« ميتينگ 87 | صفحه اول | میتینگها »
شروع شد. ميشه خواهش كنم تا پنجشنبه شب به وقت ايران وزنتون رو آپديت كنيد؟ من از ديروز شروع كردم سر كار چاي سبز خوردن راستي. ترازو اينا كه ندارم اما فكر نميكنم چاق شده باشم. اما خستگي هام برگشته دوباره به خاطر بالا پائين شدن قند خونم. ورزش علاجشه. خودم ميدونم. اما هنوز سختمه همه چيز رو با هم اداره كنم. فكر ميكنم يكي دو هفته ديگه حداكثر روتين زندگيم دستم بياد. شماها خوبين؟











Comments
اول اول
آزي | October 1, 2008 1:02 AM
عید همه مبارک :)
jeerjeerak | October 1, 2008 1:03 AM
به به بعد از يك ماه بخور وبخواب وعبادت امروز ساعت 9 بيدار شدم يعني ركورد زدم توي سحر خيزيه اين اواخر.
به مدد جام انار وزن اضافه نكردم وچه بسا كه اون يك كيلو هم برگشته سر جاش.
انار جان نگران نباش اگه بخواي مي توني.آدم كه ميره سر كار يه جورايي همش مي خواد خودشو گول بزنه كه واي سخته خسته ام نمي شه نمي رسم ديگه(چون من اينجوري بودم)بعد ولي اگه اراده كنه مي بينه كه ميشه وبري سر كار وبعدشم بري ورزش يك حس له شده گي خوشي داره كه بعدشم دوش بگيري و بيهوش شي.خدا قسمت كنه
من از شنبه ميرم باشگاه.چونكه فعلا كه تعطيلاته ماشالا حالا حالاها
آزي | October 1, 2008 1:06 AM
ا جير جيرك راست مي گه عيد همگي مبارك.من ديروز توي بلاست 360 زدم :روزه داران عزيز مسابقه تمام شد خسته نباشيد
واقعا مثل يه مسابقه بود كه پاشي سحري بخوري بخوابي بعد پاشي حاضر شي بري افطاري.بعد سريال ببيني در حد مرگ بعد باز بخوابي(حالا قسمت هاي عبادتشم نمي گم كه ريا نشه)
آزي | October 1, 2008 1:08 AM
سلام میتینگ نو مبارک :)
عیدتون هم مبارک باشه
فندق | October 1, 2008 1:43 AM
عیدتون مبارک دوستان عزیزم
ملانی | October 1, 2008 2:02 AM
سلام.عيد همه انارستاني ها مبارك...من يه خبر خوب دارم:يه كار خوب توي يه شركت معتبر يافتم.
منم دارم سعي مي كنم دوباره هماهنگي ايجاد كنم و جاي ورزش و تغذيه سالم رو تو زندگي جديد به خوبي باز كنم.
آريس | October 1, 2008 2:03 AM
چه خوبه که منم به تبعیت از رهبر عزیزمون بروم سراغ چای سبزززززززز
ملانی | October 1, 2008 2:03 AM
تبریک اریس جان دست راستت رو سر من
ملانی | October 1, 2008 2:04 AM
امشب از راه دور٬ با دلي پر سرور
آمده انار از سفر٬ پر شده وبلاگ ز نور
صحن وبلاگ گلشن٬ چشم ما روشن
هلهله كن تپلا٬ وقت رژیم است و شور
چه شبي ياران٬ شده گلباران
بدهيد اي جان٬ مژده میتینگ آمده
همه دست افشان٬ چمن و بستان
ساقيا تپلان ٬ مژده میتینگ آمده
قطره های عرق رو نشوندیم تو چهره٬ با ورزش مداوم
همه جا مي خونن هم آوا٬ تپلها٬ سرود ياری را
آبی انارستان٬جامه ی ورزش
مي دهد اي تپل جان٬ مژده میتینگ آمده
شب ما امشب٬ شده نور افشان
زان كه انارجان ما٬ از ره دور آمده
انارستان امشب٬ ستاره بارونه
وبلاگ لبريز از عطر چربی سوزونه!
انار خوش خبر٬ خنده به لب آمد
همره شادی و شور و طرب آمد
شب شب تپلاست ای خدا٬ انار ما آمده
خزان رميده٬ تپلان بهار آمده
غم چرا آه چرا ناله ی جانكاه چرا
شادمان باش تپلا٬ مژده میتینگ آمده
چربی گرديد روان٬ فت زدگان رقص كنان
تپلان تپلان مژده میتینگ آمده
غم چرا آه چرا ناله ی جانكاه چرا
شادمان باش تپلا٬ مژده میتینگ آمده
چربی گرديد روان فت زدگان رقص كنان
تپلان تپلان مژده میتینگ آمده
**********************************************************
در این عید سعید و مبارک فطر افتخار بهمون دادن و چه مفتخرمون فرمودن این جناب آقای علیرضا خان افتخاری!:
http://www.umahal.com/g.htm?id=22858
دیانا میتینگ ذوقیان!
دیانا | October 1, 2008 2:06 AM
بچه های روزه دار عیدتون مبارک
اریس گلم کار جدید تو هم مبارک...زنگ زدی به دکتره؟؟
انار جونم لطفا من رو از غیر فعالها درار و ستاره 45 پوندیم رو هم بده که دلم داره براش تاپ تاپ می کنه :دی
آزی گلمممم
منتظرم کمربندتو سفت ببندی و بری باشگاه و این اضافه وزن کوچیکت رو هم نابود و تار و مار کنی....خطر لغزش همیشه برای ما تپلها هست.باید همیشه آگاه و هوشیار باشیم.انارستان هم به همین درد می خوره دیگه.که همیشه فوکوس و پر انرژی نگمون داره
سالومه | October 1, 2008 3:30 AM
anar miduni chera bala paen shodan e ghand e khun khastegi miare.
man badjur hamishe khastam, va diabet daram.
amma hichvaght ino jaii nakhunde budam.
nemidunestam be ham rabt daran
mitra | October 1, 2008 5:40 AM
سلام به همه دوستان عزيزم
عيد همگي هم مبارك
اين مدت كه من نبودم چون اينترنت اداره مون رو قطع كردند . توي خونه هم نداشتيم . الان هم اومدم مهموني . خيلي خوب بودم اين مدت ولي دسترسي به نت نداشتم كه گزارش بدم براي جام انارستان . ولي نتيجه اش هم بد نبود . در ضمن اگه ممكنه يكي لطف كنه و منو از غير فعالي در بياره . 2 كيلو وزن كم كردم .فعلا اينجا فرصت نوشتن وبلاگ رو هم ندارم
پريسا | October 1, 2008 5:43 AM
سلام
عید همه روزه بگیرها و روزه نگیرها مبارک!!
leili | October 1, 2008 6:04 AM
مرسی بچه ها ...سالی جان هنوز وقت نکردم زنگ بزنم ولی می زنگم بزودی
آريس | October 1, 2008 6:07 AM
انار عزیز و قشنگم مرسی یک دنیا از دعوت نامه.
روی ماه همتون دیدم و کلی لذت بردم و انگیزه گرفتم. منم عکس گذاشتم .امروز کلاسمم نرفتم از شوق دیدنتون.
ani | October 1, 2008 6:21 AM
سلام انار جون ببخشید من بدون اجازه به لوگ دست زدم اما زود وقتی تونستم دوباره می رم پر می کنمش مرتب می نویسم.
عید همگی مبارک.
بهارک | October 1, 2008 7:17 AM
سلام . عید همتون مبارک .
بچه ها کسی هست تو خونه تردمیل داشته باشه ؟ با هم قرار بذاریم روزی یه ساعت کار کنیم ؟
منتظر خبرتون می مونم. من نیاز به یه هم پا دارم. که اگه بریدم منو بکشه اگه برید من بکشم اونو
سارا-تيتان | October 1, 2008 7:47 AM
پریسا جان کاهش وزنتون مبارک باشه :)
من وزنتون رو آپدیت کردم همونی که بود رو 2 کیلو کم کردم درسته دیگه؟
فندق | October 1, 2008 8:32 AM
بهارک جونم چقدر خوشحالم که دوباره برمیگردی :))
فندق | October 1, 2008 8:39 AM
بچه های مسلمان و غیر مسلمان و روزه بگیر و روزه نگیر انارستان
عید فطرتون مبارک باشه .
من توی یاهو گروپ عکسام رو گذاشتم ها . عکس همتون رو هم دیدم . امروز اصلا سر کار کار نکردم که همش داشتم آلبوم هاتون رو زیر و رو می کردم .
اولین آلبومی که دیدم عکس های اردک آبی بود .خواستم ببینم می شناسمتون یا نه .
سیب رو به خاطر تعریفی که از موهاش کرده بودین همون اول شناختم . لیلا رو چون یادم مونده بود روسری قرمزه شناختم . انار رو هم چون یادم مونده بود مانتوی روشن داره شناختم . آزی شیطون تو رو هم که حتما شناختم .
سالومه رو فکر می کردم که حتما می شناسم ولی نتونستم بفهمم کدوم سالومه هست . بقیه رو هم اصلا نتونستم .
میس ری جان خواهر فکر نمی کنم کمرت اندازه رونت باشه ها . نکنه منظورت دوتا رونت روی همه ؟!!
همتون خوشگل و خوش تیپ و دوست داشتنی هستین به خدا .دیگه تک تک اسم نمی برم اینجا . نظرمو به مرور توی وبلاگاتون می گم . خیلی حال کردم با عکسا .
انار جون
بازم دستت درد نکنه بابت دعوتنامه .
غزال | October 1, 2008 8:55 AM
کیک رو همین امشب درست کردم . خوب شده . فقط از کیک معمولی یه ذره میشه گفت مرطوب تره . مثل براونی . پودر کیک من شکلاتی بود و من با دایت کوک مخلوط کردم . توی ویدیویی که دیدم گفت اگه رنگ کیک روشن بود می تونین با اسپرایت رژیمی درستش کنین . ولی در کل تجربه خوبی هست . لینکش رو هم توی یوتیوب این هست
http://www.youtube.com/watch?v=_9FKn-ESq_M
غزال | October 1, 2008 8:56 AM
آخ انار نگو از روتین که من "خراب روتینم" !!
به شدت به برنامه های ورزشی و غیره که روتین می شه عادت می کنم و وقتی که "روتینم" به هم می خوره چنان بی انگیزه می شم که بیا و ببین.
امیدوارم زود تر روی روال بیافته کارهات.
اگه بخوای ورزش رو دوباره شروع کنی چه ساعتی از روز رو انتخاب می کنی ؟؟
سبا | October 1, 2008 8:59 AM
سلام به همگي
عيدتون مبارك
انارجون
من رفتم وزنم رو آپ كردم
هستي | October 1, 2008 9:51 AM
سلام به همه
انار جان در من وزنم ثایت بود اما متاسفانه یادم می رفت تاریخ رو بروز کنم شرمنده
بچه ها می شه لطفا تجربیاتتون رو به من منتقل کنید چون یه ذو ماهی هست که ورزش تحرکم در حد تایپ کردنه و بس.
هم اکنون نیازمند یاری سبزو سرخ و آبی و نارنجی و بنفش و زرد و خال خالی و راه راهتون هستم
چون می خوام یه استارت توپ بزنم وبه قول جوونا بترکونم
الانه روی رنجه 68 و 70 هستم
arezoo | October 1, 2008 10:43 AM
غزال جون وبلاگت نمي شه كامنت گذاشت باز.شماها هم با اين بلاگفا كشتيد مارو هي مي گيد اكستراپوند بده.....
اين دستور غذات عكسش هست دستورش نيست فكر كنم يادت رفته.
منم اتفاقا صبح عكس هاتو ديدم اولش به چشمم چاق نيومدي ولي بعد كه عكس لاغريتو ديدم فهميدم كه چقدر خوب شدي.آخه خيلي هم كلك وناقلايي مثلا نوشتي :واي اينجا لايه لايه شكم رو ميبينيد چه بده؟بد حالا عكس ازدووووووووور تاپ مشكي روشم كيف كمري :دي
تازه يه عالمه هم عكس هات داغ دلمو تازه كرد.بعدا مي گم بهت چرا ولي خيلي خوب شدي
عكس هاي فندق رو هم ديدم.فندق اولش كه عكستو ديدم كه از پشت گذاشتي گفتم:وا مگه ما دل نداريم.........بعدم سر اون عكست كه زدي درخت فندق كلي خنديدم
آزي | October 1, 2008 11:04 AM
انار من الان 2ليوان چاي سبز خوردم.بچه ها اين چاي سبز احمد خيلي خوبه به نظرم طعمش از تي بگ ها بهتره.من نمي دونم چرا كلا از تي بگ خوشم نمياد آخه روش كف مي كنه
همون آب 80 درجه درست كردم.بعد توي يه ماگ گنده ريختم ولي بعدش شانه جان هركاري كردم نشد همه شئ از چاي جدا كنم با همون تفاله چاي ها خوردم اتفاقا بد هم نبود :دي
يه پيشنهاد هم دارم اين ميس ري خواهرمو مي گم يه ماگ مخصوص خريده الان كه نيست مي گم خيلي زشته ولي خيلي با مزه ست چون هم در داره هم جاي اينكه چاي توش بريزيد ومثلا دم كنيد.خودش هميشه توي همين چاي سبز مي خوره منم تا حالا چون زشت بود به چشم خواهر مادري نگاش نكرده بودم ولي الان فكر كردم كه نه اين تفاله ها خوردنش عاقلانه نبود .پس اگه يه خوشگلشو ديديد بخريد حتما كه با ديدنش هم ياده چاي سبز بيافتيد وتشويق شيد يه خوشگل وجينگولي مستونشم براي من برخيد كه تولدم نزديكه
آزي | October 1, 2008 11:10 AM
ا ببخشيد يادم رفت.آخه امروز توي برنامه عمو پورنگ عمو پورنگ داشت به بچه ها ياد مي داد كه هيچ وقت به كسي نگيد كه براتون كادو بخره يا چي بخره چون اون ديگه اسمش كادو نيست وقتي شما بگيد وزور كنيد :) بعد من ديدم كه من چقدر اخلاق بدي دارم وچرا هيچكي من بچه بودم بهم ياد نداد كه نگم چي برام بخر چي نخر هان؟ الان از 2ماه پيش شروع كردم كه تو اينو بخر شماها اونو بخريد .شرمنده ديگه فرهنگ سازي نشده
اينم بگم برم آخه اين همه هم مي گم اخرشم كلي كادوي بلا استفاده مي مونه رو دستم خوب مي گم حداقل با گفتنش طرف اين هزينه اي كه مي كنه زحمتي كه مي كشه به هدر نمي ره خوب.والان من 10 جلد كتاب تكراري نداشتم كه چون هم اولش برام جملات عاشقانه نوشتن نتونم هم به كسي تقديم كنم
آزي | October 1, 2008 11:16 AM
آزی جون
خودم هم دیگه از دست بلاگفا خسته شدم. چی بگم خواهر .
آزی بابا لایه های شکمم باز هم با وجود تاپ مشکی بازم قشنگ معلومه که خواهر .
آزی اون دستور پخت رو هم برات توی وبلاگت کامنت گذاشتم که راحت تر بتونی برداریش .
غزال | October 1, 2008 11:26 AM
آقا من نمیدونم این بلاگفا باز چشه نمیشه کامنت برای هیچکس گذاشت همه شوق ذوقم خشک شد.همه خوبین.عیدفطر همگی مبارک.
ani | October 1, 2008 12:52 PM
غزال عزیزم ما رو گذاشتی سر کار.بابا بزنم به تخته هیکلت که عالییییییییییییه .
راستی اون دستو کیک خیلی جالب بود!
ani | October 1, 2008 12:57 PM
من تقریبا همه حدسهام در مورد عکسها غلط بود.اولش گفتم بزار اسمهاتون نخونم حدس بزنم این کیه .خیلی جالب بود. همه اتون بدون استثنا’ دوست داشتنیین.خیلی از آشنایی2 باره با همتون خوشبختم دوست های عزیزم.
ani | October 1, 2008 1:12 PM
راستی غزال!!!! من بالاخره تو رو یادم اومد!!!!
خواستم توی وبلاگت کامنت بذارم نشد!!
چقده لاغر شدییییییییییییییییییی!!!!
leili | October 1, 2008 2:07 PM
راستی غزال!!!! من بالاخره تو رو یادم اومد!!!!
خواستم توی وبلاگت کامنت بذارم نشد!!
چقده لاغر شدییییییییییییییییییی!!!!
leili | October 1, 2008 2:07 PM
غزال من گند زدممممممممممممممم.
ani | October 1, 2008 2:46 PM
بچه ها اينو بخونيد.من كه خيالم راحت شد سرطان سينه نمي گيرم
درمطالعاتی که در مورد سرطان سینه وارتباطش با سوتین در آمریکا انجام شده ، متوجه شده اند که زنان مبتلا به سرطان سینه سابقه ای در پوشیدن سوتین های تنگ ورزشی وطولانی مدت آنها داشته اند.
درحقیقت تقریبا تمام افرادی که سرطان سینه داشته اند بیش از 12 ساعت در روز سوتین پوشیده اند.
وقتی یک خانم سوتین تنگ ومحکم می پوشد ،سینه هایش را تحت فشار قرار می دهد،در نتیجه راههای لنفاوی سینه بسته می شود ونهایتا در آن ایجاد برجستگی می کند.این عامل باعث می شود مایعی که به تدریج انباشته شده است، متورم وحساس شده وبه شکل کیست در بیاید . ضمن این که سموم نیز باید از طریق عروق لنفاوی به بیرون رانده شوند.
می یابند. در واقع سوتین ها عامل ایجاد سینه های بیمار هستند.سوتین ها حمایت ساختگی وغیرواقعی از سینه ها به عمل می آورند ودر واقع بدن انسان قدرت نگهداری ازسینه ها توسط خودشان راازدست می دهند و به همین دلیل اغلب خانمها بدون سوتین احساس نا خوشایندی دارند.
پس برای پیشگیری از سرطان سینه نباید سوتین های تنگ پوشید و حتی در صورت امکان بدون آن بخوابید.
یک نکته قابل توجه آن است که میزان موفقیت برای بازگشت از سینه فیبروتیک حتی برای افرادی که 15-10 روز بدون سوتین بوده اند بسیار بالا بوده است.. ثابت شده است بسیاری از خانمهایی که بدون سوتین بوده اند به طور معجزه آسایی بیماری آنها بهبودی یافته است
آزي | October 1, 2008 3:00 PM
من هم خیالم راحت شد :))
غزال | October 1, 2008 3:04 PM
غزال خوب شد خودمونو اذيت نمي كرديم تا حالا ها مخصوصا وقت خواب كه اصلا را نداره :)
آزي | October 1, 2008 3:08 PM
آزی خیالم از این بابت راحت شد که من همیشه به خاطر این کار عذاب وجدان میگیرم که نکنه سینه هام شل آویزون بشه بعدا . خدارو شکر که ناخودآگاهانه یه کار مفیدی تا حالا انجام میدادیم . از این به بعد دیگه بدون استرس این کارو می کنم . :))
غزال | October 1, 2008 3:12 PM
آره ازين به بعد همگي يه خونه جدول هاتون اضافه كنيد كه ساعت هاي پوشيدن سوتين رو بنويسيد كه بيست ساعت نشه :)))))))))))))))))))) فكر كنيددددددددددددد
آزي | October 1, 2008 3:59 PM
ازی جون
عزیزم یک راهی که 90 درصد برات تضمین میکنه که سرطان برست نگیری ازدواج کردن و بچه دار شدن و شیردادن قبل از سی سالگی است
دکتر سارا | October 1, 2008 5:14 PM
تیتان جون نمیتونم برات کامنت بذارم خواستم بگم من میخوام باهات هماهنگ کنم واسه تردمیل سواری
سالومه جون ایول واقعا تبریک میگم
ایول ایول خاله هد هد قهرمانو ایول
واقعاکشتن سوسک قبل افتخاره عزیزم ما تازگیها توی دستشوییمون سوسک هست گلاب به روتون وقتی میریم دستشویی باید اول مراسم باشکوه سوسک کشون رو طی تشریفات بس مهم بجا میاریم هرچند با سر و صداست وهرکسی از بیرون گوش میده فکر میکنه ....
خلاصه باز هم گلاب به روتون این روزها دستشویی رفتن واسه ما یه رویا شده
دکتر سارا | October 1, 2008 5:26 PM
سالومه و همه دیگرانی که این همه وزن کم کردین واقعا ای ول و خسته نباشید. به اراده همه تون افتخار می کنم.
غزال همکارمن دیروز داشت دستور همین کبک تو را می گفت. اون با نوشیدنی های دیگه مثل فانتا و سون آپ و این ها هم درست کرده. توی مایکروویو می ذاره و 9 دقیقه ای می پزه. . منم گفتم آره دوست من هم درست کرده مثل براونی شده!
بچه ها من دیروز برای اولین بار توی عمرم اسکواج بازی کردم. خیلی سختم بود و خیلی بد بازی کردم اما خوشبختانه دوست هام با جنبه بودند و نه تنها بهم نخندیدیند تشویقم هم کردند که دوباره باهاشون برم. فکر کردم ورزش دست جمعی هم خوبی های خودش را داره آدم انگیزه اش بیش تره و از تنهایی دویدن آسون تره.
dena | October 1, 2008 8:35 PM
آزی جان ببخشید آخه من خیلی ترسو ام جرئت نمیکنم عکسمو تو اینترنت بذارم
فندق | October 2, 2008 12:09 AM
واقعاً که سر صبحی چقدر روحیه گرفتم از دست این آزی و غزال :)) خوبه حالا من ساعتهای سوتین اسپرتم در روز که بالای 12 ساعت نیست، در هفته به زور میرسه به 10 ساعت، ولی مثلاً همین الان لباس ورزشم تنمه و اومدم اول یک سری اینجا بزنم و برم باشگاه. پس مجبورم موقع های دیگه جبرانی بذارم برای خودم!
شانه بسر | October 2, 2008 12:15 AM
توجه توجه
منوي سه شنبه ها با دستور پخت كوفته از غزال به روز شد.
بفرماييد كوفته...........
آزي | October 2, 2008 4:19 AM
خوب من سلامی عرض کنم و برم...
عرض به حضورتان دیروز که عید سعید فطر بود یه جوری حال و هوای این "روز تقلب" دوستمون نیاز را برای من داشت!هر چی میخوردم شب نمیشد! خداییش این رژیم یک روزه تجربه خوشایندی نبود آدم از خودش و هر چی خوردنیه متنفر میشه..همون آهسته و پیوسته خودمون بهتره..
خبر دوم این که بنده که از ابتدای ماه سپتامبر مشغول گرم کردن خودم بودم و با خودم عهد و پیمان بسته بودم که روز عید فطر چنان میکنم و چنان. تو زرد از آب دراومدم!.
از آنجا که در دنیای حقیقی مثل دنیای مجازی نمیشه شعار داد و موانع متعددی سر راه آدم سبز میشن دیروز نقشه بنده اجرا نشد و ملت همیشه در صحنه مانعم شدند که مگه خل شدی،کجا میخوای پیاده بزنی راه،خطر داره و.. اون چند نفری هم که با من هم پیمان شده بودند به بهانه کمر درد و خستگی و.. رفیق نیمه راه شدند.
اما آخر داستان بد نشد امروز بنده در تاریکی و روشنی هوا 5/5 صبح با انتخاب یک مسیر ایمن تر و یواشکی از خونه زدم بیرون و یک سفر 190دقیقه ای درون شهری را آغاز کردم و چه خوش گذشت.اما گذشته از پیاده روی و قول به تعهدم لذت بصری بردم..
از جارو کردن خیابانها گرفته تاصف نونوایی ها، تماشای ورزش صبحگاهی پیرمردها در پارک، و بوی عطر سبزی های تازه که تازه داشت جلو مغازه گذاشته میشد وخیلی چیزهای دیگه که رنگ زندگی داشت که من خیلی وقت بود اینجوری ندیده بودم که خدا کنه که این موهبت زندگی از هیچ کدوم ما گرفته نشه.الهی آمین
یه دوست | October 2, 2008 4:24 AM
دكتر جون كاشكي زودتر اطلاع رساني مي كردي من از همين امروزم اقدام كنم وبا فرض اينكه شوهرم همين بغل باشه وعقد وعروسي رو هم به شيوه پيغمبر ساده برگزار كنيم با احتساب سه ماه اول كه بايد قرص آهن بخورم براي امادگي قبل از حاملگي وآزمايشها ونه ماه بارداري بازم نمي رسم وسنم ميره بالاي 30...
باورم نمي شه ولي من در آستانه پايان 28 سالگي اصلا.ماشالا خوب موندما :دي
تو كلاس طراحي ازين پسر فنچ 65 و66 ها هي شوخي مي كنن تيك مي زنن اون روز باستادمون گفت بهشون سر به سر اين خانم نذاريد وقتي ميبينيد تحويلتون نمي گيره منم ناچار شدم اعتراف كنم به آقاي استاد كه اخه استاد اينا اگه بدونن من جاي مامانشونم ديگه اينقدر خوشمزه گي نمي كنن وخلاصه لو رفتم كه سن بالام...عكس العمل كلاس ديدني بود وايضا پسرها:))))
آزي | October 2, 2008 4:27 AM
دكتر جون كاشكي زودتر اطلاع رساني مي كردي من از همين امروزم اقدام كنم وبا فرض اينكه شوهرم همين بغل باشه وعقد وعروسي رو هم به شيوه پيغمبر ساده برگزار كنيم با احتساب سه ماه اول كه بايد قرص آهن بخورم براي امادگي قبل از حاملگي وآزمايشها ونه ماه بارداري بازم نمي رسم وسنم ميره بالاي 30...
باورم نمي شه ولي من در آستانه پايان 28 سالگي اصلا.ماشالا خوب موندما :دي
آزي | October 2, 2008 4:28 AM
يه دوست جان 5.5 صبح؟ يه خورده .نه البته بيشتر از يه خورده تصورش هم سخته كه 5.5 از خواب ناز بيدار شي وبري سفر درون شهري؟ايمان قوي مي خواد...تبريك مي گم
آزي | October 2, 2008 4:31 AM
آزی
من مردم از خنده که اینطوری با تموم شدن ماه رمضون٬ تو از بیحال و حوصله گی دراومدی و موتور طنازی ات راه افتاده. دمت گرم ای رئیس مطبخستان.
ضمنا خواهر می شه از این مخبرین خبر سوتینی! بپرسی که آقایون که سوتین تنگ ورزشی و غیر ورزشی استفاده نمی کنن پس چرا مبتلا به سرطان سینه می شن؟. مادر تو سوتین ورزشی ات رو بپوش و غذاهای رژیمی ات رو هم بخور و بعد مطمئن باش که اگه یه اپیسیلون٬ سوتین در بروز سرطان سینه نقش داشته باشه از اونطرف تغذیه ی سالم هزار برابر اون رو خنثی می کنه.
این ماگ میس ری هم خیلی بامزه بود. اینجا مدل دردارش زیاده ولی تا حالا دقت نکردم ببینم که جای دم کردن چای هم داره یا نه. اگه برات مقدور بود و هر وقت که فرصت داشتی عکسش رو برامون بذار تا ما هم حظش رو ببریم پلیز!.
خلاصه که ما بسی مسروریم از دیدن کامنتهای شنگولی ات خواهر.
دیانا سرورطلبیان!
دیانا | October 2, 2008 4:51 AM
غزال جون
یه دنیا ممنون از اینکه تجربه ات رو با ما به اشتراک گذاشتی. فقط یه نکته الان به ذهنم رسید و اون هم اینکه باید مراقب شیرین کننده های مصنوعی که با اونها نوشابه های رژیمی رو درست می کنن بود. چون اگه اشتباه نکنم مثلا اسپارتام که یه شیرین کننده ی مصنوعی هستش در اثر حرارت دیدن می گن داری خاصیت سمی می شه(البته روی خودش هم هنوز بحث و حدیثه). ببخش که الان نمی تونم سرچ کنم و دقیق تر بنویسم ولی به هر حال روی برچسب نوشابه رو دقت کن٬ معمولا نوع شیرین کننده رو می نویسه.
دیانا آنتی اسپارتام زاده!
دیانا | October 2, 2008 4:52 AM
به به! فندق.
مرحبا! غزال.
آفرین! آنی.
هورا! لیلا.
دیانا چشم روشن آبادی اندر آلبومیان!
دیانا | October 2, 2008 4:54 AM
دست مریزاد به این «یه دوست» سحرخیز خواه ِپیاده نوردیان زاده ی ِمرام انارستانی پور ِهمراهیان کمکیاری نسب فر.
دیانا تعظیمی!
دیانا | October 2, 2008 4:55 AM
بچه ها اگه فرصت دارین بشعارین پلیز!:
چای سبز احمد
ریلکس کند تپل را
خنثی کند چربی را
بخور:
یک٬ دو ٬ سه!
**************************************************
ما تپلان آگاه
می ریم به جنگ چربی
با سلاح Green tea!
**************************************************
ای تپل با همت
آمد ندا ز رهبر
آپدیت نما لوگ ات را
سه شنبه تا پنجشنبه!
*************************************************
به سر رسید ماه رمضون
اینک رسید ماه تلاش و کوشش
ای تپلان زیبا
طرحی نوین بریزید
تا چربی رو سیاه شه
تپل جون سرفراز شه!
دیانا شعارمسلکی!
دیانا | October 2, 2008 4:56 AM
دينا جان حتما دستور تهيه چاي سبز رو با راهنمايي شما وعكس ماگ ميس ري با رعايت حق كپي رايت مي ذارم در منوي سه شنبه
بچه ها بشتابيد..........
منوي سه شنبه طلايي با دستور خورش كاري به سبك پاكستاني ديانا به روز شد........
آره ديانا واقعا انگار زنده شدم.گفته بودم كه وقتي گشنم باشه ساكت مي شم اين سالومه باورش نشد...هي اون روز مي گفت پس چرا اينقدر حرف مي زني.اون روز جو انارستان منو گرفته بود وگشنگي وتشنگي فراموشم شده بود
آزي | October 2, 2008 5:10 AM
منظورم ديانا بود
اين شعاررو هم مي زنم بالاش
ما تپلان آگاه
می ریم به جنگ چربی
با سلاح Green tea
آزي | October 2, 2008 5:12 AM
یه دوست جان واقعاً احسنت و آفرین داری، 190 دقیقه! ماشالا به این اراده و همت!
شانه بسر | October 2, 2008 5:28 AM
دکتر سارای عزیزم. متاسفانه من هم نمی تونم کامنت بذارم برات. امیدوارم اینجا رو بخونی . خبرم کنی. آدرس ایمیلم رو می ذارم برات . آی دی یاهوم هم می ذارم که اگه شدآنلتین شی یه خبری بهم بدی با هم برنامه بذاریم .
salviakh@gmail.comو Salviakh@yahoo.com
منتظر خبر هستم .
سارا-تيتان | October 2, 2008 5:31 AM
دکتر سارا جون سلام. سارا تیتان سلام. من هم با شما قرار می ذارم و حتـــــــــــــــما اجرا می کنم قول هم می دم نا پدید نشم. اما هنوز وبلاگ ندارم. خب از کی شروع می کنید؟
بهارک | October 2, 2008 6:07 AM
من اومدم يك حاضر بزنم و برم .
كامنتا رو هول هولكي خوندم گفتم نكنه چيزي باشه كه من نخونم :دي
ليلا | October 2, 2008 6:23 AM
تیتان جون
من تادیروز پس از زایمانم توی اینه قدی خودمو ندیده بودم بخدا وحشت کردم خیلی چاق شدم خودمو نمیشناختم
حالا هر طور شده باید لاغر شم و من عاشق پیاده رویم عجیب واسه لاغری معجزه میکنه
حالا عزیزم با هم شروع کنیم فکر خوبی کردی
بهارک جون باشه تو هم بیا عزیزم
تیتان جونم ممنونم از فکر خوبت
پس یا علی
دکتر سارا | October 2, 2008 6:51 AM
میخوای از روز شنبه شروع کنیم
و حتما هم قسمتیش صبح زود باشه
دکتر سارا | October 2, 2008 7:00 AM
مثلا صبح نیم ساعت زود تر پاشیم و شروع کنیم
دکتر سارا | October 2, 2008 7:02 AM
مرسی سارا جون که منم راه دادین با اینکه سابقه افتضاحی دارم. اما این پیاده روی رو تردمیل خیلی خوب و آسونه هستم حتما از شنبه بله خیلی عالیه چون ما سه روز عید داریم دیگه شنبه زندگی تازه شروع می شه.
باشه صبح خیلی هم خوبه. قبول. قول.
بهارک | October 2, 2008 7:06 AM
چه جالب پس من باید سعی کنم سوتین درآوری رو تمرین کنم چون من بدجور بهش وابسته ام!
آریس | October 2, 2008 8:06 AM
دیانا جان
اتفاقا من هم همین سوال برام پیش اومد البته فقط در مورد قند نوشابه نه . پیش خودم فکر کردم این همه گاز و مواد شیمیایی موجود در نوشابه وقتی گرم بشن چه بلایی سرشون میاد . می خواستم هم یه همه پرسی بذارم نظرتون رو بدونم حالا میرم این قند رو که تو میگی نگاه می کنم ببینم داره یا نه . نوشابه ای هم که من استفاده کردم کوکاکولا زیرو zero بود . ببینم یه وقت اسپارتام نداشته باشه .
کلا این روش با اینکه کیکش خوب در اومد ولی نمی دونم چرا به دلم نشست . شاید به خاطر همین ضرر های احتمالیش بوده .
غزال | October 2, 2008 9:20 AM
دیانا و اهالی انارستان
من رفتم و گشتم و دیدم که بله آسپارتام در نوشابه رژیمی استفاده میشه . و در ویکی پدیا برای گرم شدن آسپارتام اشاره ای به سمی بودنش نکرده ولی گفته وقتی گرم شه شیرینیش رو از دست میده . به همین دلیل از اون برای شیرین کننده های مصنوعی برای افراد دیابتی استفاده نمیشه . حالا باز هم حواسم هست اگه در این مورد چیزی پیدا کنم خبر میدم .
However, aspartame is not always suitable for baking because it often breaks down when heated and loses much of its sweetness.
شما هم اگه چیزی می دونین بیاین بگین .
غزال | October 2, 2008 9:32 AM
دنا جان
چطوری خانوم دونده ورزشکار . این جریان کیک با نوشابه خیلی جالب بوده برای من هم پیش میاد یه چیزی که اینجا بحث میشه در دنیای واقعی هم پیش میاد و من میگم که میدونستم . ولی در مورد کیک رژیمی حتما کامنت دیانا رو خوندی که ممکنه قندش مضر باشه .
یه دوست جان
آفرین ساعت 5.5 صبح اونهم 190 دقیقه . باریکلا . آدم خوبه از این جور دوستا داشته باشه که یه ذره ازشون یاد بگیره . بالاخره این همه خصوصیت خوب یکیش هم که آدم انجام بده بازم کلیه .
غزال | October 2, 2008 12:03 PM
غزال جون
من نمی دونم تخم مرغ کیک را با چی میشه جایگزین کرد ولی به نظرم تخم مرغ که چیز بدی نیست. اما روغنش را می تونی اصلا نریزی و اگه سفت بود یکم بیشتر آب بریزی.
شب تاب | October 2, 2008 12:04 PM
کمبود بعضی ویتامین ها روی وضعیت روحی تاثیر منفی دارد که شامل موارد زیر است:
ویتامین C
علائم کمبود: رفتارهای روانی، جنون، کاهش حافظه، هذیان گویی، وضعیت روحی بیمارگونه.
منابع غذایی ویتامین C: پرتقال، لیمو، نارنج، نارنگی، کیوی، توت فرنگی، تمشک، سیب زمینی، فلفل قرمز، فلفل دلمه ای، فلفل سبز، گوجه فرنگی، گریپ فروت، هندوانه، شغلم، پیاز، نخودفرنگی و سبزیجات سبز مثل کلم بروکلی، کلم پیچ، جعفری، اسفناج و گل کلم.
ویتامین B12
علائم کمبود: رفتارهای روانی، جنون، کاهش حافظه، هذیان گویی
منابع غذایی: جگر، قلوه، شیر، پنیر، تخم مرغ و ماهی، گوشت قرمز و مرغ.
ویتامین B1
علائم کمبود: افسردگی، بداخلاقی، کاهش تمرکز و حافظه، احساس خستگی.
منابع غذایی: غلات صبحانه، نخودفرنگی، تخمه آفتابگردان، ارزن، جوانه گندم، کنجد، سویا، آجیل (به خصوص بادام هندی، بادام، گردو).
ویتامین B6
علائم کمبود: جنون و افسردگی
منابع غذایی: جوانه گندم، آرد جو، آجیل (مخصوصا گردو)، حبوبات (سویا، عدس، لوبیا)، جو، موز، بادام زمینی، کره بادام زمینی، آواکادو، گندم، کشمش.
اسید فولیک
علائم کمبود: خستگی مزمن، پریشانی، بی خوابی، فراموشی، گیجی
منابع غذایی: مخمر، لوبیا، کلم بروکلی، کاسنی، حبوبات (به خصوص نخود)، سویا، سبزی ها (مخصوصا اسفناج، کلم، بامیه)، بادام، چغندر، هویج، گردو، برنج قهوه ای و ذرت.
ویتامین B3
علائم کمبود: کاهش حافظه، آشفتگی های روحی، افسردگی و اضطراب
منابع غذایی: عصاره مخمر، مخمر آب جو، پنیر، بادام زمینی، کره بادام زمینی، کنجد، برنج قهوه ای، آرد سبوس دار، جوانه گندم، نان سبوس دار، جو، حبوبات (به خصوص نخود).
بیوتین
علائم کمبود: بی حالی شدید، افسردگی، پرخوابی
منابع غذایی: تخم مرغ، جگر، گل کلم، قارچ، موز، هندوانه، توت فرنگی، بادام زمینی (این ویتامین تقریبا در تمام مواد غذایی وجود دارد).
ani | October 2, 2008 12:50 PM
بهترین انتخاب های مواد غذایی
۱۰ ماده غذایی زیر از سالم ترین و بهترین انتخاب هایی هستند که می توانیم در جهت تغذیه مناسب در نظر بگیریم. این مواد چند خاصیت مهم دارند:
منبع خوب و عالی فیبر٬ ویتامین ها٬ مواد معدنی و سایر مواد مغذی هستند.
سرشار از فیتوکمیکال ها(رنگ دانه های گیاهی) و آنتی اکسیدان هایی چون ویتامین آ٬ ای٬ ث و بتا کاروتن هستند.
ممکن است خطر بیماری قلبی و سایر مشکلات پزشکی را کاهش دهند.
چگالی کالری پائینی دارند. به عبارت دیگر میتوان مقدار بیشتری خورد و کالری کمتری کسب کرد.
در اکثر موارد در دسترس هستند.
۱ـ بادام
۲ـ سیب درختی
۳ـ کلم بروکلی
۴ـ لوبیای قرمز
۵ـ ماهی سالمون
۶ـ اسفناج
۷ـ سیب زمینی شیرین
۸ـ آب سبزیجات
۹ـ سبوس گندم
۱۰ـ بلوبری
http://mdadkhah.blogspot.com/
ani | October 2, 2008 1:03 PM
خیلی از افراد می پرسند پس از لاغری توسط رژیم غذایی، چگونه وزن خود را ثابت نگه داریم؟ در پاسخ باید متذکر شوم که رژیم غذایی حذفی، رژیم غذایی کم خوری، رژیم غذایی تک غذایی، رژیم غذایی خیلی سخت و سایر روشهای غیر علمی باعث ثابت ماندن وزن نمی شوند، اما اگر رژیم غذایی صحیح و علمی را اجرا کنید پس از رسیدن به وزن سلامت با رعایت اصول صحیح غذا خوردن براحتی در وزن سلامت باقی خواهید ماند.
رژیم غذایی به آن معنا نیست که کم بخورید، بلکه معنای آن درست خوردن است. انگیزه هم در رژیم درمانی نقش بسزایی دارد. رژیم غذایی امری تفننی نیست که مدت کوتاهی انجام شود و بعد از یاد برود! زمانی که در برنامه رژیم غذایی درست و علمی قرار گرفتید، وقتی با تنوع غذا لاغر شدید! و هنگامی که با وزن ایده آل قدم برمی دارید، آن وقت از زندگی خود بیشتر لذت خواهید برد و حاضر نخواهید شد کسی این آرامش شما را بهم بزند!
ani | October 2, 2008 1:19 PM
انار جان حالت خوبه ؟؟؟رفتی خونه نو ؟ یه خبری از خودت بده.
Anonymous | October 2, 2008 3:24 PM
بالایی منم ها
3 ساعت پیاده روی سر صبح احساس رصایت باحالی واسه تا آخر روز میده من از پیاده روی سر صبح خیلی خوشم مییاد اونم تو هوای نیمه تاریک آدم احساس میکنه حیلی جلوی از بقیه آدما که خوابن. کاشکی منم میتونستم
گل بهار | October 2, 2008 3:59 PM
درادامه بحث شیرین کیک با کوکا همکار من امروز یک کتاب آشپزی با کوکا آورده بود که کلی غذاهایی که می شد با کوکا درست کرد شامل انواع خوراک و BBQو این ها بود. البته این ها کلا ضائقه شون شیرینه و من فکر نکنم این غذاها با سلیقه ما جور دربیاد. اما خصلت اصلی غذاها سریع بودنشان است. مثل همان کیک که ظاهرا 10 دقیقه ای آماده می شه و تخم مرغ زدن هم نمی خواد. به نظرم شاید گاهی از سر ناچاری بد نباشه وگرنه معلومه که حسنی نداره که خودمون را ببندیم به کوکا و مشتقاتش. به هر حال از ایده مارکتینگ نویسنده کتاب خوشم آمد.
dena | October 2, 2008 6:04 PM
سلام به همه خانومهاي ورزشكار...
من هم اومدم.
بعد از يك و ماه و نيم ورزش نكردن بالاخره استارتش رو زدم و امروز ورزش كردم.
ساعت 5 صبح از خواب پا شدم 15 دقيقه دويدم و 15 دقيقه هم رو تردميل رفتم.
من اان تو خوابگاه هستم و خوشبختانه يه سالن كوچيكي براي ورزش داره ولي بهترين موقعي كه تونستم براي ورزش پيدا كنم همون صبحه چون شبها تا از سر كر بر مي گردم 8 صبحه.
خيلي هم سرحالم....آخ جون... بازم ميام
آلبالو | October 2, 2008 10:32 PM
سلام عزیزان
خوبین ایشالله همتون
دیشب خواب سالومه رو دیدم یه دفعه اینقدر هواشو کردم.کجایی سالومه جون ؟آفرین عالی داری میای پایین.
