خوب گزارش امروزم رو بدم.
اول که صبح روز تعطیل خودم بدون ساعت 8:30 پاشدم.
صبحانه دوتا کف دست نون و دوتا تخم مرغ و سبزیجات و یه کاسه توت فرنگی.
وسطش یه لیوان شیر بدون چربی + 10 تا بادوم (جدا جدا)
ناهار دیر (ناهار و شام با هم): برنج قهوه ای و خورشت بادمجون که پخته بودم (نمکش کمه)
بعد از شام: توت فرنگی و بادوم
چایی هم که خوب خوردم. ورزش نکردم اما خونه رو تمیز کردم.
سه شنبه: آقا من دارم بیهوش میشم از خستگی. گفتم بیام گزارش بدم برم. دیروز رو راستش انقدر الان خسته ام یادم نیست اما اگر فاجعه بود یادم میموند لابد پس بگذریم...
امروز چی خوردم؟
صبحانه دو لیوان شیر
ناهار مرغ+ یک کفگیر برنج سفید که با سالاد مخلوط کردم زیاد به نظر بیاد + یه چیزی که از لوبیا قرمز درست میکنند اما مطمئن راستش نیستم خیلی سالم باشه (refried bean). یه کفگیر خوردم چون گرسنه ام بود و غذای مکزیکی داشتیم و این از اون بقیه که یه عالم پنیر روشون بود به نظر سالم تر میامد+ یک نون تورتیلا ذرت (از این گرد کوچیکها).
عصرونه پرتقال+ یه لیوان شیر
شام: 3 تا کتلت و یک کوکو سبزی با نون لواش لقمه شده و خیارشور( به به) + باقالی پخته (معلومه روزایی که میرم این سوپر ایرانیه؟:))
دیروز و امروز با دوستم که همکارم هم هست رفتیم کلاس ورزش باشگاه سر کار. اینجوری بگم که واقعا الان به زور راه میرم. فردا رو به خودمون استراحت دادیم و اگر پنجشنبه میتینگ نداشته باشم ساعت ناهار پنجشنبه هم میرم ورزش.
من دلم میخواست توی بحث کامنت دونی شرکت کنم و راجع به اون دگمه donate اون کنار هم توضیح بدم اما دارم می میرم از خستگی. قربون شما و شب همگی به خیر.
چهارشنبه:صبحانه نصف ساندویچ قارچ و پنیر و تخم مرغ و یه لیوان شیر (ساندویچش خوب نبود از بیرون خریدم)
وسط وعده: پنیر کم چرب
ناهار: یه پیمانه برنج+ مرغ+ سالاد+ میگوی سرخ شده (اه اه)
شام: یک کتلت + برنج قهوه ای یک پیمانه + قورمه سبزی
ناهار خیلی دیر خوردم واسه همین اون سرخ کرده ها رو خوردم. بعدش هم تمام عصر معده ام ریخته بود به هم:(

MyFitnessPal - Free Calorie Counter

MyFitnessPal - Nutrition Facts For Foods











Comments
به به آدم لذت میبره این جوون های تحصیل کرده رو میبینه که هم خورش بادمجون رپیمی درست می کنن هم خونه تمیز می کنن.
اون همه اینا که گفتی صبحانه بود؟مجلس سنگین بوده.......
حالا "پ"دارم ازون ر های سه نقطه ندارم دی:
آزی | April 27, 2009 2:42 AM
:) پس روبراهي دختر
آريس | April 27, 2009 3:14 AM
آزي جان با كليدshift+ز هم نمي توني ژ بنويسي؟
پريسا | April 27, 2009 3:26 AM
وای انار
چه روز خوبی داشتی . بهترینش این بوده که ساعت 8:30 بیدار شدی .
وقتی اینجا تند تند آپ میشه انگار انرژی بیشتر میشه .
حوا جان
من بابت حرفات اصلاً ناراحت نیستم برعکس کلی هم سبک شدم دستت درد نکنه
یه دوست جان
اگه بگم کامنت شما آرومم کرد باور میکنین ؟ شما هروقت یه دستی رو سر ما میکشی ما دوباره قد علم میکنیم مثل آق معلم که میفهمه آدم چی میگه !
سوگند | April 27, 2009 4:17 AM
آزی مردم از خنده از دست تو و کلمه پ و ژ. تو که قبلان مشکل نداشتی، چی شد یهو پ و ژ نداری
sheri | April 27, 2009 5:51 AM
شری به خدا خودمم خندم گرفته......این کامپیوترم ویروسی شده نابوده بعد ویندوز عوض کردم ولی چون فرمت نکردم داره هی یکی یکی برنامه هام پاک میشه منم که پرو..........البته بگم که ری باید این کارارو بکنه منم هی دارم حرص می خورم وهی می گم که بیاد دل بده......خدابیاورز آقای کینگ کونگ دکتر کامپیوترم بود دستش شفا بود یه ویندوز عوض می کرد 2سال کار می کرد از وقتی اون رفت این کامی هم مریض شده :(
پریسا جون مرسی........چقدر شماها میفهمیدژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
آزی | April 27, 2009 6:37 AM
چه قدر خوب داری می ری جلو انار . آدم حال می کنه میاد می بینه همه دور هم جمعند و کامنت میدن و تشویق می کنن و ... فقط جای دیانا بسی زیاد خالیه . راستی سالومه کجا رفت یهو
zi zi | April 27, 2009 6:51 AM
لطفا اینو ببینین
http://axbaran4u.blogfa.com/post-116.aspx
تبسم | April 27, 2009 11:30 AM
حوا جان ممنون ار اینکه بهم سر زدی و مرسی برای پیشنهادات.
متاسفانه فعلا نمی تونم برم خرید ولی باید برم چیزهای دیگه بخرم و جایگزین ساقه طلایی کنم. یه طورایی اعتیاد آوره.
تو وبلاگ نداری؟ من سئولات رو چطوری جواب بدم؟
آلبالو | April 27, 2009 12:08 PM
این نیمه شب نامه را مخصوص مینویسم برای سالومه عزیز..چون میدونم میاد اینجا ومیخونه..
شاید اگه چند ماه پیش بود وکسی به من میگفت وزنه رابگذارکنار بهش می خندیدم ومیگفتم..مگه میشه؟ چه جوری؟!!..باید بفهمم وزنم چه جوریه ..تا وقتی بالا میره به فکر بیفتم و براش کاری کنم و وقتی میبینم داره پایین میره خوشحال بشم و با انگیزه جلو برم..و همینجوری هم بود..
اما حالا که به گذشته برمیگردم ..میبینم وزنه کمکی به من نکرده..من آنچنان سرگرم بازی اعداد وبالاوپایین شدنش بودم که از خیلی چیزهاغافل موندم..وقتی عدد بالاتری روی ترازو دیدم برای کم کردن وزنم به تکاپو افتادم ..کم خوری و ورزشهای سنگین ..و همه روشهای مرسومی که همه اتون تجربه کردین..اما نتیجه برگشتم به جای اول بود
اگه امروز خسته ایم شاید به دلیل این باشه که مدتهاست زندانی هستیم ..راه نجات ما اینه که از اسارت "وزن" و"غذا"دربیایم..
سالومه دوست دارم اینجا رابخونی ..یه چند روزی باخودت خلوت کن..و بعد برگرد بدون اینکه بخوای جدول بذاری ..برای مدتی با وزنه خداحافظی کن و معیارت را بگذار کم شدن سایزت...با بچه ها باش و مطمئن باش بهترنتیجه میگیری هر چه قدر هم که در کارهای فردی موفق تر باشی..
ایرونیها مسواک زدین؟! خوب برین بخوابین دیگه...
یه دوست | April 27, 2009 4:02 PM
سلام به همه دوستان ,
اين مطلب رو ديدم گفتم كه شايد به درد شما به طور خاص انار عزيز بخوره اخه وب سالومه رو خوندم به اين رسيدم ولي خوب منظوري هم نيست. بهرحال
http://www.parsnice.com/Text/Archive/General/Money/7.html
صبا | April 27, 2009 4:29 PM
این که نمذاره من لینکتو ببینم اینا رو میده همشForbidden
You don't have permission to access /Text/Archive/General/Money/7.html on this server.
Additionally, a 404 Not Found error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.
تبسم | April 27, 2009 4:53 PM
حوا جان خدا مرگم بده دم در چرا ؟
بیا تو که کلی باهات حرف دارم . من باید منت تو رو بکشم عزیزم ! چرا فکر میکنی از دستت ناراحتم ؟ من بارها از تو برای موارد مختلف کمک گرفتم . یادته ؟
بابت اونروز من متأسفم که تند رفتم و حسن نیت شما رو نادیده گرفتم . اما خوشحالم که حرفمو زدم و سبک شدم.
حوا جون من دوستت دارم
سوگند | April 27, 2009 11:48 PM
راستی بچه ها
انار جون زحمت کشید و برای بچه های خارج از ایران Pay pal وصل کرد . بچه ها ی داخل هم اگه اسمشونو بدن زود دست بکار میشیم . باشه ؟
سوگند | April 27, 2009 11:53 PM
سلام
شری جان این داستان آزی منو یاد مطلبی انداخت
آق معلم برای تدریس به یکی از کشورهای عرب زبان می ره
پای تخته می نویسه پ و در همان هنگام می خواهد بچه ها تلفظ کنند
صدا از کسی در نمیاد
آق معلم برمیگرده می بینه شاگردا همه به رحمت ایزدی پیوستن!!!!! (یادتان نرفته که عرب ها پ ژ گ چ ندارند)
------------
سوگند جان جدول آق معلم قسمت لینکهاش بنام تغذیه و ورزش من لینک شده
ادرس مستقیمش
http://spreadsheets.google.com/pub?key=pCAJjXHckpLPyCOOu6wCjQg
هستش
-----------
تبسم عزیز
از قدیم گفته اند
گر بود کلاس آقمعلم را زمزمه محبتی
جمعه به مکتب اورد طفل گریز پای را
البته ما ترکه هامون رو تو اب انداختیم خیس بخوره
گرچه شواف هستش اما در هفته دوم ممکنه لازم باشه
---------
شری برنامه اش را شروع کرده البته باید جدی تر دنبال کنه چون در مسابقه پیش رو ما ازش به عنوان یک عضو انارستان انتظار مدال داریم(در حد خودت هم تلاش کنی باز هم قابل ستایش هستش)
آلبالو چون از قبل عزمش را جمع جور کرده بوده و فشار کاریش کمتر شده به تاخت داره پیش می تازه
سوگند بالاخره شروع کرد البته هنوز رو دور نیافتاده
تبسم کمی درس و مشقاش زیاد شده ولی قول داده که برای هفته دیگه وضعیتش بهتر بشه(از ترکه های توی اب ترسیده)
اینجانب هم با اینکه هفته شلوغ و اعصاب خوردکنی از لحاظ کاری دارم اما خوشحالم که پیاده روی را انجام می دم و ضمنش هم ترانه زمزمه می کنم(انقدر مزه و انرژی میده به من )
----------------
آق معلم | April 28, 2009 2:06 AM
چرا اینقدر اینجا سوت و کوره ؟!!!
پس میتینگ چی شد ؟ چرا لیست اسامی رو نمیگین ؟
سوگند | April 28, 2009 9:03 AM
اون وقت چند تومان کجا چه جوریه پول؟
اطلاعات بدید هرکی می دونه پلیز
آزی | April 28, 2009 9:58 AM
يه دوست جان كاملا باهات موافقم كه اشكال عمده اكثر ماها اينه كه به اسارت وزن و غذا دراومديم. حالا راه حل چيه؟ چطوري بايد خودمون رو خلاص كنيم و اينقدر به اين مساله وزن نديم؟ چطوري آرامشي رو كه لازم داريم به دست بياريم و شب و روزمون رو با فكر اين قضايا سر نكنيم؟ آلبالو 88 از حس خوبش گفته. اين كه مدتيه صبح كه از خواب بيدار ميشه به اين فكر نميكنه كه چي بخوره. گفته كه نمي خواد مدتي جدول بكشه. به نظر من كار درستي مي كنه ولي اگه بياد اينجا و بگه چطور به همچين حسي رسيده خيلي خوبه. من اين روزا خيلي رو اين مساله فكر مي كنم. به اينكه چرا حتي وقتايي كه سيرم، هوس هزار جور خوراكي مي كنم؟ به اينكه چرا وقتي كمي از اون خوراكي كه هوسش رو كرده بودم مي خورم، به اين فكر نمي كنم كه بقيه اش هم همون مزه رو مي ده و تو خوردنش زياده روي مي كنم؟ به اينكه چرا روزايي كه بد خوردم، تا شب بد مي خورم؟ چرا اگه امروز شكلات خوردم، بستنيه رو هم پشت سرش مي خورم و نمي ذارمش واسه فردا؟ چرا همش فكر مي كنم كه فردا و فرداها به خوراكي هاي الان دسترسي نخواهم داشت و همين امروز رو فرصت دارم از همشون بخورم. همش به خودم يادآوري مي كنم كه تا دنيا دنياست، خوراكي و غذا وجود داره و در آينده قحطي قرار نيست پيش بياد و تازه هر چي مي گذره غذاهاي خوشمزه تري به بازار مياد و تو اگه سالم باشي تا آخر عمرت فرصت داري از اونا بخوري و لازم نيست همين امروز واسه شون حرص بزني، اما موقع عمل كه ميرسه انگار نه انگار. يه دوست جان شما يه موقعي داشتي كار مي كردي رو كشف كردن واكسن براي اين جور رفتارا. نتايج تحقيقاتت به كجا رسيد؟ چه راه حلي داري؟ و بالاخره اينكه اين كه ميگن كم كردن وزن آسونه ولي حفظش مشكله اصلا يه شعار تو مايه هاي شعاراي ديگه نيست. واقعي واقعيه. وقتي وزنت در حال كم شدنه، تغييراتي كه در سايز و وزن آدم به وجود مياد انگيزه و محرك خوبي واسه ادامه مسير هستش. واسه سالم تر خوردن، واسه ورزش كردن ولي وقتي ميرسي به جايي كه كمي از بدنت راضي ميشي و از اين ور و اون ور زمزمه هايي درباره تناسب اندامت ميشنوي يا به جايي ميرسي كه چند كيلويي بيشتر نمونده تا خط پايان، تازه دردسرا شروع ميشه. پشت گوش انداختن ورزش شروع ميشه. هي با خودت فكر ميكني امروز و زياد بخورم كه آسمون به زمين نميرسه. اين يه هفته كه ميرم مسافرت رو مي خورم و عوضش هفته بعد دوباره رعايت مي كنم؟ حالا اين ترم نرم باشگاه، پايان نامه م مهم تره، من كه به اون صورت اضافه وزن ندارم و دقيقا از همينجاست كه اون دور باطل كذايي شروع ميشه و حالا نچرخ و كي بچرخ. خلاصه من كه موندم تو كار اين "وزن" و "غذا".
