English Weblog | وبلاگ فارسی | منوی سه‌شنبه‌ها | موفق‌ها
  • عضویت در گروه
    • درباره گروه سه شنبه طلایی
    • راهنمای عضویت در گروه
    • اساسنامه
  • لینکهای گروه
    • لوگ وزن گروه
    • لینک های مفید
    • ورزش در گروه سه شنبه ها
  • انار به تفصیل
    • درباره این وبلاگ
    • سیستم امتیازی
    • دونده شدن انار
    • پیشرفت انار

  • « تلاشهاي انار | صفحه اول | قدم به قدم »

    ميتينك 76

    خوب من ميخوام اين ميتينگ رو بذارم براي اينكه از شماها نظر بخوام براي اينكه چه جوري توي سر شلوغي و اوج كار من و مخصوصا در شرايطي كه من متاسفانه نميتونم لاغر شدن و ورزش و اينا رو در اولويت اول يا حتي دوم بذارم باز بتونيم ميتينگها رو برگزار كنيم و انرژي رو به گروه برگردونيم. چه كار ميتونيم بكنيم؟

    من يه چيزي كه به نظرم رسيد اينه كه ستاره ها رو به جاي اينكه اخر ميتينگ بدم اول ميتينگ بدم. يعني شما براي وزني كه هفته گذشته كم كرديد(يا زياد كرديد) ستاره ميگيريد و نخش بسته ميشه و منم مطمئن ميشم كه هر وقت محدودي داشته ام حداقل اصل كار انجام شده. تنها مشكلي كه ممكنه اين روش براي گروه به وجود بياره اينه كه يه عده عادت كرديم وزنمون رو دير توي هفته به روز كنيم و اون ها خوب بايد صبر كنند تا هفته بعد ترش ستاره بگيرند.

    يه چيزي كه شروع شده خوب حركتهاي گروهيه كه توي خود گروه انجام ميشه و من وظيفه ام اينه كه حداقل اينجا ازش حرف بزنم. مثل برنامه چهار هفته اي كه سالومه شروع كرد با الهام از برنامه هشت هفته اي كه توي گروه داشتيم.

    يه راه ديگه هم اينه كه ميتينگها رو هر از گاهي كس ديگه از گروه برگزار كنه. اينو نميدونم چه جوري ميشه يا اصلا عملي هست يا نه. دلم ميخواد نظر شما رو بدونم راجع بهش.

    راه ديگه چي سراغ داريد؟

    تكميل 1. خوب من آمدم. خيلي خيلي دير اما آمدم. راستش باهاتون حرف دارم اما قبلش ستاره هاي اين چند وقت رو بدم كه سالومه زحمتش رو كشيده:
    آرزو ستاره 15 پوندی
    رخی ستاره 10 پوندی:
    گل بهار ستاره 5 پوندی:
    ساناز ستاره 5 پوندی:
    سیب ستاره 10 پوندی:
    غزال ستاره 5 پوندی:
    فندق ستاره 40 پوندی:
    مهتا ستاره 10 پوندی
    هستی ستاره 20 پوندی

    آرتمیس ستاره 25 پوندی

    و ستاره تشويقي هم براي خود سالومه به دليل اينكه برنامه 4 هفته اي رو شروع كرده و براي كارهاي ستاره ها اين هفته داوطلب شده و الحق به همبستگي و انرژي گروه اين چند وقت كمك كرده

    خوب مباركه و لطفا كف مرتب بزنيد. و مخصوصا كه خيلي از ستاره بگيرها از اعضاي جديدتر هستند و اولين ستاره شون رو گرفته اند. مباركه. نكات كنكوري رو هم كه ياد گرفته ايد يادتون نره به بقيه ياد بديد. و اما حرفي كه من با گروه داشتم....

    تكميل 2. خوب من راستش اين چند وقت به شدت راجع به اين گروه عذاب وجدان داشته ام. به شدت. براي اينكه آدم وقتي تعهدي ميده و مسئوليتي قبول ميكنه بايد سر حرفش بايسته و من تعهد اداره اين گروه رو داده ام و مسئوليتش رو قبول كردم. واقعا برام سخت بوده اين چندين ماه كه نميتونستم به گروه مثل قديم انرژي بدم. براي بستهاي گروه وقت بگذارم و جلوي چشمم ميديدم كه گروه داره ريز ريز انرژيش از دست ميره و منم به جاي اينكه بتونم بيام وسط و زنگ ورزشي راه بندازم و برنامه هشت هفته و خلاصه مثل قديم باشيم حتي نميرسيدم بيام ستاره بدم و ميتينگ رو به موقع جمع كنم. حسابي عذاب وجدان داشتم كه مني كه خودم نتونسته ام ورزشم رو اداره كنم چه جوري ميتونم به خودم اجازه بدم بيام از شماها بخوام كه اراده به خرج بديد و ورزش رو ادامه بديد...خلاصه به فكرم رسيد كه بيام ازتون معذرت بخوام بابت اين چند وقت...

    اما راستش نشستم فكر كردم. ديدم ما با هم صحبت كرديم. سر برنامه هشت هفته اي مهمترين چيزي كه تمرين كرديم دوتا بود...اول اينكه ياد بگيريم در زندگي چيزي هست به نام اولويت اول...و اولويت اول يعني اولويت اول...يعني هرچيزي، هر تصميمي، هر حركتي بايد با توجه به اولويت اول انجام بشه و اگر با اين اولويت اول مغايرت داره نبايد انجام بشه و خوشحال كردن هيچ آدم ديگه اي نبايد بر اين اولويت اول مقدم باشه.
    دومين چيزي كه ياد گرفتيم تمرين نظم ذهني بود. از طريق جدول كشيدن و با جزئيات حساب و كتاب كار رو نگه داشتن و نامه اعمال رو آنلاين براي همه گذاشتن ياد گرفتيم كه مسئوليت رفتار و تصميماتمون رو بايد بتونيم در مقابل چشم خودمون و ديگران قبول كنيم. و انضباط ذهني داشته باشيم براي اينكه اولويت اول رو اولويت اول نگه داريم...

    درسته؟ همينا بود ديگه روح اون برنامه هشت هفته اي و روح اين گروه.

    اگر اين حرف منو قبول داريد راستش من به اين نتيجه رسيدم كه من عين تعهدي رو كه داده بودم و عين قولي كه داده بودم و عين نصيحتي كه كرده بودم عمل كرده ام. من قول دادم كه درسم اولويت اولم خواهد بود. و قولم رو نگه داشتم. حتي به قيمت اينكه نتونم برم ورزش...حتي به قيمت اينكه از خستگي بشت كامبيتورم گريه ام بگيره، حتي به قيمت اينكه نتونم به كارهايي كه دوست دارم برسم و حتي به قيمت اينكه كه خوشحالي افراد اين گروه رو در نظر نگيرم.

    و من قولم رو نگه داشتم چون حساب تك تك ساعتهايي رو كه مفيد درس خونده ام دارم و ميتونم براتون بگم. كه من از بعد از برنامه هشت هفته اي تا الان در مجموع 499 ساعت كار مفيد در راستاي تحقيم كرده ام كه به طور متوسط 26.3 ساعت در هفته بوده با مينيمم 4.5 ساعت (هفته اي كه بابا اينجا بود) و ماكسيمم 76 ساعت در هفته (اون هفته قبل از مصاحبه كه اشتباه بيدا شده بود توي محاسبات). در اين 5 هفته اخير كه كامل گم و گور شده بودم هفته اي به طور متوسط 40 ساعت مفيد كار كرده ام و ماكسيمم ساعتي هم كه در روز مفيد كار كرده ام 16.9 ساعت در روز بوده. اين ساعتها ساعتهاي كار مفيده...وبلاگ گردي نيست، اخبار چك كردن نيست، بشت كامبيوتر نشستن و چت كردن هم نيست. خيلي ساعتهاي بيشتري سر كار بوده ام كه جزو اينا حساب نشده... جدولش رو هم اگر بخواهيد كامل ميتونيد اينجا ببينيد.

    علاوه براين در سه ماه اخير 45 ساعت هم صرف دنبال كار گشتن شده كه تازه مصاحبه ها و مسافرتها جزوش نيست.

    خوب آيا شما ميتونيد اينجوري در مورد اولويت اولتون در اين چند ماه به من گزارش بديد؟

    نكته دوم اينكه من يك سال ودو ماهه كه تونسته ام وزنم رو ثابت نگه دارم. درسته كه از 133 بوند كمتر نشده ام اما با اختلاف يك كيلو نوسان بيشتر هم نشده ام. هيچ كدوم از لباسهاي من الان تنگم نشده. مجبور نشده ام برم لباس جديد بخرم. درسته كه به خاطر ورزش نكردن بدنم اون سفتي سابق رو نداره و اونجوري روي فرم نيست اما تونسته ام اون چيزي رو كه به دست آورده بودم نگه دارم. من ميدونم و شما هم ميدونيد كه اين كار ساده اي نيست و خيلي از شمايي كه اينو داريد ميخونيد نتونستيد اين كار رو انجام بديد. و اين كار رو اگر تونسته ام انجام بدم به دليل يك تغييرات زير بنايي و اساسي در روش زندگيم و تفكرم نسبت به غذا بوده. يعني هيچ وقت به خاطر اينكه مثلا نتونستم ورزش كنم به خودم اجازه ندادم دوباره عصبي خوري رو شروع كنم و اگر از يه بله (ب سه نقطه است اينها همه) ليز خورده ام دوباره خودم رو در اولين فرصت جمع و جور كرده ام...

    راستش با توجه به اين نكات كه امشب بهشون رسيدم الان ديگه اون احساس عذاب وجدان رو ندارم. من به موعظه اي كه خودم كرده بودم عمل كرده ام و ميكنم. و اين بزرگترين وظيفه من در قبال اين گروهه. من اگر به جاي چسبيدن به كار الان يه ماراتن دويده بودم الان بايد از شما معذرت ميخواستم نه برعكسش.

    اما الان براي چي اينا رو نوشتم؟ يكي خوب براي همين كه تلنگري باشه براي گروه. كه اگر من اينجا نمينويسم معنيش اين نيست كه ول كرده ام. شما اگر ول كرده ايد با ننوشتن من توجيهش نكنيد. گرفتار ديكتاتوري توجيه نشيد. دوم اينكه بگم اين گروه براي من خيلي مهمه و مسئوليتي كه در مقابل اين گروه قبول كرده ام براي من واقعا اهميت داره و حفظ اينرسي گروه و روحيه گروه چيزيه كه من دلم ميخوام بتونم خوب انجامش بدم. و در اين مورد واقعا متاسفم كه اين چند وقت نتونستم خوب انجامش بدم. اميدوارم كه حداقل امثل اين مطلب امروز بتونه كمك كنه و من همونجور كه گفتم به كمك گروه بيش از هميشه احتياج دارم. و روي كمك تك تكتون حساب ميكنم. و اگر جواب كامنتها رو نميدم اما حتما ميخونمشون...

    و در آخر هم با اينكه همه اين حرفهاي بالا رو زدم اما باز هم دلم ميخواد يه معذرت بخوام ازتون براي اين چند وقت اخير و يكي دو ماه آينده كه نميتونم به گروه برسم. دل من براي اينجا خيلي تنگ شده.

