میتینگ که چه عرض کنم. انقدر دیر شده. اما من صبح سه شنبه چهار صبح قبل از اینکه راهی فرودگاه بشم برای کنفرانس خودم رو وزن کردم شده ام 140.2 پوند. یکی نیست بگه حالا تو تپل باشی مشکلات مملکت حل میشه؟ والا اگه به این راحتی بود که من سه سوت از همین رسانه یک کمپین تپلیسم راه مینداختم اصلا مشکلات صلح خاورمیانه رو هم حل میکردم:)
شما چطورین؟ میدونم دل و دماغ ندارید اما بیایین یه خبری از خودتون بدین. ممکنه سر مسائل سیاسی هم عقیده نباشیم اما سر خیلی چیزها با هم مشترکیم. بیایین از حال و احوالتون بگین دلتون هم باز میشه.











Comments
man az google reader postha ra mikhondam alan omadam yek chizi benvisam ke yaddasht azi ra didam baram khili jaleb bod khob man dobare shoro karde bodam ba mehrvash vali zado hamele shodam dobare bokhor bokhor sare hamelegi ta seghtesh kardam va chaghish baram mond ke in chizhaiie ke in rozha pish miomad ham mazid ba elat shod ke bokhor bokhor konam ta weekend pish ke shokhi shokhi ba shohari raftam ro tarazo ke didam shodam 100 kilo bavaram nemishod ke on shod talangory ke az doshanbe rejim daram hata emroz ke mehmon dashtam va yek ghimeie ali dorost karde bodam andaze yek ghashoghe ghazakhory bishtar nakhordam ta bebinam in bar chikar mikonam
paybarah | June 25, 2009 3:39 AM
اخ انار گفتی دلتون واشه ناخوداگاه شیکممو نگاه کردم! این دایت مغر ما رو کن فیکون کرده :)
پی براه جون اخر داستانت خوب تموم شد ایشالا بقیشم همینطور پیش بره
دوستان محترم سوالاتی چند از حال شما جویا شدیم در واپسین کامنت پست قبل لیکن انار جان اپدیت کرد و اینچنین شد که ما ناکام ماندیم پس لطفی نموده و مطابق با فرمایش خانوم انار خطی چند از حال خود و احیانا وزن و دایتتان که احتمالا این روزها دچار کم بود محبت شده مرقوم بفرمایید(عوارض مو به مو خوندن بیانیه های این روزا :دی )
تبسم | June 25, 2009 6:40 AM
ببین پی براه بجای کامنتای من که همیشه بد اموزی داره جات خالی نباشه !از 7 صبح تا الان یه تیغ سر کلاس بودم اومدم غذا رو گرم کردم قصد داشتم دلی از عزا در بیارم تا یکم خنک شه اومدم اینجا حالا فقط یه قاشق از خورشتش خوردم:دی ببین دست کم نگیرا کارت خیلی درست بود تاثیر پذیریم کمه
تبسم | June 25, 2009 7:11 AM
afarin tabasom ba hamin yek ghashoghha mitonim khodemon ra laghar konim man ba khodam fekr mikardam chejory mardom mitonan in hame shoja bashan vali man nemitonam az pase shekamam bar biam felan ke dare khob pish miram
gheghadr inja khalvate man khili modat bod ke nayomade bodam inja chon az bas kamentha ziad bod nemiresidam hame ra bekhonam vali alan be tor ghir tabii khalvate midonam ke oza tabii nist vali in bachehaii ke man inja dide bodam hichi joloshon ra nemigereft vase faal bodan inja
paybarah | June 25, 2009 2:53 PM
felan ke daram khob pish miram
مایه ی خوشحالی :)
راستش بچه ها هم یه سری هستن ولی دل و دماغ نوشتن ندارن رو به راه میشن ایشالا به زودی
پی براه رژیمت چه جوریه؟خودت کالری شماری میکنی یا رژیم نوعی میگیری یا دکتر تغذیه رفتی؟ماشالا امروز به تعداد کپلا رژیم غذایی وجود داره:دی
تبسم | June 26, 2009 6:37 AM
میخوام کالری بشمارم ولی این هفته را با کم خوری شروع کردم که از هفته دیگه کالری شماری را شروع کنم
paybarah | June 26, 2009 11:27 AM
میخوام کالری بشمارم ولی این هفته را با کم خوری شروع کردم که از هفته دیگه کالری شماری را شروع کنم
paybarah | June 26, 2009 11:27 AM
Hey, have you seen this news article?
New details about Michael Jackson's Death Emerge
I was wondering if you were going to blog about this...
Michael | June 26, 2009 7:20 PM
منم بيام يه خبر از خود تپلوم بدم كه وزنم شده 61 . !!!!!!!!!!!
