« میتینگ 68 | صفحه اول | میتینگ 70 »
خوب به سلامتی نصفه شب شد و من هنوز سر کار هستم. میتینگ 69 شروع شد. شما ایشالا وضعتون بهتر از من بوده امروز چون من کلا شام نوشابه و سیب خوردم. میترسم زنده به این مدرک دکترا نرسم. به این نتیجه رسیده ام اگر بالای ده ساعت پشت هم کار کنم زانوهام به گز گز میفته و نم میکشه و درد میکشه. بالای چهارده ساعت کمرم شروع میکنه به درد گرفتن...جوانی کجایی که تا صبح توی خوابگاه نمیخوابیدیم و سوسیس تخم مرغ میخوردیم و مثلا امتحان حاضر میکردیم؟
شما خوبید؟
تکمیل 1. من میخواستم فقط اینو بگم:
مامان من 55 سالشه. یکی از پر استرس ترین کارهای ممکن رو داره. ساعتهای زیادی سر کاره. توی جونیش دو بار کشک زانوش رو عمل کرده و یک بار هم سرطان سینه داشته که خدا رو شکر به خیر گذشت. این آدم الان هفته سوم برنامه 24 هفته ای دویدن رو تموم کرده. باورتون میشه؟
صبحها 5 تا 6 میره پارک لاله. یه گام شمار هم اینجا بود من براش خریدم که با جدیت میندازه کمرش و. هر روز صبح میره به تمرین. تازه برای کارش داره الان کلاس هم میره که صبحهایی که توی برنامه پیاده روی داره میره درسهاش رو هم حاضر میکنه و به خودش جواب میده.
بهش گفتم من به این تپلهای گروهمون تو رو مثال میزنم. بعد اگر دیدی یه روز توی پارک یه عده تپل خوش اخلاق دارند پشتت میدوند بدون کی هستند:))
تکمیل 2. آقا الان ساعت 3:30 نصف شبه اما اناره و قولش. من گفتم این میتینگ بیام این ستاره ها رو صوری بدم اینجا بعد شما دستتون درد نکنه یکی بره توی جدول اصلی اینا رو درست کنه.اگر هم وقت نکردید خودم بعد میام درستش میکنم.
اما داستان این هفته:
فعال شده ها:ا
بهاره (اصفهان)ا
بیش از یک ماه غیرفعال:ا
آلبالو ۸۸
سولماز -ش
سردرگم
پی براه
ستاره بگیران:
آرزو ستاره ی ۱۰پوندی 
Fairyستاره ی ۱۰پوندی
آرتمیس ستاره ی ۲۰پوندی و ستاره ی ۱۰درصدی

آزی ستاره ی ۱۵پوندی اش رو پس می گیره
ساغر ستاره ی ۱۰درصدی اش از هفته ی پیش جامونده بود! شرمنده!
لاله ستاره ی ۱۵پوندی
رخی ستاره ی ۵ پوندی
خوب بسیار مبارکه. معلومه که گروه واقعا داره غیرت به خرج میده. اما داستان انار چیه؟ والا ما یک مسافرتی به جزایر هاوایی قرار بود بریم که بعد این استاد گردالی خانوم این هفته دوتا پاش رو توی یک کفش کرده بود که نمیخواد بری! حالا بعدا برو هاوایی...حالا خلاصه شما خودتون حال منو تجسم کنید دیگه...انگار یکی بلیط بهشت رو با قرض و قوله جور کرده باشه بعد بهش بگن نرو! منم دیگه یک چشمم اشک و یک چشمم به کامپیوتر! این هفته کار انجام میدادم که این آمریکایی گردالی استعمارگر چرا نمیذاره من برم یه هفته ناقابل استراحت کنم و بیام؟ اما از اونجایی که این چند وقته به طرز عجیبی مدیریت استرسم خوب شده علی رغم این همه حرص که خوردم باز روی پیش نویس مقاله ام کار کردم و امروز که دید حسابی کیف کرد و با اون یکی استادم هم جلسه داشتیم اونم کیف کرد وچون هردوشون ظاهرا هفته دیگه سرشون شلوغ بود دقیقه نود! به بنده رخصت داده شد که این مغز و تن استرس زده را ببرم در سواحل هاوایی هوا بدهم و برگردانم. البته همچین مفتی هم نه...با شرط و شروط که هر روز ایملیت رو چک کن و اگر کاری بود زود برسون که کار عقب نمونه...البته راستش خدا عمرشون بده خوب وجدانا وقت میذارن...اما خلاصه اینکه بنده بدون مایو, بدون هیچ ابزار و لوازم عیش و عشرت, با بدن دو ماه ورزش نکرده و یه لا تیشرت تنم دارم میرم این هفته استراحت. با اجازه تپلهای گروه دسترسیم هم به کامپیوتر و اینترنت کم خواهد بود در نتیجه میخوام این هفته رو مرخصی رد کنم. هفته آینده میتینگ برگزار نمیشه و در عوض من در ساحل اقیانوس به تک تک شما فکر خواهم کرد و به یاد این گروه عزیزم میرم صبحها لب آب میدوم...اوکی؟
میترسم اینقدر از ذوق دارم میمیرم آخرش هواپیما دم سواحل فیجی بیفته توی آب و من بشم رابینسون کروزوئه. نه مدرک گرفتم نه تعطیلات اونوقت!
این خونه دست شما سپرده. چراغش رو روشن نگر دارید. اگر کسی در زد آمد تو پذیرایی کنید و به فراخوان آزی هم توی کامنت دونی جواب بدین پلیز. دعا کنین به من هم خوش بگذره:)

MyFitnessPal - Free Calorie Counter

MyFitnessPal - Nutrition Facts For Foods











Comments
سلام به همه
این هفته من خیلی خوب بودم . هم پیاده روی رفتم و هم اون رژیم کم کربوهیدرات رو شروع کردم . تصمیم دارم تا 14 روز ادامه بدم بعد خودم رو وزن کنم . فکر کنم نتیجه بگیرم .
پریسا | May 6, 2008 12:18 AM
البته کم کردن کربوهیدرات فقط از مواد قندی و کلا کربوهیدرات های ساده بوده و گرنه کربوهیدرات های کامپکس رو استفاده کردم
پریسا | May 6, 2008 12:20 AM
انارجان دو سه روز قبل مطلبی از تلویزیون شنیدم د راین باره که اگر از یک ساعت قبل از خواب فضا کم نور باشه ، تاثیر زیادی برای آماده شده به خواب داره ، این درمورد کسایی که سخت می تونند بخوابند و یا شب ها (مثل خودم ) عادت به بیداری دارند ، موثره . بقیه نکته ها رو همه مون می دونیم : محدود کردن چای و قهوه و شکلات از چند ساعت قبل از خواب دوش آب گرم ریلکسیشن موسیقی های آروم و ... می دونم که تو این جمع شاید خیلی ها مشکل شب بیداری داشته باشند ، این مطلب تاثیر تاریکی برای من جدید بود ، شاید به درد بقیه هم بخوره .
د رمورد خودت اوضاع فرق می کنه ، با این حجم کاری سخت می شه قانون دقیقی برای خواب گذاشت . موفق باشی
لی لی | May 6, 2008 1:09 AM
سلام به همه
هفته نو مبارک :)
انار جان من الان دقیقا یه ماهه عضو اینجام، نمیدونم چطوری انقد زود یه ماه گذشت فقط میدونم ماه فوق العاده ای بود، از لحظه لحظه هاش لذت بردم و الان حس خیلی خیلی خوبی دارم
دلم میخواد بغلت کنم و ببوسمت خانوم گل، هم تو رو، هم دیانای عزیز رو و هم همه بچه های خوب گروه رو
فندق | May 6, 2008 1:21 AM
سلام
آقا من صبح زود به وقت اینجا اومدم میتینگ بازی . ولی دیدم کرکره هنوز پائینه !!!
انار جان خواهر! از ورزشای پشت میزی غافل نشو! بسی خوبست مواظب خودت هم باش !
لازمت داریم حالا حالا ها !
لیلی | May 6, 2008 1:21 AM
خسته نباشي خانم دكتر. هيچ نگران نباش الان سرگرم اولويت اولتي. بعد از اين ورزش غذاي خوب و خواب خوب و كلا لايف استايل بهينه ميشه اولويت اولت.
بعدش تو هنوز جووني . دوست داري 14 ساعت كار كني بدون اينكه احساس خستگي كني. موفق باشي.
آلبالو | May 6, 2008 1:26 AM
سلام انار و بجه های عزیز
گفتم تا میتینگ تازه است و هنوز جهتی نداره از فرصت استفاده کنم و یه کامنت بی ربط بذارم!
یک همکار دارم که دست کم ۳۰-۴۰ کیلو اضافه وزن مشهود داره. البته اصلا باهاش صمیمی نیستم که درباره وزنش باهاش حرف بزنم اما می دونم که در اوج جوونی پادرد و سلولیت و این ها داره که راحت می شه حدس زد از اضافه وزنشه. الان تو آشپزخانه در حالی که برای میان وعده داشت یک برش کیک تست می کرد و قاشق قاشق توی قهوه اش شکر می ریخت و به یک نفر دیگر می گفت مشکلش اینه که اصلا احساس سیری و گرسنگی نداره و حتا اگر دو روز غذا نخوره گشنه نمی شه و هر قدر هم بخوره سیر نمی شه. برا همین منتظر گرسنه شدن نمی مونه و همه اش می خوره و چاق می شه! نمی دونم که این حرفش تا چه حد یه جور واکنش تدافعیه و چه حد خودش به حرفش اعتقاد داره و اگر این طور هم هست جرا دنبال رفع این مشکل نمی ره. اما برام جالب بود که دوستش هم همه اش به اش می گفت آره بابا مگر آدم چند بار زندگی می کنه که بخواد به خودش سخت بگیره راحت باش خیلی هم خوب و خوشگلی! (البته صورتش واقعا قشنگه) داشتم فکر می کردم که بعضی وقت ها آدما چقدر راحت خودشون رو گول می زنن و چقدر داشتن دست کم یه دوست خوب که الکی به آدم نگه آره تو راست می گی تو زندگی مهمه. البته می دونم که اگر دوستش همه می خواست بهش همجین چیزی را بگه جاش توی آشپزخونه و در حضور من نبود.
به قول یکی یالاخره یکی باید به آدم بگه سبزی لای دندونش گیر کرده چه بهتر که این یه نفر دوست صمصیمی آدم باشه....
هرگونه ارتباطی بین این کامنت و مطالب قبلی یا بعدی میتینگ و کامنت ها تصادفی است!
dena | May 6, 2008 1:45 AM
آخی! دنا یاد رابطه دوستی بین کروکودیل و آن پرنده خاص با نوک بلند افتادم که کروکودیل می گذاره تا پرنده از سبزی هایی که لای دندانهای اون جمع شده تغذیه کنه و پرنده را نمی خورد! داستان عشقولانه اش هم این است که یک روز دعواشون می شه و به تیر و توپ هم می زنند بعد این به اون می گه تو به من احتیاج داری و اینها بعد قهر می کنند بعد کروکودیل دندان درد می گیرد و پرنده هم گرسنه می مونه. بعد می گویند اشتباه کردیم و باید دوست باشیم. آخی!
راستی این که می گوید احساس گرسنگی ندارد که مثل منه پس چرا برعکس منه! البته اینجانب هم بعد از مدتی مثل آدمیزاد خوردن الان احساس گرسنگی می کنم. یعنی دقیقا ساعت 10 و نیم که همین الان باشه مثل اون هاپویه بودها! که شرطی شده بود باید یک چیزی بخورم وگرنه مغزم کار نمی کنه. اصولا هم شیرم را همین موقع ا می خورم. غرض این که حس گرسنگی تربیت پذیر هست به نظرم!
ارام شرطی شده
هرگونه ارتباط ذهنی میان کروکدیل و تپل یا هاپو و آرام اکیدا تکذیب می شود! بنده جوجه کبوتر هستم و شماها هم از نار و فندق تا کرم! D: کروکدیل نداریم! هاپوی خاص هم نداریم. حالا اگر کسی حال کرد اسم خودش را بگذارد کروکدیل :))) هاپو هم که همه مون موقع پرچم بالایی هستیم و وجه تمایز ایجاد نمی کند :))))))
آرام | May 6, 2008 2:02 AM
به به سلام به دوستاي خوبم...انار جون كيف مي كنم وقتي مينويسي كه چسبيدي به درست...هنوزم يه عالمه جووني والا مگه ميشد اين همه ساعت نشست پاي كار ودرس....كارت خيلي درسته...مثل هميشه
با آلبالو موافقم تو معني اولويت اول رو خوب درك كردي.
عرضم به خدمتتون در راستاي قلنبه شدن رگ غيرت اين جانب اين هفته باز هم كالري شماري رو هم به ورزش اضافه كردم ودر راستاي مشورت با همسايه دلسوز ومهربان موفق شدم نيم كيلو كم كنم.پايز ستارمو پس بده...
راستي و متعلقاتم هم راي داديم بهت زياد زياد.
براي همگي هفته خوبي آرزو مي كنم
آزي | May 6, 2008 2:20 AM
آرام جون اتفاقا اينجانب ملقب به هاپو ميباشم بصورت حقيقي وحقوقي...سگ نه ها هاپووو......كروكوديل كه نه ولي با اندكي تفاوت به جاش كينگ كونگ هم داريم دي:
آزي | May 6, 2008 2:29 AM
سلام سلام
گیتا هستم از شدت خوشحالی
ارام ما کرکدیلتیم ....
وای من چند روز اینقدر خوشحالم که نمیدونم چی بگم .
ورزش به زندگیم خوش اومدی .
بگذارید از قورباغه در حال خفه شدن بگم .:یکشنبه بعد از قرنی رفتم استخر .وای وقتی خواستم شروع کنم به شنا هنوز چند تا پا نزده بودم احساس کردم باید برم یک جفت شش از قصاب سر کوچمون بخرم .اون لحظه از خجالت خودم نمیدانستم چی کار کنم ولی 1.5 شنا کردم تا نفسم کامل شد):
خلاصه که احساس سن 50 راکردم
ولی من ناامید نمیشم دیروز هم رفتم وجبرا همه دوریهام از ورزش رامیکنم
دنا جون من همکارهای خیلی خوبی دارم که من را همیشه یاداور میشن شاید توانستی در اینه دوست خوبی واسه همکارت بشی
مممممنن خخخخخخخخخخییییییییییلییییییی ممنونمممممممممم
گیتا | May 6, 2008 2:36 AM
انار جان هنوز جوونی که می تونی بالای 10 ساعت کار کنی و ماشالا به این انرژی که تو داری.حتما مابین کارت تند تند پاشو و قدم بزن.حواست هم به نحوه نشستن و حالت عضلات کمر و شکمت باشه.پاهاتم بذار بالا که ورم نکنن.
سالومه | May 6, 2008 2:41 AM
انننننننننننننننننننننننننناررررررررررررر ججججججججججون
chera mano be goruh davat nemikoni ? man ke 1 mail dar gmail ba name
cutesmartfat@gmail.com
baratun dadam
torokhoda be jaye in bando basata mane chaghe badtipe badheykale vahshatnako dar yabid
eltemas mikonam
man 1salo nime ke anaro mishnasam va miyam matlab mikhunam vali taze mikham ozv sham
weblogam:www.garmsarian.blogfa.com
خجالتی | May 6, 2008 3:22 AM
یکی کمکم کنه به خدا داره گریم میگیره
حد اقل تو وبلاگم بیاین
خجالتی | May 6, 2008 3:37 AM
سلام به همگی
من در کمال ناباوری شده ام 76!...باورتون می شه؟آخه من همه ش کارم نشستنیه و بجز اون نیم ساعت ورزش روزانه و نهایتاً هفته ای 1 ساعت کوهنوردی فعالیت خاص دیگه ای ندارم...انگار همین دیروز بود که 85 کیلو بودم...فکر می کردم با 9 کیلو کم شدن خیلی فرق کنم ولی اینطور نشده.به نظرتون چرا؟مخصوصاً شکمم که تفاوت چندانی نکرده!
راستی انار جان و سایر دوستان عزیز مقیم کشورهای انگلیسی زبان،می شه بگین:Im pulling for you معنیش چیه؟این کتابی که دستمه پر از slang هست و برگردوندنش به فارسی سلیس کار حضرت فیله!که البته با این وزن و هیکل فیل مانند من فکر کنم کار،کار خودم باشه! دی:
آرتمیس | May 6, 2008 3:44 AM
give me a hand
خجالتی | May 6, 2008 3:51 AM
شانس رو می بینین تو رو خدا؟! دقیقاً اون جایی که باید پشت سر هم بیفته نصف تو این خط،نصف تو اون خط افتاد!...چه می شه کرد؟قوانین مورفی همیشه درباره ی من بیچاره تمام و کمال صدق می کنه!
عبارت این بود:
Im pulling for you
پیشاپیش از کمکتون ممنونم.
آرتمیس | May 6, 2008 3:54 AM
آزی ممنونم .مهربون
خجالتی | May 6, 2008 4:07 AM
نیم کیلو ی دیگه قطعی یعنی می تونم ثبت کنم 62.5 ولی گاهی 62 هم هستم ها !
آلوچه خانوم | May 6, 2008 4:22 AM
اونی که درکم کرد کی بود؟ می خوام باش صحبت کنم
sib | May 6, 2008 4:30 AM
آرتمیس این همکار اقای ما که اوایل گفت 7 کیلو کم کردم من هیچ تغیر خاصی حس نمی کردم درش ولی الان که 12 کیلو کم کرده می تونم بگم تغییر کرده. شاید تو هم از یک وزنی به بعد در ظاهرت نشون بده.
آرام | May 6, 2008 4:42 AM
من تازه وارد را دریابید
www.garmsarian.blogfa.com
yani 35 k vazn kam kardan chand gharn vaght mikhad????
sib | May 6, 2008 5:03 AM
انار عزیزم من یک نامه نوشتم ازت سوال کردم. هنوز منتظرتما. به نامه دومی جوابم ندادی عیب نداره اما راجع به نامه اولی منتظرم
بهارک | May 6, 2008 5:51 AM
من امروز می رم از کافی نت هم رای می دم.ها ها
rokhy | May 6, 2008 6:02 AM
آرام جونم خدا از دهنت بشنوه...حالا ما همینجوری میریم جلو تا ببینیم کی یکی پیدا می شه که بهمون بگه: وااااااااااااااااااااااای!چیکار کردی دختر! چطوری اینهمه لاغر شدی!!!!( آرزو که بر جوانان عیب نیست خواهر!)
آرتمیس | May 6, 2008 6:12 AM
عجب
تا به حال این همه آدم خوب یه جا ندیدم
مهربونید مخصوصا عزیزایی که تشویقم کردن
بچه ها یه سوا ل دارم که شاید برای شما ععجیب یا بی اهمیت باشه ولی من رو حتی الان پر از اشک کرده
س: با آدمای نادونی که چاقیمو مسخره می کنن چکارکنم؟
افسردگی و گریه های بی ارادم شوهرم رو هم می آزاره
sib | May 6, 2008 6:22 AM
راستی تا کی می شه رای داد؟
rokhy | May 6, 2008 6:25 AM
مگه اینجا کامنتش تاییدیه؟؟؟؟؟
lilac | May 6, 2008 6:28 AM
سلام به همگی روی ماه همتونو میبوسم من امروز هفته پنجمم تموم میشه در مدت این پنج هفته 3/5 کم کردم نمیدونید چقد خوشحالم ، من ستاره نمیگیرم؟ حسابی خودم و عادت دادم به ورزش این هفته پنج روزشو ورزش کردم بیشترش هم نزدیک یه ساعت . اول از همه ممنون انار خانوم میبوسمتون و بعدش بچههای دیگه بخصوص دیانا جون و لیلا جونم ممنون فداتون که خیلی کمکم کردید بوس برا همتون
بفرین | May 6, 2008 6:56 AM
در جواب خانم سیب عزیز دلم قبل از همه چیز تو واسه خودت زندگی میکنی دوما با گریه کردن که کاری درست نمیشه یواش یواش سعیتو بکن که وزنتو کم نه با استرس والاترین هدفت سالم بودن باشه نه واسه دل این و اون. باور کن منم این حالت و داشتم و با چند کسی رفت و امد دارم که یه مدت وحشت داشتم که ببینمشون همچین نگام میکردن که اعصابم خرد خرد میشد یه روز یکشون به من گفت اینقده چاقی که ادم چندشش میشه یه مدت داشتم دیگه از خودم ناامید میشدم تااین انارستانیارو دیدم واقعا الان دارم با ارامش وزن کم میکنم هیجی هم برام مهم نیست . با ناراحتی هیچی درست نمیشه فقط یه کوچولو اراده بسه
بفرین | May 6, 2008 7:07 AM
راست می گی بفرین ناراحتی فقط روحیه رو خراب تر می کنه
بهارک | May 6, 2008 7:50 AM
خانم سيب :
اولين چيزي كه شما دوست عزيز بايد بپذيريد اين واقعيت است كه چاقيد.وقتي درك كرديد كه بدنتون بيش از ديگران چربي ذخيره كرده از حرفهاي ديگرون ناراحت نمي شيد چون خودتون ميدونين كه چاقيد.آدمايي بايد ناراحت شن كه چاقي اونا مدام مورد تآييد معكوسانه اطرافيانش قرار گرفته و با اشاره برخي از آدمهايي كه فرمودين يكه خورده و بينهايت ناراحت ميشن.پذيرفتن چاقي تلنگري هست بر شروع يك راه و روش جديد جهت رسيدن به همون هيكلهايي كه ماها رو مسخره ميكنن.اگر چاقي شما تاكنون مورد تآييد ديگرون بوده ازون دوست ناراحت نشيد بلكه ازش تشكر كنين كه شمارو به خود آورد تا با اين بيماري چاقي مبارزه كنيد.حالت استهزاي اون فرد يك انگيزه شده در شما كه اومدين و عضو گروه انار شدين و طبق گفته خودتون يك سال و اندي بود كه انارو ميشناختيد و عضو نبوديد.
پس اصلآ ناراحت نباشيد.منم چند تا از عكسهاي زموني كه خيلي خيلي چاق شده بودم و بيشترشم خوردن عصبي بود و منو به مرز بالاي 80 رسونده بود رو نگه داشتم تا برام انگيزه بشه واسه لاغري.عكسهايي كه حتي وقتهايي رو كه خودم يواشكي از هزارتا سوراخ بيرون ميكشمشون و حتي خودم خجالت ميكشم ببينمشون.
هستي | May 6, 2008 8:48 AM
انار عزيز
خيلي ممنونم از راهنمايي هاي دلسوزانه ات. من اصلآ هفته خوبي نداشتم و به قدري سرم يك باره شلوغ شد كه به هيچ كاري نرسيدم و نتونستم بيام روزانه كالريهامو بشمرم و مثل روزاي گذشته هر روز گزارش بدم.اما هر شب حداقل يه ساعت و پياده روي داشتم .هرچند هر چي دم دستم بود خوردم.اين هفته طراحي يك پروژه 5 طبقه رو داشتم كه يه كارفرماي بسيار بسيار دمدمي مزاجي داشت كه شب ميخوابيد صبح كل طرحو با كم و زياد كردن يه تغييرات جزيي به هم ميزد.خلاصه پدرم درومده و فعلآ چاره ايي نيست و بايد به سازش برقصم تا ببينم ايشاللا تو هفته ديگه تموم ميشه .اين پروژهه و يه سري گرفتاريهاي ديگه بد جوري كل زندگيمو تغيير داد .
فقط خدا كنه از 2 كيلوويي كه اضافه كردم و از 66 به 68 رسيدم بيشتر نشم.برا همين تا كوچكترين وقتي پيدا ميكنم راه ميرم حتي موقع غذا خوردن.
هستي | May 6, 2008 9:00 AM
یکی بهم بگه سس مایونز رژیمی روزانه یه قاسق غذخوری با سالاد هم خیلی ضرر داره ؟ من نمیتونم سالاد و بدون سس بخورم
بفرین | May 6, 2008 9:02 AM
خانم سیب عزیز!
اول اینکه صفحه ات را از رنگ سیاه تغییر بده به یک زنگ ناز بلاگفا مثل نارنجی پرتقالی! بعضی اوقات باید از ظاهر شروع کرد و داخل را مجبور کرد که خوشحال باشه! می شه. من اتاقم را عوش کردم و جدا در بهتر شدن روحیه ام تاثیر داشت. برای افسردگی ات اگر مشکل یا فکر خاصی در زندگی داری حتما با یک مشاور خوب مشورت کن، با مشاوره اتفاق بزرگی نمی افتد ولی بیشتر روی مسایل کنترل خواهی داشت و همین آرامش به آدم آرامش می دهد.
اون فرد هم احتمالا روش درست گفتن را بلد نبوده و لحنش آزرده ات کرده ولی دلیل نمی شود که نادان باشد. اتفاقا مشکلت را فهمیده و به رویت آورده و خوب این خوب است حالا به هر دلیلی ممکن است بد حرف زده باشد (چه دلایل خوب یا بد).
راستش چند وقت پیش یک متن خوبی خواندم در مورد مدیریت برخورد با آدمهای مساله دار. سعی می کنم پیدایش کنم و به طور خلاصه بنویسم.
آرام | May 6, 2008 9:30 AM
الان خونه ام! نگاه کردم نوشته وقتی یک نفر با طعنه یا کنایه یا مستقیم شما را آزار داد بهش بگویید که ناراحت شده اید اما فریاد نزنید. لبخند هم نزنید ، چون لبخند زدن باعث تکرار رفتارشان می شود. کلا گفته دعوا نکنید وگرنه به نفع آنها می شود ولی به سادگی بگویید که از حرفشان ناراحت شده اید.
آرام | May 6, 2008 10:37 AM
من این هفته جدا خواستم وقتی از سر کار بر می گردم درس بخونم ولی آن قدر خسته می شوم که نا ندارم. حتی الان باید بروم مانتو سبک بخرم ولی حال ندارم روی پا بایستم. باید یک فکری بکنم.
آرام | May 6, 2008 10:48 AM
انار ما دیشب سوسیس داشتیم. اتفاقا همش توی ذهنم بود که چرا به نظرم می رسد خوشمزه نیست! فکر کنم مزه خوابگاه همه چی اش از فرط قحطی فرق می کند!
آرام | May 6, 2008 10:54 AM
سلام
من نمی دونم چرا شدم END اعنماد به نفس! وزن خاصی کم نکردم ولی همینجوری بی خودی از خودم راضیم!امروز برای اینکه یه جا بازدید برم باید روپوش مخصوص می پو شیدم!دل تو دلم نبود که اگه اندازم نشه چی!ولی از آنجایی که خدا وند ستارالعیوب است اندازم شد! و تازه احساس کمر باریکی هم بهم دست داده بود!یکی به داد من برسه مردم از خود شیفتگی!!!
ميس ري | May 6, 2008 11:51 AM
آرام جونم
من عاشق آهییییییییییییییییییییییییی گفتنتم
دکتر سارا | May 6, 2008 12:11 PM
بچه ها یه خاطره بامزه بگم بعضی وقتها که حوصله ام سر میره میرم پیش دوستم که داروسازه و داروخونه داره
دیشب هم با دوستم ساعت ۹شب در داروخانه نشسته بودم ومشغول اینترنت بازی بودم خانمی که سعی میکرد بسیار باکلاس جلوه کند و پاهایش رامثل مانکن های شبکه فاشیون ضربدری بگذارد درحالیکه بایک دست سعی میکرد روسری اش نگه داردو دست دیگرش را از آرنج به طرف بالا خم کرده بود درحالیکه کف دستش رو به بالا وپشت آن رو به پایین بود وارد داروخانه میشود و یکراست سمت باجه بهداشتی میرود و یک عدد ضدآفتاب نیوآ درخواست میکند وقتی از قیمتش خبردار میشود میگوید:
باید سوال کنم ببخشید میتونم یه تلفن بزنم آخه یکی بهم سفارش داده؟؟!!!
نسخه پیچ هم بدون توجه به اینکه تلفن بدلیل فضولی اینجانب در اینترنت قطع است گوشی را به اومیدهد و سرکار خانم مشتری هم پس از شماره گرفتن مشغول صحبت با آن طرف خط میشود:
....باشه ایراد نداره عزیزم...خواهش میکنم این چه حرفیه من که داشتم تا اینجا می آمدم...ببخشید آقا میگن نمیخواد...
وخیلی مودبانه وبا کلاس خداحافظی میکند ومیرود ...
شما را به خدا بجای اینکه بنشینید و قیافه من را مجسم کنید بگویید ایشان با چه کسی داشتند صحبت میکردند ..نکند تلفن ما به مخابرات از ما بهتران وصل است
دکتر سارا | May 6, 2008 12:18 PM
انار جونم من هم یاد دوران اینترنی ام افتادم یه خاطره یادم اومد:
وقت نهار.غذای مریض ها رو آوردند.همراه مریض به بیمار گفت این برای تو خوب نیست! و خودش شروع کرد به خوردن غذا!! اونم چی .....غذای low salt, low fat ,low sugar
دکتر سارا | May 6, 2008 12:20 PM
شرمنده نمیدونم چرا دلم هوای خاطره تعریف کردن کرده
برادرشوهرم پزشکه میگه که :
شیفت صبح در بیمارستان دولتی کار می کردم. شب نخوابیده. ریشم نتراشیده . و خسته و بی حوصله بودم. پیرزن بیماری به من مراجعه کرد. البته او را ویزیت کردم اما نه با حوصله و دقت..
ظهر به خانه رفتم. نهار خورده . اصلاح کرده و دوش گرفتم. بعد از استراحت با لباس شیک و مرتب به مطب شخصی ام رفتم. همان پیر زن به مطبم امد با همان شکایت و بیماری. او را معاینه کرده و حسابی تحویلش گرفتم. در موقع خدا حافظی بعد از کلی دعای خیر گفت: شما دکتر هستید ها! صبح رفته بودم بیمارستان و یک دکتر شلخته و بد اخلاق و بی سواد مرا ویزیت کرد و هیچی هم حالیش نبود!!!!!
دکتر سارا | May 6, 2008 12:22 PM
یك بار كه برای آموزش بهداشت و معاینه بچه ها ی یه روستا به مدرسه رفته بودم، یكی از بچه ها از جایش بلند شد و خیلی جدی پرسید: ببخشید خانم دكتر ! این "بیضه" های گلومون كه درد می كنه ، باید چه كارش كنیم؟
چند لحظه ای طول كشید تا من فهمیدم منظورش لوزه هستش نه بیضه ولی همین مدت كافی بود تا 30 تا پسر بچه ی شیطون 14-15 ساله ازخنده منفجر بشوند.
دکتر سارا | May 6, 2008 12:25 PM
انترن بخش روان بودم آقایی با سبیل های پر پشت هذیان بزرگ منشی داشت فکر می کرد خداست
گفتم از وقتی خدا شدی چه احساسی داری
گفت از وقتی خدا شدم اشتهام خیلی باز شده، دوست دارم صبحانه یک گاو درسته بخورم
دکتر سارا | May 6, 2008 12:28 PM
پیرزنی از مریضهای دایم درمانگاه بود. حداقل هر ماه یک بار را به مطب می آمد.وضع مالی اش خوب نبود. گوشهایش سنگین شده بود و حرفهای مرا نمیشنید. چشم راستش هم نا بینا بود. فقط میگفت سرم گیج میرود. هر چه میگفتم هر چه فریاد میزدم باید به بیمارستان بروی نمیشنید. بیراه جواب میداد. با هر سختی که میشد اگر متوجه اش هم میکردم میگفت کسی را ندارم. پسرهایم رهایم کرده اند. کسی را ندارم مرا به شهر ببرد.... .به منشی ام گفته بودم هیچگاه از او پول نگیرد.دلم برایش میسوخت. چهارشنبه باز هم آمد. داخل اتاق شد. میگفت برایم آمپول رنگ چایی بنویس این دارو به من میسازد...
دیگر نا امید شده بودم.نمی توانستم با او ارتباط لازم جهت درمان را برقرار کنم. حتی نپرسیدم چه مشکلی دارد.مطب شلوغ بود و من خسته. فقط دارو را نوشتم. رفت. ۵ دقیقه بعد صدایش را از پشت در میشنیدم که میخواست آمپولش را بزند. ناگهان صدایش قطع شد.صدای مبهمی از بیرون امد.صدای برخورد زندگی با مرگ. از اتاق بیرون دویدم. پیرزن نقش بر زمین بود.ایست قلبی.
شروع به احیا و ماساژ کردم. تنها بودم. سریع سوار ماشینش کردیم و به درمانگاه که ۱۰۰ متر پایین تر بود رساندیمش. آنجا هم کسی نبود! رانندهء آمبولانس مرخصی بود. پزشک در شبکهء بهداشت جلسه بود... فقط مسوول پذیرش بود که او هم از جای هیچکدام از وسایل احیاء خبر نداشت.باز تنها بودم. هر چه کردم برنگشت. رفته بود....