    خوب حالا براي ميتينگ 77 داوطلب نداريم براي ستاره دادن و مطلب دادن؟:)

    تكميل 4. فندق عزيز ياد آوري كرده كه ستارهايي كه برگردونده ميشه رو نگفتيم:

    آريس ستاره 10 بوندي برميگردونه
    آني ستاره 5 بوندي برميگردونه
    بريسا(ب سه نقطه) هم ستاره 5 بوندي رو برميگردونه.

    علاوه بر اين الان كه فرمولهاي محاسبات بوند و كيلوگرم رو درست كردم اينها هم ستاره ميگيرند:
    جوجه تيغي ستاره 5 بوندي ميگيره:
    ساميا ستاره 5 بوندي ميگيره:

    June 30, 2008 11:02 PM


    Comments

    سلام. من فعلا اولین کامنت رو بزارم بعد روش فکر می کنم:)

    آلبالو | June 30, 2008 11:44 PM

    البته من سابقه کمی دارم برای اظهار نظر ولی فکر میکنم با توجه به گرفتاری انار جون حتما باید افراد دیگه این نظارت رو بعهده بگیرن.البته خیلی مطالب رد و بدل میشه من انصافا استفاده میکنم ولی بغیر از مهربانیهای دوستانه هر از گاهی جای تذکرات مقتدرانه یک رهبر خالیه.

    سولی تپلی | June 30, 2008 11:57 PM

    من فکر کنم این که گاهی میتینگ ها رو کس دیگه ای برگزار کنه عملی باشه. کافیه شخص داوطلب از قبل با انار هماهنگ کنه و پست میتینگ رو توی وبلاگ خودش (از وبلاگ های بلاگفا که همه بتونند کامنت بذارند) شروع و اداره کنه. و انار هم فقط آدرس محل برگزاری میتینگ رو توی انارستان اعلام کنه که همه برن اونجا.

    شانه بسر | July 1, 2008 12:11 AM

    انار عزیزم
    خسته نباشی از اینهمه کار و درس .می تونم شرایطت رو درک کنم و واقعا هم دوست دارم و هم شرایطش رو دارم که کمکت کنم.
    من این تجربه رو دارم که هر وقت می خوام چیزی رو بهتر یاد بگیرم به دیگران درسش بدم.حالا جریان میتینگ ها هم همینه.من نظرم اینه که ما توی نوشتن میتینگها به تو کمک کنیم تا وقتی که تو هم سرت خلوت تر بشه.
    می شه که کسی که می خواد پست میتینگ رو بنویسه درباره موضوع و محتوای میتینگ با تو هماهنگ باشه .دوشنبه هر هفته متن رو بنویسه و برای تو ایمیل کنه و تو به صلاحدید خودت اصلاحش کنی و بذاریش.
    یه نفر رو هم بکنی مسئول اینکه لوگ رو هر چهارشنبه چک کنه و ستاره ها رو مشخص کنه.مطمئنم که اینکار خیلی وقت گیره و اگه کسی بتونه در این رابطه به تو کمک کنه توی وقتت کلی صرفه جویی می شه.
    یه راه دیگه هم اینه که بچه های گروه متنهای خوب و جدید و اخبار مفید تغذیه و سلامت رو ترجمه کنن و تو توی میتینگها استفاده کنی ازش.
    من احساس می کنم که از هفته گذشته و تذکر تو انرژی گروه خیلی بالاتر رفته و حرفهای غیر لایف استایلی کمتر توی گروه زده شده و برای من به شخصه که خیلی در تمرکزم مفید بوده.

    در هر حال این نظر من بود و همه جوره در خدمتت هستم و بهت کمک می کنم تا تو هم استرس کارهای گروه رو نداشته باشی .مطمئنم توی گروه خیلی های دیگه که از من هم با تجربه تر و فعال تر هستند می تونن کمک کنن تا چراغ انارستان مثل همیشه پر نور بمونه.ایشالا تو هم سرت خلوت تر می شه کم کم و می تونی مثل قبل و مثل همیشه نظارتت رو روی گروه داشته باشی و پستهای پربارت رو بنویسی.
    البته ما دیگه از تو انتظار داریم که به نام دکتر انار بیای و برامون بنویسی :دی

    سالومه | July 1, 2008 12:23 AM

    من با نظر سالومه جان موافقم
    من ترجیح میدم میتینگ ها همینجا برگزار بشه ولی خب بچه ها میتونن توی کاراش به شما کمک کنن تا کمتر وقت بگیره
    در باره ستاره ها هم فکر میکنم اول میتینگ با آخر میتینگ تفاوتی نداشته باشه چون آخر این میتینگ میشه اول میتینگ بعدی و یکی دو روز اینور اونور شدن مشکلی ایجاد نمیکنه. انار جان به نظرم هر وقت که شما راحت تری مناسبه ضمن اینکه این ایده که یه نفر هر هفته ستاره ها رو مشخص کنه و به شما بگه هم خوبه

    فندق | July 1, 2008 12:51 AM

    این پیشنهاد دادن ستاره ها در ابتدای هفته خوبه. بچه ها هم باید یه مدت خودشون میتینگها رو برگزار کنند حالا نه به این معنا که کارهای سایت رو انجام بدند. سعی کنیم کارهای گروهی بیشتری ترتیب بدیم و هدفهای مشترکی داشته باشیم.
    مثلا یه روزی و یه ساعتی رو مشخص کنیم و اون موقع بریم پیاده روی یا ورزش و بعد بیام گزارشش رو بدیم.
    نکته های جالب تغذیه رو بیایم بگیم و از این فرصتها برای یاد گرفتن چیزهای جدید استفاده کنیم تا کم کم انار هم از کاراش کم بشه.
    انار به نظر من اگه میخوای ستاره ها رو اول هفته بدی یه خط و مسیر هم مشخص کن برامون. مثل اون موقع که برنامه 8 هفته ای رو یاد دادی بهمون و بعدش بقیه و من تونستیم ازش الهام بگیریم.
    البته اون موقع بهمون سر میزدی و بعضی نکته ها رو گوشزد می کردی ولی الان اگه مشغله ات زیاده خود بچه ها این کارو انجام میدن.

    آلبالو | July 1, 2008 12:51 AM

    سلام انار جون خوبی؟ من فکر می کنم می تونی حساب کردن ستاره ها رو بسپاری به یکی از بچه های فعال گروه که وقت داره...تازه می تونیم بگردیم و مطالب مفید جمع کنیم و ترجمه کنیم که مثل قبلنا تو گروه همیشه تو هر میتینگ یه چیز جدید یاد بگیریم.
    بهتره وقت کافی برای کارات بزاری.موفق باشی دوست گلم.

    آریس | July 1, 2008 12:58 AM

    سلام انار جان خیلی دلم واقعا برات تنگ شده!
    با دادن ستاره ها اول هفته موافقم. خیلی هم خوبه. منتها یکی از بچه ها می تونه برای شمردنش بهت کمک کنه.
    درباره میتینگ هم همین مطلبی که خودت بنویسی من که راضی ام حتی فقط یک پاراگراف مختصر خودت فقط بگی سلام و شروع! و همین جا هم برگزار بشه. اما بعد اگر بچه ها مطالب علمی داشتن بنویسن تو وبلاگشون و اینجا اعلام کنن که ما بریم و بخونیم.

    بهارک | July 1, 2008 1:10 AM

    انار جان
    می دونی الان جای چی خالی یه؟جای تو که می یومدی و وبلاگها رو نگاه می کردی و نکاتی رو که می دیدی جمیعا توش مشکل داریم می یاوردی توی میتینگ یا توی تکمیلها.
    این کار هم یه آدم صبور مثل خودت می خواد که کلی هم دانش و معلومات داشته باشه بازم مثل خودت و توان جمع بندی و نتیجه گیری.مثلا یه دوست عزیز خیلی خوب تجزیه تحلیل می کنه و با توجه به دانشش در این زمینه خیلی مفیده.البته می دونم که نمی شه از اون انتظار داشت چنین کاری بکنه ولی اگر گاهی هم وقت بکنه و یه کمکی در این زمینه بده عالی یه.

    با توجه به اینکه خیلی از بچه ها جدیدن من فکر می کنم که حتی تو می تونی از مطالب میتینگهای قبلی استفاده کنی .هم برای ما یه یادآوری می شه و هم برای اونها یه نکته جدیده.

    چون واقعا یک سری از پست هات هست که عالی هستن.مثل اونی که جایگزین ها رو برامون توضیح دادی بودی.که خیلی به نظر من مفید بود.

    سالومه | July 1, 2008 1:30 AM

    من با نظر سالومه موافقم!

    فک کنم اگه گاهی از توی آرشیو میتینگ های گذشته مطالب مفید رو دوباره عنوان کنیم بد نباشه! من خودم گاهی بعضی از مطالب رو یادم میره و خوندن دوباره ش بهم روحیه میده...
    گرچه میشه مستقیم به آرشیو مراجعه کرد! اما برای تنبل هایی مثل من این روش خیلی مفیده... :-)

    ساميا | July 1, 2008 3:31 AM

    این خونه بزرگتر می خواد هر چند که بچه ها خوب بار اومدن

    ميس ري | July 1, 2008 4:46 AM

    من همين الان كامنت آخر سالومه رو خوندم!!!
    به خدا من پيشنهادم رو از روي دست سالومه ننوشتم ها....
    ايده هامون مشترك بوده!

    p-:

    ساميا | July 1, 2008 5:25 AM

    ببخشید من نظرم این هست که به جای تکرار مطالب قبلا نوشته شده.. فقط یک لینک با عنوان اون مقاله و موضوع همین قسمت پایین قسمت آرشیو موضوعی یک قسمت جدید اضافه بشه که دوباره کاری و وقت هدر دادن نشه.

    بهارک | July 1, 2008 6:46 AM

    منم که جز لاو ترکونی نظری ندارم.
    برنامه ریزی از شما عشق و فلیرتش از من D:

    rokhy | July 1, 2008 7:30 AM

    بچه ها من از فزدا دوباره می خوام تو جدول بیام بگم چه غ..ی می کنم!
    خیلی از خودم عصبانیم! دارم همش زیاد می کنم.
    شنبه هم شرکتمون ورشکست شد و من بیکار شدم...دوباره تو خونه موندم و دارم پرخوری عصبی می کنم.
    لطفا بیاید از فردا بهم سربزنید تا راه بیافتم.