من واسه ثبت نام و اینا نبودم الانم شنبه و1 و2 و4 شنبه کلاس دارم .سر پیری و ... ولی در کل احساس حیلی خوبی دارم. چون کامپیوتر و حوندم کل واجد های عمومیمو قبول کردن ولی خوب این همه واحد دیگه. همسرم گفت دوباره بریم تهران واسه زندگی چون او هم اجتمالا فوق رو بخونه کارش هم که اونجاس .تازه با توجه به سنم باید بچه دار هم بشم به زودی . تروخدا می بینین چقدر بدبختی دارم .خونه هم هنوز پیدا نکردیم کسی خونه سراغ داره یه ندایی به من بده .همه جا کوچیکه خیلی هم گرونه. ای خدا....خیلی سردرگم شدم
کلا خیلی سخته فعلا اینترنت اومدن .ولی حاضرم با سارا ی گلم و بهارک جونم برم واسه پیاده روی اگه رام بدن
sib | October 3, 2008 1:55 AM
به به چه روز خوب و سالم و پرمیوه ایه امروز! آلبالو داریم! سیب داریم! چقدر خوشحال شدم :)
شانه بسر | October 3, 2008 2:07 AM
به به آلبالو سيب هدهد شانه بسريان چه صبحي چه هوايي چه روزي :)
انار جان وقت كردي اين آدرس هاي جديد وبلاگ ها رو وارد كن گلم*
*با رعايت حق كپي رايت از سالومه عزيزم :دي
آزي | October 3, 2008 2:53 AM
به سلام شونه به سر خوش تیپ و آزی خوشگل چطورن؟
sib | October 3, 2008 3:09 AM
بچه ها شمال بودیم جاتون خالی چه هوایی همش بارون .روحم زنده شد
sib | October 3, 2008 3:11 AM
سيبببببببببببب چطوري؟دلم برات تنگ شده بود ها خانم دانشجوي اول مهري...بياي تهران خوب ميشه به جمعيت انارستاني هاي مقيم پايتخت اضافه مي شه.
بچه ها يه قرار بام تهران پياده روي بذاريم؟هوا خيلي خوبه حيفه از دست بديم
آزي | October 3, 2008 3:24 AM
آرتمیس جونم سلام . ببخشید من هر کاری میکنم نمیتونم کامنت دونیت باز کنم.نمیدونم چرا.خیلی با مزه برام نوشتی .خدا نکنه آرزو هات تموم بشن .با داشتن گلبرگ خانوم خوشگل که دلت باید پر از آرزو های خوب و هیجان انگیز باشه.برات یک دنیا شادی و سلامتی آرزو میکنم.راستی آفرین خیلی عالی وزن کم میکنی.تروخدا ادامه بده و خودت ول نکن.به قول سالومه :یکی دو سال طول می کشه تا آدم بتونه یه اعتیاد مزمن مثل پرخوری و پرخوری عاطفی و بی تحرکی رو درمان کنه !من بهت سر میزنم و امیدوارم بلاخره بتونم برات کامنت بزارم خیلی عجیبه که باز نمیشه!!
ani | October 3, 2008 4:13 AM
کامنت دونی آرتمیس برام باز نمیشه میشه کسی این کامنت بالایی از طرف من براش بزاره .مرسی.
ani | October 3, 2008 4:15 AM
سیب جان تبریک بابت دانشگاه اتفاقا باید احساس کنی دوباره جوون شدی تازه دانشجو شدی یعنی 18 سالته
گل بهار | October 3, 2008 5:40 AM
شدیم ۳ تا . ۳ یار ورزشکار که قراره به هم روحیه بدیم . از شنبه هم استارت می زنیم .
من و بهارک و دکتر سارای عزیزم .
برامون انرژی مثبت بفرستین اناری های عزیز
سارا-تيتان | October 3, 2008 6:22 AM
الان دیدم که سیب هم اعلام آمادگی کرده . خوش اومدی . ما از شنبه شروع می کنیم .
سارا-تيتان | October 3, 2008 6:24 AM
سیب جونم سلام..کجا بودی بابا دل من هم تنگ شده بود برات..حالا چه خوابی دیدی خواهر؟؟خوب بود یا بد؟کپل بودم یا؟؟؟
آزی گلم :))
من بام تهران رو بدجور پایه ام ..کاش می شد هفته ای 2 بار برنامه منظم بذاریم و بریم خیلی الان توی این هوا می چسبه به خدا.ولی پا می خواد دیگه
سالومه | October 3, 2008 7:09 AM
بچه ها من این روزها شدیدا درگیری فکری دارم..کمتر می رسم بیام.ولی به محض اینکه سرم کمی خلوت شه می یام و مشقهای همه تون رو خط خطی می کنم :))
خلاصه که مواظب باشین و جدول بکشین و خوب رعایت کنین که بعد من دعواتون نکنم:))
سالومه | October 3, 2008 7:12 AM
هستي كجايي بياي يه كم جيغ بزني ذوق كني براي فوتبال؟
آزي | October 3, 2008 9:00 AM
هستی جان
من چند بار سعی کردم توی اکسترا پوند برات کامنت بذارم . نمیشه . انگار با من لج داره . فقط می خواستم بگم چرا خبری ازت نیست کجایی تو دختر؟
آزی فوتبال چی شده مگه؟ رفتیم جام جهانی؟!:)
غزال | October 3, 2008 9:46 AM
من از صبح اینترنت نداشتم تا الان که دیگه غروب شده. درضمن بام تهران برای پیاده روی من هم پایه ام! آزی یالا همه رو هماهنگ کن :)
شانه بسر | October 3, 2008 10:00 AM
غزال جون فوتبال امروز دربی بود. پرسپولیس و استقلال فکر کنم نتیجه هم 1-1 شد. من راستش زیاد فوتبالی نیستم اینه که نمیدونم نتیجه همینه یا نه.
شانه بسر | October 3, 2008 10:07 AM
همين كه شانه گفت غزال جان والا منم ازون جا فهميدم كه آقاي كينگ كونگ به من سپرد نصف شب بيدارش كنم.هرچي گفتم اولش نگفت بعد كه ديدم فوتباله واقعا متاسف شدم ولي به روش نياوردم كه چقدر آخه..........
شانه جان من كه پايه ام شديد.من وري(خودم از جانب ري حرف زدم) با شونه هستيم.حريف چهارم؟هستي؟آرتيميس؟غايب هاي دفعه بعدي.......رقي خبري ازش نيست ها
نفر بعدددددددددددد
آزي | October 3, 2008 10:15 AM
بچه ها این چای سبز رو شما خالی می خورید یا با چیزی شیرین می کنین یا چجوری؟
اصلا چرا همتون رفتین یه دفعه به سوی چای سبز؟
لاغر می کنه؟
کیسه ایش هم همونقدر موثر هست ؟
غزال | October 3, 2008 10:34 AM
من خالي مي خورم غزال يه مزه علف خوبي ميده:)
در مورده خواصش قبلا ها اينجا خيلي بحث هاي خوبي بود ازجمله:كاهش كلسترول فشار خون كاهش وزن
اين ياد آوري انار توي پست باعث شد بازم محبوب شه وبياد جلوي چشم
نمي دونم كيسه ايش هم بايد مثل خودش باشه
آزي | October 3, 2008 10:56 AM
سلام بچه ها
تیتان جونم باشه عزیزم راست میگی منم بعد از چند ماه دوباره میخوام تردمیل سواری کنم و بدنم اماده نیست که بخوام یه دفعه یه ساعت بدوم
سلام سیب جون کجا بودی به گروه تردمیل سواران قهرمان ( اهن اوهون دوتا سرفه هم روش ) خوش اومدی
تیتان جون من امروز از ذوقی که واسه تردمیل سواری داشتم نشستم کلی اهنگ شاد و بزن و بکوب بندری ریختم روی ام پس فورم که وقتی روی تردمیل میدوم گوش بدم
حالا نظرت واسه چند دقیقه دویدن و چند دقیقه راه رفتن چیه؟
دکتر سارا | October 3, 2008 12:03 PM
ام پی فور
اشتباه تایپی شد
دکتر سارا | October 3, 2008 12:05 PM
ای آزی من که همون اول تمایل جهت شرکت!!رو اعلام کردم.تصمیم که گرفتین یه اس ام اس یا زنگی هم به من بزنین..
بچه ها من تازگی ها بعد از نهار به شدت دلم دسر می خواد.این به شدت که می گم یعنی کنترل ناپذیره و حس می کنم بدنم بهش احتیاج داره.مثلا یه چای و شیرینی یا شکلات یا هر دسر دیگه ای..کسی دلیل این مسئله رو می دونه؟؟شماها اینجوری نمی شین؟؟
سالومه | October 3, 2008 12:43 PM
خب احساستو سرکوب نکن سالومه.سعی کن یه جوری خودت رو ارضا کنی .با میوه راضی نمیشی؟یا یه کافی میکس لایت یا یه شکلات کوچولو. به نظر من اشتباهه اگه بخوای باهاش مبارزه کنی.
راستی بچه ها من الان چند روزه حسابی دارم فک میکنم .من از عید به اینور چند تا بلا سرم اومده.اول از پله افتادم و کل عید رو تقریبا بستری بودم. بعد اون تصادف لعنتی و 2 ماه آتل پام و ماه رمضون هم معده درد شدید.و هر بار رژیمم رو خواسته و نا خواسته شکستم و چند کیلویی اضافه کردم. حالا نمیدونم باید چیکار کنم. اگه هر بار من بلایی سرم بیاد و رژیم رو بشکنم که خوب 2 تا بلایه دیگه سرم بیاد میشم همون 103 کیلو. راهی به ذهنم نمیرسه.به نظرتون چیکار کنم. یعنی من خیییییییییییییییلی بی اراده ام؟!:((
الی | October 3, 2008 1:49 PM
سالومه جان من هم مثل تو هستم . بعد از غذا بدنم یه چیزی می طلبه که مزه غذا رو از دهنم ببره . اگه مشکلت همین مزه غذا که می مونه هست مثل من گاهی اوقات مسواک زدن و یه آدامس می تونه قضیه رو ختم به خیر کنه . ولی من اگه خیلی هوس خوردنی بکنم بعد از غذا یه میوه شیرین مثل آلو شلیل یا پرتقال یا هلو خیلی برام خوبه . یه گزینه دیگه لواشک یا آلوچه هست که من عاشقشم و گاهی بعد غذا می خورم .
یه گزینه دیگه هم یه تکه کوچولوی شکلاته که حدودا 50 کالری بشه .
این هم از رهنمودهای من شکمو .
غزال | October 3, 2008 1:55 PM
سالومه منم بعد غذا دلم یک چیز شیرین میخواد . خرما یا انچیر یا توت خشک گزینه خوبیه.
ani | October 3, 2008 2:00 PM
غزال من از تو آرشیو اینجا خونده بودم تی بگ چای سبز با طعم لیمو و مارک TWININGS از همه بهتره .چند بار انواع مختلف چای سبز رو امتخان کردم واقعا طعم لیمو دارش از همه دلچسب تر بود
گل بهار | October 3, 2008 2:23 PM
آنی و گلبهار سلام
جمعتون جمعه . فقط منو کم دارین که من هم همیشه اینجا ولو هستم :))
غزال | October 3, 2008 2:32 PM
آنی من هم معمولا حداقل یه خرما رو زدم رو ناهار
گل بهار | October 3, 2008 2:35 PM
آزی خیلی خیلی با مزه ای .چرا نرفتی طنز نویس شی ؟!
مرسی گل بهار جون از روحیه دادنت
سالومه خواب دیدم جایی مثل خونه ی تو ایم (خونه ی من نبود حداقل ) و تو هی چایی می خوردی و همینطورم که هستی خیلی ملوس وداشتیم در مورد موبایل صحبت می کردیم!!!!!
مرسی که منم راه دادین سارا تیتان
sib | October 3, 2008 2:43 PM
بچه ها كمك.........بچه ها اين جدول ها كه انار وهستي مي كشن مثل لوگ گروه تو گوگل يا همين جدولي كه هستي كشيده بود براي برنامه رژيم چه جوري مي تونم منم بكشم؟دارم يه كار هيجان انگيز مي كنم فقط كمكم كنيد كه تا جو زده ام وهيجان زده ترتيبشو بدم.
سيب جون مرسي
آزي | October 3, 2008 2:52 PM
اینجا جرا این شکلیه؟
sib | October 3, 2008 2:53 PM
آزی باید توی همون اکانت گوگلت بری روی داکیومنت و یه حتما یه جا نیوداکیومنت یا اد داکیومنت داره بزنی و نوعش هم اکسل انتخاب کنی . تا اینجاش رو من میدونم ولی پابلیک کردنش رو کسایی که کردن بیان بگن .
غزال | October 3, 2008 2:59 PM
غزال جون و دیگر علاقمندان چای سبز
اگه اینور دنیا،پشت اقیانوسها هستید که چای سبزهای قاطی با چیزهای دیگه هست. من جاسمین را که بوی یاس میده و یکیشو که با نعناع مخلوط شده را بیشتر دوست دارم. این دفعه یه چیزی خریدم که با زنجبیل مخلوط شده.
من از بس دفترم سرده و همش دارم می لرزم مث این مامان بزرگهای توی قصه ها یه قوطی از این دم کردنیهای مختلف دارم.
درباره ی خواص چای سبز فکر کنم دیانا وارد باشه که برامون بگه.
شب تاب | October 3, 2008 5:06 PM
بچه ها باز من عقب مونده ی انارستانی شدم. من این چند روز رو درگیرم از نوع خفن. امیدوارم که قبل از بسته شدن این متینگ بتونم بیام و سر فرصت همه ی کامنتها رو بخونم.
شاد و شادکام و رژیمی-ورزشی بمونین پلیز!.
دیانا عقب مونده از کاروان انارستانی های خوش مرام.
دیانا | October 3, 2008 10:00 PM
شب تاب
آفیس من هم خیلی سرده. دچار یخزدگی شدم. چرا وبلاگت رو آپدیت نمیکنی؟ از دهاتمون چه خبر؟ دلم تنگ شده براش.
نینابه | October 3, 2008 10:54 PM
سلام به همگی
آنی جونم
خیلی خیلی ممنون از لطفت.خیالت راحت.اگه یه چیز توی انارستان یاد گرفته باشم اون چیز اینه که آدم نباید تسلیم شرایطش بشه... درسته که الان هوارتا کار سرم ریخته،ولی دلیل نمیشه کاری رو که شروع کرده ام و با اینهمه زحمت خودم رو تا اینجاش رسونده ام ،ادامه ندم.شاید یک کم آرومتر پیش برم،ولی مهم نیست."یه ذره بهتر از هیچه" ...
آزی جونم
واقعاً واقعاً دوست دارم توی اون راهپیمایی بام تهران همراهتون بیام.ولی با شرایط فعلیم حداقل تا 10 آذر نمی تونم از جام جم بخورم.اصولاً اگه بتونم همون روزی 45 دقیقه مسیر سبزم رو توی خونه برم باید کلاهم رو بندازم هوا.ولی بعد از اون (البته اگه هنوز هم زنده مونده بودم از دست این اوردها و فرمایشات هر روزه ی جناب آقای ناشر!) همه جوره درخدمتم.حتی اگه لازم باشه همون روز تحویل کارم، از دفتر انتشارات یک راست بیام که بریم بام تهران!!! ... به قول حافظ:
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
آرتمیس | October 3, 2008 11:14 PM
سلام
من ميخوام بيام تو گروه تردميل سواري.روزي يه ساعت خيلي خوبه .دوتا نيم ساعت براي من بهتره.اهل منزل قاطي نميكنن.خوب گزارششو كجا بديم.بايد حتما حمايت گروهي باشه ها.خواهشا مشقامونو خط بزنيم.
سولي | October 4, 2008 2:20 AM
راستي يه سوال داشتم :چاي سبز چند جوره .اين خواصي كه ميگن تو همه هست؟اصلش بصورت برگ سبزه ولي بصورت خشك شده مثل چايي سياه هم هست تو بازار،تي بگش هم كه اومده،حالا متخصصين فن بيان نظر بدن ببينيم كدوم بهتره؟
سولي | October 4, 2008 2:23 AM
دوباره سلام
امروز صبح که خودم رو وزن کردم ۶۸ کیلو شده بودم!!! چراش رو خودم هم نمی دونم که چطور با اینهمه ناپرهیزی و استرسی که این روزها باهاشون درگیر بوده ام یک کیلو کم شده ام.فکر کنم از بس این روزها اوضاعم قر و قاطی بوده بدن بیچاره م هم قاط زده و به جای اینکه یک کیلو به وزنش اضافه کنه٬یک کیلو کم کرده!!! خلاصه هرچی که بوده دستش درد نکنه.حالا فقط ۸ کیلو تا وزن هدفم فاصله دارم.بعدش وقتی داشتم برنامه ریزیهام رو درست می کردم دیدم چه جالب.تا روز تحویل کارم هم دقیقاْ ۸ هفته مونده ... "هشت هفته" ... "هشت هفته"... شما رو یاد چیزی نمی اندازه؟ ... بله! برنامه ی ۸ هفته ای ... برنامه ای که من با اون به انارستان پیوستم و رژیمم رو شروع کردم ... چقدر قشنگ می شه اگه با یه برنامه ی ۸ هفته ای دیگه به این رژیم پایان بدم . یعنی روز دهم آذر پرونده ی ۲ چیز برای من بسته بشه: هم بخش اول پروژه و هم رژیمم! ... عالی می شه نه؟
به امید خدا از همین امروز هفته اول رو شروع می کنم. اگه کسی دوست داره که به من ملحق بشه تا با همدیگه درسهایی که انار توی برنامه ی ۸ هفته ای بهمون یاد داد رو دوباره مرور کنیم باعث خوشحالی منه.آهای شمایانی که چیزی نمونده به وزن هدفتون برسین.این فرصت خوبیه برای اینکه یه تکون محکم به خودتون بدین و این قدمهای آخر رو برای همیشه بردارین.
آرتمیس | October 4, 2008 2:46 AM
واي بچه ها من افسردگي گرفتم.
ديشب بعد از كلي دودوتا چهار تا تصميم گرفتم برنامه دورو هميشه نصفه نيمه مونده رو باز شروع كنم.در اين راستا صبح خودمو كشتم وبا توجه به اينكه من شبا خوابم نمي بره حتي تا همه گله هاي گوسفند اين ور آب واون ور آب وغازها ومرغابي ها هم رفتم ولي نشد وبراي همينم صبح نه ونيم بيدار شدم وبلاس پوشيدم وبا عزم راسخ رفتم كه برنامه روز اول يعني 30 ثانيه دو 2دقيقه پياده روي رو برم.
قبلا هم اين تجربه رو داشتم ها ولي امروز يه چيز بدتري بود توي سي ثانيه اول گوشيم در اومد تو دو دقيقه درستش كردم بعد تو سي ثانيه دوم روسريم افتاد ودستم بهش بود ودو دودقيقه بعدي روسريمو سفت كردم بعد از سي ثانيه بعدي شلوغ بود وآدمها زياد بود راهمو كج كردم رفتم يه وري كه تك وتوك ماشين داره ورفت وآمد كم.واييييييييييييييي از شانس من ماشين بوق ماشين بوق خلاصه كه آفتاب هم زده بود تو تخم چشمم وباز مسيرم رو عوض كردم وحالا سردردم اضافه كنيد.ياده سردر گم افتادم كه سردرد گرفته بود.
نشون به اون نشون كه اينقدر حالم بد شد ووپاهام گرفت وگرما اذيتم كرد كه فقط تا بيست دقيقه ادامه دادم وبقيه راه رو مثل آزي شكست خورده كشان كشان خودمو رسوندم خونه.
همشم موذب بودم كه مانتوم تنگه:(
نمي دونم چه كنم.تبديلش كنم به پياده روي يا برم باشگاه بدوام؟يا هيچي؟
آرتيميس اگه قبل از رفتنم بود الان ميومدم مي گفتم من پايه ام ولي الان باز بايد بررسي كنم ببينم چه كنم
آزي | October 4, 2008 3:07 AM
یه سوال درباره چای سبز دارم من به روش شانه بسر درست کردم طعم خاصی نداشت یعنی بی خاصیته بعد کی بخوریم خوبه صبح علی طلوع یا اخر شب
ملانی | October 4, 2008 3:10 AM
عكس هامو ميبينم اصلا به باريكي پارسال نيستم.نمي دونم چرا اينقدر باز احساس چاقي مي كنم.فكر كردم با اين شروع امروز صبح حالم خيلي خوب ميشه ولي بدتر شد
آزي | October 4, 2008 3:11 AM
آزی کاش وقتی دیدی شرایط اذیت کننده شده فقط راه میرفتی. از الان هم برای دفعه بعدت برنامه ریزی کن که : اولاً صبح زودتر بری بیرون. اون ساعتی که تو رفتی خوب محوطه حسابی شلوغه ولی شلوغیش غیر ورزشیه برای همین آدم راحت نیست، یا بذار عصر برو حدود ساعت 5 که هوا هم خوبه و روشنه و گرم نیست و هنوز هم سرد نشده که باد اذیت کنه. ثانیاً یک مانتوی آزاد کهنه بذار مخصوص پیاده روی و دویدن بیرون، با یک روسری نخی نازک که دائم سر نخوره و گرم هم نباشه. فکر کنم حداکثر هم تا یک ماه دیگه بشه بیرون ورزش کرد، بعدش دیگه باید بری زیر سقف!
شانه بسر | October 4, 2008 4:04 AM
آزی جونم
یادته انار اون برنامه ی 8 هفته ای رو برای چی شروع کرد؟هدفش این بود که ماها یاد بگیریم تلاشهای پراکنده ای که هر روز انجام می دیم رو سازماندهی کنیم و هدفمند و قدم به قدم پیش بریم.حتی اگه یادت باشه میگفت هفته اول خودتون باشین و ببینین نورم بدنتون چیه و بعد از هفته های بعد هی کم کم و قدم به قدم به سمت شرایط ایده آل و لایف استایل بهینه پیش برین.
حالا امروز معلوم شد که با این شرایطی که توصیف کردی نورم ورزشت می تونه 20 دقیقه یاشه.حالا برای دفعه ی بعد سه تا گزینه پیش پاته:
1.اصلاً قید برنامه ی دو رو بزنی ---> که این از انارستانی اصیل و با سابقه ای مثل تو بعیده!
2.نورمت رو بذاری همین بیست دقیقه و سعی کنی هر روز بهش اضافه کنی.
3.شرایطتت رو با استفاده از توصیه های شانه جان (که همینجا مراتب ارادتم رو خدمتشون ابراز می کنم!) و هرچیز دیگه ای که خودت صلاح می دونی اصلاح کنی و مدت بیشتری ورزش کنی.
من توی این مدت تپل بودنم به این نتیجه رسیده ام که وزن چیزی نیست که اگه آدم بهش کاری نداشته باشه اونم با آدم کاری نداشته باشه.حتی اگه بخوایم وزنمون ثابت بمونه هم باید نسبت بهش حالت تهاجمی داشته باشیم.چه برسه به اینکه بخوایم کم بشه!
بهترین فرصته که آخرین حمله ت رو هم به این چند کیلوی باقیمونده تا وزن هدفت بکنی و برای همیشه قالش رو بکنی و یه ستاره ی طلایی بی گناه رو از یک انتظار یک ساله و خورده ای نجات بدی!
اگه همین امروز شروع کنی یک روز زودتر به هدف میرسی! کسی چه میدونه؟ شاید اون روز روز سرنوشتت باشه! :دی (کپی رایت خودت!)
آرتمیس | October 4, 2008 4:37 AM
آرتمیس خانم اینجا چیکار میکنی؟ ها هاااااااا هاااااااااااااااااااااااااااااا
مگه قرار نبود 7 تا 5/7 فقط بیای اینجا ها؟
الی | October 4, 2008 4:58 AM
آرتمیس خانم مگه شما ننوشتی اگه جز اون ساعت این ورا بودین گوشتون رو بپیچونیم ؟!!
حالا درسته ما اساعه ادب نمی کنیم ولی لطفا تشریف ببرید سر کارتون ! :دی
آزی جون غصه نخور ، به قول شانه بسر ساعتش رو عوض کن و لباس راحتتر بپوش و بازم امتحان کن !
لیلا | October 4, 2008 5:05 AM
خوب چیزه...یعنی اینه ... من داشتم میزان حواس جمعی انارستانیها رو تست می کردم که خوب معلوم شد دوتا انارستانی حواس جمع داریم که دست هر چی گشت ار.شاده از پشت بسته اند!!!
شرمنده.من دیگه رفتم به ادامه ی کارم برسم.محض خالی نبودن عریضه این رو هم بگم که تا الان 3 صفحه از 5 صفحه جیره ی امروزم انجام شده...
با سپاس از وجدانهای بیدار انارستان الی و لیلا!
آرتمیس | October 4, 2008 5:26 AM
آزی یک چیز دیگه، از خواب بیدار شدی با معده خالی رفتی بدوی؟ قبلش هیچی نخورده بودی؟ خوب اینطوری کلی سطح انرژی آدم میاد پایین. اقلاً یک خرمایی چیزی..
آرتمیس بانو ما هم مخلصیم، ولی شما الان اینجا چکار میکنی؟! دعوا! دعوا! :))
شانه بسر | October 4, 2008 5:28 AM
اصلا امروز روز بديه اون كه از صبح اين از اينكه نهار ابگوشته و من الان گشنمه:)اين از اين كه بدو بدو رفتم كفاشي كفشمو بگيرم بعد صدسال كه آقا تشريف آوردن وكلي گشتم تا پيداش كردم وديدم خراب كرده وايسادم كه درستش كنه آخرش كه دارم ميرم با يه لهجه كردي هي گفت از دست من كه ناراحت نيستي گفتم نه ولي خوش قول باشيد لطفا(حالا جدي) بعد يهو مي گه با من دوست ميشيييييييييييييييييييييييي..........مامانننننننننننننننننن...............
حالا اون كفش ورزشيم كه كفش دراومده بود هم دستشه........كفشم گروگان مونده اونجااااااااااا.......هم خندم گرفته بود هم عصباني كه اااا اخه چرا؟
آزي | October 4, 2008 5:31 AM
بچه هایی که میخوان با ما تردمیل سواری کنن:
قرارمدارامون میشه خونه تیتان جان
اخ جون سولی جون تو هم بیای گروهمون چی میشه به شرطی که دیگه با علیرضا جونمون طوری رفتار کنی که دیگه احساس تنهایی نکنه
هنوز نمیدونم تیتان جون واسه امروز چقد تعیین میکنه که بدویم
تیتان جون کجایییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دکتر سارا | October 4, 2008 5:34 AM
آره شانه ناشتا بودم وحتي آخرش هم حالت تهوع هم داشتم.مرسي از توصيه ها....
بررسي مي كنم :(
آزي | October 4, 2008 5:35 AM
سلام به گلهاي انارستان مخصوصا آزي جون
در مورد چاي سبزو چند تا خوراكي مفيد ديگه ميخوام از تجربيات خودم بگم.
من چندين ماهه كه هر روز دارم از چاي سبز استفاده ميكنم و تاثيرش فوق العاده است.اصلا قهوه و چاي سبز و قطره زيره كه اشتها رو كنترل ميكنه و هم دو قاشق سركه سيبي كه هرروز ميريزم تو سالادم واقعا براي من يكي موثر بوده.
پيش از غذا 15 قطره زيره ميخورم.با اينكه گاهي فكر ميكنم اشتهام اونقدريه كه ميتونم يه گاو درسته رو بخورم اما بعد از يك ربع كه قطرهه اثر كرد و فعل و انفعالات شيميايي گياهيش در بدنم موثر واقع شد با خوردن چند قاشق اون اشتهاي زياد كنترل ميشه.و من اينو به وضوح در خودم ديدم و امتحان كردم كه با خوردنش اشتهام تعديل ميشه و با نخوردنش حجم زيادي رو ميخورم.
چاي سبز رو هم اوايل چندين بسته احمد رو گرفتم و هر روز دم ميكردم اما هم تفاله در آوردنش سخت بود برام و هم درست كردنش زمون زيادي ازم ميگرفت.حالافقط تي بگ گلستان ميخورم.سريع آب رو 80 درجه رو ميريزم درون ليوان و يه تي بگ.اوايل خوردن چاي سبز خيلي برام سخت بود و مثل يه داروي بد مزه ميخوردمش اما همونجوري كه ميدونين خوبي ادمها به اينه كه به هر چيزي عادت ميكنن حتي طعم بد و من الان به جايي رسيدم كه از خوردن يه ليوان چاي سبز لذت ميبرم.
و چون دارم تي بگ استفاده ميكنم سريع درست ميشه و اين باعث شده تنبلي نكنم و جزيي از عادات روزانه ام شده.
و تصميم دارم تا سالها همين كاررو انجام بدم.
اگه آب جوش رو درون ليوان بريزين و چند دقيقه صبركنين تا كمي سردتر بشه تي بگ كف نميكنه.
علت كف كردنش دماي پايين تر از 80 تا 85 درجه است.
يه كم كه از داغي دربيادو بخار آب كم بشه دماي مناسبه.اما بايد سعي بشه آب جوش استفاده نشه چون يادمه يه بار سيب گفته بود كه توليد يه نوع سم ميكنه و درين مورد هشدار داده بود.
اما نبايد خيلي هم سرد بشه كه كف كنه.يه چيزي مابين اينها كه همون دماي مناسبشه.روي جعبه اين تي بگهاي گلستان كه قيمتشم به نظرم به صرفه است هم نوشته دما بايد همين حدود باشه.
من روزي 5 ليوان چاي سبز تقريبآ ميخورم.اين بسته هاي گلستان هم 25 تاييه و هر بسته اش رو 5 روزه تموم ميكنم.
الان اگه درب كابينت رژيمي اشپزخونه مارو كه مختص بنده است باز كنين مملوه از بسته هاي تي بگ گلستان و روغن زيتون و سركه سيب و قطره زيره.
سركه سيب رو هم اوايل تو اب ميريختم و ميخوردم اما دوستش نداشتم يه تيزي خاصي داشت اما الان هر وقت سالادميخورم حتمآ سركه سيب هم باهاش ميخورم.
تداوم استفاده اينها هم طعمشونو بهتر ميكنه و هم از روي عادت ميخوريم و ديگه تنبلي نميكنيم.
هستي | October 4, 2008 8:15 AM
دكتر انارعزيز
ممنونم از تبريكت.اميداورم تو هم در كارت موفق بشي كه ميدونم و مطمئنم با اراده ايي كه داري حتمآ ميشي.
آزي جون
بايد از همون ميل باكست وارد بشي و صفحه جديد ايجاد كني.يادمه دكتر انار در مورد پاپليش كردنش تو وبلاگ قبليش كاملآ و با عكس توضيح داده بود اما يادم نمياد كجا بود كه لينكشو بذارم.از روي اون ميتوني كامل ياد بگيري.
اما كوچولو توضيح ميدم كه تو ميل باكست برو به صفحه "داكيومنت"و"new" و"spreadsheet "رو بزن.جدول مياد.بعد از دادن اطلاعات سطر و ستون و ... ذخيره كن.
براي انتشارش بايدپاپليش كني و آدرس رو از كادر آدرس اون بالا تو باكس آدرس برداري و تو كادر پاپليش بنويسي.و اوكي كني.دوباره وقتي به باكست ميري و به داكيومنت( مثل ميل باكست) صفحه ايي كه ايجاد كردي رو باز ميكني.اميدوارم توضيحاتم بدردت خورده باشه.
در مورد فوتبال بگم كه فقط تيم ملي نگاه ميكنم.اين بازي استقلال و پرس پليس هم مثل سالهاي گذشته از سال 81 تا حالا معلوم بود كه مساوي ميشه تا تماشاچي ها همديگه رو به كشتن ندن.
انارستانيها
شونه جون( با مديرت خوبت)
و يا هركسي كه الان يه كم سرش خلوت تر از ماهاست نميخواهين جام جديد رو راه بندازين تا باهم دوباره دو كيلو ديگه رو شوت كنيم بيرون؟؟
من كه خيلي دوست دارم يه ماه ديگه هم با برنامه ريزي جلو برم.
درمورد مدال سايزها هم بايد بگم چون دوستان تعدا زياديشون جدول سايز رو پر نكردن و زمون زيادي از رقابت گذشته و ممكنه تغييرات تو اين مدت براي كساني كه ننوشتن زيادتر بوده باشه.پس دادن مدال منصفانه نيست.و متشكرم از تمومي كساني كه جدول رو پر كردن.اين نوشتنها حداقل براي خودتون ميتونه يه تمرين باشه كه هر ماه با يك دوره خوب رژيم چقدر شگفت زده ميشين از تفاوت سايزتون روي همين بدني كه ماه قبل خودتون با همون متر اندازه گيري كردين.و اين ميشه براتون انگيزه واسه شروع يه ماه رژيمي خوب ديگه.
هستي | October 4, 2008 8:39 AM
دكتر ساراجون
ممنونم كه به فكرم بودي.من هر روز انارستان رو ميخونم.
اما نوشتن كامنت براي من تو اين روزها كه از لحاظ روحي و جسمي و فكري و عاطفي و هرچي كه فكرشو بكني تو دوران خيلي بدي هستم يه كم دير به دير ميشه و ازين بابت معذرت ميخوام.
اميدوارم هر روز شاداب تر از ديروز باشي .عاشق امير شدم.و دلمو برد.مرسي كه عكسهاشو گذاشتي.فقط يادت باشه به من از نزديك نشونش ندي كه نميتونم بهت قولي درمورد لپهاش بدم.ازطرف منم اون امير نرم رو با اون دستهاي كوچولوش نوازش كن.امير انگاري متعلق به تموم انارستانه و وقتي عكسهاشو داشته ميديدم باورت نميشه كه چه احساس نزديكي خاصي بهش داشتم .انگاري خودم به دنيا آورده بودمش.
هستي | October 4, 2008 8:48 AM
هستی جان
من شنیدم که خوردن بیش از 3 فنجون چای سبز در روز مضره.حالا یه چک بکن که یه موقع اشتباها به جای فایده به بدنت ضرر نرسونی
سالومه | October 4, 2008 11:52 AM
آزی جان:
امیدوارم الان خواب 7 پادشاه را دیده باشی و کارت به شمارش گوسفند نکشیده باشه و بالاتر از اون ایشالا اون ساعته را کوک کرده باشی که صبح زودتر پاشی(5/9 صبح به عبارتی حوالی ظهره دیگه)!
راسیاتش من 2زاریم کجه نفهمیدم کدوم بخش فعالیت امروزت مایه افسردگی بود؟!
اینکه استارت زدی ،20 دقیقه راه رفتی،و گزارش دادی که همش خوبه قربانت...اگه به جای 30دقیقه شد20دقیقه که بعدش نمیگن آزی شکست خورده!
اگه برنامه را ادامه دادی و نتونستی بدوی به نظرم تبدیلش کن به پیاده روی و سعی کن بیشتر به قول فرنگی ها به عنوان یک " FUN" بهش نگاه کنی تا یه فعالیت ورزشی تا کم کم در ذهنت به قولی نهادینه بشه..منتظر خبرهای خوبت هستیم
همینجااز کلیه سرورانی که با تشویقهاشون بنده رامورد محبت قراردادند بسیار تابسیار تشکرمیکنم.
یه دوست | October 4, 2008 4:28 PM
دوستانی که میرن واسه دو یا پیاده روی طولانی یه سوال : در مورد آب چه کار میکنید به خصوص در هوای گرم با خودتون میبرین که تو راه بخورین یا نه قیدش رو میزننین تا که برسین مقصد .اونایی که دو میرین تو هوای آزاد چه جوری آب میخورین؟
گل بهار | October 4, 2008 7:06 PM
سلام
اول از همه بگم که ساعت الان به وقت تهران 7:10 هستش!
بعدش هم اینکه من و دکتر سارا جونم دیروز هفته اول برنامه 8 هفته ای رو شروع کردیم.اینقدر حس و حالم عوض شده که خودم هم باور نمی کنم همون آرتمیس باشم.چقدر با برنامه پیش رفتن روی آدم تاثیر خوبی داره.
گلبهار جونم: من اون چند هفته ای که توی شمال بودیم می رفتم کنار دریا پیاده روی (که آخرهاش دیگه به jogging تبدیل شده بود) با خودم یه بطری نیم لیتری آب می بردم و هرز چندگاهی یه قلپ ازش می خوردم.آخه اگه من یهویی آب بخورم موقع دویدن توی دلم هلفت هلفت می کنه و حس بدی بهم دست میده.
خیلی جاهاخونده ام که نباید بذاریم بدن به حال کم آبی برسه.چون هم متابولیسم بدن پایین میاد و هم اینکه فرایند چربی سوزی (که هدف اصلی ما تپلها از ورزشه) فقط در حضور آبه که خوب و کامل انجام می شه.بنابراین باید حتی الامکان موقع ورزش هم به بدن آب برسونیم که بتونیم بیشترین استفاده رو از اون ورزش ببریم.
آزی اگه صبح فبل از رفتنت اینجا رو می خونی ناامید نشو و دوباره امروز استارت بزن...امروز یه روز دیگه ست.لزوماً مثل دیروز نیست...به خودت یه شانس دیگه بده، ون گوگ عزیز انارستان!
آرتمیس | October 4, 2008 10:51 PM
سلام
ماه رمضون رفت و من برگشتم
دلم براتون تنگیده بود حسابی
zeinab | October 5, 2008 12:52 AM
بچه ها من نمی تونم کامنت بذارم واسه تون
فقط به آرتمیس بگین که زی زی هم توی برنامه ی 8 هفته ای اش هست
zeinab | October 5, 2008 12:58 AM
ممنون آرتمیس جان ولی منظورم این بود کسی که مسافت طولانی میدوه که نمیتونه بطری اب ور داره با خودش چی کار کنه:( :(
حالا یه کم منو تشویق کنین از خودم خوشم بیاد لطفا من امروز 5/13 کیلومتر معادل 8 مایل دویدم توی جیم البته.آلان هم پاهام دارن ولو میشن
گل بهار | October 5, 2008 1:39 AM
Gol Bahar joon,
I use small water or Gatorade bottle. They are small enough to hold on to while running. I usually freez the water so while I am running I can have cold water :o) You can also buy the water bottle holder belt from sport stores. There are also hand carry holders that you can find them at almost any stores
sheri | October 5, 2008 4:20 AM
By the way, great job on running 8 miles. way to go
sheri | October 5, 2008 4:21 AM
Azi joon,
You just had a bad day. Don't give up. Take a day off and start slow this time. To yek pa varzeshkari baba :o) from madar shohar
sheri | October 5, 2008 4:24 AM
گل بهار واقعاً تشویییییییق! :×
شانه بسر | October 5, 2008 5:24 AM
پرم از وقت اضافه
از تنبلی
از پرخوری
از پرخوابی
از بی انگیزگی
از بطالت!
ميس ري | October 5, 2008 7:07 AM
بچه ها تروخدا انرژی مثبت بفرستید 5 شنبه دفاعمه
به خبر بدم دارم اینکه من تو 3 روز کذشته 4 کیلو اضافه کردم البته دارم فقط می خورم و می نویسم به خودم دلداری می دم که هفته دیگه تموم می شه الانه به 74 رسیدم نمی دونم باید خیلی نگران باشم یا نه بگم دوباره سریع کمش می کنم
تروخدا پلیز لطفا انرژی +++++++++ 5 شنبه ساعت 10.30 دفاعمه راستی اگه کسی به موضوعات آی تی علاقه داره بگه تا واسش دعوت نامه بدم
arezoo | October 5, 2008 9:44 AM
سالومه جون شام خوردی؟ خوبی؟
ببین من برنامه ات را درست نمیدونم چیه فقط این دو روز را که دیدم میوه کم بود در عوض هله هوله سالم بد جوری چشمک میزد!
یه راهکار دیگه به نظرم این باشه که تا ساعت 4بیش از10 پوینت خورده باشی و تقسیم عادلانه تری بکنی نه اینکه بری بخوابی یا ورزش کنی تا گرسنگی یادت بره.دیگه زیاده عرضی نیست مواظب سلامتیت باش .
گل بهار خاونم گل کاشتی اونم نه در بهار که در پاییز!
خسته نباشی ،میدونی چه چیزش بیشتر از همه میچسبه ؟اونکه تصمیمی را که گرفتی عملی میکنی .
در مورد آب من صاحب نظر نیستم ولی فکرکنم بسته به میزان تشنگی وگلاب به روتون غلظت urin در افراد متفاوت باشه و هر کسی باید فرمول بدن خودش را پیداکنه تا نظراساتید دیگه چی باشه.
یه دوست | October 5, 2008 2:05 PM
شري جون مرسي.آدم مادر شوهر به اين خوبيو فهميده اي داشته باشه همه دردهاي عالم يادش ميره.اصلا شوهر ميفرستيم سر كار خودمون ميريم اول آرايشگاه بعد استخر بعدم نهار بيرون بعدم خريد.چطوره؟
بچه ها ولي جدي جدي من هنوز پادرد بد وگرفتگي عضلات دارم بددددددددد.......يعني فكر كنم يه دليلشم اين باشه كه من خيلي خودمو گرم نكردم وخيلي جوگير بودم.هيچ كس باورش نميشه كه من پاهام هنوز از بالا تا پايين درد مي كنه.
اميدوارم فردا خوب شم
آزي | October 5, 2008 2:15 PM
یه دوست جون
مرسی خوبم.شام هم خوردم :))
این یکی دو روزه اصلا خوب غذا نخوردم.در واقع از جمعه بد خوردم..اصولا رو به راه نیستم و استرسم خیلی زیاده.یعنی از اون مدلها که هر روز چند تا مسئله با هم پیش می یاد و یکی از یکی بدتر.حالا باید ارامشم رو دوباره به دست بیارم و اجازه ندم که روی غذا خوردنم اثر بذاره.واسه همینه که دوباره دارم می نویسم اینجا که چی خوردم.
بعد هم راست می گی باید تا 4 یا 5 حدود 2/3 پوینتهای روزم رو خورده باشم .حالا امتحان می کنم ببینم چطور جواب می ده
سالومه | October 5, 2008 3:46 PM
آرزو جون . من علاقه دارم . کجاست این دفاع شما.
یه عالمه برات انرژی می فرستم . امیدوارم خوب دفاع کنی
سارا-تيتان | October 5, 2008 3:46 PM
آزی جان کیسه آب گرم استفاده کن در ضمن یه شلوار گرم هم بپوش
گل بهار | October 5, 2008 4:19 PM
سلام انارستانی های مرز و بوم اناری مون
ببخشین که من اومدم و شعار چای سبزی دادم و بعدش رفتم حاجی حاجی مکه!. البته من این شعارها رو در ادامه ی بحث چای سبزانه که قبلا توی انارستان مطرح بود دادم و حواسم نبود که یه تعداد از دوستان بعد از اون بحثها به جمع مون پیوستن و ممکنه که توی جریان نباشن.