خیس عرق بالای پیکر بی جانش بودم.قطع امید کردم. گفتم خانواده اش را خبر کنید و از درمانگاه خارج شدم. ۱ ساعت بعد شنیدم خاکش کرده اند... آنروز تمام روز بغض کرده بودم.
امروز بعد از آنکه مریضها تمام شدند از منشی راجع به آن پیرزن پرسیدم. گفت خیلی فقیر بود. اما همیشه پنهانی از شما ویزیتش را میداد.هرکاری هم میکردم باز پولش را میداد. اینبار بغض شکست.هر روز غروب براش فاتحه میخونم دلم واسش خیلی تنگ شده
دکتر سارا | May 6, 2008 12:38 PM
ای انار!، ای جیرجیرک! ای مهدیس!ای دنا!و...ای تمام شمایانی که در ممالک انگلیسی زبان ساکنید:
Im pulling for you یعنی چه؟
باید امشب فایل این فصل از کتاب رو ببندم و فردا بفرستمش برای ویرایش.به دادم برسین.توی هیچ دیکشنری آنلاین و غیر آنلاینی پیداش نکردم.از قرائن جمله حدس می زنم معنیش" برات آرزوی موفقیت میکنم "باشه.ولی میخوام مطمئن شم.
آرتمیس | May 6, 2008 12:42 PM
بالای 14 ساعت کار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟
من به شدت احساس تن پروری بهم دست داد:(
برم بی زحمت!
لادن | May 6, 2008 1:25 PM
i'm pulling for you=i'm supporting you
jeerjeerak | May 6, 2008 1:33 PM
خجالتی جان من خیلی وقته دعوتت کرده ام. برو ببین توی اسپم فولدرت نیست.
کجا میره این دعوتنامه ها اخیرا؟!
انار | May 6, 2008 1:56 PM
:)) بالاخره یکی به داد آرتمیس رسید از صبح من دارم می بینم سوالشو اما بلد نیستم که
بهارک | May 6, 2008 2:08 PM
hasti va arame aziz, hame maskharam mikonan na ye farde khas
masalan yeki goft :hale shoharet az shekamet be ham nemikhore? ah ah
be nazare man chenin harfi ro faghat ye nadun mizane, va faghat dalilesh maraz dashtane vali dar har surat asabe adam ro khurd mikone man ashkam sari mirize va un afrade kodan ro khosh hal mikone va daste khodam nist
ya yekishun migoft arus ke ghalami nabashe khande dar o mozhek mishe ,dar suratike khoda midunec chandiiin nafar az zibaeiye ruze arusim gofte bud , vali aya shoma be shakhsse dust darin morede tamaskhor gharar begirin?
ye komod daram pore lebashaei ke ba inke midunam andazam nemishe kharidameshun
inghadr vase rejimhaye mokhtalef talash kardam ke sange koliye o zakhme asna ashar gereftam,
sar dardhaye shadid daram va gorosnegi asabitar va sardardhaye mano gheyre ghabele tahamol mikone.
ghorsaye asabam chaghtaram mikonan .
va dar eyne hal midunam faghat KHODAMAM ke bayad be khodam komak konam ,
vali hamishe bazgashte chaghi budeh va ezafe vazni bish az pish.
ina azab avareva haghighat, chera yeki be rahati mikhore o akhresh mige nemidunam har chi bishtar mikhoram kamtar chagh misham(hamuni ke maskharam kheyli mikone) va eddeh ei mesle ma bayad hamishe mehnat bekeshan
kasi nage nakhordan ranjo mehnat nadare ke ye dorughe bozorge magar inke adame tabiei nabashe, khordan ham ye lezzate va dar vojudemun va hala dard nake ke to hamishe bayad ba delshure bokhori ya porkhoriye asabit chaghtaret kone
midunam hamatun harfamo mifahmid
sib | May 6, 2008 2:14 PM
رفتم نظرات وبلاگم و خوندم فوق العاده مهربونید
ایشالله با شما افسردگی و چاقیم با هم از زندگیم دور انداخته شه
مرسسسسسسسسسسسسی
sib | May 6, 2008 2:26 PM
1 ثانیه کامپیوتر را قرض گرفتم از داداشم بیام اینجا را دید بزنم برم بخوابم :)
سیب جان! ببین من یک چیزی را بهت بگویم و از آزی هم نقل قول کنم کم نیارم! دیگران هم خورد و خوراکشان را کنترل می کنند منتها مشخص نیست. (به قول آزی طرف لاغر می کنه می گه هیچ کاری نکردم! الله اکبر!) . همان خانم شاید جدا خیلی می خوره ولی غذاهای کم کالری می خوره در نتیجه وزن اضافه نمی کنه. یا شاید فعالیتش زیاده. ضمنا اینجا بچه ها قرار نیست به خودشون گرسنگی بدهند. قرار است یاد بگیرند که غذاهای ناسالم که اکثرا کالری بالایی دارند را حذف کنند و خوراکی های سالم بخورند بدون اینکه بهشون فشار بیاد. می بینی که حتی ورزش هم می کنند.
یکی از بچه های اینجا (آلبالو 88شما بودی؟ اگر نه هر کی بود بیاد بگه.) هم لباسهایش را لیست کرده کنار وبلاگش و هر چند پوند که کم می کنه یکیش اندازش می شه و خطش می زنه. من از ایده اش خیلی خوشم آمد.
آرام | May 6, 2008 3:29 PM
سلام یه دوست عزیز.خیلی ممنونم از اینهمه حس دلسوزی و نوع دوستی تو مهربونم.مرسی که رفتی تحقیق کردی در این زمینه.
عزیزم تعجب نکن در مورد پوکی استخوان من.این چیزی نیست که یه پزشک گفته باشه.بیشتر از 20 تا پزشک ارتوپد و روماتولوژیست مدارک پزشکی منو دیدن و متاسفانه همگی هم تایید کردن این تشخیص رو.گفته بودی اسکن بگیرم اونجوری مشخص میشه.اتفاقا من اینکار رو کردم 2 بار اسکن ایزوتوپ گرفتم در فاصله 6 ماه.
تست دانستیومتری هم دادم که معلوم شد پوکی استخوان من در ناحیه فمور هر دو پا و مهره های کمر هست.
MRI و CTI SCAN چندین بار
و رادیو گرافی ساده گرفتم که همه حاکی از وجود
.این بیماری در من هست
متاسفانه این بیماری تا این در من شدت یافته که در عکس رادیوگرافی ساده ترک استخوان به وضوح مشخصه.گفته بودی این بیماری در این سن؟این دقیقا چیزیه که منم هنوز دارم میگم به خودم و باعث تعجب و تاسف پزشکان شده.
دلیلش که تا به حال مشخص نشده .شاید بخشی از مشکلم بر میگرده به وزن زیاد و اثر نامطلوبی که بر روی کارکرد تخمدان داشته و اختلال پریود.اما چیزی که برای این بیماری و کمک به خودم میتونم انجام بدم تصمیم جدی برای نابودی این همه چربی اضافه.باید بار اضافی روی این پاهای ناتوان و ترد و تا اندازه زیادی شکننده رو کم کنم.
از رژیم پرسیده بودی.من حالم خوبه.ممنون از همتون که دلواپس منید.الان 77.500 هستم.برام دعا کنید.
مراقب خودتون باشید
لادن77.500 | May 6, 2008 3:47 PM
دکتر جون خاطره ها خدا بود. کلی باحاش حال کردیم.
رقی | May 6, 2008 4:06 PM
سیب عزیز
منم همیشه فکر میکردم نخوردن و رژیم گرفتن سخت ترین کار دنیاس! منم مثل تو کلی رزیم گرفتم قبلا و دقیقا همه رو هم با همین حس منفی، همینکه مجبورم سختی بکشم و رنج ببرم تا لاغر بشم! که خوب هیچ وقت هم موفق نشدم و همیشه رژیمم رو ول کردم که بدون استثنا نتیجه اش چاقی بیشتر بوده! البته من هیچوقت از خودم بدم نمیومده، نه اینکه از چاقیم خوشم بیاد، ولی اینطوری نبوده که با بدنم مشکل داشته باشم یا دوستش نداشته باشم. دلم میخواست لاغر بشم ولی فکر میکردم نمیشه و خودم رو همینطوری پذیرفته بودم. دیگه کم کم بقیه هم مجبور شده بودن منو همینطوری بپذیرن! حتی مامانم که همیشه با چاقی من مشکل داشت هم بالاخره تسلیم شد و کوتاه اومد!
خب ظاهرا همه چیز درست شده بود و من داشتم راحت زندگیمو میکردم تا اینکه سردردای وحشتناکم شروع شد! علت سردردام یکی فشار و استرس کنکور بود و دلیل دیگش چاقی!!!اسفند ماه کنکور و استرسش تموم شد ولی سردردای من خوب نشد! حالا باید یه فکری به حال چاقی میکردم. این سردردا اونقدر وحشتناک بودن که برای خلاص شدن از دستشون حاضر بودم سخت ترین رژیما رو هم بگیرم. من اسفند رو مثل قدیما با همون حس بد و اجبار رژیم گرفتم که چندان اثری نداشت! دیدم اینطوری نمیشه باید روشم رو عوض کنم. اگه میخوام لاغر بشم باید با دید مثبت بهش نگاه کنم، باید دوستش داشته باشم. اینجا بود که انارستان به کمک من اومد، این گروه با انرژی فوق العاده اش دقیقا چیزی بود که من احتیاج داشتم. الان بعد از یه ماه به خوبی دارم نتیجه اش رو میبینم. من تو این مدت سردرد که نداشتم هیچی، کلی هم وزن کم کردم و مهمتر اینکه اصلا حس سختی و اجبار نداشتم! من برای اولین بار تو عمرم با علاقه رژیم گرفتم وازش لذت بردم، هر روز که گذشت نه تنها خسته نشدم بلکه انرژیم برای ادامه مسیر بیشتر شد. من فهمیدم که رژیم نخوردن نیست بلکه درست خوردن و سالم خوردنه و اگه اینو وافعا درک کنی رنج و سختی نداره، یعنی برای من که تا اینجا نداشته. من خیلی از غذاهای نا سالمی رو که قبلا دوست داشتم الان دوست ندارم، به جاش کلی غذای خوب رو که قبلا دوست نداشتم حالا دوست دارم و با علاقه میخورم!
ببخشید خیلی حرف زدم، اینا رو گفتم که ببینی من که وضعیتم از تو خیلی بدتره تونستم پس دلیلی نداره که تو نتونی، فقط کافیه که بخوای، این افکار منفی رو از خودت دور کنی و با این همه انرژی مثبتی که تو این گروهه همراه بشی. مطمئن باش که موفق میشی :)
فندق | May 6, 2008 4:10 PM
سلام
این اولین سه شنبه من با این گروه هست
خوشحاااااااللللللللللللمممممممممممممم
آمانیتا | May 6, 2008 4:11 PM
سلام
چرا لوگ وزن اینجوری شده هر کار میکنم نمیتونم وزن جدیدمو وارد کنم وزنم شده 81.5 . من باید چیکار کنم
کمکم کنید مرسییییی
شب خوش
بفرین | May 6, 2008 5:02 PM
آرتمیس همان طور که جیرحیرک گفته
Pull for=support
به نظرم فارسی یه چیزی شبیه من پشتت هستم باشه.
راستی برای ترجمه ات از این سایت استفاده می کنی؟
http://www.usingenglish.com
dena | May 6, 2008 7:06 PM
چه با حال وقتس من داشتم کامنت قبلی را می نوشتم انار تکمیلش را نوشت!
dena | May 6, 2008 7:08 PM
درود بر همه مامان های ورزش کار!
آرام جان این هم کار من می گفت که احساس سیری هم نداره! تو این یه قلم را شانس آوردی که داری! من مطمئنم که اون هم اگر دنبال راه حل بره یه راهی ئیدا می کنه.
می گم خوبه ما اندازه کروکودیل سبزی لای دندان مان نمی مونه ها!
dena | May 6, 2008 7:17 PM
یه چیز دیگر هم یادم آمد می خواستم بهتون بگم. تو نامه ای که برای مسابقه دو برام آمده بود درباره اهمیت آ ب خوردن موقغ دو نوشته بود. این نکاتش به نظرم مهمه امد:
1-وقتی آدم تشنه می شه معلومه که آب خوردنش دیر شده و بدنش به کم آبی افتاده. باید قبل از این مرحله آب بخوریم.
2- بدن به جز آب نمک هم هم از دست می ده برای همین بهتره که به نوشیدنی مون یه قاشق نمک و یک قاشق شکر اضافه کنیم.(برای هر 1.5 لیتر)
3-زیاد آب خوردن موقع ورزش هم ضرر داره. اگر قبل و بعد از ورزش خودمان را وزن کنیم و تفاوتش را اندازه بگیریم می فهمیم که اندازه آب خوردیم یا نه.
dena | May 6, 2008 7:26 PM
حالا...
برو...
حالا...
بيــا تـــا٬ بیــا تـــا٬ بیا تا تپلونه به هـم وفـادار بمـونيـم
قصه ی تپلی رو بگيـم ترانـه از هم بخونيم
اون روزا ٬ اون روزا ٬ اون روزا كه قول داديم دل به غذای بد نديم
يادتـه با خنده گفتيم كـه تمومو بلديم٬ تمومو بلدیم٬ بلدیم
روزای قشنـگ میتینگ رو نذاريـم تمـوم بشـن
بيا تا يكـی بشيـم نـور محبـت بپاشيم
گم نشيم پشت نقاب سرد و تلخ تپلی
دل بديم به زنده گی به فكر روياها باشيم
دل بدیم به زنده گی به فکر رویاها باشیم (با قر و غمزه پلیز!)
بیا با هم دوباره قصه ی میتینگ رو بخونیم
با یه سبد محبت کنار هم بمونیم
مــــــــــــــــــــا مـيتـونـيـم ، تپــــــــــــل نمـونيـم
مــــــــــــــــــــا مـيتـونيـم ،بـا هــــــــــم بـخـونيـم
روزای قشنـگ میتینگ رو نذاريـم تمـوم بشـن
بيا تا يكـی بشيـم نـور محبـت بپاشيم
بيـا مثل يـه ترانـه ی قشنـگ پـر شـكـوه
واسه هم اميد زنـدگی بـه فرداها باشيم
واسه هم امید زنده گی به فرداها باشیم
===============================
این شما و این هم گروه پارت:
http://www.yehmahal.com/g.htm?id=528
دیانا سبد سبدی!
دیانا | May 6, 2008 10:05 PM
آقا شرمنده که دیر شد. ما دیروز نتونستیم پای بساط بشینیم و در عوض پای بساط خواهران و برادران هاوایی تبار بودیم که حرکات موزون رو با صور عجیب و غریب انجام می دادن و حتی از ترقص «زیان» هم غافل نمی شدن و در معرض دید قرار می دادن و هی پای منبریان رو مجبور می کردن که بگن Aloha و ما هم فکر می کردیم Aloha یعنی سلام و هی چپ و راست به ملت می گفتیم Aloha به قصد و نیت سلام! و بعد دیدیم باز موقع خداحافظی هم می گن الوها. تا اینکه بالاخره شیر فهم شدیم که علاوه بر سلام معنی بدرود و خداحافظ هم می ده. خلاصه که واژه ی جالبی هستش و اگه از این به بعد ما رو در حال الوها کردن دیدین بدونین اثرات جوزده گی مفرط هستش.
دیانا الوها گویانی!
دیانا | May 6, 2008 10:06 PM
بچه ها٬ یادمه یه بار کفترک مون یه حرف خیلی قشنگی زد و نوشته بود:
....یک جور عجیبی انارستان دلها را ورای دنیای مجازی به هم نزدیک می کنه و البته من شخصا فکر می کنم این به خود بچه ها هم بستگی داشته. به نظر من بچه هایی که دووم می یارن با خودشون رو راستند و همین باعث می شه با دنیای مجازی رو راست باشند. به قول انار وقتی عضو میتینگ ها شدیم یعنی سنگهامون را باخودمون وا کندیم و باور کردیم که یک چیزی باید تغییر کنه. همین صداقت درونی به نظرم ویژگی هست که در انارستان فرصت پیدا می کنه بروز کنه. من انارستانیها را آدمهایی دیدم که قبل اینکه با جامعه مجازی صادق باشند اول از همه با خودشون صادق بودند...
این «صداقت با خود» به نظر من هم یه اصل هستش و تا این توی ما رخ نده هیچ نوع رژیمی و حتی هیچ حلقه ی حمایتی ایی نمی تونه به ما کمک کنه٬ ممکنه یه مدت شارژمون نگه داره ولی در نهایت عقیم می مونه. من بارها نمودش رو توی برنامه های مستند تلویزیونی دیدم. دقیقا اونجایی که دل تپل مربوطه شکسته و از اعماق وجود خواسته تحولی رو ایجاد کنه٬ تونسته و موفق شده چون با خودش صادق بوده و وقتی آدم با خودش صادق باشه در نتیجه ناخودآگاه این صداقت رو به همه ی حیطه های کاری و زنده گی اش هم منتقل می کنه.
من تپلی رو می شناختم که همین تپلی اش واسطه ی دوستی مون شد و همین عدم صداقت اش هم عامل جدایی مون. شنیده بود که دکتر کرمانی خیلی موفق بوده و به داد خیلی ها رسیده در نتیجه گفته بود کتابش رو براش بفرستن منتها خوندن کتاب و عمل به دستورات اش خیلی کوتاه مدت براش انگیزه ایجاد کرد ولی به نتیجه نرسید. می گفت: خصوصیت اش اینطوری هستش که اگه پول خرج کنه به خاطر اون پول و برای هدر نرفتن اش٬ اونوقت می تونه پایبند بمونه. عضو سایت اتکینز شد و هزینه پرداخت و هر هفته براش رژیم غذایی اتکینز رو می فرستادن. اما کمتر از دو ماه ول کرد و عضویت اش رو لغو کرد و می گفت که برنامه های غذایی تکراری هستش و خودش اونها رو می دونه و پول الکی باید پرداخت کنه. می گفت پای ورزشی نداره و اگه کسی بود که هم پاش ورزش کنه اون می تونه موفق بشه. خودم شدم پای ورزشی اش. هم باشگاه و هم پیاده روی صبحگاهی. ساعت چهار رو ربع بیدار می شدیم تا چهار و نیم صبح بتونیم پیاده روی رو شروع کنیم. هفته ی اول خوب بود ولی هفته های بعد هی وقفه افتاد و ساعت چهار و ربع اس ام اس می رسید که ببخشین امروز نمی تونم٬ یا گاهی می رفتم چهار و نیم دم وعده گاه می ایستادم و بعد از بیست دقیقه لرزیدن و نیومدن اش بهش تلفن می کردم که چرا نمی یای٬ بعد با صدای خواب آلود جواب می داد که اوا خدا مرگم بده من فکر کردم دیشب ایمیل ات رو چک می کنی. ضمن پیاده روی ها متوجه شدم که مشکل اصلی کمبود اعتماد به نفس اش هستش که برای پوشش دادن اون خودش رو بهتر از همه می دونه و مابقی اطرافیان رو به دلایل عدیده کوته نظر و غیر همسطح با خودش می دونه و همین باعث شده بود که خیلی ها از اطرافش پراکنده بشن. اصولا هم می گن آدمهایی که کمبود اعتماد به نفس دارن و از رد شدن و انزوا میترسن سعی میکنن همه رو از خودشون برونن که در واقع اینطور به نظر بیاد که تصمیم از ناحیه ی خودشون بوده و کسی اونها رو رد نکرده. در این رابطه هم یواش یواش عرصه به من هم تنگ شد و وقتی به قول دنا اومدم گیر کردن سبزی لای دندون دوستی هاش رو بهش گوشزد کنم با واکنش فوق العاده خشنی روبرو شدم که هاج و واج موندم. بعدها که این جریان رو بالا و پایین می کردم دقیقا به همین نتیجه رسیدم که «عدم صداقت با خود» نه تنها می تونه سد و معبری باشه برای کاهش وزن مون بلکه توی عرصه های مختلف زنده گی هم نمود خودش رو نشون می ده.
خلاصه که:
ای تپل با همت
صداقت٬ صداقت
دیانا مخلصیانی!
دیانا | May 6, 2008 10:10 PM
مادر اي رويای سبز دویدن
مادر اي پرواز نرم قاصدک
مادر اي معناي عشق و زنده گی
لاله های پارک تقدیم تو باد
عزم راسخ شیوه ی راه تو باد
اي تمام ناله هايت بي صدا
ای که فرجام فلک کردی رها
مادر اي زيباترين شعر خدا
ما بگیریم پند و اندرز ز شما
ما شویم ره پوی دختر شما
ما ثنا گویم هم او را و هم شما
دیانا احترامی!
دیانا | May 6, 2008 10:28 PM
جیرجیرک و دنا جون، واقعاً ممنونم.
بهارک جون از تو هم ممنونم که به فکرم بودی.
در آخرین لحظه فایل این فصل رو بستم و فرستادمش رفت...از کمکتون ممنونم.
انار جونم.پس معلوم شد که فعال و خستگی ناپذیر بودنت ژنتیکیه...از ته دل آرزو می کنم که خودت،مادر قهرمانت و تمام خانواده ت همیشه شاد و سرزنده باشین.
آرتمیس | May 6, 2008 10:39 PM
خوب حالا که بحث مامانای مهربون شد با اجازه انار جون منم بگم . مامان من 3 سال پیش حدود 3-132 کیلو بود با پوکی استخوان شدید و روماتیسم مفاصل اصلا هم به فکر رژیم و این برنامه ها نبود و هرکی هم بهش می گفت خیلی خونسرد جواب می داد که من ژن چاقی دارم . تا اینکه دکتره بهش میگه تا یکی دو سال دیگه باید خونه نشین بشه چون وضعیت استخوناش طوری میشن که هر لحظه امکان شکستنشون میره !
مامان منم با اینکه براش پیاده روی ممنوعه شروع میکنه به ورزش ولی خیلی آروم توی خونه هم که هست دائم به خودش تکون تکون میده غذاهاش رو هم یه کمی کم کرده ولی همه چی می خوره . خلاصه اینکه چند روز پیش که زنگ زده بود گفت 79 کیلو شده !!!!!!!!!!!!!
بعنی از منم لاغر تر !!!
لیلی | May 6, 2008 10:53 PM
هورااا مامان انار. واقعا بکه مامان اناری. خوب تپلهای خوش اخلاق برند با مامان انار برنامه 24 هفته ای رو شروع کنند. اینجوری بیشتر خوش می گذره. من اگه تهران بودم می رفتم.
آلبالو | May 6, 2008 11:27 PM
راستی آرام جون، اون موجود لباس لیست کرده،بنده ی سراپا تقصیرمی باشم!...فعلاً دوتاش اندازه م شده،ولی بگو کدومها؟فکرش روبکن: شلوار قهوهای پشمی/ پالتو طوسی...اونم توی این گرما! شانس ندارم که. (قبلاً که درباره ی قوانین مورفی خدمت دوستان گرامی عرض کرده بودم!)
آرتمیس | May 7, 2008 12:09 AM
خاله شوهرم 80 ساله است ولی ماشالا اینقدر سر و مر و گنده است چند شب پیش اومدن خونمون ولی گیر داد اونهم گیر سه پیچ که من باید برم رو تردمیل هرچه بهش میگفتن خاله میوفت استخونات میشکنه قبول نکرد که نکرد
دکتر سارا | May 7, 2008 1:23 AM
آفرین به مامان انار و مامان لیلی :))
فندق | May 7, 2008 1:30 AM
آخی آرتمیس این قوانین مورفی مهمترین قوانین دنیان دیگه D:
فندق | May 7, 2008 1:36 AM
............................................................................................................................
...........................................
یعنی من واقعاً در مقابل مامان انار هیچی نمیتونم بگم جز درود.
شانه بسر | May 7, 2008 1:45 AM
آرتمیس عوضش حالا انگیزه ات برای اینکه لباسهای تابستونی ات اندازه ات بشه همونطور بالا می مونه.
آرام کاشف حکمتی!
آرام | May 7, 2008 1:47 AM
اقا ما همه مون باید لنگ بندازیم جلوی مامان انار و البته مامان لیلی جان.
یعنی ما هم در 50 یا 60 سالگی همچین روحیه ای داری؟
24 هفته ای دو؟؟؟؟یعنی چی آخه؟؟؟؟؟؟
من باید برم از خجالت خودکشی کنم که در 28 سالگی هنوز همت این رو و به زعم خودم "کشش فیزیکی"اش رو ندارم که دو را شروع کنم.
انار جان من آآآآآآآآب شدم از خجالت واقعا.
لطفا با مامانت حرف زدی از طرف من یه ماچشون بکن و بهشون بگو که این ژن همت شماست که توی دی ان ای های انار رفته و اینی شده که هست :دی
سالومه | May 7, 2008 1:53 AM
یکی را می شناختم که توی میان سالی خیلی ورزش کار و سرحال بود. یه شعار جالب داشت . می گفت هدف من از ورزش کردن اینه که جوان بمیرم هرچی دیرتر که ممکنه!
این را درمورد مامان ها و مامان بزرگ های فعال گفتم.
dena | May 7, 2008 2:09 AM
من تپلی رو می شناختم که همین تپلی اش واسطه ی دوستی مون شد و همین عدم صداقت اش هم عامل جدایی مون. شنیده بود که دکتر کرمانی خیلی موفق بوده و به داد خیلی ها رسیده در نتیجه گفته بود کتابش رو براش بفرستن منتها خوندن کتاب و عمل به دستورات اش خیلی کوتاه مدت براش انگیزه ایجاد کرد ولی به نتیجه نرسید. می گفت: خصوصیت اش اینطوری هستش که اگه پول خرج کنه به خاطر اون پول و برای هدر نرفتن اش٬ اونوقت می تونه پایبند بمونه. عضو سایت اتکینز شد و هزینه پرداخت و هر هفته براش رژیم غذایی اتکینز رو می فرستادن. اما کمتر از دو ماه ول کرد و عضویت اش رو لغو کرد و می گفت که برنامه های غذایی تکراری هستش و خودش اونها رو می دونه و پول الکی باید پرداخت کنه. می گفت پای ورزشی نداره و اگه کسی بود که هم پاش ورزش کنه اون می تونه موفق بشه. خودم شدم پای ورزشی اش. هم باشگاه و هم پیاده روی صبحگاهی. ساعت چهار رو ربع بیدار می شدیم تا چهار و نیم صبح بتونیم پیاده روی رو شروع کنیم. هفته ی اول خوب بود ولی هفته های بعد هی وقفه افتاد و ساعت چهار و ربع اس ام اس می رسید که ببخشین امروز نمی تونم٬ یا گاهی می رفتم چهار و نیم دم وعده گاه می ایستادم و بعد از بیست دقیقه لرزیدن و نیومدن اش بهش تلفن می کردم که چرا نمی یای٬ بعد با صدای خواب آلود جواب می داد که اوا خدا مرگم بده من فکر کردم دیشب ایمیل ات رو چک می کنی. ضمن پیاده روی ها متوجه شدم که مشکل اصلی کمبود اعتماد به نفس اش هستش که برای پوشش دادن اون خودش رو بهتر از همه می دونه و مابقی اطرافیان رو به دلایل عدیده کوته نظر و غیر همسطح با خودش می دونه و همین باعث شده بود که خیلی ها از اطرافش پراکنده بشن. اصولا هم می گن آدمهایی که کمبود اعتماد به نفس دارن و از رد شدن و انزوا میترسن سعی میکنن همه رو از خودشون برونن که در واقع اینطور به نظر بیاد که تصمیم از ناحیه ی خودشون بوده و کسی اونها رو رد نکرده. در این رابطه هم یواش یواش عرصه به من هم تنگ شد و وقتی به قول دنا اومدم گیر کردن سبزی لای دندون دوستی هاش رو بهش گوشزد کنم با واکنش فوق العاده خشنی روبرو شدم که هاج و واج موندم.
دیانا جان
خیلی با انصافی متشکرم!
من نزدیک 1 سال است برات ایمیل نوشتم ولی زمان پستش نرسیده واینجا هم دلم نمی خواهد احساس دیانا بودن را از دست بدهی.
ای دیانا بی نظیر
انصاف انصاف
خاطره | May 7, 2008 2:21 AM
من تپلی رو می شناختم که همین تپلی اش واسطه ی دوستی مون شد و همین عدم صداقت اش هم عامل جدایی مون. شنیده بود که دکتر کرمانی خیلی موفق بوده و به داد خیلی ها رسیده در نتیجه گفته بود کتابش رو براش بفرستن منتها خوندن کتاب و عمل به دستورات اش خیلی کوتاه مدت براش انگیزه ایجاد کرد ولی به نتیجه نرسید. می گفت: خصوصیت اش اینطوری هستش که اگه پول خرج کنه به خاطر اون پول و برای هدر نرفتن اش٬ اونوقت می تونه پایبند بمونه. عضو سایت اتکینز شد و هزینه پرداخت و هر هفته براش رژیم غذایی اتکینز رو می فرستادن. اما کمتر از دو ماه ول کرد و عضویت اش رو لغو کرد و می گفت که برنامه های غذایی تکراری هستش و خودش اونها رو می دونه و پول الکی باید پرداخت کنه. می گفت پای ورزشی نداره و اگه کسی بود که هم پاش ورزش کنه اون می تونه موفق بشه. خودم شدم پای ورزشی اش. هم باشگاه و هم پیاده روی صبحگاهی. ساعت چهار رو ربع بیدار می شدیم تا چهار و نیم صبح بتونیم پیاده روی رو شروع کنیم. هفته ی اول خوب بود ولی هفته های بعد هی وقفه افتاد و ساعت چهار و ربع اس ام اس می رسید که ببخشین امروز نمی تونم٬ یا گاهی می رفتم چهار و نیم دم وعده گاه می ایستادم و بعد از بیست دقیقه لرزیدن و نیومدن اش بهش تلفن می کردم که چرا نمی یای٬ بعد با صدای خواب آلود جواب می داد که اوا خدا مرگم بده من فکر کردم دیشب ایمیل ات رو چک می کنی. ضمن پیاده روی ها متوجه شدم که مشکل اصلی کمبود اعتماد به نفس اش هستش که برای پوشش دادن اون خودش رو بهتر از همه می دونه و مابقی اطرافیان رو به دلایل عدیده کوته نظر و غیر همسطح با خودش می دونه و همین باعث شده بود که خیلی ها از اطرافش پراکنده بشن. اصولا هم می گن آدمهایی که کمبود اعتماد به نفس دارن و از رد شدن و انزوا میترسن سعی میکنن همه رو از خودشون برونن که در واقع اینطور به نظر بیاد که تصمیم از ناحیه ی خودشون بوده و کسی اونها رو رد نکرده. در این رابطه هم یواش یواش عرصه به من هم تنگ شد و وقتی به قول دنا اومدم گیر کردن سبزی لای دندون دوستی هاش رو بهش گوشزد کنم با واکنش فوق العاده خشنی روبرو شدم که هاج و واج موندم.
دیانا جان
خیلی با انصافی متشکرم!
من نزدیک 1 سال است برات ایمیل نوشتم ولی زمان پستش نرسیده واینجا هم دلم نمی خواهد احساس دیانا بودن را از دست بدهی.
ای دیانا بی نظیر
انصاف انصاف
خاطره | May 7, 2008 2:21 AM
من تپلی رو می شناختم که همین تپلی اش واسطه ی دوستی مون شد و همین عدم صداقت اش هم عامل جدایی مون. شنیده بود که دکتر کرمانی خیلی موفق بوده و به داد خیلی ها رسیده در نتیجه گفته بود کتابش رو براش بفرستن منتها خوندن کتاب و عمل به دستورات اش خیلی کوتاه مدت براش انگیزه ایجاد کرد ولی به نتیجه نرسید. می گفت: خصوصیت اش اینطوری هستش که اگه پول خرج کنه به خاطر اون پول و برای هدر نرفتن اش٬ اونوقت می تونه پایبند بمونه. عضو سایت اتکینز شد و هزینه پرداخت و هر هفته براش رژیم غذایی اتکینز رو می فرستادن. اما کمتر از دو ماه ول کرد و عضویت اش رو لغو کرد و می گفت که برنامه های غذایی تکراری هستش و خودش اونها رو می دونه و پول الکی باید پرداخت کنه. می گفت پای ورزشی نداره و اگه کسی بود که هم پاش ورزش کنه اون می تونه موفق بشه. خودم شدم پای ورزشی اش. هم باشگاه و هم پیاده روی صبحگاهی. ساعت چهار رو ربع بیدار می شدیم تا چهار و نیم صبح بتونیم پیاده روی رو شروع کنیم. هفته ی اول خوب بود ولی هفته های بعد هی وقفه افتاد و ساعت چهار و ربع اس ام اس می رسید که ببخشین امروز نمی تونم٬ یا گاهی می رفتم چهار و نیم دم وعده گاه می ایستادم و بعد از بیست دقیقه لرزیدن و نیومدن اش بهش تلفن می کردم که چرا نمی یای٬ بعد با صدای خواب آلود جواب می داد که اوا خدا مرگم بده من فکر کردم دیشب ایمیل ات رو چک می کنی. ضمن پیاده روی ها متوجه شدم که مشکل اصلی کمبود اعتماد به نفس اش هستش که برای پوشش دادن اون خودش رو بهتر از همه می دونه و مابقی اطرافیان رو به دلایل عدیده کوته نظر و غیر همسطح با خودش می دونه و همین باعث شده بود که خیلی ها از اطرافش پراکنده بشن. اصولا هم می گن آدمهایی که کمبود اعتماد به نفس دارن و از رد شدن و انزوا میترسن سعی میکنن همه رو از خودشون برونن که در واقع اینطور به نظر بیاد که تصمیم از ناحیه ی خودشون بوده و کسی اونها رو رد نکرده. در این رابطه هم یواش یواش عرصه به من هم تنگ شد و وقتی به قول دنا اومدم گیر کردن سبزی لای دندون دوستی هاش رو بهش گوشزد کنم با واکنش فوق العاده خشنی روبرو شدم که هاج و واج موندم.