گريه نداره . همينه . زياد بخوري بدنت كه نمي فهمه همه اش رو به عنوان چريب جذب مي كنه . خب اين قصه ي جالبي نيست . فكر كنم انار بفهمه كه وقتي آدم يه دهه رو با يه عالمه اميد و آرزو رد كرده و از 69 كيلو رسيده به 58 كيلو و 1 سال هم روي اون عدد مونده ........(درسته كه به عدد هدف نرسيده اما كم كم نه كمر داشته نه باسن نه بازوهاي چاقالو و هر جا رفته جزو خوش تيپ ها بوده . خب ابن واسه آدمي مث من كه 24 سال از سنش رو چاق بوده موهبتي بوده .... يعني وقتي كسي بهم مي گفت زي زي چه خوب شدي يا اونايي كه چاقيه منو نديده بودن باور نمي كردن كه من 10 - 11 كيلو بيشتر از الانم بوده باشم ) خب براش خيلي سخته كه ببينه بخاطر بي توجهي به خودش نمي گم يهو ولي كم كم شروع مي كنه به چاق شدن ...اين وسط خيلي هم خواسته دوباره مثل اولش رژيم بگيره در عين حال كم خوري نكنه اما ديگه انگار اون انگيزه نيست ...تنها چيزي كه مي تونه رويش خوب حساب كنه .همين ورزش هاي سه روز در هفته و صبح هاست كه به يمن وجود پالايشگاه داره . كه خب با توجه به روحيه ي مسخره اي كه از خودش سراغ داره مي دونه اگه همينم يه ذره شل بگيره ديگه ورزش رو هم نميره . چرا ؟ چون من يه عادت زشتي كه دارم اينه كه اگه قلنبه ملنبه هام بزنه بيرون ديگه نمي رم ورزش . خب اين خيلي بده . شايد برم امروز يه گن اي چيزي بخرم بپوشم تا اين ورزش رو از دست ندهم .............خلاصه اين داستان رو نوشتم تا باهام همدلي كنين ..بگين چي كار كنم ؟
روش جديدي به نظرتون نمياد منو به خودش جذب كنه ؟
من وقتي مي بينم دارم چاق ميشم خيلي بيشتر هم مي خورم . و خيلي بدتر .
زي زي | June 27, 2009 12:31 AM
زی زی ببین منم همیشه کپل بودم و نه به لاغری فکر میکردم و نه به رژیم اصلا مسخره بود واسم!بعد سر یک سری مسائل و مشکلات یوهو 10 کیلو کم کردم بعدش رفتم دکتر رژیم و 14 کیلوی دیگه کم کردم و وقتی 62 بودم به قول خودت هیچ کس باور نمیکرد من قبلا چاق بودم و صفاتی رو در مورده خودم میشنیدم که تا حالا نشنیده بودم اون قسمتیش که بهم خیلی فاز میداد این بود که تو هر مغازه ای میرفتم باید دنبال سایزه اس میگشتم تا اینکه این وضع رسید به ابان سال پیش من از ابان سال پیش تا الان همش دارم میدوم جمعا شاید 4تا مهمونی رفتم 6بار هم به قصد تفریح بیرون یعین ببین چه وضعیتیه واسه همین خیلی از هیکلم جدا موندم مخصوصا به خاطر نوع پوشش کم کم هم که چاق میشدم هیچ کس نمیفهمید تا اینکه دو ماه هم بیرون هم نرفتم و نتیجش اینه که من الان دوباره همون تبسم 76کیلویی هستم !یعنی هیچ کدوم از لباسایی که حتی دم عید گرفتی تنت نره یعنی شلوار سایز 10 میپوشم به اون یکی سایز 40 یا 42 (البته فاق کوتاه).
ولی ببین زی زی منتظر یک راه حل شدن هیچ فایده ای نداره مگر اینکه بعد از یک سال مثل الان من بشینی میگی من این همه مدت چه غلطی داشتم میکردم ؟ و این از هر چیزی دردش بیشتره هر شرایطی که دفعه ی قبل بهم انگیزه داده بود و راهش جواب داده بود رو امتحان کردم انگار نه انگار هیچی نمیشد من حتی از لوگ هم خجالت نمیکشم یعنی ببین پوست کلفتی تا چه حد
یه چیزی که میدونم اینه که این چرخه باید یه جایی شکسته بشه و بهم زدن تعادل این چرخه کار راحتی نیست
حالا به این ترتیب از نظر روانی قبول کردم که یک سختی رو باید متحمل بشم و برای طاقت اوردن هم به این فکر میکنم که دارم تاوان کاری رو پس میدم که خودم کردم مثلا دیشب غذا حسابی سرخ شده بود و سیب زمینی سرخ شده حتی بشقاب هم اوردم ولی بعد با خودم فکر کردم که دارم تاوان کار خودم رو پس میدم و نباید بخورم هیچ تفسیری هم نداره گرسنمم بود ولی گفتم این شب هم مسلما میگذره
چرخه ی درست خوردن و رژیمت رو شروع کن و بترس از اینکه بشکنه چون ما هممون همینیم یه بار که خراب کنیم دیگه باید تا تهشو خراب کنیم واسه همین هر بار ببین چیزی که داری باهاش چرختو میشکنی واقعا انقدر ارزش داره و واقعا توی زی زی برای یه سیب زمینی یا یه شکلات یا یه بستنی حاضری این همه بلای روحی و رواین و جسمی سر خودت بیاری یا نه؟
من که از همون روزی که این بالا به پی براه گفتم شروع کردم تا ببینم چی میشه
تبسم | June 27, 2009 4:15 AM
يه سوال غير رژيمي ؟
مگه پوششت چه طوريه ؟
خب من يه چيز ديگه هم بگم ؟
ببين تبسم من انگار دو تا فاز دارم . يكي فاز رژيمي يكي غير رژيمي . خب اين يعني چي؟ يعني تو حالت كلي نمي تونم به تو بگم كه من شكلات دوست دارم يا نه . ولي توي يه لحظه من اگه شكلات برداشتم يعني چيپس هم بر مي دارم يعني دو بشقاب برنج و خورشت هم مي خورم با 2 تا دلستر و كلي نون خامه اي .......خب؟ اما اگه به شكلات نه گفتم اين يعني كه من رژيمم و به اوناي ديگه هم اصلا فكر نمي كنم چون مختصات ذهنيم رژيميه . نه اين كه لب نزنم ها ولي خب غير مجاز خوردنم هم لب به لبه .