    آریس | July 1, 2008 9:32 AM

    :((

    آریس | July 1, 2008 9:44 AM

    سلام انار خوبمون !
    1- تو با محول کردن وظیفه ی ستاره دادن به بچه ها ... اونم نوبتی می تونی این بار سنگین رو از دوشت برداری . حالا چرا نوبتی؟ چون دقت کار میره بالا .یعنی هر کس میدونه که چون نوبتشه باید دقت کنه . بچه ها هم ...اونهایی که نمی تونن به روز کنن به آدرس اون شخص میل بزنن نه به تو . اما همین ام مدیریت می خواد .
    2- تو می تونی بیای یه سری چیز ها بنویسی اما مهم اینه که تو باشی اما به قول بچه ها یکی دیگه یه مطلب جدید در بیاره تو واسه اون مطلب توی وبلاگت لینک بذاری یعنی این جا همچنان محل برگزاری باشه .
    3 - تو یه مدیر عاملی . می تونی چند تا مدیر ارشد داشته باشی و اونها رو معرفی کنی . مخصوصا حالا که دیانا هم نیست و هماهنگ کردن هم می تونه از طریق میل باشه . اما مهم اینه که تو باشی . چون اینجا اسمش انارستانه و هی داره بزرگتر میشه . ا
    4 - از باتجربه تر ها اگه واسه مدیریت هایت استفاده کنی عالیه .
    5- برای این که همه ی بچه ها شریک باشن توی این کار بگو اونهایی که حاضرن دستهایشون رو بگیرن بالا تا اسمشون رو مدیرهایت یاد داشت کنن تا توی میتینگ ها ازشون استفاده کنی

    zeinab | July 1, 2008 11:50 AM

    این آدم ها می تونن همونهایی باشن که ستاره ها رو می گیرن . از ستاره های بالاتر هم میشه شروع کرد .
    یه گروه هم بذاری واسه خط زدن مشق ها . این جوری گروه دسته بندی میشه .
    آخه انار جون ما الان خیلی زیاد شدیم . باید یه فرق ای با قدیم ها داشته باشیم ننه

    zeinab | July 1, 2008 11:54 AM

    B-:

    دندونارو حال می کنین

    rokhy | July 1, 2008 2:35 PM

    انار جون خودت هم بیا و نظر بده پیلیزززز

    سالومه | July 1, 2008 3:40 PM

    خوب خيلي خيلي ممنون از اينكه استقبال كرديد و بيشنهاد كمك داديد. راستش اگر كسي بتونه در دادن ستاره ها به من كمك كنه خيلي خوبه. مثلا كسي داوطلب هست كه اين هفته امروز بشينه و ستاره ها رو در بياره؟ و فعال و غير فعال رو مشخص كنه؟

    نكته ديگه فرستادن متنهاي مفيده. اين بيشنهاد خوبيه كما اينكه همين الان هم بعضي از اعضا مثل رقي دارند اين كار رو انجام ميدن. ميتونيم ازشون خواهش كنيم متنها رو براي ميتينگ ارسال كنند و بعد همه روش بحث كنيم كه به نظرمون درست هست يا نه.

    بيشنهاد قرار گروهي هم خوبه. ما قبلا ها هم با هم قرار ميذاشتيم كه يهو سر يه روز خاص بريم ورزش. مثلا من ميامدم ميگفتم فردا بريم ورزش. و همه ميرفتيم و بعد ميامديم گزارش ميداديم. يادمه كه در روحيه گروه هم خيلي موثر بود. نكته اش اين بود كه من خودم اون موقع خيلي منضبط بودم و در ضمن حواسم هم به تك تك وبلاگها بود و تا ميديدم گروه بي حال شده يه زنگ ورزش راه مينداختم.

    انار | July 2, 2008 12:38 AM

    آره منم موافقم...خودمم از 10 روز ديگه ميام.با اين قراره ورزشي خيلي موافقم چون يادمه پارسال روي منم خيلي تاثير مثبت داشت.بچه ها پليز منو يكي از غير فعالي دربياره وفقط تاريخمو به روز كنه.من با اين اينترنت كم سرعت اعصابشو ندارم سه ساعت بشينم تا صفحه بياره.البته اگه ري رو ببينم بهش ميگم.
    جاتون خالي كه خرس شدم وديروزم رفتم خودمو راحت كردم يه لباس خريدم شبيه لباس حاملگي كه قشنگ شيكممو بندازم توش وخلاص خودمو راحت كنم.بس كه همش لباس تنگ ميپوشم وهميشه به خاطر اين سر دل لعنتي وشكم معظبم:)
    واي آخيش راحت شدم..لباس گشاد خيلي خوبههههههههه.........تنفسم وحالمم بهتره.حالا شايد يه عكس هم گذاشتم كه ببينيد آزي حامله با يه بچه كينگ كونگ در شكم چه شكلي ميشه :)قبلا گفته بودم من عاشق زن حامله ام؟اولا دلم ميخ واست در جبهه بچه سازي فعاليت كنم وبه مملكتم خدمت كنم ويه خانواده در حال انقراض نسل پيدا كنم ومثلا نقش ماري لوئيز رو براشون بازي كنم.حالا توي قسمت اول قضيه كه پيدا كردن خانواده در حال انقراض وتك بچه اي بود موفق بودم ولي هدف دومم با شكست مواجه شد...اين خانواده علاقه اي به بچه ندارند:(
    حالا بگو بچه برو درستو بخون بچه ميخ واي چيكار...
    با ور كنيد دست من نيست اين هورمون هاي مادرانه اين فصل ها سر ميره ازم وبهم ياد آوري ميك نه واين همه خانم حامله كه ميبيني واينقدر مد شده انگار

    آزي | July 2, 2008 1:08 AM

    کاهش وزن و حفظ وزن ایده آل
    http://www.farya.com/id/2098

    همش رو می دونید ها فقط یه جمع بندی مفید کرده.

    آلبالو | July 2, 2008 1:13 AM

    انار يعني من اگه قبول شم اين بغل ميزني آزي قبول شد؟
    انار يعني اگه قبول نشم آبروم ميره ديگه؟ولي اگه نشدمم پليز بزن اين بغل كه قوي شم وبا شكست هم مواجه شم:)

    آزي | July 2, 2008 1:38 AM

    آزي تو تمام تلاشت رو بكن. همه همه تلاشي كه ميتوني. بعدش نتيجه هرچي شد ميزنيم اون كنار و راجع بهش تصميمي ميگيري اما با وجدان راحت.

    anar | July 2, 2008 1:42 AM

    انار جونم
    مطالب مهم رو بچه ها گفتن،من فقط می خواستم این رو بگم که:
    1.من هم نظرم اینه که میتینگها حتماً همین جا برگزار بشه.چون اصولاً اینجا یه حال و هوای دیگه ای داره.یه جورایی مثل دفتر خانوم مدیر می مونه که آدم توش دست و پاش رو جمع می کنه و اگر هم خلافی ازش سر زده باشه،از خودش خجالت می کشه!

    2.می شه کلاً وبلاگها دسته بندی بشن.چند تاشون درباره ی ورزش مطلب بذارن،چندتای دیگه درباره ی تغذیه،چند نفر کالری خورشها و غذاهای ایرانی رو دربیارن(که میدونم مشکل خیلیهامون هست) و کلاً درباره ی کالریها تحقیق کنن،چندتایی درباره ی لایف استایل مطلب بذارن.مثل خود من که می خوام از این به بعد توی هر پستم مطالبی درباره ی تقویت اراده و همینطور مدیریت زمان بذارم.چیزی که خیلی باهاش دست به گریبانم و اصولاً هدف اصلیم از کم کردن وزنم همین تقویت اراده بوده.

    اگه مشکل ستاره دادن حل بشه،کار زیادی نمی مونه. تو می تونی به کارات برسی و توی این مدت هم بچه ها از همدیگه چیز یاد می گیرن تا این چند ماه هم بگذره و تو سرت خلوت شه و اوضاع به روال عادیش برگرده...تو فقط هر هفته میتینگ رو افتتاح کن و یه خبری از خودت بده.بقیه ش با ما!

    به هر حال هر تصمیمی که گروه گرفت من هم حاضرم توی اجراش هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم.

    آرتمیس 73.5 کیلویی ذوقمرگ شده!

    آرتمیس | July 2, 2008 2:00 AM

    زینب جون

    از دیروز تا حالا هر کاری کردم نتونستم برات کامنت بذارم.سه بار نوشتم و هر سه بار هم کامنت دونیت لطف کرد و ارور داد.حالا اینجا می گم شاید به درد بچه های دیگه هم بخوره.
    می خواستم بگم که که کره کم چرب "پاک" توی بیشتر سوپرها هست.رنگ بسته کره های معمولیش آبیه،ولی مال کم چربهاش سبزه...ولی این کره کم چربی که ما استفاده می کنیم مارکش "کاله" است و از شهروند بیهقی می گیریم .هر صد گرمش 462 کالری داره.یعنی حدود 300 کالری کمتر از کره های معمولی.

    آرتمیس | July 2, 2008 2:15 AM

    انار جان من می تونم امشب به وقت تهران بشینم و ستاره ها رو در ارم و فعال و غیر فعال رو مشخص کنم.

    سالومه | July 2, 2008 2:57 AM

    آزی سلام.چقدر دلم تنگ شده بود برات.می دونم موفق می شی دوست گلم.

    آريس | July 2, 2008 3:14 AM

    آزی جون خوبی؟دلم تنگ شده برات

    آريس | July 2, 2008 3:22 AM

    انار اگه بخوای من مطالبم رو میفرستم. منتها نمیدونم کجاااا.دی
    حالا هم اگر معلوم شد به کجا باید بفرستم خوشحال میشماینکارو بکنم.

    آزی خیلی مخلصیم. این ورا پیدات شد خواهر. اگه هنوز کسی به روزت نکرده من برم بکنم. هان؟
    چه باحال.جدی خوشت میاد از حاملگی و اینهااا؟ خواهر هنوز نشدی ببینی چه مصیبتیه(با عرض معذرت از خانم های عزیز باردار). ولی من اینقدر متنفرم که نگووو. یعنی جز اینکه منو تو خواب حامله کنند. دی
    والا دیگه بچه بیار نیستم.

    رقی | July 2, 2008 4:26 AM

    گفتی لباس گشاد. اتفاقا منم دو روز پیش رفتم یه دامن جیگولی قرمز خریدم که خیلی چین چین داره و تپل نشون بده است اساسیییی. ولی اینقدر خوشم اومد ازش گفتم که به درک که چاقم نشون داد. من اینوووو میخوااام. اینه که گرفتمش و حسابی هی میرم بیرون باهاش و هی با افه راه میرم و چیناش رو اینور و انور میندازم. یه حالیییی میدهه که نگووووو.

    رقی | July 2, 2008 4:32 AM

    حالا نگید این چقدر ندید بدیده. اینو گفتم چون من عمراااا اهل دامن نیستم. به شدت متنفرم از دامن.ولی اخیرا دست به اقدامات انتحاری زدم و چند عدد دامن خریدم که این کار در نوع خودم! بی سابقه است .

    رقی | July 2, 2008 4:34 AM

    بچه ها اگه زحمتی نیست یکی وزن من رو توی لوگ به روز کنه.از صبح تا حالا هر کاری کردم لوگ برام باز نشد.دو سه هفته که نبودم،حالا اگه امروز هم آپدیت نکنم می شم غیر فعال!(اسمایلی گریه)

    پیشاپیش از دوست گلی که وزن 73.5 من رو توی لوگ وارد می کنه و آرتمیسی رو از نگرانی نجات می ده،سپاسگزارم.

    آرتمیس | July 2, 2008 5:23 AM

    میرم برات وارد می کنم آرتمیس جان

    آلبالو | July 2, 2008 5:40 AM

    ماموریت انجام شد. هیچ نگران نباش!

