« میتینگ 66 | صفحه اول | برنامه انار برای هفته میتینگ68 تا میتینگ 69 »
خوب اینم از میتینگ. من اول که میخواستم بگم اینجا پهنای باندش تموم شده بود دادیم آپگرید کنند که بتونیم با خیال راحت حرف بزنیم. نیست که این وبلاگ فعالیتش زیاده و تپلها دور هم جمعند...همچین که وبلاگ فارسی یخورده از حالت نیمه تعطیل خارج شد و دوتا کامنت گرفت و چهار جا بهش لینک دادند کل سایت ظرفیتش تموم شد و به قول دوستی از ایستگاه پکید! خدا ادمین سایت را اجر دهد که با اینکه این ساعت اینجا رو تا حالا درست نکرده اما به این کار سریع رسیدگی کرد و ایشالا که حالا با این 4گیگا بایت در ماه دیگه از این مشکلات پیش نمیاد.
دیانا یه مطلب خوبی راجع به "پهنای باند چیست" نوشته که خیلی جالبه.
من از خودم بگم. تصمیم گرفتم دوباره برنامه های روزانه ام رو بنویسم از این لحاظ که تشویق میشم بیتشر رعایت کنم. الان منو ببینید خنده تون میگیره. ساعت یکربع به ده شبه و من با کفش و شورت ورزش از ساعت 7 نشسته ام اینجا فقط برای اینکه هرموقع داشتم میرفتم خونه دیگه حتما توی رودروایسی لباس پوشیده ام هم که شده یه سری برم باشگاه لااقل عین امام زاده و امام رضا و اینا از اون دم در سلام بدم و برم خونه! باشگاه ساعت 11:30 میبنده که خوب یعنی من تا نیم ساعت دیگه هم برم خوبه.
چشمتون روز بد نبینه الان داشتم نتایج نمودارهام رو نگاه میکردم یهو ردیف ها رو یه دونه بالا پائین مقایسه کردم و یهو نتایج سوپر غلط و واقعا نزدیک بود سکته کنم و بی انار بشین...واقعا قلبم داشت از ترس وایمیستاد که اینا اگه غلط باشه من چه خاکی به سرم بریزم...داشتم کم کم غصه میخوردم که چرا یه مسواک من تو آفیس نگه نمیدارم واسه شبهایی که باید تا صبح بمونم و داشتم فکر میکردم از بالای کدوم پل دانشگاه خودم رو بندازم پائین که خدا رو شکر فهمیدم ردیف ها رو چپه مقایسه کرده بودم...به خیر گذشت:)
راستی من امروز دو دفعه یکی صبح با قهوه ام و یکی عصر با ساندویچ شامم شیرینی خریدم اما هر دوبار اومدم توی آفیس و
انداختم توی سطل نخوردم. خیلی هم راضی هستم از این مقاومت جانانه!:دی
تکیمل: خوب من یخورده وقت صرف پشت صحنه این وبلاگ کردم این هفته و نتیجه اش این شد که شما الان باید اون کنار یک بلاگ رول زیبا ببینید که با گوگل ریدر بنده برای این گروه کار میکنه . اگر اسم یه نفر چند بار تکرار شده به این علته که چند بار توی روز مطلب نوشته. اگر اسم وبلاگتون رو اونجا دوست ندارید خودتون باید برین تییتر وبلاگتون رو تغییر بدین چون این مستقیم اسم رو از وبلاگتون میخونه و من کنترلی روش ندارم.
اما حذف و اضافه ها:
اینا حذف میشن:
زهرا اچ بی, رها, مهروش, شادی, و آفرین. از این میون مهروش و شادی از گروه یاهو هم حذف میشن.
آریس و نهال غیر فعال شده اند.
اینا ستاره میگیرند:
سحر ستاره 5 پوندیش رو پس میگیره
غزل ستاره 5 پوندی میگیره:
فندق ستاره های پنچ پوندی و ده پوندی رو با هم میگیره:

و مهسا هم ستاره 30 پوندی میگیره
آقا من حواس ندارم که...شما مثل من نباشید. هستی عزیز نه تنها یک ستاره بلکه دوتا میگیره. هم پنج پوندی و هم ده پوندی.:
مبارکه هستی جان.
زینب عزیز تو توی نظرها به من گفتی دو کیلو و نیم کم کردی اما لوگ چیز دیگه نشون میده. گیج شدم. میشه یه نگاهی بندازی؟
خوب حالا کف مرتب برای همگی...آفرین! صد آفرین! بیایید یک نطقی بکنید و دوتا نکته یاد ما بدید که خمس و زکات این ستاره ها رو دادن بسی واجب است. دست راستتون زیر سرمن. مبارکه انشاالله:).
و آخر اینکه هیچ کس نگفت اون بند مربوط به اعضای حامله و گروه یاهو خوبه یا نه. بابا رای میگیریم که شما نظر بدید لطفا. من دیگه برم. دارم از گرسنگی بیهوش میشم.











Comments
سلام انر جوون
مي خواستم يه چيزي در مورد سالاد بگم.كه اونم بايد در حد گنجايش معده امون بخوريم و صرفآ بخاطركالري كمتر معد هامونو گشاد نكنيم چون دفعه بعد بايد همون حجم زياد رو چيزهاي پر كالري بخوريم و اين يعني وزن بيشتر.پس گول كالري كمتر رو نخوريد.
ممنون از همتون و اين اولين كامنت من بود.
هستي | April 22, 2008 3:19 AM
آخیش....!!!!!!! یه بارم من اول شدم :دی
میتینگ 67 تتون بخیر:))))
انار جونم خدا رو شکر که پل و این حرفها دم دستت نبود .
خیلی خوبه که می خوای دوباره برنامه روزانه ات رو بنویسی ,واقعا اینکار هم به آدم انگیزه می ده و هم آگاهیش رو به بدن و عاداتش . خیلی چیزای دیگه زیاد می کنه.
سالومه | April 22, 2008 3:20 AM
ای بابا
هستی جون تو کجا بودی؟؟؟؟
فکر کردم کامنت من اول شده!
سالومه | April 22, 2008 3:26 AM
در ضمن انار جون ستاره من چي ميشه؟
من از وزن 73 كيلو از 12/04/2008
به 67 كيلو رسيدم و طبق درخواستتون رفتم به لوگ گروه و ديدم 2 روز اختلاف تاريخي داشت و درستش كردم.13.2پوند كاهش وزن داشتم و ممنون از اينكه روحيه منو ارجح تر از همه چيز دونستيد.
هستي | April 22, 2008 3:27 AM
هستی جان قاعدتا اگر اعضا به هر دلیلی ستاره شون رو سر میتینگی نگیرند من سعی میکنم اولین میتینگی که یادم بمونه بدم. البته شده مال بعضی اعضا مثل سوفی رو چندین هفته پشت هم هی نشده بدم...سوفی کجاست راستی؟ چرا کم پیداست؟
انار | April 22, 2008 3:36 AM
سلام انار جونم
از تجسم پل ( و اینکه اینقدر پل دور و برت هست که در مواقع نیاز نمی دونی از کدومش خودت رو بندازی پایین !)کلی قند توی دلم آب شد...آخه من توی این تهران برهوت به عقده ی "خود کم پل بینی" دچار شده ام!...تنها پلی که می شه آدم خودش رو از روش پرت کنه پایین پل هواییه ، که اونم به جای آب، ماشین از زیرش رد می شه...اون کجا که آدم بعد از سقوط در آغوش هزاران قطره آب فرود بیاد و قبل از مرگ احساس خنکی داشته باشه،واین کجا که بین چرخ ماشینا...
ببین تو رو خدا اول صبحی چه حرفها میزنما!...همه ش به خاطر اینه که اردیبهشت هم شروع شده و من باید تا آخر این ماه کتاب جدیدم رو تحویل بدم...فکر کنم اگه اوضاع همینطوری پیش بره اواخر ماه مجبور بشم یه سفر بیام اونجا و یه پل ازت قرض بگیرم!...
آرتمیس | April 22, 2008 3:43 AM
اوه تازه یه برج ساعت هم داریم که میتونیم به عنوان یک گزینه ازش به عنوان چوبه دار جای پل استفاده کنیم:دی
انار | April 22, 2008 3:48 AM
عالیه انار جون.
پس حتماً خدمت میرسیم!...خوبه که لااقل حق انتخاب وجود داره.بستگی به این داره که اون موقع تو چه مودی باشم. اگه خوستم مرگم حالت رومانتیکی داشته باشه( و این ناشره دلش به حالم بسوزه که در زمان حیاتم چقدر به من استرس وارد کرده) از پل استفاده میکنم و اگه خواستم مرگم باشکوه باشه ،ازبرج ...آخه میدونی که برج یه جورایی باشکوهتره...توی قرن 19 زندانیهای مهم رو توی برج لندن گردن میزدن...
آهان راستی اومدنم یه حسن دیگه هم داره.اینکه می تونم کتاب رو همونجا ازت بگیرم و دیگه لازم نیست زحمت بکشی و برام پستش کنی!!!
آرتمیس | April 22, 2008 4:10 AM
سالومه جون معذرت ميخوام كه من اول شدم.اين اولين كامن منه كه گويا اولين نفر تو ميتينگ 67 هم شده.
اميدوارم تو رقابت وزن كم كردن اول بشيم دوست عزيزم.
هستي | April 22, 2008 4:11 AM
چه عجب من قبل از 10 امین نفر دارم کامنت می ذارم . . . چون همیشه تا میام کامنت بذارم می بینم تو مایه های 70 امی و این حرفا میشم
یه سوال انار!
تو چه جوری هی بر نامه ات رو می نویسی ؟
یعنی این که چه نیرویی تو رو به این کار وا می داره /
نیروی جاذبه ی زمین یا نیروی ذهن خودت یا نیروی گوشت های اضافه ی بدن /
زينب | April 22, 2008 4:16 AM
زینب:
فکر میکنم یکی اینکه کاری که رو ابتدا دوست نداشتم(نوشتن برنامه) از راه کاری که دوست داشتم(وبلاگ نویسی و بعد اداره گروه) بهش پرداختم. این کمکم کرد بچسبم بهش. و اینکه به این گروه تعهد دارم. و بعد اینکه شیرینی سلامتی و "خود دوست داشتن" رو بعد از یک عمر درگیری با خودم چشیده ام و حتی فکر برگشتن به اون روزهای سخت که از خودم متنفر بودم برام به اندازه کافی انگیزه است که حتی اگر گاهی پام لغزید اما ناامید نشم و در اولین فرصت برگردم. این گروه هم خیلی کمکم کرده. ورزش مستمر هم به شدت کمک بود. یعنی شیش ماه اول من ورزش میکردم چون باید ورزش میکردم اما بعدش ورزش کردم چون ازش لذت میبرم و احساس قدرتمندی میکنم وقتی ورزش منظم دارم.(که خوب مثلا الان یه ماهه ورزش نکرده ام اصلا حالم داره بد میشه واقعا)
آها و وفاداری و قبول یک اصل فکری بسیار بسیار بسیار مهم نه تنها اینجا بلکه اصولا در زندگی: یه ذره بهتر از هیچیه!
انار | April 22, 2008 4:26 AM
اخیییییش پس اوضاح از این قرار بود. من دیروز عصر هی سایتت رو باز می کردم هی ارور می داد. به همکارم می گفتم اینترنت قطعه می گفت نه دوباره من امتحان می کردم دوباره نمی شد. بعد از یک ساعت یک سایت دیگه رو باز کردم دیدم وای انگار فقط سایت تو باز نمی شه.
خدارو شکر که متوجه اشتباهت شدی ما بی انار نشدیم.نفس راحت بکشیم حالا
آلبالو | April 22, 2008 4:29 AM
انار یعنی هنوز با شورت ورزشی نشستی؟ رفتی ورزش؟ برو دیگه دختر
آلبالو | April 22, 2008 4:31 AM
بچه ها من يه جدول براي كالري مناسب و مجاز براي خانما با توجه به سنشون دارم كه براتون مينويسم
وزن مناسب 25 سالگي 45 سالگي
41 كيلوگرم 1775 1665
46 كيلوگرم 1925 1815
51 كيلوگرم 2075 1965
56 كيلوگرم 2225 2065
59 كيلوگرم 2325 2215
61كيلوگرم 2375 2290
66 كيلوگرم 2525 2365
71 كيلوگرم 2625 2465
76كيلوگرم 2775 2615
همين جدول ستوني هم براي 65 سالگي داره كه فكر نميكنم عضوي تو اين رنج داشته باشيم ولي اگه كسي بود برام كامنت بذاره تا بهش كالري مجازشو بگم.
اين جدول از كتاب دكتر صيونيت برداشته شده.
هستي | April 22, 2008 4:34 AM
آفرین انار به خاطر اراده قویت. دست راستت رو سر من که در برابر هیچ غذایی مقاومت نمی کنم.
عضو جدید داریم انگار... هستی جون خوش اومدی.
آلبالو | April 22, 2008 4:43 AM
از همين كتاب و سايت دكتر كرماني فهميدم فعاليتهايي كه تو طول روز انجام ميديم چقدر به دردمون ميخوره و كالري مي سوزونيم:
تموم اين فعاليتها تو يك ساعت هستن:
رقصآهسته:300
راه رفتن آهسته:180
دويدنآهسته:700
نشستن:100
دراز كشيدن:70
ايستادن:120
شنا كردن آهسته:400
زمين شستن:350
راه رفتن سريع 480
جارو كردن دستي
:170
مطالعه:33
غذا خوردن:33
رانندگي:120
ظرف شستن:135
نرمش آهسته:170
يوگا:650
پياده روي آهسته:170
آشپزي:150
گردگيري:190
دوچرخه سواري آهسته:200
جارو برقي:270
كارهاي سخت خونه:300
پرورش اندام يا ايروبيك:400
هستي | April 22, 2008 4:43 AM
ممنون آلبالو جون
چه عجب يكي فهميد ما تازه وارديم.
هستي | April 22, 2008 4:44 AM
دوستان و مخصوصآ آلبالو در مورد مقاوت در برابر خوردن بايد بگم:
گاهي فقط بو كشيدن نيمي از اشتهاي ما رو ارضا ميكنه و اگه بازم تمايل داشتيم اندكي ازون رو تو دهنمون مزمزه كنيم ولي بعدش قورت نديم.لذت خوردن يك شيريني و يا يك تكه پيتزا كه كالري زيادي به بدنون ميرسونه تنها چند دقيقه بيشتر طول نميكشه اما عذاب چاقي يك عمر باهامونه.همين يه ذره يه ذره ها يه دفعه ميشه يك كوه چون قطره قطره جمع گردد وانگهي كوهي شود (از گوشت)
هستي | April 22, 2008 4:49 AM
انار جون وقتی بعد از ساعت 10 میری ورزش اونوقت خوابت به هم نمیریزه؟ منظورم اینه که بعد از ورزش بدن تازه انگار بیدار و شارژ شده و خوابوندنش یکم سخت میشه.
شانه بسر | April 22, 2008 4:54 AM
هستی جان خوش اومدی، فقط من درست متوجه شدم که تو توی 10 روز 6 کیلو وزن کم کردی؟
آرتمیس و کرم ابریشم جان، ایمیلتون رو چک کردید؟ اگه نه، لطفاً اینکارو بکنید. ممنون.
به این میگن استفاده ابزاری از پهنای باند نارستان :)
شانه بسر | April 22, 2008 5:00 AM
والا فعلا که ساعت 12 شد و من هنوز اینجام. یعنی تازه کارم تمام شد میخوام راه بیفتم برم خونه. در نتیجه به ورزش نرسیدم. چرا روی خوابم اثر بد میذاره. خوابم نمیبره اگر دیر ورزش کنم.
انار | April 22, 2008 5:01 AM
شانه به سر جان
ایمیلت رو گرفتم و جواب دادم.لطفاَ چک کن.امابعدش یه چیزی یادم افتاد. مثل اینکه قرار بود انار اون متن رو برای تو بفرسته و تو بین گروه ترجمه پخش کنی.شاید به این خاطره که چیزی به دست من نرسیده.
به این هم میگن استفاده ی بهینه تر از پهنای باند انارستان!
آرتمیس | April 22, 2008 5:09 AM
شانه بسرجون
درسته من تا امروز صبح 6 كيلو كم كردم كه بعلت بي اشتهايي ناشي از يك نوع بيماري ناشناخته مثل سرماخوردگي و دريافت كالري كمتر و فعاليت بيشتر بوده.در ضمن نميدونم چرا بدن من اينجوريه تا شروع ميكنم به لاغري سريع وزن كم ميكنم اما ماههاي بعد سرعتش بسيار كند ميشه .من حتي 5 سال پيش تو يك ماه 22 كيلو كم كردم.اميدوارم اينبارم بتونم اما اون دفعه تو شرايط بسيار بسيار حاد روحي بودم و حتي خوابمم به 2 ساعت رسيده بود با فعاليت روزانه خيلي خيلي شديد و 2 ساعت شنا در هر روز.
هستي | April 22, 2008 5:09 AM
من رفتم خونه. شب به خیر همگی.
انار | April 22, 2008 5:12 AM
سلام
چه خبره اینجا کشت و کشتار راه انداختید؟
هستی جون ورودت به گروه مبارک! می خواستم توی وبلاگت برات کامنت بذارم ولی من اکسترا پوند ندارم نمی تونم !!
leili | April 22, 2008 5:29 AM
سلام
شب خوش انار جون.
امروز صبح تو رادیو یه برنامه بود درباره وزن کم کردن. حرف اصلی اش چیز جدیدی نبود. این که فرمول طلایی وزن کم کردن کم خوردن است همراه با بالا نگه داشتن متابولیسم بدن با ورزش. دوتا نکته درباره ورزش گفت فکر کردم شاید به دردتون بخوره:
1- آگر می روین پیاده روی یواش راه نرید. درواقع باید با سرعتی راه رفت که در مرز نفس نفس زدن باشین. یک نفر را که تند راه می ره یا حتا می دوه نشان کنین و دنبالش راه بیفتین و سعی کنین زیاد ازش عقب نیافتین.
2- برای کلاس ورزش رفتن مربی بگیرین یا تو کلاس های دست جمعی شرکت کنین. مربی شخصی هم حتما خیلی گران نیست و برای کسایی که یه مدت ورزش نکردن کاملا می ارزه. اگر مربی نمی تونین بگیرین دست کم یک رفیق ورزش برا خودتون پیدا کنین.
مجری برنامه هم که شوخ بود پیشنهاد کرد پیراهن ها را توی شلوار بکنیم تا شکممون به چشم بیاد و سعی کنیم کوچیکش کنیم و یک دوست پسر (یا دوست دختر) تازه پیدا کنیم! می گفت این آخری برا خودش خوب جواب داده!!
dena | April 22, 2008 5:31 AM
بر نور جمال پاک انارصلوات
بر اشرف خَلق حی وبسایت صلوات
هاها! ,ای انار خونم کم شده بود !!!یوهو!!!!معتاد شدیم خبر نداشتیم. زندگی ام دیروز غصه ناک شده بود از بی اناری.
تازه انار تو میتینگ قبل خیلی کامنت نداشت (چون سرش شلوغه) بعدش هم که سایت پرید دیگه من این شکلی شده بودم:
بچه ها قندق تو پست قبلی پرسیده که دکتر کرمانی گفته بوده به جای خورشت فقط گوشت خورشت را بخورند. حالا این ژوست فندقی ما دوست داره گوشت نخوره ولی خورشت بخوره.