حوّا | April 28, 2009 10:38 AM
حوا جون خب همه ی اینا درست میدونی داستان چیه؟اینکه اگه بچه ها یادشون باشه من هم یه بار اینکار رو کردم ولی میدونی نتیجش چی بود؟اینکه اره قبول این شرایط خیلی خوبه و حتی ادم کاهش وزنش هم بهتره ولی نکته اینجاست که این بهترین زمینه و شرایط هست برای رشد کردن باکتری های علیه رژیم/میدونی منظورم چیه؟اینکه تا یه مدت همه چی خوبه و ایضا وزنت هم کم میشه و رو دوری/...../یوهو به خودت میای اِ کی اینجوری شد؟من که قبلا تو این شلوار مشکیه صافه صاف بودم؟مگه چی خوردم؟من که کاری نکردم!!!
خلاصه که منم این روش رو قبول دارم ولی حرفم اینه که برای کسایی که هنوز در راه رژیمنو اضافه وزن دارن این باید یه استراحت گاه باشه و همین
و گرنه مثل این میمونه که بخوایم چراغ و خاموش کنیم و از صورت مسئله فرار کنیم
تبسم | April 28, 2009 11:53 AM
پس چي كار بايد كرد؟ تا آخر عمرمون بايد واسه غذا خوردنمون برنامه ريزي كنيم و كالري بشماريم و عذاب وجدان و بگيريم والخ؟؟؟؟؟
تبسم جان ممكنه بگي كه برنامه ريزي در هر موردي خيلي خوبه و خيلي محاسن داره و اينا. من ميگم مساله غذا كه اين همه واسه ماها پيچيده شده بايد ساده تر از اوني بشه كه اين همه روش انرژي و وقت بذاريم واسش. بايد عادي بشه. مثل آدماي سالم و لاغري كه وقتي گرسنه شون ميشه مي خورن و وقتاي ديگه از غذا فراري هستن. بيشتر از يه دونه شيريني خامه اي حاشون رو بد مي كنه و در عوض امكان نداره قاشقاي برنجشون رو بشمرن و يه پرس غذاي كامل مي خورن و تا وعده بعدي گرسنه شون نميشه. اصلا چيزي به اسم كالري تو دايره لغاتشون وجود نداره و سالم و پرانرژي هستن و تو دلشون به آدمايي كه يه عمره رژيم دارن مي خندن.
حوّا | April 28, 2009 12:07 PM
حوا جون منظور من دقیقا این نبود حرفات درست من میگم این راه مثل هر دوره و مسئله و اتفاق دیگه ای تو زندگی باید مرحله به مرحله طی بشه شما هم دقت کن که الان از ما (امثال من که هنوز اضافه وزن دارن )چند مرحله ای جلو تری حالا میدونی دقیقا بحث اینکه میگن این مراحل رو باید طی کرد چیه؟مثل ادمی که دو کلاس یکی جهشی میخونه و سر 17/18 سالگی هوس کلاس پیچوندنای بچه های راهنمایی و 15/16 ساله رو میکنه
این هم تمام هم و غم (؟)ما هم برای طی کردن به قول خودمون اصولیه راه برای همینه و گرنه هممون میدونیم که با یه ماه رژیم فلان گرفتن میشه دهها کیلو وزن کم کرد ولی اون موقع بعدش تازه یاده شیرینی خوردنو بذت غذا و حس گمشدمون میگردیم
حالا در مورده این برنامه که گفتی/
اره درسته نباید تا اخر عمرت نگران این مسائل باشی ولی نه به این معنی که کسی که در وسط راه و هنوز راهشو تموم نکرده یوهو بیاد هر گونه استرسی رو از بین ببره میدونی که همیشه یکمی استرس کاتالیزوره ادامه ی راهه/
منم یه مدت جدولو ول کردم چرا؟چون حساسیتم بی نهایت رفته بود بالا و به قول خودمون صبح که پا میشدم ستون جدول جلو چشمم بود تا اخر شب و این واقعا به قول تو از نظر یه ادم نرمال خنده داره که یه دختر جوون بعضا با وجود این همه مسئله ی مهم تو زندگیش هم و غمش این باشه /اگرم یادت باشه من دوبار ورخصی گرفتم تا یاد بگیرم چه جوری باید این تعادل رو برقرار کنم یعنی جدول باشه ولی اون حساسیته و مداوم جلو چشم بودنه نباشه
در هر صورت من فکر میکنم در این مرحله (کاهش وزن)تباید انتظار داشت که کسی که در حال کاهش وزنه انرژی ای که برای خورد و خوراکش و برنامه ی غذاییش میذاره مطابق با یه ادم لاغر باشه
ولی با رعایت اینکه از حد خودش هم خارج نشه و دو بار مرخصی من هم به همین خاطر بود و البالو هم توضیح داده که میخواد یاد بگیره که به اندازه ی خودش واسه اون کار انرزی بذاره
تبسم | April 28, 2009 12:19 PM
و حوا جون اینکه من فکر نمیکنم درست باشه که خودت رو داری از اادمای همیشه لاغر جدا میکنی/من احساس میکنم که اصلا تفاوتی نداری /ببین هر ادمی شرایطش مختص به خودشه و کم و کاستی هایی داره و در نتیجه ی برنامه ی زندگیش و دغدغش با اون یکی فکر میکنه/مثلا همین که میگی ممکنه واسه یه ادم لاغر عجیب باشه که حوا انقدر رو سالم خوردنش تکیه داره و براش یه معضل همیشگیه/ایضا مسلما مسلما تو هم اگر از درون دوستت با خبر باشی برات عجیبه که فلان مسئله که انقددددددددر برای من روتینه چرا برای اون تبدیل به یک معضل روانی شده؟؟؟؟؟این خیلی شایع هستا!فقط فرقش اینه که رژیم غذایی خیلی تو چشمه در مقابل کم و کاستی های دیگه که شاید در نگاه اول به چشم نیان
بعد حوا جون هر موقع به این قضیه فکر کردی که تو برات درست غذا خوردن انقدر مشکل داری و دوستت نداره به این هم فکر کن که همزمان ادم هایی هستن که برای انجام یه رفتار درست که در وجود تو هست هزاران مشکل دارن
تبسم | April 28, 2009 12:27 PM
برنامه ی زندگیش و دغدغش با اون یکی فکر میکنه=برنامه ی زندگیش و دغدغش با اون یکی فرق میکنه(کلی خجالت)
تبسم | April 28, 2009 12:29 PM
كلي مطلب نوشته بودم كه پريد. اشكالي نداره يه جور ديگه مي گم. به نظر من با گذشت سال ها و قرن ها و سير تكاملي جوامع، غذا فانكشن اصلي خودش رو از دست داده. اگه يه موقعي به غذا به عنوان سوختي نگاه مي شد كه براي ادامه حيات ضروريه و هر چي كيفيت بهتري داشته باشه، انرژي بيشتري براي حيات و بقا به وجود مياره، الان به عنوان يه تفريح بهش نگاه مي شه كه هر چي جنبه فانتزيش بيشتر باشه (خوش رنگ و رو تر و خوش طعم تر باشه) بهتره. اين طوريه كه از يه طرف بيشتر از نياز بدنمون غذا مي خوريم و از طرف ديگه با انواع ورزش ها سعي در سوزوندن اون غذاي خورده شده داريم و هيچي بدتر و زجر آورتر از اين نيست كه ورزش به ابزاري براي سوزوندن اون غذاي اضافي خورده شده نگاه بشه. منظورم اين نيست كه كم غذا بخوريم و كم تحرك باشيم (رويكرد حداقل كردن هزينه ها). منظورم اينه كه جاي علت و معلول رو با هم عوض كرديم و خودمون هم متوجهش نيستيم. به جاي اينكه ورزش كنيم كه اون كالري اضافي دريافتي ناشي از غذاي اضافي رو بسوزونيم، بايد اين اپروچ رو داشته باشيم كه تا جايي و به اندازه اي غذا بخوريم كه انرژي لازم واسه زندگي معمولي به اضافه تحرك لازم كه شرط داشتن يه زندگي شاد هست رو داشته باشيم. به ورزش به عنوان يه بازي و يه تفريح نگاه كنيم. مك گريگور (از تئوريسين هاي مديريت) توي يه نظريه ش كه درباره رفتار سازماني هستش ميگه انسان ها ذاتا از بازي كردن خوششون مياد و دنبال اون هستن. اگه بشه تو سازمانها كاري كرد كه "كار" براي افراد يه بازي تلقي بشه همه مسائل كارگري و مديريتي خود به خود و بدون هيچ تنشي حل ميشه. حالا اگه ما اين ورزش اجباري رو بذاريم كنار و واسه دل خودمون اين كارو انجام بديم، خود به خود خواهانش ميشيم و اونوقت بايد بياييم محدوديت اون وري واسه خودمون بذاريم و تعيين كنيم كه مثلا حق نداري بيشتر از دو ساعت در روزت رو به ورزش اختصاص بدي ها، حواست باشه ها (البته اين خيلي ايده آله) ولي به نظر من شدنيه چون همه ماها تو يه سني اينجوري بوديم. (من 15 - 16 سالم كه بود پدر و مادرم ساعت 9 شب به زور منو از كوچه مي بردن خونه و نمي ذاشتن به بازي فوتبالم ادمه بدم. بگذريم، از بحث اصلي دور شديم. شايد بايد يه تغيير بنيادين تو طرز تفكرمون به وجود بياريم، شايد لازم باشه غذا رو از دايره تفريحاتمون حذف كنيم. از تو مهموني ها و جشن ها و مسافرت هامون بيرون بياريمش و بهش به عنوان همون سوخته نگاه كنيم نه بيشتر. كيفيتش برامون مهمتر باشه تا كميتش. طعم هي جالب و جديدا رو از زندگيمون حذف كنيم و ياد بگيريم تو مسافرت هامون، به جاي كشف بهترين رستوران هاي شهر، دنبال بكرترين مناظر طبيعي شهر باشيم. نمي دونم...
پس اونوقت تكليف اين همه رنگ و مزه و طعم كه تو دنيا وجود داره چي ميشه و آيا مي تونيم به حداقل ها قانع باشيم؟ آيا اصلا لازمه همچين كاري بكنيم يا راه حل هاي آسون تري هم وجود داره؟
حوّا | April 28, 2009 12:32 PM
طعم هي جالب و جديدا = طعم هاي جالب و جديد
حوّا | April 28, 2009 12:41 PM
حوا جون این راهکار هایی که گفتی بهترین شیوه هاست برای به تعادل رسوندن این مبحث و نه حذف اون که حتی یه ادم هموراه لاغر هم هیچ وقت منکر لذت خوردن یه شیرینی خوشمزه با هر طعم دیگه ی مطابق میلش نمیشه و همینطور چیزی که در مورده مسافرت گفتی میدونی تمام معضل رسیدنه به همین تعادله هست و گرنه قبول کن که خیلیامون تر جیح میدیم چند روز کم خوری کنیم به بهانه ی یکی دو روز پرخوری تا اینکه همه رو متعادل بخوریم!!!!
تبسم | April 28, 2009 12:44 PM
ادم لذت میبره از یورش این همه افکارو عادات مثبت:دی
تبسم | April 28, 2009 12:46 PM
حوا جون بعده این همه حرف و از بین رفتنم رنگ دکمه های کیبورد:دی فکر میکنم نتیجه ی همه ی حرفامون تا دغده هات و اینا این بود که
حوا جون سعی کن از الانت لذت ببری و یادت نره که چی بودی و با اراده ی خودت به کجا رسیدی حالا هم از راهی که توش هستس لذت ببر د رضمن کمی هم تلقین و مثبن=ت نگاه کردن لازمه هر موقع هم که مثلا شکلات میخوری واقعا منطقی فکر کن هیچ ادم لاغری تو این کره ی خاکی شکلات نمیخوره و عشق شکلات نیست؟؟؟چرا هست
فقط اینکه وقتی اون شکلات رو خوردیو حسابی بهت چسبید میدونی که تو دیگه برا شام سیری و این یه هنجاره مگر اینکه بخوای اونو زیر پا بذاری
به چه قیمتی؟؟اگر واقعا به جواب این سوال رسیدی باشه حرفی نیست
تبسم | April 28, 2009 12:51 PM
اوهوم. بهتره يه ctrl + F بگيرم و همه "حذف" هام رو با "محدود" ريپليس كنم. تذكر خوبي بود. اين جوري منطقي تر به نظر مي رسه. (البته مي گم منطقي چون مطمئن نيستم كه درست تر باشه). اين روزا قوه تمايز چنداني براي اطلاق لغت درست يا غلط به يه مبحثي كه اشراف كاملي بهش ندارم رو دارا نيستم. بايد خيلي بيشتر روش فكر مي كنم. البته كه حذف كردنش ايده آله ولي بايد رئال تر به قضايا نگاه كرد.