    آلبالو | July 2, 2008 5:45 AM

    بچه ها من رو هم وارد کنید لطفا
    5/62
    البته اینجا 5/61 نشون میده ولی چون مطمئن نیستم و حدس می زنم نیم کبلو کم کرده باشم ............. همون بالایی رو بزنید .جون هر کی دوست دارید وارد کنید ها
    من نمی تونم
    التماس دعا
    آرتمیس جونم مرسی از لطفت عزیزم

    zeinab | July 2, 2008 5:45 AM

    آرتمیس ماموریت انجام شد. هیچ نگران نباش!

    آلبالو | July 2, 2008 5:47 AM

    من هم نمی دونم چرا هروقت وزن کم می کنم از ترازو ایراد می گیرم
    یکی نیست بگه زینب جان خودت رو جمع کن لطفا و جنبه داشته باش

    zeinab | July 2, 2008 5:49 AM

    زی زی وارد شد :)) خیلی وقت بود آپ نکرده بودیا

    آلبالو | July 2, 2008 5:50 AM

    راست میگی؟
    دستت درد نکنه آلبالو جونم
    دمت گرم

    .
    .
    . راستی انار من دعوت نامه می خواهم واسه یاهو
    4 ماهه عضویده شدم اینجا

    zeinab | July 2, 2008 6:03 AM

    بچه ها من ستاره ها رو درآوردم.کس دیگه ای زحمتش رو نکشه

    سالومه | July 2, 2008 6:10 AM

    سالومه جون نمیشه تا رئیس انار سرش شلوغه یکی یک دونه ستاره به ما بدی بعد ما به عشق اون ستارهه قول میدیم لاغر بشیم :دی

    لیلا | July 2, 2008 6:14 AM

    لیلا جون
    همه ستاره های آسمون مال تو.:)))
    ادم معمولا چیزی رو که سخت به دست بیاره قدرش رو می دونی و حفظش می کنه :)

    سالومه | July 2, 2008 6:34 AM

    سالومه جان پس ستاره هادستت سپرده. لطفا لیست کن و برای من ایمیل کن که اعلام کنم.

    ممنون از کمک همگی. من بدوم برم فعلا:)

    انار | July 2, 2008 9:35 AM

    فندوق و دکتر سارا [ونم مرسی از کامنتهاتون ببخشید که وبلاگهاتون نمیتونم(نمیشه) کامنت بزارم .

    من با اون قسمت مطلب گذاشتن و بعد همه با هم برسیش کردن خیلی موافقم انار عزیز.
    همینطور ورزش .در ضمن هممون میتونیم نوبتی (هفته ای) وبلاگهای انارستانی و لوگ وزن رو برسی کنیم .

    آنی | July 2, 2008 9:42 AM

    سلام.واااااااای انار جون من میدونم چی میگی.من دیروز امتحانام تموم شد و الان دارم یه نفس تازه میکشم.امیدوارم زود زود دفاع کنی و خیالت راحت بشه عزیزم.سالومه خانم من غیر فعال شدم آیا خواهر؟؟من الان میرم به روز میکنم.قول.راستی به نظر من هم اگه از میتینگ های قبلی مطلب بذاری اینجا خیلی خوبه چون مثلا من که قدیمی هستم خیلی چیزها رو یادم رفته.بوووووووووس واسه همه.

    سحر | July 2, 2008 1:01 PM

    انار جون به دادم برس.من یوزر جی میل رو یادم رفته.احیانا توی قسمت فرستاده های ای میلت آدرس منو نداری؟؟آخه این اکانت فقط واسه گروه بوده واسه همین قاطی کردم.

    سحر | July 2, 2008 1:07 PM

    بچه ها من بالاخره بعد از یک ماه جدال با خودم توی این هفته موفق شدم دوباره کنترل ورزش و رژیمم رو به دست بگیرم.خیلی حس پیروزی به آدم می ده واقعا.
    ترازو هم دروغ نمی گه شدم 93.5
    هفته پیش این موقع 96 بودم!!!و همش فکر می کردم که وای توی میتینگ باید ستاره پس بدم ولی این تمرکز روی برنامه هام و خوم دوباره معجزه کرد.این در حالی یه که توی این هفته بدترین شرایط روحی ماههای گذشتم رو داشتم و به شدت درگیر مسائل ناراحت کننده و غصه ناک!!بودم.قبلا تو این شرایط سرم رو می کردم توی یخچال و شروع می کردم به تخریب خودم.اصلا من یه روند خود تخریبی دارم.مثلا اینقدر می خورم تا دلم درد بگیره یا بعد یه بگو مگو اینقدر غصه می خورم تا از حال برم.یا اینقدر عصبی می شم که فکم از ناراحتی می خوره به هم.
    حالا دارم روی این قضیه کار می کنم که در شرایطی که دیگران ناراحتم می کنن.البته هر کسی هم این کار رو نمی تونه بکنه ها...یه نفر مشخص!خلاصه دارم سعی می کنم در چنین شرایطی ارام باشم و به خودم آسیب فیزیکی نزنم.چون پر خوری عصبی هم یه آسیب فیزیکی یه دیگه.بقیه کارایی که می کردم که بماند.
    در هر حال الان دارم سعی می کنم.حداقل توی شرایط عصبی خیلی افتضاح این هفته ام تونستم جدولم رو مرتب
    بنویسم و هر روز ورزشم رو بکنم و وزن هم کم کنم.:))

    سالومه | July 2, 2008 2:50 PM

    ای سالومه جان عین خودمی.منم همین کارو میکنم با خودم. واقعا این جور مواقع اینقدر میخورم تا دیگه نفسم بالا نمیاد. اولش حالیم نیست و تو حسم و هی میخورم. بعد مدتی میبینم که ای داد بیداد خوردم همه چی رو تموم شد رفت. خلاصه منم خیلی دوست دارم کار کنم اینجوری پرخوری عصبی نکنم. کاش بشه.

    رقی | July 2, 2008 3:29 PM

    ‌10‌ ‌ماده غذايى از بين برنده استرس
    منبع : http://www.asriran.com/view.php?id=46479
    با نامزدتان دعوا کرده ايد، روز خسته کننده اى را سر کار داشته ايد و وقتى از اداره بر مى گرديد، چون خيلى خسته هستيد نمى توانيد غذا درست کنيد، پس يک پيتزا سفارش مى دهيد. بعد از خوردن شام با اينکه خيلى خسته هستيد ولى مى دانيد که اگر به رختخواب هم برويد خوابتان نخواهد برد. نگران کارهاى فردا هستيد و همينطور که در رختخواب دراز کشيده ايد، پلک هم نمى توانيد بزنيد. فردا هم در اداره به قدرى کسل و خواب آلود ميگرديد که قادر به انجام کارهايتان نخواهيد بود.‌ ‌اين داستان برايتان آشنا است؟ بله اين تجربه اى است که هر کدام از ما مى توانيم داشته باشيم. اما... واکنش ما به اين وضعيت صحيح نيست. در اين جور مواقع، عادات بدى داريم که حتى وضعيتمان را بدتر کرده و فشارهاى روحيمان را افزايش مى دهد. مثلاً خوردن پيتزا... اصلاً درست نيست که در مواقعى که از استرس کنترل خودمان را از دست داده ايم، شام پيتزا بخوريم. در اينجا 10 ماده غذايى مفيد براى کاهش استرس و فشارهاى روحى را به شما معرفى مى کنيم که به جاى سفارش پيتزا، از آنها استفاده کنيد.‌‌ ‌

    1-‌ ‌بادام‌ ‌

    اين ماده کمک بسيار زيادى به کاهش استرس مى کند. حاوى ويتامينB2 ‌‌، ويتامينE ‌‌، روى و منيزيم است که به توليد سروتونين که تعديل کننده ى اعصاب و از بين برنده ى استرس است کمک مى کند. مشاهده شده است که روى نيز تا حدى با بعضى اثرات منفى استرس مقابله مى کند. ويتامينE ‌ ‌هم جزء آنتى اکسيدان هايى است که راديکال هاى آزادى را که منجر به استرس و بيمارى هاى قلبى مى شود را از بين ميبرد.‌ ‌هر چند، نبايد زياد از آن استفاده کنيد چون چربى بالايى دارد و با اينکه از نوع چربى غير اشباع و سالم است باز ممکن است به اضافه وزن منجر شود.‌ ‌

    2-‌ ‌ماهى‌ ‌

    اکثر انواع ماهى ها حاوى همه ى ويتامين هاى مهمB ‌‌ ‌هستند، بويژه انواع ضد استرس آن يعنيB6 ‌ ‌وB21. ‌ ‌در واقع ويتامينB21 ‌ ‌يکى از مهمترين ويتامين هايى است که در ترکيبات شيميايى مغز، عامل شادى بخش سروتونين توليد مى کند. کمبود اين ويتامين حتى ممکن است به افسردگى نيز منجر شود.‌ ‌براى ناهار مى توانيد از ساندويچ يا سالاد ماهى تن استفاده کنيد. و ماهى آزاد کبابى همراه با سبزيجات تازه نيز انتخاب خوبى براى شام مى باشد.‌ ‌

    3-‌ ‌گل کلم (کلم بروکلى‌) ‌

    کلم بروکلى نيز يکى ديگر از مواد غذايى است که سرشار از ويتامين هايB ‌ ‌مى باشد. همچنين حاوى اسيد فوليک است که يکى ديگر از اعضاى خانواده ى ويتامين هايB ‌ ‌مى باشد. اسيد فوليک به از بين بردن استرس، اضطراب، ترس و حتى افسردگى کمک مى کند. مى توانيد از اين ماده ى غذايى در کنار مرغ يا ماهى استفاده کنيد.‌ ‌

    4-‌ ‌برنج يا پاستاى تمام غله‌ ‌

    امروزه باز خوردن کربوهيدرات به رژيم هاى غذايى باز گشته است و همه متوجه شده اند که آن رژيم هاى فاقد کربوهيدرات هاى گذشته هيچ کارآيى ندارند. کربوهيدرات ميزان سروتونين را در بدن بالا مى برد و تاثيرى آرامش بخش دارد. کربوهيدرات هاى عادى مثل نان سفيد و پاسترى (نوعى شيريني) فقط تاثيرى موقتى و زودگذر دارند و مى توانند باعث اضافه وزن شما هم شوند اما کربوهيدرات هاى تمام غله، بسيار آرام تر هضم مى شوند و اثرى نشاط آور پر دوام ترى دارند.‌ ‌

    5-‌ ‌سوشى‌ ‌

    علاوه بر فوايدى که براى ماهى در بالا ذکر شد جلبک هاى دريايى موجود در ماکى نيز خواص ضد استرس دارند. حاوى منيزيم و پانتوتنيک اسيد و ويتامينB2 ‌ ‌مى باشد که همه به از بين بردن استرس کمک مى کنند.‌ ‌پانتوتنيک اسيد ماده ى بسيار مهمى است که در سلامتى غده آدرنال نقشى اساسى دارد و کمک شايانى به از بين بردن استرس مى کند. در مواقع استرس کمبود اين ماده مى تواند منجر به اضطراب و خستگى هاى مزمن هم شود.‌ ‌

