English Weblog | وبلاگ فارسی | منوی سه‌شنبه‌ها | موفق‌ها
  • عضویت در گروه
    • درباره گروه سه شنبه طلایی
    • راهنمای عضویت در گروه
    • اساسنامه
  • لینکهای گروه
    • لوگ وزن گروه
    • لینک های مفید
    • ورزش در گروه سه شنبه ها
  • انار به تفصیل
    • درباره این وبلاگ
    • سیستم امتیازی
    • دونده شدن انار
    • پیشرفت انار

  • « تلاش ميكنيم يك قدم يك قدم | صفحه اول | ميتينگ 80 »

    ميتينگ 79

    خوب ميتينگ شروع شد. آلبالوي عزيز لطف كرده بود و ستاره ها رو روز شنبه براي من فرستاده بود اما من به علت حال افسرده ام واقعا انرژي نداشتم. اصولا فكر ميكنم اين روزها خيلي سختم شده انرژيم رو براي كاري جمع كنم. چند روز خوبم باز نگران ميشم. اما برنامه دويدنم رو طبق برنامه ريزي اجرا كردم. غذام هم بد نبود چون بيشتر خونه غذا خوردم. فردا ميرم خودم رو وزن ميكنم. شماها چطوريد؟

    تكميل 1. خوب من گفتم بيام سئوال مطرح كنم از شما بخوام تجربه هاتون رو قسمت كنيد.

    ببينيد اين هفته من تمام شنبه و يكشنبه رو انگار از ‍ژله درست شده باشم. نشسته بودم خونه جلوي تلويزيون و فيلم مي ديدم و غذا ميخوردم. يه موقع است كه آدم ميگه استرس دارم، نگرانم، عصبيم...اما يه موقع هم آدم ميشه شكل الان من كه ميرسه به جايي كه انگار ديگه براش فرقي نميكنه. واگه فرقي هم ميكنه در جهت منفيه و بيشتر لج كردن. يعني اينجوري كه مثلا مثل امشب من با اينكه اصلا خيلي هم گرسنه نيست اما از بيرون غذا سفارش ميده و ميشينه برنجاش رو ميخوره. بقيه اش رو هم نميخوره براي اينكه مزه اش گند و چرب بود و به هيچ زوري نميشد خورد. يا ديشب كه باز خيلي گرسنه اش نبود اما بيتزا سفارش داد و بال مرغ سرخ كرده. گرسنه نيستي، غذا هم خوشمزه نيست اما ميخوري. از اون ور برنامه رو گذاشتي اجرا بشه در نتيجه كار ديگه نداري، وقت هم داري، ورزش اما نميري بكني. به يه جايي ميرسي كه مثل امروز من دو ساعت سرگيجه داري چون قند خونت دوباره افتاده بائين و ميدوني كه به خاطر لايف استايل غلطه اما به جاي اينكه ورزش كني ميري برنج ميخوري...ميدوني چي مشكلته، ميدوني چكار بايد بكني، قبلا توي همچين موقعيتي بودي و حلش كردي اما الان زل ميزني به ديوار و اعصابت عين ‍ژله هيچي اونجوري تهييجش نميكنه كه بلند بشي و يه تغيير مثبت ايجاد كني و هي توي دور باطل ميفتي و هي بدتر ميكني. و بعد ميشيني عكس همه اين آدمهاي خوش هيكل و لاغر رو نگاه ميكني و بعد ميگي از خودم بدم مياد...ميدوني علاجش يكماه ورزش درسته ها! اما ميري به جاش غذا ميخوري....

    ميدونم همه تون تجربه كردين. از اين حالتون چطور مياييد بيرون؟ چكار ميكنيد؟

    July 21, 2008 11:30 PM


    Comments

    سلام اناری . نبینم افسرده باشی... برنامه ورزشت که رو به راهه . یک ماه دیگه هم دفاع می کنی راحت می شی. افسردگی برای چی؟ نیاز به ته استراحت بیشتر داری. چشم بهم بزنی این مدت هم می گذره.

    آلبالو | July 21, 2008 11:29 PM

    به شدت نياز به استراحت دارم. يعني واقعا لازم دارم بعد از دفاع يكماه كركره زندگي رو بكشم بائين برم مغزم رو بارك كنم يه جايي و استراحت كنم. ايشالا كه ايران باشه اين استراحتگاه:)

    انار | July 21, 2008 11:43 PM

    ایشالا... این یک ماه هم میگذره مثل برق و باد. :)
    بوس برای انار گل

    آلبالو | July 22, 2008 12:01 AM

    انار گلم
    یه استراحت خوب انرژیت رو بر می گردونه .آخ کااااش می شد بیای ایران روی ماهتو ببینیم.
    فکر کنم در حال حاضر بهترین کار برای بهتر کردن افسردگیت همین برنامه ورزشی یه که گذاشتی.
    دوست دارم اناری جونم.ایشالا زود زود سرحال می شی رئیس
    همه ماها اینجاییم تا توی شرایط سخت پیشت باشیم.

    سالومه | July 22, 2008 12:03 AM

    سلامی از سوی یک میس ری بی ستاره!

    ميس ري | July 22, 2008 12:04 AM

    من بالاخره از شر 57.8 خلاص شدم. امروز که خودم رو کشیدم 56.2 بودم :)

    آلبالو | July 22, 2008 12:09 AM

    تبریک آلبالو ...تبریک.....

    سالومه | July 22, 2008 12:25 AM

    سلام
    رییس انار امیدوارم زود زود سرحال سرحال بشی(بوس)
    منم خیلی از خودم راضیم این هفته همه برنامه ام رو اجرا کردم خوب هم وزن کم کردم
    انگار از اثرات وبلاگ زدن بود

    آمانیتا | July 22, 2008 12:39 AM

    انار جان ایشالا این مدت باقی مونده خیلی تند و به خوبی میگذره و بعد از استراحت دوباره میشین همون انار با انرژی همیشه

    فندق | July 22, 2008 1:19 AM

    الهی بگردم مادر انار جان
    من یکم درکت می کنم اما ازتو قبول نمی کنم که کم انرژی باشی هرچی باشه ما خودمون انرژیمونو از انار می گیریم
    ایشالا زوده زود این مسله برطرف میشه و دوباره انار جون شیک و خوش اندامو خوش فکر می یاد اینجا و می گه چه خبره چه خبره یالا پاشید همه رقص و ورزش
    انار جون ستاره های این هفته هم با من فقط بگو تا کی بفرستم و کجا بفرستم

    آرزو | July 22, 2008 1:35 AM

    سلام تروخدا میشه من رو به روز کنید اخه من نمی تونم بلد نیستم خواهش می کنم حداقل به خاطر یه کیلویی که کم کردم شدم 62 خدا حفظتون کنه

    ملانی | July 22, 2008 2:17 AM

    سلام
    من به اطلاعات جامعی راجع به وزنه نیاز دارم.تاثیرش در لاغری و کالری سوزوندن و نحوه استفادش.برای شروع چقدر باشه و چجوری زیاد بشه؟اگه قطع بشه بازو شل و زشتتر دیده میشه؟با ترد میل میشه استفاده کرد یا در ورزشهای خاص؟
    هیکل من گلابیه و با بالا تنه م زیاد مشکل ندارم ولی شنیدم با وزنه بهتر و زودتر میشه به نتیجه رسید از دوستان فعال تقاضای کمک دارم.

    سولی | July 22, 2008 2:35 AM

    انارجونی فقط به این فکر کن دو ماه دیگه این موقع داری به این روزا فکر می کنی و با خودت می گی :واااااااااااااااااای چقدر استرس الکی داشتم ها!!(حالا عین همین کلمات هم نه دیگه ! به همون زبان اناری خودت)

    leili | July 22, 2008 2:38 AM

    من امروزم خودم رو وزن کردم. کماکان 67 هستم یعنی یک کیلوی اضافی رو هنوز دارم. البته یک کیلو هم اینجا که برگشتم اضافه کرده بودم که یه روزه کم کردم.
    حالا بازم تلاشم رو میکنم که بیام پایین.

    انار من این چند وقته همش مشغول اسباب کشی و اینها بودم نتونستم بهت کمک کنم.ولی این هفته ستاره ها با من. فقط یکی به من بگه کی جمعشون کنم؟ هر روز باید سر بزنم تا اگه کسی جدید وزنش رو وارد کرد دوباره حساب کنم؟
    دوستانی که قبلا این کارو کردند راهنمایی کنند این رقی بی نوای نابلد ستاره جمع کن رو لطفا.

    رقی | July 22, 2008 3:34 AM

    رقی جان تا جمعه صبر کن که دیگه آخرین مهلت برای آپدیت کردن وزنهاست. بعد ستون تغییر وزن و ستون ستاره ها رو مقایسه کن و ببین کی باید ستاره بگیره و کی باید ستاره پس بده. بعد اسامی رو برای انار بفرست. البته فکر کنم تو ستون ستاره ها انار خودش می نویسه.

    آلبالو | July 22, 2008 4:16 AM

    انار جون کاملن حالت رو می فهمم، چون تازه روزهای پر استرس رو پشت سر گذاشتم، اما همش می گذره. فقط سعی کن استرس و کار اضافه تر از برنامه برای خودت ايجاد نکنی ، کارهايی رو بکن که بهت احساس خوبي می دن يا از استرست کم می کنند، برای کارها و برنامه های ديگه وقت هست، گاهی برای خودت بنويس چه کارهايی دوست داری بعد از تموم شدن درست و اين همه استرس انجام بدی يک ليست تهيه کن ، همون وصف العيش نصف العيش که می گن درسته.

    قبل از خواب شبها سعی کن يک موسيقی ملايم که مخصوص ريلاکسيشن هست بگذاری و باهاش بخوابی هر چی خواب راحتتری بری روزها انرژی بيشتری داري، من از اين آهنگها زياد دارم چون مدتها بدون اينها اونقدری آروم نمی شدم که بتونم بخوابم اگه می خوای تا برات فايلهاشون رو با ايميل بفرستم.

    باور کن همه اين روزها می گذره و وقتی تموم شد احساس رضايتی که از خودت داری و اون اعتماد به نفسی که به خاطر نتيجه گرفتن تلاشت پيدا می کنی يک دنيا می ارزه. اميدوارم که با آرامش اين روزهای باقيمونده رو بگذرونی و بعدش حسابی استراحت کنی و کيفش رو ببری.

    مواظب خودت باش و غذاهای سالم و پر ويتامين بخور، موز يادت نره کلی از استرس آدم کم می کنه.

    می دونی که خيلی دوست دارم و آرزوی بهترينها رو هميشه برات دارم

    نوا

    نوا | July 22, 2008 4:30 AM

    نبینم افسرده باشی رئیس.
    ان شاءالله زودتر دفاعت رو میگذرونی و همه چیز به خیر و خوشی تموم میشه.
    من الان 3 روزه که دوباره افتادم رو دور و گوش شیطون کر دارم خوب پیش میرم.حس میکنم شدم همون الی یکسال قبل که راحتی به خوراکیهایه خوشمزه نه میگفت.امیدوارم بتونم همینطوری باقی بمونم:))

    الی | July 22, 2008 5:01 AM

    الی همین جوری باقی می مونی. نا انید نشو و شاداب ادامه بده.