من قبلا در مورد چای سبز یه سرچ غیر جامع کردم و تنها چیز دندون گیری که گیرم اومد یه تحقیق بود که توی یکی از شهرهای ژاپن انجام شده بود و محقق اش به این نتیجه رسیده بود که چای سبز یکی از عواملی هستش که توی کاهش وزن زنان ژاپنی نقش داره. منتها بعدش یه خانوم دیگه توی انگلستان که تقریبا تحقیق مشابه ایی رو روی خانومهای انگلستانی انجام داده بود نظر اون رو رد کرده بود و نتیجه گرفته بود که چای سبز تاثیر مستقیمی در کاهش وزن نداره و اگه نمونه های ژاپنی کاهش وزن داشتن شاید به این خاطر بوده که سویا رو هم به انواع و اقسام روشها توی غذای روزانه شون و در کنار چای سبز مصرف می کنن.
راستش من خودم بعد از خوندن این مقاله ها دیگه خیلی پی ماجرا رو نگرفتم. چون منطقا به این نتیجه رسیدم که خیلی عوامل دیگه می تونه در این میون دخیل باشه. نمی دونم با بحث «متغیرهای مداخله گر» توی بحثهای تحقیقی آشنا هستین یا نه. ولی قصه اش اینطوریه که فرضا یه محققی می خواد اثر A روی B بررسی کنه و بعد این میون یه سری عوامل دیگه میان نقش بازی می کنن که اجتناب ناپذیره و باعث مشن با مداخلات شون نتیجه تحت تاثیر قرار بگیره. نمونه ی بارزش همین بررسی اثر چای سبز(A) روی کاهش وزن(B) هستش که توی این رابطه مثلا مصرف سویا اومده و مداخله کرده. البته با دید مثبت اگه نگاه کنیم چه بسا که در آینده تحقیق نوینی شکل بگیره و بیان کنه که مصرف چای سبز باعث کاهش وزن بانوان ایرانی می شه چون توی غذای روزانه شون از زردچوبه استفاده می کنن!.
من فکر می کنم که بهترین راه این هستش که به نیت «ذلت الچربی» بخوریم و بقیه اش رو هم واگذار کنیم به بدن و مکانیسم فعل و انفعالش وخیلی معامله ی پایاپای با بدن نداشته باشیم که مثلا بهش چای سبز بدیم و در عوض اون هم چربی ها رو به درک بفرسته!.
دوستانی هم که چای سبز توی بساط شون نیست و یا با طعمش کنار نیومدن هم شاید بهترین انتخاب همون چای معمولی خودمون باشه که کنارش اون لیمو ترشهای ناب رو می ذاریم. من دیدم که بعضی قسمتهای ایران چای لیمو عمانی(امانی؟) هم مصرف می شه. خلاصه به نظر من چای سبز خیلی مهم نیست بلکه اصل٬ تلاش ما برای داشتن زندگی سالم تر هستش.
این بود انشای چای سبزانه ی یه عدد دیانای عقب مونده زاده!
دیانا | October 5, 2008 9:45 PM
غزال جون
ممنون که در مورد آسپارتام بیشتر برامون نوشتی. می دونی یه چیزی که اصولا روان من رو کمی قلقلک می ده همین بحث مارکتینگ هستش که دنا بهش اشاره کرده. یعنی خیلی وقتها تولیدکننده ها به حدی روی فروش محصولات شون به انواع و اقسام روشها پافشاری می کنن که آدم رو شاکی می کنن. نمونه اش همین پفک سازان و چیپس سازان و شکلاتی ها و نوشابه ایی ها و... که به نوعی بازار تبلیغات رو قبضه کردن و هیچ متخصص تغذیه ایی و یا انجمن و وزارتخونه و... هم حریف شون نمی شه و با تبلیغات چپ و راست شون زن و بچه ی مردم رو بمباران هله و هوله ایی می کنن! و یه گوشه ی ذهن آدم رو هم درگیر وسوسه هاشون می کنن.
این تهیه ی کیک رژیمی با نوشایه ی رژیمی هم به نظرم خیلی ایده ی نابی بود بخصوص که پای تخم مرغ رو هم از کیک می برید. منتها همونطور که خودت نوشتی همینکه فلسفه ی وجودی و ساختاری نوشابه یه چیزه و حرارت دادن و تغییرات شیمیایی حاصله یه چیزه دیگه ست٬ آدم رو کمی محتاط می کنه. منتها همه ی اینها دلیل نمی شه که آدم یه عمر زندگی کنه و کیک نوشابه ایی نخوره که!. من اگه بند و بساز کیک پزی ام رو به راه بود حتما برای تجربه هم که شده یه بار درست می کردم که نخورده از دنیا نرم.
باز هم ممنون که باعث شدی بیشتر روی این مسئله فکر کنیم.
دیانا تشکراتی!
دیانا | October 5, 2008 9:47 PM
حرف تبلیغات و چای سبز شد من یادمه یه بار آقا امین نامی اینجا کامنت گذاشت و بعد هم اسمش رو توی لوگ نوشت و آدرس وبلاگشون رو هم برامون گذاشت. منتها وبلاگش ورزشی-رژیمی نبود و در واقع یه جورایی بازاریابی و نمایندگی برای فروش چای سبز به عنوان داروی لاغری! بود و همه ی کامنتها هم تاییده ایی بود برای اعجاز چای سبز. من ِ از همه جا بیخبر هم ضمن خوشامدگویی و پرحرفی های همیشگی ام, توی وبلاگشون کمی در مورد عدم تایید اعجاز چای سبز! نوشتم. منتها سری بعد که رفتم به وبلاگش سر بزنم دیدم پست عوض نشده منتها کامنتهای من پاک شده. بعدها هم که دیگه نیومدن و مشمول قانون سه ماه اناری شدن. حدس من این بود که احتمالا حس کرده بود که اینجا به خزینه ی تپلان! رسیده و دیگه نون اش با فروش بیشتر توی روغنه. حالا ما تپلان عالم اناری٬ به نظر من باید که خیلی حواس مون رو بدیم به ندای بدن مون و تفاوتهای فردی رو جدی بگیریم. شاید واقعا چای سبز برای بعضی هامون اثر خوبی روی کاهش وزن داشته باشه ولی روی بعضی ها مون این اثر رو نداشته باشه. نمونه ی بارز این بی اثری! من هستم٬ البته نه در مورد چای سبز بلکه قهوه. همه ی عالم و آدم می گن که خوردن قهوه ی عصرانه بدخواب شون می کنه. منتها من اگه ساعت ۱۲ شب هم قهوه بخورم٬ بعدش ساعت ۱۲.۵ با خیال راحت می خوابم!. واسه همین عمیقا اعتقاد دارم که باید این بدن رو دریابیم که اون هم ما رو دریابه.
دیانا دریاب زاده فر!
دیانا | October 5, 2008 9:52 PM
گل بهار جون
شری عزیز کامل برات توضیح داده و به نظر من هم بهترین روش برای حمل آب موقع دویدن خریدن کیفهای مخصوص اینکار هستش. منتها اگه با آب خوردن حین دویدن مشکل داری شاید روش دیانایی بهت کمک کنه. من اون روزهایی که برای تمرین می رفتم بیرون و قصد داشتم که حداقل یه ساعت رو بیرون از خونه بدوم٬ قبلش دو سه تا نارنگی کوچولو رو پوست می گرفتم و دونه دونه می کردم و توی یه کیسه فریزر می ذاشتم و کیسه فریزر رو هم توی جیب کاپشن ورزشی ام می ذاشتم و بعد هر وقت تشنه می شدم یکی از اونها رو حین راه رفتن می ذاشتم توی دهنم و می خوردم!. فقط اگه با سرعت زیاد می دوی باید خیلی مراقب باشی که یه هو نپره توی گلوت خواهر!.
دیانا نارنگی دوست!
دیانا | October 5, 2008 9:56 PM
آزی جون شنیدی که می گن:
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
من خودم سعی کردم که این کار رو در مورد ورزش انجام بدم و جور دیگه بهش نگاه کنم خواهر. در واقع تعریف ورزش رو دیانایانه! کردم. یعنی هر حرکتی رو که برای عذاب چربی! انجام دادم رو گذاشتم به حساب ورزش . از گردش دورانی کمر حین پیاز سرخ کردن گرفته تا حبس نفس موقع انارخوانی!. به عبارتی وقتی عملا طی روز نمی تونستم یه ساعت پیوسته ورزش کنم به جاش توی فرصتهای چند دقیقه ایی که پیش میومد و امکانش بود چند تا حرکت ساده ی نرمشی رو انجام می دادم و این طوری از خودراضی! می شدم.
حالا تو هم باید بتونی جور دیگه ایی به ورزش نگاه کنی تا بهتر و مداوم تر نتیجه بگیری. برای شروع «جور دیگر دیدن» هم یه لحظه چشمهات رو ببند و فکر کن که مثل هنرپیشه های فیلمهای اکشن که مثلا به دلیل واهی توی زندان می اندازن شون تو رو هم بلا به دور به جرم تپلی! انداختن ات توی زندان انفرادی. اون هنرپیشه ها که توی فیلمها کم هم نمی بینیم شون٬ سعی می کنن که توی همون فضای محدود زندان هر وسیله ایی رو دست آویزی قرار بدن برای ورزش و حفظ آماده گی بدنی٬ تا وقتی که تونستن از زندان فرار کنن یا آزاد بشن٬ برن و حساب جانی ها رو برسن!. مثلا با میله های زندان بارفیکس می رن٬ از لبه ی تخت برای نرمشهای قدرتی استفاده می کنن٬ شنا با دیوار و یا روی زمین می رن. ملافه شون رو به میله ی اون پنجره ی کوچولوی بالای دیوار گره می زنن و از ملافه بالا می رن! خلاصه از هر چیز ناچیزی یه وسیله ی ورزشی می سازن. حالا با همون چشمهای بسته بررسی کن که یه عدد آزی پروزنیان زاده ی انارستانی که توی اتاقش محبوس هستش چه چیزهایی رو می تونه دست آویز قرار بده که روزانه بدنش آمادگی ورزشی داشته باشه و در حال انعطاف باقی بمونه؟.هووووووووووم.....
اینجاست که آزی می تونه بدون اینکه هزینه کنه٬ یه سری وسیله توی اتاقش پیدا کنه که حداقل روزی ۳۰دقیقه سرگرمش کنه و نرمشهای ساده رو باهاشون انجام بده٬ که حداقل بدنش خشک نشه و آماده گی اش محفوظ بمونه.
دیانا زندانی زندان تپلان نرمشکی!
دیانا | October 5, 2008 10:06 PM
این دیانا رو ولش کنین همینطور تا فردا یه بند وراجی می کنه و هم شما رو از کار و کاسبی می اندازه و هم خودش هشت اش رو از گرو نه نمی تونه در بیاره که!. پس عجالتا بشعارید پلیز!
یا حجت ابن الورزش
دریاب این تپل را
*****************************************
تا خون در رگ ماست
چربی های اضافی٬ دشمن خونخوار ماست
*****************************************
از کامنتها برمیاد
انارستان چه غوغاست:
تردمیل سواران اینجا
۸هفته ایی ها اونجا
دونده ها تو پارکها
ورزشکاران ورزشگاه
بدن سازان تو باشگاه
نرمشکاران تو خونه
اوووووووووه ماااااااااااااای گااااااااااااااااااد!
یه دوست جون نازنین
اسفند یادت می مونه؟ دودش بکن تو لطفا
تا میکروب چربی دوست٬ خفه بشه ز دودش
تا تپل اناردوست٬ محفوظ بمونه از Fat
Thanks, Thanks, Thanks
دیانا معر اندر شعاری!
دیانا | October 5, 2008 10:13 PM
از دیانا به میس ری٬ از دیانا به میس ری٬ داری صدام رو؟ پس شنو :
وقتهای اضافه ات را سیو نما
تنبلی ها را حراج
و سپس:
پرخوری؟
کو ورزش ات؟
پر زخوابی؟
کو رژیم؟
انگیزه را دادی فنا؟
این نباشد مشکلی
پس ببین بار دگر رخشنده آن ستاره ات
از بطالت گویی سخن؟
بر بگیر گرد و غبار از وبلاگت
بر آن باش که زندگی کنی
تا که گردد شادی, روان از رگ و پی
بربتابد Motiviation از رخ ات
بربخیزد غیرت تپلی ات
آری, آری هنگامه ی کوشیدن است
وقت رفتن, وقت همت, وقت کار
و اندرین وادی انارستانیان
یار غار و مونس میس ری یان!
دیانا ماعره فر!
دیانا | October 5, 2008 10:37 PM
و بدین سان گوش جان می سپاریم به ندای بر حق انرژی مثبت از برای آرزو و آرزوداران و امیدواران این محفل اناری مون:
م
مث
مثب
مثبت
مثبت ا
مثبت ان
مثبت انر
مثبت انرژ
مثبت انرژی
مثبت انرژی٬ ا
مثبت انرژی٬ ان
مثبت انرژی٬ انر
مثبت انرژی٬ انرژ
مثبت انرژی٬ انرژی
مثبت انرژی٬ انرژی م
مثبت انرژی٬ انرژی مث
مثبت انرژی٬ انرژی مثب
مثبت انرژی٬ انرژی مثبت
مثبت انرژی٬ انرژی مثب
مثبت انرژی٬ انرژی مث
مثبت انرژی٬ انرژی م
مثبت انرژی٬ انرژی
مثبت انرژی٬ انرژ
مثبت انرژی٬ انر
مثبت انرژی٬ ان
مثبت انرژی٬ ا
مثبت انرژی
مثبت انرژ
مثبت انر
مثبت ان
مثبت ا
مثب
مث
م
دیانا | October 5, 2008 10:46 PM
من برم که چرخ زندگی داره می چرخه و ممکنه من لای چرخ دنده هاش گیر کنم.
همچنان شاد و شادکام و خندون بمونین پلیز!
دیانا انارستان خواه!
دیانا | October 5, 2008 10:48 PM
سالومه جون رفته بودم وبلگت ببينم چه ميكني با اين ويت واچرز.پست آخرتو ديدم و يه عالمه برات سخنراني كردم همه باد هوا شد.اومدم اينجا.ببين همه آدما در يه مقطعي خسته ميشن .اين خصوصيت پيمايش راهاي درازه.خيليا با وجوديكه خيلي از چيزاي زندگيشونو خودشون انتخاب كردن در يه زماني احساس خسران يا چه ميدونم ناراحتي ميكنن.ولي همه چيز دوباه برميگرده سرجاش.تو خيلي چيزاي خوب داري كه خيليها نميتونن داشته باشن.خيليها حاضرن برن زير تيغ جراحي و مليونها تومن خرج كنن تا يه سانت قدشون بلند بشه يا صورت گرد و نازي داشته باشن يا چشماي حالت دار قشنگ و... كه شايد تو اصلا فكر هم نكني...
آره ما چاق هستيم.چاقي هم يه عيبه ولي من خيلي خوشحالم كه از بين هزاران عيبي كه به ذهنم نمياد چاقم.در ضمن قرار نيست ما همه نعمتهاي دنيا رو داشته باشيم.براي خيليهاشون بايد تلاش كنيم زجر بكشيم يا حتي آرزو كنيم ...
بعد هم سالومه جون من از تلاش پيگير و برنامه منظمت خيلي چيزا ياد گرفتم.فكر كنم خودت بهتر از همه ميدوني يه عالمه خوردن و چاق نشدن بيشتر شبيه روياست و من خيلي كم ديدم چنين افرادي رو.يعني يكي دو نمونه كه يكيشون بعدا فهميدم پركاري تيروئيد داره و يكي هم كه اونقدر راه ميره در طول روز كه اگه من هم برم حتما اونجوري ميشم.يه مقاله اخيرا راجع به ناراحتي رواني مانكنها خوندم كه اينها اونقدر با وسواس غذا ميخورن كه بيشترشون به ناراحتيهاي رواني دچار ميشن.يه مدت هم خودم دقت بيشتري به زندگي لاغرا كردم متوجه خيلي تفاوتهاي عمده شدم(چون من خودمم توي خونواده تپل بدنيا اومدم).توي خونه ما غذا موضوع مهمي بود كه يه جور تفريح هم حساب ميشد راجع بهش فكر ميكرديم چه غذايي بپزيم كه خوشمزه تر باشه و سر سفره هم كه رقابت و بخور بخور...حتي يه بار يه دوست متناسبي داشتم كه حرف جالبي زد ميگفت ما مخصوصا توي ظرف كوچيك غذا ميپزيم به اندازه وحتي كم.در صورتيكه شعار مادر من هميشه اينه كه بذار اضافه بياد بهتر از اينه كه كم بياد وما هميشه با وجود خوردن تا خرخره بازم غذاي اضافه داشتيم كه عصرا دنبال يه فرصت براي شبيه خون بعدي بوديم...و خيلي چيزاي ديگه كه الان مجالش نيست .ولي واقعا از بچگي من با مفهوم ميل ندارم و سير شدم بيگانه بودم.هر كس چيزي تعارف ميكرد ميخوردم اصلا ياد نگرفته بودم خيلي چيزارو نبايد بخورم.بعد كه تو نخ دوستاي قلميم ميرفتم ميديدم يه چيز خوشمزه رو رد ميكنه و با اصرار طرف خيلي حق به جانب ميگه كه واقعا نميتونم دوتا (دونه) پفك خوردم سيرم.بعد من شاخ درمياوردم چون من اگه دو تا پفك خانواده هم ميخوردم خوردني ديگه رو رد نميكردم...ديگه تا آخر
سولي | October 6, 2008 3:37 AM
بچه ها توصيه هاي درسي ندارين به من بدين
زينب | October 6, 2008 5:05 AM
سولی جان
منم در همچی محیطی بزرگ شدم.و اینکه الان وقتی کسی بهم چیزی که تعارف می کنه رد می کنم و می گم اشتها ندارم خیلی به نظر خودم مهم و عجیبه! تو درست می گی آدم باید به خاطر همه داشته هاش و نداشته هاش خدا رو شکر منه ولی می دونی یه موقعهایی هم ادم خسته می شه.اون انرژی روانی ای که تو رو همیشه متمرکز و با انگیزه نگه می داره بسیار فرسایشی یه و وقتی که تو برای 1 سال همش این انرژی رو در سطح بالا نگه میداری بالاخره یه روزی هم می رسه که خسته می شی دیگه...من اگر الان در دهه 70 بودم اینقدر خودم رو اذیت نمی کردم.آروم آروم صبر می کردم تا لاغر شم ولی الان هنوز خیلی راه دارم و جای شل شدن هم ندارم..یه کمی هم عصبی و خسته ام.
این مقطع می گذره ولی سولی جون مطمئن باش که با یه کم استراحت انگیزه ام بر می گرده.یه موقع حرفهای من روت تاثیر نذاره ها!!!همیشه وقتی آدم اینجور خسته می شه و بعد یه استراحت روحی خوب می کنه به مراتب با انگیزه تر می ره جلو :)
سالومه | October 6, 2008 5:27 AM
فندق جون
راست می گی درگیری ذهن با رژیم خیلی آدم رو خسته می کنه.ولی می دونم که برای تو تپل بودن خیلی ناراحت کننده نیست و تو خودت رو همونجوری که هستی می پذیری و فشار لاغری هم از طرف خانواده ات وجود نداره.ولی برای من لاغری مرگ و زندگی یه.من می خوام مادر شم.می خوام سبک و شاد باشم.می خوام لباس سایز 40 بپوشم و کمربندم رو سفت ببندم بی اینکه شکم داشته باشم.اگر نباشم فشار روحی خودم و فشار محیطم داغونم می کنه.پس مجبورم که از لحاظ فکری 100 درصد به لاغری متعهد باشم حتی اگر روندش فرسایشی باشه
.فکر کنم بدن تو به این خاطر خوب جواب می ده که تا حالا اینطوری رژیم نگرفته بودی و این بار خیلی خوب داره باهات کنار می یاد.کم خوریت مساوی با لاغریته.ولی برای امثال من و خیلی از بچه های دیگه که بارها رژیم گرفتیم قضیه پیچیده تره.
خوشحالم که خوب و بدون دغدغه داری لاغر می شی.قدر این فرصت رو بدون و به هدفت برس و برای همیشه حفظش کن چون دیگه هرگز به این آسونی لاغر نمی شی...
سالومه | October 6, 2008 5:35 AM
سالومه جونم منم توی خانواده ای زندگی میکنم که ژن چاقی به وفور یافت میشه و از وقتی یادم میاد به خاطر تپل بودنم سرزنش شدم ولی هیچکی یادش نمیاد که من و برادر تقریبا همسن و سالم چطوری غذا میخوردیم . مثلا برادر من به شدت بدغذا بود و هر چی بهش میگفتی می گفت نمی خورم ، دوست ندارم و بدم میاد ، خب در کنار بد غذایی اون من خیلی خوب بودم و هیچی رو رد نمی کردم ، خوب یادم میاد که مامانم همیشه می گفت اون بچه بدیه که وقتی من بهش غذا میدم میگه میل ندارم ، تو دختر خوب خودمی !! بارروانی رو میبینی ؟!! خب من برای اینکه همیشه خوب باشم ، می خوردم، من که 2سال از اون کوچکتر بودم تو مسابقه دو یا کشتی یا هر بازی دیگه ای برنده میشدم ، ولی به مرور زمان با کمتر شدن فعالیت من و بیشتر خوردنم به خاطر اینکه فکر میک ردم اینجوری عزیزترم رفتم به سمت چاقی
درادامه حرفای سولی و خودت یک چیزی دیگه هم بگم ، من خودم و برادرم رو که خیلی برای خودم ملموسه میگم ، اینکه تو بشقابت غذااضافه نمونه !! اون غذاش اضافه می موند و مامانم غر می زد که زشته و من سعی می کردم زشتی کار اونو نداشته باشم ! حتی در حد ترکیدن هم خورده بودم نمیذاشتم یکدونه برنج هم توی بشقابم بمونه ، می بینی سالومه ؟! مامان من ناخواسته باعث فعال شدن سلول های چربی من شده ! :دی
، از 11 سالگی دیگه به خاطر چاقی سرزنش شدم !!!
سالومه واقعا یک بازنگری تو رفتارای غذایی آدمای لاغر آدمو کمک می کنه ، دوست من وقتی غذامیخوره به اندازه یک بچه می خوره و گاهی میگه دارم میترکم ، زیاد خوردم ! خب من وقتی رژیم دارم اونقدرمی خورم و فکر هم می کنم اصل غذا خوردن همین باشه ،به قول دوست جان تعریفش برای مغزمون تغییر کرده !
منم مثل تو ، چند روز پیش که می خواستم گز بخورم به خودم میگفتم حالا که میخوای یک خوراکی ناسالم کوفت کنی اول پاشو حساب کتاب کن ببین چقدر باید بخوری ، میتونی همش رو بخوری یا نصفش مثلا ؟!
لیلا | October 6, 2008 6:14 AM
بچه ها واقعا همه حرفهاتون درسته ولي خوب حالا بيايد يه كم غصه بخوريم.به قول سالومه خسته شديم اينقدر توجيه كرديم وگول زديم خودمونو.........من الان مي خوام واقعا بشينم غصه بخورم چون كه اين كالري شماري هميشگي من واينكه وقتي از صبح مراقب خودمم ومثلا يهو شب يه چيز خارج برنامه مي خورم وهمه كالري روزانم و زحمتم به هدر ميره حرص مي خوررم وشبا كه ميام پست مي كنم تا چند ساعت شايد هم بيشتر ميشينم خودمو سرزنش مي كنم وبعد هم سريع توجيه مي كنم ومي گم از فردا......من مفته مفت توي اين 6ماه 4.5 كيلو چاق شدم باز.
هميشه بهار رو كه ميديدم فكر مي كردم منو بهار با هم شروع كرديم تا يه جايي هم هم وزن بوديم فكر مي كردم يه جاي كار بهار اشكال داشته كه وزنش يهو زياد شد واينقدر سخت پايين ميومد ولي الان دارم ميبينم من واقعا نمي فهمم اين روند رو.
من اين روزها به شدت بي تحركم قبول ولي حداقل از كالري روزانه براي ثابت مودن هم كمتر نمي خورم پس چرا باز وزنم بالا ميره.
فعلا مي خوام غصه بخورم اصرار نكنيد...بذاريم من يه كم برم غصه بخورم ديگه......
هركيم خواست با من بياد توي غار تنهاييم با هم غصه بخوريم دست جمعي كيفش بيشتره
آزي غمگينه غصه داره چاق
آزي | October 6, 2008 6:46 AM
اينم بگم بعد برم غصه بخورم تازه اين مرض جديد من يه مشكل ديگه هم پيدا كرده من همش كه تو دلم دارم غصه مي خورم كه چاق شدم ودارم ميتركم وباز لباسام تنگ شده بهم خوب؟بعد همشم دارم به بقيه ميگم واي چاق شدي.واي مامان چقدر چاق شدي؟واي خواهر چقدر چاق شدي.واي اين اقاي كينگ كونگ بدبخت كه هيچي من همش مي گم واي تو چرا هيچ كاري نمي كني واي چرا اينقدر چاق بي خيالي هستي.....اون روز مي گه چندتا از سگ هاي دوستاشونو ميبره پياده روي من جيغ كه نه اين ورزش نيست بايد تنهايي بري....يا تا سر كار پياده مي ره وميگه رژيم دارم تا يه شب ميره رستوران من اولش سگ مي شم كه چرا رفتي مگه تو رژيم ندار؟اون طفلك هم اولش مي گه:آزي به خدا سالاد خوردم فقط.....واقعا دست خودم نيست بيمار شدم.جدي مي گم
بعد از اين همه تصوير چاق وكابوس چاقي وفكر كردن بهش وبرنامه ونقشه واين همه گير دادن به آدمها هم خودم غصه ميخورم وبه خودم فحش ميدم كه بابا ول كن خوب همينجوري حالا مگه چي ميشه.......
بايد بي تفاوت بشم.اگه بدونم سنسورش دقيقا كجاست ميرم دكتر ميدم غير فعالش كنه كه من چاق شم وبا اطرافيانه چاقم خوش باشم وبگم بخنديدم ددوره هم
پس حالا فعلا ميرم غصه بخورم
آزي | October 6, 2008 6:56 AM
سالومه جان باهات کاملا موافقم. خسته شدیم. تعارفم نداریم که نمیتونیم خودمون رو گول بزنیم.واقعا این رژیم داره عذابمون میده.باید یه عمر سختی بکشیم ،مواظبه خورد و خوراکمون باشیم و اگه یه روز نرمال خوردیم کلی اضافه وزن میاد سراغمون و تازه گاهی محکوم به بی ارادگی هم میشیم.من خودم تویه خانواده ای هستم که با اینکه خوب میخورن اما همه متناسبن . شاید چند نفر رو پیدا کنیم که اضافه وزن داشته باشن اما چاق فقط منم و این عذاب آوره.حتی تویه خانواده همسی هم همه لاغرن. باورتون نمیشه ولی برادر همسی مثلا واسه شام 2 تا بشقاب پلو یه چرب با خورشت میخوره ولی با قد 188 همش 78 کیلوئه .یعنی داره میشکنه. و زندگی بین همچین آدمایی برام عذاب آوره.پس چاره ای نیست باید باهاش مبارزه کنیم.ولی واقعا روش درست مبارزه چیه؟
نمیدونم وبلاگ نیاز (نیرویه برتر)عزیزمون رو میخونین یا نه؟ من باهاش موافقم مخصوصا الان که توضیحاتی داده و حسابی روشنمون کرده. اگه نخوندین یه سر بهش بزنین. من خیلی دوست دارم راجب به روشش اینجا یه بحثی بکنیم .نه اینکه سریع بیام بگیم مخالفیم یا موافق نه. یه بحث حسابی .یه بحث منطقی. کاش هر چی که تا حالا شنیدیم رو نشنیده بگیریم و واقعا روشش رو بررسی کنیم. دور از موضع گیری و کوبوندن هر روش دیگه ای.
الی | October 6, 2008 7:55 AM
اتفاقا برعکس سالومه جان من تا قبل از سال 83 انواع و اقسام رژیم ها رو تجربه کردم. در واقع اولین باری که پیش دکتر تغذیه رفتم کلاس چهارم دبستان بودم و تازه اصلا هم چاق نبودم ولی چون توی خانواده پدریم ژن چاقی وجود داره و تقریبا همه چاقن و به نظر مامانم هم من پرخور بودم و استعداد چاقی داشتم از همون دوران دکتر رفتن و رژیم گرفتن من شروع شد! راستش اون موقع خیلی هم خوشم میومد چون دیگه نهار مدرسه رو نمیخوردم و به بهانه رژیم خودم از خونه نهار میبردم
تقریبا از اواخر دوران راهنمایی تا تا سال 83 که دیگه واقعا چاق بودم انقدر دکترای مختلف رفتم و انواع و اقسام رژیم های درست و غلط رو تجربه کردم که دیگه حسابشون از دستم در رفته! ولی هیچکدومشون رو طولانی ادامه ندادم همیشه بعد از چند کیلو کاهش وزن همینکه وزنم یکم ثابت میشد خسته میشدم و ول میکردم و بعد هم وزنی که کم کرده بودم برمیگشت سر جاش! اون دوران خودم اصلا به فکر لاغری نبودم و این مامانم بودن که میخواستن هرجور شده منو لاغر کنن. دیگه یکی از سرگرمیای مامانم و خاله ام این شده بود که بگردن و عجیب غریب ترین رژیما رو برای من پیدا کنن! حتی طب سوزنی و انرژی درمانی رو هم تجربه کردم. آخرین بار سال 83 بود که پیش دکتر کرمانی رفتم ولی اون رو هم ول کردم بعد هم گفتم که دیگه دلم نمیخواد رژیم بگیرم و مامانم هم پذیرفتن اون موقع تقریبا هم وزن همین الان بودم. توی این چند سال حدودا 30 کیلو چاق تر شدم و آخرش به جایی رسیدم که خودم به این نتیجه رسیدم که باید لاغر بشم
ولی حتی الان هم برای من لاغری مسئله مرگ و زندگی نیست. البته به هیچ عنوان نمیخوام برگردم به حالت قبل و قطعا دیگه تا آخر عمرم حواسم به خوردنم و وزنم هست ولی من میگم نباید آدم اونقدر تو رژیم غرق بشه که تمام زندگیش تحت تاثیر نوسانات وزنش قرار بگیره و با 100 گرم بالا و پایین شدنش روحیه اش به هم بریزه. اینجوری زندگی کردن خیلی سخت میشه. رژیم گرفتن هم سخت تر میشه. چون که رژیم اونم برای کسایی مثل من و شما که اضافه وزنمون زیاده یه پروسه خیلی طولانیه آدم باید جوری برنامه ریزی کنه که بتونه با آرامش پیش بره باید همه اش به خودش روحیه و انرژی بده و نذاره چیزای جزئی اعصابش رو به هم بریزه و انرژیش رو هدر بده. البته آسون نیست، من هم تجربه اش رو دارم میدونم چقدر ناراحت کننده است مخصوصا وقتی آدم اینهمه زحمت میکشه دوست داره نتیجه زحماتش رو ببینه ولی حالا اگه یه بار هم اینطور نشد ناراحتی و اعصاب خوردی فقط کار رو خرابتر میکنه. من برای خودم به این نتیجه رسیدم که چاره اش اینه که خیلی نسبت به تغییرات جزئی وزنم حساس نباشم و یه روند کلی رو در نظر بگیرم اینطوری خیلی راحت تر میتونم پیش برم
فندق | October 6, 2008 8:56 AM
زینب جان توصیه درسی من اینه که با نشاط درس بخون P: به نظر من وقتی آدم با شوق و علاقه درس میخونه خیلی راندمانش میره بالا ولی وقتی حسش نیست و با اجبار و اکراه میخونه اصلا نتیجه نداره ولی حالا نه اینکه هی آدم بگه حسش نیست درس نخونه ها نه، یعنی اگه یه وقت حسش نبود اول یه کاری بکنه که سرحال بشه بعد بره سر درسش
راستی ایشالا منم از آبان اون موقع ها میام سر درس و کنکور D:
فندق | October 6, 2008 9:03 AM
البته فندق حرفت کاملا درسته.وقتی آدم زیاد گیر می ده افزایش نیم کیلو هم می تونه اعصاب و زندگی آدم رو به هم بریزه و این خیلی بده...من که مثل عزادارها می شم و کلی خودم رو تنبیه می کنم و سعی می کنم برای جبرانش به خودم سختی بدم.یه جورایی قضیه روانی یه دیگه.البته بگم که من اصولا دیگه خیلی کم می خورم و یک کف دست غذا اگه بیشتر بخورم حالت تهوع می گیرم.حتی اگه سبزیجات باشه ولی با این وجود چیزهایی زیادی هستند که هنوز دوست دارم.مثلا شکلات که نمی تونم نخورمش و عذاب وجدان هم از خوردنش نمی گیرم.تنها دلخوشی این روزامه!!!!
چه می دونم لاغری پروسه سخت و دردناکی یه.آدم باهاش خیلی چیزا رو یاد می گیره.شخصیت آدم خیلی عوض می شه..من فکر می کنم که شخصیتم خیلی عوض شده.قبلا برای جبران چاقی و ظاهر بدم با همه زیادی مهربون بودم ..خودم رو خیلی دست پایین می گرفتم و زود رنج بودم اما الان اصلا اینطور نیستم.نه چون الان دیگه چاق نیستم ..نه چون که پروسه لاغری ..اون استقامتها و اراده ها و کار کردنها روی شخصیت بهم خیلی چیزها یاد داده.می خوام بگم خیلی سخته اما خب این جنبه های مثبت رو هم داره دیگه
سالومه | October 6, 2008 9:27 AM
سالومه خیلی خیلی با این حرفت موافقم.کامنت بالا قسمت آخرش.از زمانی که شروع کردم احساس میکنم خیلی قوی تر و با اعتماد بنفس تر شدم .من 2 تا خواهر شوهر خیلی لاغر دارم که مادرشون شدیدا این لاغری و به قول خودشون مانکنی هر دفعه و توی موضوع های بی ربط و با ربط مطرح میکنه.البته این وسط فقط من پاضافه وزن دارم ]ون خواهر های خودمم لاغرا.حالا دریاب من و این وسط!الان البته اعتماد بنفسم خیلی بهتر از قبله !!
ani | October 6, 2008 10:03 AM
خوب این رو راست بودن خیلی خوبه ولی چاره ی کار چیه؟
من که همیشه گفتم اعتماد به نفسم واسه این موضوع خیلی پایینه
sib | October 6, 2008 10:20 AM
بچه ها درسته که رژیم اعصابمونو خورد میکنه و خسته مون میکنه او نهم بیشتر بخاطر پروسه طولانی مدتشه ولی تصور کنید که وقتی بعد از اینهمه سختی لاغر بشیم چه لذتی داره هر لباسی که دوست داشته باشیم میتونیم بپوشیم و اعتماد به نفس که بیست میشه تازه ادم چقدر احساس سبکی میکنه
بعدش فکر نکم خوردن یه بشقاب پر پلو لذت داشته باشه کسایی که اینجوری میخورن علی رغم لاغری حتما دچار بیماریهای قلبی و کلسترول بالا و غیره میشن این چیزیه که من به وفور توی مریضام دیدم
من که لذت سبکی و خوشتیپی را با خوردن هیچ غذای خوشمزه ایی عوض نمیکنم و حاضرم بخاطرش هر سختی بکشم
دکتر سارا | October 6, 2008 11:13 AM
بچه ها جون وبلاگ ویولت رو خوندید؟
یه دوستیه که ام اس داره ! توی وبلاگش از تلاشهاش برای زندگی نوشته (حتما بیشترتون دیدیدش)!! حالا به نظرتون مبارزه با یه بیماری که میدونی آخرش چیه سخت تره یا این چاقی ؟
من همش از خودم میپرسم اگر یه بیماری دیگه (غیر از چاقی) داشتم حاضر بودم تا آخر عمرم مراعات بکنم تا بیشتر و بهتر زنده بمونم ؟ خوب جواب من آره هست! شما ها چی؟
leili | October 6, 2008 1:07 PM
این همکارای جدید من به هیکلم و بعد به ظرف غذام نگاه می کنن و از تو چشاشون میخونم اگه انقد کم می خوری چرا چاقی؟!!
در ضمن من فک نمی کنم تا آخر عمرم یادم بره که زنی که از مادرم مسن تره اندام خودشو با من مقایسه کرد و چون به این نتیجه رسید خودش خوبه کلی بخودش نازید...خیلی برام سنگین تموم شد!
اما من دوست ندارم باقی زندگیمم با همین غصه ها خراب بشه.من می خوام تو 30 سالگی شاداب تر و جذاب تر و سالم تر از حالا باشم.می خوام نصف دوم عمرم رو درحالی بگذرونم که بدنم رو دوست دارم.چیزی که یه زن خیلی بهش نیاز داره.
پس نخوردن بعضی چیزها برام ارزششو داره.
تازه می دونم که برنامه ریزی دقیق باعث می شه هیچ وقت مطلق یه خوراکی رو کنار نزارم.
بچه ها هر چی بیشتر بخوایم به غصه ها میدون بدیم قوی تر می شن.
باور کنیم زندگی یعنی مبارزه و تلاش.
آریس | October 6, 2008 1:43 PM
سلام بچه ها
من اومدم و باید بگم که تعطیلات خیلی سختی رو گذروندم . یه تصادف وحشتناک که به شکل معجزه اسایی همگی مون ازش جون سالم به در بردیم .
و اما سالومه جونم
راست میگی و حق داری . درکت می کنم و باهات همدردی می کنم عزیزم . همیشه این جور موقع ها فکر اینکه جریان می تونست خیلی بدتر از اینها باشه ادم رو آروم می کنه . قبول دارم که توی هر شرایط و مشکلاتی آدرم گاهی کم میاره و میگه خدایا آخه چرا من ولی زندگی همینه که هست و ما هم همگی آدمیم و طبیعیه که گاهی اوقات شاکی بشیم . اما سالومه عزیزم به اونچه که داری فکر کن . به زیبایی صورتت و قشنگی و مهربونی رفتارت و به بدنی که نصف راه رو رفته و خیلی زیباتر از قبل شده . به این فکر کن که تو می تونستی مثل خیلی از چاقهای دیگه بی خیال باشی و الان همین 30 کیلو رو هم کم نکرده باشی ولی این آگاهی رو پیدا کردی و داری مبارزه می کنی .
آزی روی سخنم با تو هم هست .
این تغییرمود و خسته شدن و ناراحت شدنتون رو کاملا می فهمم و اصلا هم بهتون نمی گم که ناراحت نباشین . ولی مطمئنم که بزودی هر دوتاتون مثبت و با انرژی بر می گردین و می افتین روی غلطک .
روی ماه همتون رو می بوسم دوستای گلم .
بچه ها دوستای عزیزم .
آنی گلبهار لیلا آرتمیس و همه دوستام که نمی تونم تک تک اسم ببرم
من خوشحالم که دوستایی دارم که اگه دو روز نباشم میان و سراغم رو می گیرن . خیلی به وجود همتون افتخار می کنم . دوستتون دارم خیلی زیاد .
غزال | October 6, 2008 2:16 PM
نیروی برتر جان سلام
توضیحی که در مورد روشت دادی رو خوندم . میشه لطفا یه منبعی رو معرفی کنی که توش در مورد این روش زیکزاکیت و اینکه واقعا همچین چیزی رو پزشکا تائید می کنن توضیح داده باشه ؟ اسم انگلیسی این روش چی هست ؟
من که فارسیش رو سرچ کردم و به جایی نرسیدم . خیلی دوست دارم که یه مقاله علمی در این مورد بخونم . مرسی
غزال | October 6, 2008 2:27 PM
چیه ..چه خبره امشب همه نالان و غصه دارند!
سالومه یه چیزی بگم دلت خنک بشه بعضی این لاغرها یه کم جنسشون شیشه خرده داره!یعنی جلوت همه چی میخورن و ادعا میکنن که ما آرزومونه چاق بشیم ولی نمیشیم اما در خلوت خودشون همون که آنی گفت..
اما حرفهای امشب..
خیلی میشه راجع بهش حرف زد همه این دلسرد شدنها برمیگرده به اینکه ما پاداش تلاشمون را نگرفتیم ،پیدا کردن دلیلش هم کار سختی نیست
سعی کنیم،و سعی کنیم درریشه یابی این مشکل تقصیرها را به گردن خانواده،ژن و ارث و محیط اطرافمون نندازیم که اگه تو این بازی بیفتیم هیچ وقت به هدف نمیرسم..
بگذریم...امشب و امروز را اختصاص بدیم به تخلیه روحی و روانی و همه چیزهایی که توی دلمون قلنبه شده بود و چه خوب شدکه گفتیم ...در واقع" نصیحت "و" اندرز" و" تو اشتباه میکنی" و ...امشب تعطیله پس :
هر چه میخواهد دل تنگت بگوی.
دیانا شعر اندر معری جون:
من هم اسفند دودکردم و هم چشم و نظر گرفتم حالاببینیم فردا حال بچه ها بهتر میشه یا نه!
با این ایده ورزش در سلول انفرادی ات بسیار بسیار موافقم .یه موقع مناسب ورزش کردن خودم را به این شیوه حتما توضیح میدم منم اسمش را گذاشتم بهره وری از زمان و مکان.
یه دوست | October 6, 2008 3:15 PM
وای ممنون ممنون که اینهمه در مورد موضوعی که گفتم نظر دادین.
فقط غزال جون از تو شاکی هستما چون فقط تو نظرتو نگفتی./
الی | October 6, 2008 3:56 PM
غزال حالت آلان چه طوره؟
ولی خداییش من هم زن لاغر به ندرت دیدم که مثل من همه چی دوست داشته باشه .دقت کنید من و بیشتر توپولی های دنیا همه چی دوست داریم نون برنج شیرینی میوه شکلات.درسته که هستن آدمهایی که لاغرن و زیاد می خورن ولی وفتی دقت کنیم میبینیم مثلا شکلات دوست ندارن یا اصلا غذای شیرین لب نمیزنن یا اصلا برنج نمی خورن و یا خیلی کار میکشن از بدنشون
والا من که خودم خیلی شاکیم از دست خودم چون عمریه از سن 20 سالگی همه دارن فیلمم میکنن که تو همیشه تو رژیمی و آخرم گوشتالویی .ولی حرف فندق رو خیلی خوشم اومد باید روند کلی رو نگاه کرد به قول معروف زود گرمی یا زود سردیمون نکنه همین خیلی کمک میکنه به حفظ روحیه آدم
گل بهار | October 6, 2008 5:17 PM
بچه ها
مثل اینکه حرف من بدجور داغ دل بعضی ها رو زنده کرد :))خب آخه من همیشه سعی می کنم که خیلی مثبت باشم ولی هر چند وقت یه بار هم غر دونیم پر می شه دیگه..به شماها نگم پس به کی بگم؟؟؟
ولی کلی از همه تون انرژی گرفتم واقعا.به قول یه دوست جان تخلیه روانی شدیم حالا برگردیم سر کار و زندگیمون!!
