خوب ما دیروز پیتزا فروشی نرفتیم بلکه رفتیم غذای هندی فروشی در نتیجه من یه کفگیر برنج خوردم و نون و از هر خورشتی یه کمی. بعد که رفتیم کافی شاپ هم دسر هیچی سفارش ندادم و همون لیوان آب شنگولی که دستم بود بازی بازی خوردم دیر تموم بشه.
امروز از صبح خونه بودم و تونسته ام خیلی خوب پودینگ های توی یخچال رو نخورم و جاش شیر و پنیر کم چرب (و پر پروتئین) بخورم. در ضمن خورشت بادمجون درست کردم و بادمجونش رو سرخ نکردم در نتیجه یه قابلمه خورشت فقط یه قاشق روغن داره.
الان تمرکز اولم اینه که از این اعتیاد به هله هوله شیرین دربیام و دوباره بیفتم روی غذای با کیفیت خوردن. ورزش اگر تونستم میکنم اما اولویت اولم نیست.











Comments
انار حسابی کدبانو شدی
من هم الان تو ترک هله هوله شیرینم
آلبالو | April 26, 2009 1:09 AM
سلام به همگی
میگم انار جون تو واقعاً اراده خوبی داری . یعنی هروقت خواستی تونستی . چقدر خوبه . آفرین!
ولی من این روزها فقط دوست دارم ورزش کنم . همین !
وای باورتون نمیشه چقدر این جند روز به دیانا فکر میکردم . دلم از اون شعرای قشنگش میخولست و اسمهای با مزه اش . خوشحالم که حالش خوبه
بچه ها پس جریان میتینگ ها چی شد ؟ چرا هیچکس یه لیست از بچه هایی که میخوان باشن تهیه نمیکنه ، اگه کسی نمیتونه من حاضرم این کارو دنبال کنم . بذارین زودتر میتینگ دار بشیم دیگه !!!
سوگند | April 26, 2009 1:48 AM
بچه ها تیتر امروز یاهو رو خوندین ؟ خیلی جالبه ، بلکه یه کم به خودمون بیایم ؛
http://finance.yahoo.com/family-home/article/106967/Big-Macs-and-Fries-What-You-Pay-Per-Calorie
سوگند | April 26, 2009 4:25 AM
اون وقت این خورش بادمجون با یک قاشق روغن خوشمزه شده؟
آق معلم کلی شگفتانه شدم از هزار آفرین ولی من که دیروز زیاده روی کرده بودم.
جدی جدی افسرده شدم.یعنی ولم کنن می خوام فقط بخوابم.نمی دونم چیه سر ÷یری وجدانم بیدار شده انظباط اجتماعیمم رفته بالا نمی تونم یک روزم غیبت کنم.امروز هم کلاس عصر کنسل شد ومن اینجام.
یه کم تو بارون راه رفتم ولی جسم وروح یاری نمی کنه.
آهیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
آزی | April 26, 2009 5:44 AM
میبینم که همه اینجا دارن به خودشون میان و انارستان از خواب زمستونی غفلتیه رژیمی (!)داره بلند میشه
.
ازی جون من هی مجبورم ادرس بدم
ببین عزیزم در مورده اون شعر و کالری کاپوچینو که میخواستی من دو تا پست قبل یعنی قبلی نه قبلیش همونجا یکی دو تا بعد کامنتت جواب دادم
.
خوش باشین همگی
تبسم | April 26, 2009 6:47 AM
از نظر روانشناسی ورزشی بعضی وقتا
تشویق در زمان شروع افت باعث میشه مثله یک تلنگر فرد به خودش بیاد
حالا آزی متوجه تلنگر شدی!!! پس مهر تشویق بعدی را با تلاش خودت بگیر
--------
صبحی صاحب خونه را از مهر بی نصیب گذاشتم اما الان حقشه یک مهر هزار آفرین بگیره
------
تبسم جان به این غذاهای ما هم سری بزن (در قسمت لینک هام) ببین اوضاع کاری هامون چطوریه
حساب کتاب بلدیم یا نه ؟
-----
یه دوست جان
میگم نکنه به مثل
گفتم که دگر نون قندی نخورم جز امشب و فرداشب و شب های دگر
گر فتار شدی
صدبا گر توبه بشکستی بازا
آق معلم | April 26, 2009 7:04 AM
یه دوست جان ایضاً بنده هم خیلی دلتنگ شما و حرفاتون هستم . بیاین دیگه !