حوّا | April 28, 2009 12:53 PM
واي تبسم ببين چه سوء استفاده اي از كانت دوني وبلاگ انار كرديم. الانه كه بيرونمون كنه ولي من هنوز كلي حرف نگفته و فكر و ايده خام تو ذهنمه. وارد يه فاز ديالكتيك شدم. خودم تز ميدم كه نبايد به غذا وزني بيشتر از اونچه كه بايد و شايد، داد و از طرف ديگه دارم خودم قضيه رو خيلي جدي و فلسفيش مي كنم. نمي دونم كي مي تونم اين آرمان گرايي هامو كنار بذارم.
حوّا | April 28, 2009 12:58 PM
فكر مي كنم كه بايد اين وسط به يه equilibrium point اي برسم. نه اونقدر كم اهميت كه بدون فكر و برنامه ريزي بخورم و نه اونقدر جدي و مهم كه همه انرژي و وقتم رو بهش اختصاص ميدم و البته بازم رسيدن به اين نقطه يه ايدهآل ديگه ست كه فكر مي كنم منطقا امكان پذير نباشه!!!!!!!!!! جل الخالق! برگشتم به همون نقطه اول. به همون Zero point اي كه بودم!!!!!!
حوّا | April 28, 2009 1:08 PM
من و همسرم شبا نوبتي غذا درست مي كنيم. تو روزه كه وقتي نوبت من ميشه، جر مي زنم و غذا درست نمي كنم و كاسه كاسه بستني ميدم دستش كه بخوره و سير بشه و صداش در نياد. اينم از اعتراف رژيمي امشبم. تازه بعدش بهش ميگم اين بستني اي كه الان خوردي فلان قدر كالري داشت و اينا.
حوّا | April 28, 2009 1:20 PM
در پاسخ به دو سوال حوا جان كه وقت رو چطوري پيدا ميكنم و بالاخره داستان وزن و غذا چي ميشه از تجربه هاي شخصي خودم براتون ميگم .
وقت رو من اينطوري پيدا ميكنم كه هم زمان چند تا كار مينمم دو تا كار رو با هم ميكنم.
وزن و غذا هم به نظرم اينطوري حل ميشه كه حاضر باشيم قيمت سالم بودن و تناسب اندام رو بديم و هر وقت كه نديم خوب ديگه نيستيم . به همين سادگي.
و اما توضيح بيشتر :
من يك سري قانون براي خودم كشف كردم كه بهم خيلي كمك كردند درطول اين چند سال اخيربطور خاص بعد از اينكه وارد پروسه گرفتن فوق ليسانس و دكترام شدم من الان فقط محوري ميگم و بعد اگر خواستيد بيشتر در موردشون صحبت ميكنم.
v به هيچي نه نگو . يعني مثل اون فيلم yes man را ديديد به همه چيز و هر درخواستي بگو بله باشه چشم ميكنم . حتي اگر واقعا فكر ميكني كه نميتوني . تا حالا ديدي كه يك مادر با مثلا 10 تا بچه بگه كه من وقت ندارم به بچه هام غذا بدم؟ نه چرا؟ چون كه ميدونه كه بايد بده بايد برنامه ريزي كنه كمك بگيره و ولي نميتونه نه بگه .
v برنامه ريزي و برنامه ريزي و برنامه ريزي كن يعني هيچ روزي رو بدون برنامه ريزي پيش نرو. اگه روزي 24 ساعت هست و تو 16 ساعت بايد كار كني و زندگي هشت ساعت رو برنامه ريزي كن و اهداف رو مشخص كن و بعد رسيدن به اهداف رو مستمر مرور كن و جمعبندي كن بعد بقيه ساعت رو صرف اجراي انها بكن.
v وقتي كه برنامه ريزي ميكني ميبيني كه ميتوني هم زمان چند تا كار رو بكني مثلا من الان كه پياده روي ميرم تقريبا سه تا كار ديگه هم ميكنم. مثلا تمام پيگيريهاي تلفني رو انجام ميدم. تمام برنامه روز و هفته رو مررو ميكنم. گاها با يك همكارم ميرم كه در مورد پروژه و پيشرفت كارمون و پايان نامه كلي گپ ميزنيم و ايده ميديم و ميگيريم. يا با مامانم صحبت ميكنم و دستور پخت يك غذا رو ميگيرم يعني منظورم اينه كه فقط صرف پياده روي نيست. كاري كه ميخواستم پشت ميز بشنيم انجام بدم خوب تو پياده روي انجام ميدهم پس از اول صبح ميدونم كه مثلا ديگه وقتي براي اونها نميگذارم چون كه زمانش مشخص هست در هنگام پياده روي هست.
v من براي اداره اين برنامه الان روزانه گاها تا سه ساعت هم وقت ميگذارم از جدول امتيازها , سركشي به افراد پاسخ دهي به نظرها . سركشي به دوستاني كه در اين گروه نيستند و... وقتش رو از كجا اوردم , خوب يكي صبحها الان ديگه كمي زودتر بيدار ميشم حدود نيم ساعت . در طي روز هم هر وقت كه سرم خيلي باد ميكنه طبق برنامه ميدونم كه مثلا ساعت 10 تا 11 رو براي اينكار گذاشتم هم زمان هم تو ازمايشگاه هستم و يك كاري رو دارم ميكنم كه بايد صبر كنم پس به جاي صبر كردن ميايم اين كار رو ميكنم هم زمان هم دارم مثلا يك فيلمي دانلود ميكنم يا كتابي يا ...
v نكته بعدي و پاياني هم اينه كه من فكر ميكنم كه موضوع وزن و غذا خيلي معادله راحتي هست. قيمت بدي خوش اندام ميموني قيمت ندي دوباره چاق ميشي خيلي بدتر از قبل چونكه يك بار نميدونستي كه ميتوني خودت رو كنترل كني و ميخوردي يك بدي داشت يك بار ميدوني كه داري چكار ميكني و اگاهانه ميكني و ميدوني كه ديگه واقعا اين اسمش هست تنبلي يا بي حوصله اي و يا ... و خيلي بيشتر و بدتر روت اثر ميگذاره . پس اره بايد تا اخر عمر حواسمون به ورزش باشه به خورد و خوراك باشه . بنده اون نشد ولي ولش هم نكرد. خوب اين اسمش بردگي نيست. البته اگه وسواسي نشه . اسمش هست قيمت دادن .
خوب حوا جان نميدونم تونستم كمي سوالات رو پاسخ بدم يا نه . ولي شايد براي شروع خوب بود هان؟
صبا | April 28, 2009 1:26 PM
واي چه كردم ببخشيد فكر نميكردم اينقدر طولاني باشه .
صبا | April 28, 2009 1:31 PM
صبا جون مرسی 1_ از وقتی که گذاشتی و توضیحاتی که دادی این برنامه ی روزانه و این که به کارامون و به موقعیتمون نه نگیم فکر میکنم تنها دو رکنی هستن که ادمو سر پا نگه میدارن
2_ خب اره با این تفاسیر هیچی نه نداره ولی اون بخش "به سختی" تا حدودی انکار ناپذیره و گاها شرایط واقعا برای مدت طولانی غیر قابل تحمله مخصوصا اینکه شرایط اصلا مناسب برای استراحت کردن تو نباشه اونجاست که دیگه بحث سنگ بزرگ و اهداف در دسترس و اسنا مطرح میشه
بنابراین فکر میکنم قبل از اینکه به یه چیزی οκ بدیم واقعا باید ببینیم ارزشش رو داره و توانمون در اون حد هست "که نه نگیم" یا نه
3_ قلبا ازت ممنونم که شریک جرم من و حوا شدی :دی
----------------------------------
حوا جون
من هم باهات موافقم واقعا نه فقط چاقی بلکه همه ی مشکلات رو تا حدودی این ماییم که مرز دخالتشون و خلل ایجاد کردن در کارمون رو براش مشخص میکنیم در نتیجه واقعا درست نیست که بیش از یه حدی بخوایم به این قضیه بپردازیم و تو انالایزش ریز بشیم
تبسم | April 28, 2009 1:45 PM
حوا جون در تصدیق حرفات مثلا تو همون کتاب راز در مورده چاقی و اضافه وزن شاید خونده باشی دقیقا همین حرفو میزنه و اینکه دقیقا رو هر چی انرزی بذاری اون رو به سمت خودت جذب میکنی تو اون کتاب نوشته وقتی همش به این فکر کنید که نباید غذا بخوردید مداوم در جلوی شما غذاهایی ظاهر میشه تا شما غذاهای بیشتری برای نه گفتن داشته باشین! و همینطور در مورده کیلوهای اضافه هر چی بیشتر به از دست دادنشون فکر کنین اضافه وزن بیشتری برای از دست دادن پیدا میکنین
تبسم | April 28, 2009 1:50 PM
آق معلم...آدرس مرکز شستشوی مغزی راخواستین ..من هر چی گشتم جایی بهتر از حیاط خونه امون که صبحها میرم میدوئم پیدا نکردم..حالا شما هم خواستین تشریف بیارین خوشحال میشیم پشت سر استاد بدوئیم..!
ایضا آرزو میکنم اون ساحل دریا شما رابطلبه(عینهو امام رضا) .... دویدن روی ساحل یه اینتروال به حساب میاد..میدونید که..
اما در مورد ترک مواد سفید خدمتتون عارضم که فکر نمی کردم آسون باشه و به جز یکی دوشب پیش که بدلایل روان پریشی و دپرشن واینا هوس نون قندی کرده بودم ..بقیه اش چندان سخت نگذشته..یه چیزم بگم براتون جالبه ..اون زمانی که تو تحریم نبودم ولی مصرف مواد قندی را برای خودم محدود کرده بودم خیلی craving بیشتری داشتم تا الان..یعنی الان راحتم حداقل تکلیفم باخودم روشنه که نباید بخورم..
راسیاتش من ازون بچه خوبها نیستم که اگه یه روز زیاده روی کردم فرداش آدم بشم ..یعنی اگه امروزم خراب شد ..فردا به خودم میگه ..د بدوکه رفتی..! یعنی تخته گاز میرم تو دره!
البت اینم بگم که من این روش خشن و غیر منطقی را واقعا به همه توصیه نمیکنم چرا که همیشه طرفدار اعتدال بوده و هستم واصولاهر چیز به جای خویش نکوست..و در مورد خودم مجبور شدم چرا که کار داشت به جاهای باریک میکشید و چه بسا که اگه جلوش رانگرفته بودم الان یک فروند "یه دوست قندک زده" اینجا نشسته بود و براتون مینوشت ..
من خدمت همه دوستان عرض ارادت دارم..غزال جان خیلی خیلی خوش تشریف آوردین این" آق ممزی" عکسهای منو آپلود نمیکنه باس با دسته گل بیام خدمتت..
ازاونجا که کمی دیر وقته بنده فی الحال این صفحه را رو فلاشم سیومیکنم تا فردا سرفرصت این بحثهای حواوتبسم جون را بخونم و ببینم آیا میشودکه ...؟!!
یه دوست | April 28, 2009 3:38 PM
بچه ها
این بحث تعادل خیلی خوبه ها. ادامه بدین تا شب من از سر کار بیام منم شرکت کنم.
anar | April 28, 2009 4:32 PM
ساعت 1:05 دقیقه بامداد...من مطالب بالا رو نمی خونم چون مطمئنم حالم بدتر میشه.من الان یه مقدار ماکارونی با یک لیوان نوشبه رژیمی ریختم دارم می خورم.نمی دونم چی میشه که اینجوری میشه؟
پس نمی تونم الان حرف حسابی بزنم.فقط اینو بگم که من یکی اصلاح نشدنیم.این از من..شما خودتونو نجات بدید
آزی | April 28, 2009 4:36 PM
یه دوست جان شاید خوندن اون پست شراگیم وایضا اینکه نف توی خونه بوی غذا راه میندازن هم بی تقصیر نباشه.فرض کنید بچه کنکوری اردو برو داشته باشید که نهار باید ببره بعد خواهره مهربون آشپز مثل ری که نصفه شبی غذای صبح رو آماده کنه وایضا یک انسان سست عنصر با یه نموره افسردگی فصلی سنی روحی........وایضا سست عنصر
کاره دیگه ای هم از دست جوون بر میاد؟
آزی | April 28, 2009 4:39 PM
آزی سست عنصر رو دو بار گفتی:)
من برم سر کار بابا الان بیرونم میکنن!