من خیلی کم خواب شدم تازگی ها..می بینین که الان ساعت 3 صبحه و من از خواب پریدم و اینجام.یکی از دوستام گفت کم خوابی می تونه به کم خونی ربط داشته باشه.دکتر سارا جون یا هرکدومتون که اطلاعاتی دارین می شه لطفا اگه این قضیه راسته یا دروغه برام توضیح بدین؟
آزی جونم
منم مثل تو وسواس فکری درباره لاغری و چاقی گرفتم و همه عالم و آدم رو هم بررسی و تحلیل می کنم که آی چرا غذا ناسالم می خورن یا وای چرا دو کیلو چاق شدن.ولی واقعیت اینه که این حس ها در اثر رژیم گرفتن زیاد و درگیری با لاغری برای آدم به وجود می یاد و باید روی خودمون کار کنیم که از بینشون ببریم.
تو هم که عین ماهی عزیزم.خوشگل و مو قشنگ تازه اصلا هم چاق نیستی پس اینقدر خودت رو اذیت نکن
سالومه | October 6, 2008 6:43 PM
گل بهار ورزشکار
آدمهای لاغر سالم و نه اونهایی که به واسطه بیماری و تیروئید و اینا لاغر هستند معمولا پر خور نیستند ولی واقعا می گم من که هر روز سر کارم با 100 تا خانم جورواجور غذا می خورم می بینم که کم هم نمی خورن.قشنگ پلو خورشتشون و سس و ماست چربشون رو هم می خورن.یعنی مثلا نیم پرس غذا.عمرا به اندازه من و کلا ماها که رژیمیم نمی خورن والا..ماها خیلی کم غذا می خوریم.مثلا من 3 سانت کباب می خورم با سالاد بدون سس اما آدمهای معمولی کل کباب رو با سالاد سس دار و حالا بدون برنج یا با 4 قاشق برنج می خورن.سرکار هم اینجا هر ساعتی به ما اسنک می دن مثلا بیسکویت و کیک که من لب بهش نمی زنم همه بدون استثنا می خورن.بستنی هم توی کل تابستون یه روز در میون می خوردن..تازه اینو بگم که توی محل کار من بساط صبحانه با نون بربری و خامه و شکلات صبحانه و پنیر خامه ای همیشه به راهه..اون رو هم می خورن.
خب دیگه من نمی دونم که ساعت 4 به بعد چه اتفاقی براشون می یفته احتمالا دیگه بعدش روند خوردنشون رو آهسته تر می کنن.
یا مثلا توی دو و بری های خودم من آدم خوش هیکلی رو ندیدم که توی جمع فامیل به غذا ناخنک بزنه حداقل 7 یا 8 قاشق غذا و دسر رو می خورن..می خوام بهت بگم که شاید من و تو هم یه روزی اینجوری بشیم توی زندگیمون ولی خب نقش ژن و عادات غذایی و وابستگی عاطفی به غذا و کندی متابولیسم هم چیزی یه که نمی شه انکارش کرد.
من تازگی ها دارم می بینم که زندگی من شده ناخنک زدن به غذا ها
به جز یه وعده در روز غذا نمی خورم که اونم یه وعده سبکه...البته خیلی خوشحالم از این موضوع ولی با وجود اینکه معده ام جمع شده ولی هنوز اون در حسرت نرمال بودن نسبت به غذا برام مونده.یعنی دلم می خواد به جایی برسم که مثل آدمهای دیگه بدون اینکه به کالری فکر کنم و فقط با سنجش میزان سلامتی غذا بتونم غذا بخورم.
امروز یه عالمه شیرینی رژیمی پختم از این مافین های کوچک و گذاشتم توی یخچال چون همش نگرانم که نکنه دلم شیرینی بخواد و به شیرینی های توی خونه ناخنک بزنم.
راستی خیلی هم خوشمزه شدن با گلابی درستشون کردم.با سیب هم می شه درستشون کرد.جات خالی واقعا :))
سالومه | October 6, 2008 6:57 PM
الی جونم
من رفتم و وبلاگ نیاز رو خوندم.نمی تونم الان نظری بدم که کار نیاز درسته یا نه..شاید برای نیاز خوب باشه شاید هم یه جورایی افراطی باشه.به جایی رسیدم که نمی تونم دیگه قضاوت روشنی در این مورد داشته باشم.ولی من درباره 2 تا چیز مطمئنم.یکی اینکه اغلبمون قبلا اینجوری رژیم گرفتیم و در نهایت منجر به شکست و چاقی دوباره شده.البته فکری که پشتش بوده با مال نیاز فکر نکنم یکی بوده باشه.
دوم اینکه در یک مورد با نیاز موافقم: اونم اینه که هیچ دلیلی نداره که اجبارا و 2 ساعت یه بار معدمون رو از غذا انباشته کنیم.من خودم تازگی ها تا گرسنه نشم و دلم ضعف نره غذا نمی خورم.ممکنه از ساعت 3 که نهار خوردم تا 11 شب گرسنم نشه...می رم می خوابم و چیزی نمی خورم ولی اگر فرداش یهو ساعت 5 گرسنه ام بود دوباره یه چیزی می خورم.
به نظرم خیلی خوبه که ما به ندای بدنمون گوش کنیم...زبونش رو بفهمیم.در ضمن اینجوری همش احساس سنگینی نداریم و چشممون همش دنبال غذا نیست.باورت می شه که من هفته پیش یه روز به خودم اومدم دیدم ساعت 4 بعد از ظهره و من اصلا یادم رفته چیزی بخورم؟؟چون گرسنه نشده بودم کلا یادم رفته چیزی بخورم.مخصوصا که برنامه غذاییم رو توی وبلاگم نمی نوشتم و چیزی نبود که هی یادم بیاره که بخور بخور
خب از این لحاظ من با نیاز موافقم.شاید اوایل رژیم برای اینکه بدن توی حس قحطی نره خوب باشه که ما 6 وعده بخوریم ولی وقتی معده کوچیکتر شد دیگه دلیلی وجود نداره که هی وقت و بی وقت غذا بریزیم توش.
سالومه | October 6, 2008 7:09 PM
آهان الی یه چیز دیگه هم بگم
فکر کنم ماها باید هرکدوم سیستمی رو که برای شخص ما بهتر جواب می ده دنبال کنیم.بگرد ببین سیستمی که تو باهاش راحتی چیه و همونکار رو بکن.ولی هوشمندانه و مواظب باش که در هیچ کدوم از روشها افراط و تفریط نکنی..خوبه که آدم یه روش رو پیدا کنه و تا جایی که اون روش داره براش جواب می ده ادامه اش بده.اگر دیگه جواب نداد بعد تغییرش می ده
سالومه | October 6, 2008 7:13 PM
بچه ها من اومدم بگم جشن مهرگان مون مبارک که کامنتهاتون رو خوندم و از این همه همدلی هاتون مسرور شدم و از سطح انرژی پایین فکور شدم و از نظر یه دوست جون مبسوط خاطر شدم و با خوندن کامنتهای اخیر سالومه خندون و شاد. پس من هم بالای منبر! نمی رم بخصوص که هنوز وبلاگ سالومه ی گل رو نخوندم و نمی دونم آزی چرا رفته توی غار تنهایی و چرا الی با وجود مشکلاتی که به گفته ی خودش بعد از عید داشته احساس بی ارادگی می کنه.
خلاصه که من هنوز دم در باغم و وارد باغ نشدم. وقتی اومدم توی باغ بعد عبای آخوندی می پوشم!.
دیانا منبرک رو!
دیانا | October 6, 2008 7:31 PM
الی جون
مگه تو کامنتهای میتینگ قبل رو نخوندی؟ آخرهای میتینگ ۸۷ ماها به خاطر نگرانی که برای نیروی برتر داشتیم در مورد روش اش بحث داشتیم و منتظر بودیم که نیروی برتر عزیز بیاد وارد بحث بشه و در مورد راهش برامون توضیح بده. که متاسفانه این مورد پیش نیومد. چند روز پیش من براش کامنت گذاشتم تا اگه احیانا وبلاگ انار رو نخونده و کامنتها رو ندیده٬ بتونه وقت بذاره و اون کامنتهای خاص رو بخونه و وارد بحث بشه. منتها دیروز کامنتی که برام گذاشته بود رو خوندم و متوجه شدم که ظاهرا اینجا رو زیاد نمی خونه و با قواعد انارستان از جمله گروه آلبوم یاهو آشنا نیست به همین خاطر می خواستم سر فرصت برم و براش توضیح بدم. الان با دیدن کامنت تو و غزال و سالومه متوجه شدم که مثل اینکه در مورد رژیم اش توی وبلاگ خودش توضیح داده.
به هرحال چیزی که مشخصه این هستش که همه ی ما نگران این نوع رژیم گرفتن نیاز هستیم. و اگه حس کردی بچه ها سریعا پاسخی به ندای دلسوزانه ات ندادن شاید به این خاطر هستش که هم میتنگ قبل اینجا بحث شده و بازخوردی نداشته و هم اینکه بحث پایین بودن سطح انرژی بچه ها و جریان رژیم نیروی برتر عزیز دو مقوله ی کاملا جداست و نمی شه به هم ربطش داد. بخصوص که تو خودت نوشتی با این رژیم موافقی و بعد خواستی که ما بدون موافقت و مخالفت روش بحث کنیم که کمی جریان رو پیچیده تر کرده. من همونطور که قبلا هم نوشتم٬ دوست دارم روی راه و روش زیگزاکی نیاز صحبت کنیم مشروط بر اینکه خود نیاز هم بتونه وقت بذاره و اینجا وارد بحث بشه و پاسخگوی ابهامات ما مثلا مثل همین سوالی که غزال عزیز مطرح کرده بشه.
خوبی انارستان به همین هستش که باعث می شه بهتر و بیشتر روی روشهای مختلف کاهش وزن متمرکز بشیم و مزایا و ضررهاشون رو با کمک هم بهتر بشناسیم و معقول ترین ها رو انتخاب کنیم.
دیانا | October 6, 2008 7:38 PM
پس ما عجالتا همچنان مهرگان رو به مه رویان و مهرپروران و مهردوستان و مهرورزان! و مهروشان و مهرمداران و مهریاران و مهرکاران و مهرجویان میهن عزیز انارمهری مون شادباش می گیم و برای همه تون آرزوی روزی شاد و پرانرژی می کنیم.
با مهر
دیانا مهرکی پور!
دیانا | October 6, 2008 7:39 PM
سالومه جان تا اون جایی که من میدونم بین کم خوابی و کم خونی رابطه مستفیم هست.هر جوری که خودت بهتر از من میدونی جلوشو بگیر سالومه جان که خیلی خیلی حیفی یه کوچولو هم درگیر بیماری بشی
در مورد روش نیاز من غیر عملی و تخیلی میبینم حداقل واسه خودم .نیاز جان اولا میگفت تحت نظر پزشکی که نمیگفت شوهرشه یا پدرشه هست ولی اون پزشکی که این نسخه رو پیچیده باید دید کجاست.
یه علتی که اون تونسته اونجوری رژیم بگیره و فقط یه شامی که اکثرا سیب زمینی و ماست هست بخوره عدم تعادل خوابشه که خیلی دیر بلند میشه و باعث میشه اصلا زندگیش فرق کنه و خیلی دیر تر از منی که الان سالهاست هر روز 6 صبح پامیشم گرسنه بشه.تازه آخه چه جوری با 6 تا بچه کوچیک امکان داره ؟؟؟مگه اینکه اطرافیان جور آدمو بکشن .اینو دیگه سارا باید واستون تعریف کنه که با یه بچه در چه حالیه.
کسی که در روز 300 یا 400 کالزی به بدنش میرسونه و تازه من ندیدم میوه بخوره چه طوری امکان داره بتونه کارهای روزانه خانواده رو تقبل کنه و تازه کار هم بکنه .نمیدونم من اطلاعات پزشکی ندارم ولی با همین سوادم میگم عاقلانه نیست آدم با هر رژیم اختراعی خود آدم اگه بشه اسمش رو رژیم گذاشت با سلامتیش بازی کنه.درسته که چاقی واسه سلامتی مضره ولی آسیبهای ناشی از روشهای نادرست وزن کم کردن هم قابل توجه هست. من که تو اطرافیانم 3 مورد از خانومها رو دیدم که عوارض لاغر شدنهای بی رویه شون به بیماری ختم شده و تا مدتها پشیمون .حتی یکی از آقایون فامیل که مدتی رژیم آب گرفته بود و بعد از مدتی که وزن کم کرده بود و برگشته بود به زندگی عادی معده و روده اش مشکل پیدا کردن و مدتها بستری شد تو بیمارستان.خلاصه که تعادل در نخوردن عاقلانه است
گل بهار | October 6, 2008 7:42 PM
من با نظر گلبهار موافقم و برنامه نیاز کمی برام عجیب غریبه و نمی تونم باورش کنم.
می دونم که خیلی از چیزهایی که می خوریم تو ساعتهای روز عادتمونه. یعنی من حتما بین روز چایی با یه چیز شیرین می خورم که سالمش خرماست.
خواهرم هیچ وقت درست و سابی صبحونه نمی خوره و شاید فقط یه چای بخوره چون صبحها زودتر از ده از خواب پا نمی شه.
ولی من همیشه قبل از 6 از خواب پا میشم و طرفهای 11-12 شب می خوابم وسط روز هم نمی خوابم.
پس برای آدمی مثل من همچین رژیمی جواب نمی ده.
ولی می دونم خیلی اوقات طبق عادت بعضی میان وعده ها رو می خورم که می خوام ترکش کنم.
نمی خوام معده ام همیشه پر باشه.
آزی سالومه و الی عزیز تو هر مسیری که می خواهیم برای رسیدن به هدفامون طی کنیم یه پستی بلندیهایی هست که اگه نباشه دیگه رسیدن به هدف موفقیت نیست.
نمی خوام برم پای منبر.
آزی جون یه مدت خستگی در کن از این حالت هم در میای. من بهت حق میدم و امیدوارم زود زود سرحال بشی.
آلبالو | October 6, 2008 11:22 PM
salam bacheha khoobin/
qghq mqn too irqn bqdjoor gereftqr shodqm
qslqn hql o hosele cafenet oomqdqn ro nadaram
dige goftqm ye khqbqri bedam
inhqd in shomal internetesh konde ke khoda midiine
aslan natoonestam beram hata mailham ro chek konam
vali dobare miam sar mizanam
yeki mano too log be rooz kone ke ye vaght gheire faal nasham ta saro samoon begiram bargardam
ghorboone hamegi
boooos gonde be ghole sooski bara hamatoon
doosetoon daram
رقی | October 7, 2008 1:55 AM
در ادامه حرف گل بهار من هم یک چیزی بگم، نیاز روی یک مطلب خیلی تاکید داره و اون هم اینه که میگه: "ما" هستیم که به "بدنمون" دستور میدیم و بدنمون باید مطیع و فرمانبردار ما باشه. سوال من اینه که آیا ما و بدنمون دو وجود از هم مجزا و مستقل هستند؟ -کاری هم به بحث های توحید و فلسفه و روح و جسم ندارم- این حرف یعنی چی که من به بدنم دستور بدم چهار روز گرسنه نشو و اشتها نداشته باش چون من میخوام کم بخورم و یک روز میلت زیاد باشه چون میخوام تلافی کنم؟ (و شاید هرچیز سالم و ناسالمی هم بخوام بخورم؟)
و یک مسئله دیگه، این قضیه کوچک کردن معده برام سوال شده. ببینید من قبول دارم که با پرخوری زیاد حجم معده افزایش پیدا میکنه و باصطلاح متسع میشه. به مرور و با نرمال غذا خوردن این کشیدگی تا حدودی به وضعیت اولیه و نرمال خودش برمیگرده، ولی اینکه اگه غذا خوردنتو هی کم و کمتر کنی معده هم هی کوچک و کوچکتر میشه برای من جا نمیفته. این روند جمع شدن معده هم حدی داره. نمیتونه که مادام العمر باشه؟
شانه بسر | October 7, 2008 4:17 AM
منم چند روز به خاطر بحثایی که قبلا اینجا شده بود پیش رفتم و وبلاگ نیروی برتر رو کامل خوندم. راستش من نمیدونم چجوری ممکنه یه خانوم شاغل که مادر 6 تا بچه هم هست با روزی 300، 400 کالری زندگی کنه و به همه کاراش هم برسه ولی خوب نیاز که از تیرماه تا حالا تونسته و اینطور که معلومه راضی هم هست
درباره اینکه این روش منطقی نیست که فکر نمیکنم شکی وجود داشته باشه اینهمه اینجا راجع به هرم و کالری پایه و نیاز بدن به مواد غذایی مختلف صحبت شده
درباره نتیجه بخش بودنش هم به نظر من الان برای قضاوت زوده باید حداقل 6 ماه تا 1 سال بگذره تا بشه گفت که نتیجه داره یا نه
ضمن اینکه شرایط و توانایی های آدمای مختلف با هم فرق داره همونجوری که سالومه جان گفتن خیلی از ماها قبلا همچین رژیمایی رو تجربه کردیم ولی نتیجه نگرفتیم ممکن هم هست که خیلی ها از این روش ها نتیجه گرفته باشن
فندق | October 7, 2008 4:37 AM
بچه ها در مورد رژیم نیاز منم یه نکته ای رو بگم
چند وقت پیش داشتم یه برنامه ای رو گوش می دادم که درباره طول عمر celebrity ها یعنی ستارگان هالیوودی حرف می زد.می گفت اونهایی که مواد غذایی لازم به بدنشون نمی رسونن طول عمرشون خیلی کوتاهه.مثلا تخمین زده بود که ویکتوریا بکهام 12 سال دیگه بدنش می تونه تحمل انجام امور حیاتب رو داشته باشه حالا بقیه رو خیلی یادم نیست .در ضمن درباره مضرات کم بودن bmi بدن و اینکه در مرگ زودرس و انواع بیماری ها چه نقشی داره خیلی صحبت کرده بود.
در هر حال که سلامتی به لاغری ارجحه و هیچ روش افراطی ای رو آدم نمی تونه تا آخر عمرش ادامه بده.به قول شونه مگه این معده چقدر می خواد جمع بشه؟؟ ممکنه در جوانی آدم نفهمه ولی آثار همه این ها در قالب پوکی استخوان و کمبود انواع و اقسام مواد حیاتی ظاهر می شه
من نمی دونم که آیا آزمایشگاه می تونه سطح مواد مهدنی و حیاتی مثل ویتامینها رو اندازه بگیره یا نه.ولی در حالتی که آدم مولتی ویتامین نخوره با این رژیم حتما بدنش داغون می شه
در ضمن مولتی ویتامین هم طبیعی نیست و وقتی می شه از مواد طبیعی نیازمون رو بر طرف کنیم چرا باید یه عمر به مولتی ویتامین وابسته باشیم.
شیر و ماست؟روغن های حیاتی؟ورزش که برای ماهیچه سازی حیاتی یه؟پروتئین؟؟؟تکلیف اینا چیه؟
کاش نیاز بیاد و برامون خودش توضیح بده
سالومه | October 7, 2008 5:11 AM
این جمله نیاز خیلی حرفها برای بیان عقیده اش:
عضله يا چربي فرقي نداره وقتي اونقدر سايز ميره بالا قيافه آدم ضايع ميشه!!!
به هر حال به عنوان یک انارستانی شرافتمند کاری به غیر از کمک راهنمایی پیدا کردن راهکار های درست به همدیگه وظیفه دیگه ای نداریم.
باشد که انار و تنارستانی های عزیز همیشه راضی شاد و تندرست باشند.
آمین!
ani | October 7, 2008 6:12 AM
می دونین الان می گن کسی خوش هیکله که یک گرم چربی اضافه نداشته باشه .مثلا سایزش 34 یا 36 باشه.اما من می گم کسی خوش هیکله که شکم صاف داشته باشه و چربی قلمبه نداشته باشه..عضلات بدنش پیچیده و ورزشکاری باشن.یه بازوی درشت که کات یا خط عضلات زیر بغلش معلومه قشنگتره یا یه بازوی خشک و بی گوشت و صاف که پوستش به استخونش چسبیده؟یه بدن سفت از عضله و درشت بهتره یا یه بدن استخونی و آنورکسیک؟؟
زنهای سالم که خوب می خورن و ورزش می کنن همیشه درشت و تو پر هستن.اصلا س.ک.سی تر هم هست.خوبه یکی بغلتون می کنه یه کوه استخون بغل کنه که نحیفه و از همه جاش استخون بیرون زده ؟این که خیلی زشته.
جنیفر لوپز و بیانسه خوش هیکلترن یا زن دیوید بکهام ؟؟؟
پس من مخالفم که آدم لزوما باید باریک باشه تا خوش هیکل باشه.قبل از باریکی سلامتی و نشاط و قدرت مهمه.
من دوست دارم سایزم 40 یا 42 باشه و درشت باشم و هنوز سایز لارژ تنم کنم اما شاداب و نیرومند و پر عضله !!باشم.
درشتی زشت نیست لاغری بیمارگونه زشته
سالومه | October 7, 2008 6:25 AM
انار جان میتینگ جدید رو شروع نمی کنی؟؟؟؟/
سالومه | October 7, 2008 6:28 AM
بچه ها برای درمان نفخ باید چه کار کرد؟؟
سالومه | October 7, 2008 6:32 AM
آزي جون
منم الان در غار تنهائي م نشستم ونمي دونم بايد چيكار كنم.وقتي من وآزي شروع كرديم اكثر اوقات از پفك وكرانچي غافل نمي شديم.(يادته آزي؟)و هميشه انار بهمون تذكر مي داد كه اينا رو نخورين ولي بازم وزن كم مي كرديم.من خودم خيلي تدريجي وزنم زياد شد والان كه درست مث روز اول رژيمم هستم هر كاري مي كنم كم نمي شم.موفقيتم فقط همون دو هفته جام انار بود كه تونستم كمي كم كنم.جايي كه روحيه آدم رو بهم مي ريزه اونجاست كه مي بيني مدت هاست لب به كرانچي وپفك وقند وشيريني نزدي اونوقت هيچي كم نمي كني.ورزش مي كني كم نمي كني.من خيلي فكر مي كنم اين روزها.شايد روحيه خيلي مهم باشه من اوايل خيلي ذوق وشوق داشتم اما حالا علاوه بر مشكلاتي كه برام پيش اومد نااميدانه رفتار مي كنم.اگه ورزش مي كنم يا كم مي خورم همش نااميدم.شايد به انتظارات ما هم بستگي داره.يكي از دوستان داشت مهاجرت مي كرد اومد براي خداحافظي چند تا عكس انداختيم وقتي ديدم خودم رو دنيا رو سرم خراب شد.احساس شديد ...هولشتايني بهم دست داد.از خودم بدم اومد.اينروزها گاهي به سرم مي زنه كاراي عجيب وغريب بكنم تا لاغر شم.اما بودن مداوم در انارستان اين تاثير رو داشته كه اشتباهات گذشته رو تكرار نكنم وفقط از راه درست برم جلو.ما يكبار تونستيم بازم بايد بتونيم فقط قضيه اينه كه بايد راهش رو پيدا كنيم.راهي كه دوباره بدنمون باهاش راه بياد وكم بشه.
بهار | October 7, 2008 6:48 AM
دوستان گل بحث داغ و من کوچیک تر از این حرفهام که بخوام نظر بدم اما خوب ازشما خیلی چیزا یاد گرفتم می دونین اولا به نظر من نیاز یه استثناست همونطور که سه بار زایمان داشته و هربار دوقلو پس میتونه نوع رژیمش هم استثنا باشه وگرنه من خیلی ها رو میشناسم که با این نوع کم خوردن میرن تو فاز قحطی تازه وقتی یه روز زیاد میخورن بدنشون از اینهمه غذا خوشحال میشه ومیگه نکنه دیگه نبینم پس ذخیره اش می کنم مطمئنم خیلی هات این طور ادما رو دیدین یا حتی جزشون بودین پس برای هر کس جواب نمی ده بعلاوه من به شخصه نمی تونم یه روز با انقدر کالری زندگی کنم مگه زمانی که روزه بودم اونم بعد از یه هفته بدنم با شرایط خودش رو تطبیق داد تازه شاید 10 درصد از دکترا بگن که این روش درسته که باز من بعید میدونم اما90% بقیه میگن هرم رو رعایت کنین زیر کالری پایه نخورین تازه مگه ما کم داشتیم بچه هایی رو که با همین روش کم کردند دیانا لیلا امانیتا فندق و خیلی های دیگه پس بهتره علمی ترین روش رو دنبال کنیم و صبر داشته باشیم به بدنمون فرصت بدیم دلش رو بدست بیاریم تا باهامون راه بیاد کاری که من دارم سعی می کنم یاد بگیرم و در انتها خدایی چند درصد شما خانواده هاتون اجاز می دن این روش رو دنبال کنید
البته ببخشید که دیر رسیدم
ملانی | October 7, 2008 7:04 AM
بچه ها
چیزی که هست من شک دارم خود نیروی برتر به اینجا بیاد و اصلا این مطالب و نظرای ما رو بخونه .
من دیروز که خونه بودم و همش خواب بودم . تا نزدیکای عصر نه اینکه میلم به چیزی نره ها ولی خیلی گرسنه نشده بودم که نتونم تحمل کنم تا حدود 6 بعد از ظهر 300 کالری خورده بودم ولی دیگه از اون به بعد خیلی احساس ضعف می کردم که شام خوردم .
حالا نیروی برتر هم همینه تا 12.5 ظهر که می خوابه و به قول گلبهار من نمیدونم 6 تا بچه تا اون زمان ظهر چیکار می کنن . بعدش هم که توی خونه هست خواب بعد از ظهر هم که داره .
سالومه جون
رژیمی که ما داریم می گیریم هم اصلا اینجوری نیست که ما ملزم باشیم راس هر دوساعت یه آلارم بذاریم و چیزی بخوریم همه ما هم تا زمانی که گرسنه نشیم چیزی نمی خوریم . مساله اینجاست که من بعید می دونم یعنی مطمئن هستم که این نیروی برتر احساس گرسنگی نداشته باشه با این وضع غذا خوردن .
بچه ها جون
رژیمی که ما داریم می گیریم چیزی نیست که بخوایم بعد از رسیدن به هدف بذاریمش کنار و زمانی که به هدف رسیدیم باز هم بریم سراغ اون ناسالم خوردن های قبلی . چیزیه که باید تا آخر عمرمون با ما باشه و ازش لذت هم ببریم . اگه کسی هست که این روش اذیتش می کنه و داره عذاب می کشه با این نوع رژیم به نظر من باید یا توی رژیمش و روش خوردنش تجدید نظر کنه یا توی طرز فکرش .
در نهایت اینکه به نظر من توضیحاتی که نیروی برتر عزیز داده کاملا شبیه حرفهایی هست که من از یه آدم عامی که هیچ اطلاعات علمی نداره می شنوم و اصلا برام قابل قبول نیست . هرچند که ظرف مدت کوتاهی نتیجه داده که همه ما هم می دونستیم که با این طرز خوردن حتی بیشتر از اینها هم باید وزن کم می کرد . ولی از آینده کسی خبر نداره . هرکسی که یه مطلب علمی در مورد این روش پیدا کرد بیاد بگه من خیلی مایلم که در موردش بخونم .
غزال | October 7, 2008 9:01 AM
بچه ها من برای خیلی هاتون توی بلاگفا نمیتونم کامنت بذارم
غزال | October 7, 2008 9:35 AM
غزال جونم
کاملا باهات موافقم . مخصوصا این حرفت خیلی حرف قشنگی بود که گفتی:
رژیمی که ما داریم می گیریم چیزی نیست که بخوایم بعد از رسیدن به هدف بذاریمش کنار و زمانی که به هدف رسیدیم باز هم بریم سراغ اون ناسالم خوردن های قبلی . چیزیه که باید تا آخر عمرمون با ما باشه و ازش لذت هم ببریم . اگه کسی هست که این روش اذیتش می کنه و داره عذاب می کشه با این نوع رژیم به نظر من باید یا توی رژیمش و روش خوردنش تجدید نظر کنه یا توی طرز فکرش . ^^
در واقع اگه نگه اش داریم شاید تضمینی برای حفظ وزن!و در واقع همون عوض شدن لایف استایلمون.
ani | October 7, 2008 10:38 AM
بچه ها هستی کجاست؟
امیدوارم کارهاش خوب پیش بره و یک خبر از خودش بده.
انار خانومی شما هم خسته نباشی از کار .امیدوارم جا افتاده باشی .مشتاقانه منتظر میتینگ جدیدیم.
ani | October 7, 2008 10:58 AM
2 تا موضوع هست كه به نظرم در مورد نوع ديد نياز جالبه ، من با حرف سالومه موافقم !!
من حس مي كنم يك بدن قشنگ ،بدني هستش كه عضله داره ، ماها همه آدماي لاغر اطارفمون داريم ، ولي جدا قشنگه ؟!! من ديشب BMI نياز رو كه نگاه مي كردم روي 17 ميره ،بچه ها تصور كنين 17 !! خيلي پايينه . فراتر از خيلي .
كدوم يكي از ما مي شينه سرساعت غذاش رو مي خوره و وقتي هم سيره خودش رو موظف به خوردن مي كنه ؟!! اگه هم اين كار رو بكنيم درست نبوده ، من يك جمله از پستاي قديمي انار رو خوب يادمه كه بدني كه گرسنه نميشه بدن سالم نيست ، بدني سالمه كه مدام در حال فعاليته و نياز داره كه بهش مواد غذايي برسه .
بچه ها در مورد اينكه دوستاي نياز هيچكدوم كچلي ندارن و دندوناشون نريخته و مادر بچه هستن و اين حرفا ، خب مگه بدنيا آوردن بچه اي كه درست تغذيه نشده و نميشه هنره ؟!! ماها اگه خودمون هم پزشك نيستيم مي دونيم كه توي تمام دنيا ميگن خانمها به روزي حداقل يك ليوان شير نياز دارن !! خب نياز اين كلسيم رو از كجا تامين مي كنه ؟!! يك خانمي كه باردار ميشه و خودش كمبود كلسيم داره چطور مي تونه بچه اش رو صحيح تغذيه كنه ؟! پوكي استخوان چيزي نيست كه يك خانم جوون دركش كنه
غزال هم درست ميگه اين برنامه ما ،روشي نيست كه بعد يك مدت بذاريمش كنار ،اين يك روش صحيح تغذيه اس براي يك بدن سالم !
ليلا | October 7, 2008 11:30 AM
اولا که دوستان عزیز اگر قرار به توهین و اینجور مسائل باشه بهتره منو ایگنور کنید تا اینکه دل و روحمو با این طرز حرف زدنتون ازرده کنید. من شاغل هستم ولی نه از اون جورش که مثل کارمندا هر روز صبح باید برم جلیی کارت بزنم. کارم هم بنوبه خودش خیلی حساسه. با پدر و مادرم زندگی می کنیم. هردو بازنشسته هستن و کار بچه های منو مادر عزیزم اکثر اوقات انجام میده و شرمنده م می کنه. فقط کار کثافتکاریشون و غذا پختن براشون با منه چون دستپخت کسه دیگری رو نمی خورن. مخصوصا فرنوشا و ورزان. خوشبختانه پدر و مادرم هم هر دو تحصیل کرده هستند و اونها هم با رژیم من هیچ مشکلی ندارند... اصلا کار من رژیم نیست. می خوام به همیشه و برای همیشه کمتر خوردن عادت کنم که کرده ام چون به عینه خیلی از همکارامو می بینم که همیشه کم می خورن اما از هرچی دلشون خواست... و یه روزایی را هم مهمونین یا از چیز خاصی هوس کردن زیاد می خورن. اما همیشه خوش هیکل و خدا را شکر سالمن. دوما من همیشه تا 12 ظهر نمی خوابم. اگر به ارشیوم هم مراجعه کنید متوجه میشید که ساعت بیداری همیشگی من بین 8 تا 9 صبحه تازه شبش 3 یا 4 می خوابم... الان توی ماه مهر فشار کاری بالا باعث شده تا نزدیک صبح پای کارام باشم و بیدار و خود بالطبع صبح اگر کار فورس ماژوری نباشه بله می خوابم که خودتونم دیدید از این روند ناراحتم. اگر لطف بفرمائید با این لحن گزنده راجع به من و زندگی داخلیم صحبت نکنید ممنون میشم. من نه کسی را مجبور کردم روش منو دنبال کنه نه هیچ ادعایی داشتم. روش من روش منه و به منم ساخته و ازش فوق العادیه راضیم. دیگه اصلا فکر و ذکرم غذا نیست و وزنم خوب کم شده و پروتئین ویتامین هم بهم میرسه. همونقدر که لازم باشه. هیکلمم خوبه خداراشکر. همه شما را دوست داشته و دارم و مطمئن هستم هیچ کس توی انارستان تا حالا از من بدی ندیده. البته من چون همرنگ جماعت نیستم مثل وصله ناجور میمونم اما مطمئن باشید همتونو دوست دارم. ازتون روحیه می گیرم و دوست دارم بهتون روحیه بدم. در هر صورت امیدوارم هممون به اون وزن ایده المون برسیم و سلامت و خوش هیکل و راضی و خوشحال هم باشیم. باور کنید اومدم دیدم بعضی ها یک جور بدی راجع به من و زندگیم نوشتن که بغضم گرفته. در هر صورت... همین دیگه.
Niruye bartar | October 7, 2008 12:55 PM
وايييييييييييييي بچه ها واقعا باورتون شد كه من برم تو غار تنهايي غصه بخورم؟اين يك حربه چاقالويي بود كه صورت مساله رو پاك كنم كه دوروز حال كنم براي خودم وامروز دوبشقاب لوبيا پلوي خوشمزه خوردم ويه سالاد اوليه :دي كه با يه سس جديد بود.دوسته نابابيم ولي مي گم سس سالاد الويه خيلي خوشمزه بود مهرام بود به نظرم مزش انگار ماست وموسير بود با بادمجون كبابي .به به........بعدم كلي پولكي با ليمو اماني كه سوغاتي بود قرچ قرچ خوردم به جاي خرما كه ديگه حالم از اون همه شيرينيش به هم مي خوره.
رفتمم موهامو كوتاه كردم وايييييييييي.........يك آزي با موهاي ساف براشينگ كرده تپل مپل.........
از حرفت آرريس بلند بلند خنديدم......خيلي باحالي به خدا
آزي | October 7, 2008 1:00 PM
سالي جون در مورده استاندارد زيبايي باهات كاملا موافقم.اون موقع كه آقا بكهام رفت خانم ويكتوريا رو گرفت من به چشم اومد كه خوب خوبن خدا مبارك كنه به هم ميان.ولي هرچي گذشت وماشالا آقا بكهام هي جا افتاد هي خوب شد خوبتر شد واين بنده خدا ويكتوريا هي سياه تر وزشت تر من دلم سوخت.حالا تو خودتو بذار جاي اين بنده خدا شوهرت اين باشه 3تا هم بچه داشته باشي بعد با اين سن وسال تازه بره توي تبليغات لباس زير كه توي مكان عمومي هم اكران شه با اون همه زن ودختر وابراز احساسات ناموسشو بذارن وسط خيابون اونم با اون وضعيت......خوب اون بنده خدا بخواد هم چيزي از گلوش پايين نمي ره منم اگه جاي اون بودم به طول عمر فكر نمي كردم به اين فكر مي كردم كه مثل ويكتوريا بتونم چندسالي رو در مقام تشريفاتيه همسر ومادر بچه ها خوب باشم:)
جيگرم كباب شد براش
آزي | October 7, 2008 1:10 PM
واما ديانا جان غار تنهايي رفتن منو جدي نگير چون من اگه تو غارم بخوام برم تنها نمي رم :دي مهرگانتون هم مبارك
غزال جونم خدارو شكر كه سالميد وبلا به دور خانم...
بهار جون بالاخره يه راهي پيدا ميشه مثل هميشه.....
نيروي برتر جان به دل نگير .بچه ها از روي نگراني ودلسوزي اينجوري نظر ميدن والا ماهم يه مادر ببينيم با 6 بچه شاغل خوش هيكل به خدا خوشحال ميشيم حسرت مي خوريم ميزنيم تو سرمون.......
ميشه عكس كوچولو ها رو بذاري ببينيم؟(من حالا تو اين شرايط دارم سوء استفاده مي كنم!) خوب چرا چشم غره ميريد خوب نديدم 6قلو تا حالا............
ايشالا كه هميشه سالم وخوش هيكل باشي بقض نكن عزيزم بيا بغل خودم...........
رقي جون خوش اومدي به وطن زودي بيا.......
آزي | October 7, 2008 1:17 PM
نیروی برتر عزیز
کسی اینجا قصد توهین به کسی رو نداره . تو هم دل آزرده نشو . چون خود تو هم اون اوایل در دفاع از روش خودت و خرده گرفتن به روش ما کمی لحن گزنده ای داشتی . به قول خودت اگر بری به آرشیوت نگاه بکنی می بینی که از اول کار که اومدی توی گروه همه بچه ها از جمله خود من باهات به خوبی و دوستانه برخورد کردن و صادقانه سعی داشتن اشکالاتت رو بهت گوشزد کنن و بهت کمک کنن . خوب تو خودت هم می دونی که ما همگی تابع یه روش و لایف استایل بهینه هستیم و روش تو بین ما زیاد مقبولیتی نداره . مخصوصا که چیزی زیادی هم ازش نمی دونیم . که تو اونجا خودت گارد گرفتی و به قول خودت خیلی گزنده شروع به دفاع کردی که از اونجا به بعد من خودم به شخصه ترجیح دادم که دیگه نظرم رو نگم تا اینکه بخوام از جوابت یا عکس العملت دلخور بشم .
حالا که این بحث ها پیش اومده نباید کسی از کسی برنجه چون اگر دلیل ناراحتی برخورد بد همدیگه هست این مساله دوطرفه بوده . هرچند که بدی هم در جواب بدی کار درستی نیست . به هر حال ازت می خوام که رنجشی از بچه ها به دل نداشته باشی .
مسلما هیچکدوم از ما هم از تشبیه شدن به قبایل بدوی خوشمون نمیاد .
یا از اینکه گفته بشه که ( بچه ها از همتون عذر می خوام ) همیشه دهانتون در حال جنبیدن هست .
غزال | October 7, 2008 1:41 PM
ازی جونم... منو یاد خانم برادر شوهرم انداختی. اونم مدام روی شش بچه من تاکید داره... به خدا سه بار حاملگی بوده نه بیشتر :) یاد این قدیمیا می افتم که هشت تا یا ده تا بچه بدنیا می اوردن :) راستی وبلاگتو دیشب برای اولین بار دیدم. سر فرصت حتما می خونمش که باهات بیشتر اشنا بشم ازی جونم. امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشی.
Niruye bartar | October 7, 2008 2:07 PM
غزال جون حرف شما کاملا متین. اگر حرفی زدم که کسی به خودش گرفته بدونید هیچ منظوری نداشتم
اما من همیشه دو نکته را رعایت کردم:
1- من فقط توی وبلاگ خودم احساساتم و افکارم را نوشتم. در اصل برای خودم نوشتم و مخاطب ویژه ای در کار نبود.
2- من هیچ وقت در هیچ جا اسم شخص بخصوصی را نیاوردم
در صورتیکه اینجا پشت سر من و با اوردن اسم من راجع به روش من اینجور بحث شد.
Niruye bartar | October 7, 2008 2:10 PM
مواد غذایی با کالری منفی
شاید عنوان " کالری منفی" قدری باعث تعجب شود؛ به هر حال همه ی غذاها دارای میزان خاصی کالری هستند و هیچ غذایی را نمی توانید پیدا کنید که به هیچ وجه دارای کالری نباشد. کلیه غذاهایی که ما به طور روزانه مصرف می کنیم، دارای میزان مشخصی کربوهیدرات، پروتئین، و چربی هستند. باید توجه داشته باشید که کلیه ی غذاهای مصرفی، به عنوان یک منبع ضروری به منظور ایجاد انرژی محسوب می شوند که بدن با استفاده از آنها انرژی لازم برای خود را تامین می کند.
غذاها با کالری منفی به آن دسته از مواد غذایی اطلاق می شود که دارای کالری و میزان انرژی بسیار پایینی می باشند و بدن همان میزان انرژی را که به واسطه ی مصرف آنها جذب می کند، باید صرف هضم و جذب آنها کند. این نوع مواد غذایی میتوانند به کسانیکه در پی کاهش وزن هستند کمک کنند چرا که کالری کمی را در بردارند و بدن مجبور می شود تا از انرژی های ذخیره شده خود نیز در کنار آنها استفاده کند.
نظرهای گوناگونی در مورد رعایت رژیم غذایی بدون کالری ارائه می گردد. برخی از محققین بر این باورند که به هیچ دردی نمی خورند و جز ضرر چیزی برای بدن به همراه نخواهند داشت. برخی دیگر معتقدند که میزان کارایی و بهره وری این نوع رژیم ها به مواد غذایی بستگی دارد که در رژیم غذایی مورد مصرف قرار می گیرد. به عبارت دیگر می توان اظهار داشت که این غذاها کاملاً فاقد کالری نیستند، بلکه تفاوت در اینجاست که همان درصدی از انرژی که در این غذا ها وجود دارد، صرف هضم و گوارش و جذب این نوع مواد غذایی در بدن می شود. بنابراین نمی توانیم ادعا داشته باشیم که این غذاها فاقد کالری هستند؛ با این وجود تحقیقات جدید بر روی "کرفس" حاکی از این امر هستند که این گیاه به سختی در بدن هضم می شود و خیلی دیر آماده جذب میگردد. به همین دلیل میزان انرژی که آزاد می کند خیلی کمتر از میزان انرژی است که صرف هضم شدن آن می شود. از اینرو می توان اظهار داشت که کرفس دارای کالری منفی است.
البته هنوز هم به طور قطعی نمی توان ادعا کرد که غذاهایی با کالری منفی وجود دارند و نمی توان گفت که این امر حققیت دارد یا در حد یک تئوری مردود است. برای اثبات این تئوری نیاز به تحقیقات بیشتری است. به هر حال ما فقط روی این امر میتوانیم تاکید کنیم که مصرف غذاهایی که ظاهراً حاوی کالری بالایی نیستند، سبب می شود تا افراد بتوانند وزن خود را پایین بیاورند و همین امر خود می تواند به عنوان گزینه ی مثبتی برای یک شروع ایده آل پیرامون کاهش وزن دائمی قلمداد شود.