من فکر می کنم چون خورشتهای ما درصد بیشترشون چربی هست دکتر کرمانی گفته خورشت نخورید ولی گوشتش را بخورید که هم مزه خورشت را به خودش گرفته و هم پپروتئین بدنتان را تامین می کند. به نظر من هم گوشت به آب خورشت ترجیح است. حالا نظر با تجربه های انارستان این وسط لازمه!!!
یوهووووووو! صدا می رسد؟
راستی اینجا هم هوا به قول رقی خیلی مسخره است. گرد و خاک بسیار بسیار بسیار بدی (به لحن زی زی گولو بخوانید) یک روز در میان تهران را می گیرد. ریه های ما داغان شد!
آرام | April 22, 2008 6:45 AM
بر نور جمال پاک انارصلوات
بر اشرف خَلق حی وبسایت صلوات
هاها! ,ای انار خونم کم شده بود !!!یوهو!!!!معتاد شدیم خبر نداشتیم. زندگی ام دیروز غصه ناک شده بود از بی اناری.
تازه انار تو میتینگ قبل خیلی کامنت نداشت (چون سرش شلوغه) بعدش هم که سایت پرید دیگه من این شکلی شده بودم:
http://www.pic4ever.com/images/weep[1].gif
بچه ها قندق تو پست قبلی پرسیده که دکتر کرمانی گفته بوده به جای خورشت فقط گوشت خورشت را بخورند. حالا این ژوست فندقی ما دوست داره گوشت نخوره ولی خورشت بخوره.
من فکر می کنم چون خورشتهای ما درصد بیشترشون چربی هست دکتر کرمانی گفته خورشت نخورید ولی گوشتش را بخورید که هم مزه خورشت را به خودش گرفته و هم پپروتئین بدنتان را تامین می کند. به نظر من هم گوشت به آب خورشت ترجیح است. حالا نظر با تجربه های انارستان این وسط لازمه!!!
یوهووووووو! صدا می رسد؟
راستی اینجا هم هوا به قول رقی خیلی مسخره است. گرد و خاک بسیار بسیار بسیار بدی (به لحن زی زی گولو بخوانید) یک روز در میان تهران را می گیرد. ریه های ما داغان شد!
آرام | April 22, 2008 6:46 AM
آره هستی جون گل گفتی.توی رقابت کاهش وزن باید اول باشیم.
منم داشتم شوخی می کردم.
امیدوارم بتونی با آهستگی و پیوستگی به همراه سالم خواری و ورزش صحیح وزنت رو آروم آروم بیاری پایین .
سالومه | April 22, 2008 6:49 AM
سلام.همه خوبین؟انار جون خوبی؟من بالاخره 5 پوندمو کم کردم.اولین 5 پوندم!!
بهاران | April 22, 2008 7:21 AM
با سلام به همگي انارستاني هاي عزيز...
فندق جان من خودم گوشت خورشت دوست ندارم وخود خورشتو مي خورم...براي خوردنشم محدوديتي نبود به اندازه 6تا 10 قاشق برنجم مي خوردم...وانواع خورشت رو حدود 400 كالري حساب مي كردم براي اون تعداد قاشق برنج....
در مورده هستي هم اينكه به گروه خوش اومدي...نتونستم برات توي اكستراپوند كامنت بذارم ولي منظور از ساعت خواب وبيداري ساعتيه كه از خواب بيدار ميشيو ساعتي كه ميخوابي !بعد هم چجوري 22 كيلو در يك ماه؟وچطور دلت مي خواد كه بازم اين تجربه رو تكرار كني؟خدا نكنه...واقعا به نظر نمياد بيارزه...چون همه سيستم بدنو ميريزه به هم...
من الان اگه يه كم شل شدم به خاطر اينه كه صورتم كلا خيلي كوچيكه وهمين وزني كه كم كردم حسابي از قيافه نااميد شدم..ولي با اين ستاره اي كه پس دادم بچه ها باور كنيد آب رفته زير پوستم...راستش ترجيح ميدم بيشتر ورزش كنم تا رژيم بگيرم(حالا حتما توي دلتون ميگيد نه كه خيليم پابند بودي وسختي كشيدي دي:)ولي جدي 52.2 وزن زشتي بود براي صورتم..الان با اين 53.5...54 بيشتر راضيم....كل ايام عيد هرچي از خودم عكس داشتم يا پاك كردم يا ديگه عكس نگرفتم اينقدر دوست نداشتم خودمو...
آزي | April 22, 2008 7:23 AM
انار شانس آوردم كه مادوروبرمون از پل خبري نيست حتي عابر پياده ش چون من هرروز اين ساعت وشنبه يكشنبه ها هوس اون مدل پل هاي شما والبته اون برج ساعتتونو مي كنم:( به نظر منم اگه ورزش بره اول خط برنامه روزانت بهتره..يعني اول بري ورزش بعد بري سر كار ودرست كه تا اخر روزم راحت باشي....البته بگذريم كه من بر عكس شما بعد از ورزش چنان خميده ولهيده ميشم كه دو ساعت كامل مي خوابم اونم به راحتي...
ويك موضوع بي ربط وشايد از نظر شما خنده دار ولي از نظر من شديدا گريه دار:بچه هاي خارج شما به دستشويي چي ميگيد؟واينكه درسته كه اونجا روي در دستشويي هاي ايراني هم زدن مستراح؟
آزي | April 22, 2008 7:30 AM
انار جون من نمیتونم لوگ وزن رو باز کنم.چه کار کنم؟ من الان 57.5 هستم
بهاران | April 22, 2008 7:35 AM
واي انار يه اتفاق بامزه...من ديروز صبح يه سري به آشپزخونه زدم وهمون موقع ها كه داشتم ميچرخيدم اون تو يهو اين اتفاق افتادو وديگه باز نشد منم يهو از ترس مردم كه واي آزي گند زدي وخراب كردي سايتشو وحالا انار صبح بيدار شه چي ميشه وخلاصه مردم..وهي فكر كردم حتما سطح دسترسي من نمي تونه اينقدر زياد باشه وتازه من كاري نكردم كه..وبعدشم برات ايميل زدم .نهار هم دعوت داشتم وتا ساعت 1:30 اينجا نشسته بودم به اين اميد كه درست بشه..آخرش رفتم براي شانه بسر كامنت گذاشتم وبعد رفتم بگم كه من ميرم اگه انار پيداش شد وكاري پيش اومد به موبايلم زنگ بزنه كه ديدم شانه بسر گفت پهناي باندش تموم شده ونمي دوني من چقدر ذوق كردم وازون ورم از طرف دوستام چقدر فحش خوردم براي دير رفتنم..
بي سواتيه ديگه...بعدشم هي به خودم روحيه ميدادم كه نهايتا مياد انار دعوات مي كنه منم ميگم خوب ببخشيد وتموم ميشه ...كلي قضيه مثل قصه هاي مجيد شده بود ويه سناريو چندين صفحه اي مي تونم از فكرهاي توي مغزم وراهكارها بويسم..
خلاصه كه به خير گذشت...
آزي | April 22, 2008 7:37 AM
میگمها:
من امروز(نه امشب) بس دلم تنگ است و هر سازی که میذارم غمگین است.(خب چیه، متن رو عوض کردم دیگه).آخه ره توشه ای هم نیست که بردارم و قدم در راه بی برگشت بگذارم.
اینجاست که نه پل بدردم میخوره و نه اون میدون ساعت(همین بود؟). بلکه تنها کاری که میتونم بکنم اینه که تا پگاهی خوابیده برم خودم رو پرت کنم از بالای صخره تو این رودخونه(حالا من میگم رودخونه شما بگین دریا) و خودم رو بندازم توش و از اونجایی هم که فقط شنا تو استخر بلدم اونم تازه یه خورده پس خفه میشم و میمیرم دیگه.
اونوقت کی بیاد پگاه رو بیدار کنه و صبحونه اش رو بده و کوش اش رو عوض کنه و کی براش مادری کنه؟ کی هی تند تند بوسش کنه و نازش کنه؟
هیچی بابا مردنم به من نیومده.
رقی | April 22, 2008 8:04 AM
وای ما بی سواتا داشتیم سکته میزدیم که...
انار جون من با اجازه ات این هفته فقط تاریخ رو به روز میکنم. یه چند وقتی نمیخوام خودم رو بکشم چون دیگه این وزن لعنتی رفته رویه اعصابم. خسته شدم از دهگان 8 آخه الان بیشتر از 8 ماهه گه تویه این دهه گیر کردم واسه همین زدم به بیخیالی و دیگه نمیخوام رویه وزنه برم شاید خودش رد بشه وبره. هر وقت میرم رویه وزنه و باز عدد 80 رو میبینم اعصابم خرد میشه و به پرخوری میافتم.پس رویه وزنه نرم بهتره ....
الی | April 22, 2008 8:17 AM
میتینگ داری٬ گل پیکری آری
از ماه و گل زیباتری آری
همچون پری افسون گری آری
دیوانه ی میتینگ ما ایم چه خواهی دگر از ما
سرگشته ی ورزش ماایم٬ نداریم غمی ماها
هر شب که مه در آسمان
گردد عیان دامن کشان
گوییم به او راز نهان
که با ما چه ها کردی
تو ارشادمان کردی
هم جان و هم جانانه ای امّا
در رهبری افسانه ای امّا
امّا کنون غارنشینی امّا
چپه مقایسه می کنی چرا؟ تو ای نوگل زیبا
پرش از روی پل می کنی چرا ؟ تو ای آفت Fatها
چربی کشی، شوخی ، ورزشکاری
شیرین لبی ، امّا Fat آزاری
با Fat سر جنگ و ستیز داری
می سوزد از ارشاد تو ، چربی ز دل ما
پست تو و تلاش ما، که باشد چراغ راه
داریم ز تو ای مهربان
شوقی به دل شوری به جان
می سوزیم از سوز نهان
ولی Fat چه می خواهد؟
ستیزیم با او گاهی
انار برس امشب به فریاد ما
بستان ز Fat داد ماها را
بیداد او برکنده اندام ها
گو هیکل ها ، از آیینه
دمی چهره بنماید
تا شاهد امید ما
ز رخ پرده بگشاید
****************************************
آقا٬ آقامون مهرپویا رو اینجا در صورت امکان٬ تحویل بگیرین پلیز!:
http://www.yehmahal.com/g.htm?id=14726
دیانا واله ی مهرپویا میتینگ ظهوری!
دیانا | April 22, 2008 8:35 AM
آزی ما از ترس همه موهای منگولیش وز خورده بود دیروز!
ميس ري | April 22, 2008 8:36 AM
بچه ها چرا لوگ وزن اینطوری شده ؟
تیترش (همون قسمت سبز که بالای ستون هاست ) عوض شده !! یکی مشخصاتشو اونجا اشتباهی وارد کرده !
می شه چک کنید ! شاید من فقط اینطوری میبینم !!!!
لیلی | April 22, 2008 8:43 AM
سلام بچه ها .من الان با ذوق هرچه تمام تر رفتم 800 گرمی که بعد از یک ماه کم کردم و وارد کنم دیدم اون بالا همینطور که لیلی جونم میگه بهم ریخته:((
اینم شانس منه ها!آنی
آنی | April 22, 2008 9:10 AM
منم صبح که دیدم اون جوری بود !
الانم اصلا بالا نمیاد :(
لیلا | April 22, 2008 9:30 AM
هستی از "بیاید دانسته هایمان را قیمت کنیم" شما استقبال می شود. منتها اینها احتمالا کالری برای حفظ وزن است. قد را هم نگفته چه قدر. مثلا من 25 سالم هست و وزن الان من 40 کیلو هست خوب طبق محاسبات قد و وزن ، کالری حفظ وزن من 1600 کالری هست و اتفاقا من با 1700 کالری وزن می گیرم. این یعنی جدول تو احتمالا برای یک نفر بلند قد تر از من هست.
خلاصه اینکه اون جدول حتما یک نمونه است و من شک دارم دقیقا آن جدول به چه منظور بوده! حفظ وزن! افزایش وزن! یا کاهش وزن! آن هم برای چه قدی؟
آرام | April 22, 2008 9:36 AM
من رفتم دیدم. خب چیز خاصی نشده. اون بالا مثل اینکه جابجا شده. ولی خب شما میتونید وزنتون رو وارد کنید و تاریخ رو هم به روز کنید.
رقی | April 22, 2008 9:38 AM
انار عزیز ممنون از این همه محبت علاقه همکاری مسولیت پذیری سرمایه گذاری همه جانبه .مرسی یک دنیا.
آنی | April 22, 2008 10:12 AM
وای دایانا جون چه سورپریزی
دکتر سارا | April 22, 2008 10:21 AM
کسی می تونه یه معادل اینگلیسی مناسب برای آثار و جنبه های زیست محیطی به من بگه الان می خوام ها
آلبالو | April 22, 2008 12:09 PM
affect and aspect of enviroment
خوبه؟
اگه بخوام يه آشنايي با هم داشته باشم اولش چي بنويسم؟
آلبالو | April 22, 2008 12:27 PM
سلام من اولین دفعهم هستش که به میتینگ میرسم بهم تبریک بگید
سلام سلام سلام سلام
سلام به روی ماه همتون
من میخاستم در مورد جدول کشیدن سوال بپرسم من مشکل دارم اگر جدول یه هفته رو اخر هفته بکشم مشکلی ندارم ولی اگر هر روز باشه یه اوضاعی میشه بیا و ببین
بی زحمت راهنماییییییییی
بفرین | April 22, 2008 12:45 PM
آلبالو برات یک پیغام تو سایتت گذاشتم ... ببین خوبه یا من درست منظورتو نفهمیدم
کرم ابریشم | April 22, 2008 12:52 PM
من خودم وزنه ندارم.خودمو خونه ی مامانم اینا وزن می کنم(از اون وزنه حسابیا دارن)ولی ازونجایی که مهمون دارم نمی تونم امروز برم اونجا.و باز ازونجایی که این هفته به خودم با غذا حال دادم فکر نکنم کاهش وزنی داشتم.
در نتیجه فقط تاریخ رو به روز کردم.
در مورد لوگ فقط تیتر سبز بالا سه تای آخرش رفته عقب تر.
من اینجوری دیدم.خداروشکری راحت باز شد
rokhy | April 22, 2008 1:11 PM
آلبالو جان جمله تو بگو ببینیم دقیقا چی هست!
لیلی | April 22, 2008 1:28 PM
اینترنت شرکت ما مرحوم شده! قای کرده هی راه می دهد هی سکته می زند. آهییییییییییییییییییییی هی آمدم هی راهم نداد گفت نمی شه بری مهمونی اناری! الان هم هیش معلوم نیست کامنتم را عبور بدهد آهیییییییییییییییی
ارام | April 22, 2008 1:36 PM
انار جونم خیلیییییییی با اراده ای.
خیلی نه ها.خیلیییییییییییییییییییییییییییی
اینکه آدم مقاومت کنه شیرینی نخره یک چیزه,و اینکه خریده باشه و نخوره یک مساله ی دیگست.
واقعا آفرییییین.
وای یعنی شیرینیه توی دستم باشه و نخورم.
چجوری تونستی؟خیلی سخته ها
آخه اینجور مواقعاکثرا با خودمون می گیم خوب حالا که خریدم می خورم.فردا جبران می کنم.
و اینجوری می شه که هی می گیم فردا...فردا...فردا
یک بوووس گنده برای ارادت.خداییش حقت یک ستاره ی چاقالو و پر نوره
rokhy | April 22, 2008 1:44 PM
می گما
من از اینکه اینجا زیاد کامنت بذارم دارم وجدان درد می گیرم.
اخه قضیه ژهنای باندو اینا......نمی خوام هی تند تند انار توی خرج اضافه بیفته.
از یک طرف هم هیچ جا برام مثل اینجا نمی شه.
پر از کسانی که دوستشون دارم و هم هدف هم هستیم.
و این محیط مجازی از همه ی واقعی ترها هم برام واقعی تره.
جیره ی کامنت من تموم شد؟؟؟
پهنای باند جان الهی بر عکس ما تو حسابی چاق بشی که زودی تموم نشی
rokhy | April 22, 2008 1:53 PM
سلام مممممممممممممممممم
با با اینجا چه خبر بوده .انگاری من و ارام حسابی عقب هستیم .
اخه صبح تا حالا اینترنت نداشتیم
من کامنت ها را که خوندم برمیگردم..
گیتا | April 22, 2008 2:21 PM
وای من خجالت می کشم حرف بزنم !!
نانازی میگه خراب شدن لوگ تخسیر من بوده !!!!
ولی به جون خودم صبح که من رفتم ، همینجوری بود ، اتفاقا به خودم گفتم بازم سیستم من قاطی کرده ! که اینجوری قر و قاطی نشون میده !
انار جووووووووووونی ببخشید !! :((
بچه ها ببخشید ! دعوام نکنین توروووووووووووووووو خداا !
لیلا | April 22, 2008 2:21 PM
من دیگه لوگ رو آپ نمی کنمممممممممممممم !
من می ترسم !!! :((
لیلا | April 22, 2008 2:23 PM
حالا چی میشه ؟
لیلا | April 22, 2008 2:24 PM
آفرین به انار با اراده!
آرام | April 22, 2008 2:25 PM
http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gif
آرام | April 22, 2008 2:26 PM
سلام بچه ها جون
من بالاخره يه اديتور فارسی پيدا کردم. من هم می خوام از اين هفته جدول بگذارم توی اکسترا پوندم. اين هفته همه اش مهمون بودم، اما سعی کردم مثلا يه وعده گندو بخورم و هی راه برم!
سه شنبه ديگه هم بايد يه پروژه تحويل بدم که همه آبرو و اينام در خطره، کل لطفن بهم انرژی بدين!
بوس به همه کپل ها!
solmaz | April 22, 2008 2:49 PM
ای وای لیلا جون من کی گفتم تخسیر تو بوده ؟!؟؟
بعدشم من کامنت یواشکی برات گذاشتم دخمل طلا!!
آخه می دونی منم که تازه اومده بودم زیاد بلت نبودم با این لوگ کار کنم !!!حالا معلوم نیست چند بار مشخصات بچه ها رو جابجا کرده باشم !!!!!!!!!!!
(الان اعتراف می کنم که خیلی گذشته )
غصه نخور این مشکل ما لیالی هست (جمع لیلا و لیلی!!)
حالا هم از مهندسین محترم تقاضا می کنیم دستی به سر و روی این لوگ بکشن!!!!
لیلی | April 22, 2008 3:54 PM
سلام انار گلی جون من اسمم رو تو لوگ وزن نوشتم هفته پیش ولی چند روز میشه اصلا صفحه اون برام باز نمیشه چه جوری وبلاگت رو تو وب لاگم بزارم من تازه کارم
sara | April 22, 2008 4:19 PM
ليلي جون ممنون ازت
سالومه جون خيلي متشكرم
و اما آرام عزيز:
اون جدول كالري رو كه نوشتم براي حفظ و نگهداري وزنه.و هر انسان بالغي به ازاي يك كيلو وزن ايد ه آلش بايد40 تا 50 كالري در روز دريافت كنه كه حداقل و حداكثر با اين اعداد مشخص ميشه.حالا اگه وزن مناسب براي خانمهارو بخواي من يه جدول ديگه دارم كه وزن بدن با لباس منزل بر حسب كيلوگرم رو بهمون ميده.