    آلبالو | July 22, 2008 5:25 AM

    الی همین جوری باقی می مونی. نا امید نشو و شاداب ادامه بده.

    آلبالو | July 22, 2008 5:25 AM

    ماها همه در گیر این حالت ها هستیم . یه دوره ای میشه که هرجور حساب می کنی مجموع انرژی ها ی موجود کمتر از فعالیت هایت در میاد و همین حساب کردن و فهمیدن این موضوع هم باز از آدم انرژی می گیره . من خودم الان توی این دوره به سر می برم . خوابم خیلی کم شده . به اندازه ی قبل خوب نمی خورم و همه اش کسل ام یعنی قبراق و سرحال نیستم . خدا کنه بهتر بشیم . و مث قبل توپه توپ بریم به امور رسیدگی کنیم . درکت می کنم انار . درس مخصوصا اون اخر هایش خیلی رس ادم رو می کشه

    zeinab | July 22, 2008 5:44 AM

    بچه ها نمي دونم مطرح كردن اين موضوع اينجا درست باشه يانه ولي ديدم اين غمو نمي تونم تنهايي تحمل كنم :)
    بچه ها دكتر سارا مجبور شده زايمان زودتر از موعد انجام بده ومتاسفانه يكي ازبچه ها از دست رفته.نمي دونم حالا ني ني بود يا نونو...اينقدر غمگينم كه اصلا نمي دونم چه عكس العملي نشون بدم.يك باز تماس گرفتم ولي تلفنشو جواب نداد.اين ني ني متولد شده هم در دستگاهه.
    بچه ها من واقعا به انرژي گروهيمون اعتقاد پيدا كردم.بيايد امشب سر يه ساعتي براي دكتر تازه مامان شدمون وني ني ش دعا كنيم

    آزي | July 22, 2008 9:50 AM

    آززززززززززززززززززززززززززززی :(((((((((((((((((((((((
    ای خداااااااااااااااااا
    نمی تونم جلو اشکامو بگیرم.بعدا می نویسم

    rokhy | July 22, 2008 10:19 AM

    آزی مطمئنی
    خدایا خودت هواشو داشته باش تو خودت گفتی که من هوای بنده هامو دارم
    وایی گریه ام گرفته آزی جون تروخدا هر خبری ازش شد به من بگو من از نگرانی مردم
    خدایا همه کسایی که اینجاییم ازت می خواییم مراقب سارا و فرشته کوچولو باشی
    آزی آخه چجوری این جور شده

    آرزو | July 22, 2008 10:23 AM

    از یک هفته همش تو فکرش بودم کلی نگرانی تو دلم افتاده بود فدای دل مهربونش بشم ایشالا که خدا بهش صبر بده

    بهارک | July 22, 2008 10:32 AM

    باورم نمیشه.. انگار یکی قلبمو گرفت چلوند وقتی خوندم :(

    شانه بسر | July 22, 2008 10:37 AM

    وای! چه بد! کاش این یکی باقی بمونه سالم و سلامت. خود سارا حالش خوبه؟
    :(

    آرام | July 22, 2008 11:01 AM

    الهییییی.
    خا واقعا بهش صبر و تحمل بده.
    خیلی مور مور شده بدنم.حساب کنید ماها که دوستشیم اینقدر دلمون گرفته و غمگین شدیم. خودش الان طفلکی چه حالی داره.
    غم از دست دادن فرزند خیلی سخته ولو اینکه بدنیا نیامده باشه. جوجه کوچولوی نازنینمون پر کشید. آخییییییی.
    خدا کنه حال خودش و اون یکی عزیزش خوب باشه و خطری تهدیدشون نکنه.
    الهی سالم و تندرست باشند.
    دلم خیلی گرفت و غمگین شدم.اصلا تحمل اینجور غم ها رو ندارم.خدایا خودت یکی از بهترین نعمت هات رو که صبر هست بهش خیلی ارزانی بدار.
    قربون اون تپش های قلب گنجشکیش که خیلی زود متوقف شد...

    رقی | July 22, 2008 11:04 AM

    کاری از ما بر هم نمیاد. ایشالا این جوجه اش سالم بمونه. چند هفته اش بود دقیقا؟

    انار | July 22, 2008 11:22 AM

    فكر مي كنم دوسه هفته ديگه مونده بود.چندروز پيش گفت كه به خاطر فشار خون حاملگي شايد مجبور شه دوهفته ديگه سزارين بشه.يعني الان ماه نهم بوده؟نه ماه كه تموم ميشه وقتشه؟يا توي نه ماه؟

    طفلك خيلي حاملگيه سختي داشت.

    آزي | July 22, 2008 11:38 AM

    معمولا فکرکنم وقتی نه ماه تموم میشه. ولی دیدم دو هفته قبل از اون هم زایمان داشتند بعضی ها.

    رقی | July 22, 2008 11:52 AM

    بچه ها من هم خیلی ناراحت شدم برای سارای عزیز . رفتم توی وبلاگش ولی اشکم دراومد نتونستم چیزی بنویسم . امشب من هم براش دعا می کنم . هم برای خودش و هم برای اون یکی نی نی که از دستگاه سریع بیاد بیرون .
    خدایا خودت به این دختر مهربون کمک کن .

    Ghazal | July 22, 2008 12:09 PM

    انار جونم
    برای تو آرزوی بهترین ها رو دارم . ایشالا که این دوره سختیت هم زودتر تموم بشه و از نتیجه زحمتات لذت ببری عزیزم .
    احساس می کنم که تو با جمع کردن این گروه دور هم لطف بزرگی در حق ما کردی که واقعا نمیدونم چطوری میشه ازت تشکر کرد .ایشالا به همه آرزوهای خوبت برسی .

    غزال | July 22, 2008 12:12 PM

    بچه ها راستی یادتون نره برای آرتمیس هم دعا کنین .

    ایشالا که هم سارا و هم آرتمیس عزیز زودتر سلامت و شاد برگردن .

    غزال | July 22, 2008 12:20 PM

    بچه ها راستی یادتون نره برای آرتمیس هم دعا کنین .

    ایشالا که هم سارا و هم آرتمیس عزیز زودتر سلامت و شاد برگردن .

    غزال | July 22, 2008 12:20 PM

    وای خیلی سخته بچه از دست دادن !!!
    ما که دور بودیم این همه به این کوچولو ها عادت کرده بودیم !
    خدایا سارا و نی نی کوچولومون رو به تو میسپاریم ! خودت برامون حفظشون بکن ! خودت به سارای ما نیرویی بده که این واقعیت رو قبول کنه و آرامش داشته باشه !
    ای خدا به حق بزرگوای و جلالتت دوست ما رو سالم به جمع ما برگردون .
    آمین .

    leili | July 22, 2008 12:37 PM

    خییلی ناراحت شدم ار اتفاقی که برای سارای عزیزمون افتاده.خدا اون یکی رو سالم نگه داره و نیرو و صبر لازم رو به سارای عزیز بده.
    همه با هم برای فرشته کوچولوش دعا می کنیم.

    سالومه | July 22, 2008 12:37 PM

    درب و داغون و دپرس از وبلاگ آرتمیس اومدم اینجا که بگم واسش دعا کنید که دیدم واویلا...
    آخه یعنی چی ؟بیچاره دکتر سارا الهی بگردم. خیلی اعصابم خورد شد تا چند دقیقه مات و مبهوت موندم فقط میتونم از خدا براش طلب صبر کنم و آرزو میکنم کاش اون یکی نی نی سالم بمونه و تسلایه خاطر مامانش بشه
    ای خداااااااااااااااااااااا

    الی | July 22, 2008 12:51 PM

    واي خداي من .
    اميدوارم خودش و كوچولوش خوب باشن .
    چرا امروز اينقدر اتفاقا افتاده .

    ليلا | July 22, 2008 1:46 PM

    خدايا به اون كوچولو و مادرش كمك كن تاب بيارين
    حالا كه تا اينجا كشونديش بهش اجازه زندگي كردن بده

    ميس ري | July 22, 2008 2:37 PM

    چه بده اينجا ازين شكلك ها نداره.بعضي وقتها احساسات آدم وحرفاش با اين حروف الفبا نمياد.
    انار خيلي ذوق دارم براي تموم شدن درست ودكتر شدنت.مي خوام ببينم آخرش چي ميشه؟
    من به بقيه خيلي ها فكر مي كنم.كلي خيال پردازي دارم براي خودم وآدمهاي دوروبرم كه مثلا 5سال ديگه كجان وچي كار مي كنن وچه شكلين....حالا الان دلم مي خواد زود بگذره ببينم چي ميشه :)

    آزي | July 22, 2008 3:58 PM

    واقعا خیلی خیلی سخته من یه جورایی این شرایط رو داشتم قبلا امیدوارم هر چه زودتر حال جفتشون بهتر شه چه روحی و چه جسمی

    golbahar | July 22, 2008 4:01 PM

    من با بکش بکش هنوز 120.8 پوندم. وقتی از سفر برگشتم (اول جولای) شده بودم 123 پوند. قبل از سفر هم شده بودم 118 پوند. الان بیشتر روزها رو دویدم علاوه بر فعالیت‌های ورزشی قبلی ام. غذا هم بیشتر اوقا حواسم هست ولی گاهی پورشن کنترل از دستم در می‌ره.

    sooski | July 22, 2008 4:05 PM

    الان باقی کامنتها رو خوندم. برای دکتر سارا خیلی متاسف شدم. خیلی باید ناراحت باشه احتمالا. امیدوارم که عشق به نی‌نی به دنیا اومده اش بتونه به زودی جای خالی اون یکی نی‌نی رو پر کنه.
    برای آرتمیس هم نفس خیر می‌فرستم.

    انار جون... هر وقت اینطوری دلت گرفت به اولین روز بعد از دفاعت فکر کن... سعی کن از انرژی اون روز پیش پیش قرض بگیری... باور کن موثره.

    sooski | July 22, 2008 4:10 PM

    راستی من داوطلب برای میتینگ دیگه ستاره ها رو حساب کنم. به من بگین در چه روزی باید این کار رو انجام بدم از طریق ایمیل یا وبلاگ فارسی ام:
    sooski.persianblog.ir

    sooski | July 22, 2008 4:15 PM

    خدای من نه
    خیلی ناراحت شدم :(
    امیدوارم خدا به دکتر سارای عزیزمون صبر بده و کوچولوش رو براش سالم نگه داره

    فندق | July 22, 2008 4:46 PM

    من دیروز صبح 40 یا 50 دقیقه از اون ویدئوی پیلات که فکر کنم آرزو گذاشته بود و دستش درد نکنه استفاده کردم و انجام دادمش فقط مونده بودم بعدش که کلی گرسنه بودم باید تا کی صبر می کردم و صبحونه نمی خوردم شماها که صبها ورزش می کنبد برنامه تون چیه ؟اگه بخوام تا 1 یا 2 ساعت بعدش صبر کنم بعد چیزی بخورم به خدا من تلف میشم.