جدولی که در پایین مشاهده می کنید، لیستی از غذاهایی را ارائه می دهد که به نظر می رسد دارای کالری منفی هستند. نکته ی بسیار مهمی که در این میان باید همیشه به خاطر داشته باشید این است که بدن برای اینکه بتواند سالم باقی مانده و به فعالیت های روزانه خود ادامه دهد، نیازمند میزان خاصی کالری است. مصرف بیش از اندازه ی میوه ها، سبزیجات و یا گیاهانی که دارای کالری منفی هستند می توانند به شما کمک کنند تا وزنتان را کاهش دهید، اما باید تنها بخشی از رژیم غذایی روزانه شما را تشکیل دهند. بهره گیری از یک رژیم غذایی متعادل را هیچ گاه فراموش نکنید.
لیستی از سبزیجاتی که دارای کالری منفی هستند:
مارچوبه- بادمجان* - بروکلی - کلم* - هویج - کل کلم - کرفس* - کاسنی* - شاهی* - خیار* - رازیانه* - کدو* - تره فرنگی - کاهو* - ترب* - فلفل - تربچه* - اسفناج - گوجه فرنگی* - شلقم
میوه هایی که دارای کالری منفی هستند:
زردآلو - شاه توب* - توت سیاه - ترنج - گوجه سبز - گریف فروت - گلابی* - گرمک - لیمو - پرتقال - طالبی* - هلو - آلو - تمشک* - ریواس** - توت فرنگی - نارنگی - هندوانه
با آمیختن غذاهایی که دارای کالری منفی هستند به همراه یک منبع خوب پروتئین، نه تنها قادر خواهید بود تا اشتهای خود را کنترل کنید، بلکه سوخت و ساز بدن خود را نیز افزایش می دهید. در این وضعیت بدن با ذخیره ی آمینو اسید های لازم می تواند از افت میزان ماهیچه ها نیز جلوگیری بعمل آورد.
* نشان دهنده ی غداهایی با کالری منفی خوب هستند
** نشان دهنده ی غذاهایی هستند که کالری منفی آنها عالی است، اما باید با میزان کمی شکر جوشانده شوند.
dr_sara | October 7, 2008 2:12 PM
سلام نیروی برتر جان
ممنونم از راهنمایی خوبت
dr_sara | October 7, 2008 2:16 PM
سلام بچهها.
امشب قبل از خواب اومده بودم از انارستان انرژی بگیرم، ولی در عوض فقط یه بغض نصیبم شد که داره بدجوری ته گلوم رو قلقلک میده.لحن حرف زدن بعضی از بچهها در مورد نیاز طوری بود که باورم نمیشد که دارم این نوشتهها رو توی انارستان میخونم :((
من خودم توی جام انار جزو معترضین روش نیاز بودم،ولی اون موقع اوضاع فرق داشت.روش نیاز با اهداف جام انار از بیخ و بن در تضاد بود.هدف جام انار نهادینه کردن اصول لایف استایل بهینه در وجود شرکت کنندهها بود.اونوقت چطور ممکن بود نیاز که هیچکدوم از اونها رو مراعات نمیکرد بتونه فایدهای از اون مسابقه ببره.
ولی بحث الان،بحث زندگی خود نیازه که به هیچکس مربوط نیست،بجز خود نیاز.اگه موضوع دلسوزی و راهنمایی و... هست که از اولین روزهایی که نیاز به جمعمون اضافه شد هرکس به نوبهی خودش تذکری به اون داده و دیگه تکلیفی به دوشمون نیست.فکر میکنم این دیگه به ما مربوط نیست که نیاز چطوری با این کالری به خونه داری و بچهداری وکارهاش میرسه؟ ... یا تا چه ساعتی میخوابه!!! و ...
چه خوبه که یادمون نره خود ماها هم تا زمان آشنایی با انار چه راههای عجیب و غریبی رو رفتهایم.حتی بعضیهامون روشی کم و بیش مشابه روش نیاز رو هم تجربه کردهایم.بیایم کلاهمون رو قاضی کنیم و ببینیم آیا اگه اون روشها به همون اندازه که برای نیاز موثر بوده،برای ما هم موثر میبود،میاومدیم اون رو ول کنیم و به توصیهی کسانی گوش بدیم که اینقدر آروم آروم وزن کم میکنن و هر چند وقت یک بار هم طاقتشون تموم میشه و شاکی میشن؟! ... منظورم اینه که قضیه رو از دید نیاز نگاه کنیم و بهش حق بدیم که نخواد چیزی رو که داره اثرش رو میبینه با یه چیزی که معلوم نیست همون نتیجه رو داشته باشه عوض کنه.
من شاید خودم هیچوقت به روش نیاز عمل نکنم،ولی میدونم که ایمان داشتن به یک روش میتونه خیلی از ضعفهای اون رو جبران کنه.به نظر من رمز موفقیت روش نیاز نه میزان کم کالری،نه وجود روز تقلب و هیچ چیز دیگه نیست... "نیروی برتر" و رمز موفقیت نیاز فقط یقینیه که به درستی کارش داره.به پشتکاریه که داره از خودش نشون میده و انرژی که نثار کارش میکنه.چیزی که میتونه خیلی چیزها رو به نفع اون تغییر بده و اون رو به هدفش برسونه... اگه ماها هم توی روش خودمون همین ثبات رو داشته باشیم،مطمئناً به نتیجه میرسیم. شک نکنین... وقتی پای "یقین" وسط باشه، تمام کائنات بسیج میشن تا فرد رو به خواستهش برسونن ...
آرتمیس | October 7, 2008 2:38 PM
سالومه جون
درمان نفخ نعناع یا عرق نعنا یا جوشانده و مشتقاتشهو می تونی همنیشه روی ماست یا سالادت نعناع خشک بپاشی و بخوری.
شب تاب | October 7, 2008 2:41 PM
بچه ها من شنیدم که اگر 6 روز رژیم بگیرید و یکروز بخورید بدنتون به همون کالری رژیمی عادت می کنه و نمی تونه خیلی بیشتر از اون را جذب کنه. من نمی دونم که درسته یا نه.
شب تاب | October 7, 2008 2:46 PM
آرتمیس جون
حرفهات درسته و من کاملا موافقم با اینکه از دید نیاز اگه نگاه کنیم میشه دلخور شد و ...
اما فکر می کنم که اینجا بحث "روش نیاز" بود تا "شخص نیاز". امیدوارم که نیاز هم اینو درک کنه و دلخور نباشه.
روش نیاز به عنوان یه نمونه ی فعلا موفق در وزن کم کردن نقد شد چون لازمه همیشه روشهای دیگه را هم ببینیم و اگه لازمه یاد بگیریم و اگه لازمه یادبگیریم که ازشون دوری کنیم.
مرسی از همه ی اونایی که در بحث شرکت کردن و من کلی چیز یاد گرفتم. مرسی از تذکر خوبت. و مرسی از نیاز که تجربه اش را با ما شریک شد هر چند که مقبول نیفتاد.
شب تاب | October 7, 2008 3:24 PM
دوستان عزیز:
اینجانب فعلا یک فروند "یه دوست" دماغ سوخته هستم چون که 120 کیلومتر راه زدم وخودم را به شهر رسوندم برای تماشای فیلم "آواز گنجشک ها" اما دیدم هنوز در شهر اکران نشده،چه کنم میخواستم ببینم این چیه که 4 تاجایزه از جشنواره فجر گرفته!
هنوز کامنت ها را کامل نخوندم ولی به نظر میرسه اوضاع بهترتره الحمد الله..
آرام جون کجایی؟ بیا یه چیز برات تعریف کنم بعد برو سر درس و مشقت!
امروز یه دختر خانم دانشجو را دیدم که میبایست جلوش لنگ مینداختی! این خانم جوان با قد 154 سانت و وزن 34 کیلو( تکرار میکنم 34 کیلو!!) رکورد کم وزنها را شکست. جالب بود که اصلا بهش نمیومد اینقدر کم وزن باشه.اولین چیزی که ازش پرسیدم در مورد mensturation بود. خونده بودم زیر 37 کیلو به دلیل کاهش بافت چربی آمنوره پیدا میشه ولی در کمال تعجبم گفت که کاملا منظمه!
ازش پرسیدم تو چه جوری غذا میخوری؟!! گفت من همه چیز میخورم اما کم،ولی کلا با شیرینی میونه ای ندارم.
وجالب بود که خودش اصراری به چاقتر شدن نداشت.. خلاصه پدیده ای بود..
آرام جون امیدوارم هرجایی موفق باشی.
خوب من برم یه چایی بخورم وببینم چه بر شما گذشته.
یه دوست | October 7, 2008 3:46 PM
راستی غزال جون. یک نکته دیگه هم توی حموم که بودم به ذهنم رسید لازم دیدم حتما بگم. شما احتمالا نوشته های مرا با بی دقتی خوندید که بهتون برخورد که من شما را خدای نگرده با قبایل بدوی مقایسه کرده و گفتم شما اونجوری هستید! که اصلا چنین چیزی نیست و کاملا من برعکسشو گفتم. ببین من گفتم که انسان هم مثل تمام جانداران دیگه طوری افریده شده که در طبیعت بتونه بقا داشته باشه. بدن انسان خودش هوشمنده. گفتم در دوران انسان های اولیه... ادمها باید ساعتها می رفتن کمین می کردن انرژی صرف می کردن تا چی بشه یک حیوانی را شکار کنن. بعدش هم خودشون و هفت سر عایله میشستن و اونو می خوردن و شایدم مقداریشو برای زمستانشون ذخیره می کردن. و وعده بعدی غذایی می رفت فرداش یا پس فرداش که شانسشون زده و یک حیوون دیگه رو شکار کردن. اما نقاشیهایی که از انسانهای نخستین بر دیواره غارها مونده همه تصاویر انسانهای سالم لاغر قوی حتی گاهی در عین لاغری عضلانیه... یک پزشکی که یک جا خوندم توی اینترنت که گفته بود غذایی مثل فرضا استیک دقیقا به 30 ساعت تایم نیاز داره که کامل فراید هضم و جذبش در بدن انسان تکمیل بشه... من همینطور گفتم اگر رجوع کنید به نقاشی شاهان و امیران و ثروتمندان... اونا رو می بینید که مدام در حال خوردت بهترین چیزها از میوه و گوشت و مرغ هستن... به شکار هم میرن... اما همه بلااستثنا چاق بودند. پس عزیز دلم من شما را با شاهان قدیمی مقایسه کردم نه انسانهای بدوی... و بعد گفتم که تصور و باور من اینه که بدن معده روده دستگاه گوارش هم به استراحت نیاز داره و من قبول ندارم که با توجه به فعالیتهای ما.. به اینهمه "کالری" نیاز داشته باشه.. بعدش مثال بناها را زدم... و گفتم ببینید توی سرما و گرما اینهمه بنده های خدا دارن جون می کنن و کار می کنن فوقش سر ظهر یک نون و تخم مرغی بخورن با نوشابه... اما همه قوی سرحال و روی فرمن... عمرشون طولانیه... هیچ بیماری ای هم نمی گیرن اما خود من اون موقع وعده غذام یکم دیر میشد به حال ضعف می افتادم و دوستای لاغرم از تعجب شاخ در می اوردن.. باید بدنو عادت داد به کمتر خوردن اما از همه چیز خوردن... من مخالف لفظ غذای ممنوعه هستم و با استانداردهای امریکایی که همه بر اساس تئوری بنا شده مخالفم و می گم هر بدنی یک طوره و ما خانوما در حالت عادی به این همه کالری نیاز نداریم. می گم کم بخور همیشه بخور... حرف من اینه... روشم هم باعث نمیشه وزنم دوباره برگرده چون قرار نیست رهاش کنم. هدف کوچک کردن معده همینه که همیشه کم بخوریم اما برای ارضا روجی روانی و یا حتی جسمانی دو روز در هفته را یک حالی به خودمون بدیم و هرچی خواستیم بخوریم.
Niruye bartar | October 7, 2008 4:20 PM
در ضمن دوستان. من بازم میگم هیچ ادعایی ندارم. بارها اذعان کردم که شما داریم روش روتین را که در سرارسر جهان طرفدار زیادی داره دنبال می کنید. اما روش من هم برای من کارساز بوده. خداراشکر تا حال چه از نظر چک اپ چه ازمایش خون و غیره کوچکترین اسیبی ندیدم که هیچ از هر نظر بهتر هم شدم. امیدوارم شما هم اهسته و پیوسته به اهدافتون برسید اما موضوعی که فکر منو به خودش مشغول می کنه و در وبلاگم هم بهش پرداختم عادت معده هاییه که باید هر چند ساعت غذا بره توش وگرنه اسید ترشح می کنن و بدنی که مدام باید از خارج انرژی بگیره و به خودش متکی نیست. سوال من این بود... شما الان دارین دور یک سری از غذاهای پر چرب و پر کالری را خط می کشین تا به وزن هدف برسین... البته می گین لایف استایل اما بواقع میشه تا پایان عمر غذاهای خوشمزه را گذاشت کنار و لب بهشون نزد؟ اگه جوابتون اره است که خب هیچی ولی اگه وجدانی منتظر این هستید که به وزن مطلبوبتون برسید بعد ناخنکا شروع بشه... با توجه به اینکه بدناتون عادت داره هر چند ساعت یکبار یه چیزی بخورید... فوقش پنج وعده را هم کم کالری بخورید اون وعده ششم که غذای ممنوعه باشه چنان کالری روزانه تون را میبره بالا که باز ظرف مدت کوتاهی چاق میشید... اما دوستان لاغر ما تا حالا نشده خودشونو از خوردن غذاهای به اصطلاح ممنوعه محروم کنن... مخصوصا که ما همه جوونیم و باید از جوونیمونم لذت ببریم... غذای خوشمزه هم بخشی از اون لذته... خب پس فرق دوستان لاغر چیه؟ اونا اگه فرضا در طول روز یک پیتزا را هم ترتیبشو بدن با سالاد و روغن زیتون و نوشابه نهایتش میشه 700 کالری+ 300=1000 کالری و چون وعده شماره یک و دو وسه ای در کار نیست برای همون روز میشه 1000 کالری که از نیاز بدنشون تازه کمتر هم هست لذتشون هم میبرن لاغر هم میمونن... در هرصورت چه غلط چه درست این ایده منه ولی با تمام وجود برای همه شما هم ارزوی موفقیت می کنم و دوستتون دارم.
Niruye bartar | October 7, 2008 4:44 PM
انرژی مثیت پلیز
هنوز پاورپوینتامو اماده نکردم یه دورم از روش نخوندم
سارا جان واست لینک رو توی بلاگت گذاشتم دیدی؟
arezoo | October 7, 2008 7:43 PM
نیاز جان
مرسی از توضیحاتت.خوشحالم که حالا با هر روشی تونستی وزنت رو به حد مطلوبی که می خوای نزدیک کنی و امیدوارم بتونی با نشاط و قدرت و بی هیچ مشکلی هم وزنت رو نگه داری هم به خانواده عزیز و بچه های گلت برسی.
یه توضیحی بهت بدم..ببین ماها اینجا پنج یا شش وعده غذا نمی خوریم.اغلبمون یک وعده اصلی می خوریم و دو وعده خیلی سبک و یکی دو میان وعده در صورتی که گرسنه باشم.میان وعده در حد یک میوه یا چای با 10 گرم شکلاته که غذا محسوب نمی شه و به نظر من اگر گرسنه باشی برای بدنت لازمه.بچه هایی که ورزش می کنن به کالری بالا و خوردن میان وعده نیاز دارند تا عضله سازی در بدنشون خوب انجام شه و نیروی لازم برای ورزش رو داشته باشن.حتما تو از نظر پزشکی و منطقی قبول داری که ورزش بسیار برای بدن خوبه و حتی ضروری یه.
من کاری به نوعش ندارم ولی می گن حتی اگه شما لایف استایل بسیار اکتیوی هم دارید باید ورزش کنید.مثلا ورزشهای کششی برای سلامت مفاصلتون و اصولا ورزش در سالهای جوانی باعث استحکام استخوانها و جلوگیری از پوکی استخوان می شه که اغلب خانمها باهاش دست و پنجه نرم می کنند.
ببین رسوندن انرژی به تعبیر تو از خارج به بدن کار اصلا غلطی نیست.بدن ما مثل ماشین برای حرکت باید سوخت گیری کنه.ولی میزان این سوختگیری برای آدمهای مختلف متفاوته.
من خودم موافقم یعنی در این یک سال یک سال و نیم رژیم به این نتیجه رسیدم که بدن من با کالری بالا حتی اگر خیلی ورزش کنم لاغر نمی شه.برای من 1500 کالری زیاده و من رو در وزنم ثابت نگه می داره.الان نمی دونم چند کالری می خورم ولی از این کمتر می خورم ولی من هم با خوردن در محدوده 1500 تا 1800 تونستم 30 کیلو لاغر شم و فکر می کنم در اون زمان که با 1800 کالری لاغر می شدم ساز و کار بدنم با الان که 30 کیلو از اون موقع سبکترم فرق می کنه
ولی اصلا مسئله محرومیت در کار نیست.همه بچه ها یا اغلبشون از هر چیزی که دوست داشته باشن می خورن.
من خودم شکلات روزانه و شیرینیم ترک نمی شه ولی از فکر خوردن مرغ سوخاری و حتی ساندویچ های بیرون و غذاهای سنتی چرب و خیلی سرخ شده به تمام معنای کلمه حالت تهوع بهم دست می ده.ولی آره حرصم می گیره که نمی تونم کیک شکلاتی بخورم و یه تیکه بزرگ بخورم.این هم در شرایطی که به وزن مورد نظرم رسیده باشم یا حتی همین الان با خوردن اونچه می خوام و بعد یکی دو روز کم خوری برای جبران کالری اضافه اش می تونم انجام بدم.
همه بچه ها توی مهمونی ها و یا وقتی هوس می کنن این کار رو انجام می دن .اما یه فرقی بین ما و روش تو وجود داره
ما مبنا رو می ذاریم بر انتخاب هوشمندانه و آگاهانه غذاها.به چربی و شکر سفید و آرد سفید و مواد تصفیه شده فکر می کنیم .نون سبوس دار و ماکارونی فیبر دار می خوریم.پس برنامه ما انتخاب مداره و برنامه تو کالری مدار.
وقتی آدم ورزش می کنه و 500 کالری می سوزونه باید بیاد خونه و یک پروتئین خوب و کربوهیدرات خوب و ویتامین به بدنش برسونه.ولی در هرحال روش تو برای خودت محترمه و بهش ایمان داری.این یک انتخاب شخصی یه و خودت صلاح خودت رو بهتر می دونی به قول تو ما داریم از روشی استفاده می کنیم که پزشکان و دانشمندها سالیان سال وقت گذاشتن و اطمینانش رو از هر جهت برای ما تخمین زدن.حتما می دونی که عده زیادی رو تحت بررسی قرار می دن و می بینن که چه روشی در دراز مدت برای اونها موندگارتر بوده و سلامتشون رو بهتر تضمین کرده.ولی خب تو هم می گی در اطرافیان خودت چنین روشی رو دیدی امیدوارم همه شون به سلامت باشن و به واسطه این روش هیچ آسیبی نبینن.
ما هم دوستان تو هستیم و اینجا کسی با دیگری خصومتی نداره.
موفق باشی خانم گل
سالومه | October 7, 2008 10:04 PM
نیروی برتر جون
ممنون که توضیح دادی. من هم دیروز همونطور که برات نوشتم با اجازه ات پست توضیحی ات در مورد رژیم زیگزاکی ات رو سیو کردم و بعد پرینت گرفتم و خوندم. اما متاسفانه چیز بیشتری نسبت به قبل متوجه نشدم. شاید به این خاطر بود که بیشتر از اینکه به توضیح مکانیسم رژیم ات بپردازی٬ سعی کرده بودی که عملکرد سایر رژیم ها (شمارش کالری٬ خوردن ۶-۵ وعده در روز٬ خوردن آب روزانه و...) رو نقد کنی. از ۱۵موردی که شماره گذاری کردی فقط توی سه بند(۹و ۱۲و ۱۴) در مورد نحوه ی اجرای روش ات کمی توضیح دادی که البته اون هم بیشتر بیان احساس و برداشت خودت از این روش بود٬ نه اینکه چه عملکردی روی بدن داره.
اگه اشتباه نکنم قبلا گفته بودی که با مشورت پزشک و تحت نظر پزشک این رژیم رو شروع کردی که متاسفانه توی توضیحاتت بهش اشاره نکردی و از نوشتهای اخیرت من اینطور استنباط کردم که این یه روش ابداعی خودت هستش. حالا من به عنوان یه مقلد اگه قرار باشه از روش تو تبعیت کنم هنوز کلی سوال دارم و ابهاماتم با توضیحاتی که دادی هنوز رفع نشده و در عوض این احساس قوت گرفته که باید بیشتر مراقب مضرات این روشی که توضیح دادی باشی. ریشه ی همه ی این بحثها و نگرانی ها و انتقادهای ما هم برمی گرده به اینکه هدف انارستان صرفا کاهش وزن نیستش. انار بارها و بارها تاکید کرده و نوشته و گوشزد کرده و حتی دعوامون کرده که به هیچوجه نباید کالری زیر۱۰۰۰بره. پس نه قراره تو بایکوت بشی و نه حرف بچه ها نیش و کنایه ست٬ بلکه هدف این هستش که ریزه کاری های روش تو بررسی بشه تا اگه بچه های دیگه هم بخوان راه تو رو ادامه بدن بتونن همه ی زوایاش رو ببینن.
بچه ها توی کامنتها نظرات خوب شون رو نوشتن که خودت می تونی سرجمع شون کنی و بعضی ها سوال داشتن که هنوز جواب ندادی و من هم کلی سوال دارم که اگه جواب بدی ممنون می شم. البته سوالات من بیشتر برمی گرده به توضیحات خودت و نمایی که برامون ترسیم کردی که چرا این روش رو انتخاب کردی.
سوالات و توضیحات من هم یکی و دوتا نیستش و بر مبنای نوشته ات پیش می رم تا چیزی رو از قلم ندازم:
۱- این روش زیگزاکی رو با این میزان کم کالری(زیر ۱۰۰۰ و برای وزنهای کمتر زیر ۷۰۰ و برای وزن فعلی تو زیر ۵۰۰-۴۰۰) آیا یه متخصص تغذیه توصیه کرده؟
۲- اگه جواب سوال بالا مثبت هستش می شه منبعی که این پزشک بهش استناد می کنه رو معرفی کنی؟
۳- نیاز جون٬ نوشته بودی:
«....يك مدت طولاني رفتم ورزش. از سبكش تا سنگينش. باور كنيد خودم را با ورزش خفه كردم. شما بگيد دريغ از يك گرم كاهش وزن... دريغ... نزديك به شش ماه چاي سبز را هم به برنامم اضافه كردم. ورزش عالي بهمراه چاي سبز و برنامه غذايي هميشگي... بازم دريغ از يك گرم!!!!!!!!!! فقط اون وسط دو روز مريض شدم...»
سوالم اینه که این دوره ی طولانی یعنی چند وقت؟(یه ماه؟ سه ماه؟ شش ماه؟ یه سال؟...) ضمنا این ورزشهای سبک و سنگین رو بعد از آخرین زایمان ات شروع کردی؟ اگه آره به فاصله ی چند وقت؟ توی این دوران به بچه ها شیر هم می دادی؟.
۴- گفتی توی اون دوران استیصال دهها کتاب فارسی و انگلیسی در مورد رژیم خوندی٬ هیچکدوم نتونست کمکی بکنه؟ یا از روی اونها به این روش جدید رسیدی؟
۵- فکر نمی کنی که نخوردن صبحونه باعث می شده که برای ناهار خیلی بیشتر اشتها داشته باشی؟
۶- یخ کردن دست و پا و ضعف کلی بدن ات رو با توجه به اینکه می گی زیاد غذا می خوردی٬ عاملش رو چی می دونستی و می دونی؟
۷- اون سوپ یا سس یا چیپس یا نیمرو رو همون ساعت ۲ نیمه شب می خوردی؟
۸- چون به جز شنا و اسکیت و دوچرخه سواری سایر ورزشها رو دوست نداری دیگه ورزش نمی کنی یا چون وقت نمی کنی؟ یا بهتر بگم چرا ورزش برات مهم نیست؟
۹- نوشتی:
«...بدون توجه به غذا خوردنم يك سال تمام بكوب ورزش كردم و يك گرم هم كم نشدم...»
فکر نمی کنی که یه اشکال کار همینجا بوده که بدون توجه به غذا خوردن ات٬ بکوب ورزش می کردی و طبعا به خاطر تحرک بیشتر غذای بیشتری هم می خوردی؟
۱۰- نیاز جون از دوستانت تعریف کردی که بین ۲۵ تا ۴۶ سال سن دارن و همه چیزشون نرمال هستش. سوال من این هستش که این خانمها از ابتدا وزنی متناسب داشتن یا همه روش زیگزاکی رو پیروی کردن و به این شرایط رسیدن؟. البته از نوشته ات برداشت کردم که از اول نرمال بودن و به نسبت ماها کمتر می خوردن٬ منتها سوالم رو از این جهت پرسیدم که قبلا اشاره کرده بودی به دوستانی که همین روش تو رو در پیش گرفتن و مشکلی براشون پیش نیومده٬ واسه همین می خواستم مطمئن بشم که همین دوستانت بودن یا دوستان دیگری این روش رو پیش گرفتن و نتیجه در موردشون رضایت بخش بوده؟
۱۱- اینکه مشکل چاقی زیاد خوردنه کاملا قابل قبول هستش. منتها این زیاد خوردن هم دلایلی داره که حتما خودت با مطالعاتی که داشتی بهش واقفی. در مورد زیاد خوردن و بزرگی معده و اتساع و ...من هم سوال شانه بسر برام مطرح هستش.
۱۲- نوشتی که روی «چند درصد» های افزایشی متابولیسم حساب نمی کنی. چرا؟ چون دوستانی رو دیدی که بعد از کاهش مثلا ۵کیلو دوباره وزن شون برگشته؟ فکر نمی کنی که دلیل این برگشت «عدم پایبندی» به برنامه شون بوده نه خود برنامه؟ همین دلیلی که تو هم اگه پایبند به برنامه ات نمونی دوباره ممکنه با شدت هرچه بیشتر دچار افزایش بزنی؟
۱۳- با بند ۴ نوشته ات من مشکل دارم. ببین این به قول تو ۶-۵ وعده ایی که ما بنا رو روش گذاشتیم همه اش وعده های غذایی نیست. سه تاش میان وعده هستش که حالا یا با نوشیدنی های سالم و یا با میوه و یا مثلا چند تا مغزیجات رفع و رجوع می شه و بقیه اش هم سه وعده ی متداول سفره ی ایرانی هستش که ما داریم سعی می کنیم متعادلش کنیم(نه اینکه زیاد بخوریم و مدام دهن مون به صرف خوردن در حال جنبش باشه). غذای ممنوعه رو شاید اصطلاحش رو از جام گرفتی که شرایط خاصی رو شامل می شد و کوتاه مدت بود و فقط برای تقویت اراده. منتها توی روش انار بارها تاکید شده که اگه هر غذایی باب میل تون هستش(حتی مثلا شکلات و چیپس و پیتزا و...) بخورین ولی آگاهانه و سنجیده و کم. پس ما عملا خودمون رو از چیزی محروم نمی کنیم ولی با توجه به شرایط مون توی مدتی که اصطلاحا رژیم داریم محدودیت داریم. شاید پست های انار رو درست نخوندی. دقیقا این رو به عنوان یه شعار عملی مطرح کرده که: « محدودیت داریم ولی ممنوعیت نداریم». ما در واقع آهسته آهسته داریم بدن رو عادت می دیم(بدون اینکه شوکی بهش وارد کنیم) که با روشهای اصولی تر به سمت و سوی کاهش وزن بره.
۱۴- بند ۵نوشته ات رو هم نمی تونم بپذیرم. چرا؟ چون عملا بدن ما هم یواش یواش تغییرات رو می پذیره. اینکه من نوعی دیگه هیچ اشتهایی(اشتباه نشه٬ احساس دارم ولی ولع خوردن نه) نسبت به کیک خامه ایی ندارم یه واقعیت هستش که توی مسیرم بهش رسیدم. قرار نیست که وقتی وزن مون فیکس شده دوباره بشیم همونی که بودیم. چرا؟ چون راه و روشی که در پیش گرفتیم و آگاهی که توی انارستان بدست آوردیم و تمرینی که بطور گروهی می کنیم عملا روی ذهن و عملکردمون اثر گذاشته. ما به نوعی تغییر نگرش داریم می دیم. من به جرات به عنوان کسی که تونسته به وزن هدفش برسه می تونم بگم که وقتی آدم از خط پایان هدف وزنی توی انارستان می گذره به کلی دیدش نسبت به غذا عوض شده. پس این پیش فرض تو رو به هیچ عنوان نمی تونم تایید کنم که بعد از رسیدن به هدف دوباره روز از نو روزی از نو هستش. ما هم حین رژیم و هم بعد از رژیم غذاهای خوشمزه می خوریم و اینجا به همدیگه غذاهای خوشمزه ایی رو یاد می دیم که تا حد امکان کالری زدایی شدن(منوی سه شنبه ها رو مگه ندیدی؟). ما تا آخر عمر حتم دارم که نه عقده ایی می شیم و نه در حسرت غذای خوشمزه می مونیم و در عوض با روتین کردن ورزش توی زندگی مون یه لذت نشاط آور رو هم به خودمون هدیه می دیم.
۱۵- با بند ۶ این قسمت که نوشتی:
« پس ميرسيم به يك راه حل... كمتر خوردن اما مثل يك آدم نرمال از همه چيز خوردن و لذت بردن از زندگي... »
کاملا موافقم و دقیقا به همین خاطر هستش که ما نگران بیش از حد کم خوردن تو هستیم. کالری مصرفی ۵۰۰-۴۰۰ اصلا نرمال نیست٬ نه توی رژیم و نه توی دوران بعد از رژیم. فقط به جای زور و اجبار و... شاید پیدا کردن راه منطقی بهتر باشه.
۱۶- نیاز جون٬ کالری شماری امریکایی و ایرانی و ...نداره. یه حساب دو دوتا چهارتا هستش و چیزی نیست که آدم بخواد قبولش داشته باشه و یا نداشته باشه و یا طوطی وار بهش بپردازه. تو هم به عنوان یه آدم مستقل وقتی جمع کل کالری رو توی جدولت می ذاری داری عملا این شمارش رو انجام می دی٬ غیر از اینه؟.
۱۷- ببین تو می گی:
«من به اين مسئله معتقدم كه بدن انسان با حداقل مواد پروتئيني-ويتانيني-آهن و املاح و انرژي خيلي راحت مي تونه آدابته بشه و هيچ مشكلي هم براش پيش نياد».
اما من نسبت به اینکه هیچ مشکلی برای بدن بوجود نیاد شک دارم و در واقع بهتر بگم که مخالفم. مفهوم «حداقل» توی بازه ی کالری یه آدم معمولی قابل قبوله و همین کاری هستش که انارستان بهش استناد می کنه. منتها «حداقل» توی بازه ی غیرطبیعی و پایین کالری خیلی خطرناک هستش.
۱۸- توی قسمتی از بند ۹ نوشتی که:
«...من هر روز هم از سبزيجات فراوون مي خورم... هم ميوه هم قند... املاح و مواد معدني هم كافي بهم ميرسه... پروتئين هم همينطور... ويتامين هم همينطور فقط ميزان خوردنمو كم كردم و سفت و سخت هم معتقدم كه بدن به چيزي بيش از اين نياز نداره... اگه نياز داشت ذخيره اش نمي كرد.»
ما دقیقا نگرانیم که با بازه ی پایین کالری ایی که تو داری این مواد مورد نیاز به بدن ات نرسه. الان شاید فکر کنی که همه چی اندازه هستش ولی خدایی نکرده عوارض اش رو چند سال بعد متوجه بشی. متاسفانه بدن مثل ماشین آمپر نداره که بتونیم ببینم شرایط داخلی اش بطور اجمالی چطوری هستش که بتونیم سفت و سخت به چیزی اعتقاد پیدا کنیم. اگه اینطور بود که نمی گفتن: انسان موجودی ناشناخته هستش. به تبع پیچیدگی های درونی ایی که داریم باید برای سلامت بیشتر دست به عصا راه بریم.
۱۹- در مورد دوستان ات که توی بند۱۰ نوشتی به هیچوجه نمی شه نظر داد چون ما چیزی ازشون نمی دونیم و تو هم فقط از دیدگاه خودت که بالاتر نوشته بودی که توی سفر و ماموریت باهاشون همراه بودی توصیف شون کردی. به صبحونه شون اشاره ایی نکردی و از بی اشتهایی شبانه شون گفتی و ...فقط این نکته رو نباید فراموش کنی که سفر کاری کاملا شرایط ویژه داره و آدم کمتر به خورد و خوراک فکر می کنه چون عملا درگیر فعالیت های کاری توی محدوده ی زمانی سفر هستش و یه روتین برای زندگی نیستش که از روش بشه قضاوت کرد.
۲۰- نیاز جون همینکه دوستانت مریض نیستن و سالم و قبراق هستن نشون می ده که رژیم غذایی شون متعادل هستش. این هم هیچ تضادی با راه و روش انارستان نداره. انار هم بارها روی متعادل خوردن بحث کرده و پست نوشته.
۲۱- نمی دونم که چرا از کلماتی مثل گول زدن و روز تقلب برای بیان شوکی که به بدن می دی استفاده کردی چون عملا بار منفی به روش زیگزاکی ات می دن. حتی خود «زیگزاک» هم عدم راه مستقیم رو تداعی می کنه. منتها یکی از نگرانی های من هم همین گول زدنها و تقلبهاست. می ترسم یه روز بدن گول نخوره و آگاهانه ضربه ایی به سلامتی بزنه که جبران ناپذیر باشه. یه جورایی این کم خوردنهای تو دریای آرومی رو یاد آدم میاره که با گول زدن و تقلب٬ پشتش یه سونامی خوابیده.
۲۲- نیاز جون من نمی تونم از بند ۱۳ که نوشتی:
«الان من آدمي شدم كه ديگه دست و پام يخ نمي كنه... ديگه از گشنگي ضعف نمي كنم... ديگه قند خونم نمي افته اگرم كمي پائين بياد اتوماتيك زود گرم ميشم. چند روز مراعات مي كتم... دو روز هرچي دلم بخواد مي خورم كه اونم چون معده ام كوچيك شده در مقايسه با اوايل اصلا به حساب نمياد اما هم از نظر جسمي تامينم مي كنه هم روحي.»
راحت بگذریم. در واقع بهتر اگه بخوام توضیح بدم فکر می کنم اونقدر به خودت سخت گرفتی و دیسیپلین کاذب به بدن ات تحمیل کردی که در حال حاضر همه ی علایم فقرغذایی رو داره پس می زنه. بچه ها در مورد تفکری که پشت آنورکسیا خوابیده نوشتن. عملا کسانی هم که دچار آنورکسیا هستن از همه نظر خودشون رو موجه می دونن. من بیشترین ترسم این هستش که خدایی نکرده تو با این راه و روش ناخواسته به سمت و سوی این مشکل کشیده بشی. بی ام آی (شاخص توده ی بدن) یه شاخص غیرعلمی نیستش. یه دست آویز هستش برای اندازه گیری سلامت بدن. دیگه تو که مادری با نمودار «جاده ی سلامت» آشنا هستی و حتما روش حساس هم هستی. پس چطور می تونی خودت رو توجیه کنی که بی ام آی خودت حول و حوش ۱۷ باشه در حالی که حد پایین اش ۱۸.۵-۱۸ هستش؟.
۲۳- در نهایت به جنبه ی روحی روز تقلب اشاره کردی و از شارژ بودن در طی روزهای بعد اشاره کردی و اینکه نسبت به غذا و بوی غذای دیگران واکنشی نشون نمی دی و احساسی نداری. نیاز جون اینها هم یه دلیل دیگه برای این هستش که روش متعادلی رو در پیش نگرفتی.
ببخش که پرحرفی کردم و هنوز کلی حرف توی گلوم مونده. منتها چون نوشته هات ابهامات من رو رفع نکرد مجبور شدم اینطوری به ریز بنویسم. اون بحث انسانهای بدوی و توضیحات ثانوی ات رو هم اگه بخوام در موردش بنویسم باز باید یه منبر جداگونه برم.
به هر حال ممنون از اینکه تا اینجا وقت گذاشتی و ممنون تر می شم که بحث رو ادامه بدی تا بچه هایی که تمایل به اجرای روش ات دارن بهتر بتونن به جزئیات واقف بشن.
دیانا تشکراتی
دیانا | October 7, 2008 10:14 PM
بجه ها من امروز صبح 86 کیلو بودم :))
خیلی خوشحالم تا دهه 70 فقط 6 /7 کیلو فاصله دارم
و هدفم اینه که فقط 10 کیلو دیگه لاغر شم و بقیه اش رو طی یکسال خیلی آهسته بیارم پایین.
اونروزی که می خواستم رژیم رو شروع کنم هرگز نمی تونستم تصور کنم که روزی بتونم 40 کیلو لاغر شم و وزن هدف 75 به نظرم خیلی غیر منطقی و دور از دسترس می ومد ولی الان دو قدمی منه.
خیلی خوشحالم و خواستم سر صبحی احساسم رو با شما به اشتراک بذارم و بگم که در
ناامیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
بچه ها برام دعا کنین که همینطور پیوسته برم جلو...
سالومه | October 7, 2008 10:15 PM
آرتمیس جون
اشتباه نکن خانوم گل. کسی وارد حریم شخصی-خصوصی نیاز نشده.بلکه بچه ها استناد کردن به نوشته های نیاز به عنوان یه عضو گروه. نیاز عزیز خودش توی جدول برنامه هاش که به طور مرتب روزانه پر می کنه ریز فعالیتهاش رو نوشته. بنابراین دیگه خصوصی نیست چون خواسته ما بدونیم و در جریان فعالیتهاش باشیم و چون نظرخواهی اش هم بازه در نتیجه حتی روشون نظر هم بدیم. یا مثلا وقتی توی قسمت توضیحات وبلاگش می نویسه که سه بار دوقلو زایمان داشته و ۶تا بچه داره و بعد از یه مدت حتی اسم بچه ها رو هم برامون می نویسه این نشون می ده که می خواد بهتر شرایطش رو درک کنیم و بالطبع ما نگران تر می شیم که با این میزان کم انرژی کلسیم بدنش به چه طریقی قراره تامین بشه. ما نیاز رو با توجه به اطلاعاتی که خودش داده تصور می کنیم و بر همین مبنا هم نگران می شیم و دلسوزی می کنم. همه ی اینها هم به خاطر انارستانی بودنمون هستش و اینکه نمی تونیم ببینیم یکی از اعضای گروه خدایی نکرده داره به بدنش آسیب می زنه. زبان طنز و شوخی هم که همیشه توی انارستان بوده تا بحثها از حالت خشک و کلاسیک بیاد بیرون. تجربه ی روشهای ناهمگون رژیمی و تضارب آرا رو هم همه مون داریم و نمونه ی انارستانی اش هم بحث روی رژیم اتکینز بود٬ که مخالفت و موافقت باعث شده بود که مطرح کننده ی اون جبهه بگیره و حس کنه که انارستانی ها برعلیه اش متحد شدن در صورتی به هیچوجه اینطور نبود.
الان هم قصد هیچکدوم مون خدایی نکرده کنکاش توی زندگی خصوصی نیاز نیستش٬ منتها زندگی رژیمی نیاز که به تبع اون عضو گروه شده به همه مون مربوط هستش در حد نوشته هایی که توی وبلاگش و یا توی کامنتها نوشته. شاید اگه نیاز هم به عنوان یه انارستانی از اول می یومد روش اش رو قبل از اجرا اینجا مطرح می کرد و معایب و حسن هاش رو با هم بالا و پایین می کردیم الان دیگه این سوتفاهم پیش نمی یومد. منتها چون نیاز توی حاشیه کارهاش رو انجام می داد و روش اش با اصولی که انار پایه ریزی کرده مغایر هستش٬ کمی حساسیت برانگیز شد بخصوص که با توضیحاتی که جسته و گریخته توی کامنتها می داد به این حساسیت دامن زده می شد. که الان با پیگیری بحث دنبال همین هستیم که همه ی زوایای روش اش رو در حد وسع اطلاعاتی مون بالا و پایین کنیم.
به هر حال هدف همه ی بچه هایی که وقت گذاشتن و نظرشون رو نوشتن بررسی راه و روش رژیمی نیاز عزیز هستش نه چیز دیگه ایی.
دیانا منبرزاده!
دیانا | October 7, 2008 10:20 PM
به به دیانای گل من
داشتیم با هم پست می نوشتیم
چطوری استاد؟؟؟
سالومه | October 7, 2008 10:21 PM
اوه سالومه خانوم 86کیلویی زاده ی انارستانی فر, تو هم که اینجایی!.
آفرین به تو که یاد آوری می کنی که:
در ناامیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
هم برای تو و هم برای همه ی انارستانی های پرتلاش آرزوی رسیدن به اهداف شون رو می کنیم.
دیانا خندان زاده!
دیانا | October 7, 2008 10:23 PM
من هم دقیقا حرف دیانا رو تائید می کنم و باز هم می گم که روش ما انتخاب مداره.همه ما سعی می کنیم سالم بخوریم و اگر دیگه به بعضی از غذاها میلی نداریم به خاطر ضررهاای یه که می دونیم توشون هست و می دونیم ارزش غذایی ندارن.شده از محدوده کالریمون هم خیلی بیشتر بخوریم ولی با ورزش و سالم خواری جبرانش کنیم و روند لاغریمون هم نزولی باشه
سالومه | October 7, 2008 10:25 PM
دیانا حداقل موفقیت روشمون رو در امثال تو ورقی می تونیم ببینیم که نه تنها به وزن هدفشون رسیدن و چاق نشدن بلکه ورزشکار و سلامت و با نشاطن و همش دنبال یاد گرفتن و تحقیق برای پیدا کردن بهینه کردن لایف استایل
بهت افتخار می کنیم دیانا انارستانی :)
سالومه | October 7, 2008 10:28 PM
ممنون از تو دیانا واسه مدیریتت که خیلی صریح طوری نوشتی که دیگه بهونه ای نباشه.من از 2 ساعت پیش که نوشته نیاز رو خوندم میخواستم توضیح بدم ولی از ترس دوستان ترسیدم باز برداشت منفی بشه اینجا شخصیت آدمها مطرح نیست ما یه عده ادم مجازی هستیم که داریم روشهامون رو با هم به اشتراک و در نتیجه به چالش میگزاریم تا پیروز تر باشیم همین .لطفا بیاین همه مون ((مغلطه ))نکنیم
Anonymous | October 7, 2008 11:12 PM
بچه ها اینجا رو ببینین.فکر کنم براتون جالب باشه:
http://www.dukht.com/interview.asp?id=3
آرتمیس | October 7, 2008 11:26 PM
بچه ها اشتباه نشه
منظور من حرف زدن منطقی (مثل همین کاری که الان دیانا کرد) نبود.اصلاً برای همین اینجا هستیم که با هم تبادل نظر کنیم.منظور من لحن نوشته ها بود.اینجا یه جمع صمیمیه و تنها ابزاری که در اختیار ماست "کلمه" ست...وقتی لحن نوشته ها طوری بوده که نیاز رو رنجونده خوب معلومه یه حس منفی توی کلمات بوده که به اون هم منتقل شده.وگرنه فکر نکنم نیاز از خوندن کامنت دیانا ناراحت بشه.با وجود اینکه کامنت اون هم داره روش نیاز رو نقد می کنه.