بلندي قد/فرم بدن و اسكلت ظريف/فرم بدن و اسكلت متوسط/فرم بدن و اسكلت ضخيم
152سانت/43كيلو/51كيلو/57كيلو
158سانت/46كيلو/54كيلو/59 كيلو
165سانت/49كيلو/58كيلو/63كيلو
171سانت/51كيلو/61كيلو/66كيلو
177سانت/55كيلو/65كيلو/70كيلو
183سانت/63 كيلو/72كيلو/79 كيلو
لازمه بگم كه ستون دوم حداقل وزن و ستونهاي سوم و چهارم حداكثر وزن رو نشون ميدن.
اميدوارم اين جدول بدردتون بخوره.
و آزي عزيز من چون صورتم تپله وقتي كه خيلي لاغر ميشم بسيار خوب ميشم.و تو اون كاهش وزن 22 كيلو من هر روز ورزشم ميكردم كه اين به بهتر لاغر شدنم كمك كرد.البته خيلي سريع و زياد وزن كم كردن اصلا خوب نيست چون مثل من تموم پوستمون ترك ميخوره .من هيچ وقت دوست ندارم به شرايط روحي اون موقع برگردم اما دوست دارم همونقدر كاهش وزن داشته باشم اما يكم طولاني تر .من اون اراده رو لازم دارم كه مطمئنم با وجود شما دوستاي عزيز مخصوصآانار جون كه اين همه زحمت مديريت رو ميكشه و براي گروه وقت ميذاره حتمآ اون اراده به دست مياد.شايد باورتون نشه كه هر بار صفحات شما رو باز ميكنم و نوشته هاتونو ميخونم انرژي و انگيزه كافي رو بدست ميارم.
اميدوارم هممون به هدفمون تو همون مدتي كه معين كرديم يكبار و براي هميشه برسيم.
هستي | April 22, 2008 4:52 PM
سلام انار خانم گل میتونم ازتون اجازه بگیرم که این هفته خودم و وزن نکنم اگه میرم رو وزنه میبینم وزنم تغییر نکرده اعصابم خرد میشه
وزنه رو گذاشتم تو راهرو باور میکنید اصلا نمیتونم نگاش کنم ازش میترسم خیلی وحشتناکه لولووووووووووه
بفرین | April 22, 2008 4:54 PM
سلام سلام اومدم بگم شرمنده من دیروز همچییییییییین بیف استروگانف خوردم که الانه از خجالت مردم اما خدا رو شکر وزنم تغییر نکرده.
کماکان ورزش و میوه و چای سبز به همراه غذاهای سالم ادامه دارد.
راستی یکی با من دعوا کنه تز رو تعطیل کردم اصلا هیچ کاری نکردم
arezoo | April 22, 2008 6:07 PM
بفرین جان اتفاقا هرکی بیاد اینجا بگه نرم این هفته روی ترازو چون میترسم زیاد کرده باشم و از ترازو میترسم من همیشه میگم بهتره بری روش. فوقش زیاد شدی دیگه. فوقش بدترین اتفاق اینه که زیاد شدی. خوب بعد ملاحظه میکنی و میاد پائین. اگه نری روی ترازو همه هفته میترسی ازش بعد تازه اگر هم ملاحظه کنی فرض کن 4 کیلو اضافه شدی و دو کیلوش کم بشه در عرض یه هفته باز هفته دیگه اعصابت خراب میشه چون دو کیلو زیاده اما اگه الان بری و بدونی 4 کیلو زیاد بوده خودت رو تشویق هم میکنی و میدونی یه هفته دیگه اون بقیه اش هم کم میشه. و مهم تر از همه آدم مشکلش رو اتفاقا باید چشم تو چشم نگاه کنه. پاشو برو روی ترازو و بیا وزنت رو ثبت کن و نخش رو ذهنی ببند که بتونی برای هفته ات برنامه بریزی به جای ترسیدن از ترازو!
انار | April 22, 2008 6:10 PM
آزی جان منم اصلا گوشت دوست ندارم. همیشه گوشت سفید رو به گوشت قرمز ترجیح میدم. این مدت سعی کردم بجای خورشت گوشتشو بخورم ولی دیگه نمی تونم! حالا به مامانم گفتم خورشتا رو رژیمی درست کنه که من یه مقدار با وجدان راحت تر خورشت بخورم D:
فندق | April 22, 2008 6:35 PM
انارستا ني هاي مركز وحومه....يك لحظه لطفا...سر آشپز آزي صحبت مي كنه....اهم اهم
كدبانو هاي محترم چه پيشنهادات بهتري براي عبارت"غذاهاي حاضري"داريد؟
آزي | April 22, 2008 6:56 PM
ببخشيد گلاب به روتون جسارت نباشه ولي تنها واژه اي كه به ذهنم ميرسه "صدا خفه كنه"...ببخشيد جسارتا غذاي حاضري يعني همون كه مامانا وقت ندارن يا سر كار بودن يا دنبال خريد ويا سر سر وكلاس ويا پي خوشگذروني وبعد يهو يادشون افتاده اي بابا حالا اين بچه ها واحتمالا باباي بچه روچيكار كنن كه نا سازگاري نكنن وجسارتا صداشون خفه شه....بعد غذاي حاضري ميشه همون:سوسيس سيب زميني سرخ كرده...كالباس...
البته زمان ما صدا خفه كن نان وپنير بود وچايي شيرين واحتمالا بعد از اولين غر وناز هم همون سنگه ديگه نه؟
يا همون ميشه كه كسي كه مسئول سير كردن شكم بقيه ست(چون خوده آدم يه چيزي ميخ وره سير بشه)مثلا حوصله آشپزي يا وايسادن سر گاز نداره ويا اصلا نمي دونه چي درست كنه!
واي دلم كباب شد براي مامانا...بميرم....اجازه بديد من همين جا براي اين وظيفه خطير صدا خفه كني از دوستان بخوام يه 1دقيقه شكم هاشونو بدن تو ويه هاااااااوهوووووووووو ديانايي كنن..........
پس همگي با هم:
ها هاهاها
هو هو هو هو
وايضا شرمنده كه به دليل زوجه نشدن ومادر نشدن ازين واژه نا مانوس استفاده كردم...چون شخصا خودمو مجسم مي كنم توي همچين موقعيتي با كمال شرمندگي فقط مي تونم به كسي گشنشه واز من طلب غذا مي كنه بگم :من چه مي دونم برو يه چيزي كوفت كن ديگه........
پس همون بهتر كه زوجه ومادر نشدن ....
آزي | April 22, 2008 7:06 PM
من الان 84 کیلوام میخوام تا مرداد بتونم خودم برسونم به 70 حالا یه کم اینور و انور هم بشه اشکال نداره باید چیکار کنم با وزنه هم ورزش میکنم تقریبا 20 دقیقه
میخام لااقل لباس تو تنم خوب وایسه
خستهشدم از لباس گل و گشاد
من بعد ازدواج 15 کیلو چاق شدم چون قبل ازدواج حسابی ورزش میکردم و بعد ازدواج کلا بیخیال ورزش شدم
احساس سنگینی شدیدی میکنم پاهامم درد میکنه که همش به خاطر اضافه وزنمه اینم یکی دیگه از دلایلی که میخام وزنمو کم کنم
بفرین | April 22, 2008 7:09 PM
باریکلا انار خانوم.خیلی کار بزرگی کردی که شیرینی ها رو نخوردی.آفرین.
بهار | April 22, 2008 7:17 PM
سلام دوستان
من انارستانی نیستم ولی مدتهای زیادیست که اینجا رو با علاقه میخونم.
یه سوال داشتم که هرکی جواب بده ممنونش میشم:
آیا تاثیر یک ساعت پیاده روی پیوسته بربدن (هم از نظر کالری سوزی و هم از نظر افزایش متابولیسم) معادل است با تاثیر دو تا پیاده روی نیم ساعته در دو زمان مختلف از روز؟؟
از نظر خودم اینا نباید با هم برابر باشند (به دلیل دمای مختلف بدن ) ولی هیچ دلیل موجه علمی براش ندارم.
سپیده | April 22, 2008 7:26 PM
انار جان مسیرش حدودا 19 کیلومتره و بلندترین خیابونه خاورمیانس!
http://en.wikipedia.org/wiki/Valiasr_Street
فندق | April 22, 2008 7:54 PM
پس یک کیلومتر دیگه راه رفته بودی میشد یه نیمه ماراتن!:)
انار | April 22, 2008 8:18 PM
That is absolutely an accomplishment. Congratulations, I loved what you did. I wish I could do it too. I promise next time that I am home, I walk the entire Vai-Asr Avenue.
Ninabeh | April 22, 2008 8:20 PM
اتار جان من واقعا نمیدونم اون آخراشو چجوری رفتم! فقط میدونم تا 2 روز اصن نمیتونستم راه برم!!
Ninabeh جان خیلی ممنون
اگه خواستین من پایم با هم بریم :)
فندق | April 22, 2008 8:51 PM
انار جونم از دستم ناراحتی؟
(قضیه اون وبلاگ قبلی و طریقه کشفش و اینا)
:-(
rokhy | April 22, 2008 10:38 PM
وا!!! چرا ناراحت باشم؟ ایمیلی زدی یادم رفته جواب بدم؟ نه بابا من ناراحت نیستم.
انار | April 23, 2008 12:21 AM
فندق جون
من فکر می کنم که اصلا خودت رو مجبور به خوردن گوشت قرمز نکن. مهم این هستش که پروتئین رو در طی روز به میزان کافی به بدن ات برسونی حالا یا از طریق خوردن لبنیات و تخم مرغ و حبوبات و یا از طریق خوردن گوشت سفید. برای کالری غذاها و بالاخص خورش ها به نظر من بهترین راه این هستش که یه بار موقع درست کردن حوصله به خرج بدیم و با نوجه به متدی که درست می کنیم و راه و روشی که توی خونه مرسوم هستش(یعنی یکی کم روغن می ریزه یکی زیاد ٬ یکی لپه زیاد استفاده می کنه یکی کم٬ یکی گوشت بیشتر می ریزه یکی سیب زمینی ٬ یکی غلیظ درست می کنه یکی رقیق و...) خلاصه اگه یه بار آستین همت رو بالا بزنی و مثلا خورش قیمه رو ریز به ریز موادش رو وزن کنی و کالری اش رو محاسبه کنی و بعد درست کنی و موقع خوردن هم ببینی که چه حجمی و چند گرم از کل اون رو هر وعده می خوری خیلی کمک کننده هستش چون اینطوری به راحتی می شه تخمین خیلی نزدیک به واقعیت رو برای کالری اون نوع خورش بدست آورد. حالا یه بار که این کار رو بکنی بعدش دیگه راحتی و می تونی هر بار به اون استناد کنی و مثلا کالری قیمه رو بسنجی. من یه بار برای آش رشته این کار رو کردم و به نظرم کالری منطقی ایی براش در اومد.
ضمنا من هم به این ولی عصر نوردی تو خیلی مفتخرم بخصوص به اینکه گفتی این کار رو کردی تا بعد وقتی به وزن ایده آل رسیدی باز هم این کار رو تکرار کنی تا بتونی حال و هوات رو مقایسه کنی. دمت اناری باد خواهر!.
دیانا مفتخر نژادیان!
دیانا | April 23, 2008 2:45 AM
هستی جون
خیلی ممنون که یافته هات رو با ما شریک می شی و با انرژی شروع کردی برای داشتن یه لایف استایل بهینه. حتما خودت در مورد بی ام آی (شاخص توده ی بدن) می دونی و اینکه یه استاندارد بین المللی هستش برای سنجیدن وزن مناسب و تشخیص اینکه آیا توی محدوده ی نرمال هستیم یا نه. برای محاسبه اش هم فاکتور وزن و قد منظور می شه . از طرفی هم٬ فرمولهایی وجود داره که براساس اون می شه کالری مورد نیاز بدن رو به نسبت قد و وزن و جنسیت و میزان فعالیت روزانه محاسبه کرد و یه سری سایتها برای راحتی کار این کار رو با وارد کردن اعداد برامون انجام می دن. شاید استفاده از اونها کار رو برای تو هم ساده تر کنه. نمی دونم این خوردن ۵۰-۴۰کالری بر اساس یه کیلو وزن بدن رو از چه منبعی نوشتی ولی فرضا برای نگهداری وزن من این میزان خیلی زیاده یعنی من با این حساب اگه میانگین ۴۰ و ۵۰ یعنی ۴۵ رو برای هر کیلو از وزن بدنم در نظر بگیرم با توجه به اینکه الان حدود ۵۴.۵کیلو هستم می شه حدود ۲۴۵۰کالری و این در حالی هستش که من تقریبا با میزان فعالیت متوسط بدنی ایی که دارم برام ۱۵۰۰-۱۷۰۰کافی هستش و به جز عید که آجیل خوری داشتم ولی توی چند ماه اخیر تونستم وزن ام رو ثابت نگه دارم. در نتیجه اون عدد می گه من باید ۸۰۰-۷۰۰کالری بیشتر بخورم در حالی که عملا اگه این کار رو بکنم اطمینان دارم که وزن ام بالا می ره(نمونه اش توی ایام عید که نیم کیلو زیاد کردم). البته این تجربه ی من و با توجه به شرایط بدنی من هستش و شاید برای همه اینطور نباشه.
در مورد مصرف زیاد کاهو هم درست هستش که ممکنه حجم معده ضمن خوردن اش زیاد بشه ولی در مقابل چون دیر هضم هستش باعث می شه احساس گرسنه گی دیرتر بیاد سراغ مون. برای کوچک کردن حجم معده بهترین راه همین روش انار مبتنی بر آهسته و پیوسته رفتن هستش. وقتی ما با وزن بالای ۱۰۰کیلو می خوایم وزن کم کنیم خوب قاعدتا و منطقا نباید یه هو ۱۲۰۰کالری رو برای خودمون تعیین کنیم بلکه با یواش یواش کم کردن کالری باعث می شیم که آهسته آهسته معده هم حجم اش کوچک بشه و نه تنها معده حجم اش کم بشه که حتی ذائقه مون هم به سمت سالم خوری پیش بره و فرضا دیگه طعم یه شیرینی پرخامه برامون خیلی وحشتناک باشه و با خوردن اش احساس بدی بهمون دست بده. کما اینکه توی وبلاگ بچه هایی که مدل انارستانی دارن وزن کم می کنن و تا حالا به اصول پای بند بودن دقیقا می شه این احساس رو دید نمونه اش سالومه ی عزیز و بهاران.
باز هم ممنون از توضیحات خوب ات.
دیانا | April 23, 2008 2:48 AM
راستی هستی جون٬ خیلی خیلی مراقب باش. من نمی دونم منظورت از بیماری ناشناخته چی هستش ولی کاهش ۲۲کیلو توی یه ماه تحت هر شرایطی خیلی زیاده. حتما پیگیر بیماری ات باش و آهسته و پیوسته روی رو ملاک کارت قرار بده و بیشتر روی لایف استایل بهتر کار کن. چون بدن تو نشون داده که برای کاهش وزن باهات راه میاد ولی بیش از هر چیز نیاز داری که روی روشهای بهتر زنده گی که منجر به کاهش وزن اضافی بشه کار بکنی. اگه تونستی برامون از تجربیات ات بنویس که چی شد بعد مشکل اضافه وزن رو مجددا پیدا کردی تا حداقل ماها حواس مون باشه و تجربه ی تو رو توی ذهن داشته باشیم و ازش استفاده کنیم.
دیانا تشکراتی پرحرفیانی!
دیانا | April 23, 2008 2:49 AM
بفرین جون
برای جدول بچه ها به من پیشنهاد کردن که توی محیط Word اول تنظیم کنم و بنویسم و بعد توی بلاگفا کپی کنم. من امکان تایپ فارسی توی ورد رو ندارم حالا تو امتحان کن شاید بهت کمک کنه ای برفین بفرینی انارستانی!.
ضمنا برای کاهش وزن بهترین راه اش اینه که به خودت و بدن ات استرس وارد نکنی. درسته که دلت می خواد تا مرداد ۱۴کیلو کم کنی ولی بدن ات شاید شرایط پذیرش این کاهش وزن رو نداشته باشه بخصوص اگه قبلا رژیمهای ناهمگون داشتی و بخصوص تر! اگه کنتراسپتیو خوراکی(قرص ضد بارداری) مصرف می کنی که باعث تاثیر روی هورمون های بدن ات می شه. ولی اگه برنامه ی اصولی و منطقی داشته باشی حتما می تونی به میزان قابل قبولی وزن کم کنی و اگه ورزش رو و بالاخص پیاده روی رو توی دستور کارت قرار بدی حتی اگه وزن کم نکنی ولی اطمینان داشته باش که حجم کم می کنی. مثال حی و حاضر هم سالومه و الی هستن که من دیگه میکروفون رو می دم دست شون.
دیانا | April 23, 2008 2:50 AM
آزی من نفهمیدم مشکل تو با «غذاهای حاضری» چی هستش؟ چون این عنوان برای همه جا افتاده و فرضا هر کسی بخواد سرچ کنه و دنبال «تهیه ی غذای حاضری رژیمی» بگرده خوب از همین کلید واژه ها استفاده می کنه و این در حالی هستش که اگه این عنوان رو با یه عنوان جدید جایگزین کنی شاید کسی رو به مطبخستان تو راهنمایی نکنه.
شاید هم از بس رایحه ی غذا پراکندی من هم روانم گرداننده شده و منظورت رو متوجه نشدم.
دیانا روان دگرگونی!
دیانا | April 23, 2008 2:51 AM
سپیده جون
من فکر کنم که عوامل دیگه ایی هم این میون دخیل هستش. مثل سرعت و ضربان قلب. اگه بتونی پیاده روی رو در طی روز به دو تا نیم ساعت تقسیم کنی ولی با سرعت نسبتا تند به مراتب بهتره(طبق تجربه البته). چون اینطوری در طی روز دو بار تلاش می کنی که متابولیسم رو از حالت انفعال خارج کنی. ضمن اینکه با استراحتی که به بدن و ماهیچه ها می دی باعث می شی که ماهیچه سازی هم بهتر انجام بگیره.
همه ی اینها رو به عنوان نظرهای یه آدم عامی بخون که تخصصی توی ورزش نداره٬ پلیز!.
دیانا نظرنویس بی تخصصیان!
دیانا | April 23, 2008 2:52 AM
بچه ها جون,
عذاب وجدان پهنای باندی نداشته باشین و به جاش اگه می خواین عذاب وجدان داشته باشین, نسبت به عدم پایبندی احتمالی به اصول ورزش-رژیم و لایف استایل بهینه داشته باشین پلیز!. انار اینجا فضا رو در اختیار ما قرارداده تا ...
دیانا سه نقطه چین زاده!
دیانا | April 23, 2008 2:54 AM
دیانا جون٬
عطار نیشابوری می گه:
گر مرد رهی٬ میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود٬ راه بگویدت که چون باید رفت
پس تو هم برو به اولویت اول ات برس که زمان درگذره تو اندر خم یه کوچه ایی ای دیانای حراف انارستان دوستیانی!.
دیانا | April 23, 2008 2:55 AM
سلام من دیروز غیر از اینکه 20 دقیقه رو تردمیل با سرعت نسبتا" تند رفتم 10 دقیقه هم با مسگری (چرخونک) کار کردم رفتم یه پیاده روی تند و 1 ساعت هم پیاده روی کردم که این اقدام تا کنون بی سابقه بوده
پریسا | April 23, 2008 5:02 AM
کسی میدونه چرا بلاگفا اینطوری شده؟از صبح تا حالا قسمت نظرات وبلاگها نمایش داده نمیشه.حالا که جی میلم هم بازی در آورده.