    گل بهار | July 22, 2008 5:09 PM

    بچه ها این پست از طرف هستیه ، چون خودش نمیتونه بیاد انارستان از من خواست براش بفرستم :

    "ساراي عزيز با تموم وجودم اين خبر ناگوار ناراحتم كرد.
    برات آرزوي صبر دارم و دلم ميخواد مارو تو غم خودت شريك بدوني.
    اميدوارم خدا اون يكي پسرت رو برات نگه داره
    بااين خبر تموم انارستان داغدارن
    تموم انارستان عزاي عمومي اعلام شده،من بخاطرش سه روز سياه ميپوشم. با اينكه هرگز باردارنشدم اما تموم مراحل بارداري رو با پستهات تو بلاگت تجربه كردم و انگاري پسر خودمو ازدست دادم
    فقط ازت ميخوام خودتو ناراحت نكني
    تا ميتوني گريه كن، بغض نكن
    بريزبيرون تا تخيله شي، به خودت فكر كن و اون يكي پسرت و شوهرت، هنوزم كسايي هستن كه بهت احتياج دارن،ماهم دلم ميخواد ساراسلامت و تندرست باشه وهميشه كنارمون.منتظرتيم كه برگردي"

    leili | July 22, 2008 5:37 PM

    وای ... واقعا" خدا بهش صبر بده تا بتونه تحمل کنه خیلی سخته ولی مطمئن باشیم که هیچ کار خدا بی مصلحت نیست چون خودش هیچ نقشی توی این اتفاق نداشته امیدوارم که خودش و اون یکی کوچولو سالم باشندو با برگشتنشون به خونه دل همه گی دوباره شاد بشه .

    پریسا | July 22, 2008 11:19 PM

    اخی... چه اتفاق بدی. خیلی ناراحت شدم :(
    امیدوارم هر چه زودتر حال خودش و بچه اش خوب بشه .

    آلبالو | July 22, 2008 11:26 PM

    چقدر ناراحت کننده!!!البته یکی از همکارای منم دقیقا این تجربه تلخ رو در مورد دوقلویی داشت.نمیدونم چرا همش در مورد دکتر سارا هم از این مورد میترسیدم.ولی حکمت خدا یه چیز دیگهس .خدا این یه دونه رو براش نگهداره.زمان همه آلام رو از بین میبره.

    سولی | July 22, 2008 11:57 PM

    چقدر خوبه که همه اینجا انقدر مهربون و احساساتین
    ولی بچه ها چرا هیچ کس برای تولد او نی نی که شانس زنده موندن داشته شادی نمی کنه؟
    یعنی به نظر شما هر سال تولد این کودک باید سالگرد فوت برادرش باشه!؟
    اون کوچولو که برگشت به بهشت بدون هیچ رنجی!به زند ه ها فکر کنید! بهتر نیست به جای عزا داری و تسلیت به دکتر سارا تبریک بگیم که مادر شدن و تجربه کرده و صاحب یک پسر کوچولو شده
    آقا کوچولو تولدت مبارک! مراقب مامان باش از فرصتی که بهت داده شده برای زندگی لذت ببر
    تولد هر کودک یعنی خدا هنوز از نوع بشر نا امید نشه!

    ميس ري | July 23, 2008 12:52 AM

    وای خدای من چی دارم میشنوم
    برای هر مادری این میتونه بدترین اتفاق باشه خیلی سخته خیلی
    خدا بهشون صبر بده

    آمانیتا | July 23, 2008 1:09 AM


    ميس ري حرف هاي خوبي زده، فك كنم با مثبت فك كردن بتونيم انرژي خوبي به ساراي عزيز و ني ني ش بديم.
    تولدت ني ني عزيز رو تبريك مي گم و بهترين ها رو براي خودش و خانواده ش آرزو دارم... :-*

    ساميا | July 23, 2008 1:50 AM

    بچه ها راجع به وزنه کسی اطلاعاتی نداره به من بده؟سوالاتمو گفته بودم اون بالا.

    سولی | July 23, 2008 2:09 AM

    ري من هميشه مي گم تو خيلي ميفهميا :)
    اتفاقا يكي از شعارهاي اينجا هم اينه كه يه ذره بهتر از هيچيه!كه اين رو ميشه تعميم داد به اينكه يه ني ني خيلي بهتر از بي ني ني يه.
    ولي خوب قبول كن كه مامانش خيلي سختي كشيد.براي اينكه اين دوتا بتونن اون تو با هم بزرگ شن وهميشه پيش هم باشن.الانم كسي نگران نونو نيست كه جاش از همه ما مطمئن تره همه ناراحتي براي دكتر سارائه...
    ولي خوب بايد تبريك بگيم مادر شدنش رو هم

    آزي | July 23, 2008 2:13 AM

    سلام انار جون چقدر شماها مهربون و جالبین

    جواب e-mail هامو نمیدین؟
    برای دوستتون واقعآ متاسفم ایشالا این یکی پسرشون همیشه سالم و خوب و شاد باشه

    بووووووووووووووووووووووس

    lilynaaaz | July 23, 2008 2:39 AM

    سولی جان من خودم در مورد وزنه ها خیلی نمی دونم.
    ولی شوهرم یه عمره بدنسازی کار میکنه. حرفه ای. فعلا یکی دو روز نیست ولی وقتی اومد ازش سوال میکنم. منتها اگه بتونی مشخص تر سوال کنی. مثلا در مورد بازو کار کردم چی رو میخوای بدونی؟
    سوالات رو جزیی ار بپرسی فکر کنم شاید دوستان دیگه هم بتونن بهتر بهت جواب بدن.
    من فقط اینو میدونم که برای حجیم کردن بازو باید وزنه سنگین رو با دفعات کم زد و برای باریک تر کردنش و به قولی لاغر نشون دادنش باید به تعداد زیاد ولی با وزنه کم بزنی.

    رقی | July 23, 2008 3:48 AM

    من از دیشب تا حالا کلی غصه خوردم کلی داغون بودم و توی تخت خیلی آروم واسه دکتر سارا و اون نینی گریه کردم .
    اما الان با حرف میس ری دیدم که چقدر نیمه ی خالیه لیوان رو دیدم . پس شروع می کنیم واسه حال دکتر سارا و (اونی که باقی مونده )نو نو انرژیه مثبت می فرستیم و واسه ی آرتمیس هم دعا می کنیم . من دیروز و امروز شیرم خشک شد از بس غصه خوردم

    zeinab | July 23, 2008 5:21 AM

    من دوست دارم دوباره همه مون شاد باشیم دور هم دیگه
    ...بچه ها زیاد دعا کنین لطفا

    zeinab | July 23, 2008 5:27 AM

    خوب من دکتر سارا رو نمی شناسم ولی از همین جا ! تولد فرزندش رو بهش تبریک می گم و امیدوارم هر چه زودتر بتونه به غم از دست دادن نوزاد دیگه غلبه کنه.

    سولی جان
    من کارشناس نیستم. مثل تو این مساله برای من هم سوال بزرگی بود. تا جایی که می دونم تمرین های ورزشی یا Exercise ها به دو دسته تقسیم می شن. "کاردیو" و "قدرتی" که حالا اون ها هم تقسیم بندی خاص خودشون رو دارن. کاردیوها ورزش هایی هستن که ضربان قلب رو بالا می برن و قدرتی ها هم باعث ساخت سلول های عضله می شن. کاردیو ها به سوختن چربی کمک می کنن و قدرتی ها به فیت شدن. هر چی عضله بیشتری بسازی متابولیسم بدنت بالاتر می ره و باعث می شه حرکاتت به شکل نرمال کالری بیشتری بسوزونه.
    اگر قصد داری که ورزش رو به عنوان یه عنصر حیاتی وارد زندگیت کنی، هیچ ربطی به این ماجرا ها نداره. روزی ده دقیقه هم اگه برقصی خودش کاردیوی خوبی محسوب می شه و مطمئن باش استمرارش به مراتب مهم تر از تعداد ضربان قلب و دقایق و وزنه و غیره و غیره س. چیزی که توی ورزش اهمیت بسیاری داره استمرارشه. اینه که مدت خیلی طولانی تحرک داشته باشی که این باعث می شه متابولیسم بدنت بالا بره به مرور زمان.
    اما اگر ورزشکاری و مشکل اضافه وزن نداری و می خوای بدنت شیپ خوبی داشته باشه باید بگم چاره ای نیست چز اضافه کردن تمرینات با وزنه به کاردیوهای منظم.
    تعداد ست ها و تکرار حرکت در هر ست و مدت زمانی که کل ست طول می کشه پارامترهای مهمی هستن که باید خیلی محتاط باشی توی تنظیم شون. یه قاعده کلی هست که می گه وزنه رو بایستی به شکلی انتخاب کنی که در هر ست فقط توی دو تا حرکت آخر احساس ناراحتی بکنی ، اونم نه خیلی زیاد. اما از اینکه چند ست باید بزنی و هر ست چقدر طول بکشه بی خبرم./
    این وب سایت http://www.shapefit.com/ دیتا بیس خیلی خوبی از حرکت های قدرتی برای نواحی مختلف بدن داره که الزاما از دستگاه و وزنه استفاده نمی کنه. یه سر بهش بزن فروم های خوبی هم داره. مقالاتی که بتونن جواب سوالت رو بدن توش زیادن.
    اگه تهران ساکنی هم باشگاه رسپینا رو پیشنهاد می کنم که مربی هاش واقعا حرفه این و می تونن راهنماییت کنن، دستگاه هاش هم خیلی خوبن.
    ولی باز هم تاکید می کنم. من خودم انقدر تاثیر تحرک داشتن رو توی زندگیم دیدم که دیگه اگه زمین به آسمون هم بیاد هر روز ورزش می کنم. ولو این ورزش بیست دقیقه پیاده روی آرام باشه یا یک ربع رقص تند. به تو هم پیشنهاد می کنم "شروع" کن ، خود ورزش مثل آبی که لابلای سنگ ها جای خودش رو باز می کنه ، وارد زندگیت می شه و به مرور خودش نظم و نسق می گیره.
    امیدوارم جوابم کمک کرده باشه !!!

    سین | July 23, 2008 7:44 AM

    سلام
    من یک هفته پیش با جی میل به blog_identity@yahoo.com میل زدم برای عضویت ولی هنوز جواب نگرفتم. چه کار باید بکنم؟
    ممنون
    سمیرا

    Samira | July 23, 2008 11:09 AM

    آخی سارا عزیز .امیدوارم اون یکی سالم و صحیح باشه .آمین.امیدوارم آرتمیس عزیز هم خوب بشه . انار عزیز خدا قوت.

    ani | July 23, 2008 12:43 PM

    وااااااااای خیلی ناراحت شدم برای سارا جون. امیدوارم کوچولوش خوب باشه و خودش هم زودتر به زندگی نرمال و مراقبت از خودش و کوچولوی تازه از راه رسیده برگرده. آرتمیس عزیز هم که نمی دونم درچه حاله ولی برای او هم آرزوی سلامتی دارم.
    رئیس انار گل توروخدا تودیگه افسرده نباش وگرنه امثال من با این همه غصه و شنیدن این خبرهای بد دلمون به کی خوش باشه؟! برای تو هم روزهای خوب و خوش و به دور از هر نوع نگرانی و ناراحتی آرزو می کنم. می بوسمت.

