نمیدونم اشکال از ویندوز هستش یا حافظه ی من که پسورد وبلاگهام جواب می ده نه هیچ کدوم از ایمیلهام و فعلا دسترسی به هیچ چی ندارم که مال خودم باشه
زن زمانه | August 9, 2009 5:12 AM
آقا اول یه چیز بگم بخندین..
الان اخبار بیست و سی مکالمه تلفنی ترانه موسوی تو کانادا را با خواهرش پخش کرد ...
واقعا من شیفته این 20 و 30 واخبارش هستم!!
حالایه کوتاه ورزشی از خودم...
گام شمارم زپرتی شده...فکر کنم بازم باتری نو میخواد..ولی هوس کردم یه مدت بفرستمش مرخصی..میخوام یه مدت خودم باشم و خودم..
حالا نمیدونم به نظر عقلا و فقها این درسته که آدم دست خالی بدون هیچ ابزار و معیار و دفتر دستک گزارشی..به جنگ لایف استیل بدینه( همون متضاد بهینه!) بره...
اینم بگم..جدیدا یهو ضعف میکنم مث میت میفتم...عرق میکنم..تو بدنم میلرزه ..و پاهام قدرت حرکت نداره..واین اتفاق حین یه پیاده روی با سرعت معمولی میفته...
نمیدونم اینو بهش میگن "افت بدنی"...یا اینکه باس بگم جوونی کجایی که یادت به خیر!!
یه دوست | August 10, 2009 12:37 PM
سلام انار جونی. ببخشید من کوچکتر از آن هستم که به انار بزرگوار و پیش کسوت بگویم که نتیجه 4 هفته مسابقه را به من اعلام کند. رویم به دیوار شرمنده. انار جون کاهش وزن این 4 هفته ات را به من میگی میخوام جدول بکشم. (شانون شرمنده)
شانون | August 11, 2009 2:04 AM
اگر در مورد کالری موجود در غذاها ها حساس هستید ، بهتر است در مورد بادام زمینی مطمئن باشید.این ماده غذایی طبیعی پر کالری است اما تاثیری بر وزن بدن و یا سایر عوارض سوء ناشی از مواد پر کالری ندارد. این منبع پر کالری به خاطر داشتن فیبر، پروتئین و چربی های سالم یکی ازمفید ترین خوراکی های موجود می باشد.
به گزارش گروه ترجمه سلامت نیوز،در دیگر خواص تغذیه ای آن عبارتند از :
1- چربی و کالری آن تماما توسط بدن جذب نمی شود.
2- چربی آن بهتر از سایر چربی ها سوخته می شود. یعنی بدن چربی غیر اشباع این ماده غذایی را بهتر از سایر چربی های اشباع شده می تواند تجزیه کند. یکی دیگر از خواص منحصر به فرد این منبع مغذی این است که باعث آزاد شدن ماده شیمیایی دوپامین نمی شود. لازم به ذکر است که دوپامین نوعی ماده شیمیایی با خاصیت مفرح است که در نتیجه مصرف بعضی غذاها(مثل شکلات ) در بدن تولید می شود. آزاد شدن دوپامین در بدن منجر به ایجاد حس هوشیاری و شادی می کند اما به محض کاهش سطح آن مجددا باید همان ماده محرک تولید را خورد و همین مسئله منجر به بروز چاقی می شود.
گفتنی است که سایر آجیل ها نظیر بادام و مغزگردو نیز خاصیتی مشابه دارند.
www.salamatnews.com
تبسم | August 11, 2009 6:53 AM
افرادي كه در رژيم لاغري خود ماست كم چربي را ميگنجانند،
بيشتر از افرادي كه صرفا دريافت كالري خود را كم ميكنند،
كاهش وزن دارند. همچنين افرادي كه زیاد ماست ميخورند،
در مقايسه با افراد ديگر 22 درصد وزن بيشتر، 61 درصد چربي بدن بيشتر و 81 درصد بيشتر چربي شكم بيشتري را در طي 12 هفته كم ميكنند.
ماست کم چرب در سوزاندن چربي هاي اضافي به بدن کمک کند و حفظ عضلات در وضعيت مناسب را تسهيل ميكند.
کسب کلسيم کافي در رژيم غذايي باعث مي شود
بدن چربي بيشتري را بسوزاند و مقدار چربي جديدي را که بدن مي سازد،
کاهش دهد. به اين ترتيب از دست دادن چربي را با حفظ عضلات کم چرب آسان تر مي سازد
و اين يک نکته مهم در حين رژيم گرفتن است؛
چرا که شما قصد داريد چربي را از دست بدهيد نه ماهيچه را.
بنابراين رژيم غني از غذاهاي لبني کم چرب مانند ماست کم چرب مي تواند با سوزاندن چربي اضافي بدن باعث کاهش وزن شما شود.
منبع : تبيان
تبسم | August 11, 2009 6:54 AM
بی ربط :
مرسی انار خانوم..
آره من فعالیت بدنیم پایینه..
حالا که فعلا دارم زیادش میکنم..
ME | August 11, 2009 3:36 PM