خب حالا مشكل من اينه . ذهن من نمي ره توي فضاي رژيمي . اگه هم بره هي ميره هي مياد . يعني مث يه لباس كه هي از تشت مياد بيرون و مي ره تو
خب من با اين حالت نمي تونم خيلي با مغزم منطقي فكر كنم ..مي فهمي چي ميگم ؟
يعني انگار هميشه بايد يه ترفندي باشه تا من توي يه بحراني قرار بگيرم كه منجر به رژيم داشتنم بشه . خب اين بحران هم به نسبت زمان تعريف ميشه ديگه ... الان مي فهمم كه در عرض 4 ماه 5 كيلو زياد شدم ها ولي اون فازه نمي دونم چرا نمياد . البته از امروز جدول مي ذارم تا خودمو خط كشي كنم اما ...مي دونم روي من محدوديت هاي خارجي پاسخ نميده .
حالا مي فهمم وقتي انار ميگه سخت ترين چيز اينه كه يه راهي رو كه رفتي بخواي دوباره بري ولي با يه انگيزه ي جديد و ... البته احتمالا درست نقلش نكردم
زي زي | June 27, 2009 6:23 AM
چرا زی زی جون فهمیدم کدوم پست انار رو میگی یادت باشه همونجا هم یه بحثی شده بود و فکر میکنم یه دوست جون بود که این مسئله رو تشبه کرده بود به فتح کردن کوهی که یک بار فتحش کردیو و میگفت باید راهتو عوض کنی در هر حال چیزی که نتیجه ی همه ی این بحث هاست اینه که رسیدن به یک هدف راه های مختلفی داره منم وقتی شکست خوردم که تو همون راهی که قبلا رفته بودم و الان اصلا باهاش کنار نمیومدم و مثل خودت هی میرفتم بیرون و میومدم هی اصرار کردم و فکر میکردم من باید همون راهو برم در صورتی که الان برای هر کسی نه شزایط شزایط قبلشه و نه خودش اون ادم قبلی پس چرا باید فکر کنه همون راه باید جواب بده؟
اره دیگه مشکل بزرگ همینه منم اگه یه عصر یوهو فکر نکنم و شکلات بیش از حد مجاز بخوردم و دیگه میرم رو همین فازی که گفتی که حتی ادم در شرایط غیر رژیمی خودش هم نمیخورده همینطور که خودت میگی راههای مختلفی داره من باید در یک اقدام انتحاری خودمو از خونه پرت کنم بیرون یا بخوابم :دی بعد دوباره از فرداش شروع کنم بعضی وقتاهم یه هفتس هی دارم شروع میکنم :دی ولی میدونی چی کار میکنم؟مثلا من از وقتی 76 شدم هر روز خودمو وزن میکنم یا همون یک هفته یک هفته مینویسم رو دیوار اتاقم بعد الان که نگاه میکنم من 3 بار تا 70 اومدم و برگشتم خیلی ازارم میده و رو دیوار اتاق بیشتر باهام درگیره تا تو وبلاگ انی وی فعلا داره پیش میره
غیر رژیمی هم دیگه حجاب و این حرفا :دی
تبسم | June 27, 2009 7:28 AM
سلام صبح دوشنبه همه بخیر
آق معلم ورزشش خیلی کم رنگ شده
اما در مورد غذا سعی می کنه رعایت کنه
مسائل پیش امده + موضوعات کاری بدجوری باعث می شن که حس پر خوری بیاد سراغم
که سعی می کنم اب بخورم یا ادامس بجوم
سر کار برامون بطری نیم لیتری اب رو زمین می ذارن
یک روز شلوغ کاری همراه با خبرها و اخبارها از اینترنت و تلفن دوستان وقتی خواستم برم خونه تو سطل پایین میز 6 تا بطری بود!!!
البته این 2-3 روزه برنامه غذاییم کمی بهم ریخته چون 2شب دعوت و مهمونی بودیم و شام انچنانی و دیروقت داشتم
آق معلم | June 28, 2009 1:41 AM
man hich vaqt ozv e fa'ale in gorouh naboudam vali taqriban hamatouno alan mishnasam o 1 sal o nime taqriban miyam o gahi ham nazari midam, bishtar tou ounblog e anar albate. xodam shaxsan ba chocolate moshkel daram kebishtar e mavaqe baram moshkele jelo e xodamo begiram, vali chizaye dige na! xoube ke intor rahat xodetouno tahlil mikonid o ba diagaran matrahesh mikonid. in discipline ke xeykli vaqta vojoud nadare benazaram tou ma irani ya xeyli be cheshm mixore. hes mikonam masalan chera zizi nemitoune xeyli vaqta zehnesho rejimi kone. be nazaram zizi yek bayad bearaye xodesh discipline darnazar begire o digaran ham modam azash bexan ke chera havasesh nist be ezafe vaznesh! ya age aqmoa'lem se litre ab xorde dar rouz be nazaramxeyli ham bad nist. behtar az halehoule xordan o ezaefe vazne. hala mimoune yek kam agahane tar barxord kone ba in mafoqe-estefade az ab! favasel ro toulani tar kone ya jore ha ro agahane tar mayl kone. man moshkelam qaza nist, be jash rouhiye ye bad o deltangi daram o hichi aroumam nemikone. az jam'e shoma ham xeyli xosham miyad chon moshkeletoun malmoustar az moshkele xodam hast ke enqadr entezaa'yi be nazar mirese! fekr konam che malmous che enteza'yi, moshkele ma az na-agah boudan be vaz'iyat e moune!
bita | June 28, 2009 7:56 AM
چه چيزه قشنگي نوشتي بيتا جون !!!!!!!!!!!
