دقيقا يك ماهه ننوشتم. ها؟ خوب امروز بعد از اينكه دو روز تموم سرگيجه داشتم و تمام ديروز رو خوابيدم فميدم اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست و جدي نگيرم يهو غش ميكنم عين هلي بري وسط كار ميفتم. (هلي بري هنر پيشه رو ميگم همينجوري فهميده ديابت داره...سر كار غش ميكنه ميبرنش بيمارستان)...خلاصه براي اينكه انرژيم رو كم كم به دست بيارم يه برنامه شروع كردم كه از پياده روي شروع ميشه. اين هفته 4 روز در هفته 30 دقيقه با سرعت 17 تا 20 دقيقه براي يك مايل. ميبنيد اصلا قابل مقايسه با قديم نيست ولي واقعيت اينه كه آمادگي بدني من در همين حده. خودم هم الان قبول كرده ام و همين حد شروع كنم هم ميتونم ادامه بدم و هم فايده داره برام.
غذام هم از امروز مواظبم. چاقي و لاغري صد در صد مهمه اما قبل از اون من اصلا به طرز خطرناكي بيجون و خوابالو شده ام. خلاصه ما برگشتيم:)
راستي ديدن تولد انارستان هست تولد سورپريزي برامون گرفته هستي؟
پ.ن.
آقا كف كردم. يعني رسما دهنم باز مونده. من ديدم اين يه ماه به شدت خوابم مياد، قدرت تمركزم كم شده و همين ديشبم داشتم به اين رفيقم ميگفتم احساس ميكنم مغزم از يك چهارم ظرفيتش جا داره و عين كامپيوتر هي اررو ميده كه حافظه آزاد نداريم...ديروز من رسما تمام روز رو خوابيدم...از شب خوابيدم تا ده صبح بعد دوباره 2 خوابيدم تا 8.5 بعد دوباره 12 خوابيدم تا 9.5 امروز و بعد دوباره بعد از ظهر دو ساعت و تا عصر كه ديگه به ذهنم رسيد اينهمه خستگي شايد ربط به انسولينم داره پاشدم رفتم يه 45 دقيقه پياده روي...رفتن همانا و تمام اين خنگ و خلي و خواب آلودگي تمام شدن همانا...اونوقت الان اومده ام اينجا رو خونده ام ميبينم از نشانه بارز مرض ما رو نوشته Fatigue و Brain fogginess و Sleepiness. از اين به بعد اگر من گفتم خوابم مياد،خسته ام، مغزم نميكشه...شما كه دوست من باشي چي ميگي؟ ميگي برو يه نيم ساعت پياده روي تند بكن بعد اگه هنوز دردي داشتي بيا...پناه بر خدا!
يعني اين "مه گرفتگي مغزي" (ترجمه رو حال كرديد؟) رو كه ميگه راست ميگه ها...من واقعا روي هيچي نميتونستم تمركز كنم و واقعا هي احساس ميكردم مغزم پر شده جا نداره كار جديد بكنه. آخي...معلوم شد خنگ نبودم...داشتم اخه به اين نتيجه ميرسيدم كه اين دكترا آخرين قسمتهاي مغز منم اشغال كرده لابد ديگه هيچي نمونده ازش.

MyFitnessPal - Free Calorie Counter

MyFitnessPal - Nutrition Facts For Foods











Comments
سلاممممممممم انار جونم
تبریک می گم تولد وبلاگ رو
وای فکر می کردم که دیگه نمی نویسی . خیلی خیلی خوشحالم . امیدوارم که سالهای سال تولد این وبلاگ که برای هممون نشونه ی انگیزه و تحولی نو بوده رو جشن بگیریم.
پریسا | December 7, 2008 11:21 PM
به به انار خانوم ...بابا کلي صبح ما رو شاد و پرانرژي کردي با نوشتنت.