شانه به سر جون.اگه این طرفهایی خواستم بگم فایل رو گرفتم...بیشتر دوست دارم روی صفحه های 29 تا 43 کار کنم. البته اگه بعد از تقسیم شدن کامل صفحه ها بازهم لازم شد صفحه های دیگهای هم به من بدین مشکلی ندارم... اگه دربارهی صفحههایی که انتخاب کردهام مشکلی نیست بهم خبر بده که زودتر کارم رو شروع کنم. همینجا منتظر خبرت هستم.چون جی میلم باز نمیشه.
آرتمیس | April 23, 2008 6:10 AM
آرتمیس جان پس چند تا ایمیل هست که نتونستی ببینی هنوز. فعلاً یک تقسیم بندی اولیه کردیم به حدود سه بخش موضوعی، با توجه به این صفحاتی که گفتی دوست داری روشون کار کنی و تقسیم بندی مربوطه: لطفاً بجای صفحه 29 فعلاً از صفحه 37 شروع کن و تا صفحه 43 کار کن. بعد دوباره از سر یا تهش به صفحاتت اضافه میکنیم، چون فکر کنم سرعتت از ما بیشتر باشه :)
ابریشم جان پس تو هم اون بخش اولی میفته بهت، چون گفته بودی برات فرقی نداره از کدوم قسمت شروع کنی، ولی اگر نظرت چیز دیگه ای بود برام بنویس.
شانه بسر | April 23, 2008 7:01 AM
شانه به سر جان
جی میلم درست شد و ایمیلهاتون رو دیدم.تو این فرصت یه نگاه دوباره به متن انداختم و یه چیزهایی به ذهنم رسید، که براتون نوشته ام...لطفاً ایمیلت رو چک کن.
آرتمیس | April 23, 2008 7:06 AM
بعد اون اولی که جواب دادی یک ایمیل دیگه زدم با جزئیات
شرح دادم که از چه طریقی کشفش کردم.
یکدفعه همینجوری فکر کردم شاید از نوع کشف دلخور شده باشی.روزای لوسیم هم هست.ازون وقتایی که اشکم دم مشکمه p-:
rokhy | April 23, 2008 7:08 AM
در تکمیل سخنان گهربار دیانا!
بفرین و هستی جان...
همونطور که هستی گفت قطره قطره جمع گردد وانگهی کوه گوشت شود..!
همونطور که سالها طول کشیده تا این چربی ها ی اضافی بدن ما روی هم جمع شده سالها هم طول می شکه تا این چربیها کاملا از بین بره.کدوم از ماها ظرف 1 تا 2 ماه 30 یا 40 کیلو اضافه وزن پیدا کردیم که بخوایم ظرف دو یا 3 ماه همه اش رو از دست بدیم؟؟
هر کیلو اضافه وزن معادل 7000 کالری یه.10 کیلو 70000 و مثلا برای منی که در ابتدای تغییر لایف استایلم دقیقا 50 تکرار می کنم 50 کیلو اضافه وزن داشتم(یعنی اندازه یه آدم ) این رقم به 350000 =سیصد و پنجاه هزار کالری می رسه.
خب وقتی اینطوری فکر می کنی می بینی که آدم برای این لاغر می شه که سلامت باشه.من در چه مدت باید این سیصد و پنجاه هزار کالری رو بسوزونم تا کاملا اضافه وزنم از بین بره؟؟؟منطقی اش اینه که هفته ای حدودا 3500 تاش رو بسوزونم تا نیم کیلو لاغر شم.این یعنی 100 هفته و بازم یعنی حدود 2 سال.
به نظر من 2 سال خیلی خوبه چون من این 50 کیلوی اضافه رو ظرف حدود 5 سال دور خودم جمع کردم.و 2 سال برای بازپس گرفتن سلامتی ام خیلی زمان کوتا هی یه.
من الان حدود 6 ماهه که سعی کردم شیوه زندگیم رو عوض کنم.همون نون خامه ای یی که دیانا می گفت و یه زمانی لذیذترین چیز در دنیا بود به نظرم رو در نظربگیرید.الان وقتی بهش نگاه می کنم یه توده آشغال متعفن چرب می بینم که منو یه قدم به سکته قلبی زودرس نزدیک می کنه.می تونم قسم بخورم که 6 ماهه لب به هیچ نوع شیرینی تر یا کیک نزدم.نه به این خاطر که می خوام لاغر شم.نه.به این خاطر که به نظرم از سیانور هم خطرناکتره.مثل سم می مونه.
خب حذف همین یه قلم کلی به لاغری کمک می کنه.یا اگه تا حالا شیر و ماست پر چرب می خوردین کم چربش کنید.اگه تا حالا یه دیس پلو می خورید فعلا نصفش کنید.روزی هم 20 دقیقه راه برید من قول می دم که چشم روی هم بذارید 10 کیلو لاغر شدین.اما شما نمی تونین به بدنتون بگید که تا فلان تاریخ فلان قدر باید کم کنی.نمی شه.خیلی عوامل توی لاغری تاثیر دارن.هورمونها /متابولیسم بدن و خیلی عوامل دیگه که در سرعت لاغری خیلی موثرن.مثلا من و مهسا تقریبا با هم به انارستان پیوستیم.اون 30 پوند در عرض 4 ماه کم کرده و من 20 پوند .این نشون دهنده تفاوت بدنها با وجود همسن بودنه.
ورزش هم خیلی موثره. اگر عکس الی جون رو ببینید می فهمید چی می گم.خیلی جمع شده و باریکتر از وزنش نشون می ده.خود من هم همینطور.از هر کی می پرسم که وزن منو حدس بزنه می گه ماکزیمم 79 یا 80/در صورتی که من الان 98 کیلو هستم.که خیلییی وزن بالایی یه.ولی چون ورزش کردم بدنم خیلی جمع شده و زیاد قلنبگی نداره.در صورتی که الان 1500 تا 1900 کالری می خورم که خیلی زیاده.
خلاصه که صبور باشید و ثابت قدم.همونطور که 200 گرم 200 گرم چاق شدیم باید 200 گرم 200 گرم هم بیایم پایین.
خیلییییییی روده درازی کردمااا
تقصیر این مایکروفن دیانا بود!!
سالومه | April 23, 2008 8:06 AM
دیانا جان خیلی لطف داری عزیزم، نمیدونین شما چقد به من روحیه و انرژی میدین :))
مشکل اینجا بود که من نمیدونستم مامانم چجوری خورشتا رو می پزن! حالا قرار گذاشتیم این مدت که من تو خونم و کاری ندارم آشپزی رو من به عهده بگیرم تا همه مجبور بشن غذای رژیمی بخورن D: فعلا هم سبزی سرخ و پیاز سرخ و همه مواد غذایی سرخ کرده و چرب و چیلی تو فریزر وارد لیست سیاه شدن! هرچند خود من اولین طرفدار اینا بودم ولی فعلا سعی میکنم ببینم میشه با مواد سالم تر خورشت خوشمزه درست کرد یا نه
فندق | April 23, 2008 8:12 AM
من این هفته اومدم با وجدان راحت گزارش بدم که یک پوند اضافه را کم کردم. ورزش هم تا حد خوبی به برنامه ام اضافه شده. امروز صبح 30 دقیقه پیاده روی- دو-نرمش انجام دادم. دیروز با نینابه رفتیم یوگا که مربی جدید کلی کارهای متنوع یادمون داد. جمعه هم با هم رفتیم شنا. هیچ کدومش ورزش سنگین یا طولانی نبوده ولی همین ها کلی حال من را بهتر می کنه. انگار همه ی انرژی های منفی که صرف سرزنش و خودخوری میشه با ورزش تبدیل می شن به انرزی مثبت!
از انارستان که من را با نینابه آشنا کرد تشکر می کنم :))
شب تاب | April 23, 2008 2:18 PM
فندق جان
همه ی غذاهای سرخ کردنی به جز کتلت را میشه با روغن خیلی کمتر درست کرد. کافیه در قابلمه یا ماهی تابه را بگذاری که همه ی آب مواد غذایی تموم نشه.
شب تاب | April 23, 2008 2:19 PM
بنده آمدم گزارش بدم که دیشب ساعت 10 شب رفتم باشگاه تا ساعت 10:30 ترکیب دویدن و راه رفتن. در ضمن هم فکر کردم الان باشگاه خلوته اما حسابی شلوغ بود!
انار | April 23, 2008 3:02 PM
یوهو انار ورزشکار گل.آفرین که رفتی باشگاه.
الی | April 23, 2008 3:48 PM
انار خیلی همت داری به خدا. آفرین، واقعاً آفرین!
شانه بسر | April 23, 2008 4:57 PM
انار جون نوشتم برام منتظر دعوتنامه هستم :) خوشحالم
بهارک | April 23, 2008 6:33 PM
بچه ها سلام.خوشحالم که همتون شاد و شکر خدا خوبین.من یه مدت طولانی نبودم.البته دورادور دنبال میکردم برنامه هاتون رو.اما یه خورده مرخصی داده بودم به خودم که به کارام برسم.راستی سال نو همتون مبارک باشه با کلی تاخیر.بووووووووس واسه همه.
سحر | April 23, 2008 6:59 PM
سلام.خوبید همگی؟
بچه ها من بخاطر اینکه تا 4 عصر سرکارم و بعدش هم مهمون دارم نمی تونم بیام تو اینترنت.
نمی دونم چیکارا می کنین دلم براتون تنگ شده.
تو محل کار من همه به اینترنت دسترسی دارن الا واحد ما.
آریس | April 23, 2008 7:07 PM
اناری من لوگ رو آپدیت کردم و فکر کنم ستاره ای که پس داده بودم رو الان میتونم بگیرم دوباره.توی تمام روزهایی که نبودم به یاد شماها رعایت کردم و ورزش کردم.کلی میس همتون.
سحر | April 23, 2008 7:14 PM
مرسي جير جيرك جان چه عكسهاي جالبي گذاشتي.
كلي حسوديمون شد.حالا هي شما وعده بذارين تا هي چربي هاي ما آب شه به جاي دلمون!
بهار | April 23, 2008 8:05 PM
بچه ها من باز وبلاگم رو آپ کردم.
بهارک | April 23, 2008 8:08 PM
سلام شبانه
2:7 AMبه وقت ایران
دینگ دینگ
rokhy | April 23, 2008 10:42 PM
پریسا پریسا پریساجون
این اقدام بی سابقه رو به خودت و خودمون و جمیع تپلان و تپلان دوستان دنیای سایبر تبریک می گم. نمی دونی با دیدن کامنت ات چه گلی از گلمون شکفت. امیدوارم که این انگیزه و روحیه ی بالای تو همیشه توی اوج بمونه تا بتونی یواش یواش به هدف ارزشمند ات که در واقع هدف همه ی ماست برسی.
حال رو روزت همواره اناری باد!.
دیانا شادمانی!
دیانا | April 24, 2008 1:44 AM
فندق جون٬
من نمی دونم توی این اوضاع اقتصادی و گرونی مواد غذایی که ما شاهد گزارشات اش توی اینترنت هستیم پیشنهاد دور ریختن اون مواد غذایی سرخ شده ی توی فریزر صحیح هستش یا نه. ولی به هر حال اگه بخوای از اون مواد استفاده کنی یه راهش می تونه روغن زدایی در حد امکان باشه. چون مواد چرب و چیلی وقت منجمد می شن روغن منجمد شده شون رو به راحتی می شه قبل از طبخ ازشون جدا کرد. بعد از پخت هم اگه حوصله به خرج بدی می شه با خاموش کردن زیر قابلمه و بعد از چند دقیقه که از جوش افتاد٬ با یه قاشق روغنی که روش جمع می شه رو با قاشق گرفت و دور ریخت و اینجوری تا حدود زیادی کالری موجود توی غذا رو کاهش داد.
ضمنا همونطور که شب تاب عزیز گفت داشتن یه ماهی تایه ی تفلون در دار خیلی کمک می کنه که آدم مصرف روغن مواد سرخ شدنی رو به حداقل برسونه. تا حالا تخم مرغ نیمرو با با دو قطره روغن مایع درست کردین؟ به راحتی با یه ماهی تابه ی خوب امکان پذیره. امتحان کن پلیز!
دیانا | April 24, 2008 1:45 AM
ای سحری که هی وعده ی پایان امتحان به ما دادی و بعدش دنبال فوق دویدی و آخرش ما رو بی خبر گذاشتی٬ و همه اش نگران بودیم که نکنه غروب کردی! خوش برگشتی خواهر. فقط بمون و حال و هوای سحری رو در اینجا بپراکن تا به هوای اسم تو هم که شده ما سحرخیزتر بشیم و از هوای عالی بهاری در صبحگاهان اردیبهشت استفاده کنیم.
دیانا سحرخواهیان!
دیانا | April 24, 2008 1:46 AM
بچه ها کامنت دنا رو بالا بالا ها خوندین؟ من خودم امروز دیدم اش. این ترفند اینکه یکی رو جلوتون نشون کنین و براساس اون سرعت تون رو زیاد کنین توی محل های مخصوص پیاده روی و دویدن خیلی بهتون کمک می کنه. اگه احیانا توی پارکهای مخصوص خانومها می رین برای پیاده روی حتما از این شگرد امتحان کنین که خیلی الهام بخش هستش.
ممنون دنا جون که از ما غافل نمی شی و یافته هات رو با ماشریک می شی.
دیانا تشکرات ممنونی!
دیانا | April 24, 2008 1:47 AM
............................................................................................
............................................صبوری........................................
...................................صبور باشید و ثابت قدم...............................
........................صبور باشید و ثابت قدم.صبور باشید و ثابت قدم................
.........صبور باشید و ثابت قدم.صبور باشید و ثابت قدم.صبور باشید و ثابت قدم....
........................صبور باشید و ثابت قدم.صبور باشید و ثابت قدم................
...................................صبور باشید و ثابت قدم................................
...........................................ثبات قدم........................................
.............................................................................................
دیانا | April 24, 2008 1:50 AM
................................................................................................
............................................صبوری............................................
...................................صبور باشید و ثابت قدم...................................
........................صبور باشید و ثابت قدم.صبور باشید و ثابت قدم...................
.........صبور باشید و ثابت قدم.صبور باشید و ثابت قدم.صبور باشید و ثابت قدم....
........................صبور باشید و ثابت قدم.صبور باشید و ثابت قدم...................
...................................صبور باشید و ثابت قدم....................................
...........................................ثبات قدم............................................
.................................................................................................
فرازی از سخنان سالومه انارستانی.
دیانا | April 24, 2008 1:51 AM
ای انار که اندر ساعت ۱۰ می دوی
دانشجو جماعت ساعت ۱۰ شارژ می شود
جیم آنان غلغله در ساعت ۱۰ می شود
تو کنون گشتی یک دانشجوی خالص عیار!
چونکه تو نیز فارغ ز درس گشتی اندر ۱۰ ای عزیز
آفرین و آفرین و آفرین
مرحبا و مرحبا و مرحبا
دیانا آفرین مرحبا زاده!
دیانا | April 24, 2008 1:52 AM
شانه بسر٬ کرم ابریشم و آرتمیس عزیز:
من شخصا حسابی شرمنده ی شما هستم که یه کار گروهی ۱۰نفره رو سه نفره تقبل کردین و می خواین انجام بدین. می دونم که همه ی شما هم مثل ما درگیر هستین و برنامه های کاری و برنامه های زنده گی خاص خودتون رو دارین یکی تون برنامه ی کاری داره و یکی تون دانشجو هستش و یکی هم تا ۲۰ اردیبهشت مهلت تحویل کتاب به ناشر داره که همه ی اینها فشار کاری رو بهتون تحمیل می کنه ولی باز با این حال مسئولیت این ترجمه رو علیرغم درگیری هاتون به عهده گرفتین.
شرمنده و ممنون بابت این همه گذشت و فداکاری و احساس مسئولیت تون.
دیانا
دیانا | April 24, 2008 1:54 AM
بچه ها جون
شماها هم با بلاگفا مشکل دارین؟ اصلاً نمیشه کاری کرد...تازه قسمت نظرات پایین وبلاگها هم حذف شده.
مونا | April 24, 2008 4:26 AM
من با دیدن بچه ها احساس کردم چقدر مهربون هستن شانه به سر چقدر خوشگه!!!!!! الی خیلی مهربون خیلی هم تازه آفرین و ماشالله داره اینقدر که موفق بوده فقط عکس کسایی که می شناختم رو دیدم اوه بیشتر اسمها برام نا آشنا بود! من عضو خیلی جدیدی باید باشم بله من هم که با شرمندگی از این وضعیت بسیار بد چاقی خودم فقط یک عکس دارم و همون رو هم گذاشتم :( اون عکس وقتی دیدمش داشتم می مردم نمی دونم به چه رویی گذاشتم که بقیه هم ببینن، ای خدا دیگه این عکس ها از روند چاق شدن من هست 70 - 80 - 90، حالا ایشالا با کمک شما به سمت برعکس پیش برم و برگردم به 90 - 80 - 70 :)) انشالله
نه مونا من همین هم کامنت گذاشتم هم پست نوشتم مشکلی نبود.
بهارک | April 24, 2008 6:32 AM
شانه بسر٬ کرم ابریشم و آرتمیس عزیز! (از دیانا کپ زدم D: )
بچه ها جدی جدی ممنون! دست و پنجه و چشم و ذهنتان سلامت باشد و خلاصه بسیار بسی تشکر.
آهای ملت! من بلد نیستم چه طوری می شود تشکر کرد که طرف به دلش بچسبد! پلیز هلپ!
شانه به سر تشکر
کرم جان تشکر
آرتمیس جان تشکر
همیشه حفاظت شده و درخشان و دریانورد باشید :)
آرام | April 24, 2008 8:01 AM
بهارک جان مرسی، بسیار ذوق کردم :))
ایشالا همه مون با هم در جهت برعکس پیش میریم و موفق میشیم. چقدر عکسات معصوم و نازه بهارک. در ضمن من عاشق لباس هات شدم.
شانه بسر | April 24, 2008 8:32 AM
آرام من دیشب خواب دیدم تو شدی 46.2 کیلو! حالا اون دو دهمش دیگه از کجا به ذهنم اومده نمیدونم. از بس همه فکر و ذکرم پیش شماهاست شب هم خوابتون رو میبینم :)
هر وقت رسیدی به 46.2 باید به من شیرینی بدی ها!
شانه بسر | April 24, 2008 8:36 AM
رقی جان تو هم که دیگه اولالا! چه کردی! چی شدی!
شانه بسر | April 24, 2008 8:39 AM
مرسی هدی جان، دیگه خانم ما هر کاری کنیم که به خوش هیکلی شما که نمیرسییییییم. شرمنده نکن ما رووو.
رقی | April 24, 2008 9:07 AM
آخی این بهارک چقدر نازه. حدس میزنم که ترکمن باشی نه؟
وااای بچه ها من اینقدر استرس دارم که نگوو. یه دخمل گلی قراره بدنیا بیاد و مامانش خیلی ریلکسه ولی خاله جونش داره اینجا بال بال میزنه.هم اکنون تا دو روز دیگه یعنی شنبه به یاری انرژیهای مثبتتان نیازمندیم. خیلی باشه هااااااااااااااا. من دارم اینجا پس می افتم. کسی ندونه فکر میکنه من قراره زایمان کنم. ای واااااااااااای
رقی | April 24, 2008 9:12 AM
دیانا و آرام جان
از تشکرتون ممنون.ولی( من خودم رو میگم) این کمترین کاری بوده که برای ادای دین به انارستان از دستم برمی اومده...وقتی انار از فکر و وقتش گرفته تا پهنای باند وبسایتش مایه میذاره،دیگه دو خط ترجمه که این حرفا رو نداره...چوب کاری نفرمایید لطفاً.