من دقيقا با نظرت موافقم اما اين ديسيپلين و ذهنيتش بايد از كجا بياد ؟
سوالم كاملا جديه ها ... يعني چه پروسه ي فكري اي باعث ميشه اين توي ما نهادينه بشه ؟ من از وضعيت ظاهريم وقتي خوبم لذت مي برم . و وقتي پهلو در ميارم و شيكمم مي زنه بيرون يه حس بد چاقي و عدم اعتماد به نفس رو دارم خب؟
مثلا توي شرايطي مث الان كه همون حس بد چاقي و چربي رو دارم و هي مي خوام قايمش كنم و اعتماد به نفسم هم زير 1000 هست ( چون من 1 ساله توي همين وزنم و هي دارم با ذهن خودم كلنجار ميرم سررژيم يعني هي بايد خودم رو رفرش كنم واسه خوب غذا خوردن اما همكارام رو مي بينم سر ميز نهار كه ملايم و آروم و بي مشكل دارن غذا مي خورن ...بشقابشون رو كامل مي خورن . ته ديگ و كره شون هم به جاش هست ..همراه نوشابه و دور كمر هاشون كلي خوبه . كلي خوش هيكلن ...ورزش هم كه ميان همين جوري بي انگيزه است ..يه جور كلاسه واسه شون .... خب اينها 3 ساله اين جوري ان . 3 سلي كه من اومدم اينجا سر يه وزن هستند . هيچ وقت هم كالري شماريه من رو درك نكردن... دقت كنيد ميگم راحت خوش اندام ان نه مث من كه با زور 1400 كالري در روز و گام شمار و ميوه خواري و ورزش مرتب و .... ( حرفم روي يه لايف استايل سالم نيست ها ) كه انجام همه ي اين كارها وابسته است به مرتب بودن با نبودن ذهن من يا رژيمي فكر كردنه ذهن من ...كه خب اگه مث الان من 40 روز باشه خواهر شوهر 30 ساله ات فوت كرده باشه اون وسط خواهركوچولوت هم عروسيش باشه و مسائل حاشيه ي كاري و درسي و فكري هم باشه ..بعد ببيني چون زمينه مسائد نبوده چون ذهنت ديگه جا نداشته به رژيم فكر كنه يهو همه صداشون در مياد كه واي ! تو كه اين همه زحمت كشيدي و به اين خوبي لاغر كردي دوباره پهلوهات زده بيرون ..دوباره باسنت پهن شده . (خب توي اين بين اولين چيزي كه به تو مي فهمونه چاق شدي همون اول صبحه كه دكمه شلوار لي ات بسته نميشه).....
لب كلام اين كه ماها چرا نمي تونيم با خورد و خوراك عادي برخورد كنيم ؟
زي زي | June 29, 2009 1:17 AM
اوکی. منم بیام دو کلمه درباره این روزای خودم بگم. دارم برمیگردم تو خط. البته اگه اساسا به وجود خط درستی معتقد باشیم. این روزا خب گفتن نداره که بیشترمون دل و دماغ هیچ کاری رو نداریم و به استقبال همون یاس و دلزدگی ای رفتیم که قبل از این خیلی از جامعه شناس ها هشدارش رو داده بودن. من خودم افتضاح بودم تو این مدت. تو همه ابعاد زندگیم، درسی، کاری و از نظر ورزش و تغذیه هم که به یاد ندارم تو این سالهای اخیر (حتی اون موقعی که چاق بودم خیلی) تو یه مدت نسبتا طولانی (بیشتر از دو هفته) انقدر بی برنامه و غیر سالم زندگی کرده باشم. انقدر وحشتناک که الان جرات نمیکنم برم روی ترازو و خب البته نیازی به ترازو نیست و تفاوت ظاهریم با قبل انقدر محسوس هست که نیازی به یه مقیاس عینی نداشته باشه.
زی زی جون کلمه به کلمه حرفات رو میفهمم چون بارها و باها حسش کردم.
تبسم تو وبلاگت رو حذف کردی؟
لیلا خوبی؟
سوگند جان کامنتت رو همین امروز دیدم. تو خوبی؟
بچه ها بیایین یه خبری از خودتون بدین.
حوا | June 29, 2009 4:43 AM
زی زی میگه: " ... من انگار دو تا فاز دارم . يكي فاز رژيمي يكي غير رژيمي . خب اين يعني چي؟ يعني تو حالت كلي نمي تونم به تو بگم كه من شكلات دوست دارم يا نه . ولي توي يه لحظه من اگه شكلات برداشتم يعني چيپس هم بر مي دارم يعني دو بشقاب برنج و خورشت هم مي خورم با 2 تا دلستر و كلي نون خامه اي .......خب؟ اما اگه به شكلات نه گفتم اين يعني كه من رژيمم و به اوناي ديگه هم اصلا فكر نمي كنم چون مختصات ذهنيم رژيميه . نه اين كه لب نزنم ها ولي خب غير مجاز خوردنم هم لب به لبه ..."