    6-‌ ‌شير‌ ‌

    شير علاوه بر ويتامين هايB2 ‌ ‌وB21 ‌‌، حاوى آنتى اکسيدان هايى است که راديکال هاى آزاد ايجاد کننده ى استرس را از بين مى برد. براى صبحانه مى توانيد شير بنوشيد، مى توانيد گه گاه به آن کمى کاکائو هم اضافه کنيد.‌
    ‌
    7‌- ‌طالبى و پنير‌ ‌

    طالبى يکى از منابع سرشار از ويتامينC ‌ ‌است که بسيار به از بين بردن استرس و فشارهاى روحى کمک مى کند. در واقع استرس براى ساعت هاى متمادى ميزاى ويتامينC ‌ ‌را در غده ى آدرنال کاهش مى دهد و به همين خاطر بهتر است از مواد غذايى حاوى ويتامينC ‌‌ ‌استفاده شود. پنير هم که يکى از منابع خوب ويتامينB2 ‌ ‌وB21 ‌ ‌است و ترکيب آن با طالبى براى صبحانه يا غذاهاى ميان وعده اى مى تواند استرستان را کاهش دهد.‌
    ‌
    8‌- گوشت گاو‌ ‌

    گوشت گاو نيز حاوى آهن، روى و ويتامين هايB ‌ ‌است که استرستان را کاهش ميدهد. البته درست است، گوشت گاو حاوى ميزان زيادى چربى اشباع غير سالم هم هست که مى تواند منجر به بيمارى هاى قلبى شود. براى مقابله با اين مشکل مى توانيد از قسمت هاى کم چربى گوشت استفاده کنيد.‌ ‌

    9-‌ ‌سيريال صبحانه‌ ‌

    اين روزها، سيريال هاى صبحانه حاوى ميزان زيادى ويتامين و مواد معدنى مى باشد. از اين رو مى توانند به عنوان يکى از منابع ويتامين هايB ‌‌، اسيد فوليک، ويتامينC ‌ ‌و فيبر، ضد سرطان باشد.

    10-‌ ‌ذغال اخته‌ ‌

    اين ميوه هاى کوچک سرشار از ويتامينC ‌ ‌هستند که تقليل دهنده ى استرس و فشارهاى روحى مى باشند. علاوه بر اين خاصيت، کم کالرى هم هستند و باعث اضافه وزن نمى شوند. ذغال اخته همچنين منبع خوبى براى فيبر هم به شمار مى رود که از يبوست و دل درد هايى که در زمان استرس ايجاد مى شود جلوگيرى مى کند.‌ ‌

    و اما غذاهاى استرس زا شامل:‌ ‌

    چاى و قهوه و نوشيدنى هاى کافئين دار-غذاهاى سرخ کردنى و چرب-مواد غذايى به دست آمده از حيوانات‌

    arezoo | July 2, 2008 3:39 PM

    سلام انارکم... من از ماموریت و تعطیلات بالاخره برگشتم. به نظر میاد که خیلی چاق شده باشم چون توی سه هفته و نیم گذشته فقط دوبار تونستم درست و حسابی ورزش کنم. اصولا احساس می‌کنم بعد از اون مشکلات ماه آپریل یک کمی از نظر ذهنی شل دادم و افسردگی ناشی از اون داستان اراده‌ام رو ضعیف کرده. حالا دوباره خداسال طول می‌کشه تا برگردم به وزن هدفم.
    بوس
    --سوسکی

    sooski | July 2, 2008 5:50 PM

    http://news.persianblog.ir/post/157

    khanomgol | July 2, 2008 6:24 PM

    رقی جان
    پر خوری عصبی پدیده خیلی بدیه! یعنی می شینی و یه کوه می خوری بدون اینکه فهمیده باشی.من هم در حال مبارزه باهاش هستم.فکر کنم یه راه مبارزه باهاش این باشه که وقتی عصبی هستی به جای اینکه موضوعی رو که ناراحتت می کنه بزنی پس ذهنت و سعی کنی با خوردن فراموشش کنی...قشنگ بزاری رو به روت و به موضوع خوب فکر کنی.
    من خودم برای تسکین ناراحتی هام می خورم ولی توی این چند روزه دقیقا به اون چیزی که ناراحتم می کرد فکر کردم و نخواستم ازش در برم.اره خیلی اذیت شدم.خیلی هم گریه کردم ولی در عوض فوکوسم روی مشکلم بود و این باعث شد تا خیلی کم اشتها بشم.
    ماها می خوایم راه حل تمام مشکلات رو توی یه تیکه شیرینی یا یه برش پیتزا پیدا کنیم در صورتی که برای حل مشکل باید خود مشکل رو نگاه کنیم و حلش کنیم.اگه لازمه حتی براش عزاداری کنیم و تموم شه بره پی کارش.نباید اون رو با خود تخریبی حل کنیم.
    حالا من که اینو می گم مدل خود تخریبیم فقط خوردن نیست و کارم از تو سخت تره.:دی

    سالومه | July 3, 2008 12:03 AM

    آرزو جون
    خیلی ممنون از مطلب بسیار مفیدت
    خیلی استفاده کردم.

    سالومه | July 3, 2008 12:12 AM

    سلام بچه ها

    اول از همه از آلبالوی گلم ممنونم که لوگ رو برام به روز کرد...آلبالو جونم شرمنده.اگه رفتی وبلاگم که مشقام رو خط بزنی، توی عصرانه ی دیروزم اون 130گرم آلبالویی که خوردم رو ندید بگیر،پلیز!!!...اگه می دونستم قراره یه همچین لطفی بهم بکنی،چنین جسارتی نمی کردم!...اگرچه تو اینقدر خوشمزه ای که به این سادگیها نمی شه ازت گذشت...

    بعدش هم می خواستم یه نکته رو که در راستای مدیریت زمان یاد گرفته ام ، به شماها هم بگم.اونم اینه که:
    اگه انجام یه کاری فقط دو دقیقه وقت می بره،اون رو همون موقع انجامش بدین.

    نمی دونین چه نکته ی کار راه اندازیه...اگه خوب نگاه کنیم دور و برمون پر از کارهائیه که فقط دو دقیقه وقت لازمه تا انجام بشن،ولی ما اونا رو پشت گوش می اندازیم...بعضی وقتها اون کارها پیش نیاز کارهای مهمتری هستن که با انجام نشدنشون،اون کارهای مهمتر هم مدتها به تاخیر می افتن..این تاخیرها توی ناخودآگاهمون اثر می ذاره و اعصابمون رو به هم می ریزه و نتیجه ش می شه همین پرخوری عصبی که کمترین تپلی وجود داره که دچارش نباشه.
    باید به زندگیهامون نگاه کنیم و مشکلات رفتاری که باعث شده تپل بشیم رو برطرف کنیم،وگرنه ممکنه وزنمون با یه مدت رژیم کم بشه،ولی بعدش به همون دلیلی که قبلاً چاق شده ایم،دوباره برمی گردیم سر خونه ی اولمون...برای همینه که من یقین دارم یاد گرفتن اصول لایف استایل درست و مدیریت زمان هم درست به اندازه ی کالری شماری یا ورزش برای کاهش وزن ضروریه.

    آرتمیس | July 3, 2008 1:45 AM

    آلبالو جونم
    با این اسمت هر بار می بینمت و یا بهت سر می زنم حسابی دهنم آب میفته . آخه اینجا آلبالو نیست .من هم عاشق آلبالوام . تنها چیزی که دستم بهش میرسه آلبالو خشکه است . وقتی میام انارستان تو رو که می بینم حسابی هوس آلبالو می کنم خواهر !

    Ghazal | July 3, 2008 1:51 AM

    بچه ها این لینکی که خانم گل داده رو دیدین ؟!!
    تو نظرسنجی پرشین بلاگ شانزدهم شدیم ها ، من خبر نداشتم ، شماها می دونستین ؟!

    لیلا | July 3, 2008 2:28 AM

    سالومه جان تبريك!
    از خوندن كامنتت انرژي گرفتم.
    خيلي اراده مي خواد آدم تو اين شرايط به برنامه پاي بند بمونه....
    آفرين :-*

    ساميا | July 3, 2008 3:11 AM

    سالومه من عکس تو عمل کردم این هفته

    گل بهار | July 3, 2008 4:15 AM

    سالومه جام مرسی از پیشنهادت. راست میگی. ولی خوب سخته و اراده خیلی بالایی میخواد.منم قول میدم سعی خودم رو بکنم. که الکی خوری و هرزه خوری نکنم.

    رقی | July 3, 2008 4:30 AM

    دلم برایه ورزش تنگ شده برایه ر}یم تنگ شده.خیلی سخته با اینکه تمام تلاشم رو کردم که اضافه نکنم. با ایکه تقریبا خوب و سالم خوردم اما چون فعالیت نداشتم حسابی چاق شدم. کارم شده گریه و اشک غم ریختن.کی باورش میشه.من بعد از کلی جون کندن دارم به آرزوم میرسم اما چه تلخ...
    دارم از دهه 80 خارج میشم.اما....
    چقدر از این دهه 90 متنفرم...

    eli | July 3, 2008 4:41 AM

    من دو سه روزه که ورزش و رژیمم رو بی خیال شدم. اما با اینکه به خودم اجازه می دم هر چی دلم می خواد بخورم اما نمی تونم:( از بوی غذا مسموم می شم شروع به خوردن غذا می کنم مسموم می شم از چایی!!!!!!! مسموم می شم از کباب همینطور از همه چی تنها چیزی که از گلوم پایین می ره نوشابه تگری پر از یخه :( یعنی هیچ لذتی از غذایی نمی برم فقط آب لیمو و روزی مثلا یک نوشابه خوردم
    از دیروزم که با دوستم دعوام شده بود همش بغض و گریه هیچی که نخوردم اما مسموم هستم و بد حال

    بهارک | July 3, 2008 6:20 AM

    سالومه عزیزم آفرین من فکر می کنم علاوه بر تمرکزی که خودت می گی بیشتر دلیلش این ورزش جدیدیه که شروع کردی و بدنت با تلاش بیشتری فعالیت می کنه
    تو شهر ما که یه جیم معمولی شم به زور گیرمیاد و شیفت صبح ظهر با پسرها اه اه من هرگز نمی تونم وسیله که پسری بهش دست زده باشه بشینم روش کار کنم وسواسی و بدن حساس و پوستم که حتی وقتی سوار تاکسی می شم زخم می شه مجبورم به همین تردمیل خودم راضی باشم

    بهارک | July 3, 2008 6:27 AM

    درخواست از نمایندگان مجلس برای کاهش مدت خدمت سربازی به یک سال

    لطفا امضا کنید!

    http://www.petitiononline.com/sarbaz

    سرباز | July 3, 2008 3:31 PM

    درخواست از نمایندگان مجلس برای کاهش مدت خدمت سربازی به یک سال

    لطفا امضا کنید!

    http://www.petitiononline.com/sarbaz

    سرباز | July 3, 2008 3:34 PM

    بهارک جان
    همون تردمیل عالیه ولی کافی نیست
    در هفته ما باید حدود 25 درصد از ورزشمون کاردیو و ایروبیک..25 درصد بدنسازی مثل کار با وزنه و تمرینات قدرتی و 50 درصد تمرینات تعادلی و کششی مثل یوگا و پیلاتیز و هر تمرین کششی دیگه باشه.حالا تو با توجه به این درصد ها و با توجه به امکاناتت توی خونه خودت تنظیم کن

    سالومه | July 3, 2008 3:36 PM

    انار جان
    ایمیلم رو گرفتی؟؟

    سالومه | July 3, 2008 3:39 PM

    گل بهار جان
    سعی کن پر خوری عصبیت رو کنترل کنی.رقی راست می گه خیلی سخته ولی مهمه و باید بهش مسلط شد.