آرتمیس | April 24, 2008 9:26 AM
وای مرسی بهارک گلم.تو هم خیلی نازی باور کن جدی میگم. من تویه ذهنم دقیقا همینطوری تصورت میکرد با یه چهره پاک و معصوم.
رقی جان ان شا الله که زایمان بیخطری داشته باشه خواهرت برایه خودش و کوچولوش آرزویه سلامتی میکنم.
شانه بسر کرم ابریشم و آرتمیس از شما هم ممنون واقعا شرمنده کردین.
راستی شانه به سر منم با نظر بهارک موافقم تو هم خیلی ناز و تو دل برویی هم خیلی چهره معصوم و مهربونی داری...
الی | April 24, 2008 9:28 AM
رقی جون برای خواهر عزیزت آرزوی زایمان بی خطر و سلامتی خودشون و نی نی از خدا می خوام نگران نباش عزیزم در ضمن خیلی کاهش وزن چشمگیری داشتی آفرین آفرین :) من از تعریف خجالت می کشم و کلی ذوق می کنم :)) مرسی ازتون
بهارک | April 24, 2008 12:37 PM
ببم جان 3 ماه زیاده
برای عضویت یاهو بذارین یک ماه
دلم آب شد.خوب منم می خوام ببینمتوووووووووووون
رقی جونم قربونت برم که عکس مهربونتو دیدم.
rokhy | April 24, 2008 1:16 PM
بابا بهارک جان، تعریف نبودئ بیان واقعیت بود. مرسی منم خیلی امیدوارم که زایمانش بی خطر باشه ولی چون تصمیم داره سزارین انجام بده یه خورده بال بال زدن داره دیگه. اینجا تا رو به مرگ نباشی سزارین نمیکنند. اونوقت ایران ملت خودشون از قبل تعیین میکنند.تعجب داره ها.حالا همه خودشون صاحب فهم و کمالات ولی نمی دونم اثر مده یا چی، اینجوریاست/
ای وای رخی جان، مرسی خواهر چقدر مهربونی.
ولی خب اگه دقت کنی این سه ماه گذاشتن یه سری مفهوماتی پشتش خوابیده. میخوای برات یه چند تا شو بگم؟
یکی اینکه همونطور که میدونی ورود آقایون به اون قسمت ممنوعه. برای امنیت بیشتر محیط. و سعی براین شده که جلوی سو استفاده افراد ناخلف گرفته بشه. احتما اینکه یکی بخواد 3 ماه وایسه تا بتونه عکس ها رو ببینه خیلی کمتره تا یک ماه دیگه درسته؟البته اون یکی منظورم همون آدم ناخلفه ها.
ایم مهمترینشه. بقیه اش رو یادم نمیاد.
البته ببخشید که من توضیح دادم ها فقط خواستم یه دید جدیدی بدم.
همینم با همفکری بقیه انار تایید کرده.
حالا نگران نباش. خوشگل خانم که خودت باشی و عسل خانم که بقیه باشن رو بالاخره میبینی.دیر و زود داره ولی وسخت و سوز نداره، چشم بهم بزنی 3 ماه هم تموم شد.
شرمنده خیلی زیاد نوشتم و سعی میکنم دیگه از این کارا نکنم.
منبر=؟؟؟؟
رقی | April 24, 2008 2:46 PM
ای بابا! این بهارک ما که هی می گفت من چمی دونم با شما ها فرق دارم و خوشتان نمی آید ترکمن است؟ اااا بابا ترکمن ها که از خودمان اند همچین که بهارک می گفت فکر کردیم از قبیله آدمخوارهاست!
آره رقی! من هم تا حالا هر چی دختر ترکمن دیدم خیلی دلنشین بوده.
آرام | April 24, 2008 3:01 PM
انار! چی شد؟ چرا لینک ویکی انارستان را در لینکهای مفید نگذاشتی؟ وقت نکردی یا کامنت من بین کامنتهای دو پست قبل گم شد؟ نکنه با من قهری؟ آهیییییییییییییییییییییییییییییییییی!
انااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار
آرام | April 24, 2008 3:03 PM
شانه به سر! پرنده نادر عزیز! وای که چه قدر از خوابی که برایم دیدی ذوق کردم. حتما جشن می گیرم برات وقتی 46.2 شدم! واییییییییییییییییی
(الان قند تو دلم آب شد از فکرش)
آرام | April 24, 2008 3:08 PM
بچه ها حالا هی نگین ارکمن دیگه من هم مثل خودتون حساب کنین و دیگه از قومیت من چیزی اسم نبرین همه ما با هم دوستیم عزیزای دلم آخه من که دیگه نمی گم شما هم فراموش کنین ببخشید دیگه دوستتون دارم ××
بهارک | April 24, 2008 3:14 PM
نه بابا قهر کدومه. یادم میره هی. آخه شما باید منو اینجوری تصور کنید که یه نفر آدم دست تنها این خونه هم بزرگ! هی میدوم این وبلاگ یه پذیرایی از مهمونها(که البته هم صاحبخونه هستید:) بعد میدوم اون یکی وبلاگ یه پست جدی چمدونم حقوق بهمان و وب سایت پذیرش فلان مینویسم باز میدوم میام این وبلاگ میرم دعوتنامه میفرستم و ایمیل جواب میدم باز تازه وسط همه اینا باید غصه و حرص تحقیق بخورم و کار گیر آوردن و اینکه چرا یه ماهه زندگی سلامتیم ریخته به هم و بدنم شل و وب شده(اه اه) و چرا دیشب جلوی تلویزیون بستنی خوردم...واقعا چرا؟
آرام میشه بهم ایمیل بزنی؟ هم آدرسش رو بده و هم یه چیزی در مورد لوگ باز کردن گفته بودی.
آها در مورد باز کردن لوگ خانومهایی که مشکل دارند میشه یه بار هم سعی کنید از فایر فاکس بازش کنید ببینید چی میشه؟ اینترنت اکسپلورر مخصوصا این نسخه جدیدش به طرز دردناکی اصولا یواشه و دائم هم فریز میکنه. یه تلاشی بکنید نتیجه اش رو به من لطفا خبر بدید.
انار | April 24, 2008 3:23 PM
بهارک جون خیلی ناز و خوشگلی. خوب کردی عکس چاقیت رو گذاشتی. اون عکسهای زیبای من رو از چاقیم در زوایای مختلف! دیدی؟ ببین اتفاقا تا میتونی از خودت در چاقی عکس بگیر چون بعدا که سالم و خوش هیکل شدی نگاه میکنی بهشون قند تو دلت آب میشه!
انار | April 24, 2008 3:27 PM
Anarestan salaam, mikhastam begam man ham hastam, amma khastam:) faghat
soozan | April 24, 2008 3:31 PM
انار عزیزم این حرف ها رو به خودت نزن دختر به این خوشگلی! بله دیدم خیلی با نمک بودی خندیدم که اینجوری اخم هم کرده بودی شاکی جلوی تلویزیون اون خیلی با مزه بود الان که اصلا حرف نداری مطمئن باش جدی می گم وقتی ازت تعریف می کنم اصلا اولین کاری که با ورود به گروه کردم دیدن عکس شما بود از کنجکاوی همه عکس ها تو با هم باز کردم :)) ماشالله
بهارک | April 24, 2008 4:07 PM
بهارک جونم چقدر نازی تو!!ببینم کدوم عکس مال حالات بود؟من که نفهمیدم.!!!
سالومه | April 24, 2008 5:22 PM
انار! ایمیل زدم.
آرام | April 24, 2008 5:32 PM
خب عزیزم چاق ترین عکس که به همه چی بی توجهم که لباس درست تنم نیست و اخمم کردم دیگه :))
بهارک | April 24, 2008 5:39 PM
بچه ها کسی دکتر خیلی خوب ایمونوژیست سراغ نداره؟من الان 5 ماهه که همش مریض می شم و می افتم تو خونه خسته شدم دیگه می خوام برم یه دکتر ببینم می تونه تشخیص بده چمه؟؟؟
سالومه | April 24, 2008 5:42 PM
ایمونولوژیست
سالومه | April 24, 2008 5:43 PM
بهارک وزنت اصلا به حجمت نمی یاد.مطمئنم که خیلی خوب می یای پایین فقط نذار ثبات وزن ناامیدت کنه ها!!!یه موقع شل نشی.
سالومه | April 24, 2008 5:45 PM
بچه ها من عااااااااااشق شدم دوباره!!!
ا خب چیه مگه؟ نخندین بهم.آدم مگه نمی تونه چند بار عاشق بشه؟؟
البته تفاوت این عشق آسمانی با عشقهای قبلی ام زیاده.من الان عاشق یوگا شدم.قبلا هم یوگا می کردم ولی نه با این تکنیک.دلم می خواست کلاس یوگام هر روز بود:))))
اینقدر حس خوبی به بدنم پیدا می کنم بعدش که خدا می دونه.
حالا من چه جوری باید به وصال عشقم برسم؟
:دی
سالومه | April 24, 2008 5:49 PM
آزی اون عکس توئه؟چقدر اینجا فرق داری !ضمنا عکست خیلی بد آموزی داره جونم چون من با دیدنش هوس پفک کردم بدجور.هی دارم آب دهنم رو قورت می دم .یادته که ما پارسال معتاد کرانچی بودیم.من که از ترس انار ترک کردم!مطمئنم اگه خونه داشتم دخلش رو اورده بودم.
البته عامل بی جنبه بودن من بسیار قوی تره
بهارک جان خیلی عکسات ناز بودند.من هی گفتم جااااااااااان جوووووووووون.بخصوص اون عکس آخریه با اون لباسهای ناز
رقی جان عکسهای تو رو هم دیدم حسابی خوش تیپ شدی ومرسی که تند تند عکس می ذاری.
بچه ها راستش من یک عکسهایی دارم که هر وقت می بینمشون (دور از جون همه)یاد گاو می افتم .برا همین خودمم نمی بینمشون وزود ردشون می کنم.اما تصمیم گرفتم وقتی لاغر شدم بذارم ببینین چقدر بی ریخت بودم
از عکس گذاران محترم بسیار ممنونم
بهار | April 24, 2008 6:09 PM
سلام..............و همین
....
.....
.....
......
و دیگر هیچ
D-:
rokhy | April 24, 2008 6:17 PM
انار! می شود شما بفرمایید که اون بستنی اصولا چه طوری سر از خانه شما و جلوی تلویزون در آورده؟
آرام غضبناک!
پ.ن. آها! خوب یک سوال؟ آخرین دفعه قبل از این بار کی بود بستنی خوردی؟ اگر خیلی وقت بود، این بار چشمامو رو هم می گذارم ولی ولی اگر نه همین هفته پیش بوده باید بگم لطفا بستنی را جایگزین شیرینی نخورده نکن D: حیف نبود این قدر مقاومت کردی جلوی شیرینی ها اونوقت با یک تلویزون به بادش دادی
آهییییییییییییییییییییییییییییییییی
آرام غصه ناک از اینکه انار سوپر من نیست!
آرام | April 24, 2008 6:33 PM
همخونه ام خریده بود. راستش رو بخواهی عصرش بستنی خورده بودم! اما بعد شام کم خوردم که جبران بشه. کلا که اوضاع به هم ریخته خواهر! به هم! بد هم نیست یکی پیدا بشه یه کمی به من غضب کنه.
انار | April 24, 2008 6:38 PM
انار! سایت را دیدم خیلی عاااااالی و شیک شده. زنده باشی.
نه! اصلا توقع جواب فوری ندارم. خودم هم درگیرم و می دانم استرس کار این سه تا سایت با هم چه قدر زیاد است به خصوص که چیزی بیشتر از یک روزانه نویسی برای ما هست. خلاصه این که خیر ببینی خواهر :)
تحقیق هم که نگو! خود کار تحقیق یک طرف فکر و خیالش آن طرف! روی کفه ترازو بگذاری استرس کار سنگین تر از خود کار است! باور کن! می گی نه؟ برو همین الان رو ترازو و وزنشان کن. دیدی. خدا را شکر که پست قبل خطها را جا به جا دیده بودی وگرنه آهیییییییییییییییییییی می شد!
اااااا چند روز دیگر می آیی و اینجا می نویسی که "دکتر" شدی :)
آرام | April 24, 2008 6:41 PM
وب سایت پذیرش رو میگی دیدی؟ خوب شده بود؟ میشه راستش شماها هم براش تبلیغ کنید؟ ببین مشکل اینه که اون یکی وبلاگ افکار خیلی بیشتر از این یکی خواننده داشت و من میترسم این یکی خوب براش تبلیغ نشه. ظاهرا آدم اسباب که میکشه خواننده هاش جا میمونند. اون یکی نزدیک 800 تا توی گوگل ریدر خواننده داشت این یکی نزدیک 200 تا داره.
انار | April 24, 2008 6:56 PM
جیرجیرک بهار سالومه خیلی ممنون شما هم خیلی همتون خوشگلین
خیلی می ترسیدم و کم کم داشتم منصرف می شدم که عضو یاهو بشم اما بعد که دیدمتون گفتم بی انصافیه من شما رو ببینم و زیر حرفم بزنم و عکس نذارم. تازه هی هم پاک کردما اما دوباره گذاشتم. خیلی مهربون هستین و من از آشنایی باهاتون از قبلم دیگه خوشحال ترم :)) امروز چون صبح ورزش و رقصم رو تموم کرده بودم وقت زیادی داشتم که آنلاین باشم و خیلی روحیه خوبی دارم الان از بس که شما خوبین.
شب همگی به خیر :)
بهارک | April 24, 2008 7:08 PM
انار عین همین پست پزیرش را در همون بلاگ قبلی کپی کن و اولش هم قبل شروع پست بنویس که اسباب کشی کردی.
آرام | April 24, 2008 8:23 PM
من خواننده خارج از انارستان ندارم اگر هم بوده گذری اند. ولی با ایمیل می توانم به چند تا از دوستام که خارج درس خونده هستند یا پزیرش گرفتند بگم که پزیرش چی هست و اینها.
آرام | April 24, 2008 8:28 PM
بی خوابی و سر زدنه شبانه به انارستان :دی
02:46 AM
کسی اینجا نیست؟
دارم می رماااا....
کسی نیست مثل رز تایتانیک بگه come back.....come back
p-:
rokhy | April 24, 2008 11:23 PM
من اینجام. دارم با خودم مذاکره مطبوعاتی میکنم که برم شام بخرم یا برم خونه یاحداقل بالاخره برم طبقه پائین دست شویی!
انار | April 24, 2008 11:27 PM
انار جان
فعلا بپر بر. دست شویی که از همه واجب تره! بعدش می تونی فکر کنی ببینی چه کار کنی خوبه.
شب تاب | April 25, 2008 1:34 AM
اااااا
سلااااااااااااام
من هنوز بیدارم
اینجا 5 صبحه
چه باحال تو می خوای شام بخوری؟
rokhy | April 25, 2008 1:38 AM
بهارک جون خیلی خوشحالم که نرفتی و موندی و باعث شدی که اینجوری هم انارستان به شور بیاد و ما از فیض وجودت بیشتر بهره ببریم و هم خودت انگیزه ی بهتری برای ادامه ی راه پیدا کنی. بچه ها همه ی گفتنی ها رو گفتن پس من هم فقط می گم:
بهارک٬ بهارک
به زودی
باهمت
با کوشش
اضافه وزن موذی
اسیر می شه به دست ات
بهار اندام تو
همراه می شه با خواسته ات
آهسته
آهسته
پیوسته
پیوسته
دیانا بهارکیان دوست!
دیانا | April 25, 2008 2:32 AM
انار جون
حسابی خسته ی سایت پذیرش نباشی. من در حد توان مورچه ای ایم! سعی کردم که به ندات لبیک بگم و یه نمه تبلیغ کنم. فقط کاش به قول خودت مراقب این انارکوچولوی ما هم باشی. این انار بالغ تو انقدر در حال ورجه وورجه کردن از این سایت به اون سایت هستش که هی سر انارکوچولو رو شیره می ماله و بهش بستنی می ده. نده جانم نده! مگه یادت نیست که طفلکی چند وقت پیش سرمای ناجوری خورد؟. دلیل بستنی خوردن هم چیزی نیستش الا «غفلت از خود». یکی از دلایل اش هم چیزی نیست جز «مشغله ی زیاد». پس نخور جانم نخور! غذای روح نیست که بگیم بخور که!.
دیانا نده نخور جانمی!
دیانا | April 25, 2008 2:34 AM
اي چربی بيغيــرت
بگيـرد جان تو تپل
ولي:
آهسته آهسته
ای کالری توخالی
نخورد تو را تپل
ولي:
آهسته آهسته
ای ورزش نازنین
انجام دهد تو را تپل
همیشه:
پیوسته پیوسته
ای رژیم منطقی
بگیرد تو را تپل
همیشه:
پیوسته پیوسته
دیانا پیوسته آهسته تبلیغی!
دیانا | April 25, 2008 2:35 AM
ااااا شب تاب هم بیداره که
خوب از اسمش معلومه
ولیمن جغد شدم
الان ساعت شش صبحه.
wooooooooow
rokhy | April 25, 2008 2:46 AM
سلاااااااااااام صبح بخیر
دیانای سحر خیز بیدار شده
هورااااااااااااا
rokhy | April 25, 2008 2:48 AM
صبح بالنده ی تو هم بخیر! اما رخی خواهر مگه تو خواب نداری؟ من اومدم که کالری نخود رو که قبلا نوشته بودم دوباره استخراج کنم! و الان کامنت تو رو دیدم. برو بخواب خواهر که روز جمعه ات از دست رفت!.
دیانا خوشخوابیانی!
دیانا | April 25, 2008 3:02 AM
ها ها هاااااااااااااااااااااااااااااا چههههههههههههه!
واي بچه ها توجه كرديد كه من دوروز نيومدم اينجا؟تو ترك بودم....باورتون ميشه؟خودمو بسته بودم به تخت كه ببينم زندگي بدونه انارستان را تاب مي آوورم يا نه...خيلي سخت بود....خيلي.........ولي دوروز مقاومت كردم....كلي ذوق داشت دوروز كامنت خوندن به جاي ساعتي يه بار رفرش كردن صفحه...اين مدل ترك يابويي بود كه يهو 48 ساعت مواد بهت نرسه...ولي كارساز نيست بايد كم كم سم زدايي بشي...براي همينم ازين به بعد 2بار ميام يه بار صبح يه بار شب......
بهارك خيلي بامزه بودي..من عاشق عكس آخريت بودم...اونجا از همه جا خوشگل تري
بچه ها عكس منو با چي توز موتوري ديديد؟بدآموزي نداشته باشه حالا....