تولد انارستان خيلي مبارک باشه...ايشالا تولد سه سالگي بچه ات(انارستان...فکراي بد نکن!) رو هم ببينيم
ياد پارسال به خير که موقع تولد اسباب کشي کردي اينجا و برنامه 8 هفته اي رو راه انداختي و کلي خلاصه شور و هيجان انداختي به جون ما :))
اين قضيه ديابت رو جدي بگير ها...لازم نيست ورزشکار شي يا مانکن شي ولي مواظب سلامتت باش دختر جان!!
گزارش يادت نره پيلييييييييييز
تو نيستي ماها بدجوري دمق مي شيم
سالومه | December 7, 2008 11:27 PM
علیکم السلام انار جون !
نبودی این بچه ها افسردگی گرفته بودن ، حالا امیدواریم به یمن بازگشت پربرکت و پر برنامه شما ، یک کم سطح انرژی ها بالا بیاد .
امیدوارم شروع خیلی خوبی باشه :)
لیلا | December 7, 2008 11:43 PM
سلام رييس
روزت بخير
و هزاران بار تبريك بخاطر وبلاگ خوبت
هزاران بار تشكر بخاطر زحمتي كه براي ما كشيدي.
تولد انارستان تو تولد تك تك ماست.چون باهاش ياد گرفتيم درست زندگي كنيم تا سلامت باشيم.
پس اين روز مهم رو به تموم گلهاي باغ انارستان تبريك ميگم.
شادباشيد و هميشه كم چرب
هستي | December 7, 2008 11:56 PM
انار جون باز خوبه متوجه شدی چیه !!
لیلا | December 8, 2008 1:19 AM
خیلی خوبه که به مشکلت آگاهی و سعی می کنی کنترلش کنی.
مواظب نوع غذاهایی هم که می خوری هستی؟
سالومه | December 8, 2008 2:28 AM
نه. یعنی این چند وفت از وقتی دفاع کردم نبوده ام. آخر و عاقبتش رو هم دیدیم. برنج سفید و هر از گاهی شکلات و نون سفید و اینا برای من هزار جور مشکل ایجاد میکنه یکیش چاق شدنه. از زندگی میندازتم ظاهرا. خوبیش اینه که به فاصله یکی دو ماه جوری یقه ام رو میگیره که به غلط کردن میفتم و مجبور میشم درست بخورم و ورزش کنم. چاره ای ندارم یعنی. نمیشه زندگی نکنم و سر کار نرم که. سر کار گفته بودم که کمد هست پر از شکلات و شیرینی و هله هوله دیگه. شما بگو هفته ای سه دفعه هم من رفته باشم سر اون کمد...برنج و نون سبوس دار هم که نخوردم...ورزش هم که شروع کردم بعد سرما خوردم دیگه تموم شد...بعد هم دیدم دارم چاق میشم بدتر شروع کردم همین هفته اخیر شکلات هم هر از گاهی خوردن...خوب همین شد که واقعا از زندگی عادی داشتم میفتادم...بعد هم من روزی 60 کیلومتر باید رانندگی کنم برای سر کار رفتن و برگشتن اونم توی اتوبانهای اینجا که 100 کیلومتر که سرعت میری انگار داری لخ لخ میکنی...خیلی جالب نیست اگر ادم همه اش خسته باشه.
ولی از همه جالبتر این بود که واقعا فکر میکردم به ته ظرفیت هوشی ام رسیده ام. الان انقدر خوشحال شدم که فهمیدم خنگ نیستم!
انار | December 8, 2008 2:36 AM
انار ، حالا که فهمیدی دور از جون خنگ نیستی و ظرفیت هوشی ات هنوز ته نکشیده ، به افتخار خودت 30 ثانیه برقص :دی
لیلا | December 8, 2008 3:07 AM
انار جون درکت می کنم. من هم الان یه مدته که 6 صبح از خونه می زنم بیرون تا 8 شب میرسم خونه نه ورزشی نه تفریحی... شدید به سرم زده کارو ببوسم بزارم کنار بشینم تو خونه استراحت کنم و برم دنبال عشقم که ورزشه مثلا برم مربی ورزش بشم.