    Fairy | July 23, 2008 2:02 PM

    دوستان خوبم سلام
    من بعده یک عمر اومدم اینجا کامنت بذارم.
    خونه خودمون که وبلاگ انار باز نمیشه.
    به هیچ وجه من الوجوهی و تو هیچ تایمی.
    الانم اومدم خونه خواهری که مسافرته.کلیدداده بود بهم تا هر از گاهی بیام سر بزنم.اصلآ حال نداشتم بیام اینجا با اینکه یه خیابون باهامون فاصله دارن.اما فقط بخاطر انارستان تا اینجا اومدم.داشتم دق میکردم.دقیقآحال کسی رو داشتم که تو مسافرت بهش خبر بدعزیزاشومیدن و دستشم از همه جا کوتاست.
    دوستان بامعرفت و با وفای من به همتون این غم بزرگ رو تسلیت میگم و برای سارا و شوهرش طلب صبر از خدا دارم.
    وقثی کامنت "میس ری" رو خوندم نمیدونم چرا اینقدر آروم شدم.نگاه به تولد کودک دیگه میتونه دردجدایی اون یکی رو کم کنه.
    همین جا منم تولد "نی نی" رو تبریک میگم و همچنین مادر شدن سارا رو .امیدوارم همیشه سلامت باشن.
    "لیلی" جون:
    خانمی دستت درد نکنه.بخاطر لطفی که در حق من کردی و آف لاینمو اینجا گذاشتی.
    بچه ها:
    دلم برای تک تکتون تنگ شده.
    چقدر بده آدم دسترسی نتونه داشته باشه.
    اما من کنار درسم رژیمم دنبال میکنم حتی کالری یه ذره کوچیک رو هم تو جداول هفتگیم یادداشت میکنم.این جداول 15هفته ایی هستن و رو کاغذن.الان من 62 کیلوهستم.هرروزم متوسط بین 14تا17ساعت راه میرم و خوبم تغذیه میکنم.
    امیدوارم مشگلم با بازشدن انارستان حل شه و بتونم هر روز به اینجا سر بزنم.آخه بدجوری بهش عادت کردم.
    "انار"جون:
    یه تشکر مخصوص بخاطر تابلو اعلاناتت که بلاگ ما رو قابل دونستی.
    وممنون از همه زحمتاتت.
    منم عین تو یه جدول درست کردم و تایم درس خوندن مفیدمو و راه رفتن مفیدمو هرروز توش یادداشت میکنم.
    خیلی تجربه مفید و در عین حال جالبی بودو بسیار هم کارآمد برام.
    انارعزیز از نظر تو اشکالی نداره که من بعده امتحانم بیام عضو یاهو شم؟
    آخه فکر مومشغول خودش میکنه . تایمم برای درسم کم میاد.
    انارجون میشه جوابمو تو وبلاگم بدی چون نمیدونم دیگه کی بتونم بیام خونه خواهری و سختمه.
    راستی انار جون تو نمیدونی چرا من نمیتونم انارستان رو باز کنم؟
    فقط مشگلم با انارستانه.بقیه بلاگارو باز میکنم.و حتی اکانت اینترنتمو عوض کردم نشد.سرعت لب تاب خواهری کمترازمنه.هرکاری بگی کردم اما نشد.نمدونم علتش چیه.گفتم شاید شما بدونین.
    "آرتمیس عزیز"
    برای تو هم آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم هر چه زودتر شاد و سرحال به جمع انارستانیها برگردی.
    شاد باشیدو شب بر همه شما خوش

    هستی | July 23, 2008 2:43 PM

    انار جون من که خودمو میزارم جای تو فکر میکنم کاملا حقته و هر کسی جای تو باشه یه وقتایی اینجوری میشه ولی واسه حلش به قول خودت اول پذیرش این که داری اشتباه میکنی مهمترینه که تو رسیدی بهش بعد از اون یه تصمیمه که باید بگیری و شروعش با یه دوش میتونه که تمام انرژی منفی که جذب کردی رو ببره بعدش هم با یه ملاقات هر چند کوناه با یه آدمی که خیلی ازش حال میکنی میتونه مود آدم رو عوض کنه و استارت جدیدی باشه منظورم یه استراحت فکری خیلی کوتاه که یا رها کردن درگیریهای ذهنیت انرژی ادامه راهو به بهترین وجه ممکن مهیا کنی.راستی چشاتو ببند صچنه دفاعتو مجسم کن که یه انار خوش تیپ داره حرف میزنه وکلی چشم تحسین کننده داره نگاش میکنه و تو دلش آفرین میگه بهش کلی از خودت خوشت میاد و دیگه لجبازی با خودت نمیکنی. واست خیلی آرزوی موفقیت میکنم

    golbahar | July 23, 2008 11:42 PM

    انار من وقتهایی که اینجوری به قول تو ژله ای میشم برای بیرون اومدن از این مود نیاز به شوک دارم. یا انقدر ژله ای میمونم که دیگه کاملاً حالم از خودم بد میشه و یکجورایی از این وضعیت خسته میشم و خودم دلم تغییر و تحول میخواد (که خود به خود این تغییر در جهت درسته) یا یک چیزی میبینم که برام بشه انگیزه، مثلاً یک کانال ورزشی (تاکید میکنم ورزشی! چون هیکل های خوب و لاغر توی کانال های غیر ورزشی ممکنه صرفاً افسرده ترم کنه و نمیدونم چرا) نگاه میکنم و بدن های ورزیده رو میبینم و کیف میکنم و انگیزه مند میشم.

    شانه بسر | July 24, 2008 12:18 AM

    انار جان
    منم مثل شانه به سر هستم یعنی وقتی اینجوری می شم و مثل تو به این حالتم آگاهم خودم رو یه دو سه روز ول می کنم و سعی می کنم برای ناپرهیزیم و ورزش نکردنم احساس گناه نکنم و بی خیال باشم.نتیجتا ذهنم یه استراحتی از فشارها می کنه. و بعد که خوب توی این حالت غوطه ور شد و فهمید که من بهش گیر نمی دم اونم از حالت ژله ای درمی یاد و غیرتش گل می کنه!!!
    ولی توی همین حالت هم باید مدیریت ضرر و زیان کرد فکر کنم
    منم عین تو هی دلم می خواد غذای بیرون بخورم تو این مواقع.بهش می گم آشغال. مثلا همین دیشب از جلوی ساندویچ فروشی رد می شدیم به مامانم گفتم که هوس آشغالخوری کردم.ولی اگه در این مواقع خونه هستی قبل از اینکه بری و غذا رو سفارش بدی برو یه دوش بگیر و یکم صبر کن.مثلا 2 تا تلفن کن یه کم وبگردی کن.احتمالا بعد از این کارها اشتیاقت برای غذای بیرون کم می شه.
    در هر حال که من فکر می کنم که یه موقعهایی هم بدن برای استراحت و تجدید قوا به بی خیالی و ژله ای شدن نیاز داره و تو نباید به خاطرش غصه بخوری.به شرط اینکه مقطعی باشه ها.

    سالومه | July 24, 2008 12:49 AM

    از دكتر سارا و ني ني ش خبري نيست؟

    ساميا | July 24, 2008 1:04 AM

    انار جون من معمولا وقتی توی حالت گیر می کنم کاری انجام نمیدم، چون اقدام های کوتاه مدت با شکست مواجه میشه و این حالم رو بدتر می کنه!
    مثلا اگه توی این حال تصمیم گرفتم برم پیاده روی انقدر بی انرژی و بی حال این کار رو انجام میدم و زود خسته میشم که از خودم بدم میاد و حالم بدتر میشه...
    ولی من یه روش دارم که معمولا جواب میده! من به علت این حالتم فک می کنم، که معمولا ناشی میشه از استرس یا کار نا تمومی که دارم...
    بعدش صبر می کنم و فقط و فقط به تموم شدن اون کار و یا رفع اون استرس فک می کنم. (یه جورایی همون الویت اول) مثل همین دو هفته گذشته که خیلی خیلی استرس داشتم و اجازه دادم کارم تموم بشه و مشکل م رفع بشه... بعد به فکر ورزش باشم.
    بعد از گذروندن استرس و ل مشکلم خیلی با انرژی می تونم شروع کنم که معمولا هم جواب میده و روحیه م خیلی خوب میشه!!!
    نمی دونم روش من بدردت می خوره یا نه؟! اما مطمئنام انرژی مثبت حالت رو بهتر میکنه....

    +++ +++
    +++++++++
    ++++++++
    ++++++
    ++++
    ++

    ساميا | July 24, 2008 1:19 AM

    خودمم در همين حالتم.انگار اون موقع كه فشار روم بيشتر بود بهتر مي تونستم تصميم بگيرم.حداقل توي يك ماه پيش با همه پرخوري هام ورزشم سر جاش بود ولي الان با اينكه استرس ندارم وكاري ندارم از ساعت 8 صبح ميشينم اينجا واينقدر وقت تلف مي كنم كه بعدم خودمو راضي مي كنم كه امروز نمي رم باشگاه فردا ميرم واين ميشه كه اين هفته دوروز نرفتم:(
    به قول بچه ها يه انگيزه خارجي مي خوام ديگه انگار گول خودمو نمي خورم
    پارسال اين موقع خيلي از خودم راضي تر بودم وخوشحال تر..ولي يه مانتو خريدم وقتي ميپوشمش مي خوام بميرم انقدر احساس كلفتي وقلنبگي مي كنم.ولي انگار ديگه كاري از دستم بر نياد بازم با همه فشار مي پوشمش.
    هروقت به نتيجه رسيدم ميام مي گم.كاشكي منم بتونم راه حلمو از همين جا پيدا كنم

    آزي | July 24, 2008 1:41 AM

    آرام تورو كجا ميشه پيدا كرد؟وبلاگتم كه بستي؟

    آزي | July 24, 2008 1:42 AM

    حالا خوبه تو ميشيني فيلم ميبيني تازه من همشم دارم اين آهنگهاي محسن يگانه كه همش توش خيانت وبد بختي وتنهايي وانتقامه گوش ميدم دي:

    آزي | July 24, 2008 3:14 AM

    اناری من شرمنده ام. قول داده بودم این هفته اگه بشه ستاره ها رو حساب کنم و بفرستم برات. ولی نمیتونم. یه مسافرت ناگهانی پیش اومده که دوستم حتما اصرار داره بریم خونشون. و تا سه چهار روز دیگه نمیتونم برگردم خونه. البته اینترنت دارن ها ولی خب من نیست خجالتی ام روم نمیشه بشینم و به کارام برسم.
    ولی بعد این همه استرس و فشار و کار فکر کنم خیلی خوب باشه. کنار ساحلی و استراحت و آفتاب گرفتنی و حالی و حولی...