    الی جان
    ناامیدی اولین گام به سوی شکسته.تو که 20 کیلو....فکر کن بهش بیییییییییییست کیلو تونستی کم کنی پس الان هم می تونی وزنت رو حفظ کنی.به حرف همسی و بقیه هم کاری نداشته باش.از درون خودت رو قوی کن و محکم باش.می تونی شک نکن.

    سامیا جونم
    مرسی از تبریکت عزیزم
    منم از دیدن برنامه های منظم تو خیلی انرژی می گیریم.:*

    سالومه | July 3, 2008 3:44 PM

    اگه دوست دارین برای همیشه لاغر بشین،
    اگه میخواین وزنی را که کم کردین حفظ کنین،
    یا شماهایی که تابحال چند بار کاهش وزن داشتین ولی دوباره برگشت کردین و دنبال راه حل میگردین
    لطفا:
    کاری نداشته باشید که من چی میخوام بنویسم! دنده عقب بگیرین ،برید بالا وببینید دوستان خوبتون "آرتیمس"و"سالومه"چی میگن...
    بعله خودشه.اینها دقیقا همون چیزهایی هستن که باید بیشتر روشون کار کنیم.
    قبل از اونکه برای شروع رژیم بریم ترازوی دقیق و دیجیتالی و...بخریم
    یا پیش از اونکه بریم باشگاه ثبت نام کنیم
    یا زودتر از اونکه بریم پیش متخصص تغذیه و در گیر کالری شماری و پیمونه و گرم و ..بشیم

    "باید روی اصلاح رفتارهای غذایی امون کار کنیم"و بفهمیم کجا را اشتباه رفتیم که درگیر این معضل شدیم.
    که اگه این کارو نکنیم لاغری هم چند صباحی بیشتر مهمونمون نیست و دیر یا زود به وضع اول برمیگردیم.

    من بالشخصه که نه سر پیازم نه ته پیاز از اینکه میبینم باب چنین صحبتهایی در انارستان باز شده بسیار لذت میبرم.
    اگه انار رو دوست داریم و دلمون میخواد میتینگها برگزار بشه باید باورهای غلط ویا تجربه های مفیدمون را در گروه مطرح کنیم و بهش ایده بدیم تا بتونه ادامه بده.
    همینجا جا داره که بگم جای دیانا واقعا خالیه،و کمترین وظیفه دوستی امون اینه که سعی کنیم چراغ خانه ای که خیلی دوست داشت و براش خیلی زحمت کشید روشن نگه داریم تا به امید خدا برگرده.

    یه دوست | July 3, 2008 4:20 PM

    یه دوست عزیز

    واقعا جای دیانا خالی یه و همه دلتنگشیم.
    حرف تو خیلی درسته.اگه رفتارهای غذایی و لایف استایلیمون رو عمیقا درست نکنیم یازم بعد یه مدت برمی گردیم و انجامشون می دیم.مثل همه تپلهایی که یهو 20 کیلو کم می کنن و ظرف شش ماه یا یه سال 30 کیلو اضافه می کنن.
    چاقی قبل از اینکه یه معضل فیزیکی باشه یه پدیده روحی و رفتاری یه و باید ریشه اش رو پیدا کنیم و درمان کنیم.
    مثلا من یادم می یاد بچه که بودم تا نارحت می شدم یا زمین می خوردم پدرم یه خوراکی بهم می داد.می گفت این شکلات رو بخور تا خوب شی.خب این شخصیت با اون رفتار غلط بزرگ می شه و شکل می گیره و یه فرمان ناخودآگاه می یاد توی ذهن من که هر وقت ناراحت بودم یه چیزی بخورم.اما حالا که من بهش آگاه شدم می فهمم که هر وقت خوردم زمین به جای اینکه یه چیزی بخورم تا درد یادم بره باید زخمم رو ضد عفونی کنم و کبودی و درد بعدش رو تحمل.این مسئله مصداق روحی هم داره.وقتی من با رئیسم حرفم می شه یا توی زندگی زناشوییم به یه اختلافی بر می خورم نباید اون رو با خوردن حل کنم.چون نه تنها مسئله حل نمی شه بلکه چاق و سنگین و پف کرده می شم و هم اعتماد به نفسم رو از دست می دم و مثلا هم همسرم از من بدش می یاد که اینقدر ضعیف و بی اراده و چاقم
    البته خیلی سخته که آدم ریشه چاق شدنش رو پیدا کنه و حلش کنه ولی باید از این راه جلو رفت
    مثل اینکه آدم تومور مغزی داشته باشه-که به نظرم خطر چاقی هم مثل همون سرطانه- و سردرد باشه بعد هی دم کرده و مسکن بخوره که سردردش خوب بشه
    یکی نیست بگه بابا تو داری می میری.برو غده رو جراحی کن چرا هی مسکن قورت می دی.
    الان وضعیت ما هم همینه.مسکن خوردن بسه.باید درد رو بکشیم و تومور رو پیدا کنیم و جراحیش کنیم.وگرنه متاستاژ می ده و همه وجودمون رو می گیره.

    سالومه | July 3, 2008 4:38 PM

    متاسفانه من وقتی شکست می خورم یه جورایی انگار از خودم انتقام بگیرم شروع می کنم به خوردن که بعدش احساس خفگی بهم دست میده دو ماه بود جولوشو گرفته بودم اساسی ولی انگار باز رها شده

    گل بهار | July 3, 2008 5:05 PM

    گل بهار جان
    حالا که تو به این مشکل واقفی باید بهش مسلط بشی.می تونی از یه مشاور کمک بگیری.خیلی کمک می کنه در کشف و حل مشکل

    سالومه | July 4, 2008 2:14 AM

    پاشین انارستانی ها
    پاشین زودتر و از خلوتی یه صبح جمعه به این زیبایی برای ورزش استفاده کنین.

    سالومه | July 4, 2008 2:26 AM

    یه دوست عزیز
    بابت "دوست"ی های عمیقی که نثار انارستان می کنی ،واقعاً ممونم...انفاقاً تو هم سر پیازی هم ته پیاز!چونکه اینجا متعلق به فرد یا افراد خاصی نیست.اینجا خونه ی تمام کسانیه که می خوان به هم کمک کنن تا خوب زندگی کنن.کسایی که نمی خوان توی لحظه آخر وقتی که به پشت سرشون نگاه می کنن یه عمر حسرت کارهایی که باید می کردن و اونها رو انجام ندادن پیش چشمشون ظاهر بشه...همه مون می دونیم که این چاقی تا به حال جلوی خیلی از کارهای مثبت ما رو گرفته...انجام خیلی از کارها رو به بعد از لاغر شدنمون موکول کرده ایم...باید یقین داشته باشیم که هر کیلویی که از وزنمون کم می شه،اراده و اعتماد به نفسممون برای انجام کارهایی که سالهاست توی لیست انتظار منتظر انجام شدن هستن،قوی تر می شه و یه قدم به اونها نزدیک می شیم...

    آهای بچه هایی که هنوز مرددین این یه شکلات رو بخورین یا نه! اون شکلات نه فقط دشمن سلامتی و تناسب اندام شماهاست،بلکه دشمن آینده و سرنوشت و رویاهاتون هم هست...خیلی راحت اون رو بذارین کنار.یه نفس عمیق بکشین و مطمئن باشین که یه قدم به رویاهاتون نزدیکتر شدین...و فراموش نکنین که "طولانی ترین مسیرها با اولین قدم آغاز می شود"...

    آرتمیس | July 4, 2008 3:18 AM

    چه دوست جون های خوبی این روز ها پیدا میشن
    بچه ها من همچنان با اینکه خیلی به رژیم ام سخت نمی گیرم اما دارم رژیم ام رو دنبال می کنم و دارم میام پایین . تقریبا با این هیکل دیگه کسی بهم چاق نمیگه . و این واقعا خوشحال کننده است .
    اگه هم می بینید چیزاییکه عصر ها خوردم رو نمی نویسم بخاطر محدودیتیه که توی دسترسی به اینترنت دارم . من فقط یه ساعت می تونم بروم توی نت اونم باید کلی راه برم تا برسم اونجا . شب ها هم اینقدر خسته ام و کلاس هایم وقتم رو می گیرن که نمی رسم سر بزنم یا اون وقتی رو که می تونم بنشینم و آپ کنم رو به خودم می گم که برم درس بخونم . حتما شما هم باهام موافقین نه ؟

    zeinab | July 4, 2008 7:08 AM

    در راستاي صحبتهاي يه دوست مي خوام بگم كه من از ميتينگ 3يا 4 شروع كردم با وزن 67 ورسيدم به 57 وبعد الان در كمال شرمساري بايد بگم دوباره از دهن آقا ماره اومدم خونه اول وشدم 67!!!اينقدر ناراحت شدم كه دو ساعت وچهل وپنج دقيقه اشك ريختم.نخندين جدي مي گم فكر كنم ديگه آب بدنم تموم شد كاملا غير ارادي بود.(حالا هر كي دلش خواست بره ووزنم رو بروز كنه!)احساس حقارت وشكست سنگيني داشتم.بعد فكر كردم چي شد كه اينجوري شد وچي شده بود كه پارسال اونجوري شد.وبعد يادم اومد كه اون زمان اينجا هر وقت مي اومدم انرژي مي گرفتم تشويق مي شدم .عجله داشتم به ستاره هام برسم وحالا فكر مي كنم همه چي برام بي معني شده .هيچ توجيهي ندارم جز اينكه اون چيزي كه بيشتر ماها لازم داريم شور وشوقه.يه انگيزه قوي و يه تشويق هميشگي.ما اگه بتونيم اينجا كاري كنيم كه شور وشوقمون بره بالا وانگيزه بگيريم وخواسته هامون دوباره رنگ بگيره بازم مي تونيم بريم جلو.الفباي لاغري رو تقريبا هممون مي دونيم فقط مسائل دروني مي مونه.حالا بايد روانمون رو رژيم بديم وحسابي تغذيه ش كنيم.حقيقت اينه كه ما چاقالوها خيلي حساسيم واز همين نقطه ضعف ميشه براي پيشرفتمون استفاده كنيم!منظورم اينه كه خودمون رو حساس كنيم كه سلامت باشيم وعادات بد روتغيير بديم.فكر كنيد ببينيد چيكار كنيم كه دوباره از نو همه سر خط و با ذوق وشوق شروع كنيم به دويدن نه مث بي حوصله ها تلو تلو بخوريم وبه اين طرف اون طرف پرت شيم وگاهي بشينيم.بياين هدفمون رو توي ذهنمون و اينجا اونقدر جذابش كنيم كه نتونيم يه لحظه حتي يه لحظه كوچولو ازش چشم برداريم.آمين .اين بود انشاي يه بهار پائيزي كه دلش مي خواد دوباره بهاري بشه!