آزي | April 25, 2008 6:08 AM
در راستاي بستني خواهي وبستني خوري..من چند روزه پيش در پي يك تصميم خوش گذروني دروني با خودم بعد از كلاس رفتم توي يه سوپر ماركت وبعد از كلي زير ورو كردن بستني ها بازم همون بستني مورده علاقم بستني شكلاتي كاله گرفتم ازين چوبي ها...بعد هم در راستااي اينكه فعلا مثلا مرخصي ميباشم يه مانچي ويه كرانچي برداشتم چون ازين سايز خيلي كوچولو هاش نديدم مجبور شدم ازين يه كم تپل هاش بردارم..بعد رفتم دم صندوق و با كمال شيكي وجديت يه 100 توماني گذاشتم وهمين جور كه داشتم به قفسه هاي خوراكي نگاه مي كردم وبا چشمم دودوتا چهار تا مي كردم كه يه چيز خوشمزه گرون پيدا كنم وبه مامانم بگم بخره دي: (آخه من معمولا چيز گرون ها رو ميذارم جزو سبد خريد خانواده).منتظر بودم بقيه پولمو بگيرم..ديدم آقاهه يه چيزي گفت برگشتم گفتم ببخشيد با من بوديد؟گفت بله خانم 250 تومان ديگه هم لطف كنيد..منم يهو يه نگاهي كردم گفتم چرا؟بعد چيزي شنيدم كه چنان شوكي بهم دست داد:همه اطرافيانم با تعجب نگام كردن انگار كه من از يك كره ديگه اومدم وآقاي فروشنده هم فكر كرد من پول ندارم وهي تعارف كه قابلي نداره ومن باز سوالمو تكرار كردم
:بستني چوبي جغله معمولي ترين نوع بستني با معمول ترين طعم وبسته بندي 450 تومان؟ديديد اينقدر تو ترك بودم كه نفهميدم كه بستني از 250 تومان كه من مي خريدم شده 450 تومان وبسته هاي كرانچي ومانچي كه 200 بود شده 400..واييييييييييي
من بچه مو همون از اول عادت ميدم به شربت آبليمو وهويج به عنوان تنقلات....
آزي | April 25, 2008 6:19 AM
منظورم 1000 توماني بود
آزي | April 25, 2008 6:22 AM
در راستاي معاشرت كامنتي بگم كه من از چند جهت اساسي اين دوروز تو ترك بودم..آقاي كينگ كونگ وبا يك نقشه شيطاني از پيش تععين شده چنان حالشو گرفتم كه دوروزه جواب تلفن هامو نميده منم هم خندم گرفته هم قند توي دلم آب شده هم ازون خنده دندوني ها مدل دل خنك ها دارم كه نگو واز يه طرفم ديگه خيلي لوس شده اين همه كشش ميده...حالا بشنويد ماجرارو:
اين آقاي كينگ كونگ در راستاي جووني وخامي ودوست مجرد داشتم وخوش گذروني هاي اين چند وقته به كرات در بين خاطرات ولطايفش ازين واژه نامانوس ونا همگون وضد حالي كه خيلي از مردها وپسرهاي جوون شنيده ميشه وكلا منم اين عقده شده برام استفاده مي كرد كه:فلاني ازدواج كرده عجب خريه...يا فلاني گفت عروسيه شما كيه؟منم گفتم مگه من خرم به اين زودي....وازين قسم رو مخ رفتن ها كه تو دلم اينقدر حرص مي خوردم ورگ گردنم قلنبه ميشد وهي به خودم گفتم ازي خونسرد باش به وقتش حالشو بگير...
خلاصه گذشت وگذشت وگذشت منم شب وروز داشتم فكر مي كردم كه چه جوري حالشو بگيرم...كه در راستاي اينكه آقاي كينگ كونگ خودش عشق عروسي داره هي شروع كرد براي من عكس لباس عروس فرستادن كه آزي اين خوبه واين بهت مياد واين مدلي لباستو بگير واينا منم هي ابراز احساسات كه واي چه خوشگل اتفاقا منم اينجوري دوست دارم وخلاصه گذشت تا نصفه شب دو شب پيش كه يهو موقع برگشتن از سر كار عشقولانش قلنبه شد وزنگ زد وكلي آهنگ عروسي وآزي فرست تانگومون با اينه وبعد اين آهنگه اينجاش ميگه اينجوري واينا ومنم يهو اون آزي 8 ساله لجبازه روباه صفتم قلنبه شد كه:ببين تو الان بهترين دوسته مني..حيف نيست دوستيه خوبمونو با ازدواج خراب كنيم..من هرچي فكر مي كنم جدي ميبينم ما هيچ نقطه مشتركي نداريم كه بتونيم با هم زندگي خوبي داشته باشيم...من هميشه مرد روياهام شبيه شوهر سلن ديون بوده و خلاصه ساعت 3نصفه شب چنان فيلم تميزي بازي كردم واز مرد روياهام گفتم وهمه چيزايي كه ميدونستم روشون ضعف داره تا يهو اونم اولش گفت:اوكي پس من اشتباه زنگ زدم چون من براي دوستم اينقدر وقت نمي ذارم وبعدم اينقدر داد زد وحرص خورد كه منو مسخره كردي و...
آزي | April 25, 2008 6:35 AM
من همه برنامه ريزي زندگيم رو روي تو ريختم ووالا مگه ديوانه بودم اين همه برم زير فشار قسط واين همه جون بكنم بدونه يه روز مرخصي وتوي اين قسمت هاش من هي ته دلم داشت قند آب ميشد كه حقته...وبعد خونسرد هي مي گفتم:وا عزيزم چقدر تو حساسي چرا زود عصبي ميشي جديدا ها من كه چيز بدي نگفتم..من به خاطر خودت گفتم كه نميخ واي خر بشي واينا ....كه اين حرفو بهش برگردوندم اونم گفت بشين فكراتو بكن ببين مي خواي يا نه؟منم هي آرومم مي گفتم:به چي فكر كنم؟كه عروس شم؟يعني زن تو بشم؟تا آخر عمرم؟
خلاصه كه دلم خنك شد خيلي...
آزي | April 25, 2008 6:45 AM
از همين تريبون دارم از شما بهترين دوستام مي خوام كه تا اين كينگ كونگ نيومد زانو نزد جلوم وبرق عشق وحسرت وآرزو رو توي چشماش نديديد كه بخواد من همسرش شم منو بهش نديد وبگيد عروس رفته گل بچينه...انگار فاصله تهران ونكوور ورفت وآمد هاي اين چند ساله كم بوده براش....
نه ه ه ه هنوزم آرووم نشدم....
آزي | April 25, 2008 6:52 AM
wooooooooooooow
آزی عجب باحالییییییییی تو
طفلکی آقای کینگ کونک.مطمئن باش برای اینکه تو رو از دست نده زانو که سهله روی زمین دراز هم می کشه
تو هم خیلی طاقتت زیاده.اگه من اون موقع این طاقت تو رو داشتم و تا اون جدی می گرفت من شل نمی شدم الان اون خره من نبودم
خلاصه آفففرین.
گربه رو حسابی کشتوندی حسابی قبل حجله.
خیلی خیلی جات خالی بود.حالا گذشته از اینکه خیلییییییی دوستت دارم تو ازونایی هستی که وقتی یک کوچولو هم نباشی و انرژی هات نرسه سریع همه می فهمن
البته برای جاهایی که آدم می خواد جیم بزنه یکم کارت سخت می شه.
تو و دیانا پنج دقیقه هم نبا شین کاملا معلومه
یک مووووووووووچ گنده برای تو عروس قشنگ شیطون بلا
rokhy | April 25, 2008 10:34 AM
من اینقده عشق ذلیلم که اگه می شد همه چی رو به آقای کینگ کونگ لو می دادم که غصه نخوره p-:
rokhy | April 25, 2008 10:39 AM
راست می گه این رخی! من هم اگر بودم قلب گنجشکی ام می پکید از زور فشار خودداری از لو دادن! اصولا مامانم می گه شما دوتا (من و داداشم) دلمون کوچولویه! بعد از آن طرف گلی وقتی یک چیزی را بهش نمی گویم می گوید اااا ارام تو چه دل گنده ای! خلاصه من که نفهمیدم آخرش دلم گنده است یا کوچولو! احتمالا قد هیکلم هست :)))) گنده کوچولو!
:)))))
آزی آخر داستان باید هپی اندینگ باشه ها!
آرام | April 25, 2008 11:07 AM
سلام انار جون, با کلی تاخیر مرسی از ستاره. نمی دونی چه ذوقمرگی شدم. کم کم داشتم تو سفر شل می شدم و وسوسه خوراکی های خوشمزه از راه به درم می کرد ولی ستارهه کار خودش رو کرد. البته نه اینکه نخوردم. چرا برنامه غذائیم کلی تغییر کرده بود ولی دست کم روزی 7-8 ساعت پیاده روی می کردم. درنتیجه هیچی وزنم اضافه نشد. حالا خیلی خوشحالم و دارم بر میگردم به روال عادی.
چه کارهای جالبی اینجا شروع شده, برم برای مطالعه آنچه گذشت!
Fairy | April 25, 2008 11:42 AM
آخی آزی چه باحال
البته طفلکی اقای کینگ کونگ گناه داره ولی من طرف تو ام
نگران نباش تا آقای کینگ کونگ زانو نزنه و تو برق چشماشو تایید نکنی نمیزاریم آزی بلای ما رو ببره D:
فندق | April 25, 2008 12:02 PM
بابا من یک غیبت فوقش 2 هفته ای داشتم چه خبرا بوده اینجا.
دلم برای همتون تنگ شده بود! راستی از تبریکاتون هم ممنون. انار بانو همیشه میگه اونائی که ستاره می گیرن بیان اینجا و بگن چی کارا کردن. حالا من با کلی تاخیر خواستم بگم راستش هیچ کار فوق العاده ای نکردم. فقط از برنامه گروهی پیروی کردم و چون خورد و خوراکم رو اینجا ثبت کردم حواسم بوده که بیخودی زیاده خوری نکنم و تنبلی رو هم تا حدی گذاشتم کنار. نه اینکه اهل تحرک نباشم ولی خیلی ساده یادم می رفت وقتی بی هدف یک گوشه نشستم و هیچ کار مفیدی انجام نمی دم یک کمی خودم رو لااقل تکون بدم که هم روحیه ام بهتر بشه هم برای سلامتی یک کاری کرده باشم. همه اینها رو هم مدیون شماها هستم که همیشه حتا توی تعطیلات عید یا تو طول سفر که قبلن حداقل 1-2 کیلو چاق می شدم چون به فکرتون بودم مراقب خودم و جسم و سلامتم بودم.
کار گروهی بهترین چیزیه که تو دنیا می تونه آدم رو به اهدافش برسونه. خوشحالم که با شما همراه و دوست هستم.
خیلی حرف زدم, حالا یک سوال هم دارم. اینجا کسی هست که تو دابلین پایتخت ایرلند جنوبی زندگی کنه؟ یا قبلن اونجا زندگی کرده باشه؟ اگر بهم بگین ممنون می شم.
Fairy | April 25, 2008 3:22 PM
انار جون من با ایمیل دوستم بهت ایمیل زدم چند روز
پیش چون جوگیر شده بودم و خواستم زود دعوت نامه
بگیرم ... سه سوت بهش زنگ زدم و ایمیلشو گرفتم!!
حالا کاشف به عمل اومده ایمیل اون هم باز نمی شه
و اصلا نمی شه چکش کرد ....
حالا من که اصلا نمی دونم اون ایمیل به دستت رسید
یا نه اگه رسید و دعوتمون کردی که ما نتونستیم
دعوت نامه ی تاریخی رو بگیریم ... اگرم که نرسید
چه بهتر...
به جان خودم قراره امشب برم اونجا یه میل باز کنیم
این دفعه شخصیه شخصی!! و با اون درخواست
دعوت نامه کنم!
خب تنبلم دیگه... اومدم اینجا درست شم! زرنگ اینا شم خب!
خب تو هم اصن منو دوست نداری خب...
لادن | April 25, 2008 3:28 PM
عجب کاری کردی آزی...:))
آریس | April 25, 2008 5:05 PM
آزی خیلی با مزه ای! حال گیری کردن هم دل می خواد. از من که نمیاد مگه اینکه حسابی عصبانی باشم. در اون صورت هم بیشتر حال خودم گرفته میشه!
اما یه چیزی رو بدون: اگه یه شوخی زیادی تکرار میشه دلیلش اینه که طرفت مطمینه به این که نو کاملا می دونی که این شوخیه.
شب تاب | April 25, 2008 6:31 PM
فعلا كه نتيجه خيلي بد بوده..پيشنهاد هم نمي كنم..ولي بعضي وقتها يه حساسيت هايي روي يه چيزاي جزئي ايجاد ميشه اونم با وجوده اينكه ته دلت هم مطمئني كه شو خيه ولي تكرارش حساست مي كنه...منم هميشه ازين جور شوخي هاي مردونه واقعا بدم ميومده..باباي من ومرداي اطراف من هيچ وقت اينجوري حرف نميزنن...ولي توي محيط كار وجمع هاي ديگه خيلي ديدم ازين چيزا...جالب قضيه اينه كه من نمي دونم اين اينجور حرفهارو از كجا ياد گرفته چون اصلا توي جامعه ايراني نبوده تا جاييم كه من ميشناسم خانواده شو بعيد ميدونم باباش به مامانش ازين حرفها بزنه...چون احساسم اينه كه مادر محترم ايشون خيلي قدرتمند وقوي وجديه وشوخي نداره با كسي...
من با اين 96 واحد كينگ كونگ شناسي بايد تا الان فارغ التحصيل ميشدم ولي هنوزم هرروز با هزار تا مورده جديد مواجه ميشم.واقعا ترس داره...
آزي | April 25, 2008 7:15 PM
وای آزی چیکار کردی؟
این آقایون محترم رفتاراشون غیر قابل پیش بینی هست ! شوخی موخی هم با کسی ندارن! چون فکر می کنن تو دقیقا منظورت همین بوده که گفتی !! بد ترین چیزی که آقایون رو اذیت می کنه اینه که مقایسه بشن و اینکه تصور کنن اونی نیستن که شما میخواهید! و چون خیلی غرور و اعتماد به نفس دارن .....
حالا ایشالا که این آقای کینگ کونگ تو این مایه ها نباشه و این قضیه به خیر و خوشی تموم میشه و بعدا هم بهش میگی که اینا یه نقشه بوده و اینا...
ولی من توی این تجربه کوچولوی 3سال قبل از ازدواج و 5 سال بعد !!! لااقل در مورد همسر خودم به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز رو نباید غیر مستقیم بهش حالی کرد!! یعنی وقتی از دستش ناراحتی همون موقع باید بگی یا نشون بدی که ناراحتی !!
خوب می دونی ما خانوما هزار و یک جور وسیله داریم تا احساساتمون رو نشون بدیم !! این آقایون بیچاره خیلیاشون حتی از زبونشون هم بلد نیستن استفاده کنن!!!
آره مادر جون !! این نصیحتای مشفقانه رو بپذیر ......
ولی ......
عجب حالی از این بنده خدا گرفتیا!!!!!!
لیلی | April 25, 2008 7:26 PM
آزی من دیگه جدا کنجکاو شدم ببینم عاقبت تو و کینگ کونگ چی میشه. تو رو خدا ما رو هم عروسی دعوت کنید.
انار | April 25, 2008 7:28 PM
آرام ازين دل گنده يي كوچيكيت كلي خنديدم....
يعني واقعا من خيلي سنگ دلم؟يا شماها خيلي دل نازك ورمانتيك وصبور ومهربون....؟
انار خانم شما خاطره هنوزم نداري؟
آزي | April 25, 2008 7:31 PM
والا بنده خودم دارم به خاطره ها میپیوندم فعلا! آقا من دارم پشت صحنه برای این وبلاگها فعالیت میکنم که بلاگ رول گوگلی بذاریم برای گروه...میام میبندم این میتینگ رو امروز...
انار | April 25, 2008 8:00 PM
ليلي جون مرسي...من قبلا بارها گفته بودم وارده يه حريم هايي نشه...حداقل يه راه هايي كه خيلي آدمها با خيلي آدمها ميرن با من نره..چون من آدم صادقيم ولي ساده نيستم..من براي كسي فيلم بازي نمي كنم...اگرم قرار بود كسي رو خر كنم تا حالا كرده بودم...راستش اين بحث ها برام خيلي سنگينه چون شخصيت منو خيلي مياره پايين...من اينقدر آدم ناتواني نيستم كه بخوام به خاطر هزار تا فشار ودليل قومي ملتي خانوادگي فرهنگي زير بار ازدواج برم...
بعدم مشكل بزرگ ما همينه كه من از خيلي حس هام نمي تونم براي نشون دادن احساساتم استفاده كنم..فقط مي تونم با ابزارهاي صوتي احساسمو بگم...پشت تلفن راه دور نمي توني يك ساعت سكوت كني كه مثلا طرف بفهمه تو ناراحتي..يا اخم كني...يا طرف لب ولوچه اوويزونه تورو هم كه نميبينه...
والا انار جون خودمم كنجكاوم ببينم اخرش چي ميشه وبه قول آرام هپي اندينگ ميشه يا نه!
اينقدر دوتامون انرژي گذاشتيم وبحث كرديم وجنگيديم كه من نمي دونم ديگه بعدش كه بريم زير يه سقف بايد چيكار كنيم وراجع به چي حرف بزنيم...تو فكر كن راجع به شيلنگي كه بايد توي دستشويي نصب شه هم حرف زديم ديگه ....
حالا فعلا كه عروسي در كار نيست داماد قاطي كرده دي: لباسهاتونو تا اطلاع ثانوي بذاريد توي كمد تا خبرتون كنم.
آزي | April 25, 2008 8:15 PM
هیچ غصه نخور مادر! اینقده مطلب دارید که زیر یه سقف راجع بهش بحث کنید که ......
منم گفتم این تجربه های شخصی من هست ! آدم با آدم فرق می کنه !!!
ما هم شونصد بار به همه اعلام کردیم هی لباساشونو بذارن تو کمد ... هی دربیارن !!!!
آخرشم در یک اقدام غافلگیرانه وقتی لباساشون تو کمد بود! عقد کردیم !!!!!
لیلی | April 25, 2008 8:35 PM
آهييييييييي ليلي جون...حالا يه چيزي مي گم الان ميگيد پيشته بچه بي حيا نصفه شبي دي:...ولي من هميشه فكر مي كنم من ازون عروس طفلكي هام چونكه چون داماد خونش اينجا نيست آخر عروسي كسي نمياد بوبوق بوق كنه چون عروس داماد جايي ندارن برن...منم از حالا دارم جز ميزنم نگن حالا بريد هتل بعد همه بيان تا دم هتل تابلو....من شب ميرم خونمون تو هم برو خونه فاميلهاتون..فردا صبح اول وقت ميريم مسافرت...خيلي هم رمانتيك تره...حالا عروسي يه چيزي ولي ديگه پاتختي رو نيستم...
آخي طفلي آزي..
شب بخير
آزي | April 25, 2008 8:44 PM
آزی مامان و بابای من تعریف میکنند که ظاهرا شب ازدواجشون بعد از مراسم مادر مامان یه اتاقی رو آماده کرده بوده و از این حرفها و این دوتا جوون یواشکی میان خونه و لباس عوض میکنند و با یه پیکان قراضه راه میفتند شبانه میرن شمال و بعد از هتل زنگ میزنند به عمه ام که براشون مهمونی مفصل داشته بعدش و میگن "والا ما شمالیم!". ظاهرا هم انقدر پول نداشتند که یواشکی نون و کالباس میخریدن میاوردن توی اتاق هتل میخوردن که خرج غذای بیرون ندن! اما خاطره شده دیگه...حالا ببین من از خودم خاطره یادم نیامد از بابام اینا قرض کردم!:)
انار | April 25, 2008 10:24 PM
beauuuuuuuuuuuuuuuuuuuutiful! l
dastet dard nakone Anar jan. This google reader thing is perfect. thanks alot:) l
hehe! i'm thinking it might even decrease the degree of my procrastination;) l
jeerjeerak | April 26, 2008 12:11 AM
آزی خواهر تو به معاشرت کامنتی ات ادامه بده منتها دلیل بر این نمی شه که ما از سر تقصیرات و گناهان لایف استایلی ات بگذریم که!.