    من کلا تو این موقعیت هایی که گفتی خیلی گیر کردم مثلا روز امحان زبانم. یا روز کنکورم. رفتم سر جلسه و نیم ساعت نشستم تست زدم و بعدش عین ماست رفتم تو فکر و رویا. هی این پا و اون پا که کی بشه بیام بیرون. تو ذهنم کلی خیال بافی کردم. هیچ کار مثبتی هم انجام ندادم.یه دونه تست اضافه هم نزدم.یعنی خریت به تمام معنی کلمه. آدم روز مهمی تو زندگیش باشه و از زور فشار بی خیال بشه.اینها رو گفتم که بگم من واسه خودم هیچ راهی هنوز پیدا نکردم.
    یعنی میدونی چیه؟ گاهی آدم خیلی فشار روش هست ولی چون حسش رو داره انجامش میده. ولی وقتی حس نداشته باشی دنیا هم به آخر برسه کارتو انجام نمیدی.حالا ورزش میخواد باشه یا هر چی.

    من که همه چی به حسم بستگی داره.

    رقی | July 24, 2008 5:04 AM

    آزی بابا باز محسن یگانه خوبه آهنگ هاش. بعضی ها رو دیدی هی تهدید میگنن که میکشمت، میبرمت، میخورمت؟ دی
    این بی نوا همش از تنهایی میناله.
    حالا اگه میخوای واقعا حس بدبختی و تنهایی به معنی واقعی کلمه بهت دست بده بهت پیشنهاد شیطانی گوش دادن به آهنگ های مجید خراطها رو میکنم.ولی من خیلی دوست دارم آهنگ هاش رو.یعنی عاشقشونم.

    رقی | July 24, 2008 5:08 AM

    Salllam Anar jan,
    To be in halat migi Jelly man migam GOOOSHT shodan!
    Dar in halat
    1) say mikonam be zooro zarb beram doosh begiram!
    2) Mizanam be sime akharo bikhiyale oon ghaziye misham va miram oon kari ro ke delam mikhad bade tamoom shodane oon kar anjam bedam ro anjam midam! Masalan shopping!
    3) Ye 2 rooz off be khodam midam hame chiro miboosam mizaram kenar miram peye eshgho hal! Masalan miram ye jaei (short break)
    4) Age ham oza kheili birikhtar bashe ye aram bakhsh mikhoramo ye 2 rooz khabo gijam!
    5) Va dar akhar be ghole babam ke hamishe mige “AKHARE DONYA OONJAEI KE SHOMAHA FEKR MIKONIN NIST!”
    Dokhtar jan faghat chand rooz be 30 salegit va shorooe ye dahe jadid az zendegit moondeh! In chand roze baghimandeh az dahe 20 ro boro eshgho hal kon, boro safar boro shopping, bikhikhiyale heikalo regim!

    Anonymous | July 24, 2008 6:56 AM

    Salllam Anar jan,
    To be in halat migi Jelly man migam GOOOSHT shodan!
    Dar in halat
    1) say mikonam be zooro zarb beram doosh begiram!
    2) Mizanam be sime akharo bikhiyale oon ghaziye misham va miram oon kari ro ke delam mikhad bade tamoom shodane oon kar anjam bedam ro anjam midam! Masalan shopping!
    3) Ye 2 rooz off be khodam midam hame chiro miboosam mizaram kenar miram peye eshgho hal! Masalan miram ye jaei (short break)
    4) Age ham oza kheili birikhtar bashe ye aram bakhsh mikhoramo ye 2 rooz khabo gijam!
    5) Va dar akhar be ghole babam ke hamishe mige “AKHARE DONYA OONJAEI KE SHOMAHA FEKR MIKONIN NIST!”
    Dokhtar jan faghat chand rooz be 30 salegit va shorooe ye dahe jadid az zendegit moondeh! In chand roze baghimandeh az dahe 20 ro boro eshgho hal kon, boro safar boro shopping, bikhikhiyale heikalo regim!

    Anonymous | July 24, 2008 6:56 AM

    Salllam Anar jan,
    To be in halat migi Jelly man migam GOOOSHT shodan!
    Dar in halat
    1) say mikonam be zooro zarb beram doosh begiram!
    2) Mizanam be sime akharo bikhiyale oon ghaziye misham va miram oon kari ro ke delam mikhad bade tamoom shodane oon kar anjam bedam ro anjam midam! Masalan shopping!
    3) Ye 2 rooz off be khodam midam hame chiro miboosam mizaram kenar miram peye eshgho hal! Masalan miram ye jaei (short break)
    4) Age ham oza kheili birikhtar bashe ye aram bakhsh mikhoramo ye 2 rooz khabo gijam!
    5) Va dar akhar be ghole babam ke hamishe mige “AKHARE DONYA OONJAEI KE SHOMAHA FEKR MIKONIN NIST!”
    Dokhtar jan faghat chand rooz be 30 salegit va shorooe ye dahe jadid az zendegit moondeh! In chand roze baghimandeh az dahe 20 ro boro eshgho hal kon, boro safar boro shopping, bikhikhiyale heikalo regim!

    Anonymous | July 24, 2008 6:56 AM

    سلام انار جان
    عزیزم منم تو یه همچین وضعی بودم شاید کمی بدتر از تو
    اما اومدم یه کاری کردم
    من حس کردم رووحم کلا خسته شده از همه چی
    تصمیم گرفتم که یه کاری کنم که باکرای روز مره فرق کنه بنابراین رفتم واسه خودم یه شیشه خریدم و یه عالمه رنگ های ویترای (من یه خط صاف نمی تونم بکشم حتی نمی دونستم حلال رنگ ویترای چیه)خلاصه کلی رو شیشه نقاشی کشیدم وایی نمی دونی اینگار معجزه شد اینقدر سرحال شدم که نگو
    بنظرم تو هم یه کاریو که بهت حس لذت می ده انجام بده نگو وقت ندارم چون من ده ها برابر وقت نقاشی کردن رو جلو تلویزیون و اینترنت گذروندم
    اها یه کار دیگه هم که بهم خیلی کمک کرد نشستن زیر دوش بود همیمجور بی خیال و بی حرکت
    امیدوارم انارمون زودی سرحال شه

    آرزو | July 24, 2008 7:51 AM

    من هم با آرزو موافقم. این حس ژله شدن برای همه پیش می آد و کاملا طبیعیه. سعی کن توی دوران ژلگی زیاد خبرهای بد نشنوی و اخبار بد نخونی و چیزهایی که کلا حالت رو می گیرن از دور و برت حذف کنی. به گروه سر زدن هم کمک بزرگیه. چی دارم می گم من !!! خودت حتما همه اینا رو بهتر می دونی. یه وان حموم پر آب و کف خوشبو یا یه برنامه استخر با دوستان هم کلی حال آدم رو جا می آره. اصولا به نظر من دوست رو خدا آفریده برای مواقعی که حال آدم بده !!! به دوستات سر بزن و ازشون بخواه یه برنامه فان بچینن برای این ژله !!

    سبا | July 24, 2008 10:03 AM

    انار! خوب! من خودم هم نمی دونم چی می شه که یکهو آدم می شم اینطور وقت ها! فکر کنم از اینکه به روی خودم نمی ارم خسته می شم چون مساله/کار سر و مر و گنده جلوم لم داده! و من تا وقتی سر وقتش نرم استرسش هست. معمولا اینطوریه که به خودم می گم: "تو که جان به جانت کنند نمی تونی مشقاتو تحویل ندی! خوب پاشو کلکشو بکن. خیالتو راحت کن. خلاص!"

    آزی جان من با ایمیلم در خدمت شمام.

    جانم برایتان بگوید که این هفته فشارم افتاد رو زمین و کار به سرم کشید. همین شد که با وجودی که برای ورزش برنامه ریزی کرده بودم نرفتم تا هوا خنک تر بشه. فعلا هوا همون جهنمه که می گن گمانم.

    صبح با فکر دیانا از خواب بلند شدم دلم می خواست مثل هر پنج شنبه کامنت بیدار باش برام گذاشته باشه. دلم خیلی براش تنگ شده. هیچم خنده نداره!

    آرام | July 24, 2008 10:22 AM

    انار جونم
    من توی همچین حالتی اگه قبل از آشنا شدن با انارستان بود همین کارایی رو می کردم که تو کردی ولی حالا که می دونم این راه غلطه و چاره اش رو هم می دونم . ممکنه که راه چاره رو تنبلیم بیاد که انجام بدم ولی وقتی همچین حالی دارم اولین کاری که می کنم می خوابم . من خیلی خوش خوابم و زود هم خوابم می بره . بعد که از خواب سیر شدم پا میشم میرم سوپر مارکت و از انواع و اقسام میوه های خوشگل برای خودم می خرم .و انواع سبزیجات برای سالاد چون هیچ چیز به اندازه میوه خوردن اون هم میوه های تازه و خوشگل ارومم نمی کنه . به اندازه همون پیتزا به من حال میده و زیادی خوردنش هم از خوردن چیزای دیگه بهتره . این از خوردن ولی همش هم که خوردن نیست باید پاشی از خونه بزنی بیرون و بدوی . یا اینکه پاشی بری آرایشگاه یه تغییری توی موهات بدی . یه کم به خودت برسی یا ناختهات رو درست کنی . این کارا هم حال من رو خوب می کنه . خرید لباس یا لوازم تحریر یا لوازم خونه هم حتی حال من رو بهتر می کنه .

    غزال | July 24, 2008 10:26 AM

    انار
    به خودت و این احساس رخوتت فرصت بده. اجازه بده خودش بگذره اگر ددلاین فوری نداری.
    به خودت فشار نیار وگرنه روی هم تلنبار میشه و بعدا مشکل سازتره برات. بذار چند روز هم غذای بد بخوری بعدا جبران میکنی.

    نینابه | July 24, 2008 10:33 AM

    بچه ها من هم یه سوال دارم ازتون
    برای اندازه گیری بدن مثل دور بازو یا سینه یا باسن و مهمتر از همه دور کمر متر رو چطوری می گیرین؟منظورم اینه که محکم دور کمرتون فشار می دین یا همینطوری شل می گیرین ؟شکمتون رو تو میدین و اندازه می گیرین یا بیرون می دین؟این برای من یه معضل شده چون فرقش هم یه چیزی حدود 5 تا 10 سانت میشه . اگه یکی بهم بگه ممنون میشم .