سوگند | April 26, 2009 7:14 AM
اقا معلم سر زدم /بعد از اونجای که راهش خیلی پیچیده بود تبسم از اون اول یه طناب بست به خودش یه سرشم به رژیم زیگزاگی قسمت پنجم /بعد دیگه رفتیم حساب کتاب و اینا بعد سر طناب و گرفتیم بر گشتیم همونجا پست رژیم زیگزاگی کامنت گذاشتیم
+ریز محاسبات و اینا=نتیجه ی کلی این بود که ناهار خوب بود ولی صبحانه رو کم حساب کرده بودین
تبسم | April 26, 2009 8:09 AM
انار جان خیلی خوب مقاومت کردی!! ازت انرژی گرفتم...
موفق باشی:-)
سامیا | April 26, 2009 9:27 AM
بچه ها جون کسی می دونه یک عدد آبنبات "kalfany" که حدود 4 gr وزنشه!!
چند کالری داره؟!
سامیا | April 26, 2009 9:35 AM
آق معلم ممنون نکته رو گرفتم دی:
تبسم جان ممنون دیدم اون کامنت رو .ببین من ازین بسته آماده ها میگیرم.نصفشو می خورم به نظر نمیاد بیشتر از 100 بشه.اگه اینجوری باشه که لنگ دم÷ایی بخورم بهتره
آزی | April 26, 2009 9:40 AM
Aidin jaan , I was out of town and I couldn't keep track of my daily calories on Fit Day because of limited access to computer. I will report everything starting tomorrow. Sorry Agh Moa'lem
sheri | April 26, 2009 9:40 AM
سامیا جون
یه پیشنهاد:
ببین اینkalfanyبشخصه نمیدونم چیه ولی در کل ابنبات های غیر رژیمی رنج کالریشون تو 100 گرم از 360 شروع میشه تا 400 و خورده یی
بعد من یه بسته اب نبات hallsغیر رژیمی دارم وزنو تقسیم بر تعداد کردم و و بعد کالریش و تناسب بستم و اینا خلاصه یه دونش شد 15 کالری!(میوه ای هست)
یه ابنبات کاراملی معمولی در ابعاد 3 تا نخود فرنگی(!)کالریش میشه 12 تا!
حالا شما دیگه اگه کارت خیلی درسته و رژیمت مو لا درزش نمیره و اینا بگیر 20 خیال خودتو راحت کن
تبسم | April 26, 2009 10:03 AM
ازی جون
اوه اره بابا/من فکر کردم بیرون خوردی(یادم رفته بود ازی دختر خوبی شده:دی)
تازه شایدم کمتر....من از اینا دارم تازه توش خورده کاکائو هم داره(دقت کردین هر کی اینجا هر چیز غیر رژیمی میگه میگم ردش تو خونه ی ما هست!!!!!)