اون بستنی و مانچی و کرانچی چی بود که تو با دستان مبارک و فارغ از عذاب وجدان رفتی خریدی؟. لااقل یه ۵۰۰تومن دیگه می ذاشتی روی اون ۱۰۰۰تومن و به جاش یه دونه گوجه فرنگی می خریدی خوب!.
لطفا در اسرع وقت برو یه بسته شمع بخر و بیا دم در سقاخونه ی انارستان روشن کن بلکه انار و یاران تپلی اش از گناهان ات چشم پوشی کنن و با دیدن چشمان تر و دستان مزین شده به گوجه فرنگی دل شون به حال ات بسوزه و مشمول عفو رهبری و یاران رهبری بشی.
وای وای وای٬ مانچی٬ کرانچی٬ بستنی آخ آخ آخ...
دیانا عضو کمیته ی انتظاماتی!
دیانا | April 26, 2008 3:29 AM
آرامک جون٬ تو دل ات در ورطه ی رئوفت و مهربونی کوچک و حساس هستش و در ورطه ی استقامت و صبوری و بردباری بزرگ و مقاوم. یعنی این دل نازنین تو هی در حال انبساط و انقباض هستش. دیگه خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!.
دیانا دل شناس!
دیانا | April 26, 2008 3:30 AM
انار جون
این گوگل ریدر که حرف نداره منتها مثل اینکه سنسورهاش و شاخک هاش خیلی حساس هستش. به جان خودم من مطلب جدید ننوشتم و فقط اومده بودم توی قسمت مدیریت که یه نظر برای وبلاگ خودم بنویسم که این کت بسته ما رو تحویل تو داده و اسم ما رو آورده اینجا ثبت کرده. ضمنا به خاطر همین تیزی و بزی! هم حرف نداره و دمت همچنان گرم و آتشین.
در مورد اعضای حامله هم من منتظر بودم تا بقیه ی بچه ها نظر بدن٬ چون معمولا ما آسیای شرقی ها زودتر از سایر بچه ها به پست های تکمیلی تو می رسیم و از بین شون من هم زیادی پرحرف هستم گفتم این بار زبون به دندون بگیرم و پا برهنه وسط نپرم تا سایر بچه ها اول نظرشون رو بگن. حالا به نظر من بند مناسبی هستش ولی اگه تو و بچه ها صلاح بدونین عطف به ماسبق نشه و از این به بعد اجرا بشه و در واقع شامل حال باران و دکترسارا که تمایل به عضویت دارن نشه چون سایر اعضای حامله که الان عضو یاهو هستن قبل از بارداری حداقل ۵پوند کم کرده بودن و بعد عضو یاهو شدن ولی باران عزیز از همون اوایل عضویتش تصمیم به بارداری داشته که در نتیجه محلی برای کم کردن ۵پوند نداشته و دکتر سارا هم که موقع عضویت بی ام آی اش ۲۱ بوده.
به هر حال باز هم تصمیم گیری با خودت هستش و من فقط نظر شخصی ام رو گفتم. ضمنا در مورد اساسنامه هم که نظرخواهی کرده بودی ماها یه نمه نظر دادیم و چون اون موقع تو مهمون عزیزی داشتی و سرت شلوغ بود نمی دونم دیدی یا نه. به هر حال از قدیم گفتن:
ما همه سرباز تو ای انار
گوش به فرمان تو اییم ای انار
دیانا سرباز صفر آموزشی!
دیانا | April 26, 2008 3:33 AM
آقا احراز این ستاره های درخشان و رخشان رو به جمیع ستاره بگیران این عالم اناری و این کره ی سایبری تبریک و تهنیت عرض نموده و برای تک تک ستاره بگیران این هفته٬ آرزوی سلامتی و علو درجات ستاره ایی و برای سایر تپلان بارگاه اناری نیز استقامتی عظیم و صبری جزیل آرزومندیم.
دیانا کرنشی!
دیانا | April 26, 2008 3:36 AM
i agree with what Diana said about pregnant members. l
jeerjeerak | April 26, 2008 3:55 AM
انار جونم سلام
تبریک به همه بچه هایی که ستاره گرفتن
پیشنهادتون واسه حامله ها خوبه فقط بدیش اینه که من باید تا 4 ماه دیگه صبر کنم تا شما رو ببینم
کاشکی یه تبصره ای میذاشتی
دکتر سارا | April 26, 2008 4:29 AM
من یه سوال دارم منظورتون از غزل که ستاره 5 پوندی بهش دادین منم؟ باسیه چی ؟ من وزنم تغییر هم نکرده و حتی نتونستم توی لوگ چیزی وارد کنم چون قاطی بود باسیه من! یا اینکه یه غزل دیگه هم توی گروه داریم من خبر ندارم
غزل | April 26, 2008 4:45 AM
انار جان ،واقعاً ممنون از اینهمه توجه و وقتی که برای اینجا میذاری.این ایده ی بلاگرول واقعاً عالی بود.
ولی مگه نه اینکه اگه هرکسی که وبلاگش رو آپ کنه، توی بلاگرول نشون داده می شه؟...پس چرا وقتی من مطلب جدید نوشتم نشون نداد؟...
آرتمیس | April 26, 2008 4:57 AM
انار چه کار خوبی کردی. من چون یکی یکی به بچه ها سر می زنم بعضی اوقات می شود که یادم می رود به کی سر زدم و به کی نه! خیلی خوب کاری کردی. اینجا مثل فرودگاه شده :) عجب باند پرواز خوبی :)
آرام | April 26, 2008 5:32 AM
آخی! آزی مهربون و شیطون من! ای بابا ما کی گفتیم شما سنگ دلی یا رمانتیک نیستی؟ اصلا کسی که یک کینگ کونگ را دوست دارد می شود رمانتیک نباشد؟ والله
آرام | April 26, 2008 5:49 AM
وای آزی عجب کاری کردی. من که 7 سالی با شوهرم دوست بودم هیچ وقت جرات از این شوخی ها رو نداشتم. یا به قول رخی گربه دم حجله کشتن. چون شوهرم انگار همه فنها رو بلد بود و من تا می واستم گربه بکشم اون زودتر از من یه چند تایی کشته بود.
با حرفهای لیلی در مورد مردها موافقم.
آلبالو | April 26, 2008 7:16 AM
چطوری است که من هنوز در لوگ غیر فعالم!با وجودیکه آرام گلی تاریخش رو برام بروز کرده !؟؟
ضمنا من با پیشنهادی که در مورد اعضای حامله و گروه یاهو بود موافقم.همونایی که دیانا گفت
بهار | April 26, 2008 7:17 AM
سحر غزل فندق و مهسا ستاره هاتون مبارک. هورررراااا
آلبالو | April 26, 2008 7:19 AM
بهار! من چهارشنبه بود که لوگ را برات به روز کردم نه؟ شاید قبل از آن انار لوگ را بسته بوده در نتیجه تغییر وضعیتت مانده برای هفته دیگر.
آرام | April 26, 2008 7:44 AM
آهییییییییییییی! انار من الان در حال سکته می باشم. الان مرگ و زندگی من دست توست! آهیییییییییییییییییییی!
کمککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
بنگ!
این صدای افتادن من روی زمین بود!
آهییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ایمیلت را چک کن می بینی چه سوتی دادم!!!
آهییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
اناااااااااااااااااااااااااار
(با لحن کسی که دارد سقوط می کند بخوانید)
آرام | April 26, 2008 7:58 AM
دياناي عزيز
من هم به اون سايت ها مراجعه كردم و محاسباتشوانجام دادم و ديدم با جدولي كه كه از كتاب "دكترصيونيت"براتون نوشتم خيلي فرق نمي كنهو به نظرم اومد كه ازون فرمولها خيلي ساده تره.حالا خود دانيد.منظور از40كالري در هر كيلوبراي افراد غير فعال و كم فعاليت هستو 50 كالري براي افراد فعال.پس نبايد45 كه وسطشه محاسبه بشه.بلكه براي ما كه ميخواهيم وزن كم كنيم همون 40 رو در نظر ميگيريم.مثلآمن اگه وزن ايده آلم براي نگه داشتن 45 كيلو باشهبايد ضرب در 40 كنم كه ميشه 1800.وچون ميخوام الان از وزن 66كيلوئيم كم كنم تا به 45 برسمو هدفم اينه كه هفته ايي 1 كيلوكم كنمبايد1400كالري روزانه از 1800 كم كنم كه اين كاهش زياد كالري اصلآمعقول نيست ويا1400 كالري از طريق فعاليت روزانه بسوزونم.كه من ترجيح ميدم تركيبي از هردو باشه يعني 700 تا كاهش كالري در خوردن و 700 كالري سوزاندن كه همون روزانه 1400 كالري ميشه كه خودتونم استاد مائييد و بهتر از من ميدونيد.
درمورد كاهوهم منظورم نخوردن اون نيست بلكه همون آهسته و پيوسته كه شما گفتيدولي به اندازه حجم معده و نه بيشتر.چه خوبه كه اگه كاهو هم ميخواهيم بخوريم در وعده هاي بيشتر و آهسته باشه نه اينكه يه دفعه يه ديس بزرگ كاهو رو ببلعيم به بهونه اينكه كم كالريه.
كم كردن وزن به طور آهسته و پيوسته يكي از درست ترين و موندگارترين روشي هست كه انار و اين گروه در پيش گرفته اندو همونطور كه ميدونيددوومش هم خيلي خيلي بيشتره.اما بدن من طوريه كه تا شروع مي كنم به كاهش وزن يه دفعه تو ماههاي اول بسيار شديد وزن از دست ميدم و تو ماههاي ديگه رو يه وزن گير ميكنم كه اين خيلي بده.در هر صورت ممنون از راهنمائي هاتون.
اون بيماري ناشناخته كه گفتم يه بيماري شبيه سرماخوردگي بود كه كز كشورهاي مجاور اومده و عامل ويروسي داره كه به به مدت گاها يك هفته اصلآ اشتها نداري و همه چيزوحتي آب رو بالا مياري.
واماهدف من از كاهش وزن يك هدف نرمال هست كه با پزشك مشورت كردم و اون كاهش وزن 4 كيلو در ماه يا 1كيلو در هفته هست و حالااگه بدنم بيش ازين لاغر ميشه تقصير من نيست بايد اونو مقصر بدونيد.
من سالها پيش خيلي خيلي لاغر شدم يعني بيشتر از نصف بدنم و خيلي خوب شده بودم و اگه عكسهاي اون موقع رو ببينيد ميگيد يكي ديگه هست حتي مادربزرگم كه يه سالي منو نديده بود با خواهر 45 كيلوييم كه هيچ شباهتي به من نداره اشتباهم گرفت.اما بعه لاغري پرو شدم و احساس كردم هميشه همينجوري ميمون و شروع كردم به پرخوري.هرموقع كه احساس كردم معده ام درد گرفت اون موقع بود كه چاقي منم شروع شد.تا 3 سال بعداز پرخوري زياد چاق نميشدم و با اينكه نه ورزش ميكردم و نه مي رقصيدم و نه شنا ميكردم فقط شايد 5 كيلو چاق شدم(اينم يكي ديگه از خصلتهاي بدنمه كه دير چاق ميشه و يك دفعه زياد چاق ميشه).بعد از 3 سال ديگه زيادي به معده ام فشار آوردمو تقصير خودمم بود.مثلآميگفتم حيفه اين غذا بره سطل آشغال و . . .همين شد كه از 2 سال پيش همينطوري دارم وزن اضافه ميكنمو از 50 كيلويي كه بودم يه دفعه رسيدم به 73 و حالا از 2 هفته پيش كه شروع كردم به رژيم تا امروز رسيدم به 66كيلو.اگه به وبلاگم سر بزني روزهايي رو كه نميخورم رو ببيني شايد بگي گرسنگي كشيدم اما اون روزها واقعآ گشنم نبود.من اصلآ گرسنگي رو نمي تونم تحمل كنم.اما چون آب زياد ميخورم هميشه معده ام پره و كمتر غذا ميخورم و روزهاي پرخوريمم مربوط به نخوردن يا كم خوردن آبه.در ضمن شعرات چقدر قشنگنو ممنون ازينكه به نوشته هاي بچه ها جواب ميدي و وقت ميذاري و خوشحالم كه تو اين اكيپ سالم و شاد عضو شدم كه اولين هدف هممون تندرستيه بعدش تناسب اندام.
هستي | April 26, 2008 8:06 AM
سالومه جون
دقيقآ حق با شماست.اما مشخص كردن يك هدف نرمال باعث ميشه انسان بخاطرش تلاش كنه.اما اگه وزني مشخص نشه كم و زياد شدنشم زياد مشخص نخواهد بود.در ضمن بهت تبريك ميگم كه صبورانه اين مدت رو سپري كردي تا اينقدر خوب و جم و جور بشي.بازم به اراد ه داشتنت ادامه بده و برات آرزوي موفقيت تواين مسيررو دارم.
و ايكاش بيشتر در مورد حركات و چگونگي انجام تمارينش كه ياد ميگيري مينوشتي تا كسائي مثل من كه وقت ندارن برن كلاس ازش استفاده كنن.يوگاخيلي زياد كالري ميسوزونهكه ارزش تمريناتشو داره مخصوصآواسه اونهايي كه وقت كم ميارن و ميخوان كالري بيشتري بسوزونن بدرد ميخوره.
هستي | April 26, 2008 8:14 AM
بهار عزيز
من هم معتاد كرانچي هستم و يادمه هر زموني كه رژيم داشتم روزي يك پاكت بزرگشو ميخوردم.راستي بچه ها كسي كالري يه بسته بزرگ پفك رو مي دونه؟
هستي | April 26, 2008 8:16 AM
انار خانوم
خوشحالم كه در مورد شيريني ها اينقدر اراده داشتي اما به گمونم بچه ها چشت كردن كه رفتي سراغ بستني.دوست خوبم هر موقع هوس چيزي كردي يا كسي بهت تعارف كرد و نتونستي جلوي خودتو بگيري فقط يه كوچولو تو دهنت بذار و مزمزه اش كن و اگه شد قورتشم نده.همون كافيه تا حس چشاييت و بوياييت تحريك بشه و با يه ذره تا 90 درصد ارضا بشه.انگاري همه اشو خوردي!
تو رهبرگروهي و هر موقع اراده كني و يا از دويدنهات بگي ما هم يه هفته انگيزه ميگيريم اراده خواهيم داشت.ولي هر وقت...
اما اميدوارم كه زندگيت با نظم پيش بره و بتوني كار مورد علاقه ات رو با همون شرائطي كه دوست داري هر چه زودتر پيدا كني.اينو واقعآاز ته ته دلم واست ارزو كردم.
هستي | April 26, 2008 8:23 AM
دوستان يه نظر!
(حالا ميگيد اين يارو هنوز از گرد راه نرسيده نظرم داره ميده)
بهتر نيست ساعات خوابيدنمونو در طول شبانه روز چه در شب يا طول روز يادداشت كنيم؟آخه زمان خوابيدن بيش از 8 ساعت باعث چاقي ميشه و يادداشت اون ميتونه يادداشت يه عامل منفي باشه كه با خوندنش روزاي ديگه اين عامل منفي رو نداشته باشيم.يادمه يكي از دوستان گفت منظور از يادداشت ساعت بيداري و خواب طول مدتش نيست و خود ساعته.اما چه فرقي ميكنه من چه ساعتي از خواب بلند شده باشم يا چه ساعتي خواب باشم؟مگر اينكه نهايتآ بخواهيم طول مدت خواب رو محاسبه كنيم.
نظر شما چيه؟
هستي | April 26, 2008 8:29 AM
اسم منم تو گوگل ريدر هست ؟ يكي ميشه چك كنه ؟ يعني ، اگه من آپ كنم همه تون مي فهميد ؟اي خداااااااااااااااااااااا
من از كمبود محبت مردم
نكنه منو نديده باشين
زينب | April 26, 2008 8:45 AM
منم آپ كردم پس آپ نشده كه !
اصلا اين كي ميگه كه يكي آپ كرده
من هي ميام جدولم رو پر مي كنم
به اين نميگن آپ
زينب | April 26, 2008 8:48 AM
هستی جان در مورد یوگا شاید این لینک بدردت بخوره
http://www.hathayogalesson.com/
آلبالو | April 26, 2008 9:44 AM
زینب جان من رفتم وبلاگت رو دیدم مطلبت مال 4 اردیبهشته. فکر نمی کنم اگه ویرایشش کنی تو لیست بلاگ رول بیاد. اگه پستت جدید باشه میاد تو این لیست.
آلبالو | April 26, 2008 9:48 AM
زینب قصه نخور شاید بقیه هم مثل من پشت در بسته کامنت دونی بلاگفا موندن که نتنستند برات کامنت بگذارند. امروز برای آزی هم می خواستم کامنت بگذارم که نشد. مال تو هم دیروز نشد. معلوم نیست سر بلاگفا و کامنت دونی اش چی آمده.
آرام | April 26, 2008 10:19 AM
آرام خودم درو بسته بودم چون خونه نبودم دي: حالا تشريف بياريد لطفا...
اول كه به ستاره دارهاي اين هفته كلي تريك ميگم:اين سحر همون سحر خودمونه؟يعني همين جوري بي سر وصدا ستاره هم گرفت:سحر خيلي ناقلايي
يادمه اون اولا يه غزل بود توي گروه كه سوالات كامپيوتري جواب ميداد اين غزل همون غزله؟تبريك ميگم غزل جون مثل اينكه خودتم هنوز شك داري خودتي
واين فندق هم همون فندق وليعصر پيماي خودمونه كه واقعا گل كاشته حسابي...تبريك هم داره خيلي
واما مهسا...مهسا چرا اينقدر كم پيداست؟چرا ديگه معاشرت كامنتي نمي كنه؟مهسا ستاره دار..اميدوارم در منزل جديد جا افتاده باشيد وزندگي بر وفق مراد باشه ستارتم مبارك عزيزم
هستي جون ستاره هات مبارك اميدوارم اين دفعه بتوني نگه هشون داري ومثل من :)....ببخشيد بغض گلومو گرفت نمي تونم بقيه شو ادامه بدم...........
آزي | April 26, 2008 11:34 AM
واما مامان هاي گروه...انار موافقم باهات واينكه از ياهو حذف نكني ونميشه يه ماده واحده اي چيزي اضافه كني اين خانم دكترمون هم عضو شه...مگه نمي گن دكترا محرمن وتازه اين دكتر دوتا پسر هم داره كه ممكنه خيلي به آينده اين گروه ودختران خوش هيكل كمك كنه...من دكتر سارا رو ديدم تاييدشم مي كنم حتي مهر وشماره پزشكيشم دارم....يه پز هم بدم:كلي هم چند وقت پيش شرمندم كرد وبرام فيلم فرستاده....به نظر من موندنشون توي گروه به روال گذشته به اينكه انگيزه داشته باشن وبعد اززايمان زودتر به فكر تناسب اندام باشن خيلي بيشتره...تازه ما هم كلي چيز ياد ميگيريم ازشون...تازه اينجا باشن افسردگي بعد از زايمان هم نميگيرن....انار.انار..........انار.........دكتر سارا رو من تاييد مي كنم....خوب تازه از اولشم مثل آلبالو چاق نبود كه ستاره بگيره كه...انار..انار....(من برات ابر بشم با گردن كج ونگاه خواهش گرانه....)