من می گم ما باید با هم بحث کنیم.ولی توی انتخاب کلمه ها دقت کنیم که خدای نکرده رنجشی برای کسی پیش نیاد و همگی بتونیم در کنار هم پیش بریم و به هم انرژی بدیم.
آرتمیس | October 7, 2008 11:38 PM
سالومه جون خوشگلم تبریک می گم.
بقیه اش هم با انرژی برو جلو.
نیاز جون من خودم هیچ وقت فکر نمی کنم که تا آخر عمرم از غذاهای لذیذ و خوشمزه محرومم.
چون خود من 5 سال یا شاید بیشتره که نوشابه نخوردم و اصلا هوس هم نمی کنم. البته ما’ الشعیر دوست دارم. دقیقا دو ساله که لب به سویس و کالباس نزدم و اصلا دلم براش لک نمی زنه.
و به غذاهای چرب و سرخ کرده و خامه و شیرینی خامه ای م حتی نگاه نمی کنم و به نظ اصلا خوشمزه نمیاد.
به نظرم تو این روند سالم خوردن سلیقه غذاییم عوض شده. مشکل من فقط زیاد خوردن از همون غذاهای سالمه. یعنی گاهی زیاد عدسی می خورم و یا مقادیر زیادی نون و پنیر و شاید هم تو خوردن میوه افراط کنم.
و یه وقتهایی هم که خیلی گرنه ام میشه به یه بسته بیسکوییت حمله میبرم.
اتفاقا چند وقت پیش شوهرم می گفت همه غذاهای خوشمزه ضرر داره. ولی من با اطمینان بهش گفتم من دیگه اصلا از غذای چرب و چیلی لذت نمی برم و حالم رو بهم می زنه. و شوهرم می گفت تو داری به خودت تلقین می کنی و اینجوری نیست.
ولی جدا تو این مسیر و تو این مدت که انارستانی شدم بی نهایت از غذاهای سالم و طبیعی لذت می برم.
و ایرادهایی دارم که سعی می کنم برطرفشون کنم.
آلبالو | October 8, 2008 12:11 AM
سالومه جون خوشگلم تبریک می گم.
بقیه اش هم با انرژی برو جلو.
نیاز جون من خودم هیچ وقت فکر نمی کنم که تا آخر عمرم از غذاهای لذیذ و خوشمزه محرومم.
چون خود من 5 سال یا شاید بیشتره که نوشابه نخوردم و اصلا هوس هم نمی کنم. البته ما’ الشعیر دوست دارم. دقیقا دو ساله که لب به سویس و کالباس نزدم و اصلا دلم براش لک نمی زنه.
و به غذاهای چرب و سرخ کرده و خامه و شیرینی خامه ای م حتی نگاه نمی کنم و به نظ اصلا خوشمزه نمیاد.
به نظرم تو این روند سالم خوردن سلیقه غذاییم عوض شده. مشکل من فقط زیاد خوردن از همون غذاهای سالمه. یعنی گاهی زیاد عدسی می خورم و یا مقادیر زیادی نون و پنیر و شاید هم تو خوردن میوه افراط کنم.
و یه وقتهایی هم که خیلی گرنه ام میشه به یه بسته بیسکوییت حمله میبرم.
اتفاقا چند وقت پیش شوهرم می گفت همه غذاهای خوشمزه ضرر داره. ولی من با اطمینان بهش گفتم من دیگه اصلا از غذای چرب و چیلی لذت نمی برم و حالم رو بهم می زنه. و شوهرم می گفت تو داری به خودت تلقین می کنی و اینجوری نیست.
ولی جدا تو این مسیر و تو این مدت که انارستانی شدم بی نهایت از غذاهای سالم و طبیعی لذت می برم.
و ایرادهایی دارم که سعی می کنم برطرفشون کنم.
آلبالو | October 8, 2008 12:11 AM
آفرین بر سالومه با اراده تو هم یه نمونه ای تو این گروه من خیلی از پشتکارت درس میگیرم ادامه بده که این اراده و پشتکار در نهایت بی پاداش نمیمونه .
بحث منطقی و مفید وقتی عملی میشه که طرفین در مفابل هم جبهه نگیرن و اینکه من گفتم نیاز اغلب انرژیش رو از سیب زمینی و تحم مرغ میگیره دال بر این نشه که جواب بده من گدا نیستم و دستم به دهنم میرسه واسه بهتر خوردن.
انار جان خسته نباشی کجایی خانوم ما رئیس نداریم بیا
گل بهار | October 8, 2008 1:07 AM
آزی جان در چه حالی؟ جون ما تو اون غار زیاد نمون که انگار غذاهای تو غار بهتر از بیرونن.بعد از یه چله نشینی تو غار دیگه خسته گی پاهات در رفتن و آماده استارتی.نه؟؟؟؟؟
آرزو جان امیدوارم زودتر نخ این دفاع رو بکنی و سبک بشی دیگه جیزی نمونده واست آرزوی موفقیت میکنم
گل بهار | October 8, 2008 1:11 AM
آرتمیس جان به نظر من اگر نیاز از حرف های اینجا رنجیده علتش این نیست که توی کلمات حس منفی وجود داشته، علتش اینه که اون اصولاً با انارستان و بحث های انارستانی و لحن بچه ها آشنا نیست -حتی طبق گفته خودش آدرس انارستان رو هم نداشت و ظاهراً نه پست های جدید انار و نه آرشیو رو نخونده- و عکس العملی که در قبال نقد شدن روشش -نه شخص خودش- نشون میده بجای اینه منطقی باشه احساسیه.
شانه بسر | October 8, 2008 1:20 AM
سالومه جونم مبارک باشه !! :*
لیلا | October 8, 2008 2:18 AM
بچه ها انگار انار مدتی دسترسی به کامپیوتر نداره و شاید نتونه آپدیت کنه. وبلاگ فارسی شو بخونید.
شانه بسر | October 8, 2008 2:19 AM
دیانا جان واقعا افرین کاش من هم می تونستم مثل شماانقدر همه چیز رو موشکانه بررسی کنم خیلی خوبه ها
سالومه خانم گل تبریک
بقیه دوستان این بحث ها درسته نیاز جون رو ناراحت کرد که من رسما ازش معذرت خواهی کردم امابرای من خیلی مفید بود خیلی خیلی و فکر کنم تا عمر دارم زیر کالری پایه ام نخورم بعلاوه یه نکته ای که درباره روش نیاز هست اینه که ما ها می تونیم تو طول هفته از هرچی که دلمون می خواد بخوریم اما کم و به اندازه کالری اما تو این روش فقط یه روز میشه این کار رو کرد پس من این سوال برام پیش میاد که ممنوعیت این روش که بیشتره بعلاوه اخه چطور میشه ادم دقیقا همون روز خاص تقلب دلش اونهمه چیز رو بخواد( بارها شده من می گم امروز هرچی خواستم بخورم اما اصلا دلم نخواسته و پرخوری نکردم ) بعد روزای دیگه ببینه و ابدا دلش نخواد یه جوریه نه ؟ خلاصه من کلی کلی چیز خوب یاد گرفتم می خوام بگم مرسی از همتون .
ملانی | October 8, 2008 2:56 AM
مرسی بچه ها از تبریک
ملانی لیلای گلم گل بهار جان و دیانای عزیزم.
شونه می رم قرصه رو امروز می خرم مرسی واقعا
بوس برای همه انارستانی های گل
لیلا راستی قضیه افزایش چیه؟بیا بگو ببینم
سالومه | October 8, 2008 3:24 AM
سردرگم، پریسا ،کرم ابریشم ،میس ری،سیب ،لیلی ،لادن ،آلبالو 88 ،بهارک،آمانیتا ،رخی ،زینب
کجایین بچه ها؟خبری نیست از خیلی هاتون؟؟؟؟
سیب خوبی؟
سالومه | October 8, 2008 3:30 AM
سالومه افزایش چی ؟!!
نکنه وزنم زیاد شده خودم خبر ندارم ؟! :دی
لیلا | October 8, 2008 3:34 AM
بچه ها کسی در مورد کربوهیدرات سریع چیزی میدونه؟
ani | October 8, 2008 4:14 AM
آرتمیس وبلاگت رو چکار کردی ؟!
لیلا | October 8, 2008 4:43 AM
نمی دونم لیلا یه کامنت ازت خوندم که گفتی 4 کیلو اضافه کردی ولی تو وبلاگت چیزی نگفته بودی...منم مشکوک شدم که قضیه چیه آخه
سالومه | October 8, 2008 5:01 AM
بحث هاي اخير مطرح شده براي سالومه و نياز مفيد بود خيلي.فقط من واقعا يه چيزي برام سواله.اونم رسيدگي به 6 تا بچه نياز جونه.راستش اول فكر كردم يه آدم شوخه كه همينطوري يه عددي نوشته ولي بعد كه اسماشون رو ديدم و مهمتر سنهاشونو بيشتر شاخ دراوردم.چون همگي در بيشترين ميزان نياز به جوابگويي و رسيدگي هستن و واقعا اگه همه كاراشون هم يكي ديگه بكنه فقط براي جواب دادن به سوالات و بهانه ها و دعواها و ... هم باز آدم وقت كم مياره.يعني راستش من خيلي احساس حقارت ميكنم كه براي تربيت دوتا بچه 6 و سه ساله اينقدر وقت كم ميارم.واقعا نياز جون با 600 700 كالري ميتونه جوابگوي همه باشه؟
حتما يه شگردهايي داره كه ما ازش بيخبريم.من دوست دارم بدونم روزانه براي هر بچه ش چقدر وقت مفيد ميذاره با كار بيرون و رژيم و...واقعا يه نيروي برتر لازمه.
اگه ديگران هم براي يك مادر انارستاني كه هميشه وقت كم مياره پيشنهادي دارن ممنون ميشم.
سولي | October 8, 2008 5:13 AM
راستي جاي رخي و رقي خيلي خاليه.رخي جان بيا يه آهنگي چيزي معرفي كن حضورت رو احساس كنيم.حالا آهنگ هم نداشتي حاضر بزن.
سولي | October 8, 2008 5:25 AM
منم یه چیزی بگم .
بیاین یاد بگیریم که هر کس رو همون جور که هست بپذیریم . نیاز هم الان با این روش داره می ره جلو و داره نتیجه می گیره .و این حرکت کردن اون رو راضی نگه می داره . من می گم وقتی اون با این اصول آشنا نیست و طرز فکر دیگه ای داره چه اصراریه که ما هی بدیم به خوردش .
ما الان فقط باید تشویقش کنیم
همین
اون شرایطش با ما ها فرق می کنه . نمی تونه یه وقت جدید هم وا کنه واسه این که ببینه طرز فکر ما چه طوره
ما اون رو با تمام دغدغه هایش و افکارش توی جمع مون قبول می کنیم و بهش انرژی می دهیم
zeinab | October 8, 2008 5:32 AM
سالومه جونم من نبودم !
ولی مگه چقدر کم کردم که 4 کیلو برگردونم ؟! :دی
لیلا | October 8, 2008 5:56 AM
میدونم دیر اومدم غر بزنم ولی اوناییی که اومدن اردک آبی هیکل من رو دیدن
من پارسال همین موقع 69بود وزنم . الان 59 کیلو ام
حالا امروز یه خانمی که همکارمه و با هم توی ورزشگاه پالایشگاه ورزش می کنیم بهم گفت تو خیلی با اراده ای . پارسال عین یه بشکه بودی اما امسال نه تنها گوشت اضافه نداری که خیلی هم خوش تیپ شدی توی لباسهایت
توی پرانتز بگم که من 3 روز توی هفته از 7 تا 8:10 توی ورزشگاه ورزش می کنم و اون در جریان پیگیری های من هست . منم که کلی قند توی دلم آب شده بود منتظر ادامه ی تعریف کردنش بودم که ادامه داد و گفت ولی چه فایده یه سال دیگه حامله می شی و همه ی تلاش هایت بی نتیجه می مونه
خب اون این حرف رو زد و رفت اما من رفتم توی فکر . فکر نکنید که بهم بر خورد اما دیدم راست می گه و الان هی دارم با خودم فکر می کنم که چرا ماها تحت هر شرایط ای هی وزنمون زیاد میشه . توی جشن ها و مهمونی ها یه جور . توی حاملگی یه جور . توی شیر دهی یه جور . توی موارد اعصاب خورد کن هم یه جور دیگه
یعنی چرا با هر تغییر ی اول اشتها مون تحت تاثیر قرار می گیره
چرا
مثلا من توی ماه رمضون اصلا به خودم استراحت ندادم و خوردم .بدون رو در وایسی
چرا خوردم
چون شرایطم عادی نبود چون شرایطم عوض شده بود .
zeinab | October 8, 2008 5:57 AM
اتفاقا من دوست داشتم این بحث مادر شدن مطرح کنم .من نمیدونم این خانوم های سوئدی چه طوری 2 -3 تا بچه دارن و مثل نی قلیون.یعنی چاق که هیچی حتی یک خط هم رو بدن اینها نیست!من یک بار دوستم میخواست زایمان کنه باهاش رفتم بیمارستان .فکر میکنین غذایی که بعد زایمان به این مادر ها میدادن چی بود؟یک بشقاب متوسط شامل یک تیکه گوشت سبزیچات پخته همه جور و شیر.البته ساعت 8 صبحانه میدادن.ساعت 10 میوه.ساعت 12 این نهاره ساعت 3 آب میوه یا قهوه ساعت 6 شام مثل نهار ساعت 8 اگه کسی گشنه بود ساندویچ و آب میوه شیر اینها همه تو سالن بود!کلا در هر شرایطی یعنی سنگ هم از آسمون بباره اینها کالسکه به دست پیاده رویشون میرن.یعنی میخوام بگم که ما خودمونیم که میتونیم تغییرات فرهنگی درست کنیم.مخصوصا اون کاچی های بد زایمان و اصرار به خوردن هایی که تو بچه شیر میدی یا دلت میخواد الان بچه ات چشمش چپ میشه و اینها.
من هنوز مادر نشدم تجربه اش هم ندارم لطفا مادران عزیز دکتر سارا جون دیاناعزیز فندق جون سولی جان بیایین از تجربه هاتون برای مادران آینده بگین پلیز!
ani | October 8, 2008 8:08 AM
آنی جان من هنوز ازدواج نکردم که بخوام بچه داشته باشم P:
فندق | October 8, 2008 9:09 AM
وای آنی جون دست رو دلم نذار که پر خونه مثلا من پزشکم خب ولی بعد از زایمانم به تنها چیزی که بها میدادن همین پزشک بودن و حرفهایی که بر اساس معلومات و اموخته های پزشکیم که میزدم بود
تا از بیمارستان اومدم مامانم یه کاچی چرب و چیلی که با روغن محلی و رازیانه درست شده بود به خوردم داد که باید بخوری جون بگیری سزارین کردی ضعف کردی شیر در بیاری خلاصه هر چی میگفتم مامان این چیه شیر من با مکیدن بچه زیاد میشه گوش نداد که نداد گفت دکتری واسه خودت الان جون بچه در خطره تا کی میخوای خودخواهی کنی و فلان و بهمان خب این از روز اول روزهای بعد فقط صبحونه امو مثال میزنم تا عمق فاجعه دستت بیاد کره محلی عسل محلی آبمیوه گردو و سایر مغزیجات پنیر محلی خلاصه عزیزم اینچیزای محلی که به خوردم میدادن حتی خود عشایر هم اینهمه با هم نمیخورن وگرنه اندامشون که اینهمه ترکه ایی نبود
عزیزم شده بودم عین توپ گرد و قلمبه تنها چیزی که از مامانم توی اون روزها راضی بودم اصرار مامانم واسه گشتن و پیاده روی بود چون خودش سابقه سزارین داشت منو مجبور به راه رفتن زیاد میکرد مثلا وقتی میرفتیم بیمارستان پیش امیر که توی انکوباتور بود نمیذاشت با اسانسور برم مجبورم میکرد 50 تا پله رو برم بالا باز هم خدا خیرش بده
ولی توروخدا نذارین به شما همچین ظلمی بشه
دکتر سارا | October 8, 2008 9:57 AM
آنی جون سلام
من توی کامنتت اسم فندق رو که دیدم شاخ در آوردم با خودم گفتم ا این فندق بچه هم داره من نمی دونستم ؟:))))) بعدش دیدم خودش سریع اومده از خودش دفاع کرده .
نیروی برتر عزیز
من نمی خوام بحث رو کش بدم و بگم منظورم به کدوم حرفت بود یا چی اصلا بگذریم از این صحبت ها .
حرف دیانا کاملا درسته که طبیعیه وقتی تو تمام جزئیات کارهای روزانه و حتی اسمهای بچه هات رو توی وبلاگت می نویسی حتما دوست داری که دیگران در موردش اظهار نظر کنن . خوب حالا این اظهار نظر می تونه هم تعریف باشه و هم انتقاد . به نظر من تو باید یه کمی روی روحیه انتقاد پذیریت کار بکنی . این یه نصیحت خواهرانه هست برای تو . این جوری که من متوجه شدم تو اصلا تحمل کوچکترین انتقادی رو هم نداری . و با کوچکترین انتقاد عکس العمل تندی نشون میدی . خوب عزیزم این اصلا خوب نیست یه ذره به این فکر کن که ما با تو خصومت و دشمنی نداریم که بخوایم با هم بجنگیم یا خدای نکرده بحث غیر منطقی بکنیم .
آرتمیس جان
به نظر من حتی توی بیان کلمات هیچ کدوم از بچه ها هم هیچ توهین و یا دخالت در زندگی خصوصی کسی نبوده . خود تو هم می دونی که تا به حال هیچکدوم از ما فراتر از حدی که بهمون اجازه داده شده نرفتیم و اظهار نظری نکردیم .
دوستای خوبم مرسی از احوالپرسی هاتون من حالم خوبه :)
غزال | October 8, 2008 10:14 AM
بچه هایی که طرفدار آهنگهای گروه Abba هستند حتما برین و این فیلم Mama mia رو ببینید من الان دیدم و واقعا دیوونه شدم.البته نه اینکه سناریوی خاصی داشته باشه.تمام فیلم بر اساس آهنگهای آبا چیده شده ولی مریل استریپ یه جای فیل آهنگ بسیار بسیار زیبا و معروف the winner takes it all رو اجرا می کنه و اینقدر قشنگ این رو اجرا می کنه که من 20 بار زدم اون تیکه رو با صدای بلند گوش دادم و باهاش خوندم و همینجور اشکهام سرازیر بود چون ازش خیلی خاطرات خاصی دارم.حتما ببینید
سالومه | October 8, 2008 12:09 PM
راست میگی سالومه
من این فیلم رو هنوز متاسفانه ندیدم . ولی عاشق تبلیغش هستم که توی تلویزیون میده و آهنگ dancing queen آبا رو هم داره پخش می کنه . به نظرم خیلی فیلم احساسی باید باشه . خیلی دوست دارم که ببنمش .
غزال | October 8, 2008 12:27 PM
فندوق عزیزم من ازت معذرت میخوام ببخشید اشتباهی اسمت و نوشتم.گل بهار منظورم بود نمیدونم چرا اشتباهی اسمشما رو نوشتم.
دکتر سارا جونم مرسی یک دنیا از توضیحاتت .راستی چرا مامانتون اصرار به پیاده روی زیاد به دلیل سزارین داشتن؟؟
بعد میشه یک مقدار درباره تغییرات هورمونی بعد زایمان توضیح بدی و اینکه آیا شیر دهی باعث لاغر شدن میشه؟
ani | October 8, 2008 1:36 PM
آنی جان این چه حرفیه معذرت برای چی حالا ایشالا منم یه روزی در آینده مامان میشم ؛)
فندق | October 8, 2008 1:44 PM
من موقعی که کنکور داشتم وزنم به 68 رسید بعد از اون تابستونش خیلی راحت وزنم کم کردم60 و میشه گفت خیلی قشنگ لاغر شدم.منظورم از قشنگ اینه که یکنواخت همه قسمت ها با هم به علاوه اینکه من چون از پایین تنه بیشتر چاق میشم شکمم صاف و خوب بود اصلا پهو نداشتم.اما بعد ازدواجم با اینکه خیلی جاق نشده بودم کمی شکم و پهلو اومد .همه میگفتن جون ازدواج کردم و تغییرات هورمونی این حرفها.کسی میتونه در مورد تغییرات هورمونی و عوامل و اثراتش بیشتر توضیح بده!
خیلی خوبه اونهایی که مادرن از تجربیاتشون و تغییر تحولاتشون بگن. یکبار یادم نیست دقیقا کی به گلبهار گفت مادر شدن باعث میشه آدم به حالت قبلش بر نگرده پس جه جوری اکثر این خانوم های سوئدی با زایمان ها زیاد واقع آب از آب تکون نمیخوره؟؟؟
ani | October 8, 2008 1:48 PM
ایشالا فندوق عزیزم.بهت تبریک میگم که وزنت و ثابت نگه داشتی.ادامه بده که عالی پیش میری .برات بهترین آرزو ها رو دارم دوست من.
ani | October 8, 2008 1:52 PM
سلام به روی ماه همتون.
دلم براتون یکذره شده.خیلی دلم تنگ شده براتون.
مرسی که به یادم بودین.منم واقعا دلتنگتون هستم.
ممنونم سولی جان.ممنون سالومه ی عزیزم.ممنونم بچه ها.
متاسفانه در یک شرایطی هستم که ممکنه تا مدتها نتونم سر بزنم.متاسفانه لوگ هم باز نشد که بتونم به روز بکنم.
و زحمتش رو به دکتر سارای عزیزم دادم.
شاید مهربونی و انرژی شما خیلی بتونه بهم کمک کنه,و حتما همینطوره.ولی اصلا اصلا عادت نکردم که وقت مشکلات و غصه زبون باز کنم و همدردی و انرژی دریافت کنم.
دیگه چیزی رو به زور از خدا نمی خوام.امیدوارم هر چی خیر هست پیش بیاد.خیلی دوران سختی رو می گذرونم.ولی فقط به خودم دلداری می دم که این نیز بگذرد.
تورو خداااااا از ته دلتون برام دعا کنید.
خیلی دوستتون دارم.ببخشید اگه نگرانتون کردم.به امید خدا از پسش بر میام .
خیلی دوستتون دارم.روی ماه تک تکتون رو می بوسم.
rokhy | October 8, 2008 2:14 PM
آنی عزیز:
به نظر نمیرسه که ازدواج تغییری در هورمون های بدن ایجاد کنه و اگر شاهدیم که چه زن و چه مرد پس از ازدواج روند چاقی را طی میکنند شاید بیشتر برگرده به تغییر شیوه زندگی مثل تغییر عادات غذایی،مهمانی رفتن ها،تحرک کمتر ،ریلکس شدن و...
اما در مورد بارداری همانطور که دکترسارای عزیز میگه مشکل ما فرهنگ غلط سنتی امون هست که از همون ابتدای بارداری به مادر میگیم تودیگه باید به اندازه 2 نفر غذا بخوری ،بعد از زایمان هم باانواع حلواها وغذاهای پر کالری سعی داریم که انرژی را به مادر برگردونیم واصرار داریم که چون شیر میده باید بیشتر بخوره!
غافل از اونکه مادر در طی بارداری مقداری ذخیره در بدن داره و به ازای شیردهی روزانه 500 کالری از دست میده و شاید نیاز به کالری مازادی نداشته باشه،بجز مصرف بیشترلبنیات.
احتمالامادران سوئدی بعداز زایمان خودشون رابه شیر موز و حلوا نمیبندند و بدون شک در طی بارداری مثل اکثر مادران ایرانی استراحت مطلق نیستند و تحرک خودشون را حفظ میکنند و فاکتور نژاد مثل قدبلند و جثه متناسب را نیز بایددر نظر گرفت.
یه دوست | October 8, 2008 3:14 PM
رخی جان حرف زدن آدم رو سبک میکنه و شاید کمک کنه به آدم .اینجوری بار با خودت نکش وقتی ان شااله این مسئله ات بگزره میبینی باید کمتر غصه میخوردی.نتایچ رو در دارز مدت باید ارزیابی کرد .به هر حال امیدوارم خندون باشی عزیزم
گل بهار | October 8, 2008 3:20 PM
غزال خیلی آهنگهای خوب دیگه مثل money,momey و خود آهنگ مامامیا و اون آهنگ honey که من خیلی دوستش دارم.خلاصه برو حتما ببینش.واقعا مریل استریپ خوب می خونه و خوب اجرا می کنه
سالومه | October 8, 2008 3:38 PM
بجه ها من از حاملگی خیلی بدم میییاد از بس خاطرات بد دارم ازش.منی که وزنم رو همیشه متناسب نگه میداشتم یه هویی تبدیل به یه غول شدم که شلوارام تا زانوم بالا می اومد و اشتهام زیاد شده بود. دکتر بهم گفته بود باید استراحت مطلق کنم ولی من یواشکی مرفتم پیاده روی و حتی چند بار رفتم کوه پیمایی فکرش رو بکنین چه عقلی؟؟از بس غصه می خوردم .ولی بعد از 2 ماه با شروع یه دوره ورزش حسابی هر روز 1 ساعت شنا و کنترل خوردو خوراکم درست شدم قبل.یعنی شدنیه که مادرها برگردن به حالت قبل فقط یه تلاش اساسی می خواد و فوریییییی در ضمن من اگه جای شما بودم از روز اول حامله گی میرم تحت نظر یه دکتر تغذیه درست و حسابی تا به خودم یا بچه اجحافی نکنم
ولی تاثیر قرصهای ضدبارداری رو خودم بر خلاف ادعای پزشکا به وضوح دیدم و اونقدر ازش ترسیدم که دیگه حاضر به تجربه اش نیستم حتی اینجا که باز هم ادعا میکنن دکترها که هیچ تاثیری نداره
گل بهار | October 8, 2008 3:46 PM
منظورم تاثیرش رو چاقی موضعی هست
گل بهار | October 8, 2008 4:01 PM
یک دوست جون عزیز یک دنیا ممنون.گل بهار جونم مرسی.این سوالهای من تمومی نداره.
دوست جان آیا تغییرات هورمونی در رون لاغری و سوخت و ساز هم تاثیری نداره.مثلا من خودم 15 روز مونده به ع.م برای 1 تا 2 روز وزنم یکهو میره بالا.مثلا دیروز 64.5 بودم فرداش میشم .65.5اما بعد 2 روز این اضافه وزن از بین میره.تو این 2 روز دمای بدنم متغییر و دستهام خیلی یخ میشه .در مورد قرصهای ضد بار داری هم دکتر به من گفت اضافه وزن میاره .البته به من گفت بخاطر افزایش اشتها.
گل بهار جون منظورت اینه که بعد از بارداری سریع شروع کنیم ورزش و تحرک و کاهش وزن وگرنه اگه طولانی بشه کم کردن وزن اضافه سخت تر میشه؟
ani | October 8, 2008 4:03 PM
آنی جون
تاثیر بارداری و شیردهی روی آدمهای مختلف فرق داره. بعضی ها با شیردهی لاغر میشن. بعضی ها میگن به محض اینکه از غذاشون کم می کنند شیرشون کم میشه. اما همه می تونن ورزش کنند و بیشتر تحرک داشته باشند.
من مادرهای سوئدی را نمی دونم اما مادران آمریکایی و آلمانی که حداکثر 6 ماه شیر می دهند خیلی سریع تر از مادران ایرانی می تونند برگردند به روتین روزانه شون.
شب تاب | October 8, 2008 4:06 PM
راستش گل بهار جونم منم از حاملگی خیلی خیلی بدم میاد .کلا خودم آدم کم تحملیم تو مریضی و شرایط خاص.کلا یک ترس خاصی دارم و فکر نمیکنم هیج وقت آمادگی مادر شدن پیدا کنم مگه مجبور بشم !!!
شما به این حرف اعتقاد دارین که بچه حوصله هم با خودش میاره!!!!
ani | October 8, 2008 4:07 PM
شب تاب عزیزم ممنون.حداکثر 6 ماه ؟کم نیست؟
ani | October 8, 2008 4:09 PM
گل بهار چون تاثیر قرص ها یا حاملگی روی چاقی موضعی؟؟؟:((
ani | October 8, 2008 4:12 PM
بجه واسه یه زن با خودش عشقی میاره که همه چی از صبر و حوصله و ایثار زیادی هم مییاری.ولی من معتقدم از وقتی مادر شدم تازه یه زن شدم که معنی عشق حقیقی رو با همه وجودم درک کردم .تجربه ای که داشتنش خیلی بهتر از نداشتنش هست و عوارضش رو ناچیز میکنه
گل بهار | October 8, 2008 4:20 PM
من 6 سال پیش 6 ماهی حدودا از قرصها استفاده میکردم دور سینه و باسنم به طور مشهودی زیاد شدن به دون کوجکترین تغییری در خوردن و تحرکم اونقدر که ناچاران دورشون رو واسه همیشه خط کشیدم ولی همیشه دکتر زنانم می گفت که هیج تاثیری نداره
گل بهار | October 8, 2008 4:26 PM
اون 9 ماه چی آخه؟تصمیم خیلی سختیه .یعنی من میگم ریسک که من یکی بیارم این دنیا که نتونم درست حسابی براش مادری کنم و تازه اونم دست تنها!
ani | October 8, 2008 4:27 PM
گل بهار موقع حاملگی اضافه وزن داشتی؟الان داشتم وزن دکتر سارا قبل و بعد حاملگی میدیدم همینچوری شوک شدم!!
ani | October 8, 2008 4:30 PM
من هفته آخر حاملگیم 83 بودم یعنی حدود 25 کیلو طی 9 ماه اضافه کردم که 8کیلوش رو همون 2 ماه اول که آدم و عالم وزن کم میکنن اضافه کردم گفتم که غولی بودم واسه خودم البته ورم هم زیاد داشتم ولی خوشبختانه خیلی زود یعنی 9 ماه بعد از زایمانم برگشتم 6 ماه هم بیشتر شیر ندادم نمی دونم من روی زیاد شیر دادن بجه مثبت فکر نمی کنم.خودم هم شیر اونفدر نداشتم که بعد از 4 یا 5 ماهگیش سیرش کنم
گل بهار | October 8, 2008 4:39 PM
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی تقریبا میتونم بگم تا حالا هر کی شنیدم 20 کیلو اضافه وزن حتما داشته!!!مرسی گل بهار عزیزم.راستی مسافرت خیلی بهت خوش بگذره .من فعلا مغزم هنگ کرده!آآآه
ani | October 8, 2008 4:50 PM
آنی جون
من 52 کیلو بودم قبل از حاملگی تا چهار ماهگی هم خوب وزن اضافه میکردم و پیش بینی کرده بودم اگه همینطور پیش بره 18 کیلو اضافه میکنم که یه دفعه از ماه پنجم شروع کردم به ورم کردن و تا 33 هفتگی بارداریم شدم 84 کیلو یعنی 31 کیلو اضافه وزن بلافاصله بعد از زایمان شدم 70 کیلو و طی دو هفته بعاز ان شدم 67 کیلو و بعد از اون خیلی به سختی وزن کم میکنم الان هم خیلی رعایت میکنم
من حاملگی نرمالی نداشتم هم ادم داشتم هم پروتینوری هم فشار خون حاملگی که تریاد پره اکلمسی (مسمومیت حاملگی) داشتم و متاسفانه 33 هفتگی پره ترم شدم یعنی زایمان زودرس شدم خدا نصیب هیچکس نکنه
اصرار مامانم واسه راه رفتنم بعد از سزارین این بود که زودتر بخیه هام جوش بخوره و شکمم بزرگ نمونه
واسه اطلاعات واسه بارداری من همه رو توی یه وبلاگ جمع کردم شاید واست مفید باشه
http://drsara.blogfa.com/
فعلا که به میمنت این هورمون پروژسترون سایز پاهام رفته بالا هیچ کدوم از کفشام واسم خوب نیست به قول مادر بزرگم استخون ترکوندم
dr_sara | October 8, 2008 5:32 PM
توی ایران واسه ما 6 ماه مرخصی زایمان گذاشتن ولی باران جون اگه خاطرم باشه فکر کنم دو سه هفته بیشتر مرخصی نداشت و مجبور شد بره سر کار
برگشتن به فعالیتهای روزانه و ورزش کردن و تحرک زیاد در برگشتن به وزن قبل از حاملگی خیلی موثره
من عین یه گاو استرالیایی شیر دارم هیچی هم که نخورم همینطور از سینه هام نشت میکنه خلاصه اگه شیر نداشتین میتونین روی من حساب کنید
dr_sara | October 8, 2008 5:39 PM
آرتمیس جون
چه بلایی سر وبلاگت اومده چرا باز نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
dr_sara | October 8, 2008 5:42 PM
قرصهای ضد بارداری که توی ایرانه (ال دی و اچ دی)چون نسبت پروژسترونش به استروژنش زیاده معلومه که عوارضی که مربوط به هورمون پروژسترونه رو دارهمثلا چاقی اونهم از نوع شکم
دقت کردین که نزدیک پریود و در طول پریود احساس میکنیم شکممون بزرگتر میشه و احساس نفخ میکنیم خوب این بدلیل افزایش تجمع اب که توسط هورمون پروزسترون صورت میگیره و تجمع اب را خصوصا توی شکم داریم
و دیگه افسردگی پرخوری و افزایش اشتها و لکه های صورت و غیره
ولی قرصهای خارجی این نسبت رعایت شده و این عوارض خیلی کمتره مثلا قرص یاسمین که دوستام استفاده میکردن خیلی راضی بودن
من نزدیک پریودم که میشه خیلی دل نازک میشم و سریع اشکام در میاد خب اینم باز بخاطر هورمون پروژسترونه
dr_sara | October 8, 2008 5:53 PM
و اما حوصله مادرونه
من در عین اینکه توی چشام خوابه اما امیر بیدار شده و در حالی که بغلمه و دارم ارومش میکنم دارم اینجا تایپ میکنم فکرشو بکنید همه خواب باشن و تو نتونی بخوابی
بعضی وقتها میگم خداییش توی کشیکهای شبانه که توی بیمارستان میدادم اینهمه خسته نمیشدم دلمون خوش بود بعد از 24 ساعت کشیک راحت میگیری میخوابی
اما این شب بیداریهای مادرانه که اصلا استراحت در پی اش نیست
من شده بود که 72 ساعت هم نخوابیده بودم
انی جون هر وقت که احساس کردی صبر و تحملت واسه بچه داری و شب بیداری زیاد شد بچه دارشو
dr_sara | October 8, 2008 6:05 PM
بچه ها من هم می خوام از تجربه ام در مورد قرص ال دی بگم
من هفت یا هشت ساله که ال دی مصرف می کنم زیر نظر دکتر . البته نه به تناوب مثلا هر شش ماه سه یا شش ماه استراحت دارم و بعد دوباره شروع می کنم . حتی قبل از ازدواجم هم باید برای تنظیم ع.م یه چیزی مصرف می کردم که گاهی همین ال دی بود جالبه که قرص های دیگه مثل یاسمین و دیان بهم نمی سازه و همین ال دی برام از همه چی بهتره . برای من هیچ عوارض جانبی و یا چاقی نداشته . من هم چون شنیده بودم چاق می کنه خیلی از مصرفش می ترسیدم .
خواستم بگم ممکنه اثرش روی افراد مختلف با میزان هورمون های مختلف توی بدنشون فرق بکنه .
من اما بچه ها از دوران حاملگی خیلی خوشم میاد . اصلا یه جوری خانمهای حامله رو که می بینم ذوق می کنم تو دلم میگم خوش به حالشون . :)
غزال | October 8, 2008 6:30 PM
آرتمیس جان چی سر وبلاگت اومده خانوم ؟!!!
غزال | October 8, 2008 9:06 PM
بچه ها توی این لینک زیر انواع و اقسام رژیمهای مفید و مضر رو می تونین ببینین:
http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_diets
تا جایی که من فهمیدم سه جور رژیم خیلی کم کالری توشون هستش ( Medifast ٬ Optifast ٬ The Cambridge Diet)که پیش فرض همه شون تجویز و توصیه توسط پزشک هستش و در ثانی فقط برای بی ام آی بالای ۳۰ که باز هم با توصیه ی پزشک و به مدت خیلی محدود و کوتاه تجویز می شه و در عین حال ورزش هم در کنارش هست.
بچه ها من دوست دارم یادآوری کنم که اگه اینجا روی روش نیروی برتر عزیز بحث شده صرفا به این خاطر بود که افق دید بازتری نسبت به این نوع رژیم داشته باشیم و حتی اگه دقت کنین اولین بار که در مورد این نوع رژیم اینجا سوال شد٬ دوست مون حتی به اسم نیاز هم اشاره نکرده بود که خدایی نکرده سوتفاهمی ایجاد نشه. منتها عدم عنوان اسم هم باز ممکن بود این شبه رو ایجاد کنه که خدایی نکرده با کنایه روی این روش داره بحث می شه. به هر حال به قول آرتمیس عزیز ما فقط دست آویزمون کلمه ست و هر کدوم مون با خصوصیات فردی ایی که داریم٬ ممکنه برداشت متفاوتی داشته باشیم فرضا گاهی از یه علامت تعجب برنجیم و یا بخندیم. این هم محدودیت دنیای مجازی هستش که کاری نمی شه کرد به جز اینکه به خودمون یادآوری کنیم که توی دنیای مجازی هم اگه بخوایم به دنبال ایجاد شرایط دنیای حقیقی باشیم که دیگه نمی تونیم حرف مون رو رو راست و رک بزنیم. به قول شانه بسر اگه کسی به فضای انارستان وارد نباشه ممکنه دچار سوتفاهم بشه و در نتیجه سو برداشت داشته باشه. چرا؟چون با کامنتهای رد و بدل شده اشنا نیست. من خودم وقتی دو روز نمی تونم کامنتها ی انارستان رو دنبال کنم بعدش که میام کمی گیج می زنم تا فضا دستم بیاد. با زینب هم کاملا موافقم که باید هرکسی رو همونطور که هست بپذیریم و این به نظر من دقیقا همین کاری هستش که اکثر انارستانی ها دارن توی دید و بازدید های وبلاگی شون انجام می دن و همدیگه رو تشویق می کنن و راهنمایی می کن و راهنمایی می خوان و حتی اگه کامنت ارسالی شون حذف بشه باز هم به دل نمی گیرن و راه رو برای ادامه ی تبادل نظر باز می ذارن. قرار نبوده و نیست که ما چیزی رو به خورد کسی بدیم ولی برای بحث روی روشهای مختلف و باز کردن ابعادشون مگه راهی به جز به چالش کشیدن و نقد روش داریم؟. ما با هم تعامل داریم ولی مگه می تونیم توی راهی که حس می کنیم ممکنه خطرناک باشه دوستی رو تشویق به ادامه دادن بکنیم ؟. صد البته که استواری و اراده رو تحسین می کنیم ولی روش و راهی که ممکنه برای سلامتی مضر باشه و هنوز ابعادش مشخص نشده و در عین حال این احتمال هم وجود داره که دوستانی بخوان فرضا الگوبرداری کنن رو نمی شه با وجود ابهامات تایید کرد.
من حتم دارم که نیاز عزیز هم همه ی اینها رو درک می کنه و می دونه که نیت سوئی پشت کلمات ما نیستش و فقط و فقط هدف بررسی روش هستش و نه هیچ چیز دیگه ایی. حتی دنیای حقیقی هم ارزش دلخوری های کوچیک احتمالی رو نداره دیگه چه برسه به دنیای مجازی که شرایط خاص خودش رو داره و هدف اکثر ما از فعالیت کردن توی دنیای مجازی شبیه سازی کردن بهتر دنیای حقیقی مون هستش و وقت و هزینه صرف می کنیم صرفا به این خاطر که اگاهی های بیشتری بدست بیاریم.
دیانا | October 8, 2008 10:34 PM
آنی جون
اون من بودم که به گلبهار عزیز یادآوری کردم و مثال دوست خانوادگی مون رو زدم که هسته ی آلبالوی خوردن قبل و قورت دادن سیب درسته فعلی اش تومنی صنار توفیر داره!. الان هم حسابی شرمنده ام که با اطلاعات ناقصی که دادم باعث شدم این نگرانی توی تو بوجود بیاد. حالا کمی بیشتر توضیح می دم که جبران مافات بشه.
ببین این جریانش برمی گرده به اینکه اصلا بدونیم هورمون چیه و چکار می کنه.منتها قبلش باید بدونیم غدد درون ریز چیه؟. تا جایی که من می دونم٬ این غده ها مجموعه ایی از سلولها هستن که مواد شیمیایی ترشح می کنن٬ در واقع از خون یه سری مواد رو می گن و بعد بنا به نیاز بدن روی اونها فرایند شیمیایی انجام می دن و بعد این مواد جدید رو دوباره از طریق خون به سایر نقاط بدن می فرستن. حالا این کار انتقال رو پستچی های مربوطه که همانا هورمون باشن انجام می دن یعنی در واقع هورمونها پیام رسانهای شیمیایی بدن هستن که اطلاعات و دستورات رو از یه گروه سلولی به گروه دیگه منتقل می کنن. از جمله ی این غدد درون ریز تخمدونها توی خانومها و ب.ی.ض.ه ها توی آقایون هستش٬ بقیه اش هم الا ماشالا!(هیپوتالاموس٬ هیپوفیز٬ تیروئید٬ معده٬ روده٬ قلب٬ کبد٬ لوزالمعده و...). حالا این هورمونهای پستچی هم بنا به اینکه از کدوم غده ترشح می شن٬ انواع و اقسام دارن که از جمله شون هورمون رشد٬ انسولین٬ گلوکاگن٬ تیروئید و هورمونهای ج.ن.س.ی (مثل استروژن٬ پروژسترون که توی خانومها و آندروژن و تستوسترون توی آقایون) هستش.
حالا پرواضح هستش که استروژن و پروژسترون توی حاملگی و ع.م و یائسگی نقش دارن. مثلا استروژن تاثیر مستقیمی توی رشد سینه و جمع شدن چربی توی رون و باسن داره و با بالا رفتن سطح استروژن توی بدن روند چربی سوزی کند می شه و دقیقا به همین خاطر هستش که خانومها خیلی کندتر از آقایون وزن کم می کنن چون میزان استروژن در شرایط نرمال توی آقایون خیلی کم هستش . حالا بالطبع بعد از ازدواج فعالیت غدد ج.ن.س.ی به مراتب بیشتره و در نتیجه هورمونهای بیشتری ترشح می کنن و در نهایت برای افراد مستعد این امکان پیش میاد که تپلی موضعی پیدا کنن و یا بطورکلی تپل تر از قبل از ازدواج شون بشن٬ که صد البته با آگاهی می شه جلوی این افزایش وزن رو گرفت و یا با حوصله درمانش کرد.