    غزال | July 24, 2008 10:40 AM

    غزال جون من كه هرماه توي باشگاه سايزمو مي گيرن.خيلي معمولي حالت عادي وايميستم.فقط دور بازو خودش ميگه بازو تو سفت كن

    آزي | July 24, 2008 11:30 AM

    انار جان
    یکی از راه حل ها اینه که با خودت مثل یه بچه ای که می خوای گولش بزنی رفتار کنی. مثلا من به ازارتا وعده و وعید خودم را راضی می کنم که 10 دقیقه را ه برم اما بعد ده دقیقه دیگه احتمالا رو دور افتادم و دیگه ولش نمی کنم و میشه نیم ساعت. برای غذا هم اگه خودت بپزی می تونی چیزهای جدید و خوشمزه بخوری و از خوردنشون راضی بشی. من خیلی اهل شیرینی و هله هوله ی شیرینم ولی اغلب سعی می کنم که خودم کیک بپزم و ببینم دقیقا چی دلم می خواد و همون را بخورم. اگه همونی که دلم می خواد را بخورم کمتر پر خوری می کنم.
    و دست آخرش هم یکمی بی خیال شو. بعدا جبران می کنی. راحت نیست می دونم ولی می دونیم که میشه.

    شب تاب | July 24, 2008 12:00 PM

    من خیلی راحت و شل هم نه خیلی سفت هم نه خیلی معمولی متر رو می گیرم شکمم رو هم تو نمی دم اما اونجوری بیرون هم نمی دم حالتی که نرمال هست.

    بهارک | July 24, 2008 12:01 PM

    به هر حال هر جور که اندازه می گیری یادت بمونه که ماه بعد هم همونطور اندازه بگیری اینطور اندازه هات در هر صورت تغییرش مشخص می شه.

    بهارک | July 24, 2008 12:03 PM

    بچه ها میشه لطفا آدرس وبلاگ دکتر سارا و آرتمیس را بذارین؟

    چقدر غصه دار شدم.

    شب تاب | July 24, 2008 12:05 PM

    انار جون من خودم آدم پر از حساي خوب دادن به خودم هستم ولي گاهي چنان زار ميشم كه واقعا نمي دونم چي ميشه . اين وقتا تنها راه بهبود و در اومدن از اين حالم رفتن پيش دكتر روانشناسمه و تمام نگراني ها و ترسا بي حوصلگي ها و بي برنامگي ها رو براش ميگم بعدش هم ميشينم با هم يك فكري مي كنيم و برنامه مي ريزيم . نمي دونم امكانش رو داري كه الان با كسي كه خيلي قبولش داشته باشي حرف بزني يا نه . ولي اگه بتوني خيلي مفيده صرفا هم نبايد رواشناس و روانكاو و اينا باشه يك آدمي كه مطمين باشي مي فهمه چي ميگي .
    اميدوارم زود از اين حال در بياي

    ليلا | July 24, 2008 12:16 PM

    شب تاب جان من برات لینک رو نوشتم اما باید انار تایید کنه. از وبلاگ من می توی پیداشون کنی.

    بهارک | July 24, 2008 12:46 PM

    انار جون چه جالب گفتی: حالت ژله ای! :) جالب تر اینکه من قبلن این حالت رو زیاد تجربه کردم ولی بزار برات بگم از ورژن جدید ژله ای خودم. مدتیه دچارش شدم با این فرق که ساعتهای خوابم به شدت بالا رفته و دهنم هم انگار بسته شده. دهن که نه مری و معده ام انگار تعطیلن! هرکار می کنم تو همون ساعتهائی هم که بیدارم هیچی از گلوم پائین نمی ره. فکر کنم به زودی برم رو 50!

    Fairy | July 24, 2008 2:03 PM

    راستی چرا من هرکاری می کنم کامنتدونی آرتمیس باز نمی شه! امیدوارم حالش خوب شه زودتر. دیدم که آقای مهربون از پیشرفت حالش نوشته ولی موندم که این دیگه چه جورشه. از آسمون چی می باره واسمون؟

    Fairy | July 24, 2008 2:07 PM

    دوستاي عزيزم اين آشپزخونه هم غذاهاش جنبه تزئيني نداره ها...تورو خدا تعارف نكنيد.تجربه كنيد وبياين با هم از تجربه غذاهامون بگيم.
    انار خانم شما هم بهتره براي يك فان هم شده اين نون آلبالو يا اون خوراك مرغ كاري رو كه من شديدا وسوسه شدم رو درست كنيد بيايد با هم تبادل نظر كنيم

    آزي | July 24, 2008 3:01 PM

    انارجان سلام:
    من یه مطلبی که از یه جاخوندم بگم:
    داستان در رابطه با خانمی بود که دست بر قضا در نیو جرسی بوده و ایشون دور از جان ،دور از جان همه! قبل از آنکه براثر کانسر ریه از دنیا بره"تراکئوتومی" میشه(میدونید که چیه، از همون سوراخهایی که جلو گلو هست).
    و امااین خانم که به خاطر سیگار کشیدن مبتلا به کانسر شده بوده تا آخرین لحظه زندگی اش سیگار را روشن میکرده و از همون سوراخه جلو گلو میکشیده!!
    حالا چرا این مثال نا خوشایند را زدم؟!!
    خیلی از ماها تو یه مرحله گیرمیکنیم مرحله ای که آگاهی داریم کاری که داریم انجام میدیم به ضررمون هست ولی نمی تونیم اقدامی کنیم دراین مرحله ما یک "تعهد جدی "برای تغییر نداریم حتی با وجودیکه میدونیم زندگیمون به این تغییر وابسته هست. مرتب به دیگران میگیم زمانش که برسه من تغییر میکنم اما بخوای بدونی در حقیقت
    "زمان واقعی"در آینده وجود نخواهدداشت.
    گاهی وقتها تغییرات مثبت هم امنیت و آسایش ما راتهدیدمیکنن،ما به یه سری چیزها عادت کردیم و فکر از دست دادن اونها ما را دچار اضطراب و وحشت میکنه وباعث میشه در همون حالت بمونیم.
    واما درمونش چیه؟
    دقیقا همون کاری که خودت کردی!اومدی اینجا و مشکلت را عنوان کردی و ماهمگی خوندیم وبنظرم توبیشتر از اونکه به advice احتیاج داشته باشی به درد دل احتیاج داری و فیدبک!
    فقط تویه جمله بگم منتظر پیداشدن انگیزه نباش دست به کار شو،وقتی شروع کردی برداشتن قدم های بعدی آسون تر میشه.

    یه دوست | July 24, 2008 4:27 PM

    انار جون،
    منم هر از گاهی اینطوری می‌شم... یعنی یک چندماهی عالی هستم و بعد یک هو یک مدتی هی شل می‌دم. مال من یک تریگر داره... یا کم خوابی، یا مریضی، و یا استرس و یا برنامه های بیرون رفتن (رستوران و مهمونی) که تصادفا پشت سر هم می‌افته و افسار آدم رو شل می‌کنه.
    من برای خودم توی این جور موقع‌ها برنامه می‌ریزم و برنامه رو با یکی دیگه در میون می‌ذارم (مثلا شوهره) که از رودربایستی مجبور شم شروع کنم به درست زندگی کردن. (ورزش و خور و خواب خوب)
    این کم خوابی و نامرتب خوابیدن رو هم دسته کم نگیر. عجیب اشتهای کاذب میاره به آت و آشغال.
    یک چیز دیگه. هیچ‌وقت با شکم گرسنه به سوپر مارکت نرو. برای من که موثره توی خریدم.

    بوس گنده
    --سوسکی

    sooski | July 24, 2008 6:20 PM

    این اتفاق برا من هم خیلی می افته فکر می کنم زمانیه که از رژیم نا امیدی و واقعا هر چی تو آینه نگاه می کنی باز از خودت بدت می آد. می دونی چیه همین جاست که اگه شل بدی دوباره حسابی چاق میشی.

    وقتیهایی که مثل الان اراده قوی دارم وبه راحتی میتونم از خیلی از هله هوله ها دست بکشم به خودم میگم چرا نمیشه همیشه این طوری باشم؟

    سولماز | July 25, 2008 1:47 AM

    این اتفاق برا من هم خیلی می افته فکر می کنم زمانیه که از رژیم نا امیدی و واقعا هر چی تو آینه نگاه می کنی باز از خودت بدت می آد. می دونی چیه همین جاست که اگه شل بدی دوباره حسابی چاق میشی.

    وقتیهایی که مثل الان اراده قوی دارم وبه راحتی میتونم از خیلی از هله هوله ها دست بکشم به خودم میگم چرا نمیشه همیشه این طوری باشم؟

    سولماز | July 25, 2008 1:49 AM

    سلام بعد یه مدت از شنیدن خبر مربوط به سارا خیلی ناراحت شدم حتی گریم گرفت:(( (به قول آزی اینجا شکلک لازم داره!)ایشالا خودش و اون یکی نی نی هم خوب خوب خوب باشن اما در هر صورت مامان شدنت مبارک سارا جون
    در مورد حالتت هم انار جون به نظر منم باید به خودت فرصت بدی وقتی داری اون غذای بد رو میخوری هم هی به این موضوع فکر نکن که بده و نباید بخوری چون نتیجه ی عکس میده حالا که داری میخوریش پس سعی کن از خوردنت لذت ببری
    به خودت و بدنت فرصت بده!
    میدونی این حالت به نظر من مثل حالت بدن بعدت پوشیدن گن و یا کفش تنگ و پاشنه بلند بعد از یه مدت طولانیه بعدش دلت میخواد پا برهنه باشی یا لباس خیلی خیلی آزاذ و راحت بپوشی خوب اینکارو بکن وقتش که برسه و بدن استراحتشو بکنه خودت میفهمی و با انرژی بر میردی به زندگی فعال و آگاهانه...
    (اوف چقدر حرف زدم:))

    گلی | July 25, 2008 6:37 AM

    سلام دوستان
    اومدم بگم انارستان رو میشناسین؟
    من هستیشونم.
    اینوبرا کسایی گفتم که یادشون باشه ماهمچنان هستیم.
    من با افتخار اومدم امروز بگم که یه کیلو دیگه لاغر شدم.
    در عرض سه ماه 12 کیلو.
    سرشار از انرزی مثبتم.همشم نثار دوستای غمگینم میکنم.
    انار الان تو ماه تولدتی.
    ناراحتی برای چیه؟
    شاد باش.
    غمها رو بریز دور.
    باشماهم هستم.تموم دوستایی که به نوعی غمگینین.
    برای تموم دردها چاره ایی هست غیر از مرگ.
    دوباره شروع کنید.نشد دوباره.نشد دوباره.
    مهم نتیجه اشه که شگفت زده اتون خواهد کرد.
    انار با توام:
    یه استراحت کوچولو به خودت بده.یه استارت دوباره بزن.
    یه روزتو کامل استراحت کن.
    عوضش نتیجه اش بهتر خواهد بود تا اینکه تند تند آدم بره و وسط راه موتوربسوزونه.
    بچه ها جو گروهیمون خیلی غمناک شده بود بخاطر اتفاقاتی که اخیرآ افتاد.دیگه بسه ماتم رو دور بریزیدو به شادی سلام کنید.
    ایشاللا خدا به عزیزانمون سلامتی بده.آرتمیس و سارا رو میگم.امیدوارم به سلامتی به جمعمون برگردن.
    این ماه ماه تولده رییس اناره.
    اونم تولد سی سالگیشه.
    باید برای یه جشن خوب مهیا بشیم.غصه ها رو دور بریزید.
    بیایین با کمک هم هر روز بهتر از دیروز باشیم.
    هر طوری که شما به زندگی نگاه کنین کاینات هم ازهمون بیشتر بهتون میده.بنابراین نگاهتون رو به زندگی بهتر کنید.
    انارجون خودت بهتر از هر کس دیگکه ایی میدونی چه کاری روحیه اتو عوض میکنه.یشین با خودت صادقانه فکر کن.
    هر زمونی که خسته شدی به نتیجه فکر کن.برای لغزشهای کوتاه مدت و به دنبالش سهل انگاری دوره ایی ناراحت نباش.همینها میشن برات بهوونه ایی برای شروع مجدد.الان به تنها چیزی که باید فکر کنی دفاعته.همین و بس.نگرون سایر ابعاد زندگیت نباش.
    برای همگی شما دوستان خوب انارستانی سلامتی میخوام و سربلندی.
    امروز لب تاب خواهری رو برمیگردونم و شاید تا امتحانم نتونم بیام انارستان.چون همچنان برام باز نمیشه.اما میخوام شما هم منو فراموش نکنین و برام دعا کنین)
    شاد باشیدو لبتون همیشه خندون.