دیانا جان
خیلی با انصافی متشکرم!
من نزدیک 1 سال است برات ایمیل نوشتم ولی زمان پستش نرسیده واینجا هم دلم نمی خواهد احساس دیانا بودن را از دست بدهی.
ای دیانا بی نظیر
انصاف انصاف
خاطره | May 7, 2008 2:21 AM
سلام سلام صد تا سلاااااااااااااااام
بابا این ADSL عجب حالگیریه ها.خیلی زیاد قطع می شه.
دیشب کلی توی ذوقم خورد.تا آخرین لحظه که بیدار بودم قطع بود.به دکتر سارا و سیب و...قول داده بودم برم خونه وبلاگیشون
اما بد قول شدم.من بی تقصیر بودماااااااا
می دونم دلتون همین یک روز رو هم برام تنگ شده بود.ها ها
ولی وقتایی که اینترنت قطع می شه دیگه مطمئن می شم که معتاد واقعی شدم.چون یک جورایی بال بال می زنم.
خداییش خیلی کار راه اندازه.از موزیک و دیکشنری و لغت نامه و آموزش زبان و.....خلاصه همه کارام با اینترنته
اگه یک ناهاره توپ هم بهم می داد که دیگه دمش گرم بود :دی
rokhy | May 7, 2008 2:24 AM
دکتر سارا جونم خاطره هات حرف نداشت
جالبیش هم این بود که سه صدائه برامون تعریف کردی:دی
مامانی سارا و نی نی و نونو از خاطره ها می گویند.
واااااااااای چه خوشگل.
rokhy | May 7, 2008 3:08 AM
آفریییییییییییییییین به مامانه انار
هورررررررررررررررا
و یک آفریییینه بزرگه بزرگه به انار محقق و پر تلاش.
هیبیب هوراااااااااا هیبیب هووراااااا
به قول یک کفتری ..........آهیییییییییییییییییی
rokhy | May 7, 2008 3:20 AM
الان جو این پیرزنه که دکتر سارا گفت منو گرفته . . . .
چقدر زیاد ناراحت کننده و غمگین بود . . .
بعضی وقت ها به عاقبت خودم که فکر می کنم میگم نکنه ماها هم همین جوری بشیم . . . .
اما قبول کنید که یه عالمه از این آدم های مهربون و پیر دارن کنار ما با آبرو زندگی می کنن و ما به راحتی از کنارشون رد میشیم .
نمی دونم چرا زندگی برای بازی در اوردن سر آدم هاش خیلی ماهرانه عمل می کنه .
زینب | May 7, 2008 9:55 AM
الان جو این پیرزنه که دکتر سارا گفت منو گرفته . . . .
چقدر زیاد ناراحت کننده و غمگین بود . . .
بعضی وقت ها به عاقبت خودم که فکر می کنم میگم نکنه ماها هم همین جوری بشیم . . . .
اما قبول کنید که یه عالمه از این آدم های مهربون و پیر دارن کنار ما با آبرو زندگی می کنن و ما به راحتی از کنارشون رد میشیم .
نمی دونم چرا زندگی برای بازی در اوردن سر آدم هاش خیلی ماهرانه عمل می کنه .
زینب | May 7, 2008 9:55 AM
خوش به حالت انار که هم مامانت هم خودت اینقدر انرژی تون زیاده
تازه خوش به حال مامان آلبالو هم که . . . .
خوش به حال من هم که یه همچین دوستهای خوبی دارم که ماماناشون اینقدر باحالن
مامانه من هم از این لحاظ باحاله که هر چی می خوره باز هم چاق نمیشه
دور کمر 43 سانت . بعد از به دنیا آوردن 5 عدد بچه ی تپل مپل
زینب | May 7, 2008 10:00 AM
انار یه پیشنهاد
من احساس می کنم دو تا مشکل عمده هست
1- بچه ها یه ذره دارن کم خوری می کنن تو بیشترجدولا اینو می بینی
2 - بیشتر بچه ها این مشکل ایستادن وزنشون رو با یه سکته ی قلبی مغزی اشتباه می گیرن و کلافه می شن
به نظر من این خیلی زیاد داره دیده میشه
اگه این کامنت رو خوندی تکمیل 2 یا 3 ات رو بذار رو این قسمت . که بچه ها ادامه بدن جدول کشیدنشون رو .
من خیلی دارم غصه می خورم که چرا هی همه واسه کم کردن وزنشون دارن غصه های زیادی می خورن
زینب | May 7, 2008 10:50 AM
یه فضولی
انار جون تو کجا و داری تو چه رشته ای ادامه میدی
می تونی هم جواب ندی
چون کار من به نوععی فضولی محسوب میشه
Anonymous | May 7, 2008 11:21 AM
سلام. انار جان. من هم خیلی احساس خستگی می کنم ولی فکر می کنم دیگر چیزی نمونده در عوض تموم که شد کلی خوشحالی یکهویی هست :)
مامانت هم واقعا جای تحسین دارد. باریکلا... باید بگم بیاد این تکمیل را بخواند.
زینب دور کمر را چه طوری اندازه می گیرند؟ نصف می کنند؟ اگر دکتر به من گفت دور کمرم را ثبت کنم هر چند از گاهی و خوب مال من 76 هست پس یعنی مال خودم را به دکتر 38 بگویم؟ یعنی مثلا وقتی می گویند دور کمر 2 سانت اضافه شده یعنی 4 سانت به محیطش کلا؟ یا نه؟
آرام | May 7, 2008 1:18 PM
آرام جان تا جایی که من دیدم معمولاً کمر شلوارها (جین) به اینچ هست که سایزشون حساب میشه، مثلاً وقتی روی شلوارت نوشته w 28 یعنی دور کمرش 28 اینچه یا همون 70 سانت. ولی دور کمر آدم رو همونطوری با متر اندازه میگیرند و همون عدد رو حساب میکنند.
شماها با این اندازه هایی که نوشتید منو گیج کردید. آرام تو دور کمرت 76 هست؟ اشتباه نمیکنی؟ یا زینب واقعاً مامانت 43 سانته دور کمرشون؟ من لاغرترین دوستی که دارم دور کمرش 50 و خورده ایه. لاغر که میگم یعنی حدود 170 سانت قد و 45 کیلو وزن!
شانه بسر | May 7, 2008 2:21 PM
ااا شانه به سر شک کردم رفتم برگه را نگاه کردم چی یادداشت کردم. ببین من با متر محیط دایره کمرم را اندازه گرفتم که شده 63 سانتی متر. خیلی فجیعه؟
آرام | May 7, 2008 2:31 PM
نه جوجه جانم :) آخه 76 به نظرم با وزن تو همخوانی نداشت اصلاً. 63 که مانکنیه.
شانه بسر | May 7, 2008 2:36 PM
اون 76 ترکیب اعداد دور سینه و کمر بود که قاطی شده بود تو ذهنم :))))
آرام | May 7, 2008 2:36 PM
شونه جان هر کی بغلم می کنه می ترسه! خیلی بده! دلم میگیره.
آرام | May 7, 2008 2:38 PM
من باریک ترین دور کمری که شنیدم مال اسکارلت بود که فک کنم 17، 18 اینچ بوده D:
فندق | May 7, 2008 2:44 PM
آرام جان غصه نخور درست میشه
خب منم انقد دور کمرم زیاده دلم میگیره!
فندق | May 7, 2008 2:49 PM
سلام ارامکم
غصه نخور عزیز دلم الان که دور کمرت خوبه خوش به حالت
دکتر سارا | May 7, 2008 2:57 PM
دوست معمولی هیچگاه نمیتواند گریه تورا ببیند.
دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود.
دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمیداند.
دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد.
دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو میآورد.
دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن میماند.
دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت میشود.
دوست واقعی میپرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری؟
دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعی سعی در حل آنها میکند.
دوست واقعی میپرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری؟
یک دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعی سعی در حل آنها میکند.
دوست معمولی مانند یک مهمان عمل میکندو منتظر میماند تا از او پذیرایی کنی.
دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی میکند.
دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.
دوست واقعی میداند که بعد از یک مرافعه دوستی محکمتر میشود.
دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند.
دکتر سارا | May 7, 2008 3:07 PM
دلت نگیره آرام جان. جوجه کبوتری دیگه. آدمها ناخودآگاه محتاط باهات برخورد میکنند. مثلاً من خودم از بغل کردن نوزاد خیلی میترسم. فکر کنم بخاطر اینه که از بس ظریفه میترسم بهش آسیب برسونم. حس اصلیش باید همین باشه ولی تو رو مطمئنم راحت بغل میکنم :) تازه خودت هم گفته بودی زورت زیاده و هل بدی آدم میفته!
شانه بسر | May 7, 2008 3:10 PM
وای آرام دور کمر 63 آرزوی دست نیافتنی منه!!!چقدر تو ظریف و نازی دختر.
سالومه | May 7, 2008 4:32 PM
سلام من عضو جدید هستم. میخوام اگه اجازه بدین همراهتون باشم چون با خوندن نوشته هاتون خیلی از حرفاتون انرژی گرفتم ولی هر چی تو سایتتون میگردم جز برنامه 8 هفتگی که نمیدونم می تونم از آلان شروع کنم یا نه , سر در نمیارم از کجا شروع کنم لطفا راهنماییم کنید.
بهاره(NZ) | May 7, 2008 7:20 PM
انار جون
صدای طپش قلب ات رو ما هم داریم می شنویم. امیدوارم که روز به روز استرس کاری و درسی ات کمتر بشه و به زودی در کنار استاد تپل مپل ات شیرینی فارغ التحصیلی رو بخورین و ما هم اینجا٬ حظ اش رو همه با هم ببریم.
دیانا شیرینی خور مناسبتی!
دیانا | May 7, 2008 10:06 PM
دکتر سارا جون
جامعه ی ژاپن همونطور که می دونی به شدت به سوی سالخورده گی پیش می ره که معضل فعلی و آتی این کشور هستش و روز به روز هی تسهیلاتی به وجود می یارن که بتونن جوابگوی این قشر از جامعه باشن و در اکثریت موارد هم سالخورده گان سرحال و دلشادی دارن. من شخصا وقتی مقایسه می کنم با کشور خودمون خیلی افسوس می خورم. چون اونجا خیلی وقتها بازنشسته گی به مفهوم سرازیری عمر محسوب می شه ولی اینجا تازه نقطه ی عطفی می شه برای شروع یه زنده گی تازه و به دور از دغدغه ی کار اجباری و فرصتی می شه که به قول خودشون از زنده گی لذت ببرن و دنیا رو بیشتر بگردن و تجربه به دست بیارن. حتی گاهی وقتها پیرمرد تا به تایی رو روی دوچرخه می بینی که هر آن فکر می کنی ممکنه بخوره زمین٬ ولی وقتی هر روز توی مسیرت می بینی اش مطمئن می شی که هنوز توانایی هاش تحلیل نرفته. خلاصه دفعه ی بعد از طرف ما هم یه ماچ از اون فامیل ۸۰ساله ی تردمیل سوارتون بکن پلیز!.
دیانا سالمنددوستدارانی!
دیانا | May 7, 2008 10:07 PM
خاطره جون
من وقتی کامنت دنای عزیز رو در مورد همکارش خوندم برخلاف همیشه نتونستم حرفش رو کاملا تایید کنم و بلافاصله یاد موردی افتادم که برای خودم اتفاق افتاده بود بر این مبنا که خیلی وقتها ما به دلیل پیچیده گی های روابط اجتماعی مون(توی دنیای حقیقی) نمی تونیم حرف دلمون رو بزنیم و یا احیانا تذکری رو متذکر بشیم. کما اینکه حتی الان هم توی دنیای مجازی وقتی از لابه لای کلمات موردی رو پیدا می کنیم که شاید به شرایط ما تا حدودی بخوره و بعد اون کلمات رو با دنیای واقعی خودمون پیوند می زنیم شاید نتونیم یه سری نکات رو بربتابیم. شخصا به حق یا ناحق بودن کلمات کاری ندارم ولی هنر ما توی دنیای مجازی می تونه این باشه که عریانی افکارمون رو با دیگران به اشتراک بذاریم و با بازخوردهایی که دریافت می کنیم سعی در صیقل دادن اونها داشته باشیم. صد البته که من ِ دیانای مستعار نویس بی نظیر نیستم و اینجا دارم تلاش می کنم که راههای بهتری رو برای زنده گی ایده آل تر پیدا کنم و در عین حال توی یه کارگروهی مجازی که هدف اش از نظر من والاست مشارکت داشته باشم. به هر حال اگه مطمئنی و واقعا فکر می کنی که مخاطب ایمیلی که نوشتی٬ من هستم به دو دلیل خوشحال به دریافت اش می شم. یکی اینکه ورای اسم مستعار و به صرف کلمات و به وسعت دنیای حقیقی و مجازی کسی تونسته من رو پیدا کنه و تاییدی باشه برای شخصیت حقیقی و حقوقی ام و یکی دیگه هم اینکه فرصتی پیش میاد تا بتونم علیرغم همه ی احتیاط هایی که توی روابط حقیقی-اجتماعی ام دارم جوابگوی بی انصافی های احتمالی بشم.
با مهر دیانا
دیانا | May 7, 2008 10:09 PM
آرام جون
برای اندازه گیری دور کمر حتما دقت کن که هر بار یه جا رو اندازه گیری کنی. من معمولا ناف رو می ذارم مبدا و مقصد! و متر هم یه هوا آزاد هستش تا بتونه حول این محور یه نمه! بچرخه و خیلی به بدن چسبیده نباشه. چون معمولا با کمی بالا و پایین گذاشتن گاهی شاهد اختلاف یکی دوسانتی هستیم و این اختلاف اگرچه برای ما تپلان مسئله ساز نیست ولی برای ظریفکان انحراف معیار نیم سانت مقبول تره.
دیانا مترکی!
دیانا | May 7, 2008 10:10 PM
بهاره NZ جون
به گروه خیلی خوش اومدی. احتمالا چون مراحل خوندن اساسنامه و ایمیل زدن برای انار رو انجام دادی در نتیجه پیشنهاد می کنم که قبل از هر چیز بری سراغ لینکهای مفیدی که انار اون بالا گذاشته و اونجا هم روی اون قسمتی که مربوط به دوستان جدید هستش و انار نوشته «انارستان ویکی» کلیک کنی و ماحصل پست هایی رو که کمک زیادی می کنه برای داشتن یه شروع خوب رو بخونی. اگه بخوای برنامه ی دویدن منظم هم داشته باشی لینک برنامه ی ۲۴هفته ایی رو توی وبلاگ قبلی انار می تونی پیدا کنی.
به هر حال امیدوارم که در کنار هم بتونیم با ثبات قدم بیشتری پیش بریم.
باز هم خوش اومدی.
دیانا | May 7, 2008 10:11 PM
بچه ها جون
لطفا از پست های قبلی انار غافل نشین و حتما هر از چندی یه شخمی یه بیلی یه بیلچه ایی اراضی عریض و طویل انار رو بزنین. من شخصا از وقتی اینجا عضو شدم کلی مطلب و نکته یادگرفتم که همه اش رو مدیون انار عزیز و مشارکت خوب شماها هستم. پس جا داره که بگم:
شخم زنید یاران٬ هین که دانش می رسید
مژده دهید یار را٬ بوی انار می رسد
کپی کنید پست را٬ آنکه به کار آید
کز رخ نور بخش او علم و دانش می رسد
چاک شدست بلاگها٬ فیلترینگی ست در جهان
عنبر و مشک می دمد٬ اندرز انار می رسد
رونق لایف می رسد٬ اسپرت-رژیم می رسد
غم به کناره می رود, وزن به Goal میرسد
تیر روانه مي رود, ســــوی نشانه می رود
ما چه نشستهایم پس٬ شخم زدن آرشیو رسد
...
دیانا شخمزن زاده!
دیانا | May 7, 2008 10:16 PM
دایاناجونم
ممنونم از کامتت که مثل همیشه به من انرژی میده و من و نی نی و نونو یه عالمه دوستت داریم
راستی دایانا جون ذایقه ژاپنیها مثل چینی هاست؟ وای اگه اینجور باشه خدا به دادت برسه اونجا چی میکشی
اخه دوست شوهرم چینیه و وبخاطر نصب MRI که شوهرم واسش کرده بود واسه تشکر یه بسته هله هوله مثلا از بهترینهای چین برامون فرستاد خیلی بدمزه است البته چاشنی همشون پیناد یا همون بادام زمینیه گفتم اینا چه جوری ازاینا میخورن و یه جعبه چایی که خیلی خوشگله اصلا مثل چایی خودمون نیست یه جعبه است که توش ساتنه و سه قوطی کوچیک توشه که فقط یکیشو تونستم تشخیص بدم که گل محمدی خشک شده بود و دوتای دیگه اش نمیدونم چه گیاهی بودمثلا از بهترینهای چین برامون فرستاد خیلی بدمزه است البته چاشنی همشون پیناد یا همون بادام زمینیه گفتم اینا چه جوری ازاینا میخورن
فقط جعبه اش خوشگله واسه جواهرات خوبه
خلاصه عزیزم اگه هله هوله اونا بهت نساخت بگو تا حتما از همینجا برات بفرستیم
دکتر سارا | May 8, 2008 12:30 AM
وای مثل اینکه متنم قاطی شد
دکتر سارا | May 8, 2008 12:32 AM
ارامکم خستگیت در رفت؟؟
دکتر سارا | May 8, 2008 12:33 AM
سلییییییییییییییییییییم! خوبین؟
سارا جان! نگو از هله هوله خارجکی ها که من شاخ در می آورم هر بار از هر ملیتی یک چیزی ببینم. مثلا تایلندی ها سوسک سرخ کرده می خورند (ایییش!) تازه وقتی ازشون می پرسی چه مزه ای هست می گن مزه خاصی نداره و بعد برای اینکه بفهمی یعنی چی می گه : همون حسی که از خوردن موز هست! (آهههههی!)
عربها هم که شیرینی شان مزه روغن می دهد. نمی دونم چرا ولی من که نمی توانم شیرینی لبنانی اصل را بیشتر از یکی آن هم با چایی بخورم.
افریقایی ها (حتی سفیدشان) هم گوشت خام را خشک می کنند و ادویه خاص می زنند (شاید در شراب هم بخوابانند) و عین لواشک خوردن ما این گوشت خام را به نیش می کشند!
فکر کنم بهترین جا برای زندگانی هله هوری خوری همون امریکا باشه که از این سنت ها ندارند!
هاها! عوضش کله پاچه ما که نهایت تعجب و چندش آنهاست. قره قروت! ویش ویش! می میرند اگر بهشان بدهی D:
ولی به هر کی آبگوشت را بدهی. می خورد و به به چه چه می کند. خلاصه آبگوشت برای پذیرایی از خارجکیها که برنج خور نیستند گزینه سنتی و مناسبی است. گیاه خوارها هم کشک بادمجون ما را اگر قیافه اش خوشگل باشه دوست دارند. آها کتکلت هم که همون همبرگر خودشان است اینها!
من بروم حمام! دفعه قبل باز هم سوسک بود تو حمام :( تمام مدت فکر می کردم این تایلندیها چه طور این موجود چندش را می خورند؟ بعدش هم بشینم سر ترجمه. بعدش هم بروم مهمونی. لباسم یک نمه گشاده برام ولی دیگر چاره ای نیست وقت نکردم برم لباس بخرم. یعنی رفتم لباس مناسب پیدا نکردم.
دیانا! یادم نیست دفعه قبل چه طوری اندازه گرفتم. :( معلومه خانوم خونه ای ها. من که از دبیرستان تا حالا خیاطی نکردم.
دعا کنید تو مهمونی خانمها گیر ندهند که وایش تو چقده لاغری و داری می میری! و نصف مهمانی بشود توصیه های خوراکی دوستان :(
بوس محکم!
آرام | May 8, 2008 3:39 AM
انار! داداشم وقتی کلاس دوم بود سر امتحان ثلث اول چند تا شکل مثلت و دایره و مستطیل کشیده بودند و بچه ام جلوی دایره نوشته بود: "گردالی!" اون دوتای دیگر را هم می خوند مستطیل یا مثلت ولی عمرا از دستخطش این را می فهمیدی!!!!
حالا این خاطره با تصور استادت قاطی شده :)
آرام | May 8, 2008 3:57 AM
آرام جانم.کفترک
مهمونی که ایشالله حسابی خوش بگذره
بعدشم اینکه لاغری هنوز شدید مده.این تویی که باید به بقیه گیر بدی که وااااای شما چرا اینجاتون اینجوریه.واای چرا اضافه وزن داری........
خلاصه تا می تونی دست پیش رو بگیر و ول نکن.کلی هم توصیه های رژیمی بهشون بکن. :دی
رخی گاهی بدجنسیانی
rokhy | May 8, 2008 6:32 AM
سلام بچه های خوب آرام سوسک من همیشه وقتی می خوام برم حموم اول یک نفر رو می فرستم بره یک ساعت همه جای حموم رو بگرده بعد خودم می رم.
فکر کنم وقتی دبیرستانی بودم یک بار یک سوسک دیدم از اون موقع برنامه حومو من این جوریه.
با اینکه سالهاست دیگه سوسک نیست اما این رسم باقی مونده.
شما هم بگو داداشت اول بره بگرده بعد خودت برو خانومی.
بهارک | May 8, 2008 9:09 AM
حموم×
بهارک | May 8, 2008 9:11 AM
می بینم ایتجا دیگه به سوسک و حموم و این چیز ها هم کشیده شد . خوبه !
فکر نکی کنم عقل جن هم به این می رسید که وقتی انار داره از مامانش میگه و تلاشش برای دویدن
اینچا کامنت سوسکی هم پیدا شه .
البته آرام جان یه راه پیشنهادیه دیگه هم هست که با سوسک کش بری تو حموم . این راهیه که من انتخاب کردم . واسه بهارک هم بهتره نه!
زینب | May 8, 2008 9:49 AM
سلام سلام به خانم های پر انرژی شاداب و یکم تپل
من امروز واسه خودم یه غذا کشف کردم گفتم به شما هم خبر بدم
خوب اول مرغ رو آب پز کنید با کرفس و پیاز و فلفل سبز دوتا سیب زمینی هم آب پز کنید بعد که همه پخت سیب زمینی رو رنده کنید یا اگه مثه من تنبلید با میکسر خرد کنید بعدش مرغ رو هم همینطور با میکسر خرد کنید دو تا پیاز متوسط رو هم خورد کنید با میکسر
همه رو مثه مایه کتلت با تخم مرغ و ادوبه و نمک مخلوط کنید بعد ک سینی فر رو یکم روغن بزنید و اون مابه رو کف سینی فر پهن کنید و بزارید بپزه وقتی زیرش پخت بالای فر رو روشن کنید
بعدشم نوش جان کنید کالری و این حرفاشم من حساب نکردم اما هم خوشمزه بود هم روغن زیاد نمی خواست و فکر کنم ویتامین و ایناش بد نباشه
اونو دیگه کارشناسا نظر بدن D:ِِ
آرزو | May 8, 2008 12:35 PM
سلاااااااااااام آرزو
کجا بودی این مدت؟
از دیروز همش فکر می کردم آرزو کجا جیم شد؟اونم اینقده بی صدا.
:-)
rokhy | May 8, 2008 1:10 PM
سلیییییییییییییم! من بر گشتم. مهمونی خیلی خوب بود. هیشکی بهم نگفت چه قدر لاغری. همه انسانهای عاقلی بودند D: یک عالمه رقصیدیم و جانم برایتان بگوید که چون مهمانی جشن تولد 50 سالگی دوست دوران دانشجویی مامانم بود اکثریت بزرگسال بودند ولی ماشالله از 50 نفر شاید خیلی تپلهای جمع به تعداد انگشتهای دست نمی رسید . بعد کاشف به عمل آمد که بله.... خانمهای ورزش دوست هر روز ساعت 5 صبح بلند می شوند و می روند پیاده روی تند و نرمش می کنند (زن و شوهر با هم) و یکی دیگر هم خودش فعالانه تور گردشگری و کوهپیمایی داشت و جانم برایتان بگوید که کاشف به عمل آمد که این خانمهای جوان (جدی می گویم از فرط نشاط و سرحالی و این که تمام 4 ساعت رقصیدند و هیچ کم نیاوردند) اساسا ورزشکار بودند. تازه یکی از خواهرهایش وقتی بچه هایش رفته اند پی زندگی شان و خودش هم بازنشست شده بود شروع کرده به درس خوندن و الان فوق لیسانس ادبیات فارسی گرفته بود و دنبال این بود که راهی پیدا کند که ادامه بدهد (چون سنش زیاد است دانشگاههای ما دکترا نمی پزیرند او را). خلاصه خانمها چی خیال کردید؟ اگر نجنبید آن وقت ما بیست سی ساله ها از 50 ساله ها عقب می افتیم!
آرام | May 8, 2008 4:14 PM
آره ایده خوبی است بهارک! ما قبلا هیچ سوسک نداشتیم. امسال نمی دانم چرا این طوری شده؟ از گرمای زیاد بوده؟ شاید! به خاطر همین انتظارش را نداشتم. قرار شد بابام برای فن حمام از بیرون توری بگذارد که از لای پره های آن نیایند داخل (فن حمام به رایزر راه دارد که آن هم به زیر زمین) ولی خوب تا آن موقع پیشنهاد خوبی است. جرات نمی کنم زیر دوش چشمهایم را ببندم آهییییییییییییییییییییی
زینب جان من حساسیت دارم پیف پاف نمی توانم در محیط بسته کوچک حمام را تحمل کنم. روشهای دیگر کشتار را هم نمی تونم خودم سکته می کنم قبلش!
الان تایلندی ها سرو کله شان با سرچ گوگل اینجا پیدایش می شود!
انار اون بالا تابلو اعلانات بزن به زبان تایلندی که "نداریم. تمام شد!"
آرام | May 8, 2008 4:25 PM
انارک نازنین و باقی اهالی گل گروه،
من یک کوچولو وقت نوشتن پیدا کردم گفتم بیام بعد از قرنها یک سلام و علیکی بکنم به همه.
انارجون، خیلی دمت گرم که سفت و سخت به درست چسبیدی... میدونی که من همیشه چقدر بهت افتخار میکنم. در ضمن مامانت هم واقعا یک الگو هست برای من که با این همه مشغله چقدر روی زندگی اش و وقتش تونسته تسلط داشته باشه. واقعا شاهکاره...
منم بهترم. هنوز از اون داستان بهبودی 100% پیدا نکردم ولی نسبتا بهترم. ورزش رو دوباره از اول این هفته بصورت جدی تر شروع کردم و روحیهام هم به طبع اون داره بهتر میشه. کار جدیدم هم ازهفته’ دیگه رسما شروع میشه هر چند که از اول آوریل توی هر دو تا کار تمام وقت مشغول کار بودم و سفر کاری هم قاطیاش. خلاصه هر وقت میخوام شل بدم به این گروه فکر میکنم و عزمم رو جزم میکنم.
برای ورزش من ثبت نام توی یک کلاس که توی هوای آزاد برگزار بشه رو خیلی توصیه میکنم. من یک کلاس بوت کمپ از این هفته ثبت نام کردم که یک کمی بیشتر تکون بخورم. خیلی خوبه و خیلی توصیه میکنم خصوصا که هوا هم کم کم داره بهتر میشه. البته اینجا هنوز انقدر سرد هست که من صبحی توی بوت کمپ بعد از 5 دقیقه گوش درد شدم.
همین دیگه. مخلص تو و اعضای نازنین این گروه هستم حسابی.
بوس گنده،
-سوسکی
sooski | May 8, 2008 5:54 PM
ممنون از راهنمایی دیانا جون و از انار که منو قبول کرد .من از دیروز برنامه 8 هفته ای رو شروع کردم.
بهاره(NZ) | May 8, 2008 6:36 PM
بچه ها جون
کسی میدونه نشاسته سیب زمینی با بقیه نشاسته ها فرقی داره یا نه ؟ می خوام بدونم اگر بجای نون و برنج سیب زمینی رو جایگزین کنیم بهتره یا نه !البته نه زیاد ها که مثلا خودمو حفه کنم با سیب زمینی خوردن. (آخه نمی دونم کی و کجا اینو شنیدم ) لطفا اساتید محترم نظرات مفیدشونو بگن.
leili | May 8, 2008 10:07 PM
دکتر سارا جون
من خیلی با چینی ها ارتباط ندارم ولی می دونم که ژاپنی ها علاقه ی مفرطی به اطعمه ی دریایی دارن. هله هوله های مدرنیزه شده شون که خوب مثل همه جا هستش و روکش شکلات فراموش نمی شه حتی روی موز!. منتها هله هوله های سنتی شون بد نیست. من چند نمونه اش رو امتحان کردم مثلا ماهی های ریز خشک شده با سس سویا و کنجد که مثل چیپس! خورده می شه٬ یا رشته هایی از گوشت ماهی که نه خشک هستش و نه خیلی نرم٬ یا حتی بچه هشت پاهای کوچولوی خشک شده که راستش رو بخوای من امتحان نکردم ولی بارها دیدم که چند پا از اون هشت پای مربوطه از گوشه ی دهن بچه های کوچیک بیرون مونده!. به هر حال از لطف و محبت ات ممنونم.
ضمنا برای دم کردن چای های چینی باید متدش و فوت کوزه گری اش رو بلد باشی. مثلا اینجا چای سبز رو که می خوان دم کنن معمولا سعی می کنن که آب جوش نریزن و آب با دمای ۸۵درجه به مراتب برای طعم اش بهتره. ولی اینکه ممکنه ماها با طعم چای های چینی اخت نباشیم کاملا درسته و تا عادت نکنیم خوردن شون خیلی سخته. یکی از رموز چین می گن همین افسانه های گیاهی اش هستش.
دیانا هله هوله ایی!
دیانا | May 8, 2008 11:20 PM
آرام اگه خواستی به لیست ات٬ سگ خوردن در بعضی مناطق چین٬ اسب خوردن در شمال ژاپن که هوا خیلی سرده (هوکایدو) و سوسمار زنده در افریقا رو هم اضافه کن پلیز!. مضاف براینکه توی مستند تلویزیونی دیدم که کرم مخصوص سرخ شده هم توی یه کشوری که اسم اش یادم نیست خورده می شه و یه جا هم مارمولک رو به اشربه ی الکلی اضافه می کردن و در حالی که برای دکور مارمولک مربوطه به لیوان آویزون بود الکلش خورده می شد و ظاهرا خیلی هم خوشمزه بود!... خلاصه مادر ذائقه بنا به منطقه و آب و هوا و محدودیتهای غذایی٬ به قول خودت تربیت پذیره.
دیانا بی تربیت ذائقه ایی!
دیانا | May 8, 2008 11:21 PM
اوه! راستی من شیفته ی اون مهمونی ایی شدم که تو رفتی. خیلی متفاوت بود خیلی.
مرسی که برامون تعریف کردی و باعث شدی که یادمون نره همه جا می شه متفاوت از عرف جامعه ولی هماهنگ با اون عمل کرد.
دیانا | May 8, 2008 11:22 PM
آرزو جون
مرسی که تجربه ات رو نوشتی. به نظر میاد که خیلی باید خوشمزه باشه. فقط من نفهمیدم که اون دوتا پیاز متوسط رو باید خام رنده یا میکسر کنیم؟ یعنی سوای پیازی که باهاش مرغ رو پختیم؟. به هر حال من حتما امتحان می کنم. اگه بتونی دفعه ی بعد ازش یه عکس هم بگیری و برامون آپلود کنی فکر می کنم که خیلی به آشپزخونه ی انارستان کمک می کنه. باز هم ممنون از اشتراک اکتشاف.
دیانا کاشف دوستی!