چرا این شهامت رو ندارم؟؟؟؟
خسته ام از این سبک زندگی.
آلبالو | December 8, 2008 3:49 AM
آخیش! دلم وا شد!!!
یه جورایی دیگه دلم نمیومد بیام اینجا !!همش فکر میکردم انار دیگه از این بازیا خسته شده !!!(توهم رو دارید که !!!)
خوب من توی وبلاگ جام انارستان این آهنگ رو گذاشتم به مناسبت تولد ، اینجا هم میذارم هر کی نرقصه......!!!!!! دیگه از ما گفتن بود!!!!
http://www.patocks.com/g.htm?id=38137
leili | December 8, 2008 5:32 AM
انار جان تو بهتر از من می دونی که همیشه باید در صدر لیست اتفاقات و آدمهای مهم توی زندگیت باشی...تو اول لیستی و باید بیش از هر چیز و هر کسی و هر کاری به خودت اهمیت بدی.پس لطفا پوینتهات رو دوباره بشمر و غذاهای سالم بخور و ورزش رو هم فراموش نکن.
موفق باشی....در ضمن کسی که دکترای مهندسی...داره هرگز نمی تونه که خنگ بشه :))
سالومه | December 8, 2008 5:58 AM
آلبالو
منم گاهي به سرم مي زنه که بي خيال کار کردن دفتري بشم و برم دنبال عشقم و کار مورد علاقه ام....ولي خب گاهي اجبار زندگي يا ترسهامون نمي ذاره ديگه...من يکبار از همين شغلي که دارم در همين اداره اي که هستم 7 سال پيش استعفا دادم و رفتم..ولي آنقدر بعدش پشيمون شدم که اين کار رو کردم که الان درباره ترک شغلم محتاطم...هرچند که توي خونه باشم پول بيشتري در مي يارم ولي....تصميم سختيه ديگه.
سالومه | December 8, 2008 6:04 AM
:) تبریک. پارسال خیلی حال و هوام فرق داشت.
Anonymous | December 8, 2008 8:39 AM
به به . تولده . مبارکه .
پارسال یادش بخیر . تولدی داشتیم .
انار جون خوشحالم که دوباره اینجا نوشتی . دلمون برات تنگ شده بود.
من هم درباره کار کردن همین مشکل رو داشتم . اما بالاخره باید یه راهی پیدا می کردم که وقتایی که خونه ام یه تکونی به خودم بدم . البته خستگی ام مانع می شد گاهی . اما الانه یه خورده بهتر شده و عادت کردم به ورزش تو خونه
سارا - تيتان | December 8, 2008 10:33 AM
انار جان خیلی خوشحال شدم برگشتی.دل تنگ شده بودیم. تولد انارستان مبارک باشه .
ani | December 8, 2008 11:14 AM
بر و بچس من دوست دارم از اون انشا ها که قبلا نوشتین بنویسیم
انشا ها مال تولد پارسال بوده یا من قاط زدم ؟
انار خوبه که فهمیدیا .......... بازم به هوش تو ........... ننه
zi zi | December 8, 2008 12:55 PM
با این ترجمه مه گرفتگی مغزی خیلی حال کردم!
هر بار تلویزیون خانم رایس و نشون می ده و موهای سشوار کشیده و گردنبند مروارید و کت دامن اطو کشیدشو می بینم یاد ضریب هوشی 200 و 45دقیقه دویدن صبحش می افتم و به خودم می گم میس ری تو از این هم پرمشغله تری!!!؟یا ضریب هوشیت کمتره !
خودمو با این آدمها مقایسه می کنم که تو شرکت پشت سرم می گن از خودراضی!
Missrei | December 9, 2008 2:25 AM
انار جان اول تولد مبارک. چه خوبه آدم 3تا تولد داشته باشه ها. یکی تولد خودت خودت. یکی اون یکی بلاگ، یکی هم این یکی بلاگ :) خیلی تبریک می گم خلاصه. دوم خیلی خوبه که آدم مثل انار بانو حواسش به همه چیز باشه و معلومات خوب هم داشته باشه و بدنش رو هم انقدر خوب بشناسه. پس بازم تبریک می گم و مراقب خودت باش!