من می تونم بگم که: "من انگار دو تا فاز دارم، یا خوبم یا بد. وقتی حالم خوبه، زندگی خیلی قشنگه و من تو مرکز دنیام و فلسفه وجودی دنیا منم و خب همه چی خوبه و من کارام و پروژه هام به خوبی پیش میرن و پایان نامه ام همه چیزش اوکی هست و مطالعه غیر درسی هم دارم و فیلم جدی می بینم و ورزش میکنم و غذا سالم می خورم و از ثانیه ثانیه زندگیم لذت می برم و ...
فاز دوم اینه که حس خوبی نسبت به زندگیم ندارم و اساسا با بودن خودم تو این دنیا مشکل دارم و هر چند دقیقه یه بار از خودم میپرسم سو وات؟ خب حالا که چی؟ ساعتها و روزها و هفته ها رو الکی میگذرونم. یه وقتایی حتی انقدر وخیمه حالم که صبح ها حالم گرفته ست واسه این که یه روز جدید می خواد شروع بشه و مسنجرم رو می بندم و تو فیس بوک نمی رم و تلفنهام رو هم جواب نمی دم و حال دو قدم پیادهروی رو هم ندارم و تا حد ترکیدن هم غذا میخورم.
خب الان که دارم اینا رو می نویسم، می بینم که اصلا اغراقی در کار نیست و من دقیقا تا همین حدی که گفتم دچار اختلال رفتاری دو قطبی هستم و توانایی این رو هم دارم که در کسری از ثانیه از "شیدایی" به سمت "افسردگی" برم و در نتیجه شاید نیاز به رفتار درمانی داشته باشم. اینجاست که دیگه حرفایی که میخواستم به زی زی بزنم و مثلا دلداریش بدم ( بگم که همه ماها گاهی اینطوری میشیم و اشکالی نداره و مهم اینه که سعی کنیم تناوب اون فاز بده رو هی کمتر و کمترش کنیم تا اینکه کلا بتونیم سایهش رو از زندگیم حذف کنیم و والخ...)، همه این حرفایی که میخواستم بزنم فلسفه وجودیشون رو از دست میدن و دچار بحران بیهویتی میشن و من واقعا واقعا نمیتونم تو این لحظه نه زی زی که هیچ کس دیگهای رو دلداری بدم یا راهکاری بهش پیشنهاد کنم و فقط میتونم بگم که باهات شدیدا همذات پنداری میکنم و صد باره و هزارباره ازش و ازتون بخوام که بیایین فکرامونو رو هم بذاریم ببینیم واسه این وضعیت چکار باید کرد.
خب این از این شاخه به اون شاخه پریدن و بدون تمرکز حرف زدنم رو بذارین به حساب حال زار این وقتهام و این اعصاب خراب این روزام. ولی قسمت آخر حرفام دیگه ربطی به اوضاع و احوال این روزا نداره و یه درخواست کمک جدیه که قبلا با تبسم و آلبالو مطرحش کرده بودم و الانم خطابم به زی زی و همه کسانی هست که به نوعی درک می کنن چی میگم چون تجربه مشابهی در این زمینه داشتن (حالا اگه بقیه ابعاد زندگی رو فاکتور بگیریم، حداقل در بعد رژیمی همچین تجربهای رو داشتن).
Anonymous | June 29, 2009 5:09 AM
اون افاضات بالایی مربوط به "اینجانب" میباشد.
حوا | June 29, 2009 5:12 AM
راستش من اینجوری دو فازه نیستم همیشه همه چی قاطیه یعنی مثلا این مدت حسابی کپل شدم از 60 شدم 76 ولی عوضش به درسام چسبیدم و از هدفی که اینهمه وقت در نظرم بود و یه بارم بالای جدولم نوشته بودم به بالاترش رسیدم الان خوشحال نیستم که ایننننننهمه کپلم ناراحت هم هستم ولی اعصابم خورد نیست و کلافه نیستم دارم واسه خودم کم کم راه میرم هر چند روز یه بار هم یه فلش بک میزنم ببینم چی کار کردم تو فکرمه یه روز شمار واسه خودم درست کنم راستی امروز تولدمه هر روز 7 صبح تا 3 بعد از ظهر بیرونم اخرین تفریحم عید بوده بعضی روزا کوه میرم کلا یه روز این خوبه اون بده یه روزی یه چیز دیگه خوبه یه چیز دیگه بده یکمی الان مسئله ی حل نشده از امورات زندگی زیاده بازم خوابم دو سه ساعته ولی خوبه همه چی کلا معمولا ناراحت نیستم در مورده این بحث بالاهم فکر کنم حرفام خیلی تکراری میشه اخه چند بار قبلا مفصل حرف زدم اخریش هم اون متن سبزه تو همین پست اخرم بود
راستی حوا جون اره بستمش وجودش بی فایده بود
زی زی خیلی ناراحت شدم از فوت شوهر خواهرت اون شخصی هم که یهبار از فوتش و حرفاش گفتم فقط 40 سالش بود حالا بگو بینم تا عروسی وقت داری یه تکون حسابی به خودت بدی؟
میدونی زی زی اینکه ادم لاغر بوده و حالا چاق شده جنبه ی مثبت و امید بخش هم خیلی زیاد داره اصولا وقتی ادم یه بار لذت چیزی رو چشیده حریص تر میشه و اون در نظرش دست یافتنی تره یه بار حس خوبی که دوست داری و چشیدی این اولین چیزی که میگه اینه که پس غیر ممکن نیست نه؟
تبسم | June 29, 2009 2:09 PM
be zizi ke enqadr negarane o nemitoune karish bokone:
be nazaram enqadr avalan, hers naxor. man rastesh aslan calrei shemordan balad nistam o tou in 1.5 sal ham , az sar e bi-este'dadi dar in zamine, nafahmidam shoma chejouri caleri mishmirid. vali havasam hast chi xordam dar rouz ya tou ye baze-ye zamani ye 1-2 rouz. va chi naxordam. in ke xod-agahi az koja miyad, ke bedonbalesh bexay discipline biyari, yek meqdar tamrin mixad. havaset be hadaf bashe o vali vaqt o energy o deqat et ro taqsim koni ke ta hadaf ham be moqe beresi ham vasat e rah nabori. baray e in tamrin mitouni hame chiz ro, che zaman che karhayi ke bayad anjam bedi ro fasele bandi koni. hame ja tou zehnet yek system e faselegozari dashte bashi. in fasle mitoune tou 1 rouz bashe ya tou yek doreye 2 rouze. haminjouri ke shoma ha barname ye do migzarid, daqiqan. tou oun fasele havseto jam koni ke ounjour ke mixay ya idealet hast amal koni. injouri tou yek rouz hame chiz ro naxahi xord. ham ye badaxlaqi ha ro yek rouze ba xodet naxahi kard. ham ye shadi ha ro yek rouze sar e vojoudet xali nemikoni. intori be estelah say mikoni balance ro tou rouzet ra'ayat koni. va modam tamrin mikoni tavane xodet ro baraye ijad e balance az 1 rouz be 2, be 3, be chand rouz afzayesh bedi, ta belaxare be adat e sanaviye, hade'aqal, tabdilesh koni. dige inke man fekr mikonam jelo e digaran stress et ro baraye laqar kardan ya chaq shodan kam kon. stress i ke digaran dar to tashdid mikonan behet komak mikone ke bishtara az balance e mored ehtemal o momken tou vaz'iyatet dour beshi. che lozoumi dare ke digaran nazar bedan ke zizi laqar kardi ya na ...age xoub goftan, bokonesh angize, age bad goftan nashno o tamrineto edame bede ke tavazon tou raftar o xord o xabet barqare she. control e in tavazon be nazaram xod be xod oun disciplin ro dar adam ziyad mikone. injouri na tou shadi vaznet bala mire, na xoday e nakard etou qam tasiri tou systemet ijad mishe.
zizi jan, ino migam o xodam ham hamchenan alave bar gouyande, shenavand eham hastam. man ham hanouz tamrin mikonam. va az hame ye bache hay e inja ide o angize migiram:)
bita | June 29, 2009 2:48 PM
حوا چطوري خوبي ؟
چه خوب كه اومدي . راست ميگي . من يه نمه زياد دوقطبي ام
زي زي | June 30, 2009 12:55 AM
همگی سلام
این چند هفته که گفتن نداره چیکار کردم از اضافه وزنم کاملا مشخصه ولی از دیروز دوباره شروع کردم به جدول کشیدن ....
الان هم رفتم تا وزن امروزم رو تو لوگ آپ کنم نمی دونم چرا نشد.... یعنی صفحه وزن اعضا برام باز نمی شه!!
وزنم از 74.500 رسید به 76.800
نمی دونم اسمش رو چی باید بذارم ولی وقتی حرفهای زی زی و حوا عزیز رو خوندم دیدم من هم دقیقا همینطوری عمل می کنم ....
ولی کمش می کنم.... حتما به زودی.....
مامان آرام | June 30, 2009 1:52 AM
سلام به همه پس چه خوب شد كه دوباره شما همه اومديد . زي زي جان دلم برات تنگ شده بود مشاور تغذيه اي دوباره جدول ميگذارم بيا گوشم رو بكش ديگه مرسي
مامان ارام گلم خيلي خوش اومدي منتظرت هستم
حوا جان شما كه الان به وزن مورد نظر رسيدي چرا اينقدر ناراحتي اين بالا و پاييني ها كه طبيعي هست به نظرم ولي ورزش رو بچسبيد كه به نظرم از همه چيز مهمتره
تبسم جونم ديگه به من سر نميزني؟ خيلي دوستت دارم باريكلا كه اينقدر فعالي
صبا | June 30, 2009 5:04 AM
سلام علیکم. من بهتون گفتم رفتم یه 5کیلومتر روز یکشنبه؟ حرف از آمادگی بدنی و ذهنی و اینا میزنیم مال من که اصلا وجود خارجی نداشت. مثلا قرار بود هفته های قبلش تمرین کنم که خورد به این شرایط و بعد هم یک کنفرانس خیلی مهم و هیچی هیچی. صبحش هم پاشدم دیدم دارم پریود میشم. خلاصه همینجوری خوابالو و پف کرده پاشدم رفتم "مسابقه"!.
دوباره سر خط وایساده بودم شروع بشه (لابد ایندفعه از استرس) دلم درد گرفت! خلاصه سرتون رو درد نیارم...4 کیلومترش رو راه رفتم و کیلومتر اخر رو دویدم. شد دقیق 49 دقیقه. اولا که بسیار به خودم مفتخر شدم که با همه ترس و تپلییت و اینا تمومش کردم. دوم اینکه زمانش خیلی هم بد نشد چون من معمولا 3 مایل رو در حدود 40 دقیقه تموم میکنم که خوب یعنی راه رفتنم نسبتا تند بوده. دلی دلی (کسر د, کسر ل) نکردم تو راه.