    هستی | July 25, 2008 9:26 AM

    غرال جان. جای دیانا خالی. من هم بلد نبودم. دیانا بهم گفت که روی جایی که کمر شلوار می افتد را اندازه می گیره و مهم تر این است که همیشه سعی می کند دقیقا همانطوری که دفعه قبل اندازه می گرفته اندازه بگیره چون تغییراتش مهمه. من هم همین کار را می کنم. البته از من خیلی متغیره و در طول ماه یکی دو بار 2-3 سانت تغییر می کند!

    آرام | July 25, 2008 10:14 AM

    خب من هم الان شدید دچار این حالت ژله ای شدم. و از معده درد دارم می میرم و میدونم باید به معده ام استراحت بدم ولی بازم نمی تونم. می خوام ورزش کنم. یه سی دی می زارم که باهاش ورزش کنم وسطش خمیازه می کشم و اونقدر دلم پره که نمی تونم. دیروز ناهار پلو خوردم با قیمه. بعد از مدتها کلی برنج خوردم امروز هم قرمه سبزی درست کردم و کلی باهاش برنج خوردم. ورزش نکردم کالری شماری نکردم و هر کار بدی که فکرش رو بکنید.
    الان هم دارم اینجا اعتراف می کنم چون شدیدا غصه دارم. آقای همسر رفته و من باید تا دوهفته تنها بمونم.
    تا قبلش فکر می کردم تو این مدت می تونم خودم رو با ورزش خفه کنم و اونقدر ورزش کنم که بمیرم ولی الان خیلی دپرسم و عصبی خوری هم می کنم.
    نمی دونم تو این شرایط آدم یه جورایی مازوخیسم پیدا می کنه. دائم میرم رو ترازو یا جلو آینه که بگم من بد شدم من بی ریخت شدم.
    انار ولی من فهمیدم این لوس بازیها رو باید بزارم کنار. این کارها نشون میده که من فقط یه آدم ضعیفم که راحت ترین کار رو انتخاب می کنه. من سیر سیرم ولی میرم یه بسته بیسکوییت بد مزه که دوستش ندارم رو باز می کنم و می خورم.
    یعنی چی؟
    اما می خوام چیکار کنم. حتما ورزش می کنم امروز چون وقت دارم. و تا موقعی که از شر این معده سنگین خلاص نشدم لب به هیچی نمی زنم چون واقعا گنجایش هیچی رو نداره.
    اگه عصبی و ناراحتی پلیز سعی کن به یه چیز مثبت پناه ببری. به جای اینکه خودت رو با غذا خفه کنی با ورزش خفه کن.
    از خونه بزن بیرون. برو استخر شنا کن یا همین جوری برو تو آب .ریلکس کن فکرت رو و از همه فشارهایی که دور برت هست خودت و رها کن.
    من که الان دقیقا ژله ای هستم می خوام تا شب فقط آب بخورم حتی میوه و هندونه هم نخورم. تا موقعی که گرسنه ام شد که فکر نمی کنم گرسنه ام بشه.
    اگه گرسنه ام شد یه غذای ساده می خورم.
    تصمیم گرفتم که لجبازی با خودم رو بزارم کنار

    آلبالو | July 25, 2008 10:48 AM

    راستشو بخوای انار جون من خودم دقیقا مثل تو ام.یه مشکلی برای همسرم و خانواده اش پیش اومده خیلی ذهنم رو درگیر کرده و نمی تونم به برنامه هایی که می زارم عمل کنم.یه مقادیری هم افسرده ام.کارم رو هم که از دست دادم و دنبال کار تازه گشتن همه نیروم رو گرفته.

    آريس | July 25, 2008 10:55 AM

    دوستای گلم

    برای دپرس شدن و ژله ای شدن به قول انار همیشه یه بهونه ای هست همییییییییییشه.
    این ذهن ماست که وقایع اطرافمون رو مدیریت و ازشون نتیجه می گیره.ذهن ماست که می گه اگه همسرم نیست یا اگه مشکل مالی دارم یا اگه فشار زندگیم زیاده باید بخورم و ژله ای شم تا بحران رد شه.اما اگه بحران بخواد سد زندگی و برنامه های ما بشه که ما آدمهای قرن 21 کلا باید تعطیل باشیم که آخه....
    همون ذهن تنبل می تونه به بدن شما فرمان بده که برای مقابله با مشکلات و مدیریت استرس باید منظم ورزش کنی.خوب غذا بخوری و کافی بخوابی تا آرامش و قدرت تصمیم گیری لازم برای حل مسائل رو داشته باشی.
    پس لطفا این حسهای بد رو توی مشتتون جمع کنید و برید لب پنجره مشتتون رو باز کنید و با یک فوت محکم بسپریدش به باد
    بعد بیاین توی خونه لباس ورزشتون رو بپوشید و یا برید بیرون راه برید و یا یه چند تا نرمش خوب بکنید.
    آلبالو جونم اگه تمام ذهنت رو به حرکات بسپری و به عضلاتت و به فیگورت فکر کنی خودش یه مدیتیشنه و از فکرهای دیگه ازاد می شی.
    من هم در راستای 12 قاشق برنجی که برای ناهار خوردم و یک عدد کیک یزدی افتضاح ...الان می خوام برم و برای اولین بار با سی دی های بیلی بلانکز ورزش کنم.
    یک ساعت دیگه شادتر و ورزشکار تر و سبکتر می بینمتون
    ژله ای بودن بسه دیگه
    اینقدر انرژی منفی هم به هم ندین.
    زود برین توی حسای خوب
    تا 1 ساعت دیگه بای
    :دی

    سالومه | July 25, 2008 11:32 AM

    بچه ها براي برگشتن به زندگي ودراومدن از اين حال بيايد فردا رو كه اتفاقا شنبه هست دي: وبراي همه ما تپل ها يك روز مقدس بريم ورزش وبيايم گزارش بديم.
    مي خوام اين هفته جديد رو بذارم آشتي با ورزش .اينقدر اين چندروز خوابيدم كه حالم داره به هم مي خوره.هيچ جا هم نميرم وگفتم كه مسافرت هم نميام.با همه وخودم قهرم انگار.
    ولي از فردا مي خوام شروع كنم
    پس بيايد گزارش بديد حتما.
    آلبالو جان لطفا به آشپزخانه قسمت نون سبوس دار مراجعه كن سوال داري!

    آزي | July 25, 2008 12:04 PM

    آلبالو جان به عنوان غذاي سبك مي توني از سوپ سبزيجات رخي كه دستورش هست استفاده كني.
    بچه ها ميس ري امروز يك غذايي به ما داد كه من الان از كالري ومزه ش بي حالم وپر...خوشمزه بود ولي من واقعا ديگه غذاي سنگين واينجوري رو نمي كشم دي:
    حس بد سنگيني وبعدشم خواب رو فكر كنم بتونيد بفهميد يعني چي.
    حالا غذا رو ميذارم كه اگه يه روز خواستيد هاراگيري كنيد به اين سبك باشه ...انار تو هم درستش كن كه توي اين شرايط به قول خودت ژله اي حداقل يه كم از نظر مزه اي ارضا شي

    آزي | July 25, 2008 12:08 PM

    ای بابا من رفتم ورزشم رو کردم کلی هم عرق کردم و سرحال شدم ولی هنوز هیچکی اینجا نیومده
    بابا اهالی انارستان بجنبید که باید انرژی های گروه رو بالا ببریم.
    انار الان به انرژی های ما احتیاج داره.به ازای تموم اون انرژی هایی که از انارستان گرفتید حالا باید بیاین و به بقیه و علی الخصوص انار انرژی بدید.
    ازی من ورزش رو پایه ام.
    فردا بریم باشگاه و یه ورزش عالی با تمرکز بیست بکنیم و بیایم بهت قول می دم کلی شارژ می شیم.

    سالومه | July 25, 2008 12:58 PM

    سالومه جون حسابي پايه ام.ميام گزارش ميدم:) بچه ها بيايد اينجا يه هدف بذاريم ببينيم اين هفته مي تونيم يه تكونه ورزشي بخوريم يا نه؟

    آزي | July 25, 2008 2:20 PM

    Anar joon ,
    Vaghti khodet dari to badbakhtiye khodet ghooteh mizani be har dari chang mizani ta hal beshe bad digaran miyand o tazeh ezhareh nazar mikonand,tazeh ada delsooza ro dar miarand ke ayyy… ma negaraneh salamtitim ,akh ,tflaki ..ookh ..oonvaght to begoo che bayad kard ,to ro khoda

    Anonymous | July 25, 2008 2:49 PM

    Anar joon ,
    Vaghti khodet dari to badbakhtiye khodet ghooteh mizani be har dari chang mizani ta hal beshe bad digaran miyand o tazeh ezhareh nazar mikonand,tazeh ada delsooza ro dar miarand ke ayyy… ma negaraneh salamtitim,che chagh shodi .. ,akh ,tflaki ..ookh ..oonvaght to begoo che bayad kard ,to ro khoda

    Anonymous | July 25, 2008 2:50 PM

    Anar joon ,
    Vaghti khodet dari to badbakhtiye khodet ghooteh mizani be har dari chang mizani ta hal beshe bad digaran miyand o tazeh ezhareh nazar mikonand,tazeh ada delsooza ro dar miarand ke ayyy… ma negaraneh salamtitim,che chagh shodi .. ,akh ,tflaki ..ookh ..oonvaght to begoo che bayad kard ,to ro khoda

    Anonymous | July 25, 2008 2:50 PM

    سلام.
    مثل اینکه الان وقت مناسبی برای سوال کردن نیست. فقط خواستم دوباره بپرسم که برای عضویت غیر از ایمیل زدن با جی میل به blog_identity@yahoo.com باید کار دیگه ای کرد؟

    ممنون
    سمیرا

    Samira | July 25, 2008 3:20 PM

    به اینجا یه سر بزنین:
    http://www.iranianuk.com/article.php?id=30316

    golbahar | July 25, 2008 3:44 PM

    چرا وقت مناسبی نیست سمیرا جون؟بپرس سئوالت رو لطفا.
    هر کدوممون بدونیم جواب می دیم.