بعد رو یه بستش از همین مستطیل باریکا که همه جا هم یه شکله زده هر بسته 88 کالری
فکر نمیکنم کالری کاپوچینوت بیشتر از همین 50_60 تا بشه
اون لنگه دمپایی رو هم تبسم باید بخوره که انقد نیاد شوک وارد کنه به ملت
اعم از پفک (:D) و سوهان و صبحانه ی اقا معلمو (:_p)
تبسم | April 26, 2009 10:16 AM
بچه ها من الان داشتم از سركار برمي گشتم، طبق معمول اين روزا كه ماشين نمي برم، داشتم يه مسيري رو پياده مي اومدم كه ديدم خيلي سردمه. گفتم بدوم تا گرم شم. حالا هر دو تا بند كوله ام رو انداختم و داشتم مي دويدم با مانتو و مقنعه و اينا و مايه تفريح و سرگرمي مردم بودم. تا اومدم يه نفسي تازه كنم، يه آقاي قلچماق جلوم رو گرفت كه خانم بفرماييد بستني (از اين تبليغاتي مجاني ها). حالا من هر چي گفتم نمي خورم و عجله دارم و اينا، گفتش كه نمي خورم و رژيم دارم و دوست ندارم و حالم به هم مي خوره نداريم (به جان خودم با همين لفظ تهديد آميز مي گفتا). خلاصه يه جورايي تو مايه هاي هل دادن من رو برد داخل مغازه. منم تا چشمم به بستني ها افتاد دلم خواست يهو. آخه بستني هاش خيلي خوشگل بودن و فكر مي كنم 20، 30 نوع بستني مي شد كه چيده بود تو ويترينش و رنگاوارنگ و اينا. منم قدرت انتخاب نداشتم كه اون يكي آقاهه خودش تو يه ليوان سه نوع كاپوچينو و شكلات سوئيسي و دابل چاكلت ش رو ريخت. تازه من خجالت كشيدم بگم از طعم شكلات و بادوم زمينيش هم مي خوام. خلاصه كه دويدن امروز من مضمحل شد. آقا رسما ابليس بود. وگرنه تو هواي باروني جلوي كسي رو كه داره مي دوه بگيرن و به زور يه ليوان بستني بدن دستش، اسمش رو چي ميشه گذاشت. البته من از هر طعمش يكي دو قاشق بيشتر نخوردم ولي اومدم اينجا بگم گذرتون به روبروي پارك ملت، شيريني فروشي روبرت افتاد، بستني هاش رو امتحان كنيد. خوشمزه ان. ديدين حقه تبليغاتيشون گرفت و من اومدم اينجا تبليغشون كردم؟
حوّا | April 26, 2009 10:54 AM
اخی حوا جون خیلی باحال بود /همین الان داشتم به تقدیر و قسمت و اتفاقای غیر قابل پیش بینی و به قول خارجیا اوت اف کنترل و اینا فکر میکردم که با جریانت تکمیل شد/گفتی بستنی تابستون ایران از بسکین رابینز و اون لیوان کپلا که توش همه چی قاطی بود(اسمش چی بود؟)با هاگنداز رو خوردم
بهترینش هاگنداز بود یادمم نیست شعبش کجا بود(به به)ولی یه بستنیه شکلات بادام زمینی داشت من تو یه هفته که رژیم بودم تنها نا ژرهیزیم اون بود اون وقت اون هفته نه تنها وزن کم نکردم بلکه 300 گرم هم اضافه کرد(ببین چی بوده!!!)
تبسم | April 26, 2009 11:02 AM
تبسم جان نگران نباش. منم تو داشتن "ذائقه ماجراجو" يه چيزي تو مايه هاي تو ام و هي دوست دارم طعم هاي جديد رو تجربه كنم و بيشتر خوراكي ها رو محض امتحان هم كه شده مي گيرم و البته مي خورمشون. تازه با كمال پررويي ميام و تو يه وبلاگ رژيمي تبليغشون هم مي كنم. يعني سر و ته كامنتاي من تو وبلاگ انار و بزني دو كلوم حرف حساب توش نيست از بس در مورد غذا و خوراكي حرف مي زنم. واسه اينه كه خودم وبلاگ نمي نويسم. چون در مورد رژيم حرف خاصي واسه گفتن ندارم و همش جاده خاكي مي زنم.
حوّا | April 26, 2009 11:02 AM
اوا چه جالب. من داشتم كامنت بالايي رو مي نوشتم و مخاطبم هم تبسم بود كه بعد از اين كه پستش كردم ديدم تبسم هم همين الان منو مخاطب قرار داده. خلاصه كه سلام تبسم جان.