anar | April 28, 2009 4:42 PM
به خاطر تاکیدش بوده دی:
آزی | April 28, 2009 5:03 PM
دوستان من معمولا خواننده اینجا هستم و تقریبا کامنت نداده بودم تا حالا. اسفند پارسال بود که دیدم ای داد بیداد شلوارهای قدیمم وسط راه گیر میکنند. من قدم 169 و وزنم هم همیشه 65-66 بود. یه مدت زمانی بود که به علت پروژه ای که داشتیم توی شرکت من صبح تا شب از جام جم نمیخوردم و موقع تمرکز بر کار هی میخوردم. مهم نبود چی میخوردم فقط میخوردم که تمرکز کنم! از شیرینی و شکلات و ساقه طلایی و انواع جانک فود تا شیرکاکائو و کیک و .... .خلاصه دیدم که ای داد بیداد شدم 72. همون موقع ها بود که با انارستان دورادور آشنا شدم و یهویی تصمیم گرفتم فعلا برگردم به وزن قبلیم. حالا قلمی شدن بماند. دیگه از اون روز دور آت و آشغال خوری رو قلم کشیدم و با کالری شماری آشنا شدم و ورزش مداوم هفتگی کوه و شنا و پیاده روی هرروزه رو شروع کردم. چند هفته ای هم هست که ایروبیک میرم. خلاصه الان وزنم شده 64 کیلو. خواستم همینجا از همه بر و بچز گل انارستان تشکر کنم. من یواشکی وبلاگها رو میخوندم و چیز یاد میگرفتم. از همه شما ممنونم و امیدوارم همتون به موقع به وزن دلخواهتون برسید :*
ماموت | April 29, 2009 12:27 AM
دوستان من معمولا خواننده اینجا هستم و تقریبا کامنت نداده بودم تا حالا. اسفند پارسال بود که دیدم ای داد بیداد شلوارهای قدیمم وسط راه گیر میکنند. من قدم 169 و وزنم هم همیشه 65-66 بود. یه مدت زمانی بود که به علت پروژه ای که داشتیم توی شرکت من صبح تا شب از جام جم نمیخوردم و موقع تمرکز بر کار هی میخوردم. مهم نبود چی میخوردم فقط میخوردم که تمرکز کنم! از شیرینی و شکلات و ساقه طلایی و انواع جانک فود تا شیرکاکائو و کیک و .... .خلاصه دیدم که ای داد بیداد شدم 72. همون موقع ها بود که با انارستان دورادور آشنا شدم و یهویی تصمیم گرفتم فعلا برگردم به وزن قبلیم. حالا قلمی شدن بماند. دیگه از اون روز دور آت و آشغال خوری رو قلم کشیدم و با کالری شماری آشنا شدم و ورزش مداوم هفتگی کوه و شنا و پیاده روی هرروزه رو شروع کردم. چند هفته ای هم هست که ایروبیک میرم. خلاصه الان وزنم شده 64 کیلو. خواستم همینجا از همه بر و بچز گل انارستان تشکر کنم. من یواشکی وبلاگها رو میخوندم و چیز یاد میگرفتم. از همه شما ممنونم و امیدوارم همتون به موقع به وزن دلخواهتون برسید :*
ماموت | April 29, 2009 12:28 AM
یه چیز دیگه که دلم خواست اینجا بگم تجربه ای هست که چند سال پیش وقتی برای اولین بار خواستم رژیم بگیرم خیلی به کارم اومد. من 8-9 سال پیش عاشق سس مایونز بودم. یعنی مثلا قرمه سبزی رو با سس میخوردم (حالا دیگه نه در این حد) ولی خیلی بد بود. اون موقع ها کتاب های به سوی کامیابی مد بود مال آنتونی رابینز. یه روش ذهنی نوشته بود توش که خیلی خیلی به کار من اومد هنوزم میاد. هروقت میخوام در کوتاه مدت از چیزی دل بکنم این کارو میکنم. روش تصور کردن چیزی که دوست دارید و توصیفش و همینطور تصور کردن چیز مفیدی که دوست ندارید و بعد جایگزینی اینها با صفات هم. اینطوری من چند نوع سبزی مثل شلغم و هویج رو جایگزین سس کردم! الان تقریبا لب به سس مایونز نمیزنم. نه اینکه بخوام و نخورم اصلا هوسش رو نمیکنم و گاهی حتا حالمو بهم میزنه. این دوماه اخیر هم که رژیم بودم با استفاده از همین ذهن تونستم از خیلی چیزها که عاشقشون بودم بگذرم. مثل شیرینی خامه ای. دیروز که جایی شیرینی خامه ای بهم تعارف کردند جدا قیافه اش حالمو بهم میزد. در حالیکه همه عمرم قاتل شیرینی تر و خامه ای بودم. البته دلم نیومد در مورد شکلات این روشو به کار ببندم ها D:شکلات ارزش خورده شدن رو داره .. خب ببخشید من خیلی حرف زدم.
ماموت | April 29, 2009 12:37 AM
ای بابا آزی جان دیگه از من که سست عنصرتر نیستی. من دویروز مثلا برای 40 کیلو کاهش وزنم جشن گرفتم! جشن یه آدم چاق شکموی بی اراده هم که معلومه چجوریه نتیجه اش این شد که امروز نیم کیلو بیشتر شدم :(
یه دوست جان درست میگن که آدم نباید زیاد درگیر وزن و غذا باشه منم همیشه سعی میکنم همینطوری باشم ولی خب الان بدجوری حالم گرفته اس
فندق | April 29, 2009 12:58 AM
سلام صبح همه به خوشی
وواااااااااااااوووووو
چه کنفرانسی بوده اینجا
قبل از اینکه آق معلم هم 2 کلوم حرف بزنه به ماموت عزیز که یواشکی وبلاگامون را دید می زده و نکات مفیدش را برداشته و الان به وزن دلخواهش رسیده تبریک بگیم
---------------
برم ببینم این کنفرانس چی بوده ...
آق معلم | April 29, 2009 12:59 AM
آقا منم تازگیا به این نتیجه رسیدم که اونایی که وبلاگ ندارن و یواشکی میان و میرن راحت تر وزن کم میکنن ها !
بیاین تا کمتر نشدیم یه میتینگ راه بندازیم . از ما گفتن بود...
سوگند | April 29, 2009 5:08 AM
بابا اینجا خیلی سوت و کور شده . چرا آیا ؟
حوا جون
آدم نمیدونه کجا جوابت رو بده خوب یه وبلاگ بزن دیگه ، قول میدیم خیلی نیایم اونجا تلپ بشیم فقط هر روز یه توک پا تا دم در میایم . با این حال تو وبلاگ خودم برات نوشتم عزیزم . میگم میدونستی خیلی خوشحال میشم وقتی بهم سر میزنی ؟
سوگند | April 29, 2009 1:26 PM
عزیزان دلم
هر کی از این بلاگ جاده ابریشم 2 برنامه انی جون رد شد بگه این تبسم فلک زده هم امروز یعنی چهارشنبه 9 اردیبهشت مطابق با 29 اپریل مصادف با 4جمادی الاول رفت خیر سرش دویید که چه عرض کنم جون داد
بعددیگه اینکه در صدد جواب حرفا ی اونجام هم هستم فعلا کامنتدونیش تا 53 رو نشون میده یعنی دفعه ی اخری که اونجا حرفیدم فردا وقت ندارم اگه شد یه سر سایت مجتمع ببینم میاد بالا یا نه
پیشاپیش تنکس و ممنون و شرمنده و اینا (هر ایکونی به دلخواه)
تبسم | April 29, 2009 3:49 PM
تبسم جان من الان اونجا بود و مشكلي نبود ولي الان برايش پيام شما رو ميدم.
انار جان من 100 دلار ميخواهم كمك كنم ولي نميخواهم از سيستم پي پل استفاده كنم به دلايلي . لطفا يك شماره حساب بديد من واريز كنم و يا ميتونم بگذارم لاي يك كارت پستال وبرايتون پست كنم قبلا هم كردم و مشكلي نداشته . هر طور كه شما صلاح ميدونيد. ببخشيد كه بيشتر نشد فعلا زندگي دانشجويي داريم ولي اين رو گذاشته بودم براي يك وسيله ورزشي كه اين جا رو مناسب تر ديدم كه خرج كنم. موفق باشيد.
صبا | April 29, 2009 3:55 PM
ماموت جان خيلي ممنون از تجاربي كه در اختيار همه ما گذاشتي. باريكلا كه به وزن هدفت رسيدي . دعا كن كه ما هم برسيم.
اين نكته جايگزين كردن بد و خوب هم من دارم در موردش كمي تحقيق ميكنم كه از بعد از دوره هفت هفته تلاش جمعي كه داريم وارد يك چيزي شبيه اين بشيم. ميخواهم صد نكته در رابطه با كاهش وزن را بگذاريم تمرين كنيم كه هر روز يك نكته رو تمرين كنيم و روش متمركز بشيم . تجربه به من نشون داد كه وقتي كه تمركز گروه رو روي يك كار ميگذاريم همه ميرند انجام ميدند و خوششون ميايد كه خوب خيلي خوبه. مثلا يك هفته كه جنبش داشتيم استارت ورزش در همه زده شد. يك هفته كه مطالعات داشتيم خوب همه كلي چيز ياد گرفتيم يك هفته سبزيجات خواري كه داشتيم الان دو سه نفر گياه خوار شدند !!!!!!!! يعني خيلي زود جواب داد .بعد از اين دوره هرروز يك چيزي رو تمرين ميكنيم. مثلا يك روز ميگيم امروز روز جويدن واهسته خوردن هست. بعد همه تمرين كنند .
لطفا همه در رابطه با اين پيشنهاد نظر بدند كه من بتونم اين ايده رو خوب پخته و تكميل كنم و به گروه پايداري ببرم كه همه استفاده كنند. با تشكر از همه شما دوستان خوب
درضمن يك نكته , همه از بي حال شدن اينجا ميگند خوب همه بايد دست و آستين بالا كنند كه بيحال نشه. منتظر هستيد كه چه كسي باحالش كنه؟؟؟؟ انار يك نفره . جمع هست كه معجزه ميكنه اين رو هيچ وقت فراموش نكنيد. . اگه همه خودشون رو مسئول بدونند و وقتي كه كسي نيست اينجا بنويسه اون بيشتر بنويسه و فعال كنه خوب اين روح هميشه شاد و سرزنده و فعال هست ولي وقتي كه هر كسي منتظره يك كسي ديگه بيايد و اكتيويته به پا كنه خوب همه در انتظار ميموند و وزنها بالا ميره.
شاد و موفق و پيروز باشيد. من مثلا امشب مهمون دارم ها بيچاره . برم به مهمونم برسم.
صبا | April 29, 2009 4:14 PM
سوگند جان لطف داري عزيزم. تو هر جا دوست داري جواب بدي. من هم اونجا رو مي خونم و هم اينجا رو.
حوّا | April 29, 2009 10:53 PM
سلام صبح انارستانی ها بخیر
دیروز بعلت شلوغی کار نشد که بیام
کامنتها رو پرینت گرفتم و خواندم
دوستان صحبتهای جالبی کرده بودند
جاهایی که فکر کردم مفید هست و میتونه بحث برانگیز باشه و شاید حرف دل دوستان علامتگذاری کردم که بنویسم اما واقعا سرم شلوغ
اما نوشتها رو اسکن کردم و بصورت یک فایل زیپ
مطالعه نکاتش بعد نیست یک وقتی براش پیدا کنید
http://www.turboupload.com/eatx5fihtepy/barresi_kamentha.zip.html
آق معلم | April 30, 2009 1:40 AM
خوب مثل قدیما آرزوی آدینه ای خوش برای شما دوستانم دارم
------------------
رقابت کنندگان شنبه اعلام وزن دارید ها
آق معلم | April 30, 2009 6:14 AM
آق معلم من فايل شما را دانلود كردم و الان كه بازش كردم مي بينم كه چقدر كار جالبي كردين. برم بخونمش و دوباره بيام اينجا.
حوّا | April 30, 2009 6:20 AM
آيدين جان واقعا تشكر مي كنم از دقت و ديد موشكافانه اي كه تو بررسي اين كامنت ها داشتيد. من يه بار رو كامپيوترم خوندمشون و پرينت هم گرفتم تا دقيقتر بخونم. گفتم علي الحساب يه تشكر بكنم و صحبتها و تبادل بحث هاي بعدي رو بذارم واسه يه وقت مناسب تر. بازم ممنونم.
حوّا | April 30, 2009 6:34 AM
در راستاي صحبتاي اون شب و مسائلي كه اين روزا ذهنم رو مشغول خودش كرده مي خوام يه بررسي دو هفته اي روي بدنم بكنم. يه نوع تحقيق اكسپريمنتال منتها فقط با يك نمونه (خودم)!
هدف تحقيق اينه كه بتونم راهي پيدا كنم كه با آرامش مواد غذايي مورد نياز بدنم رو بهش برسونم و ترسي از اضافه وزن نداشته باشم. تو اين فاز اگر با كاهش وزن هم مواجه شدم مهم نيست. فقط به افزايش منجر نشه.
فرضيه تحقيقم اينه كه حتي اگه كالري شماري نكنم هم وزنم اضافه نميشه با اين شرط كه مصرف يه سري مواد رو محدود كنم. مواردي كه بايد محدود بشن و ميزان محدوديت رو دارم روش فكر مي كنم.
روش كارم اينطوريه كه مواد غذايي رو دسته بندي مي كنم (اينكه بر چه اساسي رو دارم روش فكر مي كنم). به جز يه سري مواد كه براشون محدوديت تعيين مي كنم، بقيه مواد مثل لبنيات كم چربي. گوشت كم چرب، ميوه و سبزي، تخم مرغ آب پز و موادي از اين قبيل رو بدون هيچگونه محدوديتي مي خورم و مي خوام ببينم وزنم در پايان دو هفته چه تغييري مي كنه. طول دوره رو دو هفته در نظر مي گيرم چون مي ترسم كه نتيجه كار بر خلاف چيزي كه فكر مي كنم به افزايش وزن منجر بشه و اونوقت اگه دوره بيشتر باشه با افزايش وزن جبران ناپذيري مواجه بشم. از شنبه شروع مي كنم چون تو اين يكي دو روزه كمي پرخوري كردم و احتمالا عدد روي ترازو قابل اعتماد نيست. توضيحات بيشتر و نتايج كار رو اينجا قرار ميدم.
eveblog.blogfa.com
حوّا | April 30, 2009 6:50 AM
مرسي حوا جان خيلي عاليه. من فكر ميكنم كه اگه سبزيجات زياد بخوري و چربي و شيريني رو با محدوديت كمي هيچ مشكلي نخواهي داشت . ببين من اين هفته تثبت هستم و تقريبا خوب دارم پيش ميرم و اضافه وزن نداشتم روزي هم تقريبا 1500 و حتي 1700 هم خوردم.