دیانا
دیانا | May 8, 2008 11:26 PM
سلام
اول از همه بگم كه از مامان كار درسته انار خيلي خوشم اومد..واقعا ايول
دوم هم بگم كه در راستاي پرداختن زكات علمم مراجعه نمودم وصدالبته يه چاق سلامتي وصله رحم روز جمعه.چمدروز پيش به وسيله يكي از دوستان از وجود تلفن گويايي مطلع شدم كه مربوط به مركز تغذيه ورژيم ايرانيانه.9092305556-65
10 تا شماره ميگيره...ديلينگ ديلينگ..يه خانمه بر ميداره وخوش آمد ميگه بعد ميگه .براي آگاهي از وزن مطلوب عدده 1 براي آگاهي از كالري مطلوب عدد2.براي رژيم عدد3.براي بي ام آي عدد4 براي كالري مواد غذايي عدد 5 براي يه چيزي كه الان يادم نموند عدد 6 وبراي خروج از سيستم عدد صفر رو شماره گيري كنيد.
بعد اولشم ميگه كه هزينه اين ارتباط 200 تومنه كه مياد روي فيش تلفنتون(يعني فكر نكنيد ما مفت مفت اطلاعات ميديم پولشو ميگيريم)
بعد من رفتم عدد يك.سنم وقدو وزنمو پرسيد واستخون بندي بعد خيلي شيك گفت كه وزن مطلوب من بايد 47 كيلو باشه ويه عدد ديگه گرفتم براي وزن سلامتي كه گفت 49....يعني من با دوره كمر 67(آرام خيلي هم فاصله نداري يه يا عليه مشتيه!)هنوز يه 5 و6 كيلويي بايد كم كنم.خوب البته استانداردهاي زيبايي وسلامتي در ايران خيلي به استانداردهاي مانكني دنيا نزديكه.
خلاصه كه اينجاش جالب بود وخوشم اومد وخيلي ذوق كردم وگفتم 200 تومان نوشه جونتون.
بعد يه اينجا كه رسيد منوي برگشت به منوي اصلي نداشت.يعني اگه اينو فهميدي باز بايد شماره بگيري بري از اول دويست بدي رژيم بگيري.
بعد گفت براي اطلاعات بيشتر به اين شماره زنگ بزنيد82177070
آزي | May 9, 2008 2:39 AM
زنگ زديم به اين يكي شماره..اينم كلي سلام وخوش آمد ولي نگفت كه بايد پول بدي...همه اين منو رو داشت ويه چيز اضافه گفت براي آگاهي از پيام سلاكتي روز عدد فلان را فشار دهيد.منم فشار دادم..آقا دكتر اومد رو خط ...سلام...منم دكتر باقريم..پيام امروز در مورده فراموشيه....ويه خلاصه درباره سيستم عصبي واينكه كمبود اسيد نمي دونم چي چي باعثش ميشه ولسيتين بخوريد وتو عدس ولوبياي سبز وايناست...(اينجاش يهو يكي اومد توي اتاقم تمركزمو از دست دادم...هرچيم بال بال زدم كه ساكت ودارم با تلفن صحبت مي كنم اهميت نداد...)
بعد اينكه جالب بود.نميدونم آيا براي بچه هاي شهرستان هم قابل استفاده هست يانه.
ودر نهايت اينكه :نيايد بگيد خوش شيريني وپاچه خواري مي كني ولي اين انار كارش واقعا درسته..مي دونيد تا حالا چند ميليون نكته گفته واگه تا حالا براي هر نكته اي كه ياد گرفتيم وهر روحيه اي كه اينجا پيدا كرديد ودرمان چاقي وافسردگي ومديريت زمان وخاطره وكلا همه ايناطلاع رساني ها دويست تومان هامونو جمع ميكرديم وبه انار ميداديم الان انار چه بسا در صدر زنان ثروتمد دنيا نفر اول بود وجاي اپرا يا شايدم جي كي رولينگ...
دمت گرم انار....
به افتخار انار همگي به مدت يك دقيقه بعد از خوندن اين پيام شكم ها رو بديد تو پليز!
آزي | May 9, 2008 2:47 AM
ديانا در راستاي اون ليست آرامي يه بار آقاي كينگ كونگ يه عكسي فرستاد از سفر مكزيك كه يه نوع مشروب بود كه تهش دوتا كرم گنده وچاق وچله بودند و با چه عشقي هم اين خاطره فجيع وغير انساني وكثيف رو هم تعريف مي كرد...تجسم اون بچه ها با دهاني كه چند تا پاي 8پا زده بيرونم هم خنده داره هم حال به هم زن.
به قول آرام مثل حس كله پاچه خوردن ما براي بقيه
آزي | May 9, 2008 2:53 AM
نكته بعدي(لال موني گرفتنم سخته...يه عالمه حرف دارم)........
بچه ها من در راستاي انتقال آرشيو غذاها يه اين نتيجه رسيدم كه اين دستور غذاهاي خشك وخالي اصلا هيچ جذابيت بصري رو ايجاد نمي كنه.يعني همه اين پست هاي غذايي يه طرف اون نون آلبالو يه طرف به خاطر عكسش.براي همينم خواستم يه فراخوان بدم.منم خودم برنامم بود كه از چند روزه ديگه كه به مدت دوهفته پدر ومادر محترم تشريف ميبرن مسافرت ومن رئيس آشپزخونه خونه ميشم يكي يكي غذاهارو درست كنم وعكس بگيرم بعد كامل كنم آشپزخونه رو...حالا خواستم بيام بگم اگه كس ديگه اي هم هست كه بتونه توي اين تجربه هاي عكاسي كمكي كنه ممنون ميشم.چون ترسم از دو چيزه يكي وقت گير بودنش ويكي هم اينكه اين غذاها رو احتمالا خودم مجبور نشم همهشو بخورم وبقيه شايد دوست نداشته باشن.
حالا هركي هر كدوم از غذاهارو دوست داشت به من ايميل بده كه عكس ها تكراري نشه.
احتياج به شينيون خاصي هم نيست.ساده هم باشه خوبه.فقط يه پيش زمينه ذهني داشته باشيم از غذا.
ممنون
آزي | May 9, 2008 2:59 AM
دیانا جان
تعجب می کنم که چرا جوابم را دادی و منتظر ایمیلم به وقتش نشدی.شما ماجرای دوستیتان با یک تپل را تعریف کردید که از بد روزگار اون تپل من بودم.من با خوندنش اگر حقیقتش را بخواهی ناراحت نشدم بیشتر وجدان وانصاف ات اذیتم کرد.
وسوال برام پیش آمد.
که آیا
1- واسطه دوستی امان تپلی من بود؟
2-چند بار به خاطر من جیم آمدی ؟
3-چند بار به دلیل بد قولی من لرزیدی؟
4- مشکل اصلی کمبود اعتماد به نفس؟
5-عدم صداقت عامل جدایی؟
6- پراکنده شدن آدمها؟
7-بهتر دانستن خود از همه؟
8-واکنش فوق العاده خشن؟
من در مورد سوالات بالا اگر خواستی اینجا اگر نه در ایمیل توضییح میدهم.فقط 2 مورد
من از تو می خواهم لطفا عدم صداقت با خود را پیش نکشی که من هیچگاه حاضر نیستم همسرم را در زندگیم انکار کنم و از معرفی کردنش به دیگران خجالت بکشم!
و اما در مورد به مسخره گفتن ات در مورد رژیم ها ی مختلف
می دونی اینجا دلم را خیلی شکستی چون فکر می کردم دیانا با کمالات دیگر آگاهی پیدا کرده بهینه کردن لایف استایل
برای 30 40 کیلو اضافه وزن یک اراده قوی وصبوری ایوب می خواهد که من در اون زمان نداشتم ونا گزیر بودم 10 کیلو با اتکینز 12 با کرمانی و مابقی اش با کم خوری کم کردم لادن 77 حرفش همین بود.خود شما با حدود 10 12 کیلو اضافه وزن به گفته خودت در کامنت ها 2 یا 3 هفته نون وبرنج نخوردی.
و دیگر اینکه عزیزم من شما را از نوشته هاتون نشناختم به دلیل اینکه نوشته هات 180 درجه با شخصیت حقیقی ات فاصله داره واین اصلا برای من عجیب نیست چون دنیای مجازی است و هزار پیچ وخم .چندین ماه پیش دوستم آلبومش در یاهوچک می کرد گه شما را دیدم.
در آخر از انار عزیزم معذرت می خواهم .چون دیانای عزیز جواب کامنتم اینجا داده بود من هم مجبور شدن مقداری اینجا پاسخ بدهم.
با تشکر
خاطره
خاطره | May 9, 2008 3:25 AM
انار جون من يه سوال دارم كه تا الاني كه عضو انارستان بودم جوابي واسه اون پيدا نكردم.چرا ميتينگها سه شنبه ها ست؟و چرا شنبه ها كه شروع هفته است نيست؟ هفته ايي كه من براي خودم در نظر ميگيرم همون هفته معموليه و اما وقتي ميام متينگ كمي دچار سردرگمي هفتگي ميشم.به گمونم كه بايد تموم جداول موجود در كامپيوترمو بايد تغيير بدم و شروع هفته ام. از سه شنبه وارد كنم.ولي خيلي دلم ميخواد علتشو بهم بگيد.مردم از فضولي.
هستي | May 9, 2008 3:38 AM
خاطره و دیانای عزیز
من نمیدونم موضوع چیه. اما هرچی هست من خواهش میکنم با ایمیل حلش کنید. مسائل خصوصی بین دو نفر خاص باید بین دو نفر بمونه و لزومی نداره بقیه گروه و من در جریانش قرار بگیریم.
در مورد شخصیت همدیگه هم اینجا نظر ندین. آدمهای پشت وبلاگها رو من فرض میذارم همه صادق هستند و صمیمی مگر خلافش ثابت بشه و خلافش هم با گفتن کس دیگر ثابت نمیشه. تا وقتی قردی در این گروه حضور فعال و مثبت داره و انسجام و هماهنگی گروه رو حفظ میکنه من هرگز به خودم اچازه نمیدم زیر سئوال ببرمش و کنکاش در زندگی غیر مجازی هیچ عضوی در حیطه کار انارستان نیست.
لطفا اعضا همگی رعایت کنند که جو دوستانه باقی بمونه. من کامنتها رو مرتب چک خواهم کرد و اگر نظر شخصیی ببینم پاک میکنم. نگین نگفت.
anar | May 9, 2008 3:44 AM
Fairyو آرزو و آرتميس و آزي و ساغر و ستار و لاله و رخي عزيز:
خوش به حالتون بهتون تبريك ميگم بخاطر ستاره هاي جديد و رسيدن به مكقام ارشدترتونو.
وانار جون من تازه بخش تكميلتو خوندم.اميدوارم سفرت بي خطر باشه و بهت خيلي خيلي خوش بگذره.جاي مارو هم خالي كن.
هستي | May 9, 2008 3:46 AM
هستی میتینگها اصولا ایده اش از ایده میتینگهای پروگرام ویت واچرز اومد که من شروع کردم پارسال رفتن و اونا ستاره میدادن و خیلی برای من جالب بود و من چون خودم میتینگم سه شنبه ها بود هر سه شنبه بعد از میتینگ میامدم وزنم رو آپدیت میکردم و ماجراهای میتنگ رو تعریف میکردم. بعد که تصمیم گرفتیم خودمون هم مینتینگ بذاریم دیگه همون روز سه شنبه رو نگر داشتیم چون من هر هفته اون روز میرفتم و برای بقیه هم فرقی نمیکرد. از طرفی این اول هفته نبودنش هم برای اعضا اغلب اتفاق خوبی بود چون طلسم "از شنبه دیگه شروع میکنم" رو شکسته بود. و اینجوری شد که گروه شد گروه سه شنبه طلایی و نه هیچ روز دیگه.
anar | May 9, 2008 3:48 AM
انار جان خوش بگذره. مسافرت وسط استرس روزانه خیلی می چسبد. آدم یک شوک لذت بخش را تجربه می کند.
بچه ها کی بود میتینگ قبل در مورد برنامه غذایی هرم تغذیه پرسیده بود؟ کامنت مرا که در بلاگش گذاشته بودم دید؟ به دردش خورد؟ مفید بود؟
آرام بی حافظه
آرام | May 9, 2008 4:51 AM
به به چقد ستاره، منم به همه دوستای ستاره گرفته تبریک میگم
انار جان سفر خوش بگذره
راجع به سه شنبه ها به نظر من خیلی خوبه درست وسط هفته اس، نه اول هفته اس که همه درگیر کار وزندگی هستن نه آخر هفته که وقت استراحت و تفریحه
فندق | May 9, 2008 5:14 AM
سفر حسابی خوش بگذره انار جان. ما همین جا توی کامنتدونی معاشرت میکنیم تا تو برگردی :)
شانه بسر | May 9, 2008 5:26 AM
وای چه عالی انار جون خیلی خیلی خوش بگذره!!!!!
بهارک | May 9, 2008 7:10 AM
دیانا جون سلام
آره گلم اون آب مرع که دیگه میره کنار که می شه یه سوپ خوشمزه اما چربه یه کم البته من کلا" یه قاشق غذا خوری روغن ریختم
اون دوتا پیازم خام میکسر کردم
الانم دارم سویا می پزم توپ
اگه خوشمزه بود خبرتون می کنم
آرزو | May 9, 2008 7:44 AM
سلام انار جان . امیدوارم خیلی خیلی خوش بگذره و با انرژی برگردی و ادامه بدی .
آسمان آبی | May 9, 2008 8:22 AM
وااااااااااااای دختر امیدوارم حسابیه حسابی بهت خوش بگذره.
جای ما هم حسابی هاوایی گردی کن.
زیاد شلوغ نمی کنیم به چیزی هم دست نمی زنیم.اما چراغشو روشن نگه می داریم و مراقب همه چی هستیم.
خیالت تخت
بووووووووووووووووووس
rokhy | May 9, 2008 10:05 AM
بهارک جون هر کار می کنم نمی تونم برات کامنت بذارم.ارورر می ده.
می بییییییییینم که فردا شروعه تلاش زبان خونیمونه.مسابقه ی سازنده.چه باحال.چه شیریییییییییین
rokhy | May 9, 2008 10:12 AM
بچه ها سلام.من دلم براتون یه ذره شده.سرم خیلی شلوغه ...اما بزودی بهتر می شه و دوباره ثابت قدم پیشتون خواهم بود.فردا روز اول باشگاهمه و خیلی خوشحالم.دارم اراده مو جمع می کنم هرچند یکی دو کیلو زیاد شدم که سه شنبه دقیقشو می گم.
بزودی اینترنت ای دی اس ال می گیرم که شبا از روی همون کاناپه توی حال با لپ تاپ و خیال راحت بیام اینجا...
من برمی گردم...من می خوام بازم با گروه باشم.منو فراموشم نکنین و هوامو داشته باشین پلیز.
انار نازنینم امیدوارم خیلی بهت خوش بگذره و پرانرزی تر از همیشه برگردی.
بووووووس به همه...
آريس | May 9, 2008 10:14 AM
باز بلاگفا قاطی کرده.ای بابا
برای میس ری هم نتونستم کامنت بذارم. :-( ایشالله زودی درست شه.
rokhy | May 9, 2008 10:15 AM
سلام
یه غذای توپ رژیمی
ماهی(شیر)=4 قطعه
پیاز حلقه شده=2 عدد
سیر=4 حبه
روغن زیتون=5 قاشق غذاخوری
سس سویا=6 قاشق غذاخوری
آبلیمو=2 قاشق غذاخوری
فلفل و زردچوبه=به مقدار لازم
طرز تهیه:
ابتدا قطعات ماهی را خوب شسته و در صافی می ریزیم تا خشک شود. سپس به آن فلفل و زردچوبه می زنیم و با دست روی آن می کشیم تا تمام سطح ماهی مزه دار شود.
روغن زیتون را در ماهیتابه ریخته و سیر ریز شده را به آن اضافه می کنیم و کمی هم می زنیم. سپس قطعات ماهی را در ماهیتابه گذاشته و در ماهیتابه را می گذاریم تا به مدت 15 دقیقه با حرارت ملایم بپزد. سپس سس سویا را روی آن ریخته،آبلیمو را هم به آن اضافه می کنیم
پیازهای حلقه شده را روی قطعات ماهی می گذاریم و سپس در ماهیتابه را می گذاریم تا ماهی به مدت 45 دقیقه دیگر با حرارت ملایم بپزد
خوب به نظر میاد .نه؟
sib | May 9, 2008 11:39 AM
چرا فقط "دو" ؟
دوچرخه سواری چطوره؟
بیاین برنامه های دوچرخ... هم بذاریم.مفرح هم هست
sib | May 9, 2008 11:44 AM
wooooooooooow
بابا بجنبیم.سیب داره ازمون جلو می زنه.من که با دوچرخه سواری شدیدا پا هستم ولی حیف که اینجا نمی شه
rokhy | May 9, 2008 11:52 AM
خوب مرسی بچه ها !
میبینم که برای یه دونه سوسک همه کامنت می ذارن ولی برای سوالای تغذیه ای کسی نظری نداره .... فکر کنم اشتباهی سوالمو اینجا پرسیدم ..... خواستم بگم زحمت نکشید خودم پیدا کردم و ممنون ......
لیلی | May 9, 2008 1:13 PM
رخی جان این چه حرفیه؟ شهرستان ما خیلی کوچکتره
sib | May 9, 2008 1:35 PM
انارجون ممنون كه قبل رفتنت به كامنتم جواب دادي .ايده سه شنبه به نظرم خيلي جالب اومدو منم سعي ميكنم خودمو و جداولمو با گروه مچ كنم.
هستي | May 9, 2008 1:48 PM
:)) نانازی جونم من که بلد نیستم والا خودم نوکرتم که :*
بهارک | May 9, 2008 1:57 PM
هووووووووووووووورررررررررررررررررررررا تعطیلات هاوائی!
انار جون خیلی خوش بگذرونی ها.
از ستاره هم ممنون. کیفور شدیم شدیدا.
Fairy | May 9, 2008 7:10 PM
هستی جون مرسی از تبریکت. اومدم برات کامنت بگذارم نشد. نمی دونم اکستراپوند کامنت از غیر اکسترائی ها قبول نمی کنه یا من بی سواتم! البته یک پروفایل نیمه فعال هم توی اکستراپوند دارم که راستش از خیرش گذشتم. خوب حالا فعلن با اجازه انار جون و بچه ها اینجا برات می نو یسم تا بعد. می خواستم بگم با نظرت راجع به قانون جذب کاملن مو افقم. پس باید کتاب Secret رو هم خونده باشی نه؟
Fairy | May 9, 2008 7:17 PM
چشم انار جون.
بلا به دور٬ بلا به دور ولی من از تصور رابینسون کروزوئه شدن ات کلی خندیدم. اطمینان داشته باش در این حالت بلا به دوری٬ ما تپلان بارگاه اناری در این عصر اطلاعات و ارتباطات می یایم و پیدات می کنیم و پرچم انارستان رو بر فراز تپه های سواحل فیجی علم می کنیم و تازه پتیشن هم درست می کنیم و تغییر نامش به سواحل اناری رو خواستار می شیم. از شوخی گذشته خیلی خوشحالم که کارهای تزت به خوبی پیش رفته. ایشالا سفر تفریحی خوب و فارغ از ایمیلی هم داشته باشی و بتونی از لحظات نهایت استفاده رو برای ساختن خاطرات شیرین ببری.
Aloha یا انار.
دیانا | May 9, 2008 8:37 PM
لیلی جون
ظاهرا من دیروز کمی زودتر از تو وبلاگ انار رو باز کردم و بعد هم بدون اینکه رفرش کنم کامنت گذاشتم و اون موقع متوجه سوال تو نشدم والا چون تجربه اش رو داشتم حتما برات می نوشتم. به هر حال چون ممکنه به درد سایر بچه ها هم بخوره با اجازه ات می نویسم.
چون از نظر ترکیبی مولکول نشاسته ثابت هستش در نتیجه فرقی نمی کنه که منبع تامین اش چی باشه. مهمترین منابع اش هم گندم و برنج و ذرت و سیب زمینی هستش. من شخصا قبل از شروع رژیم یه سری آزمایشات پزشکی کامل دادم و با یه متخصص تغذیه هم مشورت کردم و در مورد نحوی تعیین شاخص گلیسمیک پرسیدم (چون توی کامنتدونی انار قبلا خونده بودم که یکی از خواننده ها تنها با چک کردن شاخص گلیسمیک وزن اش رو کنترل می کنه و برام خیلی جالب بود) منتها بهم گفت که این شاخص گلیسمیک استاندارد اینجا نیست و روی برچسب مواد غذایی نوشته نمی شه ولی توضیح مختصری در مورد تقسیم بندی اش داد. خلاصه اینجوری شد که من اون اوایل بنا رو گذاشتم روی مصرف موادی که GI پایین یا متوسطی دارن. برنج و نون سفید هر دو GI بالا دارن و من سعی کردم مصرف شون رو به دو دلیل بیارم پایین٬ یکی کنترل اراده و یکی هم کنترل کالری و به جاش مصرف ذرت(بصورت روزانه توی سالاد) و مصرف سیب زمینی معمولی و سیب زمینی شیرین و سایر غلات و حبوبات رو ببرم بالا و از طرفی سعی کنم که مصرف قند و شکر رو هم به حداقل برسونم. منتها کمتر از سه هفته این روند ادامه داشت و با توصیه ی انار عزیز توی میتینگ ۲۸ برنج و نون سبوس دار رو روزانه مصرف کردم. از طرفی به توصیه ی خوب خانوم مصمم عزیز٬ چون کاهش وزن ام هم به خاطر شروع ورزش روتین تقریبا سریع بود٬ همزمان به مدت یه ماه هم روی ثبات وزن کار کردم و الان هم از بعد از عید دیگه رسما توی خونه برنج و نون سفید می خورم و بیرون از خونه هم هر از چندی برنج قهوه ایی یا سیاه رو ترجیح می دم. چون قبلا وبلاگ نداشتم در نتیجه این موارد به طور پراکنده توی کامنتدونی قبلی انار توضیح داده بودم.
ضمنا من قبلا یه دید مبهم به شاخص گلیسمیک داشتم ولی انار توی میتینگ ۳۷ خیلی قشنگ در موردش نوشته. ضمنا جدول اش رو هم بنا به جداسازی موارد بر حسب شاخص گلیسمیک پایین و متوسط و بالا می شه اینجا دید:
http://www.healthyeatingclub.org/info/articles/diseases/glycaemic-table.htm
امیدوارم که اینها به درد ات بخوره.
دیانا | May 9, 2008 8:38 PM
آزی جون
من متاسفانه فر ندارم ولی چک می کنم و چند مورد رو که موادش رو می تونم اینجا پیدا کنم و تهیه کنم رو بهت خبر می دم. ضمنا جات هم خیلی خالی هستش ولی دلمون گرمه که داری توی جبهه ی دیگه ایی هم می جنگی٬ پس جنگ جنگ تا پیروزی.
دیانا بی فریان زاده!
دیانا | May 9, 2008 8:39 PM
ای ستاره گیران عالم اناری
ای شما که آهسته می روید
ای شما که پیوسته می پویید
ای آرزو
ای پریا
ای آرتمیس
ای آزی
ای ساغر
ای لاله
ای رخی
مبارک تان باد ستاره هایتان
مبارک مان باد شادی تان
دیانا شادمانی
دیانا | May 9, 2008 8:41 PM
انار عزیز آرزو می کنم حسابی بهت خوش بگذره.
ani | May 10, 2008 3:41 AM
به به
اینجا دوباره کلی چیزهای خوب هست که ادم یاد می گیره و باز دیانای مهربون ما که همه اش ÷ی همه رو داره و اینا
انار جون الهی که کل خستگی ات از تنت بیاد بیرون و بترکونی و . . . کلی حال کنی . ما هم دعا می کنیم که برات سفر به یاد موندنی ای بشه
زینب | May 10, 2008 5:50 AM
Which Island are you going to? Have a great time Anar joon. Get some rest and enjoy your run on the beach .
sheri | May 10, 2008 7:20 AM
انار جون جات خیلی سبزه
امیدوارم بهت خوش بگذره
دکتر سارا | May 10, 2008 7:32 AM
مدتی بود در یکی از بیمارستان ها ی شهر لندن در روزهای یکشنبه سر ساعت ۱۰:۳۰ بیمار تخت شماره ی ۳ از بین می رفت و این به نوع بیماری فرد بستگی نداشت!!! عده ای این اتفاق را به ماورا نسبت می دادند و عده ای هم در مورد آن نظری نداشتند . این مساله تا جایی پیش رفت که عده ای از پزشکان جلسه ای گذاشتند تا علت این حادثه را پیدا کنند ٬ قرار بر این شد تا در روز یکشنبه در ساعت مقرر همه جمع شوند و تخت مورد نظر را زیر نظر بگیرند . روز موعود فرا رسید عده ای با انجیل سر قرار حاضر شده بودند در ساعت ۱۰:۳۰ مارتا کارگر نیمه وقت وارد اتاق شد به سمت پریز برق رفت و دستگاه حیات مصنوعی را از برق کشید و جارو برقی خود را به برق زد؟؟؟؟!!!!!!!
دکتر سارا | May 10, 2008 7:35 AM
ایا میدانستید كه وقتی یك نوزاد در حال گریه است با صدای ش..ش.. شما ارام خواهد شد و این به این دلیل صدای ابی است كه اطراف نوزاد را در دل مادر گرفته است.در ضمن این یكی از دلایلی است كه چرا صدای ساحل دریا به انسان ارامش میدهد
دکتر سارا | May 10, 2008 7:42 AM
هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک غرال شروع به دویدن میکند و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد مهم نیست غزال هستی یا شیر با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن. "
دکتر سارا | May 10, 2008 7:51 AM
انسانها به شیوه هندیان بر زمین راه می روند . با یک سبد درجلو و یک سبد در پشت . در سبد جلو صفات نیک خود را می گذاریم . و در سبد پشتی عیب های خود را نگاه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی ، چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم . در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت میکند تمامی عیوب او را می بینیم . بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داوری می کنیم بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه میرود به ما به همین شیوه می اندیشد
دکتر سارا | May 10, 2008 7:54 AM
آش پشت پای رژیمی می شه درست کرد؟
فکر کن هاواییییییییییییییییییییی!
ببخشید ندید بدید بازی در می آرم ولی آخه هاواییی دیگه آخرشه!من دیگه آخر تخیلاتم پاریس بود!
به سلامت سفرت خوش
ميس ري | May 10, 2008 7:58 AM
برای لاغر شدن ، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید. رنگ آبی اشتها را کم میکند
اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید. رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش میدهد
اگر بیحال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را انتخاب کنید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید، رنگ نارنجی بیحالی شما را از بین میبرد
اگر از کم خونی رنج میبرید، میوههای قرمز رنگ مانند گیلاس ، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف کنید
افراد افسرده لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و رنگ زرد را اطراف خود بجویند. رنگ
زرد سطح انرژی را بالا برده و مانع افسردگی میشود
اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را به رنگ بنفش درآورید یا از چراغ خواب به رنگ بنفش
استفاده کنید. رنگ بنفش آرامش دهنده و خوابآور است
اگر مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید،
رنگ نیلی کمک میکند تا بهتر بیندیشی
دکتر سارا | May 10, 2008 8:09 AM
سلام می بینم که هیشکی منو دوست نداره و هیشکی نپرسیده شاید یه مشکلی برام پیش اومده باشه که خبری ازم نیست واقعا دپرس شدم:((
مهسا | May 10, 2008 1:06 PM
سلام مهسا جونم
بخدا من همیشه بهت سر میزدم ولی چند بار که کامنت گذاشتم همش ارور میزد و ثبت نمیشد
خوبی عزیزم
چرا این مدت نبودی
دکتر سارا | May 10, 2008 1:47 PM
تو روخدا قالب وبلاگتو عوض کن خیلی بهم ریخته است اصلا نمیشه جای نظرات رو پیدا کرد نمیدونم توی کامپیوتر من اینجوری یا مال همه
خاله مهساجون دلمون برات خیلی تنگ شده
دکتر سارا | May 10, 2008 1:49 PM
دکی جون خیل مطالبت مفید بود. دستت طلا. حال میکنم با نوشته هات. ای ول
یه چیزی هم بگم ها نیگاه نکنی همچین لاتی نوشتیم برات آبجی. الان خیلی شارژیم و ورزش زدیم تو رگ اینه که حس گنده لاتی و سر بالا و سینه جلو بده و دستمال بدست و اینا بهمون دست داده اساسی. ما کوچیک همه بر و بچز لات و ورزشکار مرکز و حومه (همین بود دیگه نه؟) هم هستیم.
رقی گنده لات کوچک(هه هه).
رقی | May 10, 2008 2:01 PM
وای بچه ها اینو ببینید. دیدید ملت دارن تو لبنان همو میکشن؟
ای خدا ببین قدرت چیکار میکنه با آدمها. یکی نیست بگه آخه بیچاره ها چیه اینجوری افتادید به جون هم و ملت رو بدبخت کردید. خدایی آدم دلش کباب میشه. ما خودمون کم غصه داریم بخوریم اینا هم روش. اه اه حالمون بهم خورد. هر چی سنگه مال پای لنگه. ای خدا بگم باعث و بانی اینکار ها رو چیکارشون نکنه.
راستی میگم من دیروز یه جایی فکر کنم شاتوت بود یا کی یادم نیست. نوشته بود نانسی عجرم مسیحی هست. آره؟البته نه اینکه فرقی واسم داشته باشه ها. من کلا با صداش حال میکنم ولی اصلا فکر نمیکردم مسیحی باشه. من راستش همش تو کلابش پلاسم ولی هیچ وقت جایی نخوندم که مذهبش اینه. یه اطلاعاتی اگه دارید به ما بدید و خانواده ای را از نگرانی برهانید(اوه اوه دیگه حساس شد قضیه نه؟)
رقی | May 10, 2008 2:07 PM
Fairy عزيز
ممنون بخاطر كامنتت.من سالهاست كه به قانونش عمل ميكنم و به وضوح تموم زندگيمو تحت الشعاع خودش قرار داده و نتايجش رو هم هر روز دارم ميبينم.
هستي | May 10, 2008 8:13 PM
كپلهاي عزيز ميخوام يه نكته رژيمي بهتون بگم كه اميدوارم به دردتون بخوره.
هميشه سعي كنين بجاي بشقاب تو يك ظرف كوچيكتر مثل پيش دستي غذا بخورين اين ميتونه مغز رو گول بزنه كه تموم غذا خورده شده پس احساس سيري زودتر بهش دست ميده.
سعي كنين بجاي قاشق از چنگالي كوچك استفاده كنين.بايد بدونين كه هر قاشق 4 برابر يك چنگال ظرفيت براي حمل غذا داره و اگه عادت كنين متوجه ميشين كه با چنگال زودتر به مرز سيري ميرسين.
سعي كنين هر غذا رو بارها بجويد و تا 20 دقيقه براي هر وعده جويدن رو كش بدين.همون طوري كه ميدونين فرمان سيري 20 دقيقه بعد از جانب مغز صادر ميشه. پس سعي كنين اين زمون رو با جويدن طولاني تر لفتش بدين تا بتونين خوراكي كمتري بخورين ودر ضمن فك رو خسته كنين.
سعي كنين سر ساعت غذا بخورين چون كسايي كه هر روز در يك تايم خاص وعده هاشونو ميخورن متابوليسمشونو فعالتر مي كنن و در نتيجه زودتر لاغر ميشن.
سعي كنين حتمآ درروز فعاليت داشته باشين.چون ورزش و فعاليت اشتها رو مهار و كنترلش ميكنه.
سعي كنين تا نيم ساعت قبل غذا خوردن به طور متوالي 3 ليوان آب بخوريد تا بتونين با حجم كمتري غذا سير شين.هيچ وقت با غذا نوشيدني و يا آب نخوريد.
سعي كنين بعد از ظهر نخوابيد.چون خواب عصر چاق كننده است.فقط زموني كه درس ميخونين يا كار صبح زيادي دارين 10 دقيقه چشمهاتونو رو هم بذارين در حالت ريلكس باشين و از اعماق وجود احساس آرامش كنين تا بتونين تقويت حافظه كنين و يا انرژي لازم براي نيمه دوم روز رو بدست بياريد.
سعي كنين پياده روي حتمآ داشته باشين.دانشمندان جديدآ كشف كردن پياده روي آهسته زودتر لاغر ميكنه.نميدونم اين گفته تا چه حد صحت داره اما خودم با گوش خودم تواخبار علمي شبكه يك ايران شنيدم و چند جاي ديگه هم خوندم و بازم شنيدم.حالا چطوريشو نميدونم.اين فقط شامل پياده رويه و دويدن و يا ساير ورزشها اينگونه نيست.اگه كسي علتشو ميدونه بگه خيلي خوشحالم ميكنه چون هر وقت رفتم دكتر تغذيه اين سوالمو فراموش كردم.
و در آخر اينكه سعي كنين به سايت انار پايبند باشيد و بهش وفادار باشين و خيانت تو كارتون نباشه.