برای پروسه بارداری که هم در واقع یه فرآیند خاص هستش که کل بدن رو تحت تاثیر قرار می ده و همه ی غدددرون ریز بدن همسو می شن برای پرورش یه نی نی گوگولی مگولی!. پس دیگه توی این ۹ماه این پستچی های هورمونکی! بسیج می شن و حتی بازنشسته هاشون که همانا هورمون رشد باشه دعوت به کار می شن تا در صورت نیاز, بدن مادر رو ساپورت کنن. اینجاست که گاهی دود از کنده بلند می شه و گاهی(نه همیشه) بنا به ضرورت این بازنشستگان عزیز باعث استخوون ترکوندن مادر می شن! و رسوباتی به جا می ذارن که بعد از حاملگی هم ممکنه اثراتش باقی بمونه درست مثل اون دوست من که تغییراتش به وضوح دیده می شد و باقی موند و در عین حال هیکلش به مراتب بهتر شد.
می دونید٬ دنیای درون بدن اونقدر شگفت انگیزه که با بررسی هر تیکه ی کوچولوش آدم انگشت حیرت به دهنش می مونه. من یه زمانی ۲واحد بیوشیمی خوندم و توی اون دو واحد اونقدر شگفت زده شدم که سر تعظیم در برابر جمال پیچیده ی درون انسان فرود آوردم و در نهایت ناپلئونی! پاسش کردم. به همین خاطر از اوجب واجبات هستش که هر جاش رو که اشتباه گفتم دکتر سارای عزیز درستش کنه که دوستان سردرگم نشن.
دیانا هورمونک دوست!
دیانا | October 8, 2008 10:39 PM
اوه! راستی به نظر من جریان خانومهای سوئدی برمی گرده به بحث «نژاد» و ژنتیک و جغرافیای محل زندگی. نقش نژاد اونقدر پررنگه که اگه دقت کنی می بینی که خیلی از تحقیقات فرضا پزشکی نتایج متفاوتی روی افراد سیاه و سفید داره و بعضی بیماریها توی اون نژاد و بعضی هم توی این نژاد بیشتره. حالا همین جریان رو ما توی قومیت های مختلف ایرانی هم داریم. به نظر من بهترین الگوی شناختی برای ماها می تونه بک گراند فامیلی مون باشه. من خودم از نطر شرایط حاملگی شبیه مامانم بودم. شاید عجیب باشه ولی شرایطم طوری بود که به مدد مانتو! تا هفت ماهگی خیلی ها هنوز متوجه نشده بودن من حامله هستم.
نگران افزایش وزن دوران حاملگی هم نباش٬ چون حداقل ۱۰-۸ کیلوی این اضافه وزن برمی گرده به مایع و پرده ی آمنیوتیک و جفت که با زایمان بلافاصله این کاهش رخ می ده!. پس همه اش چربی خالص نیست که نگران کننده باشه.
این که می گن بچه با خودش حوصله می یاره رو هم خیلی بسیار زیاد جدی بگیر پلیز. منتها این رو هم بدون که با فکر کردن نمی شه بچه آورد والا دیانا تا حالا دومی رو هم آورده بود!.
ضمنا من اگه به جای شماها باشم اون کاچی بعد از زایمان رو پس نمی زنم و با لذت می خورمش. حالا درسته که توی اون ایام کهن معیار زیبایی تپل مپلی بودن بوده, منتها دلیل نمی شه که سنت کاچی خوری رو حذف کنی که!. از قدیم گفتن کاچی به از هیچی!.
دیانا کاچی دوستیان دوان دوان زاده!
دیانا | October 8, 2008 10:44 PM
من هم یه دتی هست که از قرص مارولون استفاده می کنم ال دی رو نمی تونم تحمل کنم چون حالت تهوع بهم دست میده. اما با مارولون فعلا راحتم و می گن عوارض چاقی نداره البته خدا می دونه تو دراز مدت چه می کنه.
البته دیدین قبل از پریود بعضیها اخلاقشون سگی میشه. من از اوناشم :) اما از وقتی اینا رو می خورم خیلی خوش اخلاق میشم. نمی دونم چرا؟
آنی جان اتفاقا دیروز یکی از همکارام می گفت بچه که میاد حوصله اش هم میاد.
منم اعتقاد دارم که مادر شدن یه مرحله تکامل برای زنه و خیلی تغییر به وجود میاد. اما به نظرم به موقعش. باید خیلی از ضعفها و اختلالهی شخصیتی رو روانکاوی کرد تا اثر بدی هم رو بچه نزاره.
وگرنه اینهمه مادر عصبی و در دنبالش اینهمه بچه دیونه وجود نداشتند!!!
آلبالو | October 8, 2008 10:45 PM
بچه ها جونم
این وبلاگ من پکیده شد رفت پی کارش و دیگه برای خودم هم باز نمیشه.
نمی دونم چش شده.خواهر زاده م می گه هک شده،ولی من می گم مگه توش چی بوده که کسی بخواد این زحمت رو به خودش بده و هکش کنه!!!... دیشب تا نصفه های شب داشتیم سعی می کردیم به انواع و اقسام روشها بازیابیش کنیم که هیچ جوری راه نداد...
خلاصه اینکه خیلی توی ذوقم خورد...تازه دیروز یه پست چاق و چله درباره ی پوکی استخوان نوشته بودم.
خیلی خیلی غصه دارم :(
آرتمیس | October 8, 2008 11:07 PM
آرتمیس یعنی چی هک شده ؟! یعنی یکی هکت کرده ، بعد رفته حذفش کرده ؟!
اگه بچه ها گوگل ریدرت رو داشته باشن میتونی پست هات رو برگردونی ها !
لیلا | October 8, 2008 11:54 PM
نمیدونم. شاید.
ولی اصلاً نمی فهمم چرا باید همچین کاری کرده باشه.
مشکل من پستهام نیست.از همه شون بک آپ دارم.حتی از بعضیهاشون که برام خیلی مهم و خاطره انگیز بوده اند پرینت هم گرفته ام ( آخر خودشیفتگی!) ...ولی خود وبلاگ برام مهمه که چرا اینطوری شده...یعنی میشه آدم همینطور الکی الکی وبلاگش هک بشه؟...بدون اینکه چیز خاصی توش بوده باشه؟!!
آرام جان کجایی که بگی آهییییییییییییی!
منم دارم مثل آزی میرم توی غار تنهایی خودم...امروز اصلاً دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم... بدرود!!!
آرتمیس | October 9, 2008 12:43 AM
سلام بر تمامی دوستان
من دقیقا 45 دقیقه است دارم کامنت می خونم الان که تموم شد دیدم که 7 لیوان آب خوردم بدون اینکه متوجه بشم.
اینقدر موضوعات زیاد بود که نمی دونم چی بگم
از غار تنهایی آزی تا حرفهای سالومه جون و روش نیازو موشکافی بانو دیانا و توصیه های دکتر سارای گل
فقط می تونم بگم واقعا از این همه احساس مسئولیت و دلسوزی و مهربونی که نسبت به هم دارید اشک تو چشمام جمع شد .
آمانیتا | October 9, 2008 2:57 AM
آرتمیس خب دوباره ثبتش کن دیگه !!
هنوز که ثبت نشده !
لیلا | October 9, 2008 3:03 AM
آرتمیس خب دوباره ثبتش کن دیگه !!
هنوز که ثبت نشده !
لیلا | October 9, 2008 3:05 AM
بچه ها به وبلاگ کیک فنجونی یه سر بزنید!! نی نی تودلیش رو از دست داده !!
البته روحیه اش خوبه خدا رو شکر!!
leili | October 9, 2008 3:08 AM
پيرو درخواست آني جان داغ دل يك عدد سولي ،تازه شد از ياداوري جفاهاي روزگار در دوران بارداري .بنده از 5 ماهگي داراي چنان شكم قلمبه اي ميشدم كه همه فكر ميكردند پا به ماهم و حساب ماهها از دستم در رفته و اهر چقدر كه ميگذشت ورم صورت و پاها و همه بدن.. كه خلاصه نه ميشد راه رفت نه نشست نه خوابيد .فقط عشق تولد يه ني ني چنان مستم كرده بود(بدليل عمل تخمدان بچه دار نميشدم) كه روزهامو با روياي شيرينبدنيا اومدنش سپري ميكردم.همينو بگم كه روزاي آخر يه دمپايي ابري سايز بزرگ پام ميكردم با يه مانتوي گل و گشاد(اند خوش تيپي را دريابيد).بعد از زايمان بلافاصله 10 كيلو كم كردم(تازه شدم 90)ولي شل و ولي و افتادگي بدنم آزارم ميداد بزرگ شدن سايز پام و...بتدريج 5 كيلو هم كم شد تا با باشگاه رفتن و يه برنامه غذايي درست حسابي وزن كم كردم و جاتون خالي با چابكي همه جا پرواز ميكردم.متاسفانه مثل خيلي از تپلا ادامه كار(ثابت نگهداشتن وزن)رو جدي نگرفتم و بتدريج وزنم زياد شد درست موقعي كه تصميم به كاهش وزن گرفتم فهميدم دوباره باردارم.ايندفعه دوران بارداري خيلي سختتر بود چون علاوه بر بالا بودن وزن پايه،يك بچه دوساله رو هم بايد تر وخشك ميكردم .خيلي خيلي دوران سختي بود.بدترش اين بود كه بعد از زايمان زياد وزن كم نكردم و بدنم خيلي خيلي مقاومت نشون ميده.خلاصه واقعا دركار خدا موندم كه همكارم دوقلو حامله بود و تا 6ماهگي كسي نميدونست در صورتيكه من اون ماه مثل اردك راه ميرفتم و خيليهاي ديگه كه مثل من دوتا پشت هم آوردن و آب از آب تكون نخورد!خلاصه واقعا نميدونم دليلش چيه ولي اميدوارم هيچ بنده خدايي مثل من نباشه.جالبه همه ميلشون زده ميشه من از اولين ماه اشتهام چند برابر ميشد و...توصيه م به تپلايي كه ميخوان حامله بشن اينه كه خيلي خيلي مواظب باشن.اين دوران براي تپلا يه بحران جديه كه اگه مراعات نكنن كنترلش وحشتناك ميشه.بدترينش هم اينه كه همه محدوديتها رو يهو ميخواي برداري.در صورتيكه واقعا نياز به خوردن زياد نيست.البته يه عامل مهم در من عدم امكان فعاليت بخاطر ورمم بود كه مزيد بر علت شد.
توي فيلماي خارجي تا لحظه زايمان ورزشهاي كششي و مخصوص دارن ما اصولي برخورد نميكنيم.با همه اينه فرزند نعمت بزرگيه كه به همه اين مشقات مي ارزه.با درايت عمل كنيد مشكلات هم كم ميشه.وجود بچه اونقدر شيرينه كه تلخي خيلي چيزهارو از بين ميبره.
سولي | October 9, 2008 4:40 AM
پيرو درخواست آني جان داغ دل يك عدد سولي ،تازه شد از ياداوري جفاهاي روزگار در دوران بارداري .بنده از 5 ماهگي داراي چنان شكم قلمبه اي ميشدم كه همه فكر ميكردند پا به ماهم و حساب ماهها از دستم در رفته و اهر چقدر كه ميگذشت ورم صورت و پاها و همه بدن.. كه خلاصه نه ميشد راه رفت نه نشست نه خوابيد .فقط عشق تولد يه ني ني چنان مستم كرده بود(بدليل عمل تخمدان بچه دار نميشدم) كه روزهامو با روياي شيرينبدنيا اومدنش سپري ميكردم.همينو بگم كه روزاي آخر يه دمپايي ابري سايز بزرگ پام ميكردم با يه مانتوي گل و گشاد(اند خوش تيپي را دريابيد).بعد از زايمان بلافاصله 10 كيلو كم كردم(تازه شدم 90)ولي شل و ولي و افتادگي بدنم آزارم ميداد بزرگ شدن سايز پام و...بتدريج 5 كيلو هم كم شد تا با باشگاه رفتن و يه برنامه غذايي درست حسابي وزن كم كردم و جاتون خالي با چابكي همه جا پرواز ميكردم.متاسفانه مثل خيلي از تپلا ادامه كار(ثابت نگهداشتن وزن)رو جدي نگرفتم و بتدريج وزنم زياد شد درست موقعي كه تصميم به كاهش وزن گرفتم فهميدم دوباره باردارم.ايندفعه دوران بارداري خيلي سختتر بود چون علاوه بر بالا بودن وزن پايه،يك بچه دوساله رو هم بايد تر وخشك ميكردم .خيلي خيلي دوران سختي بود.بدترش اين بود كه بعد از زايمان زياد وزن كم نكردم و بدنم خيلي خيلي مقاومت نشون ميده.خلاصه واقعا دركار خدا موندم كه همكارم دوقلو حامله بود و تا 6ماهگي كسي نميدونست در صورتيكه من اون ماه مثل اردك راه ميرفتم و خيليهاي ديگه كه مثل من دوتا پشت هم آوردن و آب از آب تكون نخورد!خلاصه واقعا نميدونم دليلش چيه ولي اميدوارم هيچ بنده خدايي مثل من نباشه.جالبه همه ميلشون زده ميشه من از اولين ماه اشتهام چند برابر ميشد و...توصيه م به تپلايي كه ميخوان حامله بشن اينه كه خيلي خيلي مواظب باشن.اين دوران براي تپلا يه بحران جديه كه اگه مراعات نكنن كنترلش وحشتناك ميشه.بدترينش هم اينه كه همه محدوديتها رو يهو ميخواي برداري.در صورتيكه واقعا نياز به خوردن زياد نيست.البته يه عامل مهم در من عدم امكان فعاليت بخاطر ورمم بود كه مزيد بر علت شد.
توي فيلماي خارجي تا لحظه زايمان ورزشهاي كششي و مخصوص دارن ما اصولي برخورد نميكنيم.با همه اينه فرزند نعمت بزرگيه كه به همه اين مشقات مي ارزه.با درايت عمل كنيد مشكلات هم كم ميشه.وجود بچه اونقدر شيرينه كه تلخي خيلي چيزهارو از بين ميبره.
سولي | October 9, 2008 4:40 AM
دیانا گفت ژن!
خاک عالم بر سر این ژن من بکنن که مامان من که یه تیکه استخون بوده با دور کمر خفن کم توی دوره ی بارداری عینهو یه غول ورم می کرده ... از اونهایی که کفش هایشون اندازه شون نمی شده . و از طرف عمه ها هم که از فرط چاقی مفرط نمی تونستن تکون بخورن .
به لحاظ قدی هم که من نمی دونم چرا از همون دو سه نفری که قد کوتاه بودن ژن گرفتم .
خب پس بهتره من همون برم سراغ درس و علم و دانش که ژن خوبیه در من و تازه خیلی هم اجباری نیست لااقل اختیار رو نقض نمی کنه
نه منم باید مث آزی برم یه ذره غصه بخورم و بعدش خودم رو جمع و جور کنم واسه کارهام
بی خیال حاملگی تا دو سال دیگه!
تا دو سال که می تونم با هیکلم پز بیام نه
zeinab | October 9, 2008 7:06 AM
جای همه خالی دفاع کردم یه دفاع جانانه تو تاریخ کارشناسی ارشد دانشکده ما بی سابقه بوده
19.25 شدم من یکم توفعم بالا بود 20 می خواستم
حالا برم بخوابم که تو یه هفته گذشته فقط شبی 1-2 ساعت خوابیدم
arezoo | October 9, 2008 10:00 AM
تبریک می گم آرزو.
بهارک | October 9, 2008 10:18 AM
آفرین ارزو تبریک و خسته نباشی :)
سالومه | October 9, 2008 10:54 AM
سلام به همه دوستهای مهربونم. واقعا بی نهایت از تک تکتون ممنونم.دکتر سارا عزیز دیانا جونم سولی جان غزال آلبالو (کجایی)و اگه اسم کسی یادم نیست ببخشه.!به هرحال خیلی ممنون .دیانا جون اینقدر قشنگ هورمونها رو توضیح دادی که کیف کردم.بی نظیری بی نظیر.بایدیک بار دیگه و دقیقتر همه کامنتها رو بخونم .خواستم قبل از هر حرف دیگه از همتون تشکر کرده باشم.
واقعا دست انار درد نکنه که اینجا رو درست کرد که این همه یار همدل دور هم جمع بشن و تبادل نظر و اطلاعات کنن.
ani | October 9, 2008 12:26 PM
سارا جونم می خوام برات کامنت بذارم ولی نمی شه...آفرین که کاهش وزن داشتی .ایشالا در آخر برنامه 8 هفته ایت کلی کم کرده باشی.:))
سالومه | October 9, 2008 12:48 PM
آرزو جان خیلی تبریک میگم. خسته نباشی :)
شانه بسر | October 9, 2008 12:55 PM
آرزو جون مبارک باشه.
شب تاب | October 9, 2008 1:31 PM
تبريك ميگم آرزو جون
ليلا | October 9, 2008 1:35 PM
آهای مبصرهای لوگ گروهی:
لطفا عضویت من رو غیر فعال نکنید. من جزو اون دسته’ "حالت خاص: منتظر نینی" هستم ولی منتظر بودم سه ماه اولم تموم شه بعد توی لوگ آپدیت کنم.
--سوسکی
sooski | October 9, 2008 2:49 PM
سوسکی جون
مبارک باشه :)
شب تاب | October 9, 2008 4:08 PM
اوه مای گاد!
چرا این تپه ی انارستان اینقدر سوراخ سوراخ شده!. نکنه اثرات غارکنی های شماها ست!. نکنه منتظر شنیدن ندای اناری «اقر باسمک المیتینگ» هستین تا مبعوث بشین؟٬ دل قوی دارین تا رهبر عزیزمون به کارهای فورس ماژورش سر و سامون بده٬صبوری برای همین موقع هاست دیگه. بیاین بیرون که از زمان مبعوث شدن تون مدتهاست که گذشته و تاریخ ایجاد رکورد لوگ تون نشونه ی بعثت تونه . بیاین بیرون از غارهای تنهایی تون پلیز که هوای پاییزی و شروع رنگ آمیزی زرد و سرخ و نارنجیانه! بد جوری دلبری می کنه و پارکها در انتظار قدوم مبارک شما بر روی فرش زرد! هستن. نذارین این سندرم پاییزی ضدحال بهتون بزنه که بعد افسوس این هوای دلپذیر رو توی زمستون می خورین. می گین نه؟ از دنا بپرسین که تازه زمستون رو سپری کرده و بهارش رو شروع کرده. این آزی طفلک که گفت شوخی کرده و نرفته توی غار٬ پس قباله رو به اسمش نزنین که راستی راستی بلا به دور ممکنه بره توی غار و با بست نشینی از پَروزنی به پُروزنی تغییر نام بده .
خلاصه که ای غار نشینان عزیز٬ توپ و تپه در انتظار فعالیتهای ورزشکی-رژیمکی شماست.
بپاخیزید و هنگامه به پا کنید و سالومه و فندوق و رقی و مابقی بچه ها رو نگاه کنین که شیرین روی ۴۰-۳۵ کیلو چربی رو کم کردن و الان دارن مقتدرانه تپه رو بالا می رن. دیگه ببینین چه معرکه ایی بیرون غار به پاست که رقی با وجود اینکه یه ماهه برگشته به میهن و مهمون عزیزی هم هستش و چپ و راست مهمونی باید بره ولی باز وزن اضافه نکرده.
تبارک الانار و احسن الخالق انارستان که چه می کنه این تپه نوردی های انارستانی ها.
دیانا کاتبی!
دیانا | October 9, 2008 10:04 PM
زینب جون
اگه از توی غار داری سرک می کشی به بیرون غار٬ لطفا این کامنت دیانا رو هم بخون که می گه: مادر٬ تو باید با این شرایط فعلی سه سال در حال کشک سابی باشی که!. دو سال درس٬ شش ماه قبل از درس٬ شش ماه هم بعد از درس و آپدیت شدن با شرایط جدید احتمالا کاری ات. پس از غار بپر بیرون و برو یه راست باشگاه محل کارت که قراره سه سال با هیکل ات به ما فخر بفروشی ها.
دیانا مفتخر از فخر انارستانیان زاده!
دیانا | October 9, 2008 10:05 PM
آرزو جون
تبریکات فراوون ما رو بپذیر و حسابی هم خسته نباشی با این کارزاری که آفریدی . معمولا نصیحت بعد از دفاع و کنکور این هستش که: ای انارستانی صاحب وبلاگ٬ از این به بعد وبلاگ مبلاگ و رژیم مژیم و ورزش مرزش رو هم دریاب پلیز!.
دیانا پرحرف مرحرف!
دیانا | October 9, 2008 10:08 PM
سوسکی جون٬
با شنیدن این خبر گل از گلم شکفت و بلافاصله گفتم اوه سوسکک! داره میاد. خلاصه بدون که قرار نیست فقط تو قربون دست و پای بلوریش بری٬ جمیع انارستانی ها نسبت بهش حق آب و گل دارن خواهر!.
شاد باشی و شاد بمونی که نمودی دل ما رو شاد.
دیانا شادمند!
دیانا | October 9, 2008 10:09 PM
وای سوسکی جون مبارک باشه ...چه خبر خوبی ..ایشالا به سلامتی.خوش به حالت که داری همچین دوران قشنگی رو تجربه می کنی.مواظب خودت و نی نی باش :)
سالومه | October 9, 2008 11:08 PM
آرزو جون تبریک خسته نباشی
مامان سوسکی مبارک باشه
آقا یه چیزی بگیم...بگیم؟؟؟؟
آقا ما هم کنکور ارشد قبول شدیم. البته دانشگاه آزاد هستش ها... هرچی پول پس انداز کردیم رو یهو می ریزیم تو حساب دانشگاه :)
آلبالو | October 9, 2008 11:28 PM
سوسکی جان تبریک میگم! آدم نسبت به بلاگرهای قدیمی که سالها وبلاگشون رو خونده یک حس خاصی داره، وقتی خبر ازدواج یا بچه دار شدنشون رو میخونه خیلی شیرین و دلچسبه.
شانه بسر | October 10, 2008 1:27 AM
سلام بچه ها
وای سوسکی جون مبارک باشه
از طرف من اون دستهای خوشگلشو ببوس
آرزو جونم تبریک میگم افرین ایشالا مدارک و مدارج بالاترت رو هم ببینیم
البالو جون مبارک باشه قبول شدنت توی ارشد موفق باشی گلم
dr_sara | October 10, 2008 1:28 AM
آلبالوووووووووووو! تو هم قبول شدی! مبارکه مبارک! واقعاً آدم لذت میبره این جوونها رو میبینه که اینجوری در راه علم تلاش میکنند و موفقند :×
شانه بسر | October 10, 2008 1:32 AM
دایانا جون این قدر قشنگ هورمونها رو توضیح دادی که دکتر گایتون هم جلوی پات لنگ میندازه
dr_sara | October 10, 2008 2:30 AM
مرسی از تبریکاتون
سالومه جان - دیانای گل - سوسکی خوشگل - البالوی خوشمره - مامان سارای مهربون و بقیه انارستانی ها
ایشالای روزای خوب و عالی واسه شما
می خوام از یکشنبه شروع کنم رژیم نه نه استایل لایف رو دوباره شروع کنم
مثه همیشه کنارم باشید.
سالومه جان اگه از هرم منتیجه گرفتی ممنون می شم یه کوچولو واسم بگی یا یه منبع واسم معرفی کن
arezoo | October 10, 2008 3:15 AM
همممممم بقیه انارستانیها سلام صبح و ظهر جمعه بارونی خیلی خیلی سردتون به خیر.
بهارک | October 10, 2008 3:42 AM
سالومه سلام منو پرسیدی کجام؟ من همین جا عزیزم.
تو mama mia اون دختری که تو mean girls بازی می کرد هم هست درسته؟ من فقط عکساشو دیدم هنوز. اسمش یادم نیست همون یکی که می گفت سینه هاش می تونه وضع هوا رو پیش بینی کنه من خیلی از اون دختره خوشم میاد.
من ببخشید منظورم انارستانیها بود اما چون از کامنت بالایی دیدم به خودم گفتن بقیه همه حواسم رو اون کلمه بقیه بود که نوشتمش تازه الان متوجه شدم.
مباحث اخیر بسیار جالب بود من همشو تقریبا خوندم. با دیانا موافقم که زنهای سوئدی لاغریشون ژنتیکی باید باشه. چون خواهر من هم 5 تا بچه داره و 3 تا نوه اما وزنش از 70 بیشتر نیست شایدم 65 این حدود و پوستش خیلی شفاف و بدون آرایش هم جوونه.
درباره روش نیاز هم خب روش معروفیه من که دو سه ساله می دونم راجع بهش اما انجام ندادم سخته.
بهارک | October 10, 2008 4:23 AM
بچه های قبول شده ، مامان شده ، لاغر شده و ..... تبریک میگم!! (درهم حساب کردم دیگه !!!)
بهارک جونی تو کجایی؟ دو روز من کار داشتم ها !!! تو چرا غیب شدی؟
بچه ها بنده الان حدود یه ماهی میشه که وزنم ثابت مونده !! البته ناراحت نیستم ها چون فکر میکردم وزنی که با اون سرعت اومده پایین حتما زود برمیگرده سرجاش!! که خوب فعلا داره محکم کاری میکنه ! همین گفتم درجریان باشید !!
آها راستی ! رقی هم به همه سلام رسوند! فعلا خونه اش جور نشده ! التماس دعا داره !!
واسه هستی هم دعا کنید کاراش درست شه زودی برگرده سر خونه و زندگی انارستانیش!!!
مممممممم دیگه چی؟
leili | October 10, 2008 5:01 AM
دکتر سارا عزیزم مرسی از وبلاگ عالی که درست کردی.خیلی خیلی عالیه و من جواب خیلی سوالهام و گرفتم .
سوسکی عزیز بهتون تبریک میگم و امیدوارم دوران بارداری خوبی داشته باشین .پیشنهاد میکنم اگه وقت دارین این وبلاگ دکتر سارا رو بخونین.
http://drsara.blogfa.com/
ani | October 10, 2008 6:29 AM
آلبالوووووووووووووووووووو جونمممممممممم تبریک میگم.آفرین .میتونم بدونم رشته ات چیه؟
ani | October 10, 2008 6:33 AM
آرزو جان، سوسکی جان، آلبالو جان تبریک تبریک تبریک :)
فندق | October 10, 2008 7:44 AM
تبریک به آرزو و سوسکی و آلبالوی گل.
آريس | October 10, 2008 8:37 AM
سوسكي جان تبريك .
آلبالو جونم مبارك باشه . آلبالو حالا بايد كجا بري ؟!همونجا كه هستي يا بايد بياي تهران ؟!
ليلا | October 10, 2008 10:16 AM
سلام علیکم:
وسط این بازارداغ تبریک من یه گزارش "غاری" بدم!
من در پی جستجوی آزی و سایر دوستان غارنشین امروز راهی منطقه ای شدم به نام "اشکفت گوهردون"!
ترجمه میکنم "اشکفت" در زبان محلی اینجا به معنای شکاف یا همون غار هست، پسوند گوهردون هم ظاهرا به این دلیله که در گذشته اینجا رد پایی از گنج یا آثاری از زندگی پیشینیان پیدا شده بوده!
این سفر کوتاه را با یه "مرتع پیمایی" ونیمچه کوهنوردی شروع کردیم تا به دهنه غار رسیدیم اما هر چه سرک کشیدم خبری از آزی نبود! جای همه خالی با چایی آتیشی هم خستگی را در کردیم و کلی با طبیعت پاییزی عشق و صفا کردیم.این ارتباط با طبیعت یکی از چیزهایی است که خیلی منو شارژ میکنه به همه توصیه میکنم هر جای این کره خاکی که هستید از طبیعت غافل نشید.
ایضا تبریکات صمیمانه بنده را هم ای بالایی ها بپذیرید.
با کسب اجازه از دیانا جان و با احترام:
یه دوست اشکفت نورد طبیعت دوست!!
یه دوست | October 10, 2008 12:12 PM
نانازی من که همیشه تو یاهو هستم البته من تو رو می بینم یه بارم بهت گفتم leili you look so cute in this pic اما فکر کنم نرسید بهت یا من خودم زود ساین اوت شدم. جایی بخوام برم اول به خودت می گم عزیزم.
Anonymous | October 10, 2008 12:13 PM
بهارک آره همون دختر بامزهه توش بازی میکنه:))
سالومه | October 10, 2008 2:08 PM
دوست جانان باید بگم منم خیلی از طبیعت مخصوصا از نوع کوهش انرژی میگرم.همراه چایی آتیشی با کره و نان بربری که دیگه سوپر شارژ میشم.حتی وقتی از پنجره خونمونم نگاه این کوه ها میکردم جون میگرفتم و کلا مسیر پیاده روی روزانه ام با اینکه سر بالایی بود رو به روش این کوه ها بود و سر بالایی یادم میرفت.خدا میدونه جقدر دلم برای کوه رفتن ها اونم تو پاییز 1000 رنگ تنگ شده .هیییییییییی!!!همیشه شاد و سالم و کوه نورد باشی.
ani | October 10, 2008 2:16 PM
سوسکی جان مادر شدنت مبارک باشه .
آرزو جان دفاع جانانه ات مبارک باشه .
آلبالو جان قبول شدنت مبارک باشه .
ایشالا که همه جمع انارستان همیشه با خبرای خوب ما رو خوشحال کنن .
هستی عزیز
این بار چندمی هست که می خوام برات توی اکستراپوند کامنت بذارم ولی نمیشه . بیا یه خبری از خودت بده . نگرانت هستیم .
غزال | October 10, 2008 2:38 PM
سلام.خوبید؟ من خیلی خوابم میاد اما دوست ندارم بخوابم!
آريس | October 10, 2008 4:14 PM
وااااااااااااااااای! یک دنیا ممنونم از تک تک شما دوستهای وبلاگی و انارستانی نازنین بابت این همه پیغام مهریون و این همه لطفتون... حالا دیگه معلوم شد دلیل آپ نکردن چند ماههء لوگ گروهی ام چی بوده... وزن که از همون ماه اول رفته به سمت صعودی ولی هنوز تحت کنترل دارمش... وبلاگ دوران بارداری دکتر سارا رو مرتب میخونم و خیلی مفید هست برام. کلی هم کتاب و وب سایت این ها هم در کنارش می خونم. اگه راهنمایی خاصی هم برای این دوران دارید حتما بهم بگین.
بازم از همه ممنونم...
یه بغل محکم سوسکی به همهء شما انارستانی های مهربون
--از طرف سوسکی (و سوسکک!!)
sooski | October 10, 2008 6:31 PM
وای آریس جونم
من تازگی ها شبی 3 یا 4 ساعت می خوابم.خسته هم هستم ولی اصلا خوابم نمی بره.خیلی بده
سالومه | October 10, 2008 9:21 PM
مرسی از همتون برای تبریکها...
نه لیلا جون تهران نمی رم. دانشگاه ام شیرازه.
همیشه شرایط برای من سخت تر می شه. فکر کنم یک سال اول پوستم کنده است. اول از همه باید به رئیسم بفهمونم که ز گهواره تا گور دانش بجوی و من دارم میرم دنبال درس و اینا
یه چیز دیگه اینکه در مورد اون شرکتی که گفتم تو محصولاتش آروماتیک و حلقه های بنزنی هست و سرطانزاست و همتون به فکر سلامتی من بودید و گفتید که نرم اونجا.
من تو یه شرکت پتروشیمی کار می کنم و اینجا یک عامه شرکت پتروشیمی و مجتمع های گازی و ایناست.
شرکت که الان توش هستم. و خب کل محیط آلوده است. الان با اینکه تو اتاق کارم هستم بوی گاز تو دماغمه.
شرکتی که محصولش آروماتیک و ایناست یکمی به اندازه 5 دقیقه با ماشین با شرکت ما فاصله داره. پس اگه خطر نشت وجود داشته باشه مطمئنا کل منطقه آلوده میشه.
بعدش هم بفرض من اگه برم اونجا که قرار نیست تو ارتباط تنگاتنگ با محصول باشم. اصلا من که سایت من بهره بردار نمی شم. فوقش برم تو برنامه ریزی تعمیرات یا کنترل پروژه یا...
کدوم دختر تو این منتطقه می تونه دائم بره تو سایت بچرخه که من هم برم. اینجا ایرانه بابا...
این استدلالها رو برای شوهرم میارم.
حالا با همه اینا بازم نرم.
آلبالو | October 10, 2008 10:40 PM
آزی جون میس ری عزیز اون دارویی که اسمش سخت بود و برای رشد ابرو خوب بود اسمش چیه؟ از عطاری باید تهیه اش کنم؟
آلبالو | October 11, 2008 1:08 AM
آلبالو منظورت همونیه که میس ری میگفت ابرو رو هاچین واچین میکنه؟ :)) فکر کنم اسمش قزل گون بود.
شانه بسر | October 11, 2008 3:07 AM
یه دوست جان من کلی به این سفر غارنوردانه غبطه خوردم، چقدر هم از این لفظ "گوهردون" خوشم اومد. نمیدونم چجوریه، بعضی از کلمه ها با یک حس خوب به دل آدم میشینه. ایشالا همیشه به طبیعت گردی :)
شانه بسر | October 11, 2008 3:16 AM
به به
می بینم که ما هنوز توی غار نرفته چه اتفاق ها و شادی ها که در انارستان به وقوع نپیوسته !:)
من همین الان از حالت غار نشینی استعفا داده و با پایکوبی و رقص کنان به آلبالو ی سخت کوش و به خاله سوسکیه مامان و سوسکک و ارزو ی دفاع کرده بشکن زنان تبریک عرض می نمایم
ستاد تبریکات انارستانی
زی زی
zeinab | October 11, 2008 9:53 AM
آلبالو جون!
من همه اش تو سایت پالایشگاهمون ولو امممممممممم ننه
zeinab | October 11, 2008 10:00 AM
سلام من دوباره به گروه برگشتم با یه تجربه تلخ که هنوزم رو دوشمه و دارم اثراتش رو می بینم... خوبه که همه روبراهید و خبرای خوب هم هست...
کیکفنجونی | October 11, 2008 10:12 AM
چرا هیچکی به وبلاگ تک و تنها و بیچاره من سر نمی زنه؟
آریس | October 11, 2008 2:53 PM
به به به به
مبارکه
اول از همه سوسکی جون . مبارکه . چقدر از خبر نی نی دار شدنت ذوق کردم. مراقب خودت باش
آلبالو جون مبارکه .
آرزوی عزیزم - خیلی تلاش کردم بیام و دفاع پر افتخارت رو از نزدیک ببینم و تبریک بگم بهت . اما باور کن دقیقه نود یه کار مزخرف پیش اومد و نشد . مبارکه خانوم . امیدوارم در دفاع دکتری ات ببینمت .
سارا-تيتان | October 11, 2008 5:33 PM
تردمیل سواران هفته اول چشم به هم زدیم تموم شد. خوبین ؟ خبری ازتون نیست چرا ؟
سارا-تيتان | October 11, 2008 5:35 PM
آلبالوی گل
من هم این قبولی جانانه رو بهت تبریک می گم و امیدوارم خیرش رو ببینی. برای من هم شنیدن این خبر خیلی لذت بخش بود چون عملا شاهد درس خوندنها و تلاش ات بودیم. دانشگاه هم دانشگاه هستش و دولتی و آزاد نداره. برای اینکه دلت نسوزه بد نیست این رو بگم که اینجا هم دانشگاههای دولتی اش پول نسبتا زیادی برای ثبت نام هر ترم می گیرن و دانشگاههای خصوصی اش هم که دیگه سر به فلک می زنه. به نظر من علم آموزی ارزش این رو داره که آدم براش هزینه کنه منتها مهمتر از اون این هستش که این درس خوندن بتونه پایه ی زندگی آدم رو که از قبل ریخته شده رو محکم تر کنه.
برای محل کار هم من متاسفانه در جریان بحث های قبلی نیستم ولی یه دید هم می تونه این باشه که آدم بتونه توی محیط کاری اش اثرگذار باشه و محیط کاری رو بهتر کنه. اصول بهداشت کاری رو به کارفرما مثلا به نوعی گوشزد کنه یا استانداردادهای محیط کاری رو بازبینی کنه و یا ... و کم ترینش هم اینه که توی محیط از ماسک مخصوص استفاده کنه و به سایرین هم توصیه کنه. اگه بتونیم توی محیط کاری دید جمعی ایجاد کنیم به مراتب امکان ایجاد تغییر بیشتره.
به هر حال باز هم مبارک باشه این همه تغییر جدید.
دیانا آلبالوخواه!
دیانا | October 11, 2008 9:12 PM
بهارک جون
می شه در مورد این رژیم که گفتی دو سه سال پیش در موردش می دونستی بیشتر توضیح بدی؟. چون من یادمه که یه بار هم آریس به خانومی اشاره کرده بود که تحت نظر پزشک٬ رژیمی رو داشته که یه بار در هفته مجاز به خوردن همه چیز بوده و به بدنش شوک می داده. ولی تا جایی که یادمه آریس اشاره ایی به پایین بودن سطح کاری روزانه اشاره نکرده بود. من هم همون موقع سرچ کردم و به یه رژیمی تحت عنوان «شوک رژیم» رسیدم. منتها اونقدر وجهه ی تبلیغاتی اش زیاد بود که اعتبار علمی اش رو از دید من زیر سوال می برد و دیگه پی اش رو نگرفتم. حالا اگه تو بتونی در مورد رژیمی که گفتی بیشتر توضیح بدی ممنون می شم
دیانا تشکرفر!
دیانا | October 11, 2008 9:13 PM
یه دوست جون اشکفت گوهردون نوردیان زاده ی گوهر انارستانی جون٬
نمی دونی به این کامنت قشنگ اخیرت چه خاطرات نابی رو در من زنده کردی طوری که حتی بوی دود اون چای آتیشی تون رو حس کردم و به آتیش تون خیره شدم و کلی توی خاطرات کوهنوردی کردم. یه خاطره ی تپلکی اش! هم مربوط می شه به یه سفر کرمان که با میزبانان عزیز کرمانی مون رفتیم کوهنوردی اطراف کرمان و به یه جایی رسیدیم که اسم دقیقش یادم نیست ولی بهش می گفتن یه چیزی توی مایه های «سوراخ حلال و حروم» و قصه اش هم اینطوری بود که توی مسیر به راهی می رسیم که با صخره مسدود شده بود و فقط یه سوراخ باز بود برای رد شدن و در نتیجه هرکس که از اونجا می تونست رد بشه مفتخر به لقب حلال زاده گی بود! و صد البته تپل ها ترجیح می دادن مسیر دورتری رو انتخاب کنن به جای اینکه از اون سوراخ نتونن رد بشن و به لقب ناموزونی مفتخر بشن!. حالا دوستان کرمان نشینی که این کامنت رو می خونن شاید بهتر بتونن در مورد این محل توضیح بدن و اسم دقیقش رو بگن.
دیانا حلال زاده فر!
دیانا | October 11, 2008 9:16 PM
سوسکی جون
حتم دارم که نیازی به توصیه های بهداشتی و رعایت اصول ایمنی و ...نداری چون داری با آگاهی جلو می ری و با مطالعه کردن بی گدار به آب نمی زنی. پس این توصیه ی احساسی! من رو هم داشته باش که از این دوران نهایت لذت رو ببر و با فشار کاری از سوسکک مون غافل نشو پلیز!. تا می تونی توی آفتاب یا کنار شومینه یا کنار بخاری لم بده و نوازش اش کن و موسیقی گوش کن و براش وقت بذار. یادت باشه که فقط ۶ماه دیگه وقت داری که این تجربه ی ناب رو همراه خودت داشته باشی. پس حظش رو ببر که شاید دیگه تکرار نشه.
دیانا پرگننسی دوستیان!
دیانا | October 11, 2008 9:17 PM
زنده باد این زینب خانوم ملقب به زی زی زاده ی فخرانارستان زاده! تو رو به انار از این آب و هوای بیرون غار برای غارنشینان وصف کن تا ببینن که از چه لذتی خودشون رو دارن محروم می کنن پلیز!.
دیانا لُپ زینب کشان زاده!
دیانا | October 11, 2008 9:18 PM
آقا ساراتیتان داره دنبال تردمیل سواران می گرده و من هم مترصد پیدا کردن محل اجتماع هشت هفته ایی ها هستم٬ کندوی تردمیل سواران وبلاگ ساراتیتان هستش٬ آدرس کندوی هشت هفته ایی ها کجاست؟. خلاصه که ای زنبوران تپلی عسلهای پاییزه رو جمع کنین که از قدیم پرسیدن :
جیک جیک مستون بود یاد زمستون ات نبود؟
از حالا هوای پاییزی رو ذخیره کنین توی ریه ها تا توی زمستون بتونین بیشتر توی خونه ورزش-نرمش کنین پلیز!.
دیانا پاییز مستکی!
دیانا | October 11, 2008 9:19 PM
Hi Everyone!
Hope all you are doing well.
Dr.Sara joon, I love Amir's pictures. kiss him on my behalf.
Sooski jan, congratulations! hope you have a smooth pregnancy. I have a 3 months old son and I'm in the process of losing the pregnancy weight.
Baran | October 12, 2008 1:29 AM
ماشالا چه خبر بوده..من چند روز نبودم ها
آرزو جون تبريك مي گم واقعا...من به بانوان توانمند و علمي كشورم افتخار مي كنم...اهم اهم
آلبالو جون به تو هم تبريك مي گم.راستش من چند روز پيش وبلاگت رو خوندم ويه عالمه چيزا برام عجيب غريب بود وجالب.دختر جالبي هستي كلا خوشم مياد ازت:)
واي قوربونه اون سوككك برم.اينقدر خنديدم ازين اسمش...همشهريه بچه هاي من ميشه خدا رو چه ديدي شايد با هم تويه مدرسه رفتن سوسكي جان.
از حالا بايد براشون دوست پيدا كنم چون مامانشون اعصاب بچه نداره:)
شايدم به قول همه اعصابش باهاش بياد فعلا كه بعيد مي دونم
آزي | October 12, 2008 2:52 AM
خوب منم گزارش كار بدم.اينكه رفتم بالاخه باشگاه ثبت نام كردم باز ديدم اينطوري خودجوش نمي تونم.ديانا برام سخته تو خونه...بعد هم اينكه سايزهامو گرفت وجاتون خالي روم به ديوار دلتون نخواد حسابي تركيدم وكلفت شدم وزنمم كه گفتم رفته بالا ولي واقعا نامردي رفته بالا خيلي نامرديه....يه خانمه اونجا بهم گفت كه ورزش با دستگاه همينه ول كني چاق ميشي.بهش گفتم كه فقط يك ماه وقفه افتاد....