انار جان جواب من رو نميديد؟
صبا | April 30, 2009 7:04 AM
میگم اینایی که کارت اعتباری ندارن چطوری باید دونیت کنن!؟ خوب انار جون تو اگه جواب ندی کی باید جواب سوالمون رو بده!؟!؟
(leili) nanazi) | April 30, 2009 8:49 AM
همه کسانی که دوچرخه سواري ميكنيد اينو بخونيد.
مثالي بزنيد تا براساس آن شيوه استفاده از ورزش دوچرخهسواري را براي رسيدن به تناسب اندام بدانيم.
اين موضوع به عوامل زيادي بستگي دارد، از جمله اينکه فرد مورد نظر به چه ميزان آمادگي جسماني پيش از شروع به ورزش دوچرخهسواري داشته باشد و اينکه چقدر مهارت دوچرخه سواري را بداند. به هر حال، افرادي که تازه دوچرخهسواري ميکنند يا مهارت کافي ندارند يا آمادگي جسماني زيادي ندارند، بيشتر از افراد حرفهاي انرژي مصرف ميکنند يا به اصطلاح کالري مصرف ميکنند. به طور ميانگين براي مردي 70 کيلوگرمي با ميزان آمادگي جسماني متوسط با سرعت کم و در سطح صاف و با قدرت دنده متوسط دوچرخه، در هر ساعت 200 کيلوکالري مصرف ميشود. با همين شرايط و سرعت کمي تندتر در هر ساعت 400 کيلوکالري و به شرط ثابت ماندن شرايط ديگر با سرعت تند، حدود 600 کيلوکالري در هر ساعت انرژي مصرف ميشود. فرض کنيم مردي با قد 170 سانتيمتر و جثه متوسط و غير ورزشکار که بدن عضلاني ندارد، 75 کيلوگرم باشد و بخواهد وزن کم کند، نمايه توده بدني اين فرد حدود 26 است. اگر بخواهيم نمايه توده بدني او به حدود 24 برسد که در حاشيه اطمينان است، بايد وزن خود را به حدود 69 کيلوگرم برساند. براي اين کار نياز دارد تا شش کيلوگرم وزن خود را کم کند. باتوجه به اينکه کاهش وزن اندک مانند اين براساس توصيه متخصصان، هفتهاي نيم کيلوگرم بايد باشد، اين فرد ميتواند طي 12 هفته وزن خود را بدون عارضه و با رعايت رژيم غذايي به 69 کيلوگرم برساند و براي سوزاندن کالري اضافه از ورزش دوچرخهسواري استفاده کند. اگر بخواهد با ثابت نگه داشتن کالري دريافتي از طريق موادغذايي، کالري مصرفي خود را افزايش دهد، بايد هفتهاي سه تا پنج روز به مدت نيم ساعت تا 45 دقيقه به دوچرخهسواري بپردازد و در هفتههاي بعد به تدريج زمان ورزش را افزايش دهد تا يک ساعت برسد. ما ميانگين 45 دقيقه را حساب ميکنيم. اگر با سرعت متوسط رکاب بزند، در يک ساعت 400 کيلوکالري و در 45 دقيقه 300 کيلوکالري ميسوزاند و اگر به طور ميانگين چهار روز در هفته ورزش کند، حدود 1200 کيلوکالري در مدت يک هفته مصرف ميکند. در شرايط هوازي حدود 70 درصد انرژي از سوختن چربي، تامين ميشود بنابراين حدود 900 کيلوکالري از کل 1200 کيلوکالري مصرفي از تجزيه بافت چربي تامين ميشود و از آنجا که هر گرم چربي 9 کيلوکالري انرژي مصرف ميکند، پس با اين شدت دوچرخهسواري، هفتهاي يکصد گرم چربي از دست ميدهد. البته با ورزش منظم و دوچرخهسواري، عضلات اندام تحتاني يعني پاها و ستون مهرهاي و عضلات ناحيه نشيمن تقويت ميشود و همين موضوع موجب ميشود که سوخت و ساز پايه فرد ورزشکار افزايش يابد و همين موضوع به سوزاندن بيشتر کالري و مصرف انرژي بيشتر به ويژه در حال استراحت کمک ميکند.
صبا | April 30, 2009 11:31 AM
صبا جون لینک ایم مطلب رو به من هم داده بود خیلی بهم کمک کرد و ممنون ولی خارج از این محدوده 2 تا سوال برای من مبهم هست کمه در سایت های مختلف تناسب اندام هم جوابش رو پیدا نکردم
1:یک اینکه ایا چیزی که هستی جون اشاره کرد یعنی پهن شدن باسن بر اثر دوچرخه سواری واقعا صحت داره؟
2:و دیگه اینکه پس این امر موجب لاغر شدن نا متوازن نمیشه؟به طریقی که پاها رو وارد عملیات کنه و لاغر بشن ولی چربی شکم باقی بمونه
3:اینکه ایا موجب افزایش ماهیچه ی دور ساقه پا هم میشه؟
و در اخر اینکه ساق پا رو به چه طریقی میشه لاغر کرد؟؟؟؟؟؟؟؟
تبسم | April 30, 2009 12:22 PM
اقا معلم منم میخوام نتایج زحمت شما رو ببینم چند تا برنامه برای باز کردن فایل های زیپ دانلود کردم متاسفانه کار نمیکنن من چی کار کنم؟!
تبسم | April 30, 2009 12:24 PM
تردمیل سوارن عزیز
برنامه ی 12 هفته ای چربی سوزی
یه برنامه ای رو "انی"جون گوشه ی بلاگش ادرسش رو داده این هم لینک مستقیمش هست
http://tansaz.blogfa.com/post-104.aspx
تبسم | April 30, 2009 12:26 PM
اهان راستی اینجام بگم
امروز جشن بودم باور کنین نمیشد نه گفت یه اوضاعی بود از چپ و راست هی تعارف اخه مگه چقد میشه جوونای مردمو رنجوند خلاصه نتیجش یه بشقاب اسپپاگتی بود با سس پنیر که یه سومش رو خوردم+3تا دونه شکلات اندازه 3 حبه قند
اهان میدونی جشن چی بود؟؟؟؟روز کارگر!!!!!!!!!!
من میگم این ملت الکی خوشن
ولی خب از صبح الطلوع تا الان 8 شب همونا رو خوردم فقط+100 گرم گوشت چرخ کرده ی پخته ی بدون روغن و اینا با گوجه سبز شب هم سو پ بخورمو نبود.....
مثلا اومدیم تعریف کنیم!!!!!
حالا غرض؟فردا شرمنده ی مسابقه ی اق معلم میشیم
تبسم | April 30, 2009 12:30 PM
$$$$_______________________________$$$$$
__$$$$$$$*_____________________,,$$$$$$$$*
___$$$$$$$$$$,,_______________,,$$$$$$$$$$*
____$$$$$$$$$$$$___ ._____.___$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$,_'.____.'_,,$$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$$,, '.__,'_$$$$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$$$$.@:.$$$$$$$$$$$$$$$$
______***$$$$$$$$$$$@@$$$$$$$$$$$****
__________,,,__*$$$$$$@.$$$$$$,,,,,,
_____,,$$$$$$$$$$$$$* @ *$$$$$$$$$$$$,,,
____*$$$$$$$$$$$$$*_@@_*$$$$$$$$$$$$$
___,,*$$$$$$$$$$$$$__.@.__*$$$$$$$$$$$$$,,
_,,*___*$$$$$$$$$$$___*___*$$$$$$$$$$*__ *',,
*____,,*$$$$$$$$$$_________$$$$$$$$$$*,,____*
______,;$*$,$$**'____________**'$$***,,
____,;'*___'_.*__________________*___ '*,,
,,,,.;*____________---____________ _ ____ '**,,,,
تبسم | April 30, 2009 12:32 PM
خب این همه گل اینجان توقع دارین سر و کله ی پروانه ها پیدا نشه؟!؟!؟!؟!:x:x:x
تبسم | April 30, 2009 12:34 PM
wow چه خبره !
آقا من چشمام داره از خواب میره حتی نتونستم وبلاگ خودمو آپ کنم اما اومدم اینجا بقول یه دوست جان (خیلی ارادتمندیم!) یه نیمه شب نامه بنویسم و برم بخوابم ؛
امروز هوا بی نظیر بود !!! فقط این نه که ؛
صبح زود یه عزیزی قبل از رفتن به یه سمینار مزخرف اومد تو کامنت دونی و نذاشت من بخوابم و گیر داد که برو پیاده روی و ورزش و ... که هوا بس عالیه ، منم دیدم باهاش خیلی رودربایستی دارم ، خیلی هم برام عزیزه گفتم پاشم برم . همین که از در رفتم بیرون دیدم چه هوایی ، دلم نیومد فقط تو کوچه ها راه برم اومدم خونه که ماشینو بردارم و برم یه پارک که برادرجان هم با من همراه شد . خلاصه نم نمک سر از پارک ملت درآوردیم و شروع کردیم به پیاده روی اونم از نوع تند ، حالا فکر میکنین چه مدت ؟ 3 ساعت و 20 دقیقه !!!!
یعنی خودم هم باورم نمیشد . گفتم بیام بگم حوا جون من این پیاده روی و پرکردن ریه هام از اکسیژن رو مدیون توام . مرسی عزیزم!
بعد قبل از اینکه بیام چند بار از جلوی "بستنی روبرت" رد شدم اما هیچکس منو به زور نبرد تو بهم بستنی مجانی بده ، چرا آیا ؟!!!
ببخشید کامنت های بالا رو هنوز نخوندم اما میدونم کاملاً بی ربطه . فردا میخونم و میام مرتبط کنفرانس میدم .
خانوم ها و آقایون ایرانی ، شب خوش !
سوگند | April 30, 2009 3:05 PM
تبسم جان در مورد دو سوالت
اين نظر يك متخصص بود كه اينو ميگه
دوست عزيز انجام فعاليت با دوچرخه ثابت مانند هر عمل ديگري نيازمند صرف كالري ميباشد و ميتوان گفت كه به گونه اي به كاهش وزن فرد كمك ميكند اما در مورد ميزان كالري مورد نياز براي اين عمل بايد عرض كنم كه بسته به پارامترهاي مختلف مانند سرعت و شتاب و ... ميزان كالري مصرفي ميتواند متغير باشد كه در بعضي از كتب جداول مخصوصي در مورد ميزان كالري مورد نياز براي انجام فعاليتهاي گوناگون وجود دارد كه البته در بعضي مواقع اين مقادير اعلام شده با هم ديگر تناقض دارد كه علت همان پارامترهاي مختلفي است كه در انجام هر عمل دخالت دارند ( بنابراين من از ذكر مقدار عددي اجتناب ميكنم)...در مورد اثر دوچرخه ثابت در چاقي باسن به نظر من حرف صحيحي نيست چون تفاوت دوچرخه ثابت و متحرك در واقع همانطور كه از اسمشان پيداست در سكون و تحرك انهاست و تفاوت فاحش ديگري ندارند و به نظرم بسياري از قهرمانان دوچرخه سواري تمريناتي را با دوچرخه ثابت نيز انجام ميدهند كه خوب اين افراد مانند بسياري از ورزشكاران ديگر داراي اندامي متناسب هستند
جواب دوم : خير هست دوچرخه باعث تناسب اندام ميشه.
سوم:
دوچرخه سواری عمدتا فعالیتی آئروبیک یا هوازی ( بجز زمانیکه از شیبی بالا می روید ) است. این امر برای ریه ها که برای ارسال بیشترین میزان اکسیژن به داخل بدن منبسط می شوند ، و قلب که برای انتقال این اکسیژن به تمام بدن ضربان سریع تری پیدا می کند ، مفید است. قلب و ریه هایی قوی اساس تناسب اندام عمومی می باشد.
حتی با تنها چند مایل دوچرخه سواری ، ماهیچه هایتان از فواید آن بهره مند می شوند. عضلات اصلی که به هنگام دوچرخه سواری استفاده می شوند عضلات قسمت بالای ران ، عضلات پشتی و عضلات ساق پا هستند.
چهارم : اينجا هم در مورد ساق پا نوشته و اينكه چگونه پاهاي زيبا داشته باشيم.
اميدوارم كه به دردت خورده باشه . موفق باشي.