Fairy | December 9, 2008 8:37 AM
چه خوب که هستی انارجان ...نگران بودم که مبادا بخوای انارستان رو تعطیل کنی ...مراقب خودت باش ! تولد وبلاگ هم مبارک !
لی لی | December 9, 2008 8:47 AM
اهالی انارستان
تولد وبلاگ مبارک. مرسی از انرژی و حمایتتون :)
غزال | December 9, 2008 10:07 AM
آزی پروزن...کجایی؟..لازانیا پارتی...عروسی .. یا در حال شتر سوار در کویر...!
مژده که اوسام اومده دیگه شبها لازم نیست نگهبانی بدیم و نفت برای چراغ ها بیاریم!
کسی از گل بهار خبر داره ؟ از زندون آزاد شده یا نه؟ اگه نه سند خونه ای ،وثیقه ای چیزی ببریم بنده خدا را آزاد کنیم دیگه..
غزال ..زیاد به هفته گذشته فکر نکن..منم میخوام کتاب جدیدم را بنویسم با این عنوان که" این هله هوله چیست که عالم همه دیوانه اوست...!"و بعدش هم یه برنامه Xهفته ای تدوین کنم برای درمان این بیماری مهلک عصر حاضر..
آق معلم خان چی...هنوز نیومده؟ رفع کسالت از پدر بزرگوار شده...بابا مردیم توصیه ورزشی خونمون کم شده..
سالومه تو چی شدی هنوز تو فکر بیگست لوزری؟!..یا داری سیزن 2 پست قبلی را مینویسی؟!
مشکل مهمونای جدید غریبه جون و شکلاتی هم که حل شد به یاری خدا.. میمونه الباقی انارستانی ها که هنوز تو شوک نوشتن پست جدید انار هستن و اینقده این مدت انتظار کشیدن که حرفهایی که نوک زبونشون بود را فراموش کردن..
انار..من درست نقطه مقابل خواب آلودگی هستم.، میدونم وضعیت مطلوبی نیست.. ایضا اگه دوستت باشم می گم :
خوب... انار چه خبرها..!
یه دوست | December 9, 2008 3:23 PM
man brainam modathast k foggy ye!
b | December 9, 2008 4:56 PM
به تو می گن یه عدد انار ناب مشکل یاب.
خدا رو شکر که مشکلت با ورزش و پیاده روی حل می شه و نیاز نیست دارو و درمان شیمیایی استفاده کنی.
پس با این حساب ما که دوستت باشیم در تایید حرفت می گیم:
انار بانوی زیبا
دونده ی بالقوه
پیاده روی٬ دویدن
دوای هر دردیه
با تمرین مداوم
مغز مه آلود ما
خوابالویی ٬خستگی
همه می شه بر طرف
با این حساب ما دوستان
می گیم به تو انار جان::
بدو تا بدویم
بدو تا بدویم
برو تا برویم
برو تا برویم
...
ایشالا که همیشه منحنی انرژی ات صعودی و منحنی کسالت نزولی باشه خواهر.
دیانا شادی زاده ی مرخصی رو به اتمامی طلب فر!
دیانا | December 9, 2008 10:33 PM
سلام به همه دوستان!
قبل از هر چیز از تمامی دوستان ( اسم نمی برم چون تمام کامنت میشه اسم) که اینقدر محبت و لطف داشتن سپاسگذاری میکنم.
خدا رو شکر پدرو حالشون بهتره!! و امروز قرار انژیو بشن و اگر مورد خاصی نباشه (انشاا..) احتمال مرخص شدن هم هستش! هنوز خبر جدید بهم ندادن!