آخ كه چقدر جاي انار الاني كه تازه رفته خاليه.كاشكي نمي گفت ميره سفرو وقتي برميگشت توضيح ميداد.اينجوري شايد كمتر دلتنگش ميشديم.من كه معتاد اين سايت شدم و الاني كه دارم اينارو تايپ ميكنم ساعت 5.5 صبحه و از ديشب تا الان نخوابيدم و كارم تا همين يه ساعت پيش تموم شد و بايد برم تازه بخوابم.وقتي همگي شماها بيدارين من خوابم. شب هم بايد بريم فرودگاه امام خميني پيش باز يكي از بستگان كه از امريكا مياد.هر كسي كه ميخواد ازون جا باياد يا بره نميدونم چرا ناخودآگاه ياد انار ميفتم كه اونجا تو يه كشور خيلي دور از ما هممونو دور هم جمع كرده.راستي تبليغ شامپوي انارو توتلوزيون ميبينين؟ همش انار جلوي چشمه .اميدوارم هر جا كه هست سالم و سرحال و شاد باشه.
هستي | May 10, 2008 8:58 PM
خونه پر از رنج سكوته واي دلم تنگه
گلهاي باغچه پيش چشمم واي چه بي رنگه
شب خوش.آسوده بخوابيد شهر در امن و امان است.
هستي | May 10, 2008 9:09 PM
سلام .
انار جان خوش بگذره...
الان منم وسوسه شدم برم سواحلی چیزی...
کیکفنجونی | May 11, 2008 12:10 AM
آره هستی انگار خانوم معلممون نیومده! :(
* فکر کنم از معدود مواقعی باشد که شاگردها از نیومدن معلمشون ناراحت می شوند.
آرام | May 11, 2008 1:29 AM
مهسا جون منم خیلی به فکرت بودم و مرتب هم بهت سر زدم ولی می دیدم که آپ نمی کنی گفتم شاید به خاطر اسباب کشی و نبود اینترنت باشه.
امیدوارم تو این مدت روتین رژیم و ورزشت رو حفظ کرده باشی و پر انرژی باشی
سالومه | May 11, 2008 2:12 AM
سیب جون
ممنون از دستور غذایی که گذاشتی. به نظر خوشمزه میاد و باید امتحانش کرد.
قبلا در مورد تاییدی بودن کامنتها پرسیده بودی که نمی دونم متوجه شدی یا نه. ولی وقتی به بیش از یک آدرس لینک می دیم یا عکس آپلود می کنیم و مواردی مشابه٬ اول باید به تایید انار برسه و بعد منتشر بشه ولی لینک به یه آدرس محدودیتی نداره و صد البته کامنت گذاشتن هم نیاز با تایید نداره.
در مورد مفرح بودن دوچرخه سواری من هم دقیقا باهات موافقم ولی متاسفانه به دلیل شرایط خاص محیطی خیلی از ماها شاید نتونیم و شرایط استفاده اش رو توی هر مکانی نداشته باشیم. منتها پیاده روی و دو نه تنها همه جا برای کاهش وزن پیشنهاد شده بلکه خیلی هم هزینه بر نیست و کافیه که آدم یه کفش مناسب داشته باشه و بقیه اش تقریبا حله. هرچند که باز برای دویدن توی هوای آزاد هم باید دنبال مکان مناسب گشت و هر جایی امکان پذیر نیستش.
دیانا | May 11, 2008 4:38 AM
مهسا جون
خیلی خوشحال شدم که کامنت ات رو دیدم. من هم یکی دو روز پیش اومدم و بهت سر زدم و کامنت گذاشتم ولی همونطور که دکتر سارای عزیز گفت جدولها کمی به هم ریخته بود و احتمالا من هم توی پست های پایین تر برات کامنت گذاشتم. ضمنا مگه می شه ما مهسای گل مون رو فراموش کنیم. اتفاقا چند روز پیش هم ذکر خیرت توی یکی از کامنتها بود و تو رو برای یکی از بچه ها مثال زدم که چطوری با عمل کردن به نکات ظریفی که انار تذکر داده و تو خیلی خوب رعایت کردی تونستی تا حالا بیش از ۳۰پوند رو کم کنی.
امیدوارم که مشکل خاصی پیش نیومده باشه و بتونی کما فی السابق به برنامه هات ادامه بدی.
دیانا | May 11, 2008 4:39 AM
رقی جون٬ خواهر برو برای خودت اسفند دود که من از این همه انرژی مثبت تو از دیروز تا حالا به قول آزی فینگر به ماووس موندم. بیا برامون به تعریف که چطوری اینطوری بعد از دوره ی نقاحت ات روی دور افتادی و داری ورزشگاه رو قلع و قمع می کنی٬ پلیز.
دیانا رقی الگوپور!
دیانا | May 11, 2008 4:40 AM
هستی جون
این نکاتی که نوشتی رو من با تمام وجود تایید می کنم و تقریبا می شه گفت خلاصه ایی هستش از توصیه هایی که انار معمولا می کنه و در موردش پست نوشته.
در مورد چاق کننده بودن خواب ظهر اگه فرصت بکنی و کمی بیشتر توضیح بدی ممنون می شم. یادمه یکی از بچه ها هم یه سوال در مورد زمانهای خوابیدن پرسیده بود که فرضا اگه ۸ساعت پخش بشه در طی ۲۴ساعت اشکالی داره یا نه(البته این برداشت من از سوالش بود و دقیقا این نبود). البته خودم الان به هیچوجه عادت به خواب ظهر رو ندارم ولی دونستن دلیل اش فکر می کنم که به خیلی از ماها کمک می کنه که اگه این عادت رو داریم کمی بیشتر مراقب باشیم.
دیانا | May 11, 2008 4:42 AM
راستی هستی٬ در مورد اینکه چرا پیاده روی آهسته بیشتر لاغر می کنه من الان یه سرچ کوچولو کردم ولی چیز دندون گیری به دست نیاوردم. یه خبر هم بود که استناد کرده به یه تحقیقی که یه دانشجوی دوره دکترا توی امریکا انجام داده و روی ۲۰نفر زن و مرد با وزن طبیعی و ۲۰ تا هم با اضافه وزن٬ و این نتیجه رو روی اونها تعمیم داده که به نظر میاد خیلی درست نباشه چون حجم نمونه ی آماری اش خیلی پایین هستش و از طرفی اشاره ایی هم به نحوه ی انجام اون و دلایل اش نکرده. اصل مقاله رو پیدا نکردم ولی این مورد رو اینجا می تونی ببینی:
http://www.iran4me.com/Pezeshki/2123.asp?q=پياده+روي+آهسته+بهترين+روش+براي+درمان+اضافه+وزن
منتها تجربه ی شخصی من ترکیب پیاده روی و دویدن هستش که به نظرم روی چربی سوزی تاثیر بیشتری داره. اما باز هم اینجا تفاوتهای فردی نقش داره و شاید برای بعضی از بچه ها پیاده روی آهسته هم همین خاصیت رو داشته باشه.
ممنون که تجربه هات رو با ما به اشتراک گذاشتی.
دیانا سپاسگزاری!
دیانا | May 11, 2008 4:50 AM
بچه ها حتما می دونین که امروز به تقویم خارجکی ها روز مادره. هر چند که اصولا هر روز روز مادره! ولی گاهی مناسبتها بهانه ی خوبی هستن برای قدردانی. خلاصه اگرچه که مناسبت وطنی نیست ولی به هر حال:
تپل جون روز مادر یادت نره.
دیانا | May 11, 2008 4:52 AM
سلام به همه . یکی بیاد منو راهنمایی کنه خیلی از نظر روحی داغونم
پریسا | May 11, 2008 4:57 AM
شنیدم اینترنت در ایران قطع شده.وقتی دیدم اینجا کسی به جز دیانا کامنت جدید نذاشته شک کردم....حالا قطعه یا وصله؟؟
من محل کارم چون دیش مستقیم داریم نمی دونم اینترنتهای خونه ها وصله یا نه؟لطفا اطلاع بدین...:)
سالومه | May 11, 2008 6:57 AM
اینترنت خونه ما که وصله
فندق | May 11, 2008 7:04 AM
سلام به خانمای خوش هیکل و ناز
از اونجایی که بنده اعتماد به نفس شدم از اینکه 8 کیلو از عید تا حالا کم کردم رفتم واسه خودم دنبال لباس گشتم توپ
http://www.therosedress.com/ تو این سایته کلی لباس بود قیمتاشم خوبه البته من فعلا باید فقط نگاه کنم وای راستی بچه من قبلا" خیلی خوب کم میکردم اما حالا ثابت شدم بین 73 و 74 چی کار کنم نظرتون چیه
راستی انار مادر کرم یادت نره
arezoo | May 11, 2008 7:59 AM
دیانا جان سلام:
فرصت کردی جی میلت را بازکن یه بسته سفارشی باعنوان"بدون شرح" برات اومده!
خوش دارم عیبهاشو اساسی واسم بگی از کیفیت ،سایز،و...آخه تازه رفتم کلاس نهضت "کامپیوترآموزی".
روم سیاه خواهر میدونم رژیمی ورزشی نیست ولی دارم تمرین میکنم که تو مسابقه آزی شرکت کنم البته که عمرا به پای عکسهای زیبای رقی نمیرسه !همینجاهمه رادعوت میکنم سری به وبلاگ رقی بزنیدتا روحتون جلاء پیدا کنه.بازم ممنون
قربانت یه دوست اکابری!
یه دوست | May 11, 2008 2:18 PM
به دليل افزايش ميزان جريان خون در اطراف معده و رسيدن خون كم به مغز، خوابآلودگي سبب خواب ظهر (به طور غيرطبيعي و طولاني) ميشود. ادامه اين روند معمولا سبب بينظمي در ساعت خواب و حجم وعدههاي غذايي ميشود
خواب ظهر در افزايش انرژي شما تاثير زيادي دارد؛ اما تحقيقات نشان داده است خواب، بعد از 70دقيقه وارد مرحله عميق شده و فرآيند بيداري دشوار ميشود. بنابراين بيش از 70 دقيقه در ظهر نخوابيد.
برگرفته از جام جم آن لاين
در زندگي سنتي مردم ما يك خواب ظهر هم وجود داشت؛ اين خواب از جهت پزشكي مفيد است؟
قلعهبندي: انسان 2 دوره خواب آلودگي دارد؛ يكي بين ساعت 2 تا 6 بامداد و يكي 8 ساعت پس از بيدار شدن صبح. براي خواب صحيح بايد در طول شبانه روز فقط يك خواب متمركز داشته باشيم كه طبيعتا در طول شب خواهد بود. بين ساعت 2 تا 4 عصر حالت خواب آلودگي بين روز به سراغ انسان ميآيد كه ميتوان با يك چرت نيم ساعتي آن را رفع كرد. ولي كسي كه از ساعت 2 تا 6 عصر به خواب ميرود، برنامه خواب شب خود را خراب ميكند يا داراي 2 دوره خواب متمركز ميشود.
"برگرفته از همشهري آنلاين"
:
حتما براي خوابيدن و بيدار شدن خود برنامه زماني مشخصي داشته باشيد. سعي كنيد هر روز ساعت مشخصي بيدار شويد و هر شب هم سر ساعت مشخصي بخوابيد. اينكار باعث ميشود بدن شما و خود شما عادت كنید فقط هنگامي كه واقعا به خواب احتياج داريد به رختخواب برويد و صبحها هم به محض تكميل شدن خوابتان بيدار شويد.
• چرت زدن ممنوع:
فرقی نمیكند در چه شرايطي هستيد، اگر شب قبل فقط به اندازه يك پلك بر هم زدن خوابيدهاید، حق نداريد در طول روز حتی 5 دقیقه هم چرت بزنيد.
چرت نیمروزی فقط كارتان را سختتر كرده و باعث ميشود شب به سختی بخوابید. اگر واقعا تحمل اين كم خوابي برايتان عذابآور بود، تنها راهحل ممكن اين است كه شب زودتر به رختخواب برويد، آن هم فقط به اندازهاي كه شب قبل كمتر خوابيدهايد.
"دوباره از همشهري آنلاين"
به گزارش بی بی سی، محققان آمریکایی عنوان میکنند برای افرادی که خوابیدن در طول روز را زیاد تجربه میکنند نسبت به دیگر افراد امکان ابتلا به سکته 4 تا 6 برابر بیشتر است.
بر اساس این تحقیق به پزشکان توصیه شده است که هنگام مراجعه بیماران به آنها حتما در مورد به خواب رفتن آنها در مقابل تلویزیون و یا حالات عادی در طول روز سئوالاتی بپرسند.
ظاهرا هر چه تعداد به خواب رفتن در طول روز بیشتر باشد احتمال وقوع سکته در افراد بیشتر است.
فاصله خواب و غذا را حفظ کنید
پس از هر وعده غذا، غلظت مواد غذایی انرژیزا و در رأس همه آنها گلوکز، در عرض چند ساعت بالا میرود و همانطور که گفتیم، انسولین هورمونی است که با این افزایش غلظت مقابله میکند. انسولین علاوه بر آنکه موجب سوختن مقداری از گلوکز جذبشده غذا میشود، مقادیری از آن را به درشت مولکولها شامل گلیکوژن، چربیها و پروتئینها تبدیل میکند. پس گلوکز اضافی جذبشده، صرف افزایش حجم بافتهای بدن شما از جمله بافتهای چربی، میشود.
دریک فرد طبیعی، غلظت گلوکز حدود 2 ساعت پس از یک وعده معمول به حداکثر مقدار خود در خون میرسد و حالا تصور کنید که او در این لحظه او خواب باشد و بدنش نیازمند حداقل انرژی. بدیهی است که نتیجه چیزی نیست جز افزایش حجم بافتهای چربی.
هستي | May 11, 2008 5:39 PM
به دليل افزايش ميزان جريان خون در اطراف معده و رسيدن خون كم به مغز، خوابآلودگي سبب خواب ظهر (به طور غيرطبيعي و طولاني) ميشود. ادامه اين روند معمولا سبب بينظمي در ساعت خواب و حجم وعدههاي غذايي ميشود
خواب ظهر در افزايش انرژي شما تاثير زيادي دارد؛ اما تحقيقات نشان داده است خواب، بعد از 70دقيقه وارد مرحله عميق شده و فرآيند بيداري دشوار ميشود. بنابراين بيش از 70 دقيقه در ظهر نخوابيد.
برگرفته از جام جم آن لاين
در زندگي سنتي مردم ما يك خواب ظهر هم وجود داشت؛ اين خواب از جهت پزشكي مفيد است؟
قلعهبندي: انسان 2 دوره خواب آلودگي دارد؛ يكي بين ساعت 2 تا 6 بامداد و يكي 8 ساعت پس از بيدار شدن صبح. براي خواب صحيح بايد در طول شبانه روز فقط يك خواب متمركز داشته باشيم كه طبيعتا در طول شب خواهد بود. بين ساعت 2 تا 4 عصر حالت خواب آلودگي بين روز به سراغ انسان ميآيد كه ميتوان با يك چرت نيم ساعتي آن را رفع كرد. ولي كسي كه از ساعت 2 تا 6 عصر به خواب ميرود، برنامه خواب شب خود را خراب ميكند يا داراي 2 دوره خواب متمركز ميشود.
"برگرفته از همشهري آنلاين"
:
حتما براي خوابيدن و بيدار شدن خود برنامه زماني مشخصي داشته باشيد. سعي كنيد هر روز ساعت مشخصي بيدار شويد و هر شب هم سر ساعت مشخصي بخوابيد. اينكار باعث ميشود بدن شما و خود شما عادت كنید فقط هنگامي كه واقعا به خواب احتياج داريد به رختخواب برويد و صبحها هم به محض تكميل شدن خوابتان بيدار شويد.
• چرت زدن ممنوع:
فرقی نمیكند در چه شرايطي هستيد، اگر شب قبل فقط به اندازه يك پلك بر هم زدن خوابيدهاید، حق نداريد در طول روز حتی 5 دقیقه هم چرت بزنيد.
چرت نیمروزی فقط كارتان را سختتر كرده و باعث ميشود شب به سختی بخوابید. اگر واقعا تحمل اين كم خوابي برايتان عذابآور بود، تنها راهحل ممكن اين است كه شب زودتر به رختخواب برويد، آن هم فقط به اندازهاي كه شب قبل كمتر خوابيدهايد.
"دوباره از همشهري آنلاين"
به گزارش بی بی سی، محققان آمریکایی عنوان میکنند برای افرادی که خوابیدن در طول روز را زیاد تجربه میکنند نسبت به دیگر افراد امکان ابتلا به سکته 4 تا 6 برابر بیشتر است.
بر اساس این تحقیق به پزشکان توصیه شده است که هنگام مراجعه بیماران به آنها حتما در مورد به خواب رفتن آنها در مقابل تلویزیون و یا حالات عادی در طول روز سئوالاتی بپرسند.
ظاهرا هر چه تعداد به خواب رفتن در طول روز بیشتر باشد احتمال وقوع سکته در افراد بیشتر است.
فاصله خواب و غذا را حفظ کنید
پس از هر وعده غذا، غلظت مواد غذایی انرژیزا و در رأس همه آنها گلوکز، در عرض چند ساعت بالا میرود و همانطور که گفتیم، انسولین هورمونی است که با این افزایش غلظت مقابله میکند. انسولین علاوه بر آنکه موجب سوختن مقداری از گلوکز جذبشده غذا میشود، مقادیری از آن را به درشت مولکولها شامل گلیکوژن، چربیها و پروتئینها تبدیل میکند. پس گلوکز اضافی جذبشده، صرف افزایش حجم بافتهای بدن شما از جمله بافتهای چربی، میشود.
دریک فرد طبیعی، غلظت گلوکز حدود 2 ساعت پس از یک وعده معمول به حداکثر مقدار خود در خون میرسد و حالا تصور کنید که او در این لحظه او خواب باشد و بدنش نیازمند حداقل انرژی. بدیهی است که نتیجه چیزی نیست جز افزایش حجم بافتهای چربی.
هستي | May 11, 2008 5:39 PM
نميدونم چرا موقع پست كردن و كامنت گذاشتن اينجوري ميشه و وقتي فكر ميكني نرفته 2 بار 2 بار پست ميكنه.
ديانا جون ازم خواسته بودي علت نخوابيدن ظهر رو دليلشو بگم.بايد بگم كه من يه دفتري دارم به جهت حافظه بسيار قوي كه دارم مجبورم چيزها و نكات مبتي كه ميشنوم و يا ميخونم اونجا يادداشت كنم تا هيچ وقت يادم نره.علتشو تو اون دفتر ننوشته بودم اما برات سرچ كردم تا بلكه بدردت بخوره.
واما دوستان رنگ زرد رو هم استفاده نكنيد چون اشتها آورترين رنگه.آشپزخونه ماهم همش زرده انگاري يرقان گرفته.نميشه هم ديگه تموم وسايلو عوض كرد اگه از اول ميدونستيم رنگ آبي اشتها كور ميكنه همونو انتخاب ميكرديم.اگر باور نداريد به نگ اكثر اغذيه فروشها دقت كنيد كه تركيبي از زرد باكمي قرمز رو به كار بردن.يا خودتون از ظروف و وسايل زرد استفاده كنيد تا ببينيد چقدر در روند افزايش اشتها موثره.
حالا ديانا جون نياي بگي علت علمي اون چيه/چون بدبخت ميشم و دوباره بايد كلي سرچ كنم تا جواب سوالتو بدم.اين دفعه كه كلي پدرم درومدمابين كارام جواب سوالتو حدودآ پيدا كردم.اما من خودم اعتقاد دارم چيزي كه تو اخبار علمي گفته ميشه يا در تله تكست و جاهايي ازين قبيل ميشنويم و ميبينيم به گمونم بايد از منبع موثقي باشه.اينطور نيست؟البته خودمم اگه چيزي برام مهم باشه سرچ ميكنم و تموم مطالب راجع بهشو ميخونم تا يه نتيجه كلي بگيرم.
ممنون از همگي شما دوستان عزيز كه كامنتهامو ميخونين و مخصوصآ ديانا مبصر كلاس انار.
هستي | May 11, 2008 5:52 PM
سلام
لطفا منو راهنمایی کنید.اگه شماها یک شب زیاده روی کنید توی یه مهمونی(500 کالری) یعنی بیش از سهمتون بخورید فرداش چه میکنید؟قابل جبران هست؟
گل بهار(NZ) | May 11, 2008 5:53 PM
سلام من برگشتم..... وای که چقدر شیراز خوشگل و سبز بود جاتون خالی. و چقدر پارک داشت. پارکهای بزرگ و سبز و قشنگ و تمیز. من مثل این ندید بدیدها هرجا که می رفتیم به شوهرم می گفتم فکرش و بکن ؟آدم صبح بیاد تو این پارکها بدوه. فکرش رو بکن آدم شبها بیاد اینجا بدمینتون. خلاصه شهر خوبی برای لایف استایل بهینه است. و چقدر نون سبوس دار داره. اگه اونجا بودم مجبور نبودم هی خمیر ورز بدم. اما حیف که کل شنبه ام صبح و عصر برای امتحان تلف شد. یک شنبه هم رفتم یه مصاحبه شغلی تو عسلویه.4 ساعت با شیراز فاصله داره. ولی از وقتهای کم برای گشتن استفاده کردیم باورتون میشه من 3 روزه که چای نخوردم. بس که در حال بدو بدو بودیم.
امروز ساعت 6 صبح رسیدم. نیم ساعت چرت زدم الان هم اومدم سر کار و می خوام یه چای بخورم. غیر چای شیر و میوه هم نخورم. ولی سبزی و سالاد با غذامون خوردیم.
یه شب هم کباب کوبیده خریدیم رفتیم تو پارک لب استخر زدیم تو رگ ولی بعدش کلی راه رفتیم.
با اینکه خیلی خسه ام ولی خوش گذشت و جای همتون خالی بود.
انار جان امیدوارم هاوایی خوش بگذره و کلی انرژی بگیره برای کارها.
آلبالو | May 12, 2008 12:17 AM
گل بهار جان
اگه زیاده روی کردی اشکال نداره.پیش می یاد یه موقعی.
می تونی فرداش کالری دریافتی ات رو محدود کنی .یا فردا و پس فرداش هر روز 250 کالری کمتر بخوری یا اینکه نه غذات رو تغییر ندی و دو روز پیاده روی و ورزشت رو بیشتر کنی.در هر حال باید اون بالانس لازم رو توی غذات و ورزشت یا در واقع کالری خورده شده و کالری سوزانده شده برقرار کنی.
موفق باشی
سالومه | May 12, 2008 1:52 AM
سلام دختر ها
من چند روز تهران بودم. نمایشگاه و این حرفا.
سپاسگذارتونم و ممنون از راهنماییهاتون
تا شب یه آپ حسابی می کنم
sib | May 12, 2008 2:08 AM
سیب و غذایی تا حدی رژیمی در خدمت دوستان
"لوبيا چيتي و سبزيجات با سس سويا"
www.garmsarian.blogfa.com
نکته ی مهم:
لوبيا چيتي راحتما ساعت يك بعدازظهر خيس كنيد.
sib | May 12, 2008 2:30 AM
آهای آهای خانوم خوشگله
بابا دله
آهااای آهااای خانوم خوشگله
اونی که زیر پات گذاشتی دله D:
rokhy | May 12, 2008 3:31 AM
آلبالو جون و سیب جون خوش برگشتین از سفر. دم تون گرم که خمس و زکات این چند روز نبودن تون رو دادین٬ هم گزارش سفر و هم مژده ی یه دستور غذای خوب.
پس حالا پیش به سوی اهداف اناری.
دیانا | May 12, 2008 4:38 AM
یه دوست عزیز اکابری عزیز
من هم در امور کامپیوترایز فعلا مکتب نشین هستم و شرایطم به نهضت و اکابر نمی خوره ولی در اسرع وقت هم جی میل مون رو چک می کنیم و هم به وبلاگ رقی عزیز سر می زنیم.
دیانا تنبل مکتب نشین زاده!
دیانا | May 12, 2008 4:39 AM
هستی جون
یه دنیا ممنون برای توضیحاتی که دادی و شرمنده که توی دردسر افتادی.
کلی خندیدم از این که نوشتی در مورد دلیل علمی رنگ آبی چیزی نپرسم. چشم٬ نه تنها نمی پرسم بلکه اشتها آوری رنگ زرد و قرمز رو شدیدا و قویا تایید می کنم و مثال بارزش هم آرم ساندویچ فروشی های زنجیره ایی موفق ولی اصولا عیر لایف استایل بهینه ایی مک دونالد هستش.
شخصا عاشق رنگ آبی هستم و ناخودآگاه توی خرید همه چیز اول می رم سراغ رنگ آبی. حتی دسته های ملاقه و کفگیرم هم رنگش آبی هستش!. پس با این حساب بدون اینکه از این خاصیتش خبر داشته باشم کلی در مصرف کالری صرفه جویی کردم.
باز هم ممنون از توضیحات خوب ات.
دیانا | May 12, 2008 4:41 AM
می گم بچه ها این وقت روز کامنت گذاشتن هم عالمی داره ها!. من چند روزه که باز پیاده روی های صبحگاهی ولو به مدت یه ربع رو شروع کردم. اگرچه که چند روز هستش که هوا سرد شده و دیروز حتی بخاری روشن کردیم ولی باز هم دلچسبه. خلاصه اگه شرایط اش رو دارین غافل نشین که بهار به نیمه رسیده و یواش یواش تابستون و گرماش از راه می رسه. پس جا داره که شعارواره! بگیم:
هوا شده بهاری
صبا شده فرحبخش
تپل می شه ورزشکار
-------------------------------------------
انارا٬ انارا
تو می دوی هاوایی
ما می دویم اندر پارک
دویدن٬ پریدن٬ جهیدن
شده مرام تپل
------------------------------------------
تپل جان٬ تپل جان
ورزش بی محابا
رژیم با تعادل
بود الگوی انار
دیانا شعارمداری!
دیانا | May 12, 2008 4:42 AM
یک سواااااااال
این عکسایی که برای آشپزخونه آزی فراخوان داده آیا شامل غذای من در آوردی هم می شه یا باید یک غذای شناخته شده ی رژیمی باشه؟
rokhy | May 12, 2008 5:09 AM
رخی جان هر غذایی میتونه باشه، فقط برای تپل ها مجاز باشه. اتفاقاً اگه من در آوردی باشه که جدید هم هست برای بقیه :)
شانه بسر | May 12, 2008 10:01 AM
در جواب آلبالو خانم
jumbo
china soy sauce
مارک سویا سس منه
از سوپرهای بزرگ می تونی پیدا کنی
از اشپزخونه حاکم هم می تونی تهیه کنی
فروشنده می گفت خانم ها به تاسی از یانگوم سس سویا می خواستن ما آوردیم
sib | May 12, 2008 12:04 PM
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ! نتیجه اخلاقى مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد!
دکتر سارا | May 12, 2008 12:13 PM
چند قورباغه از جنگلی عبور می كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند كه دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان كوشیدند كه از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، دائما به آنها می گفتند كه دست از تلاش بردارید. چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.
بالاخره یكی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداكثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می كرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:«مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر می كرده دیگران او را تشویق می كنند.
دکتر سار | May 12, 2008 12:15 PM
چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟
چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟
چرا اگر به کسی بگید که در فضا 4 میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟
چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟
آیا میشه زیر آب گریه کرد؟
چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟
تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟
دکتر سار | May 12, 2008 2:54 PM
این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده .
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
دکتر سار | May 12, 2008 3:10 PM
باز من اومدم که! (صمدوار بخونین لطفا)
آقا ما اومدیم که مثل دکتر سارای عزیز و بقیه ی بچه هاو بنا به فرمایشات گوهر بار رهبر فرزانه مون چراغ اینجا رو روشن نگه داریم. پس گوجه فرنگی لهیده پرت نکنین پلیز!.
دیانا حراف الدوله!
دیانا | May 12, 2008 9:09 PM
رخی جون
همونطور که شانه بسر عزیز گفت٬ غذاهای اکتشافی و من درآوردی یه لطف ویژه ایی داره و به ذائقه ی تپلی ما بیشتر می شینه. تا جایی که من می دونم سامیای عزیزمون که جاش هم خیلی خالی هستش٬ قبلا غذاهایی رو که بچه ها توی وبلاگهای رژیمی شون می نوشتن جمع آوری می کرد و توی منوی سه شنبه ها می ذاشت. یعنی در واقع بنا هم روی همین غذاهایی رژیمی بود که بچه ها قبلا خودشون درست کرده بودن و دستورش رو برای سایر دوستان گذاشته بودن. الان هم آزی می خواد همون ها مصور کنه و با عکس همراه کنه. پس اگه تو هم طرز تهیه ی سوپ ات رو با مقدار مواد لازم و به همراه فوت کوزه گری اش! بنویسی و به آزی بدی در نتیجه یه غذای جدید تپل پسندانه به سرجمع غذاها اضافه کردی.
برای عکس هم آزی باید بگه چطوری باشه و باید عکس آپلود شده براش بفرستیم یا اصل عکس رو با ایمیل. منتها در هر حال به نظر من که هرچی عکسها ساده تر باشه بهتره. مثلا من با عکسی که تو آپلود کردی خیلی خیلی حال کردم و دقیقا تونستم رخی رو در حال سوپ خوردن مجسم کنم. حالا با اجازه ات آدرس رو اینجا هم می ذارم تا بقیه ی بچه ها هم حظ وافر ببرن.
این شما و این هم سوپ رخی قارچ دوست سبزیجات پسند می خواهیم پس می توانیم مروجی زاده:
http://www.nowupload.com/:wjD
دیانا رخی دوستیان فر!
دیانا | May 12, 2008 9:14 PM
هستی جون
دیروز چون بدو بدو اومدم اینجا٬ فرصت نشد که برات در مورد سوالی که کرده بودی در خصوص موثق بودن اخبار علمی بنویسم٬ چون می خواستم ضمن اش به یکی از پست های انار هم استناد کنم.در مورد اینکه اخبار علمی به منابع علمی استناد می کنن من هم کاملا باهات موافقم و شکی توش نیست. منتها به صرف خبر رسانی و محدودیت زمانی پخش خبر و مشکلات خاصی که کارهای خبری داره٬ معمولا سر و ته بعضی چیزها رو می زنن تا بتونن با توجه به شرایط شون اصل مطلب رو به سمع ویا نظرمون برسونن و معمولا به دلایل موضوع مطرح شده که اصل مطلب هستش اشاره ایی نمی کنن و همین باعث می شه که آدم یا سردرگم بشه و یا وقت یذاره و بره دنبالش و ببینه که چی به چی بوده٬ بخصوص که توی مقالات علمی اونقدر ریزه کاری های خاص (کشور٬ نژاد٬ منطقه٬ آب و هوا٬ قومیت٬ جنس٬ سن٬....) وجود داره که گاهی واقعا تعمیم دادن اش روی کل مردم دنیا خیلی خیلی احتیاط می خواد. همین الان هم در مورد رژیم و ورزش کلی مطلب می شه روی اینترنت پیدا کرد که در تناقض با هم هستن٬ مثلا یه جا نوشته که سونا برای کاهش وزن خوبه و یه جا گفته که نه سونا تاثیری توی روند کاهش وزن نداره٬ یه جا گفته چای سبز برای کاهش وزن غوغا می کنه و یه جای دیگه گفته به تنهایی اثر نداره و ... به همین خاطر من خودم با شنیدن اخبار علمی سعی می کنم که آگاهی ام رو بالا ببرم ولی با تکیه به شنیده ها و آموخته ها سعی می کنم که بیش از هر چیز به «ندای بدن»ام گوش بدم و ببینم به چی رفلکس بهتری نشون می ده.
همین که ما اینجا جمع شدیم و یافته ها و شنیده ها و خونده هامون رو با هم به اشتراک می ذاریم خیلی حیلی ارزشمنده و به همین خاطر هم من همیشه دعای گوی انار هستم که با مدیریت خوب اش باعث شده ماها بتونیم فارغ از یه سری پیش داوری ها حرف دلمون رو بزنیم و بعد در کنار هم مسیرهای منتهی به لایف استایل بهتر و روشهای زنده گی ایده آل تر رو پیش بگیریم.
باز هم ممنون از اینکه با نوشته های خوب ات فرصت می دی افکارمون رو به اشتراک بذاریم.
