« ميتينگ 77 | صفحه اول | ميتينگ 78 »
خوب من همونجور كه هفته قبل گفتم با يكي از دوستام قرار گذاشتم براي نيمه ماراتن فيلادلفيا تمرين كنيم. برنامه تمرينمون رو ماه به ماه ميريزيم و برنامه اينجا است كه با هم جدول رو بر ميكنيم و كار هم رو چك ميكنيم. من امروز دوشنبه 1.5 مايل برنامه امروزم رو دويدم.
خونه هاي زرد برنامه اصليه. خونه هاي صورتي جيغ برنامه دوستمه. خونه هاي بنفش برنامه منه. اين بست براي ميتينگ 78 تا 79 مرتب به روز ميشه.
چهارشنبه: من اصولا اين روزها دائم نگرانم. يعني صبح كه از خواب بيدار ميشم هنوز چشمم رو باز نكرده يه موج دلشوره مياد كه دلم ميخواد لحافم رو بكشم سرم اصلا به روم نيارم كه زندگاني هست. اما خوب چون نميشه و تجربه ثابت كرده اين رويكرد قايم شدن در بالشت كارها رو كم نميكنه مجبورم بيدار بشم و بشينم جلوي كامبيوتر و روبرو بشم با كارهايي كه ميترسم ازشون.
حالا اينا رو گفتم كه بگم امروز هم يكي از همين جور روزهاي به شدت نگران بود. بعد من برنامه ام كامبيوتري رو نوشتم و گذاشتم براي اجرا. از خونه هم كار ميكردم. بعد رفتم دوش گرفتم. بعد شروع كردم با خودم مصاحبه مطبوعاتي كردن...يه چند تا كاره كه مونده هي دست دست ميكنم...شستن لباسها، رفتن به سوبر، دويدن، رفتن به بانك...ديدم سوبر تا خونه فاصله اش دقيقا يك مايل و نيمه كه ميشد مسافتي كه بايد ميدويدم. توي گرما كفش و لباسم رو تنم كردم و قبل از اينكه به خودم فرصت فكر بدم رفتم. سخت هم بود چون هوا خيلي گرم بود. اما رفتم. يك مايل و نيمم رو دويدم و خريدم رو هم كردم و بعد تاكسي گرفتم با خريدها آمدم خانه. الان خيلي بهترم.











هركسي من بايد وبلاگش رو به بلاگ رول گروه اضافه كنم آدرسش رو توي متن كامنت پائين همين پست بچسبونه. استثنا نظرخواهي اين اعلان رو باز ميگذارم. جاي ديگه بنويسيد فايده نداره ها. حتي اگر قبلا گفته ايد لطفا اينجا دوباره بچسبونيد.
Comments
سالومه جان:
به روی چشم. در اولین فرصت .
سعی میکنم روی جدول خودت توضیح بدم.حالا یه چیزم برات بگم :
چند وقت پیش که رفته بودم شهر ودیارم همینجوری وارد مرکز بهداشت شدم واونجایه نمودار خیلی جالب دیدم .
یه مقایسه دررابطه با مصرف گروه های مختلف غذایی هرم درسطح استاندارد،کشوری،واستانی.ارقام جالب بود مخصوصا در زمینه مواد قندی که در سطح ایران 5/1 برابر استاندارد بود و در استان ما 2برابر! اومدم توخیابون و دیدم بیجهت نیست که2برابر شده هرچند صد متر شیرینی فروشی،کارگاه نبات ریزی و......
خلاصه که "هرم" درسهای جالبی به مامیده که توبرنامه کاهش وزن بدرد میخوره.
آلبالوجون:
منم کلی به خاطراون ماجرای نون تازه خندیدم!چندتامثال دیگه هم دارم که عمرا اگه دیگه بزنم میترسم فردا برات عینا پیش بیاد!
البته از شوخی گذشته بنظرمن چندان بد هم نشد این یه شروع جدید برای شناخت عادتهای غذایی ات هست و اصل قضیه این"آگاهی" است.این برنامه جدیدت هم که داری سعی میکنی حتی تومحل کارازبی تحرکی در بیای خیلی بسیار زیاد عالیه.فقط حوصله کن وازدرجا زدن دلسرد نشو.
آرتیمس خانوم:
تویه مامان بینظیری!بیشتراز راه سبزت من شیفته این"فقط برای گلبرگ"هستم وکتاب تن تن ونقاشی.....
امید وارم این جمع خانوادگی همیشه سالم و سرحال وشاد باشه
اینم بگم وخداحافظ
حالادرسته که تقلید کار خوبی نیست ولی بنظرتون این برنامه ای که انار با دوستش گذاشته ایده خوبی نیست که تو آدم انگیزه ایجاد کنه؟
بنظر من که جالب بود .میشه گروه های 2نفره،3نفره...حالا دویدن نباشه همون پیاده روی هم خوبه
راستی قرارنبود من اولین کامنت باشم اتفاقی شد!