باز هم از همه ممنون ! واقعا خوشحالم که دوستانم از معنی لغوی دوست فراتر هستند!
aidin | December 9, 2008 11:28 PM
واما
تولد انارستان که با بازگشت انار خانم همراه بوده برای خود انار خان و همه انارستانی ها مبارک باشه!
من که روحیه ای حسابی گرفتم وقتی دیدم یک پست جدید اضافه شده!
چراغ انارستان همیشه روشن !! انارستانی هاش پر روحیه و انرژی!!
مرشد بزن زنگ رو
دینگ دینگ دینگ دینگ
aidin | December 9, 2008 11:35 PM
یه دوست جان !
با گپ راجع به ریسک فاکتور ها موافقم!
اما باید وقت بدی یکم!
1 اق معلم باید یکی مقداری در رابطه با این قضیه اپدیت کنه خودشه ! اخه ماشاا... این شاگردای امروزی هر کدومشون یه پا استادن ! معلم جرات نداره یک واو رو جابجا بگه!
2 دلیل اصلی ترش ! برای اینکه یک کمی تمرکز بیشتری پیدا کنم! چون این سه روزه اصلا کاری انجام ندادم و یک خروار پرونده رو میزم هستش!
زندگی زندگی هستش دیگه چه باید کرد!؟
aidin | December 9, 2008 11:46 PM
آیدین جان
خوشحالم که پدرتون بهترن . امیدوارم آنژیو شون هم نتیجه خیلی خوبی داشته باشه و هر روز هم بهتر بشن.
لیلا | December 10, 2008 12:03 AM
امیدوارم که آنژیو هم مشکلی نداشته باشه و پدرتون به سلامتی مرخص بشن!البته با تعریفایی که از ایشون داشتید ما مطمئن هستیم که حتما همه چی به خیر و خوشی تموم شده !!
leili | December 10, 2008 1:56 AM
سلام........من هي از روز اول هي ديدم انار اومده هر دفعه اومدم اينجا كامنت بذارم يه چيزي شده.ديروزم كه داشتن منو جاي يه گوسپنده تپل مپل قرباني مي كردن نجات پيدا كردم.
انار جون خيلي خوشحالم كه برگشتي بابا من واين يه دوست از نفس افتاديم اينقدر انرژي در كرديم وروحيه پاچيديم.
هي گفتم انار داره فرمت مي كنه خودشو مياد باز.من بزرگش كردم باورشون نشد......
انار جون خيلي مراقب خودت باش
آزي | December 10, 2008 2:27 AM
ممنون لیلی خانم
ولی نه متاسفانه !!! خبر خوبی نرسیده بهم!!!
دارم میرم بلیط مادرم رو عوض کنم امروز برگرده ایران!
گرفتگی در یکی از رگهای اصلی قلب و ابتدای ان هستش که ! کار خونرسانی به 3/2 قلب به عهده اون هستش! رگ بوسیله لخته خونی بند اومده و دفرمه شده!
دکتر راست میگفت شاید تا این لحظه یک جور معجزه باشه! شاید هم بخاطر استقامت و ورزشی که داشته!
نمی دونم !
یه دوست جان مثل اینکه دوران سکوت من رسیده!
انارستانی ها خوش باشید
انشاا... سعی میکنم با روحیه بهتری اینجا و پیش شما بیام
aidin | December 10, 2008 5:14 AM
آیدین خان
امیدوارم حال پدرتون بهتر شه . متاسف شدم انشاءلله با خبر خوش برگردید
لی لی | December 10, 2008 11:15 AM
ایدین من دارم کلی دعا می کنم برای پدرت . ایشالا که زود خوب بشه . دعام رو می ذارم روی این که یه معجزه ی جدید اتفاق بیفته
zi zi | December 10, 2008 12:50 PM
آق معلم جون:
میون این ریسک فاکتورهای ریز و درشت من هیچی را بدتر از" سیگار" نمیدونم..خدا کنه باباجان گرفتار این نباشه..با این شرح و تفاصیل که تو دادی به نظر میاد "بای پاس عروق کرونر" مطمئن ترین درمان باشه که از عمل آپاندیس هم بی خطر تره..پس نگران نباش و بدون همه بچه ها منتظر خبرهای خوب از سلامتی بابا هستن.