صبا | April 30, 2009 6:14 PM
ببخشيد لينكش يادم رفت. اينجا است.
http://www.parsiteb.com/news.php?id=330&action=viewFullContent&groupId=120
صبا | April 30, 2009 6:16 PM
خیلی خیلی عالی صبا جونم خیلی ممنونم
منم منظورم همون دوچرخه ی متحرک بود و اینکه کلا میگن بحث ثابت و متحرکش نیست کلا به خاطر تاثیرش بر عضلات
نمیدونم والا هستی جون هم میگفت که یه دوچرخه وسار حرفه ای +2 تن از رزمیکارن اینو گفتن
تبسم | April 30, 2009 6:23 PM
صبا جون مطالعه شد بسیار عالی
اخه من یه مدت خیر سرم بدنسازی و رزمی کار کردم در نتیجه مثلا الان دوباره اسکات برم عضلات رانها و اینا زیادی حجیم میشه واسه همینه که از خیلی از سایتها نمیتونم کمک بگیرم چون مثلا اونا اومدن رو یه حرکت مانور دادن با این تصور که وضعیت مخاطب نرماله
تبسم | April 30, 2009 6:30 PM
بچه ها
شما كافي ميت ميخورين چند ميگيرينش؟؟
يعني هر 100 گرمش از كارخونه نستله ازين معمولي ها نه رژيمي ها دقيقآ چند كالري داره؟؟
هستي | April 30, 2009 6:54 PM
البته تبسم جون و صبا جون
من تخصصي در زمينه ورزشي ندارم و در مورد انواع ثابتشم چيزي نشنيدم
اما اونچه از كسي كه سالها تو اين زمينه تجربه داشت شنيدم اين بود كه دوچرخه سواري آماتوري باعثش ميشه و كساني كه اصولي و حرفه ايي كار ميكنن كمتر به اين مشگل مبتلا ميشن.و ميگفت بيشترين درصد اين مشگل به قضيه انتخاب دوچرخه و نوعش و تناسب با فيزيك شخصي كه ميخواد ازش سواري بگيره داره.
آخه من خودم عاشق دوچرخه سواريم ولي فقط در حد همون چيتگر و ديگه نهايتآ پيست استقامتش تونستم كاركنم و آخرشم از بس پروام درحال كشيدن آخرين نفسها با دوچرخه ام رو كت و كول همراهان بدبختي كه باهامونن از نيمه راه برميگردم .تو همون پيستم بارها ديدم اين حرفه ايي ها چند بار ايستادن و به خود من تذكر دادن كه اگه دوباره سوار همين دوچرخه شي زانوهات ال ميشه و بل ميشه و از ما گفتن بود.
من ميگم آدم زموني كه داره يك ورزش رو انجام ميده اصولي انجام بده و درست انجام بشه كه تاثيرسوء تو قالبش نذاره.كه اگه انجام نشدنش خيلي بهتر از نادرست انجام شدنشونه.خود من براي افزايش قدم رفتم باشگاه اما اينقدر مربي من بد تمرينم داد كه شدم شبيه قارچ سينا.يعني الان تموم تلاشم متعادل كردن همون عضله هاي سينه و بازومه.شايد اگه اون وقت كسي بود بهم ميگفت شكل الانم ميشم عمرا تمرين مي كردم.البته تنها خوبي اون تمرينات فقط زير سينه و شكمم مشهوده .ولي وقتي اينقدر بالاتنه آدم با پايين تنه متفاوت باشه ديگه قشنگيشون چه فايده ايي داره؟؟
ميشي درست همون قارچ سينابا همون فيگور كذايي.
البته باپوستي شل محصول چاقي و لاغري يويو وار
اصلا ما خودمون اينجا متخصص ورزش داريم بهتره نظر ايشون رو هم بپرسيم در مورد دوچرخه سواري.
هستي | April 30, 2009 7:26 PM
راستي تبسم
چقدر اون لينك عكست درمورد اون معلوله منو متآثر كرد و درعين حال حس تحسينم رو برانگيخت.به راستي اين عكسها حقيقي ان؟؟
كه اگه حقيقي ان واي برما...
با هربهونه ايي هرچند كوچيك از زير بار چه كارهاي بزرگي شونه خالي نكرديم.
تو اراده كن...
دنيا در دستان توست...
هستي | April 30, 2009 7:44 PM
هستی جون
بابا دمت گرم شرنده کردی کامنتها مطالعه شد/اره میدونی فلسفشون برای اینکار چیه؟میگن اگه طرف کمی عضلات سینه و سرشانه هاش و اینا پهن تر باشه و کمرش باریکتر قدش بلند تر به نظر میاد....
خلاصه که دیگه چی اهان ببین مطئن باش لاغر بشی استایلت خیلی بهتر میشه و دیگه به قول خودت شبیه قارچ نمیدونم چی چی نمیشی مطئنباش من خیلی هارو دیدم که اینجوری شدن یعنی اگه از اون عضله هال مراقبت نکنی و رژیمت رو ادامه بد ی کم کم درست میشه
بعد اینکه اره بابا واقعی بود من عکس اون زنه رو تو یه سایت انگلیسی پزشک یهم که در مورده انواع معلولیت ها و اینا بود دیدم
شانس نیست که دیشب دقیقا یه لینک و یه سایت دیدم تا 6 صبح خوابم نبرد....تازگیا نمیدونم چرا دقیقا هر چی میبینم ناجوره میخواستم لینک اون عکسارم بدم گفتم ملت واسه تمدد اعصاب میان روان پریش میشن:دی
تبسم | May 1, 2009 5:49 AM
هستی جون من اومدم بلاگت کامنت هم گذاشتم هی میره اون وسط
یه لطفی کن کامنتاتو بالا به پایین یه دور چک کن پیلیز
تبسم | May 1, 2009 11:11 AM
آقا ..ما چن روزی رفتیم پی مهمون داری و کوه و صعود و.. عکس و.. برگشتیم دیدیم صحبت وزن و چه جوری بخوریم؟ واینا...تموم شده والان بحث شیرین دوچرخه هست..اینه که مزاحم اوقات شریف و رکاب زدنتون نمیشیم ..فقط چون ما صبح ها نیستیم از حالا روز معلم را به همه تبریک میگیم ..چون اساسا اینجا همه برای شخص بنده معلم بودن..و یک تبریک ویژه هم به آق معلم خودمون میگیم که حق استادی به گردن ما دارن..
به بهترین معلمم دیانا هم از اینجا میگم که جاش چه قدرخالیه..
آزی جون..شما به هیچ وجه قیافه غمزده به خودت نگیر که اصلا بهت نمیاد..در مورد وزنه هم کار خودتو بکن حالا من خدا زده پس کله ام و میخوام بی خیال عدد بشم ولی ظاهرا پیشنهاد عقلاء و از ما بهترون اینه که حتما خودتون را وزن کنید ...ولی به جان خودم عشق کردم به اون درجه از اجتهاد !! برسم که اگه کسی ازم پرسید چند کیلویی؟ ..بگم والا نمیدونم .....!
من نمیدونم چند کیلو باید کم کنم یا که چه وزنی ایده آله ..فقط میخوام این شلواره که قبلا اندازم بوده حالا هم اندازه باشه وبتونم توش راحت نفس بکشم!
یه دوست | May 1, 2009 3:15 PM
سلام به همگي . روز كارگر مبارك باد , اين مقاله جالبي بود كه اينجا ميگذارم اگه دوست داشتيد بخونيد.
http://ssaabaa.blogfars.com/blog.html?page=commentstemp7&member=ssaabaa&newsid=47074
صبا | May 1, 2009 5:33 PM
معلم عظیضم
صوخطی ثاختی طا حنر خود به من عاموخطی !!!
روز معلم مبارک
سوگند | May 2, 2009 4:41 AM
ایا من می تونم تا شب دووم بیارم یا الان که ساعت 2 هست و من 3 باید از شرکت بزنم بیرون و 4:30 دکتر باشم ایا زنده می مونم از خستگی؟
با این اوضاع و چشم های با کبریت نگه داشته شده برای ادامه ی هوشیاری صبح ورزش مفصلی کردیم
zizi | May 2, 2009 5:41 AM
یادمه قبلنا بچه های زرنگ رو مبصر میکردن اما الان فرق کرده مثل اینکه ؛
anyway آق معلم یه توک پا اومد در خونه ما و گفت به انارستانی های عزیز بگو تا چهارشنبه به نت (نه آق معلم درست تلفظ کرد ، گفت اینترنت!) دسترسی ندارم . حواستون باشه شیطونی نکنین !
عجالتاً اینو داشته باشین :
بدها خوب ها
------ ---------
سوگند xx یه دوست *****
تبسم
چیه ؟ یادتون نیست اونموقع ها مبصرها پاچه خواری میکردن ؟
راستی انار جان کجایی ؟ چرا گزارش نمیدی ؟ نکنه عروسی شد و ما بی خبریم ؟
بچه ها سر جدتون این میتینگ چی شد ؟
سوگند | May 2, 2009 10:02 AM
ااااااااااااا
چرا بهم ریخت ؟
یه دوست جان اشتباه نشه ها ، شما جزو خوبها هستین با 5 تا ستاره !!!
سوگند | May 2, 2009 10:04 AM
والا قانعیم به همین بدون ضربدر!یه عمر تو ستون بد ها بودیم با ان به توان ان ضربدر :دی
تبسم | May 2, 2009 10:47 AM
انار جون
ببخشید الان من دقیقا نمیفهمم شما رژیمی؟نیستی؟رعایت میکنی؟نمیکنی؟ورزش میکنی؟نمیکنی؟میخوای ادامه بدی؟ندی؟سرت شلوغه ؟نیست؟
اخه انار جون یه مشت جوونای این مملکت رو گذاشتن تو خماری اخر عاقبت نداره ها......از ما گفتن بود
تبسم | May 2, 2009 11:02 AM
به کسی چیزی نگیدها..
آق معلم اومد نفهمه ها...
من یه نمه ..مختصر .."نون قندی" خوردم( ای ی ..رو من سیاه!!)
سوگند جان.. مبصر کلاس ..بی زحمت اسم منو خط بزن..من الان باس برم گوشه کلاس یه پامو بالا بگیرم تا آق معلم بیاد..
یه دوست | May 2, 2009 3:58 PM
یه دوست جون نوش جونت
نه بابا ما فعلا کارناممون سیاه تر از این حرفاست
فعلا ته کلاس اشغاله تازه منو سوگند هم با هم جا نمیشیم:دی
شما بی زحمت وایسا تو صف
تبسم | May 2, 2009 4:47 PM
هر چند که من یه ادم کاملا تابلو هستم ولی اجازه بدین این یه بار ناشناس صحبت کنم به روحیه ی کسی لطمه نخوره
چی میشه یکی از خودش بدش میاد؟بعد فکر میکنه روز به روز چاق تر از دیروز میشه؟بعد با اینکه قبلنا یه بار موفق شده ولی الان دیگه نمیتونه؟چرا با این که فقط اگه چند صباحی دیگه به خودش نیاد یه شانس خیلی بزرگ رو از دست میده(اقا عشق مشق نیستا...)با این حال همش کلافه ی اینو اونه؟بعد به کاراش نمیرسه؟بعد همش چاق میشه؟
اگه قول بدین جوابمو بدین شب میام خودمو معرفی میکنم(ها ها...)
..... | May 3, 2009 10:05 AM
تابلو جان..نه ببخشید(....)جان!
چه خوبه که گفتی حداقل سبک که میشی حالا اگه وزن هم کم نکنی
بعد من خیلی دوست دارم جوابت رابدم ولی اگه بخوام خیلی شیک حرف بزنم هم این کامنته دراز میشه و هم میره تو مایه سور رئالیسم امپرسیونیست!
پس به زبون خودمونی بهت میگم جواب چراهات را میگم
اگه الان این وضعیتو نمیتونی تغییر بدی دلیلش اینه که این نقطه را دوست داری..یعنی هر چند به نظر خودت بد میاد ولی حتما توش احساس راحتی میکنی که در نمیای..
حالا برو یه سر به آرشیو موفقیتت بزن و ببین با چه قیمتی دستش آوردی.. اگه مث من بودی و مسیر سختی را گذروندی طبیعیه که حالا با فکر دوباره رفتن این مسیر چهار ستون بدنت میلرزه و دست دست میکنی...
در یک کلام میتونم بگم تو خسته ای و در حال حاضر ایده جدیدی برای تغییر به ذهنت نمیرسه ..
اما بدون ....جان که تو یه جورهایی من یه دوستی و همینطور خیلی بچه های دیگه که اینجا هستن و مینویسن و نمی نویسن..ریشه مشکل همه امون یکیه وایضا پوست کلفت تر از این حرفاییم که دلسرد بشیم چون تمام اینا که گفتی یک مسیر طبیعی تغییر هست و حتما حتما حتما راهی براش هست و درمونی..
یه دوست | May 3, 2009 1:01 PM
انقد شرمندم حالا بذارین بعدا خودمو معرفی کنم
فی الحال بنده خیلی از یه دوست جون تشکر میکنم ممنونم که "چون تمام اینا که گفتی یک مسیر طبیعی تغییر هست " و "دلیلش اینه که این نقطه را دوست داری..یعنی هر چند به نظر خودت بد میاد ولی حتما توش احساس راحتی میکنی که در نمیای" واقعا همینطوره و الان که فکر میکنم میبینم بعد از این سختی ها انگار دارم از این هیچ کاری نکردنه لذت میبرم ولی نمیخوام به روی خودم بیارم و میدونیم که هیچ کاری سخت تر از اون نیست که ادم خودش رو گول بزنه
من میرم با یه سری افکار کاری کنم که واقعا مثل ته وجودم از این رفتاره بدم بیاد
راستی ایضا شما همه ی این حرفا رو +تشکری که نمیدونم چه جوری ابراز کنم رو از تبسم قبول کنید...
..... | May 3, 2009 1:40 PM
راستی +اینکه من میرم که کمی به جای این فکر کردنه عمل کنم شاید امروز یکی از جداول وبلاگ تیک بخوره
تبسم | May 3, 2009 1:43 PM
آقا من همین الان به نمایندگی از آق معلم ، اسم تبسم رو از بدها پاک میکنم میبرم تو خوبها !!! چون حداقل فهمید که کجای جاده وایساده ...
اما یه سوگند نامی هم هست که این بزرگراه همت رو 4 ساله داره میره اما نمیرسه به تهش . چون یه کم که تخت گاز میره بعد اولین exit رو میره بیرون و میره تو صدر ، بعد برای اینکه دوباره برگرده تو همت باید یه مسیر طولانی تره رو بره و بعد دوربرگردون و از این حرفا ، تازه وقتی اومد تو همت تازه میبینه سر حقانیه ، یعنی عقب تر از مسیر اولی ، خلاصه آرزوش اینه که یه روزی برسه ته همت !!! اگه GPRS داشتم ...