    بهار | July 4, 2008 10:18 AM

    من یک پیشنهادی دارم هر هفته یک عضو نمونه انتخاب بشه تو گروه چطوره؟؟ مثلا هر کی تلاش بیشتری می کنه و فعالیت بیشتری داره و به گروه روحیه مثبت بدمه.. نه اینکه مثلا 5 کیلو تو یه هفته کم کنیما منظورم تو اینکه با انرژی مثبت و روحیه شاد و مثبت به گروه و بچه ها انرژی بده و تو همین مایه ها..

    بهارک | July 4, 2008 10:42 AM

    من با حرف بهارک موافقم.البته احساس می کنم که از تذکر انار به بعد کلا انرژی و تمرکز گروه بهتر شده و برگشته و مثل قبل شده.ولی خب تشویق همیشه توی پیشرفت آدمها موثره.

    راستی بچه ها چرا اینقدر اینجا خلوت شده؟؟از صبح تا حالا 4 تا کامنت؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟

    سالومه | July 4, 2008 12:32 PM

    امروز دومین روزیه که رفتم ساعت 6 صبح دویدم. دیروز که روز اول بود 6 بلوک رو به زور توی بارون سیل‌آسا دویدم... امروز حدود 8 بلوک رو توی هوای عالی و خنک صبحگاهی دویدم... صبح روی ترازو 120 پوند بودم که فکر کنم بدک نباشه... هفته’ پیش 123 پوند بودم!! قرارم با خودم اینه که هر روز صبح زود یک چند بلوکی رو بدوم و بیشتر حواسم به خورد و خوراکم باشه تا برگردم سر همون 115 پوند وزن هدفم که چند ماه پیش بهش رسیده بودم...
    اهالی گروه... اگه اهل دویدن هستید و گرمای تابستون مانع دویدنتون می‌شه دویدن در صبح های زود رو از دست ندین. برای تمام روز حال آدم رو جا میاره.
    بوس گنده به همه انارستانی ها
    --سوسکی

    sooski | July 4, 2008 1:25 PM

    بچه ها امروز کنکور بوده؟ یعنی آزی امروز کنکورش رو داده؟

    رقی | July 4, 2008 1:35 PM

    من هم هر چی سر زدم از کسی اثر ندیدم امروز! در مورد پیشنهادم هم اگر مثلا فکر می کنید بچه گانه هست یک گزینه دیگه می تونه این باشه که هر هفته یک نفر مسئولیت داشته باشه که حداقل 3 تا مقاله مفید برای گروه درباره کاهش وزن یا مطالعات جدید یا تقویت انگیزه و اراده ارائه بده. و تقریبا حالت اجباری باشه که اعضایی که اصلا فعالیت نمی کنن کم کم حذف بشن تا گروه بمونه برای کسایی که واقعا با خودشون صادق هستن و چشم به هدف و مصمم می خوان با همراهی هم ادامه بدیم. مثلا تو لوگ گروه اسمهایی هستن که هیچ فعالیتی ندارن. اگر اینطور غربالگری بشه من یکی خیلی انگیزم بهتر می شه.

    بهارک | July 4, 2008 1:50 PM

    ببخشید اگر به پیشنهاد من هم توجه کنید ممنون می شم. منظورم هیچ کس نیست چون یکی از بی مصرف ترین ها خود من هستم که حتی وبلاگم رو هم دیگه نمی نویسم. به تلنگر جدی همه احتیاج داریم.

    بهارک | July 4, 2008 1:53 PM

    امیدوارم این دفعه مثل همیشه با بی توجهی همگانی روبرو نشم چون واقعا رو پیشنهادم فکر کردم و دلم می خواست راهی پیدا کنم تا رخوت رو از گروه دور کنم.

    بهارک | July 4, 2008 1:56 PM

    بهارک جون پیشنهاداتت خیلی عالیه ! فقط اگر این مشقه اجباری بشه اونوقت خیلی ها مثل من که وقت ندارن و یا بعضی ها که دچار مشکلات میشن باید از گروه کنار برن ! خوب مثلا میشه برای اونایی که اینکارا رو میکنن امتیاز تشویقی در نظر
    گرفت و هرکی امتیازاتش بیشتر شد اون فرد نمونه بشه (که بازم خودت پیشنهادشو دادی )!!

    leili | July 4, 2008 2:24 PM

    ببینید دوست جونا ! اینکه ما این وبلاگ رو تقریبا غیر رژیمی کرده بودیم اصلا خوب نبود ! ولی به نظرم (فقط نظر شخص منه ها !! نزنید منو!!!) گاهی یه زنگ تفریح هایی لازمه . ما از سراسر دنیا همدیگر رو به خاطر یه درد مشترک پیدا کردیم که این درد شاید به نظر خیلی ها اصلا درد نیاد و مسخره هم بیاد ولی اینجا حایی هست که ما حرف دل همدیگر رو میفهمیم ! خوب طبیعیه که بیشتر به هم احساس نزدیکی کنیم و دلمون بخواد بیشتر از حال هم خبر دار بشیم و اون حرفای به قولی "نامربوط به گروه رژیمی هم از همینجا ناشی میشده !
    بعله دیگه ! همین !!!! گفتم یه اظهار فضلی کرده باشم لال از دنیا نرم !!!

    leili | July 4, 2008 2:30 PM

    بهارک من پیشنهاد اولت رو بیشتر می پسندم.به جای حذف یه عده بهتره اون کسانی که فعال و منظم هستند تشویق بشن.ولی تو به این فکر کن که کی باید داور و مسئول این تشخیص باشه آخه؟انار که سرش شلوغه و وقت نداره.مگر اینکه هر هفته یه نظر سنجی بشه.
    بعدش هم ای کار تا چند هفته جالبه چون هیچ جایزه عینی ای برای برنده وجود نداره و آدمها ممکنه دلسرد بشن.
    درباره مقاله هم که من یکی اصلا نمی رسم ترجمه کنم.خودم هر روز از 8 صبح تا شب دارم همش می نویسم و ترجمه می کنم و اصلا فرصت چنین کاری رو ندارم و اگر اجباری باشه برای من خیلی ناراحت کننده و نامطلوب میشه.
    در هر حال اون رخوت 2 هفته پیش رو من که اصلا توی گروه نمی بینم.مثل قبل نیستسم ولی ساکن و بی تحرک هم نیستیم.الان ببین که چند نفر دارن توی برنامه 4 هفته ای شرکت می کنن؟؟؟
    خب همه اینها اعضای فعالی هستن که به گروه انگیزه می دن دیگه.
    اگه غیر فعالها حذف شن پس باید سامیا هم حذف می شد ولی ببین که الان چقدر خوب و عالی داره پیش می ره

    سالومه | July 4, 2008 2:32 PM

    لیلی جان
    حرفهای غیر رژیمی هم خوبه واقعا ولی در حد نرمال نه اینکه یهو 20 تا کامنت بیاد فقط قربون صدقه همدیگه باشه.این نوع کامنتها رو میشه توی وبلاگهای هم بذاریم.نه اینجا

    سالومه | July 4, 2008 2:40 PM

    انار جان عزیزم من واست مایل زدم واسه پیوستن به گروه ولی هنوز آکسپتی از جانب تو نیومده دریافتش کردی؟؟

    arezoo | July 4, 2008 3:51 PM

    پیشنهاد انتخاب فرد نمونه در هفته که بهارک داد عالی بود بیست بیست . اما شما رو به خدا کار ترجمه و مقاله از بچه ها نخواین که با وجود مشغولیت زیاد چاره ای جز عقب نشینی امثال من ندارن

    گل بهار | July 4, 2008 4:00 PM

    خوب سلام دوستان:
    من سه نکته مثبت تو کامنت بهار عزیز دیدم که بد نیست اشاره کنم:
    اولیش ترکیب"بهار پاییزی"که بنظرم قشنگ اومد و پر معنا
    دومیش یه کاهش وزن 10کیلو و دوباره افزایش وزن 10 کیلو در عرض یکسال (نکته مثبتش اینه که افزایش وزن همون 10 کیلوست و بیشتر نشده)
    و سومیش یک اعتراف صادقانه که میتونه یک شروع واستارت برای آغازی دوباره باشه.
    بهار عزیز:
    کاملا درسته. ما برای جلو رفتن به حمایت و تشویق همدیگه نیاز مندیم.امیدوارم فضای گروه را در حال حاضر مناسب ببینی.
    اشاره کردی که باید عادات بدمون را تغییر بدیم.لازمه تغییر عادتهای بد اینه که اول یک جایگزین مناسب براش پیدا کنیم.اگه بدون جایگزین بخواهیم جلو بریم مثل مسافری هستیم که بدون توشه راه یک سفر طولانی را آغاز کرده ایم و مسلمه که بعد از مدتی از ادامه راه خسته میشیم حتی اگه همه برامون دست بزنن و تشویقمون کنن.
    من دو تا از جایگزین های خودم را میگم شاید بدرد تو و یا کس دیگه ای بخوره:
    اولین جایگزین من برای ترک رفتارهای غلط غذایی ام "پایبندی به ورزش روزانه"بود و هست. توی ورزش معجزه ای هست که فقط با استمرارش اونو پیدا میکنید.
    و دومین سلاحم "گسترده کردن طیف سرگرمی های مورد علاقه ام "بود از کامپیوتر گرفته تا باغبانی و علف کنی در رفته.......
    من فکر میکنم دوستان دیگه هم میتونن جایگزین های خوبی بهت پیشنهاد کنن .پس با گروه باش و دلسرد نشو ای بهار بهاری.....

    یه دوست | July 4, 2008 4:55 PM

    در زمان هاي قديم پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را

    ببيند٫خودش را جايي مخفي كرد.

    بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند.

    بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد!حاكم اين شهر مرد بي عرضه ايست و .....

    با وجود اين هيچ كس هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت.

    نزديك غروب يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود نزديك سنگ شد.بارهايش را زمين گذاشت وبا هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

    ناگهان كيسه اي را ديد كه وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود.كيسه را باز كرد و داخل آن

    سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

    پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:

    “ هــــــر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشــــــــد“

    گل بهار | July 4, 2008 9:15 PM

    Anar khanoom,
    What do you know about the apple cider vinegar diet? I have been searching the internet but it seems like you have the magic touch.