دیانا تشکری زاده
دیانا | May 12, 2008 9:22 PM
اوه! پر حرفی کردم یادم رفت لینک مورد نظرم رو بذارم. در رابطه با شدت و حدت ورزش انار یه پست عالی نوشته بود که این پاراگرافی از همون پست هستش:
«...یکی از نکات جالب در ورزش اینه که شدت ضربان قلب در هنگام ورزش تعیین میکنه که اکثر انرژی ورزشمون داره از چربی میاد یا از قند(کربو هیدرات). به صورت خیلی کلی اگر بخواهیم حرف بزنیم ورزشی که ضربان قلب رو خیلی بالا نمیبره درصد بیشتری چربی میسوزونه و ورزشی که ضربان قلب رو بیشتر بالا میبره بیشتر کربوهیدرات آماده در بدن رو میسوزونه. حالا ممکنه سئوال کنید با یه همچین خبر خوبی مگر مردم دیوانه اند که میرن ورزشهای سنگین میکنند که لاغر بشند؟ خوب یواش تر ورزش کنند و تازه چربی هم بیشتر بسوزونند دیگه اونهمه عرق ریختن و بدبختی واسه چی؟ جوابش اینه که وقتی ضربان قلب پائینه درسته که بیشتر درصد کالری سوزونده شده از چربی میاد اما در کل مقدار کالری سوزونده شده کمتر از زمانیه که ضربان قلب بالاست. اگه یادتون باشه قانون طلایی کاهش وزن بر مبنای کسری کالریه و برای همین اگر با شدت کمتر ورزش کنیم کمتر هم کالری میسوزونیم. خوب حالا پس تکلیف چیه؟ شدت ورزشمون چقدر باید باشه؟
جوابش اینه که برای آدمهای معمولی مثل ماها که میخوان وزن کم کنند و از طرفی هدفشون اینه که چربی ها هم آب بشن و هیکل روی فرم بیاد باید با شدت متوسط ورزش کنیم. نه خیلی ملایم و نه خیلی شدید.
حالا این ملایم و شدید و اینا اصلا یعنی چی؟ خوب...یخورده کمربندهاتون رو محکم ببندید که میخوام عدد و رقم وارد ماجرا کنم....»
کل مطلب رو هم توی تکمیل ۲ میتینگ ۳۶ و توی آدرس زیر می تونین پیدا کنین:
http://anarweightloss1.blogfa.com/post-61.aspx
دیانا شخم زن انارستانی!
دیانا | May 12, 2008 9:29 PM
راستی بچه ها٬ الی چند روزه برای ده روز پایانی اردیبهشت یه هدف کوتاه مدت برای خودش چیده. با الهام از الی٬ اگه شماها هم دوست دارین که هفته ی آخر اردیبهشت رو با پایبندی بیشتری نسبت به ورزش و رژیم به پایان برسونین پس از همین الان دست به کار بشین پلیز!.
دیانا اریبهشت طلب!
دیانا | May 12, 2008 9:37 PM
انارک
سفر هاوایی نوش جونت و گوارای اون وجود نازنینت.
خوش بگذره حسابی.
بوس
--سوسکی
Anonymous | May 12, 2008 11:02 PM
انارک
سفر هاوایی نوش جونت و گوارای اون وجود نازنینت.
خوش بگذره حسابی.
بوس
--سوسکی
سوسکی | May 12, 2008 11:02 PM
به به من عاشق سوپ رخی شدم.
آلبالو | May 12, 2008 11:29 PM
محققان با رد تاثير بعضي مکمل هاي ويتامين بر سلامتي نسبت به مضر بودن آنها هشدار داده اند.
بررسي 67 تحقيق مختلف بر تاثير مصرف مکمل هاي ويتامين نشان داده است، مصرف آنتي اکسيدانها نه تنها باعث طول عمر نمي شود که در خيلي موارد مرگ زودهنگام افراد را هم در پي دارد.
محققان دانشگاه کوپنهاگ در دانمارک مي گويند مصرف مکمل هاي ويتامين هاي آ و اي در روند طبيعي سيستم ايمني بدن تداخل مي کند.
در اين حال به گفته اين محققان، مصرف بتا کاروتن، ويتامين آ و ويتامين اي احتمال مرگ را افزايش مي دهد.
علاوه بر مکملهاي عنوان شده، بررسي هاي اين محققان شامل ويتامين سي و سلنيوم هم بوده است.
پيش از اين تصور مي شد اين مکمل ها به خاطر خواص آنتي آکسيداني که دارند، مانع از آسيب راديکال هاي آزاد به سلول هاي بدن مي شوند.
از راديکال هاي آزاد به عنوان علت بروز بيماري هايي مانند انواع سرطان و بيماريهاي قلبي نام برده مي شود.
در اين مطالعه نتيجه تحقيقات مختلف بر روي 233 هزار نفر بررسي شده است. اين گروه از افراد شامل افراد بيمار و افراد سالمي بوده است که مکمل هاي ويتامين مصرف ميکردهاند.
محققان دانمارکي پس از مطالعات خود به اين نتيجه رسيدند مصرف مکمل هاي ويتامين آ خطر مرگ را شانرده درصد افزايش مي دهد. اين رقم براي بتاکاروتن هفت درصد و ويتامين اي چهار درصد است.
به گفته محققان، تحقيقات بر روي مصرف مکمل هاي ويتامين سي هيچ تاثيرمنفي يا مثبتي ندارد. در اين حال، آنها خواستار مطالعه بيشتر بر مصرف اين ويتامين و سلنيوم هستند.
وزارت بهداشت بريتانيا هم از شهروندان خواسته است به جاي مصرف مکمل هاي مصنوعي ويتامين ها، نياز خود به ويتامين هاي مختلف را از راه تغذيه برطرف کنند.
دکتر سار | May 12, 2008 11:42 PM
سلام به انارستانی های تپل وسالم ...
خوب الان قاعدتا باید زنگ میتینگ 70 می خورد ولی به علت سفر رئیس فعلا کرکره های میتینگ پایینه وچون 70 برای خودش عدد کلفت ودهن پر کن ومجلسیه حتما انار می خواد با بدن برنزه وآفتاب خورده وگشت وگذار کرده وسرخوش بیاد برگزارش کنه.
اگر از حال اینجانب بپرسید ملالی نیست جز گشادی گاه وبی گاه(شرمنده حرف بد زدم؟فلفل بریزید توی دهنم)که اونم چیز جدیدی نیست.
اینجانب ورزشم سر جاشم با اینکه اصلا این روزا حسشو ندارم وفقط میرم که پایبند بمونم وتوپه از دستم در نره.
دیروزم با دوستم رفتم سر تمرین اسکواش باشگاه انقلاب..بچه ها من تا حالا بازی اسکواش رو از نزدیک ندیده بودم ولی بسیار ورزش پرتحرک وعرق در بیاریه شدید.همش باید بدو بدو کنی.آرام بهت پیشنهادش می کنم شدید.چون سبک وزنی قطعا تحرکت بیشتره از ما تپل ها.
آزي | May 13, 2008 12:52 AM
يه پز:
ديديد من ستارمو يك هفته اي پس گرفتم!من بدن بسيار بي جنبه اي دارم در جذب كالري وبالا رفتن وزن...يعني تا دوروز برگردم سر زندگي خوراكي ننگين قديدمم سريعا يك كيلو به وزنم اضافه ميشه..احتمالا تا آخر عمرم بايد دوروز در ميون توي رژيم باشم.آخه مطمئنم تا آخر عمرمم نمي تونم دل از چلو كباب وكره وكله پاچه وحليم دل بكنم.
آزي | May 13, 2008 12:56 AM
واما فراخوان ...فعلا فقط ديانا داوطلب بوده.مثل هميشه...
حالا ببينم تا كجاش مي تونم درست كنم.بچه هايي كه دستور غذايي جديد گذاشتيد چون من فعلا نمي تونم خيلي سركشي كنم به همه وبلاگ ها اگه لطف كنيد يك نمونه از غذاتونو براي من ايميل كنيد من بسيار ممنون ميشم.البته دستور غذاي سيب وآرزو اگه اشتباه نكنم ورخي رو از همين جا برداشتم.
همونجوري كه ديانا وشانه بسر عزيزم گفتن:همون غذاها من در آوردي باشه مشكلي نيست وفقط قراره در راستاي لايف استايله بهينه باشه.لازم هم نيست كه آپلود كنيد.چرا؟چون من مي خوام لوگوي گروه رو به عكس ها اضافه كنم.
ونكته بعدي هم اينكه همونجور كه ديانا گفت عكس ها ساده ساده باشه.ترجيحا بك گراندشم ساده باشه وتك رنگ كه خوده غذا به چشم بياد.حالا بازم اگه مي خوايد اينجا هنر كدبانو گري وشينيون وديزاين خاصي اعمال كنيد باز هم ما استقبال مي كنيم.
با تشكر بسيار فراوان
آدرس ايميلمو هم ميزارم اينجا كه زين پس در خدمتتون باشيم.
پ.ن:وبگردي براي من از سم مارمولك هم بدتره..در اين راستا من تا چند روز ديگه سر شيلنگ اينترنتو ميندازم توي باغچه...نه با بيل خاك ميريزم روش كه كور شه.وفعلا تمديد نمي كنم تا دوماه ديگه...البته يه كارت مي خرم براي تنفس كردن يعني همون سر زدن به اينجا والبته جدول پركردن.
بابا ببينيد من براي شاگرد زرنگ شدن دارم از چي مايه ميذارم...:)اميدوارم جواب بده
آزي | May 13, 2008 1:06 AM
واما فراخوان ...فعلا فقط ديانا داوطلب بوده.مثل هميشه...
حالا ببينم تا كجاش مي تونم درست كنم.بچه هايي كه دستور غذايي جديد گذاشتيد چون من فعلا نمي تونم خيلي سركشي كنم به همه وبلاگ ها اگه لطف كنيد يك نمونه از غذاتونو براي من ايميل كنيد من بسيار ممنون ميشم.البته دستور غذاي سيب وآرزو اگه اشتباه نكنم ورخي رو از همين جا برداشتم.
همونجوري كه ديانا وشانه بسر عزيزم گفتن:همون غذاها من در آوردي باشه مشكلي نيست وفقط قراره در راستاي لايف استايله بهينه باشه.لازم هم نيست كه آپلود كنيد.چرا؟چون من مي خوام لوگوي گروه رو به عكس ها اضافه كنم.
ونكته بعدي هم اينكه همونجور كه ديانا گفت عكس ها ساده ساده باشه.ترجيحا بك گراندشم ساده باشه وتك رنگ كه خوده غذا به چشم بياد.حالا بازم اگه مي خوايد اينجا هنر كدبانو گري وشينيون وديزاين خاصي اعمال كنيد باز هم ما استقبال مي كنيم.
با تشكر بسيار فراوان
آدرس ايميلمو هم ميزارم اينجا كه زين پس در خدمتتون باشيم.
پ.ن:وبگردي براي من از سم مارمولك هم بدتره..در اين راستا من تا چند روز ديگه سر شيلنگ اينترنتو ميندازم توي باغچه...نه با بيل خاك ميريزم روش كه كور شه.وفعلا تمديد نمي كنم تا دوماه ديگه...البته يه كارت مي خرم براي تنفس كردن يعني همون سر زدن به اينجا والبته جدول پركردن.
بابا ببينيد من براي شاگرد زرنگ شدن دارم از چي مايه ميذارم...:)اميدوارم جواب بده
آزي | May 13, 2008 1:21 AM
واما فراخوان ...فعلا فقط ديانا داوطلب بوده.مثل هميشه...
حالا ببينم تا كجاش مي تونم درست كنم.بچه هايي كه دستور غذايي جديد گذاشتيد چون من فعلا نمي تونم خيلي سركشي كنم به همه وبلاگ ها اگه لطف كنيد يك نمونه از غذاتونو براي من ايميل كنيد من بسيار ممنون ميشم.البته دستور غذاي سيب وآرزو اگه اشتباه نكنم ورخي رو از همين جا برداشتم.
همونجوري كه ديانا وشانه بسر عزيزم گفتن:همون غذاها من در آوردي باشه مشكلي نيست وفقط قراره در راستاي لايف استايله بهينه باشه.لازم هم نيست كه آپلود كنيد.چرا؟چون من مي خوام لوگوي گروه رو به عكس ها اضافه كنم.
ونكته بعدي هم اينكه همونجور كه ديانا گفت عكس ها ساده ساده باشه.ترجيحا بك گراندشم ساده باشه وتك رنگ كه خوده غذا به چشم بياد.حالا بازم اگه مي خوايد اينجا هنر كدبانو گري وشينيون وديزاين خاصي اعمال كنيد باز هم ما استقبال مي كنيم.
با تشكر بسيار فراوان
آدرس ايميلمو هم ميزارم اينجا كه زين پس در خدمتتون باشيم.
پ.ن:وبگردي براي من از سم مارمولك هم بدتره..در اين راستا من تا چند روز ديگه سر شيلنگ اينترنتو ميندازم توي باغچه...نه با بيل خاك ميريزم روش كه كور شه.وفعلا تمديد نمي كنم تا دوماه ديگه...البته يه كارت مي خرم براي تنفس كردن يعني همون سر زدن به اينجا والبته جدول پركردن.
بابا ببينيد من براي شاگرد زرنگ شدن دارم از چي مايه ميذارم...:)اميدوارم جواب بده
آزي | May 13, 2008 1:34 AM
می بینم که دخترمون یادش رفت آدرسه ایمیلشو بذاره D:
آزی ما ایمیل می خوایم یالللا P-:
rokhy | May 13, 2008 2:05 AM
آقا به یاد انار که اگه الان سفر نرفته بود٬ میتینگ رو برگزار کرده بود٬ این ترانه ی اندکی بازسازی شده رو اگه دوست داشتین بشنوین:
از این ور شب تا پل ستاره
کی می دونه که کی خوابه کی بیداره
یکی دلش میخواد بخنده خورشید
یکی دلش میخواد بارون بباره
یکی داره پنجره رو می بنده
یکی در رو وا می کنه دوباره
خنده و شادی و اشک و غم
توی دل همه پا می ذاره
سهم ما اینه شاید زیاد و کم
یک سبد لبخند یه لحظه غم
یکی داره برنامه هاش رو تو وبلاگ می ذاره
یکی داره کالری هاش رو می شمره
یکی شبها خواب های رنگین می بینه
سرش رو که روی بالش می ذاره
سهم این یکی زیباست
لایف استایل٬ ورزش٬ رژیم
تپل و ظریف
هر دلی واسه خودش هزار تا غصه داره
ای تپل هستیم با هم تو این مسیر
مثل بارون شو تو این وبســـــــــــایت
آآآآه ه ه
دددددد
بی تو اینجا دل می رسه به هاوایی!
تکیه گاه مون باش تو ای انــــــــــــــــــــار
تو ای انـــــــــــــــــــــــــار
ای انار٬ ای انار
ای انار٬ ای انار
==================================
چه چهچه ایی می زنه برادرمون نامجو!:
http://www.yehmahal.com/g.htm?id=25152
دیانا انارگم کرده زاده!
دیانا | May 13, 2008 2:28 AM
بچه ها شری
بچه ها مسابقه
بچه ها شری
بچه ها شنا
بچه ها شری
بچه ها دوچرخه
بچه ها شری
بچه ها دویدن
بچه ها شری
بچه ها مدال
بچه ها مدال
بچه ها مدال
بچه ها شری
....
هوراااااااااااااااااااااااااا
دیانا ذوق فوران زاده تباری!
دیانا | May 13, 2008 2:35 AM
آقا من اومدم یه سر بزنم ببینم اینجا شماها چطورید. جای شما خالی اینجا هوا گرم و اقیانوس زیبا و زندگی ریلکس. من تازه فهمیدم چرا این دوست من که توی پورتوریکو(یه جایی مثل اینجا بهشت) بزرگ شده انقدر دختر شیرین و ریلکس و آرومیه و منی که توی انقلاب دنیا اومده ام و توی جنگ بزرگ شده ام اصلا هرکاریم میکنی باز استرس دارم!
یکی از دوستامون رو بعد از تقریبا یک سال دیدیم...آب شده! آقا یه چیزی میگم یه چیزی میشنویدها! این همه این سالها که هم دانشگاهی ما بود کلا کمر نداشت. یعنی تمام چربی جمع شده بود دور کمرش و من واقعا فکر میکردم شاید خوب مدل بدنش با بقیه فرق میکنه و اصلا هرکاری کنی اینجوریه...الان سی پوند کم کرده و یه کمری پیدا کرده زنبور! کونش و اینا هم خوب طبیعتا کوچیک شده اما اصلا این کمرش واقعا شاهکاره. الان از پشت که نگاهش میکنی قشنگ باریکه و ظریف شده.
دروغ چرا یخورده که حسودیم شده مخصوصا که میگفت که تابستون پیش که اومده دیده من چقدر لاغر شده ام انگیزه براش شده اما من سر 15 پوند قفل کردم و اون همه 30 پوند رو کم کرده. اما دارم سعی میکنم به حسودی مثبت تبدیلش کنم:)
anar | May 13, 2008 2:39 AM
ا سه بار اومده...
azyparvazn@yahoo.com
avlkni ]kn fhv an.
آزي | May 13, 2008 3:02 AM
مرسي ديانا جونم از تشويق هات. فقط خواستم بگم كه غيرت ايرونيم بود كه گل کرد و مدل گرفتم. همونجور كه خودت همشه ميگي خواستن توانستن است .
sheri | May 13, 2008 3:25 AM
آزي جون اين چيزها كه اينجا نوشتي يعني چي ?
sheri | May 13, 2008 3:28 AM
آزی احتمالا حواسش نبوده بعد از اینکه ایمیلشو نوشت دوباره فارسی کنه
من ترجمه میکنم P:
نوشته: شرمنده چند بار شد
فندق | May 13, 2008 5:00 AM
حالا انار ایندفعه دوستت انگیزه می شه برات و تو هم کلی کمر باریکتر میشی تا سال دیگه.
خوش بگذره.
آلبالو | May 13, 2008 7:14 AM
اگر می توانستیم آینده را ببینیم، هر بار كه به آن نگاه می كردیم تغییر می كرد، نه بخاطر اینكه آن را دیده ایم، بلكه به این دلیل كه آینده ما نمودی از اراده ماست.....پس برای رسیدن به آنچه آرزو داریم نیازی به دیدن آینده نداریم.
دکتر سار | May 13, 2008 7:45 AM
20 دلار
6 آبان 1386 ساعت 13:23
( 3 راي ، 14 امتیاز )
*
امتياز :
مردی دیروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود. سلام بابا ! یك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالی؟
- بابا ! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی میكنی؟
- فقط میخواهم بدانم.
- اگر باید بدانی ‚ بسیار خوب می گویم : 20 دلار
پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : میشود 10 دلار به من قرض بدهید ؟
مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملآ در اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی كند؟
بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند و خشن رفتار كرده است. شاید واقعآ چیزی بوده كه او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابی پسرم ؟
- نه پدر ، بیدارم.
- من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این 10 دلاری كه خواسته بودی.
پسر كوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول كردی؟
پسر كوچولو پاسخ داد: برای اینكه پولم كافی نبود‚ ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ...
.................................................
دکتر سار | May 13, 2008 7:54 AM
كشاورزی چینی اسب پیری داشت كه از آن در كشت و كار مزرعه اش استفاده می كرد.
یك روز اسب كشاورز به سمت تپه ها فرار كرد. همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بدشانسیش به همدردی با او پرداختند.
كشاورز به آنها گفت: «شاید این بدشانسی و شاید هم خوش شانسی، فقط خدا می داند.»
یك هفته بعد، اسب كشاورز با یك گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها برگشت. این بار مردم دهكده به او بابت خوش شانسیش تبریك گفتند.
كشاورز گفت: «شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند.»
فردای آن روز وقتی پسر كشاورز در حال رام كردن اسب های وحشی بود، از پشت یكی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شكست.
این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر كشاورز آمدند، به او گفتند: «چه آدم بدشانسی هستی؟»
كشاورز باز جوادب داد: «شاید این بدشانسی بوده و شاید هم خوش شانسی، فقط خدا می داند.»
چند روز بعد سربازان ارتش به دهكده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر كشاورز كه پایش شكسته بود. این بار مردم با خود گفتند: «شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند!
دکتر سار | May 13, 2008 7:55 AM
دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی
دکتر سار | May 13, 2008 7:59 AM
ساناز کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او
تنها باشد . پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند ، چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر
دخترهای چهار تا پنج ساله حسودی اش بشود و بلای سر بچه بیاورد . منتها او هیچ نشانه
ای از حسادت در خود ش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود .دست بردار هم نبود
و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد.
عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچه تنها بماند . ساناز با
خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست . لای در کمی باز مانده بود و پدر و مادر
کنجکاو می توانستند او را ببینند.
ساناز آهسته رفت طرف نوزاد ، صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد : « نی نی جون
، به من بگو خدا چه جوریه ، من داره یادم میره »
دکتر سار | May 13, 2008 8:03 AM
ببخشید من برای عضویت ای میل دادم...رییس گروه هم که رفت مسافرت..من چی کار کنم؟ صبر کنم برگرده؟ یا عضوم از حالا؟ هان؟
topole.mooboor | May 13, 2008 8:38 AM
اخی سلام تپل موبور
خوش اومدی
خب از الان وبلاگتو درست کن وزن شروع و هدفت و ورزشت رو توش بنویس و سعی کنی کالریهاتو بشماری هرچند که من هنوز هم سختمه اما مهسا سالومه اذی و... خیلی خوب کالری میشمرن و هر مشکلی هم که داشتی بچه های گروه اصلا دریغ نمیکنن
Anonymous | May 13, 2008 8:49 AM
تپل موبور جون
بالایی من بودم
چه اسم با مزه ای
دکتر سار | May 13, 2008 8:51 AM
تپل خانم موبور
خوش اومدی به گروه و قدمت روی چشم
تو وبلاگت رو درست کن و برنامه ات رو شروع کن تا رئیس انار برگرده.ما هم تا اون موقع حواسمون بهت هست و کمکت می کنیم.
سالومه | May 13, 2008 12:47 PM
سلام به همه
من 7 روزه غذا خوردنمو کنترل کردم و 6 روز از برنامه 8 هفته ای جلو رفتم(بعضی روزا نیم ساعت هم بیشتر از برنامه پیاده روی کردم).در طی این مدت فقط 1 شب 500 یا600 کالری بیشتر خوردم.اما امروز که خودمو وزن کردم 300 گرم بیشتر کم نکردم.به خدا من از دسته خودم خسته شدم آخه خیلی دیر جواب میده بدنم.شما خم از این مشکلا دارین
گل بهار(NZ) | May 13, 2008 8:05 PM
شرمنده منظورم" شما هم" بود آخه کی بوردم فارسی نداره
گل بهار(NZ) | May 13, 2008 8:52 PM
شرمنده منظورم" شما هم" بود آخه کی بوردم فارسی نداره
گل بهار(NZ) | May 13, 2008 8:52 PM
دکتر جونم
چه خوشحالم که می بینم تند تند میای اینجا و چیزهای خوشگل برای ما تعریف می کنی.مثل اینکه نی نی و نونوی عزیز حسابی بهت ساختن و مامان رو خوش اخلاق کردن.
خاله شالومه کلی ماچشون می کنه.:D
سالومه | May 13, 2008 10:44 PM
انار جون
خیلی خوشحالم که داری آرامش رو بعد از یه طوفان کاری-درسی تجربه می کنی. اینکه دوست ات هم تونسته ۳۰پوند کم کنه با توجه به شرایط خاص تجمع چربی توی بدنش خیلی عالی هستش و نوید و امید هستش برای ماهایی که احیانا تپلی موضعی داریم.
ما اطمینان داریم که تو هم اگه الویت اول ات ظرف شش ماه اخیر فقط لایف استایل و کاهش وزن بود تا حالا با اراده ایی که داری به نتیجه رسیده بودی. منتها اخیرا هم به خاطر مشغله و هم به خاطر شرایط خاص بدنی ایی که داری و بخصوص مشکل انسولین٬ کمی وقفه افتاده. پس شاد و شنگول برگرد و جلسه ی دفاع رو پشت سر بذار تا ببینی که چه خواهد کرد این بانو انار ما.
دیانا | May 13, 2008 10:50 PM
فندق جون با این رمز گشایی تو و با این کلمات رمز آزی٬ من کلی این پشت ریسه رفتم.
پس زین پس در فرهنگ لغات انارستان خواهیم داشت:
avlkni ]kn fhv an = شرمنده چند بار شد
دم فندق رمزگشا و آزی دوان دوانی گرم.
دیانا | May 13, 2008 10:51 PM
آزی خواهر تا سر شیلنگ رو نکردی توی باغچه و روش خاک نریختی بذار برات توضیح بدم که دیدی جشن عاطفه ها که آخر هر سال برگزار می شه برای کمک های مالی و اموالی چادر می زنن توی سطح شهر و برای تبلیغ و می گن:« هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم»؟. حالا من هم توی انارستان و محله ی بلاگفانشینان یه چادر تبلیغاتی زدم و بچه ها از اقصی نقاط انارستان و کره ی خاکی آماده ی همکاری هستن٬ آرام قراره عکس سسی رو که درست کرده بگیره٬ الی عزیز هم آماده هستش و آنی گل هم بعد از امتحانش دوست داره کمک کنه. رخی هنردوست مون هم که هنوز «ف» رو نگفته تا فرحزاد رو رفته و حتی یه دوست عزیزهم آماده ی عکاسی برای اشاعه ی هنر و فرهنگ لایف استایلی هستش. خلاصه که بوی غذاها از مطبخ که بلند بشه یواش یواش همه مون دورت جمع می شیم و نمی ذاریم دست تنها بمونی. ضمنا چون انار گفته که عجله ایی برای این کار نیست مراقب باش که از درس و مشق باز نمونی. ما تپلان داریم درس صبوری از انارستان می گیریم پس تو هم با خیال راحت به الویت اول ات برس که ما هم خیال مون راحت باشه.
دیانا | May 13, 2008 10:53 PM
تپل موبور جون
خیلی خوش اومدی به گروه. دکتر سارا و سالومه ی عزیز توضیحات رو دادن پس دیگه یا علی رو بگو قدم در راه عشق بذار. ضمنا اون بالا توی قسمت لینکهای گروه انار عزیز لینکهای مفید رو که آرام عزیز جمع کرده رو گذاشته و یکی اش تحت عنوان «انارستان ویکی» حاوی این مطالب هستش که دونستن اش در ابتدای راه ضروری هستش:
حداقل کالری لازم
از هر غذایی چه قدر بخوریم
کالری توخالی
ذهنیت رژیمی
محاسبه ضربان قلب برای تعیین شدت ورزش
وقتی وزنمان متوقف می شود چه کنیم
رابطه خواب و وزن
انرژی محدود ما
از کره کم کن و بر پله بیافزا
شاخص توده بدنی
توصیه ی ما به دوستان جدیدمون این هستش که حتما این موارد رو قبل از برنامه ریزی هاشون بخونن تا بتونن یه شروع خوب رو رقم بزنن.
باز هم به جمع ما خوش اومدی.
دیانا | May 13, 2008 10:55 PM
گل بهار جون
من خودم تجربه ایی در این مورد ندارم ولی شدیدا و قویا توصیه می کنم که توی همون لینکهایی که به تپل موبور گفتم٬ مورد «وقتی وزنمان متوقف می شود چه کنیم» رو حتما بخوانی٬ ضمن اینکه حتم دارم بچه هایی که احتمالا تجربه ی این جریان رو دارن حتما بهت کمک می کنن که بتونی بهتر پیش بری.
آدرس مستقیم این نوشته ی انار هم که توی میتینگ ۶ مطرح شده بوده اینجاست که توی کامنتها هم می تونی نظر بعضی از بچه ها و توصیه های خوب شون رو بخوانی:
http://anarweightloss.blogfa.com/post-44.aspx
دیانا | May 13, 2008 10:56 PM
من یادمه علاوه بر شری عزیز که با مسابقه اش و مدال گرفتن اش حسابی گل کاشته٬ دنای عزیز هم قرار بود که توی ماه می مسابقه ی نیمه ماراتن رو پشت سر بذاره. امیدوارم که اون هم حسابی موفق و پیروز باشه و اگه اینجا رو می خونه بدونه که انرژی مثبت ما انارستانی ها بدرقه ی راهش هستش. و می گیم:
بازم مثل همیشه
دنا برنده می شه
دیانا دوستدار ورزشکاران زاده!
دیانا | May 13, 2008 11:01 PM
راستی بچه ها در رابطه با متنی که دکتر سارا در مورد بعضی از مکمل ها گذاشته بود به یه وبلاگ رسیدم که نویسنده اش ظاهرا یه دانشجوی داروسازی دانشگاه شهید بهشتی هستن که توی وبلاگ شون به همین متن اشاره داشته. جمله ایی هم از استادشون نقل کرده که برای من جالب بود گفتم شاید برای شما هم جالب باشه. نوشته بودن:
به قول یکی از اساتیدم جناب آقای دکتر استکی تنها می توانم بگویم دنیای "Science" یک دنیای کاملا مبهم است و بسیاری از اوقات نباید یافته های "Experimental" را با قطعیت بیان نموده و پذیرفت.
آدرس وبلاگ و این پست خاص هم اینه:
http://www.kelkemehr.blogfa.com/post-53.aspx
دیانا | May 13, 2008 11:03 PM
ما همه پیرو انارستانیم
بر سر میتینگها حمله میبریم
کو انار کو انار کو انار ما
کو انار کو انار کو انار ما
دلمون تنگ شد حوصلمون سر رفت
مرگ بر چاق شدن
درود بر لایف استایل
دکتر سار | May 13, 2008 11:53 PM
ما همه پیرو انارستانیم
بر سر میتینگها حمله میبریم
کو انار کو انار کو انار ما
کو انار کو انار کو انار ما
دلمون تنگ شد حوصلمون سر رفت
مرگ بر چاق شدن
درود بر لایف استایل
دوکی سارا به سبک بانو دایانا شاعر شده
دکتر سار | May 13, 2008 11:54 PM
به یاد انار جون این سه شنبه میتینگ رو میترکونیم
هورررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااا
دکتر سارا | May 14, 2008 12:01 AM
سالومه جون از وقتی باردار شدم همه بهم میگن وای چقدر خوش اخلاق شدی
حال قبلا چه اخلاق گندی داشتم و چه جوری توسط اطرافیانم تحمل میشدم خدا میدونه حالا نکنه هی برام انرژی مثبت بفرستن که الهی همیشه حامله بمونی
دکتر سار | May 14, 2008 12:07 AM
اره دایانا جون منم این متنو یکی از همکارام دکتر ابراهیم رزم پا برام فرستاده بود
دکتر سار | May 14, 2008 12:09 AM
سلام
من یه تپل جدیدم که فکر میکنم از همتون هم تپل ترم .مدتیه خواننده مطالبتون هستم دوست دارم به جمعتون بپیوندم.یه ایمیل برای عضو شدن فرستادم که فکر میکنم برگشت خورده .یه وب سایت هم درست کردم.در ضمن کم خوری رو هم شروع کردم و 1.5 کیلو هم در عرض 10 روز کم کردم .خوب دیگه چیکار کنم؟
سولی تپلی | May 14, 2008 1:04 AM
وای من بعد از چند روز آمدم سر زدم دیدم دیانا برام پیام گذاشته و ذوق کردم.
من دو هفته خیلی مریض بودم و به شدت از تمرین هام عقب ماندم و ضعیف شدم. در ضمن یه مسافرت هم همان آخر هفته مسابقه برام پیش آمد. برا همین نمی تونم برم مسابقه. اولش خیلی غصه خوردم اما بعدش فکر کردم که به هر حال من که می خواستم بیش تر بدوام که دویدم حالا هم که وقت زیاده یه بار دیگه با برنامه تر مسابقه می دم. شماره ام را دادم به یه ورزش کار خیلی کار درست که به جام بدوه! به اسم من هم رکوردش ثبت می شه! خیلی راه راحتی برا شرکت در نیمه ماراتنه نه؟؟؟
مرسی که یادم بودین بچه ها.
در ضمن من کوکو لوبیا و خوراک تن ماهی را که به نظر خیلی جالب می ان گذاشتم تو برنامه هفته دیگم که بپزم اگر خوب شدن عکسش را برا آزی می فرستم.
dena | May 14, 2008 2:14 AM
سولی جان تو 150 پوندی؟؟؟پس چرا فکر می کنی از همه ما تپل تری؟؟؟؟
سالومه | May 14, 2008 3:00 AM
سلام!
بچه ها من پریروز تو سوپری داشتم دنبال سس تند اصیل! (نه از سس تندهای فلفل قرمزی رایج) می گشتم که البته ناکام موندم (رئیس قبلی ام هر وقت می رفت خونشون یک بطری از آن سس هندی می آورد ولی یک ساله که دنبال آن سس در ایران هستم ولی همه اش فقط سس فلفل قرمز است که اصلا مزه اش جالب نیست و فقط می سوزونه!!! خلاصه کوتاه سخن اینکه "سس ماست" دیدم! خلاصه شما هم بچرخید ببینید سس ماست به دردتون می خورد یا نه. وضع کالری اش چه طوره و اینها.
بعد هم امروز در شرکت زرشک پلو داشتیم و همکارمان گفت که این ریزه سبزها پسته نیست و باقالا است (نامردها) من گذاشتم زیر زیونم دیدم راست می گه برداشتند باقالی را به جای پسته رنده گردند و قالب کردند به ملت. خلاصه ایهالناس اگر کسی به باقالی حساس هست (همون بیماری خونی که می برد در کما!) خلاصه حواستان به رستورانها باشد شاید آنها هم یک همچین کار روباهانه ای بکنند.