یه دوست | July 14, 2008 5:18 PM
فکر کنم هدف انار هم همین بوده که انگیزه بشه.حالا کی پایه است با من واسه دو؟ به نظر من در کارهای مثبت حسودی کاملا جایز است
گل بهار | July 14, 2008 6:12 PM
والا انگیزه اصلی من از اینجا گذاشتنش این بوده که خودم توی آبرو داری گیر کنم و بچسبم بهش. اما خوبه آدم با یه نفر دیگه یه شیت اینجوری درست کنه و با هم برنامه یه جور بریزه و اجرا کنه. برای من که تا حالا خوب بوده. توی وبلاگها هم میشه اجرا کرد. این دوست من وبلاگ نداره اصولا.
انار | July 14, 2008 6:32 PM
من یه چیزی بگم؟ واقعا جای تحسین داره که دم دفاعت اینجوری برنامه دویدن رو اجرا میکنی. من واقعا همه زندگیم حول دفاعم میگشت سر دفاعم. البته ناگفته نماند که برنامه من یه ذره عجله ای شد و فقط یک ماه و هشت جلو تر تصمیم گرفتم که دفاع کنم. شاید تو چون از قبل برنامه داشتی الان کارهات رو روال تره و فرصت میکنی بری ورزش. باز هم آفرین.
من هم چند روزه دم عصر که هوا خنک میشه میرم پیاده روی.
نینابه | July 14, 2008 6:44 PM
در این که آدمی تحت شرایط نزدیک به دفاع تزش به یاد ورزش باشه و واسه اونم برنامه ریزی کنه کار فوق العاده ای کرده هیچ شبه ای نیست .این آدمه که ریاست یه گروه لایف استایل بهینه رو به عهده گرفته. امیدوارم کاملا موفق باشی ولی در هر صورت هم به قول خودت یه کم هم بهتر از هیچیه
گل بهار | July 14, 2008 7:09 PM
انار خانم کار درست و دونده! مطلب a bit gross but quite useful!!!در باره یبوست رو برات ایمیل کردم
امیدوارم به درد بخور باشه.....
سالومه | July 14, 2008 10:26 PM
آفرین انار طبق برنامه 1.5 مایل دیگه هم دویدی.
تشویق و هورااا
آلبالو | July 14, 2008 11:28 PM
anar joon, mishe esme ketabi ke baraye davidan azash estefade mikoni ro begi? mamnoon
MK | July 15, 2008 7:51 AM
اگر میخواهید کتابی بخرید که برای شروع دویدن کمکتون کنه من اینو توصیه میکنم:
Runner's World Complete Book of Beginning Running نوشته Amby Burfoot. این کتابیه که من باهاش دویدن رو شروع کردم و انقدر اطلاعات و موارد مفید توش هست که حداقل تا شش ماه اول میتونید دائم بهش مراجعه کنید.
انار | July 15, 2008 9:31 AM
mamnoon anar joon.
MK | July 16, 2008 12:52 AM
انار خیلی عالی بود!
این توانایی روبرو شدن با "ترسها" یکی از اون مهارتهای لازم زندگیه.من اعتراف میکنم که در این زمینه خیلی ضعف دارم،هنوزم تو شرایط این چنینی که قرار میگیرم دچار تعلل میشم و بجای روبرو شدن فرار میکنم!
این اظطرابی که به این قشنگی توصیف کردی خیلی باهاش آشنام .دفتر کودکی ام را که ورق میزنم یادم میاد این حس ترس و تو رختخواب موندن را روزهای شنبه که میخواستم برم مدرسه داشتم.حالا جالبه برات بگم هنوزم بعد سالها خواب امتحان و کنکور را میبینم و اینکه سر جلسه امتحانم و سوالها را بلد نیستم!
بنظرم این دلشوره تو هم بی ارتباط با نزدیک شدن زمان دفاعت و باقی قضایا نیست.حالا این دکتری را که گرفتی چند تا certificationهم باید خداییش بهت اهدا بشه.. مثل مهارت حل مسئله، عبور از بحران ها.....!
یه دوست | July 17, 2008 2:46 AM
درسته گاهی وقتها نباید فکر کرد باید سریع رفت و اون کار مورد نظر رو انجام داد.اینکه تو دویدی رفتی خرید وبرگشتی عالیه.خوشحالم که الان حالت بهتره.بوس
بهار | July 17, 2008 4:08 AM
چه روش خوبی برای دویدن پیدا کردی. آفرین همین جوری ادامه بده
آلبالو | July 19, 2008 4:21 AM