آزی ..ما اومدیم سماور را روشن کردیم و چایی را راه انداختیم اگه این ورها بودی مواظب باش آب سماور تموم نشه که یهونسوزه!
یه دوست | December 10, 2008 4:03 PM
آیدین جان امیدوارم حال پدرتون زودتر بهتر بشه.
انار | December 11, 2008 12:51 AM
آيدين عزيز
اميدوارم با خبرهاي خوش برگردي.
هستي | December 11, 2008 4:09 AM
آقا آیدین
ما همه واسه پدرتون دعا میکنیم. منتظر خبرای خوب از طرف شما هستیم .
leili | December 11, 2008 7:09 AM
آیدین جان
خیلی به خاطر پدرتون ناراحت شدم. من براشون از ته دلم دعا می کنم. ایشالا که سلامت بشن و باز هم وجودشون باعث دلگرمیتون باشه. اما شما هم سکوت نکن. حتی اگر هم خدای نکرده اتفاقی بیفته بدونین که صلاح در این بوده و ما باید به زندگی ادامه بدیم.
غزال | December 11, 2008 11:01 AM
يه دوست جان بساط چاي وتوت خشك رو را انداختم امشب......بيايد شب جمعه اي دوكلوم معاشرت كنيم دلمون وا شه.......
ليلا خانم غيبتت زياد شده؟معاشرت شبانه نمي كني...
اصلا هيچ اومديد گفتيد آزي تبريك 1ماهه 2كيلو كم كردي اي ول.آزي اين هفته 5ساعت ونيم ورزش كردي آفرين؟گفتيد؟
آزي | December 11, 2008 3:09 PM
انار خانم شما هيچ امروز رفتيد ورزش؟پياده روي؟دو؟
آزي | December 11, 2008 3:10 PM
آزي جون من از اثرات دارويي كه مي خورم گيج و خواب آلود هستم و معمولا خوابم .
يك مدت غيبت هاي منو نديده بگير لطفا !
ليلا | December 11, 2008 3:16 PM
آزی جان تبریک بابت کاهش وزن و براوو برای ورزش !
***
دلم برای اون روزهایی که تازه با انارستان آشنا شده بودم تنگ شده ...چقدر اینجا به من انگیزه داده بود . الان به یاد اون روزها و اون شور و هیجان می رم که سری به پست های اون موقع بزنم ...
لی لی | December 11, 2008 3:42 PM
نميدونم كي و كجا خونده بودم كه يكي از دوستان در مورد كالري اين سوپهاي آماده پرسيده بود.
اينجا مينويسم تا شايد بدرد يكي بخوره.
يك بسته خشك سوپ آماده 75گرمي به همراه 180گرم قارچ(همون يه بسته قارچ ميشه)
همه اينها با هم ميشه 297كالري.
كه با اين مقدار ميتونين دو وعده ازش بخورين.حالا يا خالي يا با يه سهم نون.
اما اون چيزي كه من شنيدم ميگن اين بسته بنديها خاصيت آنچناني نداره و حتي گاهآ مضر هم هست.
سوپ رو اگه فرش درست كنين خيلي عالي تره و حتي كالريشم پايين تر مياد.
هستي | December 11, 2008 6:53 PM
من 6 ساعت ديگه امتحان زبان دارم نشستم كالري بازي ميكنم.
شب و روزتون هرجاي دنيا كه هستين به خير .ماهم بريم يه دو ساعتي بخوابيم تا مغزعزيز ارور نده.
هستي | December 11, 2008 6:56 PM
هستی امتحانت رو دادی؟ من نمیدونم چرا نمیتونم دیگه توی اکسترا پاوند کامنت بذارم !!!
آقا آیدین لطفا بیاید یه خبری از پدرتون بدید! ما خیلی نگران ایشون هستیم !
leili | December 12, 2008 9:36 AM