سوگند | May 4, 2009 5:10 AM
به به به حق چیزای ندیده اسم تبسم تو ستون خوبها....جلل خالق
سوگند گلم همت رو ول کن!!!برای رسیدن به یه هدف همیشه بیشتر از یه راه موجوده و این ماییم که با اصرار ورزیدن تو یه راه رو بقیه چشمامون رو میبندیم!دیشب یه دوست جون به من گفت برو ببین دوران موفقیتت چی توش بوده که الان نیست
من دیدم بجز همه ی عامل ها چیزی که خیلی خودنمایی میکنه اینه که من اون موقع فقط میخواستم لاغر شم و به هیچی دیگه فکر نمیکردم!!!!باور کن من اون موقع نمیدونستم کالری سالاد بیشتره یا ماست!!!!!!!!!!!!!!! باورت میشه؟ ولی به هدفم رسیدم خیلی راحت تر از راهی که الان دارم میرم!این اصرار کردنها این حساسیت درست کردنها به هیچ جایی نمیرسه !همیشه من فکر کردم یکی از مشکلات رژیم کالری اینه که فرد رو کاملا در مباحث رژیمی غرق میکنه!اگرم میبینی که من الان رژیم دکتر (اونهم بر مینای کالری تنظیم شده و نه نوعی)گرفتم فقط بخاطر همینه که خودمو از این گرداب بکشم بیرون!ما نه مشاور تغذیه ایم نه یه ادمی که همّ و غمش هیکلش باشه!ولی ما تبدیل به همین شدیم سوگند!دیروز به دستنوشته از خودم پیدا کردم وقتی 63 کیلو شده بودم!همش نوشتم من چاقم , من باید بقیه ی راه رو برم,خسته شدم چرا تموم نمیشه,چقد امروز تو مهمونی معذب بودم!!!!, و هزار مزخرف دیگه !من تو 63 کیلو سایز شلوارم 39 بود!دور کمرم 61 ! ولی کابوسم با هام بود و همش ناراضی بودم واسه همین بود که وقتی کم کم چاق شدم هیچ حس خاصی بهم دست نداد چون هموراه ناراضی بودم!!!!الان من 10 کیلو چاق ترم!سایز شلوارم 41و دور کمرم 73!
حالا یکی نیست بگه این تبسم یه داستان استاد بلده دو خط کتاب راز هی همونا رو میگه اندفعه نتیجشو میگم!ولی باور کن اینا همش مصادیق هموناس!در پروسه ی لاغری فقط به لاغری فکر کن ,نه کاهش وزن! و اگر تو یه راه خسته شدی ول کن یه راه دیگه برو
تبسم | May 4, 2009 6:29 AM
من کم کم دارم نگران سوت و کوری اینجا میشم . چه خبره ؟ کجایین ؟
سوگند | May 4, 2009 6:30 AM
... جان
بعد از دوسال اینجا رو خوندن دیگه ادبیات نوشتن داد میزنه کی هستی
Anonymous | May 4, 2009 1:27 PM
حوا دوباره آدرس این گام شما رو میدی به من و میس ری . بلکه تا یه مدت جو گیر گام شمار بشیم ننه . اگه شد توی وبلاگم بذار. چقدر در مورد ورزش و غذا الب نوشته بودی ها . هی دارم رویش فکر می کنم . تو خعلی دخمل عاقل و فهمیده ای هستی ها . آخه یه نمه شبیه خودمی منتها از یه جنس گرون ترش
cزی زی | May 4, 2009 3:16 PM
خوش به حالت تبسم به اين فكر كن كه در 63 كيلويي دور كمرت بود 61 واي خدا يعني من چقدر شكم گنده هستم. من دور كمرم در 63 كيلويي هست 80 حساب كنيد .
تبسم جان راست ميگي ادم بايد هرلحظه از همه چيز راضي باشه . من هم پس بايد راضي باشم اخه چند ماه پيش دور كمرم بود نزديك 100 حالا شده 80 خوب پس بقيه اش هم ميرم ديگه.
سوگند جونم بايد به سوت و كور بودن اينجا عادت كني. ولي خوش هم خوبه. يه حس خوبي داره بعضا .
انار جونم من منتظر جواب شما هستم.
صبا | May 4, 2009 5:21 PM
Anonymous جان من که همونجا زیره کامنته یه دوست جون خودمو معرفی کردم!!!شما نخوندی دوست جون :دی
تبسم | May 4, 2009 11:01 PM
صبا جان میگم ایضا شما هم خوش بحالت!!!بع این فکر کن که شما 20 سانت از دوره کمرت کم کردیو من 12 سانت اضافه!!!
حالا کم میشه به زودی خواهید دید اهم اهم:دی
تبسم | May 4, 2009 11:04 PM
انار پیچوندی ها فکر نکن حواسم نیست.......
زی زی خواستید منو سورپرایز کنید برای منو بذارید روی میزم که اومدم خونه شگفتانه شم دی:
شانه کجایی؟چه بی وفایی؟
من حدس می زنم این ....کیه..من باهوشم خوب.می خوای مسابقه بذارید هرکی جواب درست داد جایزه یک گام شمار.....هاهاهاا
البته این" ایضا "رو از ادبیات نوشتاری من برداشته دی:
3تا تیکه کلام جدید پیدا کردم راستی:) فقط ری مسخرم می کنه می خنده ادامو در میاره برای همینم اینجا نمی گم دی:
آزی | May 5, 2009 12:27 AM
سلام بچه ها
من انقدر درگیر خاله بازی و حاشیه شدم که مدتها بود این صفحه رو باز نکرده بودم!
من و آزی و زی پولامونو جمع کردیم قلکامون و شکستیم بریم گام شمار بخریم پلیز راهنمایی کنید من همین امروز این ماموریت خطیر و به انجام برسونم
میس ری | May 5, 2009 1:29 AM
سلام بچه ها
من انقدر درگیر خاله بازی و حاشیه شدم که مدتها بود این صفحه رو باز نکرده بودم!
من و آزی و زی پولامونو جمع کردیم قلکامون و شکستیم بریم گام شمار بخریم پلیز راهنمایی کنید من همین امروز این ماموریت خطیر و به انجام برسونم
میس ری | May 5, 2009 1:29 AM
سلام بچه ها
من انقدر درگیر خاله بازی و حاشیه شدم که مدتها بود این صفحه رو باز نکرده بودم!
من و آزی و زی پولامونو جمع کردیم قلکامون و شکستیم بریم گام شمار بخریم پلیز راهنمایی کنید من همین امروز این ماموریت خطیر و به انجام برسونم
میس ری | May 5, 2009 1:30 AM
سلام بچه ها
من انقدر درگیر خاله بازی و حاشیه شدم که مدتها بود این صفحه رو باز نکرده بودم!
من و آزی و زی پولامونو جمع کردیم قلکامون و شکستیم بریم گام شمار بخریم پلیز راهنمایی کنید من همین امروز این ماموریت خطیر و به انجام برسونم
میس ری | May 5, 2009 1:40 AM
آقا من این چند روز یعنی از همون چهارشنبه به بعد یه پروژه داشته ام تحویل میدادم که ووقت خوابم به زور پیدا کردم. جمعه باید تحویل میدادیم یکشنبه این قسمتش رو تحویل دادیم حالا قسمت نهاییش هم همین جمعه باید تحویل بدیم.
غذام خوبه. شیرینی و شکلات و این بساطها رو نخورده ام. هنوز کالری نمیشمرم. بیشتر دارم سعی میکنم کماکان غذای با کیفیت بخورم و شیرینی و شکلات نخورم. بعد هم ورزش کنم. امروز رفتم 3 مایل روی تردمیل دویدم صفا! خیلی خوب بود.
گفتم بیام بگم که نگین این انار باز دوباره رفت که نیاد. حواسم هست. فقط وقت نکردم بیام بنویسم. الانم به داشبورد وبلاگ دسترسی ندارم اما گفتم بیام همینجا بنویسم که از هیچی ننوشتن بهتره.
anar | May 5, 2009 1:46 AM
انار جون
آفرین . گلی به گوشه جمالت که لااقل نمیای اینجا ولی همه چیزت روبراهه . واقعاً صدآفرین خانم دکتر
میس ری جان
همون 1 بار فهمیدیم !!! ولی جدا از شوخی حوا جون متخصص این جریان بود . براش تو وبلاگش کامنت بذار جواب میده
سوگند | May 5, 2009 4:05 AM
چه آبروریزی شد بعد از اینهمه مدت یه نوشته هی تکرار شده!
آی مامانی نانازی کجایی!؟به این می گن جلب توجه!
میس ری | May 5, 2009 4:37 AM
چه آبروریزی شد بعد از اینهمه مدت یه نوشته هی تکرار شده!
آی مامانی نانازی کجایی!؟به این می گن جلب توجه!
میس ری | May 5, 2009 4:39 AM
حوا جان من وبلاگتو پیدا نکردم
آخه اون موقع وبلاگ نداشتی
میس ری | May 5, 2009 4:45 AM
ری جان تو وبلاگ آزی کامنت گذاشتم و آدرس گام شماره رو دادم.
حوّا | May 5, 2009 5:04 AM
فندق جان من آی دی پسورد اکستراپوندزمو یادم رفته نتونستم واست کامنت بذارم. مرسی دوستم که بهم سر زدی. فکر میکنم حالا زود باشه که بخواهیم در مورد برنامه هه قضاوت کنیم. منم خودم منتظرم ببینم آخرش چی میشه.
حوّا | May 5, 2009 5:06 AM
آفرین انار.همینش خوبه
حوا جون برای من چیزی نیومده ها
آزی | May 5, 2009 6:35 AM
آفرین انار.همینش خوبه
حوا جون برای من چیزی نیومده ها
آزی | May 5, 2009 6:37 AM
آفرین انار.همینش خوبه
حوا جون برای من چیزی نیومده ها
آزی | May 5, 2009 6:40 AM
عزیزان دلم
ازی جونم
دلبندانم
بابا من که دیگه رفتم کف زمین انقد ابراز شرمساری کردم عزیزان یه کامنت پایین اونم بخونین بنده به یه دوست جون خودمو معرفی کردم
ازی جان این ایضا جریان داره :دی ملت از راه به در میشن بذار نگم :P
تبسم | May 5, 2009 8:10 AM
دوست جونا قربون دستتو یکی بیاد تبسمو با کاردک از اینجا جمع کنه:( 42 ساعته متوالیه که نخوابیدم! 7 صبح رفتم بیرون الان 3:30 پی ام!بعد 7 تا 8:30 هم دوباره باید برم یه سری بند و بساط ثبت نام و این مزخرفات! امتحان هم دارم فردا!
حالا غرض از این چرت و پرتا اینکه من دیشب طی یک اقدام انتحاری برای بیدار ماندن شباهنگامی که رو به موت بودیم 3 ماگ قهوه ی دارک تناول نمودم و این روال تا پایان امروز ادامه پیدا میکنه ایا به نظرتون این میتونه لطمه ی جدیی به من وارد کنه؟ حالا بجز اون فشار خونو اینایی که میگن بر اثر کافئینه و اینا
تبسم | May 5, 2009 8:22 AM
یکی از افتخارات من تو زندگی اینه که 27 سال از خدا عمر گرفتم یک بار هم قهوه نخوردم !!! درحالیکه خونه ما رأس ساعت ده صبح و ده شب همه باید قهوه بخورن .
تازگیا هم مامانم یه کافی شاپ نزدیک خونه پیدا کرده که کافی لاته داره خلاصه مشتریش شده خفن . هی بهش میگم مادر جان ! اینقدر زیاد خوب نیست اعتیادآوره ، پس فردا پوکی استخوان میاری . گوش نمیده .
اصلاً اینا رو نگفتم که تبسم بشنوه ها !!!!!!
سوگند | May 5, 2009 9:05 AM
آزي جان شرمنده. من به قول ديانا اين روزا انقدر دوان دواني هستم كه همش اشتباه مي كنم. ري جان تو وبلاگ زي زي گذاشتم. براي خودت هم اطلاعات تكميلي رو گذاشتم.
حوّا | May 5, 2009 9:47 AM
سوگند جان دلبندم تبسم که میدونی فقط(ط رو قشنگ روش تامل کن) کامنتای مربوط به خودشو میخونه...اهم اهم
عزیزم اونقدر ها هم بد نیست اگر کمی توش شیر بریزی دفع کلسیم هم نمیکنه و اینکه حتی قبل از ورزش به اب شدن چربی ها خیلی کمک میکنه به طوریکه خیلی از ورزشکارها قبل زا ورزششون قهوه میخورن البته از نوع دم کرده
راستی یادم میاد یه جا خوندم کالری قهوه لاته بیشتر از کاپوچینو هه!
باور میکینی الان بیدار شدم دیدم نیم ساعته رو کیبورد خوابیدم!!!!