حوّا | April 26, 2009 11:05 AM
حالا جدا از اين حرفا. بچه ها من مي خوام يه اعترافي بكنم. يه چيزي هست كه اين روزا خيلي اذيتم ميكنه و فكرش دست از سرم بر نمي داره. اونم اينه كه اين روزا وقتي دور و برم با افراد چاق برخورد مي كنم، يه حالت ترحم توام با سرزنش برام پيش مياد كه آخي، اين آقا يا خانم نمي تونه خودش رو كنترل كنه و به خودش مسلط نيست و نمي تونه وزنش رو پايين بياره و اعتراف مي كنم كه گاهي بهش برچسب هاي ديگه اي هم مي زنم. يعني خودم هم باورم نميشه كه به اين راحتي و با پيش شرط هايي به اين سادگي و معياري تا اين حد ظاهري دارم درباره افراد دور و برم قضاوت ميكنم. گاهي به خودم تلنگر مي زنم كه حق نداري در مورد افراد اينطوري قضاوت كني و اين آقا و خانم ممكنه به يك دليل خيلي ساده هنوز چاق باشن و اون اينكه معيار شاد بودنشون تو زندگي متناسب بودن اندامشون نيست و چه بسا كه اولويت هاي مهمتري تو زندگيشون داشته باشن مثل خودت كه يهو به خودت اومدي و اين مورد رو هم به اولويت هات اضافه كردي. ولي خيلي سريع فراموش مي كنم و دوباره افراد رو دسته بندي مي كنم. و خيلي دلم مي گيره وقتي به اين فكر ميكنم كه يكي دو سال پيش كه چاق بودم، افراد دور و برم همچين قضاوتي درباره من مي كردن. خلاصه كه چند روزه فكرم رو مشغول كرده و مي خوام نظر شما رو هم بدونم.
حوّا | April 26, 2009 11:23 AM
آزی به نسبت خورشت بادمجون اصلا خوشمزه نیست اما به نسبت خیلی غذاهای سالم و کم چرب چرا خیلی خوشمزه است.
حوا این طرف بدون شک ابلیس بوده اونم از نوع شکمی. وگرنه واقعا چه دلیلی داشته جوون مردم در حال دویدن رو بکشونه توی بستنی فروشی؟
این عارضه که میگی منم وقتی لاغر شده بودم دچارش بودم که دلم میخواست یکی داره یه چیز بدی میخوره واقعا بشینم براش توضیح بدم که چه جوری میتونه از این وضعیت خلاص بشه. دلم میسوخت که به خودش بد میکنه. ولی خوب نمیشه به مردم نخواسته نصیجت کرد.
anar | April 26, 2009 11:53 AM
حوا و انار جان
من الان دوساله که جزو دسته دوم هستم یعنی اون آدمههایی که شما با ترحم نگاهشون میکنین . ببخشید منظورم اصلاً با شما نیست اما دلم میخواد سر تمام این آدمها داد بزنم که منم میخوام یعنی اصلاً کیه که نخواد .