دیگه همین دیگه. یخورده بیشتر انگیزه گرفتم. دلم میخواد یکی دیگه این ماه اسم بنویسم. الان یک کنفرانس دیگه ام. سر ناهار اومدم ایمیل چک کنم گفتم اینجا هم بیام گزارش بدم. کماکان به قول زی زی کونم پهنه و شلوارهام هم پام نمیره اما اوضاع انگیزه ام بسیار بهتر از هفته پیشه.
دوسال بود هیچ مسابقه ای نرفته بودم:)
anar | June 30, 2009 2:45 PM
امشب میرم پست جدید میذارم برای میتینگ راستی.
anar | June 30, 2009 2:46 PM
Cool post, just subscribed.
How I Make $300 a Day Posting Links Online | June 30, 2009 8:23 PM
سلام
مامان ارام وزن شما در لوگ اپ شد
اگر باز هم مشکل داشتید بگید
آق معلم | July 1, 2009 7:20 AM
ضمنا من 31 خرداد
را فراموش نکردم
اما بخاطر اینکه برنامه ها بیشتر افاراد نامنظم شده بود حرفی نزدم
آق معلم | July 1, 2009 7:27 AM
ممنونم اق معلم
می دونم خیلی از هدفم دور افتادم و سر قولم نموندم ولی شرایط روحی که این روزها بر خیلی از ماها حاکم بود واقعا اجازه فکر کردن به موضوع رژیم و ورزش رو بهم نمی داد ....
این بار مصمم تر شروع کردم امیدورام تا اواسط مرداد ماه بتونم از دهه 70 خارج شم و به دهه 60 برسم...
مامان آرام | July 1, 2009 10:30 AM
بالاخره برای عضویت باید به این ایمیل درخواست بفرستیم blog_identity@yahoo.com یا به آقای معلم ؟ یا به کی ؟
پرستش | July 3, 2009 1:27 PM
بالاخره برای عضویت باید به این ایمیل درخواست بفرستیم blog_identity@yahoo.com یا به آقای معلم ؟ یا به کی ؟
پرستش | July 3, 2009 1:28 PM
بالاخره برای عضویت باید به این ایمیل درخواست بفرستیم blog_identity@yahoo.com یا به آقای معلم ؟ یا به کی ؟
پرستش | July 3, 2009 1:43 PM
سلام به همه دوستان
من از دوشنبه تا امروز تونستم اضافه وزنم رو برطرف کنم یعنی از 76.800 برگشتم به 74.400 .... تازه از امروز دارم واسه کاهش وزن جدیدم قدم بر می دارم .... ببینم تا سه شنبه چقدر می تونم کم کنم....
مامان آرام | July 4, 2009 1:32 AM
سلام
من از امروز دوباره جدول می کشم و می نویسم .
انارجان می شه لطفا وبلاگ من رو هم تو بلاگ رول بذاری :
http://lnbaran1.blogfa.com/
مرسی
لی لی | July 4, 2009 4:05 AM
سلام به همگی
خوب منم دوباره شروع کردم . کاش دوباره همه مثل قبل جمع بشیم
احوال آق معلم ؟! نمیدونم من هنوز عضو هستم یا نه ؟ برم ببینم تو لوگ راهم میدن یا نه/
انار خانم چه خبرا ؟ عروسی چی شد ؟
تبسم خوبی ؟ با تعطیلات چه میکنی ؟
حوا جونم تو چطوری ؟ راستی من امروز یه گام شمار هدیه گرفتم اما همچون یک روستایی شریف بلد نیستم باهاش کار کنم اگه میشه منو راهنمایی کنین
یه دوست جان شما کجایی ؟ م س ج د ق ب ا ؟؟؟؟؟؟
سوگند | July 4, 2009 4:55 AM
میگم انار جان
اگه میشه وبلاگ من هم بزنین تو بلاگ رول مرسی
http://myfitness.blogfa.com/
سوگند | July 4, 2009 5:00 AM
سلام بچه ها
خوبید؟
من که روم نمی شه بگم دوباره اومدم!
بیشتر از یک ماه اینترنت نداشتم.
فردا آخرین امتحان این ترمه.
به جای درس خوندن ، از ذوق اینترنت دارندگی، اومدم اینجا
برای لوگ جدید برای من دعوتنامه نیومده بود (اوهو اووهو)
چی کار باید بکنم؟
تصمیم جدی جدی دارم که تا پایان شهریور، زیر شصت کیلو باشم.
زن زمانه | July 4, 2009 12:49 PM
خب ، درراستای انتقال تجربه :
من مدتی است که یک تکه میوه به خصوص میوه ی ترش تو یک لیوان آب خنک می ندازم و می ذارم بمونه تا طعمش تو آب بره . اینطوری بهتر آب می خورم . اگه با آب خوردن مشکل دارید بد نیست آزمایش کنید .
دیگه این که گیلاس شیرین و گاهی توت فرنگی یا هر میوه ی دیگه ای رو میذ ارم تو فریز و یه وقت هایی درروزکه دلم یه چیز خنک یخی بخواد به جای شربت و یخمک و بستنی و این جور چیزها ، می خورم .خیلی هم خوشمزه می شه . گفتم بنویسم شاید تو این روزهای گرم به درتون بخوره .