    Sara | July 4, 2008 10:21 PM

    مرسی یه دوست عزیز
    درسته اعتیاد وپایبندی به ورزش روزانه خیلی خیلی مهمه
    حیف که من وقتی اومدم بلاگفا آرشیوم رو در اکستراپوند پاک کردم ولی حالا که فکر می کنم می بینم بیشتر روزا سه تا 40 دقیقه ورزش می کردم.40 دقیقه پیاده روی که هیچوقت قطع نمی شد.40 دقیقه دوچرخه ثابت و دقیقه رقص40
    البته ناامید نمی شم.اتفاقا برای خودم هم جالب شده بدونم کی قراره آدم شم.من معمولا وقتی اینطوری احساس شکست کنم موتورهای کمکی م هم روشن می شن و برای اینکه کم نیارم دوباره شروع می کنم. منظور از اینکه گفتم تشویق می شم این نبود که کسی مستقیما منو تشویق می کرد(هر چند معاشرتهای کامنتی بود)اما اینجا پر انرژی بود وبه منم می رسید.حالا قضیه اینه که انگار دچار کرختی انگیزه شدم وبی خیال.ولی دارم روی خودم کار می کنم تا انگیزه هام رو افزایش بدم.بازم ممنون به خاطر پیشنهادهای خوبت

    بهار | July 5, 2008 1:01 AM

    من هم که دو حالت پیشنهاد دادم و البته فقط هم پیشنهاد. در مورد پیشنهاد دومم منظورم از سه تا مطلب فقط سه نکته بود نه ترجمه دو صفحه مقاله! منظورم فقط سه نکته جدید یا تجربه شخصی تو تقویت اراده و عزم جزم بود. و اینکه گفتم هر هفته یک نفر تو گروهی با اینهمه عضو که هر هفته نوبت من نمی شه هر از چند ماه یک بار نوبت به من می رسه. بعد هم اجباری یعنی هر هفته یک نفر داوطلب بشه اما اون یک نفر که اجبارا شخص خاصی نیست. فقط منظورم تلاشی برای افزایش بار علمی میتینگ بود.

    بهارک | July 5, 2008 1:10 AM

    سلام
    من دوباره به مام وطن بازگشتم! و دوباره میخوام رو خودم کار کنم و این دفعه حسابی بترکونم
    انار جونی من واسه دو ماه تعطیلم و وقت آزاد دارم اگه کاری از دستم بر میاد و سوادم بکشه میتونم کمک کنم الان که کامنتها را خوندم دیدم هر کاری که گفته بودی همه زود لبیک گفتن و انجام شده حالا اگه کاری بود رو منم حساب کن راستی امروز بهت خوش گذشت؟ آتیش بازی دیدی؟

    پی براه | July 5, 2008 1:55 AM

    سلام
    من دوباره به مام وطن بازگشتم! و دوباره میخوام رو خودم کار کنم و این دفعه حسابی بترکونم
    انار جونی من واسه دو ماه تعطیلم و وقت آزاد دارم اگه کاری از دستم بر میاد و سوادم بکشه میتونم کمک کنم الان که کامنتها را خوندم دیدم هر کاری که گفته بودی همه زود لبیک گفتن و انجام شده حالا اگه کاری بود رو منم حساب کن راستی امروز بهت خوش گذشت؟ آتیش بازی دیدی؟

    پی براه | July 5, 2008 1:55 AM

    بچه ها دیگه داره اعصابم داغون میشه. درسته من بطور میانگین بالای 1400تا 1500 کالری می خورم اما خب ورزشم هم زیاده. سبزیجات و میوه و آب هم می خورم. اما وزنم هی میره بالا.
    احتمال میدادم که برای یبوست باشه که خیلی طول کشیده بود و تمام روشها رو امتحان کردم آب نیم گرم ناشتا تا سبوس و جوانه تو ماست اما اثری نداشت تا بالاخره از اینها خوردم
    http://www.irteb.com/herbal/C_LAX.htm
    که نجات پیدا کردم.
    من به 54.5 هم رسیده بودم اما خجالت می کشم که بگم امروز به 57.3 هم رسیدم.
    البته مثل سابق گوشتهای پهلوم زیاد نشده اما کلا گنده شدم یعنی یه جوری درشت شدم. اعصابم خورد شده اونموقع که 54 بودم خیلی راضی بودم الان با اینهمه ورزش کردن نمی دونم چرا اینطوریه.
    هر روز میرم رو ترازو میبینم 100 گرم 200 گرم زیاد شدم.
    امروز هم که به اوجش رسید
    این هم بگم که نزدیک مهمون ماهانه ام هم نیست.فکر می کنید علتش چیه؟

    آلبالو | July 5, 2008 2:41 AM

    1-2-3 امتحان می کنم. کلی نوشتم همش رفت.

    آلبالو | July 5, 2008 2:43 AM

    نه مثل اینکه آوردش. تداخل پیدا کرده بود با جشن ستاره ها.
    سلام انار خوبی؟ بای بای! دارم برات دست تکون میدم.
    بچه ها ستاره هاتون مبارک.

    آلبالو | July 5, 2008 2:45 AM

    بچه ها همگی ستاره هاتون مبارک. تبریک می گم از صمیم قلب.

    بهارک | July 5, 2008 3:28 AM

    سلام!:)

    anar | July 5, 2008 3:28 AM

    انار جان این آماری که دادین فوق العاده اس
    مهمتر از اون کلا از این حالت نظم و ترتیب و محاسبه دقیقتون خیلی خوشم میاد

    فندق | July 5, 2008 3:45 AM

    من میتونم برای ستاره های هفته دیگه داوطلب بشم ولی مطلب رو نمیدونم میتونم پیدا کنم یا نه واسه همین قول نمیدم

    فندق | July 5, 2008 3:54 AM

    ممنون فندق جان. ستاره ها دست تو بنابراین. مطلب هم اصولا بهتره کس دیگه داوطلب بشه که کار تقسیم بشه.

    Anonymous | July 5, 2008 3:57 AM

    سلام به همگی
    تبریک به آرزو رخی گل بهار ساناز سیب غزال فندق مهتا هستی آرتمیس برای ستاره هاشون و تبریک به سالومه برای گرفتن ستاره تشویقی که واقعا به حق بود .

    پریسا | July 5, 2008 4:13 AM

    بچه ها می گم یعنی هیچ راهی برای گرفتن خبر از دیانا وجود نداره ؟ آخه اون خودش یه بار تو وبلاگش نوشته بود که ما یه جورایی توی این ا نارستان دلمون رو گرو گذاشته ایم و کسی بی خبر نره و ...
    یه بار یه نفر بود که دیانا رو می شناخت (تو دنیای واقعی) هیچ آدرسی از خودش نگذاشته بود. فکر کنم اسمش خاطره بود

    پریسا | July 5, 2008 4:20 AM

    انار جان چه درد ودل قشنگی. خسته نباشی و مطمئن باش که حتما موفق میشی و ما منتظریم که شیرینی خانوم دکترمون رو بخوریم.

    آلبالو | July 5, 2008 4:36 AM

    انار جون گله اي از تو نيست.همه اينجا تورو ميشناسن ومي دونن كه وظيفه شناسي ومسئوليت پذيريت در حد تيم مليه ...واقعا ساعت هاتو ديدم كلي كيف كردم.انار خيلي خوبه باور كن.من خودمو كشتم بي هيچ مسئوليتي ميانگينه درس خوندنم تو اين 6هفته 3.5 ساعت. بوده با هفته اي حدوده 25 ساعت ومينيمم نيم ساعت وماكسيمم 7ساعت.هروقت تونستم مثل تو درس بخونم وكار كنم دكتر ميشم يعني؟واي كلي شرمنده وخجالت زده شدم.
    نكته مهم بعدي اينكه حفظ وزنتم شاهكاره...من الان ميفهمم.بازم من بي هيچ مسئوليت پخت وپزي البته به جز 2هفته الان وزن اضافه كردم وهفته ديگه كه برگردم بايد چند تا ستاره پس بدم.تو يك سال وخورده اي وزن ثابت نگه داشتي اونم با مسافرت ومهمون و....
    واينكه بچه ها ستاره هاتون مبارك خيلي!
    وخبر بعدي اينكه من از هفته ديگه بر ميگردم به طور رسمي به اميد حق تعالا!(رسم اخط جديد ديگه كبرا وصغرا هم عظما وتعالا اينجوري نوشته ميشه!)=آزي كنكوري
    واينكه آلبالو جان شايد داري مامان ميشي دي:
    وبعد ترش اينكه بچه ها عكس ننه آزي رو ديديد؟حاملگي بهم مياد؟بچه چي؟

    واي انار ما خيلي جاهاي كارمون ايراد داره ها!اگه دوتا مثل انار دورو برم بود الان منم الان يه آزي كمه كم پيكاسو نه ولي موديلياني بودم براي خودم يا شايدم يه شاگال!.اي حسوديم شد واشك تو چشمام جمع شد تحت تاثير قرار گرفتم رئيس...ما كوچيكتيم دربست....
    اين جمع وساعت زدن رو هم از تو ياد گرفتم هنوز به هركي جدول روزانمو نشون ميدم كه الان ماه هاست مي كشم مي خنده بهم.ولي من بهش افتخار مي كنم .ممنون كه يادم دادي

    آزي | July 5, 2008 5:12 AM

    راستي بچه ها ممنون براي دستور پخت هاتون.من ديدمشون وحتما در اسرع وقت ميذارمشون!

    آزي | July 5, 2008 5:20 AM

    انار عزیز بهت تبریک میگم.الحق که رییس بی نظیری هستی.برات آرزوی موفقیت میکنم.
    خیلی خ[الت کشیدم ستاره ام و نگرفته باید پس میدادم اما قول میدم دیگه تکرار نشه.

    ani | July 5, 2008 6:15 AM

    آزی این حرفها رو نزن چون امکان نداره. می دونم دختر :))

    آلبالو | July 5, 2008 6:51 AM

    اوخی آزی عکست رو دذیدم. ننه آزی بهت میاد. حالا اون بچه بامزه کی هست؟
    به نظر نمیاد چاق شده باشی!

    آلبالو | July 5, 2008 6:54 AM

    انار من دارم خیلی ازت چیز یاد میگیرم یکیش هم این "مدیریت زمانی " هست که میگی که تا به حال جدیش نگرفته بودم چون هیچ کس رو مثل تو ندیده بودم که منظم پیگیریش کنه.ممنون از آموزشهات

    گل بهار | July 5, 2008 8:23 AM

    سلام به همگی دوستای گلم

    خلوت بدی را برای خودم انتخاب کرده بودم .(اصلا تنها نبوم تازه کلی مهمون هم داشتم ولی حصله هیچ چیز را نداشتم )امروز که کامنت انار را خواندم واقعا خجالت کشیدم .1 ماه از عمرم همینجور الکی گذشت .فقط بگم توی خوردن زیاده روی نکردم .
    ارام تو که تایید میکنی....

    من به زودی با توشه پر بر میگردم

    همتون را دوست دارم و وقعا این گروه موفق ترین گروه واسه این همه انرژی مثبت.

    گیتا | July 5, 2008 8:38 AM

    نه آزی بنظر من که خیلی هم از قبلت تغییر نکردی الان رفتم دیدمت چه بچه نازی هم بغلت هست.

    بهارک | July 5, 2008 8:58 AM

    سلام بچه ها
    ممنون از تبریکهای پر از مهربونیتون.
    نمی‌دونین وقتی که دیدم ستاره ی 25 پوندی گرفته‌ام،چقدر ذوق کردم...آخه می‌دونین که یه بخشی از وزنی که باید کم می‌کردم تا به این ستاره برسم رو در حالتی کم کردم که توی بدترین شرایط روحی و جسمی بودم...باید اون کتاب رو تموم می کردم و تحویل می‌دادم،در عین حال پام هم توی گچ بود...نه فرصت تمرکز روی کاهش وزن رو داشتم و نه شرایط جسمیم اجازه می‌داد به قدر کافی تحرک داشته باشم...بعدش هم اون مسافرت دوهفته‌ای که همه‌ش بخور و بخواب بود و غذا توی رستوران خوردن. که من با تلاش زیادی تونستم جلوی خودم ر