من همیشه دوستام زیر 60 کیلو بودن ، همیشه هم بهشون میگم من اگه جای شما بودم دوست چاق انتخاب نمیکردم اما اونا چون تا حالا درگیر چاقی نبودن فکر میکنن اولویت انتخاب دوست چیزای دیگه ایه ! اما منی که صبحها وقتی از خواب بیدار میشم آروم آروم پتو رو کنار میزنم و منتظر یه معجزه ام که ببینم لاغر شدم ، یا از خیلی چیزای دیگه برای پنهان کردن این نقطه ضعفم استفاده میکنم ، چاقی یه زنجیریه که به پامه و خسته ام کردم
این حرفا رو هیچ جا نمیتونم بزنم فقط اینجاست که راحت میگم . الان که دارم مینویسم یه بغضی دارم که همش از نگاههای امثال شما به منه بی خبر از اینکه شاید واقعاً دوستانه باشه . من ماشین شاسی بلند خریدم که بهم نگن یه فیل که تو 206 جا نمیشه . مانتو گل و گشاد خریدم که به باسنم نچسبه . صورتمو کم آرایش میکنم که تو ذوق نزنه . اما نتونستم از جامعه بکشم بیرون . نتونستم از نگاههای آدما فرار کنم . نتونستم به خانمی که تو هواپیما کنار من نشسته و میگه حیفه نذار اینجوری بشی بگم بخدا من نمیخوام . نتونستم به همه بگم من قابلیت های دیگه ای هم دارم .... هیچوقت نتونستم
وضعیت من به جایی رسیده که مادربزرگم برای من نذر کنه که لاغر بشم ؟ مامانم تنها غصه زندگیش ران و بازوی بزرگ من باشه ؟ یعنی هیچ معضل دیگه ای وجود نداره ؟
پس بدونین شما که از اونور این شیشه مارو نگاه میکنین ، پیشخودتون آدمهای بیخیال و بی اراده رو تصور نکنین . حتماً میدونین اموشنال ایتینگ یعنی چی ؟ حتماً میدونین استرس یعنی چی ؟
ببخشد ولی خیلی داغون بودم
سوگند | April 26, 2009 12:13 PM
وای طفلک حوا
عجب ابلیسی بود آقاهه
واقعا چرا گیر داده بود به تو؟
آلبالو | April 26, 2009 12:17 PM
سوگند جون من منکر نگاه آدمها نمیشم اما فقط واسه دل مهربون خودت بگم جنس اون نگاه اینجا کمی فرق میکنه چون ماهایی که این راه رو رفته ایم (یا مثل من دوباره داریم میریم) جنس این دردی رو که تو ازش حرف میزنی میشناسیم. درد اینکه مهمونی نری چون چاقی و خرید نری چون هیچ لباسی به تنت اندازه نیست و هیچ وقت احساس زیبا بودن نکنی. برای من اگر فکر اینم هست که به طرف بگم نکن و نخور ( که الان یکی باید بیاد به خود من بگه) برای اینه که میدونم چقدر آدم احساس بدی داره وقتی اونجوری زندگی میکنه و چقدر ادم قدش بلند میشه وقتی شرایط عوض میشه. چون میدونم چقدر سخته حیفم میاد.
anar | April 26, 2009 12:47 PM
انار جان
بخدا من هم منظورم شما یا حوا یا اصلاً بچه های اینجا نبود . من نگاههایی از این جنس ولی غریبه رو گفتم . اینجا همیشه واسه من مأمنی بوده که دردمو گذاشتم و همدرد برداشتم.
ببخشید اگه منظورمو بد گفتم . منظور من نگاه جامعه به من و امثال من بود که شاید توش خیلی نگاهها مثل شما دوستای خوبم از دلسوزی و مهربونی باشه اما من بی خبرم . ولی نمیتونم منکر اون درصد از نگاههایی بشم که از سر تمسخر به من و امثال منه . اونها هم حق دارن رو ظاهر من ننوشته ایشون فارغ التحصیل فوق لیسانس الکترونیک با معدل بالا ازبهترین دانشگاهه . ظاهر من فقط 30 کیلو اضافه وزن و سایز 14 رو نشون میده نه بیشتر !
باز هم ببخشید انار جون . من واقعاً شما رو دوست دارم و مدیون شما هستم به خاطر این فضا . باور کنین قصد جسارت نداشتم
سوگند | April 26, 2009 1:35 PM
نه بابا عزیزم جسارت کدومه. دور هم صحبت میکنیم. الان هم خوشحالم حداقل اینجا راحتی میتونی حرف دلت رو بزنی.
anar | April 26, 2009 1:40 PM
اه فکر کن یک ساعت بیای نطق کنی یهو کام÷وتره هنگ کنه.
÷یشییییییییییی بیا منو بخور
انار نمی دونم چیه که این ÷ من فقط اینجا کار نمی کنه:)
آزی | April 26, 2009 1:57 PM
آق معلم..منو شستشوی مغزی دادن..یعنی اون آدم هفته پیش نیستم که هی نون قندی بذارم توجیبم وقتی همه خوابن یواشکی بخورم!..