    سالومه | July 25, 2008 3:55 PM

    azy jan,

    what is the link to the cooking blog? i can't find it anywhere... l

    jeerjeerak | July 25, 2008 5:08 PM

    Jeer jeerak joon

    the link is :

    http://weightloss.anarkhanoom.com/cooking/

    enjoy!

    سالومه | July 25, 2008 10:20 PM

    سالومه جون من هم دیروز که ژله ژله بودم رفتم ورزش کردم حالم خوب شد.
    تا موقع خواب هم هیچی نخوردم امروز صبح هم قبل از اومدم سرکار 40 دقیقه یوگا کار کردم.
    راستی سی دی بیلی بلانکز چطور بود. خوب تونستی باهاش ورزش کنی. بیا تعریف کن.
    آزی جون جواب سئوالت رو همون جا دادم. حسابی عزم جزم کردی که نون بپزی.
    من منتظرم عکسش رو هم بگیر و بزار که ببینیم.

    آلبالو | July 25, 2008 11:24 PM

    آلبالو جونم
    آفرین به تو که خودت رو از خمودگی درآوردی.راهش همون ورزشه به خدا...
    سی دی بیلی بلانکز به نظرم خیلی خوب بود.یه کم طولانی بود به نظرم و من ترجیح می دم که 30 دقیقه تا 40 دقیقه اون مدل ورزش رو بکنم ولی این یک ساعته.
    حسابی عرقم دراومد و بعدش زانوهام می لرزید!!!
    ولی خوب بود حالا این سی دی بیسیک ترینینگش بود می خوام سی دی AB که مخصوص حرکات شکمی یه و 33 دقیقه هست رو هم کار کنم ببینم اون چطوره :)

    سالومه | July 26, 2008 12:01 AM

    از دکتر سارا، نی نی گلش و آرتمیس چه خبر؟!!!

    سامیا | July 26, 2008 12:51 AM

    شانزدهم مرداد اولین سالگرد عقدمونه!
    دلم می خواد برای پرنده یه هدیه خاص بخرم که یادگاری براش بمونه... راستش زیاد هم بودجه ندارم. لطفا اگه مورد خاصی به ذهنتون میرسه پیشنهاد کنید.

    پیشاپیش ممنون!

    سامیا | July 26, 2008 1:07 AM

    بچه ها من به خاطر آغاز مدرسه رفتن پسرم به خودم شیرینی دادم .ثبت نام در یک جیم .ها ها و امروزم رفتم 1.5 ساعت ورجه ورجه کردم و بعد 5 ماه که فقط بیرون در حال دویدن یا راه رفتن بودم و اینحا هم هوا خیلی سرده خیلی خیلی چسبید جای همه خالی

    golbahar | July 26, 2008 3:33 AM

    سلام
    حالت ژله ای؟چه اسم خوبی من که زیاد اینجوری میشم تا میتونم میخورم مخصوصا اگه بعد از یه مدت رژیم باشه دراومدن از این حالت هم برام خیلی سخته مگه اینکه چی بشه یه انگیزه خیلی قوی بیاد سراغم تا ازاین حالت دربیام که اونم کم اتفاق می افته خلاصه که خیلی باهاش درگیرم

    آمانیتا | July 26, 2008 3:38 AM

    نه سمیرا جان اگر به آدرس درست ایمیل زده باشی (همان بلاگ آیدنتیتی) انار به محض اینکه فرصت کنه سرشو بخارونه جواب می دهد و برایت دعوتنامه می فرستند. یک دو سه روز بسته به اینکه پای اینترنت باشه یا نه طول می کشد.

    آرام | July 26, 2008 3:40 AM

    ولی ورزش کردن به نظر من خیلی خوبه
    من هروقت ورزش میکنم مخصوصا پیاده روی خیلی روحیه میگیرم
    راستی سامیا جون پیشاپیش تبریک میگم

    آمانیتا | July 26, 2008 3:41 AM

    انار جان من الان تابلو اعلانات رو خوندم. انار کوچولوی ناز ما باهات راه میایم تا آخر تابستون و مواظبیم که نپرسیم حالت چطوره که مبادا اشکات سرازیر بشه.
    معلومه که خیلی خسته ای. همیشه همین طوری موقع درس امتحان پروژه هر چقدر به آخرش نزدیکتر میشیم بیشتر احساس می کنیم نیرومون تحلیل رفته و احساس ضعف می کنیم.
    اما انار جون تو تنها نیستی ما انرژیهای مثبتمون رو برات می فرستیم تا زودتر خانوم دکتر بشی و برگردی. لیلی و سمیرا هم درکت می کنند.
    بوس و انرژی مثبت برای تو.

    آلبالو | July 26, 2008 5:23 AM

    کسی پیشنهادی نداری؟؟؟

    من برای پرنده ی بخرم که یادگاری براش بمونه؟!

    لطفا کمک

    سامیا | July 26, 2008 6:12 AM

    والا من که هیچی به ذهنم نمی رسه.مگر اینکه حدود بودجه ات رو بگی بهمون....

    سالومه | July 26, 2008 6:23 AM

    آخه چی بگم سامیا جان. یک کتاب خوب... یک سلکشن خوب موزیک ( اگه بودجه ات خیلی پایینه)
    اگه بودجه ات بالاتره یه I pod یا mp3 player ( البته اگه نداره)
    ولی خودت بهتر از هر کسی می دونی چی دوست داره. اگه ورزش دوست داره براش یه چیزهایی ورزشی بخر. مثلا عصای کوهنوردی و یا یه چیزهایی در این رابطه.
    ببخشید که بیشتر از این خلاقیت ندارم

    آلبالو | July 26, 2008 6:44 AM

    آلبالو جونم خیلی خوشحالم که کلی مثبت شدی.خیلی انرژی هات خوه هااااااا

    سالومه | July 26, 2008 7:01 AM

    چاکریم دیگه....
    فکر کنم برای ورزش صبح باشه.

    آلبالو | July 26, 2008 7:50 AM

    چرا کامنت قبلی م نصفه و نیمه اومده؟!

    سامیا | July 26, 2008 8:05 AM

    مرسی از پیشنهادات خوبتون!
    راستش حدود بودجه م 200 هزار تومنه!
    بخاطر هزینه هایی که برای کار جدید کردم، اوضاع مالی م زیاد تعریفی نداره... دلم می خواست برای سالگرد عقدمون دستم بازتر بود و یه هدیه عالی براش می خریدم :-(

    سامیا | July 26, 2008 8:09 AM

    سامیا فکر کنم با این بودجه بتونی یه ساعت خوشگل براش بخری.مثلا اگه تیپ مردونه دوست داره تیسوت بخر اگه اسپرت دوست داره سی کی یا اسپیریت می تونی بخری.
    اگر هم اهل انگشتره می تونی از همون اسپیریت انگشتر مردونه خوشگل براش بخری....گوشی موبایل و ام پی 3 هم خوبن ولی من به شخصه ساعت رو ترجیح می دم

    سالومه | July 26, 2008 9:08 AM

    بچه ها من طبق قولم به آزی دارم می رم ورزش الان بلوز و شلوارم رو پوشیدم و باندانای سرم رو هم بستم.اومدم بگم که خیلی خسته هستم ولی می رم ورزش تا انرژی بگیرم.شما هم بدویین لباس بپوشید یه 10 دقیقه ورزش کنید.الان ساعت یکربع به ششه تا 7 و نیم بر می گردم ببینم بچه زرنگها و شاگرد اولا و ورزشکارا کین و کی رفته ورزش.
    زووووووووود باشین چربی ها رو بسوزووووووونین

    سالومه | July 26, 2008 9:11 AM

    تو چی کردی آزی؟

    سالومه | July 26, 2008 9:14 AM

    سالومه جونم اتفاقا هم من و هم پرنده هر دو عشق ساعت هستیم، پارسال عید بهش یه سی کی اسپرت هدیه دادم.
    چند وقت پیش هم یه ساعت اسپرت با بند و صفحه مشکی دیدیم که خیلی شیک بود قیمت ش هم همین حدودا بود. (مارک ش یادم نیست!) شاید رفتم همون رو براش گرفتم.

    مرسی از راهنمایی ت :-*

    سامیا | July 26, 2008 9:16 AM

    اول..من همون صبح با برنامه باشگاه از خواب بيدار شدم ولي به دعوت شانه بسر جان براي رفتن به استخر لبيك گفتم وجاي همگي خالي رفتيم استخر وورزش وكلي آفتاب ولم دادن وچاي وشيريني(اين كاره من بود اغفالش كردم دي:)
    ولي يك ساعت شنا كرديم.از خستگي نتونستم زودتر بيام گزارش بدم.
    بقيه بيايد تعريف كنيد ببينم چه كرديد؟من فردا هم باشگاه مي رم وبراي روزه بعدشم هم پايه استخر هستم.هركي دوست داره بياد باما دست بشوره
    بچه ها بالاخره من اين هدهد رو ديدم در استخر...خبري از چربي واضافه واينا نبود.اعتماد به نفسي مي خواست كه من با اين سه كيلوي اضافه واون شكم بي كي ني پوشيدم ورفتم:)
    ولي خوش گذشت اين آب واون آفتاب خيلي نشاط انگيزه غافل نشيد ازش حتما استخر هاي سر باز رو در اين روزهاي گرم تابستان تجربه كنيد...دين دين..آزي پروزن امروز بهتر از ديروز..دين دين

    آزي | July 26, 2008 10:03 AM

    انار با اين شرخ حالي كه دادي وسوسه شدم بزنگم بهت يه كم گريه كني ببينم چه شكلي ميشي دي: ميخ وام ببينم دكتر خارجي ها گريه مي كنن چه شكلي ميشن..توجه كرديد گريه چقدر به بعضي ها مياد؟من يه دوست داشتم هروقت گريه مي كرد وحالش بد ميشد من عاشق حال چشاش ميشدم اينقدر خوشگل غمگين ميشد..
    حالا پس شايد زنگ زدم گفتم:انار چه خبر دي:

    آزي | July 26, 2008 10:07 AM

    آلبالو جان بازم سوال نوني دارم.لطفا مراجعه كن.
    بچه ها مگه لينك بالاي صفحه كه زده منوي سه شنبه ها براي همه قابل ديدن نيست؟شك كردم.قبلا هم سوال كرده بودي.جير جير جان يافتي؟

    آزي | July 26, 2008 10:12 AM

    سالومه من همين الان برگشتم . يك ساعت ايروبيك و كلي پياده روي . زود بيا ببينيم چكار كردي
    آزي من چون هنوز خيلي اضافه دارم باهاتون نميام استخر كه آبروم نره :دي مخصوصا با شانه بسر كه آخر خوش تيپيه . واي آزي كي ميشه منم سه كيلو اضافه وزن داشته باشم ؟!

    ليلا | July 26, 2008 10:22 AM

    عزيزم من سه كياو اضافه وزن ندارم.