حالا ديگه مهم نيست.دوباره شروع مي كنم.وخبر بعد اينكه ديشب براي اولين بار رفتم پارك پرديسان.من زياد شنيده بودم ولي نرفته بودم تا حالا.تصور كنيد يه فضاي خيلي بزرگ خيلييييييييييي محصور بين چند تا اتوبان گنده كه اون وسطش كه مي رفتي هيچ صدايي نميومد وانگار نه انگار كه كجاست وچون من عشق ديدن شهر رو داشتم رفتيم يه طرفي كه شهر زير پامون بود اونم تو شب از اتوبان با كلي ماشين.
كلي فضاي رمانتيكه تاريك داشت وبا كلي فضاي خوراكه خفاشه شب.ويه قسمت جالب دسته هاي ورزشكار ودونده بود كه با مربي تمرين مي كردن و خيلي جدي بود وحتي توجه كرديم ديديم كه فضاي دويدنشونو با تيرهاي چراغ برق بين مسير اندازه مي گرفتن وكلي زوج جوون ورزشكار ودونده كه من از اين قسمتش خوشم اومد :دي خدا قسمت كنه
وپياده روي خوبي بود.پيشنهاد مي كنم به دوستان.البته به نظرم بدونه ماشين دسترسيش بايد كمي سخت باشه.
خلاصه كه اين از حكايت ز گهواره تا كور رژيم وورزش بجوي ما
من هم در غارنرفتم اصلا دوست جون ولي اون جايي كه رفتي هم كلي رمانتيك بوده ها...خدا اونجارم قسمت كنه البته با دوستان
آزي | October 12, 2008 3:02 AM
فکر کنم تو فضای رومانتیک ورزش خیلی بچسبه آزی.
حالا چی نوشته هام برات عجیب غریب بود آزی؟
آلبالو | October 12, 2008 5:57 AM
Food suggestions
As to diet, foods are classified into beneficial, neutral, and avoid. These are further classified into fifteen types of foods—meat, fish, oils, nuts, beans, cereals, breads, vegetables, fruits, juices, condiments, etc. Following are a few examples of the three basic classifications for each blood type. Further reading will give the reader all the details.
Type O
Highly Beneficial: Beef, lamb, liver, eggs, salmon, whitefish, olive and flaxseed oils, onions, kale, garlic, spinach, plums and prunes, pineapple juice, to mention a few.
Neutral: Chicken, turkey, bass, shrimp, lobster, butter, goat cheese, cod. liver oil, almonds, pecans, string beans, rice, rye bread, many vegetables, most fruits, most juices, most spices, mustard, mayonnaise, chamomile tea, beer, red and white wine, plus many other items.
Avoid: Pork, ham, bacon, catfish, lox, milk, goat milk, cheese, peanuts, cashews, navy beans, lentils, wheat, oats, corn, white potato, cabbage, olives, oranges, honeydew melons, strawberries, apple juice, orange juice, vinegar, black peppers, ketchup, coffee (even decaffeinated), tea, and sodas.
Type O‘s have a hardy digestive tract and thrive on animal protein. Organic, free range meats are preferable.
Type A
Highly Beneficial: D> Rainbow trout, sea trout, whitefish, salmon, soya cheese, soy milk, olive and flaxseed oils, peanuts, lentils, black eyed peas, buckwheat, amaranth, Ezekial bread, rice cakes, broccoli, carrots, kale, spinach and many other vegetables, apricots, grapefruit, pineapple, juice of these fruits, ginger, garlic, mustard, rose hips tea, coffee, red wine, and green tea.
Neutral: Chicken, turkey, ocean perch, sea bass, swordfish, goat cheese, yogurt, kefir, cod liver oil, almonds, filberts, macadamia nuts, green peas , snap beans, rice, corn flakes, gluten-free bread, wild rice, spelt noodles, cauliflower, celery, corn, apples, grapes, melons, peaches, pears, apple and grape juice, very many spices, pickles, jelly, dandelion tea, senna tea, and white wine.
Avoid: All red meats, anchovy, catfish, clam, American cheese, cottage cheese, brie, buttermilk, corn oil, peanut oil, brazil nuts, cashews, navy beans, kidney beans, red beans, grapenuts, shredded wheat, granola, whole wheat bread, white and whole wheat flour, cabbage, all potatoes, bananas, oranges, tomatoes, black pepper, catnip tea, beer, and distilled liquor.
Type A’s flourish on somewhat more vegetarian diets.
Type B
Highly Beneficial: Lamb, rabbit, venison, cod, halibut, salmon, cottage cheese, goat milk, skim milk, olive oil, navy beans, oatmeal, puffed rice, Ezekiel bread, rice, kale, cabbage, carrots, and many other vegetables, bananas, grapes, pineapple, grape juice, cranberry juice, cayenne pepper, ginger, rose hips tea, and green tea.
Neutral: Beef, liver, turkey, whitefish, catfish, white perch, buttermilk, Monterey Jack, cod liver oil, flax oil, pecans, walnuts, white beans, snap beans, grape nuts, granola, gluten-free bread, oat bran muffins, quinoa, brown and white rice, garlic, cucumber, white potatoes, and very many other vegetables, apples, peaches pears, apricot juice, orange juice, most spices, mayonnaise, mustard, many herbal teas, coffee, and red and white wine.
Avoid: Bacon, ham, chicken, duck, pork, shrimp, lobster, anchovy, American cheese, ice cream, peanut oil, safflower oil, peanuts, cashews, filberts, lentils, pinto beans, wheat cereals, corn flakes, multigrain bread, rye bread, buckwheat, couscous, yellow corn, all olives, coconuts, rhubarb, tomato, black pepper, ketchup, senna tea, distilled liquor, and cola.
This type diet represents "the best of the animal and vegetable kingdoms."
Type AB
Highly Beneficial: Lamb, rabbit, turkey, salmon, mackerel, sardine, cottage cheese, goat milk, olive oil, peanuts, walnuts, chestnuts, navy beans, green lentils, oatmeal, Essene and Ezekial bread, rye crisp, white and brown rice, broccoli, celery, kale, garlic, grapes, figs, pineapple, grape juice, carrot juice, horseradish, ginger tea, hawthorn tea, rose hips tea, coffee, and green tea.
Neutral: Liver, pheasant, catfish, carp, sole, snapper, skim milk, soy milk, cheddar cheese, peanut oil, cod liver oil, cashews, almonds, brazil nuts, green beans, northern beans, domestic lentils, grapenuts, seven grains, cream of rice, whole wheat bread, multigrain bread, couscous, quinoa, asparagus, carrots, red cabbage, white potatoes, and many other vegetables, apples, peaches, pears, various melons, apple juice, pineapple juice, prune juice, very many spices, mustard, mayonnaise, jelly from appropriate fruits, catnip tea, peppermint tea, beer, red and white wine.
Avoid: Anchovy, sea bass, lobster, haddock, lox, bacon, beef, pork, veal, venison, ice cream, whole milk, buttermilk, sherbet, corn oil safflower oil, filberts, sesame seeds, lima beans, garbanzo beans, kidney beans, kamut, buckwheat kasha, lima beans, all white and yellow corn, red and yellow peppers, bananas, oranges, rhubarb, white vinegar, cayenne pepper, ketchup, relish, fenugreek tea, senna tea, distilled liquor, diet and other sodas.
Exercise Suggestions
The amount and type of exercise recommended is related to how different blood types respond to stress. Each type attempts to overcome stress through a distinct, genetically programmed instinct. The ancient hunter ancestors of type O’s had an immediate, physical response to stress that goes directly to muscles. With a physical release at this time a positive effect may come from a bad stress. Type O’s then are suited for intense, physical exercise.
arezoo | October 12, 2008 7:22 AM
سلام مهربونا.
بچه ها من اومدم برای مدتی نا معلوم مرخصی بگیرم.
از فردا هم که اصلا به نت دسترسی ندارم.امیدوارم بتونم زودتر برگردم.شاید یک ماه دیگه,چند ماه دیگه یا بیشتر... :-(
از طریق دکتر سارا لوگ رو آپ می کنم که حداقل حذف نشم.
دلم براتون تنگ می شه.امیدوارم بتونم یکروزی دوباره سرحال بشم و پر انرژی برگردم.
مراقب خودتون باشین.تک تکتون رو دوست دارم و به یادتون هستم.برام دعا کنید.... تا بعد.
rokhy | October 12, 2008 8:20 AM
بچه ها من از اینکه همش باید بیام و یک ساعت معطل شم تا این صفحه برام باز شه ناراحتم.اصولا هم خوب نیستم که بخوام به وبلاگهاتون سر بزنم.لطفا از دستم ناراحت نشید چون همه تون رو دوست دارم ولی الان شرایط خودم بسیار بسیار بسیار بده.دو روزه حتی پوینتهای غذاهام رو هم نشمردم.حتی حوصله ندارم آشپزی کنم..سرکار هم نرفتم حتی زنگ هم نزدم بگم نمی یام..کلاس یوگام رو هم نرفتم..امروز هم صد کیلو شکلات خوردم از صبح .همینجوری هر نیم ساعت یکبار می رم سر یخچال و یه مدل شکلات بر می دارم و یه گاز بهش می زنم.احساس می کنم دوباره 115 کیلو شدم و نمی تونم از جام تکون بخورم...
شماها تا حالا اینجوری شدین؟؟؟چرا من اینجوری شدمومن که خیلی آدم پر انرژی ای بودم همیشه؟؟
نمی دونم اینقدر روی مخم فشار فکر مسائل مختلفه که حد نداره..احساس می کنم که هر لحظه ممکنه سرم منفجر شه و مغزم نابود شه....حالا توی این هیر و ویر باید ترجمه هم بکنم.از دیروز تا الان 12000 کلمه نوشتم.آرتمیس احتمالا تو فقط می فهمی که 12 هزار کلمه ترجمه یعنی چی!!!همینجوریش اینهمه ترجمه و پای کامپیوتر نشستن آدم رو دیوونه می کنه چه برسه که خودت هم already خل شده باشی!!!
تنها دلخوشی این روزهام گوش دادن و تجدید خاطره با آهنگهای فیلم mama mia شده :))
سالومه | October 12, 2008 9:31 AM
وای شرایط اورژانسی...
یکی به اورژانس زنگ برنه
سالومه حالش بده
ایها الناس کمک کنید
سالومه 100 کیلو شکلات خورده
داره 115 کیلو می شه
12000کلمه باید ترجمه کنه
اعداد و ارقام خفن وحشتناکه
کمک کمک کمممممممممک
آلبالو | October 12, 2008 9:37 AM
سالومه فعلا به دلخوشیت بپرداز تا گروه نجات انارستان برسه
آلبالو | October 12, 2008 9:39 AM
مرسی آلبالو جونم :)
ببینم تو کنکور قبول شدی یا آلبالو 88؟؟
بعدش هم شنیدی که می گن:
برانکار بیارید
منو روش بذارید
که من خورد و خمیرم
همین الان می میرم!!!!!!!!
نمی دونم عباس قادری خونده یا اونیکی که خیلی جلفه..خلاصه که مادر جان فعلا برای من برانکار هم جواب نمی ده
اگه یه روشی برای خفه کردن مغز آدم بود خیلی خوب بود
چون من مغزم همش داره وق وق می کنه و دوست دارم نمودارش مثل نمودار قلب مرده ها یه خط صاف بشه!!!!!!!
سالومه | October 12, 2008 9:46 AM
وای تو رو خدا سالومه اسم مرده و اینا رو نیار من قلبم ضعیفه ممکنه سکته کنم.
چرا مغز بیچاره رو خفه کنی بیچاره داره کار می کنی حالا مخ نداشتی بی عقل بودی خوب بود...ای بابا قدر مغزت رو بدون که داره کار می کنه مال بعضیها آکبند می مونه!
من قبول شدم سالومه جونم
خواستم به زور یک می از مغزم کار بکشم آدم احساس جوونی می کنه اینجوری
آلبالو | October 12, 2008 10:41 AM
http://shine.yahoo.com/channel/health/4-simple-metabolism-boosters-282064
این رو بخونید. هیکل ورزکاری رو هم حال کنید.
خدا نصیب بکنه!
آلبالو | October 12, 2008 10:43 AM
ورزکاری یعنی همون ورزشکاری :)
آلبالو | October 12, 2008 10:45 AM
شانه بسر جون
یکی از ویارهای من در پاییز کوهنوردیه!توهم که ماشالا شاه ورزشکارهایی..دست برو بچه ها را بگیر بام تهران..نمیدونم توچالی .دماوند هم خواستی بری صدام کن!
دیانا جونی
چای دود زده در کوه لذتی داره بس ناگفتنی..هوا که سردتر بشه طبیعت اینجا قشنگ تر میشه ،اگه زنده بودم و قرمز شدن برگ درختان "بنه" را دیدم بی نصیبت نخواهم گذاشت شایدکه خاطرات خوش دیگه ای برات زنده بشه.
وآنی عزیز:
دیدم که اساتید هورمون شناسی نظرات خوبی دادنداگه اجازه بدی منم از سواد نم کشیده ام چیزی برات بگم
اینکه نتایج آزمایش های هورمونی چقدر در "درمان" تاثیر داره یه علامت سواله.اگه فکر میکنی چاقی های موضعی ات مربوط به ایمبالانس هورمونیه فکرنکنم برای آب کردن این چربی ها داروی هورمونی برات تجویز بشه راه منطقی ترش همون ورزش و رژیمه. اما اگه دغدغه اصلیت مادر شدن و اطمینان از سلامت این دستگاهه میشه کارهای دیگه ای هم کرد مثلا میتونی حوالی روزهای 11 تا 13 سیکل ات به یه مرکز سونوگرافی مراجعه کنی و یک "سونوگرافی واژینال" انجام بدی.این تکنیک ساده میتونه وضعیت تخمدانها و تخمکهای آماده باروری را بهتر نشون بده .البته این کار در ایران مثل آب خوردن راحت انجام میشه من نمیدونم وضعیت مراجعه به پزشک اونجا چه جوریه در هر صورت نگران هورمونها نباش و حتما دیاناهم اطلاعات بهتری بهت میده.روزهای پاییزی خوبی در کشور سوئد برات آرزو میکنم آرزو میکنم نه تو ونه هیچکدام از دوستان خارج از ایران دل تنگ وطن نباشید.
یه دوست | October 12, 2008 11:49 AM
سالومه جون
این شکلاتها را کجا قایم کردی!! هی گفتم اینقدرپنیر لایت و ژامبون بوقلمون نخور گوش ندادی، تا قاط زدی! اگه اینجابودی چند تا قاشق "کته گوجه فرنگی" بهت میدام حالت جا می اومد.
تازه منم اگه میخواستم 5/1 ساعت یوگا کار کنم که معلوم بود دست دست میکردم! فردا که حالت بهتر شد راجع به ورزشت میخوای حرف بزن.همین شبی فکر اساسی برای شکلاتها بکن.یه نسخه هم برای نرمال شدن نوار مغزی ات از من قبول کن:
1-جوشونده گل گاوزبون!!
2-دم و بازدم یا همون ریلکسیشنی که خودت بهتر بلدی.
یه دوست | October 12, 2008 11:55 AM
یک دوست جان عزیز سلام .ممنون از توضیحاتت . راستش مسئله ای که من و برده تو شک اینه که من تقریبا 1 سال هر روز با دوجرخه میرم اینور و اونور و مسیرم یک جوری که برای برگشت سربالایی شدیدی باید بیام که اولها پیاده میشدم الان پا زنان میام یعنی میخوام بگم اونقدر قوی شده پاهام که بتوم پا بزنم.حالا ورزشهای دیگه که گاه و بیگاه فقط قسمت پایین تنه میکنم بماند اما هیجکدوم اینها تاثیر نداشته.یعنی همجنان بزرگ هستند و سفت هم نشدن!!!کلا داره برام میشه یک معضل .بزرگی به کنار حداقل باید سفت بشه بعد یک سال!یعنی میتونم بگم قشنگ چربی حس میکنم وقتی بشکون میگیرم خودمو.
ani | October 12, 2008 12:09 PM
آلبالو جون پياده روي من كه رمانتيك نبود :(
بعدم سوالام چون خيلي زياده بايد بيام سر فرصت خصوصي بپرسم.
سالومه ه ه ه ه ه چه به روزت اومده؟بابا حالا كه قاط زدي منو يه روز دعوت كن بيام برام كيك پنير درست كني دوره همي هااراگيري كنيم :دي
آزي | October 12, 2008 12:58 PM
سلام.خوبید همه؟من خوبم فقط خسته ام ووقتم کمه
آريس | October 12, 2008 2:11 PM
سلام به همه
سالومه جون اینجور وقتا نمیشه به جای شکلات از غذاهای دیگه که تا حالا کمتر خوردی وجذاب هستن بخوری مثل همون کته گوجه فرنگی یا پاستا با پنیر یا پلو با خورشت بادمجون یا هزار تا چیز دیگه تو که خودت استاد غذایی یه چیزایی بخور که باز وقتی استارت زدی نمی خوری. بابا حالا هم که تعطیل کردی و کرکره کشیدی پائین دیگه غصه نخور که چرا اینجوری کردم یه کم تو حالت ژله ای (به قول انار) باش. من هم اینجوری میشم برو دیدن دوستایی که واست عزیزن و درکت میکنن واسه من این درمون حالت هایی که دلم میخواد سیگنالهای حیاتیم صاف باشن
آلبالو خیلی مبارکه آفرین بهت که اینقدر با انگیزه هستی
گل بهار | October 12, 2008 2:13 PM
می شه لطفا دست اندر کاران اسمم رو درست کنین توی لوگ گروه؟ اولا که من عدم فعالیتم حالت خاص نی نی بود... حالام که برگشتم! ممنون می شم
کیکفنجونی | October 12, 2008 2:16 PM
ازی خیلی جالبه ها فک کنم تاحالا مستقیم باهم حرف ردو بدل نکردیم اما نوشته هات خیلی باهاله این هاراگیریتم منو کشته خیلی بامزه می نویسی
ملانی | October 12, 2008 2:25 PM
شرمنده منظورم باحاله بود
ملانی | October 12, 2008 3:04 PM
آزی جون
تو هر جا که راحتی باید ورزش کنی خواهر. اینکه می بینی دیانا هی روی ورزش توی خونه تاکید داره برای وقتهایی هستش که نمی تونیم برنامه ی مدون برای بیرون خونه داشته باشیم یا شرایط مون طوری هستش که برای ورزش باشگاهی باید مسیر زیادی رو بریم و پشت ترافیک بمونیم و... اینجور مواقع جایگزین مناسب شاید ورزش اندرون خونه ایی! باشه. والا باشگاه تو که ظاهرا دو قدمی خونه هستش و کلی هم با قدم زدن تا در باشگاه انرژی می گیری. منتها روزهایی که شرایط باشگاه روی رو نداری یادت باشه که از نرمشهای توی خونه هم غافل نشی. ضمنا نمی دونم این توصیه به کارت بیاد یا نه. اما من با توجه به شرایط خودم٬ حدس می زنم که این مشکل اضافه وزن تو به خاطر عدم رعایت میزان کالری نیستش بلکه به خاطر این هستش که همزمان که خورد و خوراکت نرمال بوده تو ورزش رو قطع کردی چون مجبور بودی برای کنکور بیشتر وقت بذاری و باشگاه رفتن کلی از وقت ات رو می گرفت. بنای انارستان این هستش که ما ورزش روتین رو وارد زندگی مون کنیم حالا اگه باشگاه رفتن رو می تونی روتین کنی که هیچی٬ اما اگه فکر می کنی که برات مشکل هستش سعی کن توی این دوره که ثبت نام کردی دنبال راهی بگردی که بعد از باشگاه هم بتونی ادامه اش بدی و در شرایط نرمال قطع نشه. از قدیم گفتن:
سنگ بزرگ نشونه ی نزدنه
حالا تو هم توی این مدت باشگاه رفتن ات دنبال سنگریزه هایی باش که بتونی جمع شون کنی و همیشه توی جیب ات داشته باشی پلیز!.
دیانا ماسه جمع کن زاده!
دیانا | October 12, 2008 10:00 PM
آرزو جون٬ این برنامه ی رژیم غذایی بر حسب گروه خون رو یادمه که بچه ها می گفتن که توی یه برنامه ی ماهواره ایی یه سوری جون نامی روش تاکید داره. منتها از این متنی که گذاشتی چیزی که برای من خیلی جالب بود اینه که همه ی رژیمها در کنارشون توصیه ی ورزشی رو دارن. یعنی درواقع تا فعالیت بدنی رو افزایش ندیم برنامه ی رژیم و به دنبالش کاهش وزن یا ثبات وزن محقق نمی شه.
آلبالو جون این لینک تو هم که حرف نداشت. هم هیکل ورزشی رو حال کردیم و هم دوباره متابولیسم رو دریابیدیم!
مرسی از هر دوتون که نقش پررنگ ورزش رو یادآوری کردین.
دیانا ممنونی!
دیانا | October 12, 2008 10:01 PM
رخی جون
ایشالا بلا به دور اگه گره ایی توی برنامه هات هست با درایت باز بشه و ما بتونیم باز کامنتهای خوبت رو اینجا بخونیم. مراقب سلامتی ات باش که از هر چیزی مهمتره.
دیانا | October 12, 2008 10:02 PM
سالومه جون
راستش رو بخوای من از وقتی که تو برنامه ی ویت واچرز رو شروع کردی کمی نگرانت شدم منتها چون با شوق و اشتیاق داشتی پیش می رفتی چیزی نگفتم. منتها این منحنی سینوسی حال و احوالت دقیقا نشون می ده که بدن و روح و روان ات احتیاج به استراحت داره. اگه اشتباه نکنم تو قبلا گفتی که قبل از عضویتت توی انارستان در حال رژیم بودی و یه مقدار وزن هم قبل از عضویتت کم کرده بودی. یعنی الان با یه حساب سرانگشتی تقریبا یه سال هستش که تو بدون وقفه روی کاهش وزن تمرکز داشتی و این یعنی یه فشار عصبی مداوم. من شخصا بعد از اینکه ۱۰٪اولیه رو کم کردم به توصیه ی بسیار خوب انار که همیشه مدیونش هستم حدود یه ماه به خودم استراحت دادم و همین باعث شد که ادامه ی راه رو بهتر برم و توی اون یه ماه فقط روی ثبات وزن کار کنم. می دونم که ممکن هستش الان این توی ذهن ات بشینه که خوب شرایط تو فرق می کنه و تصمیم مادر شدن داری منتها دقیقا به همین خاطر هستش که نیاز به استراحت داری. شاید الان از همه طرف روت فشار هستش که زودتر مادر بشی و تو هم چون عهد کردی که به ۷۵کیلو برسی٬ نمی تونی زیر بار بری و می خوای زودتر شر این ۱۰کیلو رو بکنی. از اون طرف هم که دو کاره بودن و مشغله ی ترجمه هم خودش شرایط سختی رو بهت تحمیل می کنه٬ و از اون ورتر تو حتی توی مسافرت هم با کامنتهایی که می ذاشتی معلوم بود که این فشار رژیم گرفتن رو داری مثلا توی سفر به غرب کشور به جای کوه و کمر می رفتی استخر هتل و توی شمال هم باز درگیری ذهنی برای غذای رژیمی نه تنها برای خودت که برای اهل خونواده هم داشتی و صد البته بدیهی هستش که وقتی این همه فشار روی تو باشه ترکش اش به بقیه ی دور و بری ها هم سرایت می کنه و اونها هم تحت فشار قرار می گیرن. خودت بهتر از من می دونی که همه مون یه آستانه ی تحمل داریم که با خصوصیات فردی که داریم این آستانه متفاوت هستش منتها چیزی که مشخصه اینه که فشار از یه حدی که بیشتر می شه این آستانه باعث ترک خوردن مون می شه.
شاید بهترین کار این باشه که الان دست از کار برداری و بشینی توی یه محیط آروم به عقب برگردی و مرور کنی و ببینی که اثرات مثبت و منفی این کاهش وزن تا حالا چی بوده. شاید با مشاورت با پزشک زنان ات و دیدن شرایط فعلی ات بتونه تاییدیه ی سلامت از نظر مادر شدن توی شرایط فعلی رو بهت بده. به هر حال من دوست دارم که باز هم تاکید کنم که این برنامه ی رژیم نباید ما رو مستاصل کنه. اگه به همیچین احساسی می رسیم باید بدونیم که یه جای کارمون ایراد داره و باید بازبینی اش کنیم.
اگه جاناتان جون هم پیش ات بود حتما به جای پاره کردن پول برای تو دور ریختن شکلات رو پیشنهاد می داد٬ اگه انار هم شرایط فعلی اش نرمال بود حتما بهت یادآوری می کرد که مگه اون پست پرخوری عصبی رو نخوندی؟ پس همه ی شکلاتها رو بریز دور و خیال خودت رو راحت کن. بعد هر موقع میلت کشید پاشو کفش و کلاه کن و برو سوپرمارکت دوباره بخر. منتها احتمال اینکه توی این پروسه ی حاضر شدن و خرید رفتن و مصاحبه ی مطبوعاتی انجام دادن احتمال خرید شکلات خیلی کم بشه زیاده.
ببخش اگه پرحرفی بود. منتها ما دوست داریم این سالومه ی گل و گلاب مون این بحران گذرا رو با بهترین روحیه پشت سر بذاره.
ضمنا آرزو هم دنبال رهنمودهای هرم مدارانه ی تو هستش و ازت سوال کرده. خودت آدرس پست ات رو براش بذار تا هم خودت سرحال تر بشی و هم آرزو بتونه حالا که دفاع کرده یه برنامه ی اصولی رو پیگیری کنه ای انارستانی هرم دوست و هرم مروجیان زاده!.
دیانا سالومه خواه!
دیانا | October 12, 2008 10:08 PM
آنی جون
این بالا رفتن از سربالایی با دوچرخه که یه زمانی آدم نمی تونسته ولی با تمرین و ممارست توانایی اش رو بدست آورده خیلی شیرین هستش منتها نذار این بزرگی رونها برات زجرآور بشه پلیز!. به هر حال واقعیتی هستش که باید بپذیری و با درایت روی درمانش کار کنی. همینکه با پزشک مشورت داشته باشی و از لحاظ اختلال هورمونی به یقین بالا برسی باعث می شه که بعدش بهتر برنامه ریزی داشته باشی چون در این صورت شرایط ات خاص می شه و باید روی چاقی موضعی فوکوس کنی منتها تحت نظر یه مشاور ورزشی یا مثلا متخصص فیزیوتراپی و ضمن انجام این برنامه ها درصد چربی بدن ات رو هم اندازه بگیری و ببینی که واقعا درصد چربی به درصد ماهیچه توی بدن ات می چربه یا نه. پس به خودت سخت نگیر ولی با آگاهی جلو برو تا روی روحیه ات اثر منفی نذاره.
دیانا آنی فر!
دیانا | October 12, 2008 10:11 PM
بچه ها جون
من از این نوشته ی یه دوست جون که با لطف همیشگی اش منتظر قرمز شدن برگ درختهای بنه (یادتونه؟ همون پسته ی وحشی) هستش٬ الهام گرفتم که بیایم برای انگیزه ی پیاده روی بیشتر توی پاییز٬ عکاسی رو هم در کنارش عجین کنیم. یعنی هر وقت می ریم پیاده روی و کوهنوردی چند تا عکس پاییزی هم بگیریم و توی وبلاگها مون بذاریم. خدا رو چه دیدین شاید تونستیم یه نمایشگاه عکس پاییزی تپلانه-ورزشانه! هم راه بندازیم و بلاگستان رو مستفیض کنیم!.
به هر حال باز هم تاکید می کنم که بیایم و پاییز رو از دست ندیم حالا چه با عکس چه بی عکس.
دیانا عکاس آماتوریان!
دیانا | October 12, 2008 10:13 PM
دوستای گلم مرسی از همه همفکری هاتون
به خدا از رژیم و ورزش خسته نشدم.باور کنید هیچ ربطی به این نداره.....از روند لاغریم هم راضی هستم .دیروز که قدر یکسال آت و آشغال خوردم خیلی ناراحت بودم ولی امروز پیش خودم فکر کردم که من یکساله که همچی کاری نکردم و ممکنه برای هر آدم دیگه ای که وزن نرمال هم داره پیش بیاد که یه روز بد داشته باشه.
حالم خیلی بده چون یه کاخ رویایی درباره یه مسئله ای توی زندگیم ساخته بودم و یه اتفاق زد و خوردش کرد و من و همسرم رو داغون کرد.توی این شرایط نه مدیتیشن نه هیچ چیز دیگه برام جواب نمی ده....به واسطه این اتفاق بد باید چند ماه شاید سال خیلی سخت رو بگذرونیم.
بابا اینجوری بگم که ما همه زندگیمون رو توی یه کاری سرمایه گذاری کرده بودیم.همه چیمون رو و مبلغش خارج از تصوره...و همش ظرف 1 ساعت پرید و نابود شد.
حال هر دومون بده ...من احساس می کنم وسط زمین و آسمون معلقم و نمی دونم فردا چی می شه.همش نگرانم....
ناراحتیم هم فقط مال اینه به خدا......................
خوشحالم که بچه ندارم وگرنه!!!!!!
البته این دوران حال بدی رو باید زود پشت سر بذاریم و دوباره شروع کنیم ولی خب خیلی سخته و فعلا داغم تازست.
حالا این که گفتم یه بخش بزرگی از مسائل این روزهامه....اتفاقات دیگه هم افتاده و خلاصه دوستتون الان از هر طرف زیر رگباره
خدا وکیلی شماها بودید یه کم شکلات نمی خوردید :))))
سالومه | October 13, 2008 12:32 AM
سالومه جونم خدا روشکر کن که سالمین و میتونین همه چی رو برگردونین سرجای اولش . درسته که سخته ولی نشد نداره .
سالومه من بودم می نشستم یک کیلو انگور می خوردم :دی
یا میرفتم همون کافهه که قبلا گفتم می نشستم یک کیک شکلاتی بزرگ میخوردم :))
لیلا | October 13, 2008 12:55 AM
لیلا جونم
دیروز من اصلا غذا نخوردم :))همون شکلاتها دوای دردم بود بعدش هم گرفتم تخت خوابیدم.یک هفته بود نخوابیده بودم.دیشب 10 ساعت خوابیدم که در نوع خودش شاهکاره.
حساب کردم دیروز 120 گرم شکلات خوردم!!!! به اضافه 2 لیوان شیر کم چرب که کا کالریم زیر 1000 می شه.:((
دیانا جونم
با کته گوجه یک دوست جون موافقم :)) چشم یه کم هم به خودم استراحت می دم.البته می دونم که وقتی اعصابم خورده اصلا نمی تونم غذا بخورم و احتمالا دچار سوء تغذیه می شم :))
الان هم یه لقمه نون و پنیر گذاشتم جلوم و 2 ساعته دارم با خودم کلنجار می رم که باید یه چیزی بخورم ولی میلم نمی کشه اصلا........
شاید بهترین کار این باشه که توی این شرایط که اعصابم داغونه اصلا به خوردنم گیر ندم و بذارم بدنم همونجوری که دوست داره باشه .
سالومه | October 13, 2008 1:06 AM
سالومه جان
شرايط اورژانسيت قابل دركه.احتمالا هر كس ديگه اي بود بهتر از تو نميشد.خود من احتمالا سراغ انارستان هم نميتونستم برم.ولي توي زندگي وقايع پيش بيني نشده و ناگوار زيادي ممكنه بوجود بياد كه ضرر و زيان مالي جزء قبل تحملاشه.تنت سالم باشه عزيزم.در كسري از ثانيه يه حادثه چنان زندگي آدمو زير و زبر ميكنه كه آدم هزار بار آرزو ميكنه كاش گدا ميشد ولي براي عزيزش اتفاقي نمي افتاد.ميدونم كه فقط بعد ماديش مهم نيست كه اينقدر ناراحتت كرده اينجور موقها آدم نميتونه بپذيره كه به اين راحتي مغبون بشه.ولي عزيزم اصلا بر خلاف چيزي كه ما فكر ميكنيم كار دنيا دودوتا چهارتا نيست.زندگي پر از اين حوادث عجيب غريبه وما بايد در چم و خم همينها روش درست زندگي كردن رو ياد بگيريم.براي خود من چند وقت پيش يه بحراني بوجود اومد كه مثل يه طوفان سهمگين بود كه انگار ميخواست همه چيز رو با خودش بكنه ببره يادمه يه مقاله خوندم اسمش بود مديريت بحران.اين مقاله (كه خلاصه يه كتاب بود)اونقدر جالب بود كه بعد از خوندنش من خيلي احساس آرامش كردم.بيشتر از اين جهت كه فهميدم تنها نيستم و خيلي ادما در زندگيشون چنين چيزي رو تجربه ميكنن.مخصوصا ادمايي كه توي فعاليتهاي اجتماعي شركت دارن.خلاصه زمان خودش تلخي خيلي چيزها رو از بين ميبره ولي خودت هم به اين پروسه كمك كن و نذار هيچ چيز در دنيا بيش از اهميت واقعيش اذيتت كنه.شاد باشي.
سولي | October 13, 2008 1:26 AM
سالومه جان
شرايط اورژانسيت قابل دركه.احتمالا هر كس ديگه اي بود بهتر از تو نميشد.خود من احتمالا سراغ انارستان هم نميتونستم برم.ولي توي زندگي وقايع پيش بيني نشده و ناگوار زيادي ممكنه بوجود بياد كه ضرر و زيان مالي جزء قبل تحملاشه.تنت سالم باشه عزيزم.در كسري از ثانيه يه حادثه چنان زندگي آدمو زير و زبر ميكنه كه آدم هزار بار آرزو ميكنه كاش گدا ميشد ولي براي عزيزش اتفاقي نمي افتاد.ميدونم كه فقط بعد ماديش مهم نيست كه اينقدر ناراحتت كرده اينجور موقها آدم نميتونه بپذيره كه به اين راحتي مغبون بشه.ولي عزيزم اصلا بر خلاف چيزي كه ما فكر ميكنيم كار دنيا دودوتا چهارتا نيست.زندگي پر از اين حوادث عجيب غريبه وما بايد در چم و خم همينها روش درست زندگي كردن رو ياد بگيريم.براي خود من چند وقت پيش يه بحراني بوجود اومد كه مثل يه طوفان سهمگين بود كه انگار ميخواست همه چيز رو با خودش بكنه ببره يادمه يه مقاله خوندم اسمش بود مديريت بحران.اين مقاله (كه خلاصه يه كتاب بود)اونقدر جالب بود كه بعد از خوندنش من خيلي احساس آرامش كردم.بيشتر از اين جهت كه فهميدم تنها نيستم و خيلي ادما در زندگيشون چنين چيزي رو تجربه ميكنن.مخصوصا ادمايي كه توي فعاليتهاي اجتماعي شركت دارن.خلاصه زمان خودش تلخي خيلي چيزها رو از بين ميبره ولي خودت هم به اين پروسه كمك كن و نذار هيچ چيز در دنيا بيش از اهميت واقعيش اذيتت كنه.شاد باشي.
سولي | October 13, 2008 1:29 AM
سولی عزیزم
درست می گی من هم همش فکر می کنم که یه صلاحی توش بوده که ما الان نمی تونیم بفهمیمش .چون از اول هم توکلم به خدا بود و همش دعا می کردم اونی بشه که به صلاح زندگیمونه.
اگه غیر از این فکر می کردم مطمئنم سکته رو کرده بودم چون ابعاد قضیه خیلی وسیعه!! ولی خدا رو شکر که به قول تو تنمون سالمه .
مرسی از حرفهای خیلی خوبت عزیزم :)
سالومه | October 13, 2008 1:50 AM
سالومه جون
امیدوارم که هرچه سریعتر روبه راه بشی توکلت به خدا بوده پس هیچ نگرانی به خودت راه نده و مطمئن باش .
پریسا | October 13, 2008 3:27 AM
من هستم ولی دسترسی به اینترنت ندارم . هفته ای سه روز ایروبیک و کار با دستگاه می رم (روزهای زوج) تقریبا" هر روز هم روزی یک ساعت کلاس ایروبیک در آب و جمعه ها هم پیاده روی یا کوه . ولی وزن کم نم کنم . شاید خیلی می خورم . ولی همین ورزش باعث شده که روحیه ام خیلی خوب باشه. هفته ی پیش هم یک دوره مسابقه آمادگی جسمانی در استان برگزار شده بود که مخصوص خانم های شاغل در وزارت خانه ی خودمون بود که خودش شامل 3 شرکت و کلی دفاتر و ایناست... من با اعتماد به نفس کامل شرکت کردم !!!!(تصور کنید با این وزن و هیکل در برابر چشمان متعجب حدود 100شرکت کننده و 6تا داورو... کلی دویدم و جالب این که کم هم نیاوردم). دوی سرعت 36 متر - استقامت 540متر و یه جابه جایی توپ و ....همه رو رفتم وکلی تشویقم کردند . اول تا سوم نشدم یعنی مدال نیاوردم ولی برای خودم که قبلا اهل ورزش نبودم خیلی خیلی مهم بود.
پریسا | October 13, 2008 3:38 AM
بچه ها يه چيز بامزه.
امروز توي باشگاه وسط ورزش يهو چشمم خورد به يه پوستر گنده كه ديده بودم ولي تا حالا دقت نكرده بودم.يه آقاي كلفت با هيكل چين چين عضله قلنبه با گوشواره وعينك آفتابي برنزه اپيلاسيون كرده در فيگورهاي مختلف....بعد يه تيتر بزرگ زده بود استاد شهريار كمالي(يا كمال شهرياري) متخصص زير بغل.............
واي ي ي ي ازون موقع هي دارم مي خندم.بعدم يه سري حركات زير بغل نوشته بود وتعداد وزمان وبغل يه سري تيك زده بود بغل يه سري نوشته بود با نظر مربي.....
حالا فكر كن اين آقا با اون هيكل بره خواستگاري.خوب آقا داماد چي كاره ان؟مربي بئنسازي متخصص زير بغل وداراي برد قوس كمر.......:دي
اين به اون در كه اين مردا به كالري شماري ما ووزنه زدن وگام شمارمون ميخندن ومي گن سوسول بازي
آزي | October 13, 2008 6:34 AM
سالومه جون
لیلای گل وسولی عزیز و با بیان شیواشون گفتنی ها رو گفتن. ببخش که رویکرد ما فقط رژیمی و لایف استایلی بود. من شخصا چون ذهنم رو خیلی پرواز نمی دم و سعی می کنم توی محدوه ی رژیم و ورزش روی عملکرد انارستانی ها مانور بدم٬ گاهی یادم می ره که ابعاد دیگه ی زندگی هم این میون نقش کلیدی دارن. اینکه تو با این مشکلاتی که داشتی به شکلات روی آوردی خوب خیلی طبیعی هستش چون دقیقا توی شرایط حاد و سخت که ذهن درگیر مسائل ناراحت کننده هستش مغز نیاز به گلوکر بیشتر داره. نمونه ی عینی اش رو هم همه مون توی مراسم سوگواری دیدیم که وسیله ی پذیرایی سنتی خرما هستش و حلوا. یا مثلا آب قند اولین گزینه ایی هستش که به آدمی که دچار مشکل شده و یا ترسیده می دن. پس اون شکلاتها نوش جون که هم غذای روح بوده و هم جسم.
امیدوارم که مشکلات تون ختم به خیر بشه و بتونین دوباره و به زودی همه چیز رو جایگزین کنین.
دیانا دعایی!
دیانا | October 13, 2008 8:16 PM
پریسای گل
نمی دونی از این مسابقه ایی که تو دادی من چقدر خوشحال شدم. همینکه این اعتماد به نفس رو داشتی و ثبت نام کردی یعنی یه قدم بزرگ برای تغییرات آتی. همین داشتن روحیه ی مثبت و خوب باعث می شه که آدم با فراغ بال بیشتری پیش بره. حتم دارم که یواش یواش بدن ات هم باهات راه میاد فقط اگه بتونی با یه مشاور تغذیه ی مجرب هم در ارتباط باشی شاید بتونه خیلی بهتر کمکت کنه و روی کنترل مواد غذایی توصیه های کاربردی تری با توجه به میزان فعالیت ات داشته باشه.
یه خاطره هم من برات تعریف کنم از دویدنهای پارسالم. اون مدت که تمرین می کردم برای مسابقه٬ گاهی حین تمرین برای قوی تر شدن پاهام٬ به مچ هر دو پام وزنه های ۲۵۰گرمی می بستم. از این وزنه هایی که به دور مچ پا فیکس می شه(البته ایده اش من درآوردی بود! و از فیلمها الهام گرفته بودم) که سر جمعش می شد نیم کیلو. ابتدای تمرین می بستم و بعد از حدودهای ۱۰کیلومتر دویدن باز می کردم. نمی دونی بعد از در آوردن شون چقدر احساس سبکی و به قول آزی٬ پروزنی می کردم. یعنی دقیقا تاثیر کاهش نیم کیلو رو به یک باره توی سرعت دویدنم می دیدم. حتم دارم که توی مسابقات سال بعد می تونی بهتر بدرخشی. مدال مهم نیست٬ همینکه آدم بتونه قیدهای ذهنی رو پاره کنه و در حد توانش فعالیت کنه به نظر من خیلی عالی هستش.
با این شرکت کردن تو توی مسابقه٬ من رو هم حسابی تشویق کردی که دوباره طرحی نو درافکنم!. بذار کمی سبک و سنگین کنم و بعد میام و می گم که چکار می تونم بکنم.
دیانا طرح نو درانداز برای برانداختن بنیان چربی از طریق الهام پریسازاده!
دیانا | October 13, 2008 8:17 PM
آزی بیخود نیست که می گن دامنه ی علم اونقدر وسیع شده که تخصص ها باید به ریز دربیاد!. حالا شهریارجون یا کمال جون هم نمونه ی عینی این تخصص ریز شده هستش دیگه!. فقط من دارم ریسه می رم از این خواستگاری فرستادن تو که بنده ی خدا رو به علودرجات در منظر خانواده ی عروس رسوندی!.
دیانا شادی خواه از برای آزی و جمله ی اناریون و منسوبان انارستان سرا!
دیانا | October 13, 2008 8:18 PM
دیانا جونم
توصیه ات خیلی به جا بود... حتما آویزهء گوشم خواهد بود در این 6 ماه آینده...
بوس گنده
--سوسکی
sooski | October 13, 2008 9:10 PM
پست جدید انار رو خوندین؟؟؟
سالومه | October 14, 2008 12:34 AM
واي چه حالي ميده امشب پيش يكي تون بخوابم تا سوتينتونو باز كنم و بزارم لاي سينه هاتون
kir | June 17, 2010 4:39 AM