بعدش هم سه روز تو هفته میدوئم بقیه اش هم واکینگ دارم..برعکس انار اولویت اولم ورزشه..وفکر میکنم این دویدنه بسیاربسیار ..به کمکم آمد( مرسی لیلاجان... خدا جدو آباد "جف گالووی" را هم بیامرزه)
دیگه اگه میشد می اومدم به افتخار شروع مسابقه اتون چندتا شلیک هوایی میکردم! منتظر خبرهای خوب ازتون هستیم
آقا محمود خان..یادتون باشه این بار که میخواین برین ژاپن خونه دیانا اینا منو گوشه ساکتون بذارین..وخیلی بسیار زیاد ممنون از اینکه با انارستانید و به موقع خودتون را رسوندین و همه را خوشحال کردین..
سوگند جون ..
من فکر کنم باس برم یه شب دیگه بیام که حالت بهتر باشه الان نمیدونم داری به چی فکر میکنی ولی مطمئنا حوصله شوخیهای منو نداری ..فقط همینو بهت بگم که زمانی میتونی با این معضلی که ازش اسم بردی بجنگی که خودت را دوست داشته باشی ..نگاه دیگران به ما ،همون نگاه خودمون به خود ماست..دیگه نبینم اینقده برچسب به خودت بزنی ها...والا به خوابت میام!
آزی خانوم پروزن..احوال مبارک خوبه؟!
آزی یه کاری بکن ..چرا از وقتی "پ" ات از کار افتاده کامنتهات پر "پ" شده!!
یه دوست | April 26, 2009 2:24 PM
ازی جون
بخاطر اینه که درسته اینجا فونتش فارسیه (اگه تغییر ندی)ولی همزمان اگه میخوای "پ| کار کنه فونت کامپیوتره خودت رو هم فارسی کنی
تبسم | April 26, 2009 2:27 PM
مخلص یه دوست جان دونده.......حالا من الان ÷ میام...تبسم جان خوب فونت کام÷وتر فارسیه که من فارسی تای÷ می کنم .........نه این نیست
حواخواستم بگم اون شیطان نبوده فرشته ای بوده در ظاهر مردی چغر ذی:به ÷اس انگیزه زندگی ودویدن وتلاش ....خدا ازین فرشته چغرهای با بستنی سر راه من قرار بده........
آزی | April 26, 2009 3:55 PM
تبريك به سه ني ني عزيز:
ني ني آرتميس
ني ني نارسيس
ني ني نوا
ديگه نبود؟؟
بابا هيچ دقت كرديد انارستان ني ني بارون شده؟؟
نكنه تو انارستان روشي؟تغذيه ايي؟ چيزي؟؟ گفته شده كه ني ني آوره؟؟
به سلامتي تموم ني ني ها و ني ني داران هوراااااااااااااا
راستي چقدر خوشحالم خبرسلامتي رو شنيديم
ممنون جناب محمو خان عزيز.
اميدوارم هميشه خوش خبر باشيد.
هستي | April 26, 2009 5:13 PM
واااااااااااااای سلام هستی گل چطوری ؟خیلی دلم برات تنگ شده بود میگما خب مبارکه ولی اینا ورژن جدیده که نی نیا تند تند به دنیا میان؟نارسیس جون که همین یکی دو ماه پیش گفت یه نی نی نمیدونم مثنکه 8 هفته ای تو دلمه!