خوش باشید
ارام | May 14, 2008 4:42 AM
آزی من یه دستور غذا گذاشتم توی وبلاگم.اگه تونستی بردار اگه که نه هم برات تا شب ایمیل می کنم.
سالومه | May 14, 2008 5:10 AM
آقا من وزنم یکم کم شده بود رفتم وزنم وارد لوگ کنم دیدم هیچکی این ستازه های جدید که انار نوشته یکی وارد کنه وارد نکرده خلاصه من واردشون کردم .... چه حالی داد !!! .... اما مال رخی سر در نیاوردم خودت یک نگاهی بکن آخه تغییر وزنت یک چیز دیگه است شاید اشتباه شده ... اما من چون اینجا نوشته اونجا وارد کردم
خلاصه ستاره بگیران عزیز مبارک باشه و این کرم کوچک را به دلیل فضولی ببخشید .... آخه بگو فسقلی تو رو چه به این کارا....
کرم ابریشم | May 14, 2008 5:22 AM
Salam bacheha joon,
Man ye soali dashtam, mishe yeki rahnamaei kone??
Roozi 8 ta livan ab hatman bayad ab bashe ya chaei kheilii kheiliii kamrang ham ghaboole?
merciii
Anonymous | May 14, 2008 6:20 AM
Salam bacheha joon,
Man ye soali dashtam, mishe yeki rahnamaei kone??
Roozi 8 ta livan ab hatman bayad ab bashe ya chaei kheilii kheiliii kamrang ham ghaboole?
merciii
Anonymous | May 14, 2008 6:21 AM
Salam bacheha joon,
Man ye soali dashtam, mishe yeki rahnamaei kone??
Roozi 8 ta livan ab hatman bayad ab bashe ya chaei kheilii kheiliii kamrang ham ghaboole?
merciii
Anonymous | May 14, 2008 6:21 AM
کرم ابریشم جان دستت درد نکنه معلومه از همه ما تپلا زرنگتری ;)
رخی هم چون ردیف اول که اسم هر ستون رو نوشته پاک شده بوده خونه های لوگ رو یه کم جابجا پر کرده که حالا قراره درستشون کنه
فندق | May 14, 2008 7:35 AM
ای وای فندق جون خیلی باحال از طرف رخی هم جواب دادی .... یک جور که انگار کنارت نشسته ...راستی من به بلاگ شما هم سر می زنم ولی این اکستراپوند اعیون نشین از ما کامنت قبول نمی کنه می گه ویزاتو نشون بده...منم که ندارم....پس مجبورم از منطقه آزاد اناری استفاده کنم جهت کامنت گذاری...
کرم ابریشم | May 14, 2008 8:36 AM
آخه منو رخی دیروز راجع به همین حرف زدیم
من نمیدونم چرا چند روزه هی تو حرفای دیگران دخالت میکنم P:
این اکستراپوند خیلی آزار داره! همین منطقه آزاد اناری خوبه :)
فندق | May 14, 2008 8:54 AM
سیب با 3-4 غذای جدید رژیمی در انتظار غذا رژیمی دوستان عزیز است.
آزی جون کجا واست پست کنمشون تا داغن؟
sib | May 14, 2008 9:07 AM
ye shab ye torke be zanesh mige khanom man emshab havase noon barbari kardam.zanesh mige khob boro begir man ham bokhoram,torke mire noonvayi mige shater 2 ta noon barbari bede.shater mige chera 2 ta .mige akhe khanoomam ham havase noon barbari karde.vaghti barmigarde khoone va noon ro mizare too sofre zanesh mige in noono az koja kharidi?oon ham mige az sare koche.zanesh mige khoobe dastet dard nakone vaki man nemitoonam ye noone kamel bokhoram.chon too rejimam.torke mige eybi nadare harchi nakhordi man mikhoram.khordan ke tamoom shod raftan bekhaban .hanooz sareshoon be balesh nakhorde bood ke khabeshoon bord.alan ham khabidan.bezar bidar beshan bebinim dige chikar mikonan. hatman dar jaryan mizarametun
*************************************
rasti goftam tork narahat nashin ,shohare sib ham torke ha
;)
sib | May 14, 2008 9:15 AM
سلام به همه ی خوشگلا
مرسی فندقی مهربونم و کرم ابریشمه پروانه ای.
الان می رم درست می کنم.راستش دیروز که فهمیدم دوباره جای پوند و کیلو رو اشتباه نوشتم تنبلیم اومد درست کنم.گذاشتم برای امروز.
با خودم هم گفتم انار که نیست قرمز کنه و بگه اشتباست.
منم سوئ استفاده کردم. p:
به امید پیروزی پرسپولیش و خوشحالیه افشین جون خوشتیپ
rokhy | May 14, 2008 9:20 AM
وااااااااااااااای بچه هاااااااااااااا
پرسپولیس 3_صبا باطری 1
آفرییییییییییییییین
هوررررررررررررررررررا
خداکنه این نتیجه رو تا اخر حفظ کنن.البته اگه پرسپولیس خواست بازم گل بزنه بزنه ها.ولی صبا دیگه بسشه(dude)
rokhy | May 14, 2008 9:29 AM
گل چهااااااااااااارم پرسپولیییییییییییییس
rokhy | May 14, 2008 9:31 AM
جییییییییییییغ
بوووووووووووووووووس
پرسپولیس جون برد.
اگه شنبه هم از سپاهان ببره و قهرمان بشه دییییگه جیگر پرسپولیس رو می خورم. D:
rokhy | May 14, 2008 9:56 AM
سلام...من اطاعت امر کردم و وبلاگو راه اندازی کردم...و شرح حالی هم از خودم توش دادم..خب قدم بعدی چیه؟
تپل موبور | May 14, 2008 1:53 PM
ممنون ازت سالومه جون که واسم کامنت گزاشتی.حال کردم از همتون.چون من اینجه خیلی تنهام از بودن باهاتون لذت میبرم و هرروز کلی از تنهاییمو پر می کنین. یه سوال دیگه من قبل از این که وارده گروه بشم یک روز در میون نیم تا 1 ساعت خودم ورزش میکردم ولی از وقتی برنامه 8 هفته ای رو شروع کردم دیگه وقت ندارم واسه کاره دیگه اشکالی نداره؟ یا اینکه واسه اینکه بتونم تا آخر برنامه جلو برم باید در کنارش یه فعالیته بدنی دیگه هم داشته باشم
گل بهار | May 14, 2008 4:57 PM
وای نه من یه عالمه کامنت داشتم تو وبلاگم خیلی باحاله از همه مرسی
گل بهار | May 14, 2008 5:02 PM
★(¨`.´¨) (¨`.´¨)★__Hello ♥`.¸(¨`.´¨)..´★__
_________$$$$_$$$$____$$$$_____
__________$$___$$______$$______
__________$$$$$$$______$$______
__________$$___$$______$$______
_________$$$$_$$$$____$$$$____
_______,;;;@@@@;;;;@@@@;;;,
_______,;;;@@,;;;,;;@;;,;;;;,@@;;;,
_______;;;@@;;;,“-.My.-“,;;;@@;;;;
_______ ;;;@@;;;-Friend_-;;;@@;;;
________;;;@@“;;,-------,;;“@@;;;
________“;;;@@“;;;-----;;;“@@;;;“
_________“;;;;@@;;“;“;;@@;;;;“
___________“;;;;;@@@;;;;;“
_____________’;;;;@;;;;“
rokhy | May 14, 2008 5:51 PM
_______♥♥♥♥♥♥♥ Today I thought about you
_____♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ And wanted you to know
___♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ You lift me up with friendship
__♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥____♥♥♥♥♥♥♥ With all the love you show
__♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥_♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ Whenever I am lonely
__♥♥♥♥♥♥_MY_♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ Feeling sad and blue
__♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ Smiles just keep on coming
___♥♥♥♥♥_DEAR_♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ With thoughts of you
____♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ On the darkest day in my heart
______♥♥♥♥?_FRIEND♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ You’re like a ray of sun
_______♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ Friends are really special
_________♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ And your friendship is so beautiful
__________♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ Beautiful as you are
___________♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ I’m glad to call you one
____________♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ Thanks for being my friend!
_____________♥♥♥♥♥♥♥ Hugs n’ love______________
______________♥♥♥♥_________________________
_______________♥♥___________________________
Have a Nice Week-End...
rokhy | May 14, 2008 5:53 PM
این دومی چقدر زشت شد.این شکلی نبود
p:
rokhy | May 14, 2008 5:57 PM
Two..•.¸ ¸.•....Hearts¯ ..,+.*
’ *....’ °......’ °...*’ °......’ °......’ °...
___####___#### ...-....+.. ..°
_##____#_#____##..,+.*.*..
#_______#________# ..+.*..
#____My_________# ..,+.*...°
_#_____Heart______# ..,+.*..,+.
__#____________# ..,+.*..,°*..’
_____#_______# ..,+.*..,+.*..,+.
_______#___# ..,+.*..,+.*..,+.*’
_________# ..,+.*..,+.*..,+.*..
’ *....’ °......’ °...*’ °......’ °......’ °...
*'. Friendship.¸ ¸.•
’ *....’ °......’ °...*’ °......’ °......’ °...
___####___#### ...-....+.. ..°
_##____#_#____##..,+.*.*..
#_______#________# ..+.*..
#____Your________# ..,+.*...°
_#______Heart_____# ..,+.*..,+.
__#____________# ..,+.*..,°*..’ °
_____#_______# ..,+.*..,+.*
_______#___# ..,+.*..,+.*..,+.*’
_________# ..,.*..,+...
’ *....’ °......’ °...*’ °......’ °......’ °..
...¸.•..¸.•*..¨) ¸.•*¨)
(¸.•.. (¸.•¸.•..
( ..•.¸
..•.¸ )
(.•..
*..¨)
¸.•..¸.•*..¨) ¸.•*¨)
(¸.•.. (¸.•.. " •.¸..'•.¸ ¸.•'.. ¸.•'..)
+++++++++(¨..•.•..¨) (¨..•.•..¨)++++++++++
++++++++++..•.¸(¨..•.•..¨)..•..++++++++++
rokhy | May 14, 2008 5:59 PM
.........{♥}..{♥}........
....................{♥} * {♥} * {♥} .....
........... ....{♥}....{♥} * {♥} ......
............{♥}..{♥}..{♥} * {♥} * {♥} ..
...............{♥}...: * {♥} * {♥} * .....
................{♥} * {♥} * {♥} * {♥} ..
..................* ; * ; {♥} * ; * : .........♥*♥*♥*♥*♥
.....................;\ \ \\| / / /;…………...♥*♥*♥ ♥*♥*♥*♥
......................\\ \ / / / ................♥*♥*♥*♥
......................`_\ |/ _ …..........*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*♥*
....................../ \\Y// \.....................
.....................( ,-}={-, )..............
rokhy | May 14, 2008 6:07 PM
نصفه شبی جواد شدم D:
هیچکدوم هم شبیه اونی که می خواستم نشد.
اشکال نداره جواد شدن زحمت داره.به این آسونیا نیست که.
شب بیداری می خواد.دود چراغ میخواد...فعلا در مرحله شراره رخام هستم.
نمی دونم چرا یاد اوشین افتادم یه دفعه.پس فاتح الاصلوات....
rokhy | May 14, 2008 6:12 PM
دنا جون خیلی خوشحالم که الان بهتری. مهم٬ تمرین های مداومی بود که داشتی و تلاش کردی و کلی هم ما رو در جریان آموخته ها و یافته هات گذاشتی٬ و از طرفی پاییز دلچسبی رو برای خودت رقم زدی. ما منتظر می مونیم که بتونی توی فرصتهای آتی توی مسابقات بعدی شرکت کنی و هم خودت حظ اش رو ببری و هم ما کیف کنیم. پس تا بهار شما شروع بشه و پاییز ما از راه برسه صبر می کنیم.
دیانا | May 14, 2008 7:32 PM
بچه ها این توصیه ی آرام رو جدی بگیرین و اگه احیانا کسی رو می شناسین که به باقالی حساست داره حتما بهش بگین که خدایی نکرده با پسته های باقالی اندرونی! دچار مسمومیت نشه. قضیه جدی هستش و ارتباط با انهدام گلبولهای قرمز و اینا داره. حتی بعضی ها به بو کردن گل باقالی و گرده هاش هم واکنش نشون می دن و مطمئنا اون سرآشپز هم آگاهی نداره که ممکنه با جون آدمها بازی کنه با این جانشینی به صرف اینکه سبز خوب سبزه باقالی و پسته نداره که!. خلاصه «فاویسم» رو جدی بگیرین و به کسانی که می دونین حساسیت دارن هشدار بدین پلیز!.
دیانا | May 14, 2008 7:33 PM
Anonymous جون
همونطور که می دونی این ۸ لیوان یه سطح مبنا هستش برای نشون دادن نیاز بدن به آب خالص٬ بخصوص وقتی که قصد کاهش وزن هم داریم. معمولا چای و قهوه و شیر و آب میوه رو جز این ۸ لیوان حساب نمی کنن به خاطر اینکه هر کدوم اینها توی جایگاه خودشون از یه بعد دیگه منافع یا مضرات شون بررسی می شه و نیاز بدن رو تامین می کنن. برای ما که توی دوره ی کاهش وزن هستیم و فرض بر این هستش که تحرک مون بیشتره و مقداری از آب بدن رو از طریق ورزش هم از دست می دیم می گن ۸لیوان بهتره آب خالص باشه. بخصوص اگه مصرف نمک مون رو هم هنوز نتونستیم کنترل کنیم و نسبتا نمک زیادی می خوریم.
منتها من بخصوص توی زمستون میانگین آب خالص مصرفی ام حدود ۵لیوان(۲۰۰میلی لیتری) بود چون بیشتر از اون رو نمی تونستم بخورم. البته این رو هم اضافه کنم که من الان روی کاهش وزن کار نمی کنم ولی وقتی توی دوره ی کاهش وزن بودم٬ بخصوص چون عمده اش توی تابستون هم بود در نتیجه ۸لیوان رو سعی می کردم بخورم.
دیانا | May 14, 2008 7:36 PM
گل بهار جون
برنامه ی ۸هفته ایی رو اگه دقت کنی توی هفته ی اولش که تو الان بسر می بری٬ همه ی مواردش دست خودت هستش و در واقع به نوعی باید خودت رو ارزشیابی کنی و بعد بر مبنای اون برای هفته های بعدت به تدریج شخصا برنامه بریزی. یعنی برنامه های ۸هفته ایی یه جور تمرکز روی میزان فعالیت و خورد و خوراک محسوب می شه. حالا تو اگه با توجه به برنامه های قبلی ات این ارزشیابی رو داشته باشی که مثلا توی هفته ی اول روزی ۳۰ دقیقه پیاده روی داشتی بعدش برای هفته ی بعد می تونی میانگین ۳۵ دقیقه یا ۴۰ دقیقه رو ملاک قرار بدی تا کمی فعالیت ات بیشتر بشه. یا اگه فرضا هفته ی اول بطور متوسط روزی ۵۰۰۰قدم برداشتی برای هفته ی دوم مبنا رو بذاری روی ۵۵۰۰تا. در واقع بچه هایی که توی برنامه ی ۸هفته ایی شرکت داشتن بنا به توانایی های خودشون برنامه ریزی اولیه رو کردن و بعد هر هفته با توضیحات خوب انار هی برنامه شون رو ارتقا دادن.
پس این رو در نظر بگیر که این برنامه مثل برنامه ی ۲۴هفته ایی برای دویدن یه برنامه ی مدون نیستش و هدف بیشتر تمرکز و تمرین و عادت هستش. پس اگه می خوای برنامه ی جنبی دیگه هم داشته باشی و توانایی اش رو داری می تونی یه سطر به جدول ات استفاده کنی و اون رو هم لحاظ کنی.
دیانا | May 14, 2008 7:38 PM
کرم ابریشم جون
دم ات گرم و آتشین که لوگ رو به روز کردی. ضمنا تو نه تنها فسقلی نیستی بلکه خیلی هم ابریشم خانوم دلنوازی و متعهدی. همه ی ما وقتی اسم مون می ره توی لوگ دیگه قرارداد رو امضا کردیم و به این معنی هستش که همه با هم برابریم و باید یه گوشه ی خوان نعمت انار رو بگیریم. مرسی که به فکر گروه هستی و مرسی که مثل همیشه با گرفتن یه گوشه ی کار پرچم انارستان رو بالا نگه می داری. حسابی خسته ی کارهای ترجمه هم نباشی کرم ابریشم عزیز.
دیانا | May 14, 2008 7:41 PM
بچه ها من الان در راستای اون کلاس سوشی٬ دارم می رم همونجا برای یه کلاس آشپزی پاکستانی!. قراره دو جور خورش (مرغ و عدس) رو به همراه چای ادویه جاتی! یاد بدن. اگه دیدم رژیمی هستش بعد میام و براتون توضیح می دم.
دیانا پاکستانی پز!
دیانا | May 14, 2008 7:42 PM
این چند روزه به خاطر پام و اینکه نمی تونم تحرک کافی داشته باشم خیلی ناراحتم...یه جورایی احساس بی مصرفی می کنم...من که اصولاً همینطوریش هم کارم نشستنکیه و تحرکی توش نیست،دلم به یه ورزش و مسیر سبزم خوش بود که با این پایی که برام درست شده و توصیه های دکتر(که اگه زیاد تکونش بدی تا آخر عمر باید دنبال دوا درمونش بدوی و تاندون برای ترمیم شدن احتیاج به مراعات کردن داره و از استخون مشکلتر ترمیم می شه و ...)اون رو هم نمی تونم انجام بدم.(اسمایلی قلب شکسته!)
از شما چه پنهون اگه همچین اتفاقی توی اون دوران تنبلی و بخور و بخواب سابقم برام پیش اومده بود،تازه کلی هم خوشحال می شدم که بهونه برای نشستن و کار نکردن پیدا کرده م...اما حالا که اینهمه زحمت کشیدم تا ورزش رو دوست داشته باشم و حالا که ورزش تازه داشت وارد محدوده ی راحتیم(همون comfort zone)می شد،تحملش برام خیلی سخته.
به قول آرام آهییییییییییییییییییییییییییی!
به قول اون شخصیت گلام توی کارتون گالیور که همیشه آیه ی یاس می خوند:من می دونم که یکی یکی باید ستاره هامو پس بدم...و قاعدتاً باید همین الان خودم سنگین و رنگین بگم: خداحافظ ستاره های عزیزم.(و مجدداً اسمایلی قلب شکسته!)
ولییییییییییییییییییییی،اینجا یه اما داره!
یادتون نره که من یه انارستانیم واولویت اولم نه وزن کم کردن،بلکه یادگرفتن اراده ست!...بنابراین منتظر ستاره ی 25 پوندی آرتمیس باشید.اونم با دقت بیشتر در کالری دریافتی(البته باتوجه به اصل کالری زیر 1200 ممنوع) و پیدا کردن راههایی برای بالا بردن متابولیسم بدن و درنتیجه افزایش کالری مصرفی بدن در حال استراحت مثل تاکید بر ورزشهای کششی(نشستنکی!) و resistance training.
خلاصه اینکه "من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک!"
آرتمیس | May 15, 2008 12:45 AM
این چند روزه به خاطر پام و اینکه نمی تونم تحرک کافی داشته باشم خیلی ناراحتم...یه جورایی احساس بی مصرفی می کنم...من که اصولاً همینطوریش هم کارم نشستنکیه و تحرکی توش نیست،دلم به یه ورزش و مسیر سبزم خوش بود که با این پایی که برام درست شده و توصیه های دکتر(که اگه زیاد تکونش بدی تا آخر عمر باید دنبال دوا درمونش بدوی و تاندون برای ترمیم شدن احتیاج به مراعات کردن داره و از استخون مشکلتر ترمیم می شه و ...)اون رو هم نمی تونم انجام بدم.(اسمایلی قلب شکسته!)
از شما چه پنهون اگه همچین اتفاقی توی اون دوران تنبلی و بخور و بخواب سابقم برام پیش اومده بود،تازه کلی هم خوشحال می شدم که بهونه برای نشستن و کار نکردن پیدا کرده م...اما حالا که اینهمه زحمت کشیدم تا ورزش رو دوست داشته باشم و حالا که ورزش تازه داشت وارد محدوده ی راحتیم(همون comfort zone)می شد،تحملش برام خیلی سخته.
به قول آرام آهییییییییییییییییییییییییییی!
به قول اون شخصیت گلام توی کارتون گالیور که همیشه آیه ی یاس می خوند:من می دونم که یکی یکی باید ستاره هامو پس بدم...و قاعدتاً باید همین الان خودم سنگین و رنگین بگم: خداحافظ ستاره های عزیزم.(و مجدداً اسمایلی قلب شکسته!)
ولییییییییییییییییییییی،اینجا یه اما داره!
یادتون نره که من یه انارستانیم واولویت اولم نه وزن کم کردن،بلکه یادگرفتن اراده ست!...بنابراین منتظر ستاره ی 25 پوندی آرتمیس باشید.اونم با دقت بیشتر در کالری دریافتی(البته باتوجه به اصل کالری زیر 1200 ممنوع) و پیدا کردن راههایی برای بالا بردن متابولیسم بدن و درنتیجه افزایش کالری مصرفی بدن در حال استراحت مثل تاکید بر ورزشهای کششی(نشستنکی!) و resistance training.
خلاصه اینکه "من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک!"
آرتمیس | May 15, 2008 12:52 AM
این چند روزه به خاطر پام و اینکه نمی تونم تحرک کافی داشته باشم خیلی ناراحتم...یه جورایی احساس بی مصرفی می کنم...من که اصولاً همینطوریش هم کارم نشستنکیه و تحرکی توش نیست،دلم به یه ورزش و مسیر سبزم خوش بود که با این پایی که برام درست شده و توصیه های دکتر(که اگه زیاد تکونش بدی تا آخر عمر باید دنبال دوا درمونش بدوی و تاندون برای ترمیم شدن احتیاج به مراعات کردن داره و از استخون مشکلتر ترمیم می شه و ...)اون رو هم نمی تونم انجام بدم.(اسمایلی قلب شکسته!)
از شما چه پنهون اگه همچین اتفاقی توی اون دوران تنبلی و بخور و بخواب سابقم برام پیش اومده بود،تازه کلی هم خوشحال می شدم که بهونه برای نشستن و کار نکردن پیدا کرده م...اما حالا که اینهمه زحمت کشیدم تا ورزش رو دوست داشته باشم و حالا که ورزش تازه داشت وارد محدوده ی راحتیم(همون comfort zone)می شد،تحملش برام خیلی سخته.
به قول آرام آهییییییییییییییییییییییییییی!
به قول اون شخصیت گلام توی کارتون گالیور که همیشه آیه ی یاس می خوند:من می دونم که یکی یکی باید ستاره هامو پس بدم...و قاعدتاً باید همین الان خودم سنگین و رنگین بگم: خداحافظ ستاره های عزیزم.(و مجدداً اسمایلی قلب شکسته!)
ولییییییییییییییییییییی،اینجا یه اما داره!
یادتون نره که من یه انارستانیم واولویت اولم نه وزن کم کردن،بلکه یادگرفتن اراده ست!...بنابراین منتظر ستاره ی 25 پوندی آرتمیس باشید.اونم با دقت بیشتر در کالری دریافتی(البته باتوجه به اصل کالری زیر 1200 ممنوع) و پیدا کردن راههایی برای بالا بردن متابولیسم بدن و درنتیجه افزایش کالری مصرفی بدن در حال استراحت مثل تاکید بر ورزشهای کششی(نشستنکی!) و resistance training.
خلاصه اینکه "من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک!"
آرتمیس | May 15, 2008 1:05 AM
آحی آرتمیس جون چی شده پات؟
من الان اومدم تندی یه سر بزنم به گروه و برم برای شام. جای همه اینجا خالیست.
من اینجا لب ساحل امروز شروع کردم لیست ترسها و کارهام رو نوشتن. بیشتر اون لیست که "من خیلی خوشحال میشوم اگر...". دارم سعی میکنم استراحت کنم و ذهنم رو جمع و جور کنم و شارژ بشم برگردم سر کار. پس فردا دارم برمیگردم. ورزش هم توی آب شنا کرده ام. اما فردا میخوام ساعت بذارم برم طلوع آفتاب دم ساحل بدوم. به یاد شماها و خودم و اینکه یه چیز مخصوصی باشه برای خاطره از اینجا. توی طول روز هوا خیلی گرمه و نمیشه دوید.
شری جون سئوال کرده بودی ما جزیره اصلی هستیم که هانالولو توشه. جزیره Oahu
anar | May 15, 2008 1:14 AM
ای دل غافل!...چرا همچین شده؟...سه تا سه تا اومده؟!!!
انار جونم نگران نباش .وسطهای مسیر سبز پام پیچ خورده و تاندونش آسیب دیده...باید یه ماهی بسته باشه و باهاش مدارا کنم...ولی تو ستاره ی 25 پوندی رو آماده نگه دار که من دارم میام...موقع دویدن کنار ساحل هم التماس دعا!
می جنگیم،می میریم،چربی نمی پذیریم!
آرتمیس | May 15, 2008 2:12 AM
من برای عضو شدنم دوباره یه میل فرستادم دیدم قبلی هم سنت شده.یکی ما رو تحویل بگیره .از کجا شروع کنم؟برنامه هشت هفته ای رو کجا بنویسم؟ البته از حمایت دوستان خوب فندق ودکتر سارا ولی لی ممنونم.
سولی تپلی | May 15, 2008 3:55 AM
انارستاني ها لطفا يه چك بفرماييد ببينيد اين فراخوان رو در قسمت منوي سه شنبه ميبينيد يا خير؟
اي بابا
آرتيميس جان بلا به دور..خواهر ري ديروز اين خبر ناراحت كننده رو به اطلاع من رسوندن...آرزوي سلامتي روز افزون رو مي كنيم .پيشنهادم كار بر روي قسمت بالا تنه ميباشد.والبته صبوري وصبوري
آزي | May 15, 2008 3:57 AM
بچه ها سلام.من یه سوال داشتم از همتون که همگی یه پا دکتر و متخصصین ماشالله.راستش من چند وقته بر خلاف همیشه هرروز خسته هستم و مدام سردرد دارم.خودم فکر میکنم شاید به خاطر رژیم باشه.توی خونه هم اگه بگم مامانم کلی دعوام میکنه که چقدر بگم رژیم نگیر.خودم فکر میکنم به خاطر کمبود ویتامین شاید باشه .قرص ویتامین هم همیشه از آمریکا برام میاوردن که الان خیلی وقته تموم شده.از دوستان که ایران هستن کسی میدونه چه قرص مینرالی توی بازار ایران خوبه که من برم بخرم؟؟مرسی میشم اگه پیشنهادی دارین بهم بگین.در ضمن اینجا کسی از کانادا هست که بهم بگه یه بسته ویتامین مینرال قیمتش چند هست اونجا که بگم دوستم برام بیاره؟؟بوووس واسه همتون و الهی همگی همیشه سلامت باشید.
سحر | May 15, 2008 4:17 AM
انار جون انشالله کلی بهت خوش بگذره خواهر.عکس هم واسه ما بذار پلیز .بووس
سحر | May 15, 2008 4:21 AM
سلام دوستان عزیز من الان یه ایمیل زدم به انار جان برای دعوتنامه خواستم بدون چه جوری بفهمم دعوت شدم
ملانی | May 15, 2008 4:43 AM
ملانی جان و بقیه بچه هایی که منتظر دعوت نامه هستید، انار الان مسافرته. وقتی برگرده و ایمیل های درخواست شما رو ببینه براتون دعوتنامه میفرسته به آدرسی که براش ایمیل زدید و شما از طریق لینکی که براتون فرستاده میشه میتونید وارد لوگ بشید و مشخصاتتون رو وارد کنید و عضو گروه به حساب بیایید. ولی الان یک چند روزی باید صبر کنید. پیشاپیش خوش اومدید :)
شانه بسر | May 15, 2008 5:13 AM
salam behamegy, man daram moratab vazn mikonam.hamash ab va tea mikhoram va kheylyyyyy jalebe ke yek khorake khoshmaze kashf kardam ke aslan ehtyaj be ashpazi nadareh. inja sabzihaye mokhtalefe mesle havij va nokood farangi va danehae zorat ra freez mikonand va shoma mitavanid amade bekhrid . man mamoolan choon az honar ashpazi taghriban bi bahre hastam . va vaght ham nadaram oon sabziharo dakhele yek zarf rikhteh migzaram dakhele microwave. vaghit amade shod ba soose tond va chilli mikhora aye khoshmaze hast ay khoshmaze hast ke had nadreh . hala agar akasymoon be bady ashpazimoon nabashe aksesho migyram.rasty emeh kolli miporsam. Ay topolhaee ke moseraneh dar peye ab kardaneh charbihaye shekametoon boodid che khabar?Diana jan mersi azizam ke be fekram hasty bezoody miam va minevisam. Rasty Rokhy che ghadr mashaallah bahale .Maman sara khely matalebeh khoobi minevisy hameye bachehaye grooh ra doost daram .
khanomgol | May 15, 2008 5:30 AM
بچه ها اين رئيس انار خيلي ناقلاست...مي دونستيد؟اصلا اين طرح كنترل نا محسوس كه اينجا را افتاده ايده شو از اين بانو انار گرفتن كه حواسش به همه هست حتي در حالت تن آرامي ومسافرت...
شيطووووووووووووووووووووووون
بچه ها فراخوان رو ديد؟پليز بيايد نظر بديد...مثل همون نظريي كه انار فكر كنم گذاشته!
آزي | May 15, 2008 6:24 AM
............Ti Amo.....雖然是簡單的形容雖然是重復的動作因為有你讓一切都變成不平凡,好想縫合你我手心就這樣牽住放不開有你陪伴呼吸著有你的空氣就是幸福, Ti amo Te Quiero每一天都要愛上你想著你 沉入夢境一張眼 一清醒第一個想到又是你,Sa la he And I Love You我每天都要愛上你少一天 就會遺憾陪著你的光陰怎樣都不算蹉跎
D: خوب متوجه شدین؟آفرررین
rokhy | May 15, 2008 11:43 AM
Tôi không muốn mang tiếng là 1 kẻ lợi dụng. Tình yêu trong tôi cần nhẫn làm những công việc có liên quan đến nhân phẩm và danh dự .... Gái Có Công. Đôi khi thằng đàn ông trong tôi chỉ muốn tung hê, muốn gạt bỏ ... nhưng đối với một tình yêu thì trong tôi chỉ muốn kéo lại bằng yêu thương, bằng lãng mạn và bằng những lo toan.
اینم از یک نگاه دیگه.بله حق با شماست.آره خوب اونم می شه
بعدا از اون طریق هم براتون توضیح می دم D:
rokhy | May 15, 2008 11:51 AM
想到你的笑容
Nghĩ đến nụ cười của mẹ
回忆慢慢装来
Hồi ức chầm chậm lắp đến
想起你的眼里
Nghĩ đến đôi mắt của mẹ
眼里不停地流泪
Đôi mắt không ngừng rơi nước mắt
想想我们过去
Nghĩ đến quá khứ chúng ta
我的心很痛很伤心
Trái tim con rất đau rất thương tâm
想起你讲过的话
Nghĩ đễn những mẹ từng nói
每一句钻入我心底
Mỗi 1 câu nói dán vào đáy lòng con
想珍惜这段感情
Muốn trân trọng đoạn tình cảm này
可是你已离我而去
Nhưng mẹ đã rời con mà đi
想对你说对不起
Muốn nói với mẹ lời xin lỗi
孩子永远爱着你
Con mãi mãi yêu mẹ.
اینو با خط غیر سنتی هم نوشتم که بتونین خوب معنیشو متوجه بشین
D:
rokhy | May 15, 2008 12:03 PM
رخیییییییییییییییییییییی
خوبی!؟!؟!؟ چه خبر شده ؟
لیلی | May 15, 2008 12:41 PM
ببخشید من زیاد وقت اینترنت اومدن ندارم..نهایت دو روزی یه بار...اونم خیلی کوتاه و مختصر آن لاین میشم..میشه یکی به من بگه برانامه هشت هفته ای چیه؟در ضمن اون ویکی انار رو هم خوندم همراه با مطالب مفیدش..هم تست دادم هم اندازه کالری مورد نیاز بدنم رو گرفتم..خب حالا چی کار کنم؟ :-((
اگه لطف کنید از همین برنامه ها یا لیست رژیم یا هرکاری که باید انجام بدم رو برام ای میل کنید یا پیغام بذارید..یا لینکی چیزی هست بذارید ممنون میشم :-(
تپل موبور | May 15, 2008 1:34 PM
بچه ها ميشه يه خواهش ازتون داشته باشم؟
ميشه لطفا با حرو ف "فارسي" تايپ كنين؟
چون خوندن اون متون انگليسي به نظر مياد خيلي وقت گير تره و ديدم دوستاني رو كه هم امكان تايپ فارسي دارن دارن انگليسي تايپ ميكنن.