لی لی | July 4, 2009 3:53 PM
اي جان !!!!!!!!!!!!1
مي بينم كه همه مون دوباره داريم دور هم جمع مي شيم ....... چه قدر حس خوبيه وقتي همه مون دوباره ميايم كنار هم ...
زي زي | July 5, 2009 12:50 AM
من باز هم نمی تونم توی وبلاگم بنویسم بروبچس !!!!!!!!!!! از صبح دارم باهاش ور می رم اما درست نمیشه حالا هم دادم ویندوز ام رو عوض کنن بچه های آی تی مون
zi zi | July 5, 2009 6:40 AM
من باز هم نمی تونم توی وبلاگم بنویسم بروبچس !!!!!!!!!!! از صبح دارم باهاش ور می رم اما درست نمیشه حالا هم دادم ویندوز ام رو عوض کنن بچه های آی تی مون
zi zi | July 5, 2009 6:41 AM
سلام به همگی
من امروز به همه دوستان پايداري قول دادم كه هفته ديگه به عدد 63.5 برسم اخه الان نزديك به دو ماه است كه هي ميرم به 63.7 ميرسم هي ميايم روي 64.5 و اين وسطها هي ميرم و مي ايم ولي ديگه از دوشنبه يعني فردا حسابي ميخواهم سختگيري كنم به خودم و حتما حتما با ورزش بيشتر و كنترل بشيتر به عدد 63.5 برسم . گفتم كه بيايم اينجا هم قول بدم كه ديگه حسابي حواسم جمع باشه . پس لطفا همگي گوش من رو بكشيد ديگه اگه كارم درست نبود . مرسي از همه
صبا | July 5, 2009 11:44 AM
لی لی خیلی ممنون
تبسم | July 5, 2009 3:49 PM
اینم گوشه ای از عملکرد رژیمی ورزشی س ی ا س ی......بنده در هفته های اخیر
ازیک سال پیش تا بحال...... وزنم بیشتر شده!!
خیلی خوب "نه" میگم بیشتر از همه به ورزش ..تحرک ..سرزندگی...
همه جور آت و آشغالی میخورم
خواننده خاموش بلاگها شدم!
هیچ برنامه مشخصی ندارم
احساس میکنم خودم نیستم
به یک سایکولوژیست حاذق نیاز فوری دارم!
خیلی خیلی خیلی دلم برای همگی اتون تنگ شده
بعدالتحریر...
1-س ی ا س ی اش را سانسور کردم!
2-اون نقطه چین بالایی 8 کیلو گرمه!
یه دوست | July 6, 2009 2:12 PM
یه دوست جان من میخوام زیر اون مورده اول و اخر و امضا کنم راستش پارسال این موقع من 72 بودم الان 76!جالب اینکه من پارسال یه دور 60 شدم یعنی 16 کیلو....
ولی راضیم پارسال بعد از اون 60 کیلو بودنه تا الان کوران بی سابقه ای بود و وزن هم کم کم و تقریبا با اگاهی زیاد شد یعنی با رضایت کامل گذاشتمش الویت 2 و 3 واسه همین اینجوری شد هنوزم الویت یک نیست ولی خدا رو شکر راضیم که حد اقل الکی چاق نشدم و چیزایی که واسشون از رژیم گذشتم بهتر از چیزی که میخواستم رغم خورد
منم خیلی دلم واسه همه تنگ شده مخصوصا اونایی که نیستن دکتر سارا...هستی...دیانا....ازی...بهارک...سوگند...ملانی...زن زمانه...چی بگم
تبسم | July 6, 2009 6:31 PM
صبا جون موفق باشی
تبسم | July 6, 2009 6:32 PM
ببین کی اومده اینجا "یه دوست جان" !!!
آخه نمیگی دل ما هزار راه میره رفیق ؟!!
8 کیلو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من باورم نمیشه ؟ چرا آخه ؟ حتماً بخاطر اثرات همون موردیه که حذفش کردی ! ولی خدایی دوباره بیا شروع کن . من هروقت گام شمارمو نگاه میکنم یاد شما میفتم . بابا "صدبار اگر توبه شکستی بازآ"!
تبسم خوشگل من چطوره ؟
من برات دو تا کامنت گذاشتم یکی تو چندتا پست قبلی انار ، یکی هم تو وب خودت عزیزم . من همیشه یاد همتون هستم . شماها یه جزئی از زندگی من هستین و همیشه یادتونم!
اما از خودم بگم که خیلی بهتر از یک ماه اخیرم هستم . ورزش میکنم ، مربی گرفتم و 3 روز در هفته باهاش کار میکنم. کم خوری میکنم . اگه یه روز زیاد میخورم فرداش خودمو کنترل میکنم. فعلاً راضیم اگه اتفاق جدیدی نیفته .
سوگند | July 6, 2009 11:40 PM
تبسم وبلاگت کو ؟
الان رفتم دوباره کامنت بذارم دیدم حذف کردی . چرا ؟؟؟؟؟؟
سوگند | July 6, 2009 11:41 PM
من بازم رفتم وزنم رو تو لوگ آپ کنم .... نشد.... یعنی اینبار صفحه وزن اعضا باز شد برام اما وقتی می رم تو کادرم کلیک می کنم و می خوام تاریخ جدید رو بزنم و وزنم رو وارد کنم اصلا نمی شه!!! چرا؟
آق معلم لطفا بهم بگید کجای کارم اشتباه هست که نمی تونم وزن جدیدم رو بذارم؟ وزنم از 76.800 رسید به 74.100
مامان آرام | July 7, 2009 12:11 AM