ازی جون ببین الان منم دارم فارسی تایپ میکنم ولی فونت کامم انگلیسه
در هر صورت در هر شرایط که باشی یه دونه از این دو دکمه پ میزنه :
1_یا اون دکمه ی بالای tabسمت چپ کیبورد
2_یا دکمه ی بالای enterسمت راست کیبورد
Anonymous | April 27, 2009 12:12 AM
اوا مادر چرا ناشناس شدم؟بالایی من بودما
تبسم | April 27, 2009 12:14 AM
سوگند جان حرفای انار حرفای منم هست. کسانی که هیچ وقت تو زندگیشون با مشکل چاقی مواجه نبودن، این درد رو به هیچ وجه نمی شناسن و نمی دونن چطوری می تونه همه ابعاد زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار بده. منم یه بار این راه رو رفتم و هنوزم توی تک تک لحظات زندگیم به فکرش هستم. دیدین بعضی زخما انقدر عمیق و کاری هستن که تا آخر عمر همراه آدم می مونن؟ انگار این قضیه چاقی یه جورایی همیشه همراه ماست. حتی بعد از اینکه وزن کم می کنیم هم همیشه یه نوع ترس و نگرانی خاصی داریم. ترس از اینکه دوباره چاق بشیم. ترس از اینکه عادتهای غلط غذاییمون یواش یواش طوری که اصلا متوجه نشیم برگردن و به صورت چربی تو تنمون جا خوش کنن. فکر می کنم واسه همینه که اینقدر رو چاقی و لاغری دیگران و طرز غذا خوردنشون حساس می شیم. وگرنه من دوستای زیادی دارم که همیشه لاغر بودن و این حساسیتهایی رو که من نسبت به اطرافیانم دارم تو اونا وجود نداره. غذا و غذا خوردن واسه شون یه امر طبیعیه و هیچ وقت این مساله انقدر تو ذهنشون bold نمیشه که بخوان به اطرافیانشون بابت این مساله تذکر بدن. حالا چیزی که منو اذیت می کنه، این حساسیت های بعضا نابجا نسبت به چاقی یا لاغری اطرافیانم و طرز غذا خوردنشون هستش که خب باید خیلی رو خودم کار کنم که اینطوری نباشم و همینطور باید خیلی رو خودم کار کنم که به مساله غذا، وزنی بیشتر از اونچه که باید داشته باشه ندم و اینقدر واسه خودم مهم جلوه ش ندم. می بینی سوگند جان منم هنوز اول راهم و حق ندارم خودم رو تو دسته اول جا بدم. ببخشید اگه منظورم رو بد گفتم دوست جونم. امیدوارم ازم به دل نگیری. گفتم که خیلی وقتا تو کامنتام به جاده خاکی می زنم.
حوّا | April 27, 2009 12:26 AM
سلام صبح همگی بخیر
بقول آزی فکرشو بکن
زمانی که همه کلماتی که به ذهنت می رسند یه جوری پ داشته باشند انوقت کی بردت پ رو ÷ بزنه
پیشییییییییییییییییی بیا منو بخور
یادم این گربه افتادم که با یه جوجه هستش
زبان اصلیش بنده خدا همش تو حرف ÷ زبونش می گیره
راستی تبسم درست میگه اگر خودت فونت ÷ایین را فارس کنی نتیجه اش این میشه که کلیدش کنار اینتر هستش پ
اما اگر فونت کامپیوتر را تغییر ندی و پایین همون انگلیسی باشه پ بالای کلید تب هستش
اگر هم هیچ کدوم نبود ببین کنار دستت پنچره هستش یا نه !
............
آق معلم | April 27, 2009 12:45 AM
حالا دست دست...
تبسم | April 27, 2009 12:48 AM
ا اقا معلم شمام اینجایین؟تبسم بیچاره الان باید بره یه اقا معلم واقعی منتظرشه از اون امتحان خوشگلا بگیره
اخه این چه دنیای نامردیه
دختر مردم رژیم باشه امتحان داشته باشه تو مسابقه باشه شکلاتم دلش بخواد دیگه واویلا
تبسم | April 27, 2009 12:50 AM
آزی جان برو به این لینک (http://www.khabgard.com/?id=1564547662) و برنامه تری لی اوت رو دانلود کن. یه فایل زیپ هستش. بعد از حالت زیپ بودن درش بیار (اکسترکت کن تو یه فولدر). یه کپی از آیکون برنامه هه بگیر. بعد این مسیری رو که می گم برو.