تبسم | May 5, 2009 9:55 AM
تبسم چي كار داري مي كني با خودت دختر؟ خب برو قشنگ يكي دو ساعت بگير بخواب ديگه. البته منم خيلي قهوه مي خورم. اونم تلخ حالا گاهي با شير. اصلا معتادم به كافئين. ولي به جاي اينكه با قهوه خودت رو به زور بيدار نگه داري ببين مي توني يه وقتي خالي كني واسه خواب؟ اصلا تو اين اوضاع و با امتحاني كه فردا داري اينجا چكار مي كني؟ هان هان هان؟ اين دفعه كه اومدم نبايد رد پايي ازت اين ورا باشه ها فهميدي؟
يكي نيست به خودم بگه كه به طرز سرسام آوري كار دارم و الان بزرگترين آرزوم اينه كه احمدي نژاد اعلام كنه شبانه روز به جاي 24 ساعت شده 48 ساعت، اونوقت وسط تلي از لباس و كتاب و اسباب و اثاثيه (آخه جمعه اسباب كشي داريم) نشستم و كامپيوترم رو گذاشتم رو پام و دارم اين مزخرفات رو مي نويسم. دقت كنيد تو خونه به اندازه همين دايره جاي خالي هستش ها.
حوّا | May 5, 2009 10:15 AM
تبسم چي كار داري مي كني با خودت دختر؟ خب برو قشنگ يكي دو ساعت بگير بخواب ديگه. البته منم خيلي قهوه مي خورم. اونم تلخ حالا گاهي با شير. اصلا معتادم به كافئين. ولي به جاي اينكه با قهوه خودت رو به زور بيدار نگه داري ببين مي توني يه وقتي خالي كني واسه خواب؟ اصلا تو اين اوضاع و با امتحاني كه فردا داري اينجا چكار مي كني؟ هان هان هان؟ اين دفعه كه اومدم نبايد رد پايي ازت اين ورا باشه ها فهميدي؟
يكي نيست به خودم بگه كه به طرز سرسام آوري كار دارم و الان بزرگترين آرزوم اينه كه احمدي نژاد اعلام كنه شبانه روز به جاي 24 ساعت شده 48 ساعت، اونوقت وسط تلي از لباس و كتاب و اسباب و اثاثيه (آخه جمعه اسباب كشي داريم) نشستم و كامپيوترم رو گذاشتم رو پام و دارم اين مزخرفات رو مي نويسم. دقت كنيد تو خونه به اندازه همين دايره جاي خالي هستش ها.
حوّا | May 5, 2009 10:16 AM
تبسم چي كار داري مي كني با خودت دختر؟ خب برو قشنگ يكي دو ساعت بگير بخواب ديگه. البته منم خيلي قهوه مي خورم. اونم تلخ حالا گاهي با شير. اصلا معتادم به كافئين. ولي به جاي اينكه با قهوه خودت رو به زور بيدار نگه داري ببين مي توني يه وقتي خالي كني واسه خواب؟ اصلا تو اين اوضاع و با امتحاني كه فردا داري اينجا چكار مي كني؟ هان هان هان؟ اين دفعه كه اومدم نبايد رد پايي ازت اين ورا باشه ها فهميدي؟
يكي نيست به خودم بگه كه به طرز سرسام آوري كار دارم و الان بزرگترين آرزوم اينه كه احمدي نژاد اعلام كنه شبانه روز به جاي 24 ساعت شده 48 ساعت، اونوقت وسط تلي از لباس و كتاب و اسباب و اثاثيه (آخه جمعه اسباب كشي داريم) نشستم و كامپيوترم رو گذاشتم رو پام و دارم اين مزخرفات رو مي نويسم. دقت كنيد تو خونه به اندازه همين دايره جاي خالي هستش ها.
حوّا | May 5, 2009 10:17 AM
تبسم چي كار داري مي كني با خودت دختر؟ خب برو قشنگ يكي دو ساعت بگير بخواب ديگه. البته منم خيلي قهوه مي خورم. اونم تلخ حالا گاهي با شير. اصلا معتادم به كافئين. ولي به جاي اينكه با قهوه خودت رو به زور بيدار نگه داري ببين مي توني يه وقتي خالي كني واسه خواب؟ اصلا تو اين اوضاع و با امتحاني كه فردا داري اينجا چكار مي كني؟ هان هان هان؟ اين دفعه كه اومدم نبايد رد پايي ازت اين ورا باشه ها فهميدي؟
يكي نيست به خودم بگه كه به طرز سرسام آوري كار دارم و الان بزرگترين آرزوم اينه كه احمدي نژاد اعلام كنه شبانه روز به جاي 24 ساعت شده 48 ساعت، اونوقت وسط تلي از لباس و كتاب و اسباب و اثاثيه (آخه جمعه اسباب كشي داريم) نشستم و كامپيوترم رو گذاشتم رو پام و دارم اين مزخرفات رو مي نويسم. دقت كنيد تو خونه به اندازه همين دايره جاي خالي هستش ها
حوّا | May 5, 2009 10:19 AM
تبسم چي كار داري مي كني با خودت دختر؟ خب برو قشنگ يكي دو ساعت بگير بخواب ديگه. البته منم خيلي قهوه مي خورم. اونم تلخ حالا گاهي با شير. اصلا معتادم به كافئين. ولي به جاي اينكه با قهوه خودت رو به زور بيدار نگه داري ببين مي توني يه وقتي خالي كني واسه خواب؟ اصلا تو اين اوضاع و با امتحاني كه فردا داري اينجا چكار مي كني؟ هان هان هان؟ اين دفعه كه اومدم نبايد رد پايي ازت اين ورا باشه ها فهميدي؟
يكي نيست به خودم بگه كه به طرز سرسام آوري كار دارم و الان بزرگترين آرزوم اينه كه احمدي نژاد اعلام كنه شبانه روز به جاي 24 ساعت شده 48 ساعت، اونوقت وسط تلي از لباس و كتاب و اسباب و اثاثيه (آخه جمعه اسباب كشي داريم) نشستم و كامپيوترم رو گذاشتم رو پام و دارم اين مزخرفات رو مي نويسم. دقت كنيد تو خونه به اندازه همين دايره جاي خالي هستش ها
حوّا | May 5, 2009 10:20 AM
اي بابا زي زي جان. مادر جان، من اگه عاقل و فهميده بودم كه به خاطر وسوسه يه سيب سرخ، ملكوت و عرش و فردوس برين رو نمي ذاشتم و بيام فرش نشين بشم و اين جهنم زميني رو تحمل كنم.
حوّا | May 5, 2009 10:23 AM
اي بابا زي زي جان. مادر جان، من اگه عاقل و فهميده بودم كه به خاطر وسوسه يه سيب سرخ، ملكوت و عرش و فردوس برين رو نمي ذاشتم و بيام فرش نشين بشم و اين جهنم زميني رو تحمل كنم.
حوّا | May 5, 2009 10:25 AM
اي بابا زي زي جان. مادر جان، من اگه عاقل و فهميده بودم كه به خاطر وسوسه يه سيب سرخ، ملكوت و عرش و فردوس برين رو نمي ذاشتم و بيام فرش نشين بشم و اين جهنم زميني رو تحمل كنم.
حوّا | May 5, 2009 10:32 AM
اي بابا زي زي جان. مادر جان، من اگه عاقل و فهميده بودم كه به خاطر وسوسه يه سيب سرخ، ملكوت و عرش و فردوس برين رو نمي ذاشتم و بيام فرش نشين بشم و اين جهنم زميني رو تحمل كنم.
حوّا | May 5, 2009 10:34 AM
اوا!!!! چرا همچين ميشه آخه؟ به جان خودم error ميده و ميگه كامنتت failed شد. اونقت چرا چند تا چند تا مي فرسته؟
فكر كنم انار منو فرستاده تو بلك ليستش و وبلاگش اجازه نميده بيشتر از يه دونه كامنت واسش بذارم. رسما هم داره بيرونم ميكنه از اينجا و ميگه بسه ديگه زيادي حرف زدي.
خودتون بخونيد اصلا:
Comment Submission Error
Your comment submission failed for the following reasons:
Too many comments have been submitted from you in a short period of time. Please try again in a short while.
حوّا | May 5, 2009 10:38 AM
اخی حوا جون الهی بمیرم با جوونم مردم چقد خشن رفتار میکنن حالا خودمونیم شاید منو با تو اشتباه گرفته:دی
اگر اینجام واسه اینه که چوب کبریتای خونه تموم شده و من تازه 3 صفحه خوندم!!!!! باید خوابم بپره:((((( ساعت 10مین به شیش ه اخه من 7 کجا برم:((((((((((((
تبسم | May 5, 2009 10:48 AM
حوا جان ممنون از راهنمایی کاملت
غزل کجایی؟
من نمی دونم وبلاگت کدومه
میس ری | May 5, 2009 12:38 PM
حوا جان ممنون از راهنمایی کاملت
غزل کجایی؟
من نمی دونم وبلاگت کدومه
میس ری | May 5, 2009 12:39 PM
میس ری منظورت منم؟
اگه منظورت منم که همینجام آدرسم هم گذاشتم فقط به خاطر تو.
چه خبرا ری؟ خوبی؟
غزال | May 5, 2009 1:01 PM
دوباره می نویسم . بدون جدول نمی شه انگار .
لی لی | May 5, 2009 5:10 PM
من اومدم اينجا شادي عمومي اعلام كنم كه اينترنت دار شدم و هي ميام اينجا
الان كه در حال نشاط بودم ... همسر زنگ زد گفت دارم ميرم كاسه ي دستشويي بخرم آخه داشتم دستهامو مي شستم كه زدم و كاسه ي دستشويي رو شكوندم . همينه ديگه .. زني كه 5 صبح شوهرش رو ول كنه و بياد جرثقيل نوردي ... چه توقعي از زندگي و شوهرش داره ؟ ميگه داشتم مي رفتم يواشكي بخرم كه تو نفهمي!!!!!!!!!!!! بياي دعوا كني و .. اعصابت خورد بشه . يعني اون چه فكري در مورد من كرده ؟ هان ؟
يعني شوهر من دست و صورتش رو مي شوره وقتي صبح ها داره ميره بيرون ؟ يعني من زن بدي ام كه دارم در مورد شوهر اين جوري فكر مي كنم
زي زي | May 6, 2009 2:06 AM
من اومدم اينجا شادي عمومي اعلام كنم كه اينترنت دار شدم و هي ميام اينجا
الان كه در حال نشاط بودم ... همسر زنگ زد گفت دارم ميرم كاسه ي دستشويي بخرم آخه داشتم دستهامو مي شستم كه زدم و كاسه ي دستشويي رو شكوندم . همينه ديگه .. زني كه 5 صبح شوهرش رو ول كنه و بياد جرثقيل نوردي ... چه توقعي از زندگي و شوهرش داره ؟ ميگه داشتم مي رفتم يواشكي بخرم كه تو نفهمي!!!!!!!!!!!! بياي دعوا كني و .. اعصابت خورد بشه . يعني اون چه فكري در مورد من كرده ؟ هان ؟
يعني شوهر من دست و صورتش رو مي شوره وقتي صبح ها داره ميره بيرون ؟ يعني من زن بدي ام كه دارم در مورد شوهر اين جوري فكر مي كنم
زي زي | May 6, 2009 2:07 AM
من اومدم اينجا شادي عمومي اعلام كنم كه اينترنت دار شدم و هي ميام اينجا
الان كه در حال نشاط بودم ... همسر زنگ زد گفت دارم ميرم كاسه ي دستشويي بخرم آخه داشتم دستهامو مي شستم كه زدم و كاسه ي دستشويي رو شكوندم . همينه ديگه .. زني كه 5 صبح شوهرش رو ول كنه و بياد جرثقيل نوردي ... چه توقعي از زندگي و شوهرش داره ؟ ميگه داشتم مي رفتم يواشكي بخرم كه تو نفهمي!!!!!!!!!!!! بياي دعوا كني و .. اعصابت خورد بشه . يعني اون چه فكري در مورد من كرده ؟ هان ؟
يعني شوهر من دست و صورتش رو مي شوره وقتي صبح ها داره ميره بيرون ؟ يعني من زن بدي ام كه دارم در مورد شوهر اين جوري فكر مي كنم
زي زي | May 6, 2009 2:18 AM
اینجا چه خبره ؟ چرا هر کامنت 3-4 بار اومده ؟
لی لی جان
خیلی خوشحالم که دوباره ادامه میدی !
آق معلم
جسارتاً تشریف بردین مسافرت ؟ با خانواده محترم ؟ خوب چی میشد این شاگردها رو هم میریختین عقب ماشین میبردین ؟ همه رژیمن کسی چیزی نمیخوره ، خیالتون راحت !!!
سوگند | May 6, 2009 4:18 AM
دیدین من مثل بچه های خوب فقط یکبار سند کردم ؟!!!
سوگند | May 6, 2009 4:21 AM
بچه ها میشه بگین کالری کاکائو چقدره ؟ از این تلخ ها ، چی میگن بهش ؛ Dark . هرچی رو جعبه اشو خوندم چیزی ننوشته بود . من 19 گرم خوردم . چقدر میشه ؟
سوگند | May 6, 2009 7:39 AM
سوگند جان معمولا شکلاتهای دارکی که من دیدم همون حدود 540 کالری بوده (بیشتر از 100 تا 150 رنج کالریش با معلمولی و میلکو اینا متفاوت نیست)
خلاصه 17 گرم هم میشه 91.8 کالری حالا شما همون 90 بگیر عزیزم
تبسم | May 6, 2009 7:50 AM
در حال اسباب کشی هستم و همه چی ریخته به هم. من یادم نمیاد دقیقا چیا خوردم ولی چیزای سالمی خوردم و خلافم کباب کوبیده دیشبم بوده. فردا و پس فردا رو که اصلا فکر نمیکنم بتونم آنلاین باشم. از شنبه هم فقط تو شرکت می تونم. خونه جدید ای دی اس ال ندارم ببینم با دایال آپ میشه کاری کرد یا نه. فقط اومدم سریع غیبت این چند روزه مو موجه کنم و سریع هم برم.
حوّا | May 6, 2009 8:40 AM
حوا جان خونه نو مبارک
فندق | May 6, 2009 10:12 AM