فارسي را پاس بداريم
هستي | May 15, 2008 1:50 PM
خاله رخی جون
ما به نیابت از مامانی سارا تشخیص بیش فعالی برات گذاشتیم
ماشالا به اینهمه ذوق و انرژی
نونو ونی نی
دکتر سار | May 15, 2008 1:53 PM
آیا می دانستید که در یك سانتی متر پوست شما دوازده متر عصب و چهار متر رگ و مویرگ وجود دارد.
- آیا می دانستید که در تمام وجود شما بیش از یك مشت گچ «كلسیم» وجود دارد.
- آیا می دانستید حس بویاییه مورچه با حس بویاییه سگ برابری می كند.
- آیا می دانستید که هورمون PYY مسئول چاقی است. در تحقیقات مشخص شده است که میزان این هورمون در افراد چاق یک سوم افراد معمولی است و چنانچه این هورمون به افراد چاق تزریق شود اشتهای انان کاهش می یابد.
دکتر سار | May 15, 2008 2:01 PM
زن مخلوقی است كه عمیقتر میبیند و مرد مخلوقی است كه دورتر را میبیند. عالم برای مرد یك قلب است و قلب برای زن عالمی است.«گرابه»
دکتر سارا | May 15, 2008 2:02 PM
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت داری
دکتر سارا | May 15, 2008 2:06 PM
روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترین ها هدیه میکرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد .
روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام ."
بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟ " او جواب داد "به هیچ وجه !" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟" او جواب داد " نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد ." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت " من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟ او گفت " متأ سفم! در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم ". جواب او همچون گلوله هایی از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم ." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم .
در حقیقت، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم . همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به این که تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد . همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد . همسر دوم ما، همكاران هستند . فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند . همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از آن غفلت مینماییم. در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است .
دکتر سارا | May 15, 2008 2:20 PM
اگر شما 8 سال و 7 ماه و 6 روز یك ضرب فریاد بكشید با انرژی ازاد شده می توان یك فنجان قهوه را گرم كرد .
دکتر سارا | May 15, 2008 2:32 PM
عمراً اینارو بدونی....... 1- توماس ادیسون از تاریکی وحشت داشت 2- صدای اردک اکو ندارد 3- چشمهای شتر مرغ از مغزش بزرگتر است 4- مورچه ها نمی خوابند 5- الفبای مردم هاوایی 12 حرف دارد 6- کد کشور روسیه 007 است 7- اگر سر سوسک را قطع کنند برای چند هفته زنده می مینند 8- ارتفاع برج ایفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط 16 سانتی متر تغییر میکند 9- آدامس توسط یک فرمانده جنگی اختراع شد
دکتر سارا | May 15, 2008 2:41 PM
كرفس كالری منفی داره – یعنی مقدار انرژی لازم برای هضم شدن اون از مقدار انرژی كه از اون بدست میاد كمتره .
دکتر سارا | May 15, 2008 2:42 PM
سارا جون راجع به مرد و زن نوشتي منم يه اس ام اس قشنگ در همين مورد داشتم كه نوشته بود:
يه مرد به يه دليل 1000 زن رو دوست داره و يه زن به 1000 دليل يه مردو دوست داره.
هستي | May 15, 2008 2:49 PM
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« این کار شما تروریسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید:چه شده ؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده
نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! »
وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند
دکتر سارا | May 15, 2008 2:49 PM
سارا جون در مورد كالري منفي ميشه توضيح بيشتر بدي؟از چيزي كه نوشتي اين رو ميشه فهميد كه هنوزم مقداري كالري ازون به بدن ميرسه كه معني منفي رو نميده.
گويا تو هم الان آنلايني؟
داشتم مي رفتم كه ديدم داري كامنتاي تازه ميذاري.منتظر شدم تا ببينم آپ ميكني يا نه؟
هستي | May 15, 2008 2:53 PM
سلام هستی جونم
چه عجب ان لاینی
افتای از کدوم طرف در اومده
کالری منفی یعنی بدن بیشتر از اونی که انرژی از اون ماده بدست بیاره انرژی میسوزون
کرفس یکی از اوناست کهتوی لاغری و کاهش وزن محشره
دکتر سارا | May 15, 2008 3:01 PM
ضرب المثل چینی: مردی كه كوه را از میان برداشت , مردی بود كه شروع به برداشتن سنگریزه ها كرد .
دکتر سارا | May 15, 2008 3:07 PM
تورو خدا یکی بیاد منو بندازه تو حموم
دکتر سارا | May 15, 2008 3:14 PM
بابا این دکتر و نی نیو نونو و ناناو . . . اینا ترکوندن اینجا رو . . . چه خوب قصه هایی است دکتر سارا . آدم هی دوست دارد که بخواند و بخواند اما میبیند که چشم هایش وا نمی شوندی .
.
.
.
آی ! کفتی انار و دلمان را کباب نمودی ای الگوی ما جوانان انقلابی
برای ما هم مشتی از آرامش آنجا را فوت بنما شاید تا مرز ایران رسید
زینب | May 15, 2008 3:18 PM
بابا بيايد يه سر به مطبخ بزنيد
آزي | May 15, 2008 3:48 PM
چه خوشگل شده آزززززززی
مرسیییییییییییییییییییییییییییی
rokhy | May 15, 2008 4:58 PM
ساراااااا جونم.دقیقا بیش فعال شدم P:
از اون وقتاییه که برای نونو و نی نی بد آموزی دارم D:
rokhy | May 15, 2008 5:05 PM
يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟"
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!
افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: "تو جهنم را ديدي!"
آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!"
گل بهار | May 15, 2008 5:40 PM
اوه!
چه تابلوی اعلانات نئونی نصب شده اینجا
چه فراخوان دلکشی برپا شده اینجا
چه آزی فعالی می بینیم ما اینجا
چه بوی غذایی راه افتاده اینجا
چه مطبخی ما داریم اینجا
پس ما هم از اینجا می ریم به آنجا!
دیانا مطبخ نشین زاده!
دیانا | May 15, 2008 8:22 PM
بچه ها من دارم واسه يه كنكوري كه واسم خيلي مهمه درس ميخونم چه پيشنهادي برام داريد كه بتونم تو اين سه ماه از لحاظ تغذيه حافظه امو قوي كنم و اين 3 ماه مرخصي ام هدر نره كه مجبور شم خداي نكرده واسه امتحان دوره بعد خودمو آماده كنم.از طرفي ميخوام وزن كم كنم و برام مهمه كه رژيمم بهم نخوره.از شنبه مرخصي من شروع ميشه و دوست دارم شما دوستان خوب راهنمايي ام كنيد.
شنيدم مغز گردو خيلي رو تقويت حافظه موثره اما كالري بالايي داره و من چون روزي 4 قاشق غذا خوري روغن زيتون بدون مولتي ويتامين مي خوردم و از اون جايي كه روغن حافظه رو كاهش ميده ميخوام 1 قاشق مصرف كنم با شبي يك مولتي ويتامين كه پوستم خراب نشه و بجاي كالري هاي باقي مونده از گردو و كشمش كه قند داره استفاده كنم.قبلآ كه رژيم نداشتم امتحانش كردم.ميشه شما هم نظرتونو بگيد كه اين كار صحيحه يا نه؟ميگو و ماهي و پسته رو هم شنيدم اما بجز پسته كه قصد اضافه كردنشم به برنامه ام ندارم اوناي ديگه كالري بالايي ندارن و واسه ما رژيمي ها هم ممنوع نيستن.
مطمئنم اگه به همين روند رژيمم ادامه بدم حتمآكم ميارم چون همون طوري كه ميدونين آدمها وقتي درس ميخونن نيازشون به كالري بيشتر ميشه .به من بگيد با اين مشگل چه كنم؟اصلآ دلم نميخواد وزنم ثابت بمونه يا بالا بره.
هستي | May 15, 2008 10:25 PM
هستی جان
یه ذره کارسخته!هم درس خوندن وهم مواظب کالری بودن و تو خونه بودن و کم کردن وزن و چه چه….!
اما اگه میخوای تو درس خوندن و کار فکری کم نیاری بیشتر از همه مراقب باش که گرسنگی نکشی که آفت حافظه هست.پیشنهاد من اینه که خوراکیهایی را انتخاب کنی که glycemic index بالایی دارند.نمیدونم تا چه حد با این شاخص آشنا هستی ولی فکر میکنم انار تو پستهای قبلی راجع بهش توضیح داده که میتونی بخونی.
اصولامغز برای فعالیت نیاز به ثابت موندن سطح گلوکز خون داره واین مهمترین ویژگی مواد غذایی با گلیسمیک ایندکس بالاست.از هر چیز که توش شکر استفاده شده پرهیز کن و برو سراغ غلات سبوس دار و موادی که فیبر زیاد دارن مثل میوه ها.تا اینجای داستان بحث علمی بود حالا چند تا از تجربه های خودم را هم بگم:
من اگه گرسنه باشم و بخوام چیزی بخورم که ته دلم را بگیره سراغ هله هوله نمیرم معمولا انتخابهام این هاست:
- اگه بخوام خیلی واسه خودم کلاس بگذارم ساقه طلایی را با یه میوه میخورم (نه چای و شیر) با توت فرنگی یا کیوی امتحان کن جالبه.
-اما بیشتراوقات که مستضعفیه یه کمی سیب را بانون سبوسدار میخورم!وخیلی به من انرژی میده و سیر نگهم میداره.
- گاهی هم کاهو یا سبزی خوردن با گوجه میذارم لای نون با کمی مغز گردو میخورم!
- گردو و کشمش قرمز هم برای من یکی ترکیب خوبی بوده.
- جوونی هام هم آلبالو خشکه میخوردم هم کلی دهنم میجنبید و هم سالم بود.
اما نکته کلیدی هله هوله خوری اینه هستی جان که انبار آذوقه دم دستت نباشه و کوچولو کوچولو بذاری تو بشقاب کناردستت و موقع درس خوندن یواش یواش بخوری.
موفق باشی جونم.
یه دوست | May 16, 2008 7:52 AM
هستی عزیزم
من وقتی درس میخوندم واسه کنکور اصلا نمیتونستم رژیم بگیرم چون سریع بیحال میشدم همش پای یخچال بودم مامانم بهم میگفت گربه اشپزخونه و خیلی اضافه کردم
با یه دوست عزیز موافقم کشمش قرمز که اینجا بهش میگن مویز واقعا توی تقویت حافظه موثره
دکتر سارا | May 16, 2008 9:21 AM
سلام سلام
ای ول من شدم الان 71.8 هورااااااا
اما کماکان تز بوسیده شده و به کنار رفته است. میگم گروهی که توش همه بشینن تزشونو انجام بدن مثه اینجا سراغ ندارید دونقطه دی
به جان خودم استاد راهنمام خیلی آقاست چون اصلا باهام دعوا نمی کنه منم بی جنبه آخرش می شم فوق دیپلم
راستی بچه ها من الان دارم ماست و جوونه ماش و از این ادوبه های همیشک مخصوص ماست و خیار می خورم خیلی خوشمزه است امتحان کنید
آرزو | May 16, 2008 9:27 AM
برای الی پر اراده در عین حال نومید
حیوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور می توان محدودیتهای ذهنی تحمیل شده را پذیرفت . کک, فیل و دلفین مثالهای خوبی هستند.ککها حیوانات کوچک جالبی هستند آنها گاز می گیرند و خیلی خوب می پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند. اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می پرد . پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می دهد . کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و با کمی سر درد پایین می آید . دوباره می پرد و همان اتفاق می افتد . این کار مدتی تکرار می شود . سر انجام در ظرف را بر می داریم کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می کند این محدودیت همچنان ادامه داردفیلها را می توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد . پای فیلهای سیرک را در مواقعی که نمایش نمی دهند می بندند . بچه فیلها را با طنابهای بلند و فیلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه به نظر می آید که باید بر عکس باشد زیرا فیلهای پرقدرت به سادگی می توانند میخ طنابها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی کنند علت این است که آنها در بچگی طنابهای بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده اند . از آن پس آنها تا انتهای طناب می روند و می ایستند آنها این محدودیت را پذیرفته اند دکترادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیتهای تحمیلی تهیه کرده است . نام این فیلم " می توانید بر خود غلبه کنید " است در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می گیرد نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می شود . دلفین به سرعت ماهیها را می خورد . دلفین که گرسنه می شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار می گیرند ولی این بار در ظروف شیشه ای دلفین به سمت آنها می آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه ای به عقب رانده می شود پس از مدتی دلفین از حمله دست می کشد و وجود ماهیها را ندیده می گیرد . محافظ شیشه ای برداشته می شود و ماهیها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می دانید چه اتفاقی می افتد ؟ دلفین از گرسنگی می میرد غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می کشد .ما دلفین نیستیم فیل و کک هم نیستیم ولی می توانیم از این آزمایشات درس بگیریم زیرا ما هم محدودیت هایی را می پذیریم که واقعی نیستند به ما می گویند یا ما به خود می گوییم نمی توان فلان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می شود محدودیت ذهنی به محدودیتی واقعی تبدیل می شود و به همان مستحکمی . چه مقدار از آنچه ما واقعیت می پنداریم واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست .
دکتر سارا | May 16, 2008 11:46 AM
روزی میخ زنگ زدهای در آستانه در افتاد. صبح همان روز، مردی از آن در عبور كرد و متوجه آن میخ نشد ( ناآگاهی ) خوشبختانه اتفاقی نیفتاد. دومین مردی كه از آن در میگذشت متوجه میخ شد (آگاهی از مساله) و به سرعت از روی آن عبور كرد. هنگامی كه سومین نفر از در گذشت میخ را دید و با خود گفت: اگر كسی میخ را نبیند و پا روی آن بگذارد فاجعه به بار خواهد آمد (آگاهی از بحران) اما چون كار مهمتری داشت گفت بالاخره كسی متوجه این میخ می شود و آن را از جا در میآورد!
بنابراین راه خود را گرفت و رفت. هنگامی كه نفر چهارم آمد متوجه میخ شد و با خود گفت: "خوب شد زود متوجه شدم و گرنه نفر بعدی كه از اینجا عبور میكرد بد میآورد!" او میخ زنگ زده را از جا كند و داخل سطل زباله انداخت (آگاهی از ضرورت و اقدام به موقع)
كشف و اطلاع از جدی بودن یك مساله آن مساله را حل نمیكند، بلكه تنها اقدام به موقع است كه بحران را برطرف میكند
دکتر سارا | May 16, 2008 11:57 AM
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را كنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست . شاید یك آبی دور ، یك اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی .
راستی عزیزم ، بال هایت را كجا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!!
ای خدا می شود بازهم به ما بالهایمان را بدهی..
دکتر سارا | May 16, 2008 12:06 PM
همگی درباره آنچه مربوط به خود ماست واقع بین هستیم ، ولی درباره آنچه به دیگران مربوط است آرمان گرا هستیم !
دکتر سارا | May 16, 2008 12:07 PM
پسر بچهای وارد یک بستنیفروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوهای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "35 سنت". پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج سنتی و پنچ سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت
دکتر سارا | May 16, 2008 12:15 PM
یک پسر کوچک از مادرش پرسید؟ چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من یک زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی فهمم. مادر گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای هیچ چیز گریه می کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنها بی دلیل گریه می کنند.
بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند. او از خدا پرسید چرا زنان به آسانی گریه می کنند؟
خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم موجود بخصوصی باشد بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه هایش آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد. من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.
به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد. خدا گفت: می بینی پسرم. زیبایی یک زن در لباسهایی که می پوشد نیست. درظاهر او نیست و در شیوه موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زیرا چشمهای او دریچه روح اوست. و در قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.
دکتر سارا | May 16, 2008 12:17 PM
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم . وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمیدهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت: اینجاست
.«لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر»
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد ، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت وآن را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: « ای خدای عزیزم، تو از نیاز «من با خبری، خودت آن را برآورد کن
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت ومتحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
........ فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است.
دکتر سارا | May 16, 2008 12:22 PM
با تشکرا ت فراوان از دکتر سارای عزیز
خیلی خوبه هرکدوم از ما مطالب نکته دار وجالبی رو که در روز میخونیم یا میشنویم برای بقیه هم بنویسیم .اینجوری شاید از بحران بی مطالعگی و کتاب خوانی کمتر بشه.
تشکر مخصوص از همه
سولی تپلی | May 17, 2008 12:57 AM
بابا
انار جون دلمون پکید پس کی میای
دیانا هم که رفته اردو
بهارم که رفته که بیاد
پدر بزرگه نانازی هم رفته
هستی هم میخواد درس بخونه
اگه بدونی اینجا چه شلوغ پلوغیه که نگو
zeinab | May 17, 2008 6:29 AM
بچه ها چرا من هر قالبی رو که انتخاب می کنم باز هم مشخصات فردیم نمیاد اول صفحه
انگار که خراب شده باشه
منظور از مشخصات فردی وزن
قد و . . . اینا است
zeinab | May 17, 2008 6:47 AM
امیدوار شدم
سنگین وزن ترین مرد دنیا درپی کاهش وزن خود است.
این مرد مکزیکی که پیش از این بیش از یک وزن یک تراکتور سنگین بود، اینک به صورت موفقیت آمیزی در حال کاستن از وزن خود است. وی در دوران اوج فربهی بیش از 660 کیلوگرم وزن داشت.
این مرد که «مانوئل اوریبه» نام دارد تاکنون موفق شده است که 235 کیلوگرم از وزن خود را بکاهد. او این کاهش وزن را طی 2 سال گذشته بواسطه رژیم غذایی کم کالری خود بدست آورده است.
این مرد مکزیکی از سال 2006 تا کنون تنها از رژیم غذایی متشکل از گریپ فروت، املت سفیده تخم مرغ، ماهی، جوجه و سبزیجات استفاده کرده است.
گفتنی است غذای مورد علاقه اوریبه پیش از آغاز رژیم غذایی پیتزا و همبرگر بوده است.
http://asriran.com/view.php?id=42889
arezoo | May 17, 2008 7:49 AM
بچه ها سلام
-منم می خوام وارد لوگ وزن شممممممممم
- من شروع کردم شب گرشته به خوندن زن در ریگ روان از کوبه آبه و نصف بیشترشو خوندم انقدر قشنگه. اگه نخوندین بخونینش
- راه هایی برای تقویت اراده ندارین؟
- کسی در مورد رشته ی زبات آلمانی تو دانشگاه اطلاعات نداره؟
- جدول کالری ها کجاست؟
sib | May 17, 2008 8:59 AM
پرسپولیییییییییس قهرمان شد
هیبیب هورررراااااااااااااااااا
جییییییییییغ
سووووووووت
باز جییییییغ
خیلی سووووووووووت
خیلی جییییییغ
rokhy | May 17, 2008 10:31 AM
پرسپولیییییییییس قهرمان شد
هیبیب هورررراااااااااااااااااا
جییییییییییغ
سووووووووت
باز جییییییغ
خیلی سووووووووووت
خیلی جییییییغ
rokhy | May 17, 2008 10:32 AM
بابا انار جون کجایی بیا یکذره از سفرت بنویس دلمون باز شه....
Ninabeh | May 17, 2008 11:42 AM
من 5 پوند کم کردم ستاره میگیرم؟
اگه آره عضو یاهو هم میتونم بشم؟
گلی | May 17, 2008 12:08 PM
انار جان هروقت برگشتی یه ستاره از من پس بگیر.
آريس | May 17, 2008 2:16 PM
دسته گل محمدی به خونه ات خوش اومدی P:
نامش انار است
هم ترش و شیرین
هم آبدارست
rokhy | May 17, 2008 6:29 PM
دسته گل محمدی به خونه ات خوش اومدی P:
نامش انار است
هم ترش و شیرین
هم آبدارست
rokhy | May 17, 2008 6:32 PM
آی انار انار بیا به بالینم
بقیشو بلد نیستم P:
rokhy | May 17, 2008 6:36 PM
انار جون من می خوام وارد لوگ شمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
sib | May 18, 2008 12:45 AM
بچه ها چرا اینجوری شده اینجا!! ای بابا
بهارک | May 18, 2008 2:33 AM
سلام
لپتاپم ویروسی شد دیگه نمی تونم آنلاین شم
یا باید همش خونه مامانم اینا باشم )):
sib | May 18, 2008 3:44 AM
the one ; who is not a bird,should not build a nest on cliffs.
Freidrich Nietzsche
مرسی رخی مهربون
sib | May 18, 2008 10:24 AM
چرا نتایج کنکورو نمیدن؟! من دارم از استرس میمیرم :(
اینجا هم که هیچ خبری نیست!
فندق | May 18, 2008 3:45 PM
انااااااااار داره بر می گرده خونه
هیبیب هوررررررررررررررا
هوریاااااااااااااااا
هوریااااااااااااااااااااااااااا
انار جونم بدو.
یک عالمه آغوش بروت بازه.همه منتظرن کلی بغلت کنن
اناااااااااااار جونم دوستت دارییییییییییم
rokhy | May 18, 2008 6:02 PM
انااااااااار داره بر می گرده خونه
هیبیب هوررررررررررررررا
هوریاااااااااااااااا
هوریااااااااااااااااااااااااااا
انار جونم بدو.
یک عالمه آغوش بروت بازه.همه منتظرن کلی بغلت کنن
اناااااااااااار جونم دوستت دارییییییییییم
rokhy | May 18, 2008 6:04 PM
دیانا کجاست؟هنوز از اردو نیومده؟
دلموووون تنگ شد بابا.من دلم اینقده موجولوئه p:
دیانای قهرمان
اینقده اردو نمان P:
rokhy | May 18, 2008 6:08 PM
راستیییییییییییی
همه برای رقی دعا کنین.
فردا یک امتحان یو ههه هه داره.
رقی جوووووووووووون ایشالله عالی بشه امتحانت
رقی تو می تونی.برووووووو
رقیی....رقی....رقییییی
یکو یک و یک
دو و دو و دو
سه و سه و سه
مسابقه ی محله
حالا فقط محله ت عوض شده.یکمی محلت فرانسوی شده
پس برو که داریمت .بووووووس
rokhy | May 18, 2008 6:13 PM
رخی جون ایشاللا که امتحانتو عالیه عالیی بدی.من برات امشب دعا میکنم و بخطر شروع درسهام و اون انگیزه ایی که بهم دادی خیلی مدیون تو و سارا هستم.
هستي | May 18, 2008 6:20 PM
چقده اینجا سوت وکور شده.انار و دیانا نباشن همه میرن مرخصی؟؟
من از بس هفته گذشته پر خوری کرده بودم و با رفتن انار مجوز هر چی خوری رو به خودم داده بودم و مثل این شاگرد تنبلا که چش معلمه رو دور میبینن میفتن به شیطنت منم بازیگوشی کردم و 1کیلو وزن اضافه کرده بودم اما از ترس انار جون که داره برمیگرده برای اینکه ستاره امو پس نگیره (آخه دیشب لوگ گروهو وزنمو آپ کرده بودم) این شاگرد تنبل از بس این یکی دو روزه فعالیت کرده و مواظبت
1.5 کیلو کم کرده.حالا هم برم تا انار نیومده وزن جدیدمو وارد کنم.عجب بدنی دارما.یه روز مراعات کنم بدجوری هماهنگی میکنه.خواهرمم همینطوره.وزنش 45 کیلوئه.تا یکی بهش میگه چاق شدی یکی دو روز پختنی میخوره و کل وزنی که اضافه کرده بود میده به باد.
به هر حال با اینکه مدام به ترکهای پوستم اضافه میشه اما از خدا شاکرم که بدن حرف گوش کنی بهم داده.خیلی جالب ترش اینه که دیر چربی ذخیره میکنه و دقیقا مواقع ذخیره اشو میدونم.هر وقت معده امو با زیاده خواری گشادش کنم.مثلآطی دو هفته و اندی که گزارشمو در وبلاگم ننوشتم روم سیاه نمیدونین که چه کولاکهایی نکردم.اونقدی که من خوردم هرکی خورده بود تمو م وزنی که کم کرده بود برمیگردونداما فقط یه کیلو طی این مدت قحطی زدگی بر اثر فعالیتهای بسیار شغلی اضافه کردم.دیروز رو ترازو 69 بودم و امروز 67.5.من هر روز با یک ترازو خودمو وزن میکنم و زمونشم صبحها بعده پاشدن از خوابه.خیلی عجیبه و اینبار خودمم شاخم درومد.اگه پوستم ترک نمیخورد دیگه خیلی محشر بود.حالا چشش نکنم رو یه وزن گیر کنم.همین الان زدم به تخته میز کامپیوتر.جدیدآ هر شب مولتی ویتامین می خورم و هر روز بدنمو با پماد ویتامین "آ.د"چرب مبکنم و اگه فعالیتی داشته باشم سریع میپرم تو حموم زیر دوش آب سرد.
هستي | May 18, 2008 6:50 PM
هستی جونم من فردا امتحان ندارم
رقی امتحان داره.فکر کنم امتحان زبان فرانسه.
ایول دخترو.هم به خودت هم به بدن حرف گوش کنت.
تو درستو بخون.منم قول می دم زود زود بهت سر بزنم.
اما دفعه دیگه بیا اینجا از اولویت اولت بنویس.
حالا من چشم انارو دیانارو دور دیدم و تا این وقت بیدارم.تو برو بخواب دختر P:
rokhy | May 18, 2008 7:01 PM
رخي جونم.اوه معذرت ميخوام.
اميدوارم رقي امتحانشو خوب بذه.
اما اولويت اول من تا همون 14 هفته ايي كه واسش برنامه ريختم درسمه بعدش كاهش وزن كه دارم دركنار اولويت اولم ادامه اش ميدم.چون به اين باور رسيدم كه هر شرايطي كه پيش بياد آدم باد روش رو بهش عادت كرده باشه با شرايط جديدشم مچ بشه و مجبور نباشه تغيير الگو بده.من فعلآ در مرحله آزمون و خطا هستم و اميدوارم ه روز به اون درجه برسم.از امشبم نهايت تلاشمو تو اين مسير ميكنم.در كنار دوستان خوبي چون شما.بار سنگينيه اين كيلوهاي اضافه اما خوشحالم كه تو اين مسير تنها نيستم.
هستي | May 18, 2008 9:55 PM
فندق جواب کنکور 31 اردیبهشت میاد. تو سایت sanjesh.org
آلبالو | May 18, 2008 11:22 PM
میدونم ولی میگن پارسال یکی دو روز زودتر از زمانی که اعلام کرده بودن نتایج اومده! 2 روزه هر دقیقه دارم سایت سنجش رو چک میکنم!!
فندق | May 19, 2008 12:55 AM
امیدوارم قبول بشی. منم خیلی دلم شور میزنه
آلبالو | May 19, 2008 2:12 AM
فندق جون منم چند روزه همش منتظرم که نتیجه دوستم رو ببینم ، الان تو سایت دیدم نوشته 31 ساعت 6 بعد از ظهر ! یعنی فردا ! حالا ممکنه امروز عصری هم بزنن ولی مشاهدات سایتشون نشون داده که عصرها حول و حوش ساعت 4 سایت رو آپ می کنن !
لیلا | May 19, 2008 2:43 AM
خب منم امتحان دادم.ولی نخونده بودم و خب قرار نیست معجزه بشه ولی باز منم میترسسسسسسسسسم.امیدوارم فندق جون و آلبالو قبول بشن.رشتتون چی هست؟؟
سحر | May 19, 2008 2:55 AM
خواهر من تو ترکه! بستیمش به تخت
اینترنت تعطیل
آزی 1 مسافر
ميس ري | May 19, 2008 4:14 AM
وای شما همتون کنکور داشتین؟ من خنگ همش منتظرم اول لاغر کنم بعد:( آخه با ورزش و رژیم واقعا مغز من که کار نمی کنه شما خوش به حالتون :)
بهارک | May 19, 2008 4:51 AM
جای انار و دیانا خیلی خالی یه.
فندق جون و ر خی گل
هر چی سعی کردم نتونستم توی وبلاگهاتون کامنت بذارم.
برای همین از اینجا دو تا تون رو ماچ می کنم:))))
سالومه | May 19, 2008 5:35 AM
منم چیزی نخونده بودم تازه از یه ماه مونده به کنکور شروع کردم به خوندن! رشته ام رو هم عوض کرده بودم! لیسانس برق خوندم ولی فوق MBA امتحان دادم اما با وجود همه اینا یه چیزی ته دلم امیدواره!! اما فعلا که از دست این سازمان سنجش همش حرص میخورم!!!
فندق | May 19, 2008 5:47 AM
بهارک منم با کنکور حسابی چاق میشم :(
سر کنکور لیسانس بیشتر از 15 کیلو چاق شدم!!! سر این کنکور الکی هم نزدیکه 10 کیلو!!
از الانم غصمه که اگه امسال فبول نشم چجوری سال دیگه رژیم و کنکور رو با هم مچ کنم :(
فندق | May 19, 2008 5:52 AM
سالومه جان ممنون، منم روی ماهت رو میبوسم عزیزم *:
واقعا جای انار جان و دیانا جان خیلی خالیه ولی به زودی هر دوتاشون با کلی انرژی برمیگردن و انارستان دوباره سرحال میشه :)
فندق | May 19, 2008 5:56 AM
من هم از ته دل آرزو میکنم آلبالو و سحر و دوست لیلا و آزی و همه کنکوری های انارستان قبول بشن و همگی دسته جمعی پاییز بریم دانشگاه :))
فندق | May 19, 2008 6:01 AM
سلام به روی ماه همتون
بچه ها یک روز کامل شده از مامان سارا خبری نیست.خیلی نگرانشم.شما خبری ازش ندارین؟نه اینجا سر زده,نه به بلاگ خودش.سارااااااااااااا
نی نیییییییییی
نونوووووووووووووووووووووو
کسی شماره ای چیزی ازش نداره؟
rokhy | May 19, 2008 11:16 AM
بهارک جونم حق با توئه
واقعا اینجا یکطوری شده؟
بچه هااااااااااا من امروز توی موود اون روزایی هستم که زودی اشکام می ریزه.لطفا از خودتون خبری بذارین.مثلا می دونیم آزی داره درس می خونه.میس ری جون هست و خبرشونو داریم.ولی جون هر کی دوست دارین بی خبر غیب نشین.
دیانااااا حالت خوبه؟پس کی ده روز می شه؟.الان شونصد میلیون روز شد که.
سلامتی؟
اناااار مگه پریروز به سمت فرودگاه نمی رفتی؟پس کوشییییییییی؟خوبییییییی؟
دلم بگیره قاطی می کنم غیب می شمااااااااااا
rokhy | May 19, 2008 11:24 AM
سارای خونگرم عزیزمون شاید رفته یه مهمونی یا مسافرت کوتاه.
هر جا هست ایشالله با نینی هاش شاد باشن
sib | May 19, 2008 11:36 AM
مرسی سیب سرخ جون خوشگل
حتما همینطوره که می گی.
من این روزا زیادی دلنازک شدم
به همینی که گفتی فکر می کنم
rokhy | May 19, 2008 11:58 AM
شلام خاله رخییییییییییییییییییییییییییییییی جونم
شلام خاله شیب خوشگلممممممممممممممم
دلمون واشتون یه ژره شد واشه همتون
لطفا به سبک نی نی و نونو بخونید
دکتر سارا | May 19, 2008 12:22 PM
قربون خاله رخی جونمون بریم که اینهمه مهربونی
خاله شیب تو هم خیلی مهربون و نانازی
دکتر سارا | May 19, 2008 12:25 PM
ثبت هدفهایتان روی کاغظ احتمال دستیابی به ان را 1000% افزایش می دهد
دکتر سارا | May 19, 2008 12:26 PM
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ... به كسی توجه نمی كنه ... از كسی خجالت نمی كشه ... می باره و می باره و ... اینقدر می باره تا آبی شه ... آفتابی شه ...!!! کاش ... کاش می شد مثل آسمون بود ... كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده**
دکتر سارا | May 19, 2008 12:33 PM
من یک چند روزی می رم مرخصی
خیلی نیاز دارم
جای دوری نمی رما
همینجا توی خونه
ولی خیلی نیاز دارم به این چند روز خلوت کردن.
برام دعا کنین
مرسییییی
دوستتون دارم
سارا جونم خیلی خوشحالم که خوبی.خدارو صدها میلیون بار شکر.اتفاقا همین یک ساعت پیش داشتم با یکی از دوستای صمیمیم تلفنی حرف می زدم.براش از حسمون گفتم
از اینکه یک عالمه چشم توی انارستان منتظر نی نی و نونو هستن .از حس قشنگ خاله اینترنتی شدن براش گفتم.از اینکه واقعا با غیر اینترنتی فرق نداره.اونقدر که راحت می تونیم حسهامون رو منتقل کنیم به هم.
همتونو خیلی دوست دارم
یادتون نره برام دعا کنین .
مرسیییی.
rokhy | May 19, 2008 1:19 PM