My computer / C / Document and setting / All users / Start menu / Programs / Start up
تو فولدر Start up برنامه هه رو پیستش کن و کامپیوترت رو ری استارت کن. ویندوزت که بالا اومد برنامه هه برات باز می شه (اگر هم نشد خودت فولدره رو باز کن و رو تری لی اوت کلیک کن. به سمت راست نوار پایین دسک تاپت یه علامت تازه اضافه میشه. روش راست کلیک کن و آرایش صفحه کلید رو انتخاب کن و خودت برو تعریف کن که "پ" کجای کیبوردت باشه. اگه این کارا رو کردی و نشد بگو تا از یه راه دیگه بریم.
حوّا | April 27, 2009 1:06 AM
په په این کلید بالای کیبردم کار کرد.شماها چقدر میفهمید.فکر کن.........
می خواستم ازین به بعد پ رو کپی پیست کنم.............پوووووووووووووورااااااااااااااا
آزی | April 27, 2009 1:07 AM
سوگند جان ناراحت نباش
راستش همه از این نیش ها خورده ایم و اثرش کم شده و لی در شرایط خاص خیلی دردناک هم هست
حرف هایی می زنند که ادم داغون میشه
مثلا بعد از مدتی یک ظرف بستنی برداشتی و فقط میخواهی همان را شایدم حتی کمتر بخوری
که صدایی میاد " شیرینش زیاده ها" از اونور اون یکی "آره برات خوب نیست" و با شنید حرف سومی دلت میخواهد ظرف و بستنی رو تا آرنج دست تو حلق دهن هایی که باز می شن فرو کنی !!! واز لج بقیه و خودت هم که شده دبل یا تریپل می خوری
این هم منطقی هستش فرض کن یک سد آب هستش و هی داره آب ذخیره می کنه بالاخره سر ریز میشه یک وقت
الان در کنار مشاوره تغذیه مشاوره روانشاسی هم باید
انجام بشه که مثل دریچه اطمینان در سد یا مخزن بخار هستش برای جلوگیری از سر ریز شدن یا منفجر شدن
ما که مشاور نداریم وبلاگ خودمون و اینجا پایگاهی هستش که صحبت کنیم و حرف بزنیم حداقل برای دل خودمون که سر ریز نشه
مثل قطره قطره جمع گردد که یادمون نرفته
راه برای اینکه این قطره ها سیل نشه زیاد هستش
..................
آق معلم | April 27, 2009 1:16 AM
اوه جمع دوستان جم هستش
÷وررراااااااااااااا برای موفقیت آزی
تبسم عزیز دستت بابت چکینگ کالری آق معلم درد نکنه
حواستو جمع کن دختر برای امتحانت
حوا جان
یعنی جدا خود ابلیس بوده
آدمی که سردش است و بعد ادمی در حال دویدن = بستنی مجانی ؟؟؟؟
------------------
یه دوست جان
این شستوشو خانه را آدرسش رو هم به ما بده هر دو هفته ای ما این چیزایی که تو کله مون هست رو یه شستوشو بدیم
ولی واقعا خوشحالم از اینکه
دوباره کفشهایت را بپا کردی
و امیدوارم بندش رو محکم بسته باشی
آق معلم | April 27, 2009 1:29 AM
سلام من 90 کیلویم 7سال است بوکس کار می کنم عضله های صفت و محکمی دارم در عرض 1 هفته چاق می شم و در عرض 3 ماه همان وزن را می توانم کم کنم از یه هفته پیش تصمیم کرفتم 30 کیلو کم کنم و الان 3 کیلو کم کرده ام برام دعا کنید من فقط 19 ساله ام و دوست پسرم دیگه اجازه نمیده بوکس کار کنم می خوام تا آخر شهریور60 کیلو باشم تا اون موقع ...
وب سایتم simsaniye.blogfa,com
مارال | May 9, 2009 4:06 AM