آزي | April 26, 2008 11:41 AM
ديانا من متنبه شدم..اينقدر اين بدن بي جنبه ست ومثل ساعت كار مي كنه كه يه لحظه هم گول نميخوره...همون بستني وكرانچي ومانچي وچند تا چيز ديگه كه روم نميشه بگم ارمغان اضافه وزن برام داشته (نمي شه يه ذره اين بدنو گول زد وبهش بها داد)كه خودم از شرمندگي ديروز با شانه بسر مشورت كردم كه يه بار ديگه هم برام حساب كنه كه با يه كم صرفه جويي برگردونم سرجاش....تازه امروز باشگاه به مربي گفتم برنامه جديد بده وسايزمم نميخواد بگيري چون وزن اضافه كردم اونم گفت بيا ببين چي شدي..منم يهو انار ابر شد بالاي سرم كه برو وواقعيت روبرو شو نترس وخلاصه رفتم سايزمو گرفت..خنده داره قضيه سايزم تغيير نكرده بود به جز دور باسن كه 2سانت بزرگ شده..خنده دار نيست؟يه كاره...باز دوره شكم منطقي تره..دور باسن......
خلاصه كه من برگشتم...نميشه كه به خاطر اينكه مثلا درس دارم بي جنبه شم وچاق...ا..ا...ا...اينا دعوا بود كه خودم به خودم كردم واخم
آزي | April 26, 2008 11:49 AM
نتيجه عمل:ديشب نصف شب (اين ساعت هميشه براي اين انتخاب ميشه كه من مغزم نصفه كار مي كنه وزبونم 1/3...آدم زرنگ به اين ميگن...) دوستم همون دوسته صميمي زنگ زد ويك ساعت بحث وآخرش هم اصرار كه بايد معذرت خواهي كني منم با همون خواب ونصف مغزم حقيقت رو گفتم وگفتم اين حرف نتيجه اون حرفه...بامزه داستان اينكه دوسته صميميم كاملا به كل منكر حرفه شد وگفت:من اصلا اينو نگفتم..گفتم هركي زود ازدواج كنه......خلاصه يه بحث ديگه ومنم تشخيص دادم كه يعني ديگه اشتباه كردم ديگه...منم بخشيدمش ولي تا پاي جان حتي در اون شرايط به خاطر اشتباهي كه مرتكب نشده بودم عذر خواهي نكردم وتاريخ عروسي هم مشخص شد دي: همه دعوتين...به صرف زرشك پلو با مرغ پرسي چون ما ثروتمند نيستيم دي:...وفعلا هم كلي وقت داريد واول به ورزش وتناسب اندام برسيد تا به وقتش بگم كه لباسهارو سفارش بديد...چون از الان اگه سفارش بديد لباس ها از مد ميافته...
انالر خاطره مامان بابات خيلي بامزه بود..ولي فكر مي كني بشه منم با يه نون وكالباس دهنمو بست؟ولي نگران نباش اگه پول وسكه هاي سر عقدمو مادر شوهرم نگيره همه رو ميريم رستوران غذا ميخوريم دي:
آزي | April 26, 2008 11:56 AM
بچه ها می شه سوال من رو تو وبلاگم ببینین و جواب بدین باز اینجا بنویسم یا همون جا نوشتم می خونین و کمک می کنین؟ منتظرم خیلی کلافه ام و کمک فکری احتیاج دارم.
بهارک | April 26, 2008 11:57 AM
لی لی لی لی لی لی لی لی لی مبارکه آزی. بچه ها تا دی باید مسابقه خوش تیپی و خوش هیکلی بزاریم تا عروسی آزی. چلو کباب پرسی خیلی هم خوب بید فقط باید سفارش کنی زیاد روغن توش نباشه زحمات انارستانی یه شبه به باد نره.
آزی اگهخ ما اومدیم رقصیدیم گیر ندی که اینا چقدر بچه پرواند اینجوری نیستا... فقط جهت لایف استایل بهینه همه تحرکمون رو زیاد می کنیم و کلی با هدف و نیت ورزش می رقصیم. مهم نیت آدم که باید پاک باشه.
آلبالو | April 26, 2008 12:36 PM
آخیییییییش خیالم راحت شد آزی جون!
توی این هیر و ویر امتحان داری ! اعصاب مصابم ریخته بود بهم ها!!!
ما که لباسمون رو تو کمد نذاشته بودیم!!!
ولی یعنی میگی تا عروسی اندازه میشه !؟!؟!؟
لیلی | April 26, 2008 12:45 PM
اوه من حواسم نبود تبریک می گم آزی
بهارک | April 26, 2008 1:14 PM
واي.بابا به اين زودي ها نيست...تورو خدا تبريك هاتونو نگه داريد...من فعلا قصد ادامه تحصيل دارم
آزي | April 26, 2008 2:20 PM
ستاره بگیرها ستارتون حسابی مبارک
غزل ..هستی..فندق..سحر..مهسا...
هورااااااا اینجارو ستاره بارون کردین.مرسییی
................
آزی جانم من جدا" با کاری که کردی موافقم.راست راستش بعد که آدم به وصال می رسه می بینه همچین خبری نبوده ها
البته شاید این نظر منه.خلاصه همین روزارو صفا کن.همین جاذبه دافعه ها شیرین تره
........رخی بی تفاوتیانی!
rokhy | April 26, 2008 2:51 PM
راستی آزی جونم من حدودا" 15_16 اردیبهشت میام تهران
rokhy | April 26, 2008 2:58 PM
بچه ها از همتون متشکرم :))
این اولین باره که من از رژیم گرفتن خوشم اومده و انقد لذت میبرم و با شوق و ذوق رعایت میکنم! اینو مدیون انار خانوم گل و همه شما دوستای خوبم هستم
فندق | April 26, 2008 5:25 PM
الان شما نمی تونید احساس من رو درک کنید.
انار جان بدو بیا که می خوام یه عالمه ببوسمت و محکم فشارت بدم.بالاخره لوگ گروه باز شد.من رفتم طبق فرمایشات انار خانوم فایرفاکس رو نصب کردم و رفتم بمرورم که همون اول یک تذکر جانانه گرفتم که تاریخ کامپیوترتون رو چک بفرمائید!منم چک فرمودم دیدم سالش 2003 هست!احتمالا این دختر ما که از ننه ش بیشتر میره سراغ کامپیوتر اونجاش !رو هم دستکاری کرده و دست ما رو گذاشته تو حنا.
البته من نفهمیدم که به خاطر مرورگر بود یا تاریخ یا هر دو.خلاصه انار جون متچکریم.ما چاکریم
اینقدر ذوق زده م که رفتم توش بیرون نمیام!!! حالا هی دنبال یه چیزی برای بروز کردن می گشتم که دیدم انار ایمیلم رو وارد نکرده و با دستای زحمتکش خودم اایمیل رو به لوگ تحویل دادم.آخ که چقدر خوشحالناکم.شما نگین چقدر بی جنبه بود ه .به جاش برین امتحان کنین.
بهار | April 26, 2008 5:29 PM
انار جوني من الان رفتم با اكسپلورر بازم باز نميشه اما با فاير فاكس باز ميشه.واقعا خوشحال باش از دو جهت .هم اينكه به يه بينواي مسكين در راه مانده كمك كردي وهم اينكه از شر ايميلهاي لطفا آپ كن من خلاص شدي.
بچه هاي لوگ نديده ولوگ كم ديده بشتابيد كه غفلت از فاير فاكس موجب پشيماني است.بدوين دخترا
بهار | April 26, 2008 6:14 PM
مي خواستم بگم من قصد نداشتم وقتتون رو بگيرم اما ما اصولا تو مراممونه كه شادي هامون رو با دوستامون قسمت كنيم...
بهار | April 26, 2008 6:17 PM
مي خواستم بگم من قصد نداشتم وقتتون رو بگيرم اما ما اصولا تو مراممونه كه شادي هامون رو با دوستامون قسمت كنيم...
بهار | April 26, 2008 6:17 PM
اااا من چرا سه بار توی لیستم. امروز چی کار کردم؟
هوم یک بار پست فرستادم. یک بار لینک اضافه کردم. همین .سومیش مال چیه؟
من همه کارامو با بلاگم یکهویی از این به بعد می کنم که اینطوری آبروریزی توی لیست سه تا سه تا ظهور نکنم.
به قول دیانا این گوگل ریدر چه حساس بید!
ولی باحاله من خیلی راحت تر به بچه ها اینطوری سر می زنم. خیلی خوبه. اصلا قبلنا هم از بلاگ قبلی انار می رفتم اینور اونر باغ انارستان. قبل گوگل ریدر از کامنتهای دیانا و شانه به سر و آزی جامپینگ می کردم این طرف آن طرف.
(لینک گذاشتن برای من دچار مشکلات فنی است. هر بار فقط یک لینک از من قبول می کند. به این بلاگفا ایها هم ایمیل زدم نمی دانند دردم چیست. هی به من جواب می دهند که ما برای افزودن لینک محدودیت نداریم. ای بابا! این را که می دانم ولی خوب نشد دیگر. لینک دانی من خیلی خسیسه هر بار به من فقط یک لینک اجازه می دهد اضافه کنم! خلاصه انار جان بسی خدمت خلق نمودی با گوگل ریدر :)
آرام | April 26, 2008 6:25 PM
خوشبحالت p-:
من با وجودیکه بروز کردم همون یکبارشم نیستم
یکیشو بده من :دی
rokhy | April 26, 2008 6:52 PM
رخی راست می گه .منم لینک اضافه کردم ولی اسمم نیست وهمینطور ویرایش
رخی جان اومدیم خدمتتان درتون رو بسته بودین فکر کردیم خوابید.حالا فردا دوباره مزاحم می شیم برای امر خیر!
(این اکستراپوند خودش رو می کشه تا یک کامنت قبول کنه)
بهار | April 26, 2008 7:17 PM
من میتوانم چون میخواهم چند بار تکرار شده!!! بعضی ها اصلا نیستن
بهارک | April 26, 2008 8:28 PM
وای دایانا جونم و اذی شیرین زبونم شماها چقدر گلید که واسطه شدید کاشکی انار جون قبول کنه اینجوری من احساس غربت و تارک دنیا شده نمیکنم اصلا ذوقم به کل کور شده و پیشاپیش افسردگی بعد زایمان رو قبل از زایمان گرفتم
دکتر سارا | April 26, 2008 8:54 PM
انار جونی این گوگل ریدرت باید یک مشکلی داشته باشه که بفرین رو اینقدر نشون میده ! چون تو تمام اون ساعتا بفرین آپ که نکرده ، هیچ ، حتی یک خطم به وبلاگش اضافه نشده ! حالا من بقیه رو نمی دونم ولی چون زیاد به بفرین سر می زنم می دونم ! یک چکش کن ببین ایرادش از کجاس
شاد باشی
لیلا | April 26, 2008 8:56 PM
اذی جون منم خاطره شب عروسیمو بگم:
شب قبل از عروسیم اینترن اورژانس بودم تا ساعت 1 نصف شب توی اورژانس بودم و شب عروسی هم یه برف شدیدی توی تهران اومده بود و عروسی ما هم اهواز بود و همه پروازها کنسل شده بودن و اقای همسر هم توی فرودگاه مونده بود دیگه باورمون شده بود که دوماد نداریم طوری که زن عموم گفت حالا که از فامیما دومادو ندیدن بریم یه دوماد اجاره کنیم تا ابروریزی نشه و اینهمه خرج هدر نره تازه داداشم اینا داشتن پیشنهاد میدادن که کی دوماد قلابی بشه که خلاصه دوماد ساعت 4 بعد از ظهر روز عروسی خسته و کوفته رسید اهواز و منم توی ارایشگاه چشم انتظاروساعت 11 شب دوباره کشیک داشتم هرچه که به استادمون گفتم که بابا شب عروسیمه و به من مرخصی بدین ندادن که ندادن من و اقا دوماد هم سریع از مهمونا خدافظی کردیم و دوماد رفت تهران منم ارایشمو پاک کردم رفتم اورژانس خلاصه عروسیم کوفتم شد وقتی که واسه استراحت رفتم پاویون همه بچه ها میومدن منو به همدیگه نشون میدادن که اینجا یه عروس خوابیده
حالا انار جون میدونی ما دکترا خیلی بدبختیم همش استرس همش اضطراب همش بیخوابی شده جز لاینفک زندگی ما
دکتر سارا | April 26, 2008 9:11 PM
من یه پیشنهاد دارم
می شمه برای انارستان هم "میس" انتخاب کرد!
البته این یک فکر خامه هنوز احتیاج به بررسی داره
می شه رای گیری کرد
می شه جایزه گذاشت
چه کسی اولین ملکه زیبایی انارستان خواهد شد!
به این می گن دل خوش!!!!!!
ميس ري | April 27, 2008 5:15 AM
سلام بچه ها
من اینجا هستم ولی نگید این هی میره و میاد .هفته قبل از دست خودم شاکی بودم گفتم نوشته خوراکی ها مو توی دفتر مینویسم .نوشتم ها ولی دیدم چقدر دلم واستون تنگ شده واصلا دوست نداشتم .فکر نمیکردم اینقدر عادت کرده باشم .ولی الان خوشحالم چون دوباره اومدم .
وای دیروز بگم چند تا از دوستام (همکاران جدیدم )عکسای 2 سال پیش من را دیدند.البته فکر کنم شما هم اگه جای اونا بودید همینکار را میکردید .کاملا مورد حمله قرار گرفتم .خودم از این موضوع ناراحت هستم ولی ....
من واقعا هستم .
انار جون من وزنم را ننوشتم چون چند ماه پیش از وزنی که نوشته بودم زیاد تر شده بودم و هنوز برنگشتم . وزن جدیدم را سه شنبه مینویسم و حاضر به تحمل هر نوع جریمه هستم .
مرسی که اینجایید
گیتا | April 27, 2008 6:36 AM
آخی
چقدر من همیشه فکر می کرد م بدبخت ترین عروس دنیا بودما . . . اما الان که اینجا رو خوندم دو تا شاخ گوشتی رو گوشم در اومد و دل گنده ام کلی واسه دکتر سارا سوخت
الهی که من بمیرم . . . .
چه نامرد بوده این روزگار با دکتر سارای ما
ما انارستانی ها اگه می دونستیم چه می کردیم برات دکتر سارا جون خودمون !
آلبالو جونم مرسی
منو از مرگ حتمی نجات دادی
به مهسا جون و غزل و سحر هم کلللی تبریک میگم واسه شون ام یه دعای انارستانیه دبش می کنم :
الهی ننه ! روز به روز ستاره های بیشتر تری بگیرید . . .و ما رو هم نصیحت کنین واسه آب کردن تپلیمون
زينب | April 27, 2008 6:52 AM
آهیییییییییی! دلم برای دکترمان کباب شد. اشک در چشمهام حلقه زد. استاد بی مروت سنگ دل!
آرام | April 27, 2008 7:35 AM
آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر دارد در اینجا می سپارد جان...
خوش به حالتون...الهی که خوش باشین همیشه...از وسط یک منگنه ی بزرگ که هرلحظه فشارش بیشتر و بیشتر میشه روی همتون رو میبوسم...جای ما رو هم خالی کنین و یاد ما هم باشین...
آرتمیس | April 27, 2008 8:26 AM
http://razeno.com/2006/09/post_97.php
این چقده باحاله
rokhy | April 27, 2008 8:29 AM
من آپ می کنم وبلاگمو ولی اصلا اسمش اینجا نمی یاد!!
سالومه | April 27, 2008 9:45 AM
سالومه جان فکر کنم این بلاگ رول نسبت به پست جدید حساس باشه. تو مطلبت رو فقط ویرایش کردی.
آلبالو | April 27, 2008 10:46 AM
من هستم اما به علت از دست دادن یکی از اقوام بسیار اوضاع روحی نا مناسبی دارم و نمی رقصم و امیدوارم تا یکی دو روز آینده بهتر شدن روحیه ام باز به روال عادی برگردم فعلا که دم به دقیقه اشک می ریزم
بهارک | April 27, 2008 2:43 PM
من فکر کردم این کامنت رو قبل از پست پاک کردم آخه پشیمون شدم از گفتنش
کاش ما امکان ادیت کامنت ها مونو داشتیم
اگر می تونی انار جان پاکش کنی که بچه ها ناراحت نشن
بچه ها نمی خواستم ناراحتی ایجاد کنم کامنت قبلی منو ندیده بگیرید و من انشالله باز با روحیه خنده خنده میام برمی گردم.
بهارک | April 27, 2008 2:56 PM
سلام
اینو الان تو یاهو دیدم گفتم شاید به درد کسی بخوره
http://food.yahoo.com/blog/hungrygirl/19535/6-diet-secrets-at-your-supermarket
فندق | April 27, 2008 3:32 PM
سلام.وای من چه مهم شدم:دی .دیانا جون مرسی از لطفت.آزی آره خودمم.راستش یک دفعه اینقدر زیاد کردم که روم نمیشد بیام اینجا.پف کرده بودم.حالا یه خورده اوضاع بهتره.راستش من هر روز از دانشگاه پیاده میام خونه.تنها چیزی هم که تا حالا باعث شده حوصلم سر نره ام پی تری پلیرم هست.همش ذوق دارم که آهنگ قری بریزم روش و برم راه برم.اونم توی هوای اردیبهشت شیراز.جای همه خالی.در ضمن من یه رژیم دارم که تا حالا خوب جواب داده.اگه به ستاره بعدی رسیدم میذارمش اینجا.اگه الان هم کسی میخواد بهش میدم.
سحر | April 27, 2008 5:08 PM
آزی میدونی من چند وقته لباس نخریدم هی میگم بذارم لاغر بشم بعد.خدا کنه واسه عروسی تو لاغر شده باشم.بووووووس
سحر | April 27, 2008 5:10 PM
انارستانی های عزیز یک سوال.کسی می تونه راهنماییم کنه
البته سوال مربوط به وبلاگ اونوریه ولی اینجا جمعمون جمع تره
و اما سوال
آیا می شه من با یک لیسانس متفاوت برای یک فوق متفاوت اقدام کنم برای پذیرشه تحصیلی؟
راهی داره مثل طرحی کاری چیزی؟یا برای رشته مورد علاقم باید از اول شروع کنم؟آخه اینکه 4 سال رو دوباره بخونم خیلیه ها
rokhy | April 27, 2008 9:37 PM
این چرا وبلاگ من رو پینگ نکرد؟
فکر کنم یه مشکلی داره ها. چون من خودم تو بلاگ رولینگ پینگ کردم ولی اسمش اینجا نمیاد.
رقی | April 27, 2008 9:38 PM
معمولا میشه برای فوق واسه رشته های دیگه اقدام کرد. البته یه سری رشته ها نمیشه ولی اکثرا راه داره.
نه بابا میارزه به نظرت که از اول شروع کنی؟
رقی | April 27, 2008 9:40 PM
هستی جون
ممنون از توضیحات خوب و مفیدت. من فقط به عنوان یه توصیه ی همگروهانه خواهش می کنم که به هیچوجه کم نخور تا مشکلات بعدی گریبانگیرت نشه. البته نوشتی که با پزشک ات مشورت کردی و تحت نظر ایشون داری پیش می ری. پس دیگه جای نگرانی نیستش و امیدوارم که همونطور که خودت تاکید کردی با آهسته و پیوسته روی به برنامه هات ادامه بدی و در دراز مدت بهترین نتیجه ها رو بگیری.
راستی در مورد ساعت خواب و بیداری اکثر بچه ها بهش توجه دارن بخصوص انارستانی هایی که دچار کم خوابی و یا عدم تنظیم ساعت مناسب هستن و اگه به وبلاگ بچه ها رفته باشی اگه دقت کنی می بینی که ساعت خواب و بیداری شون رو ثبت می کنن.
ضمنا ما از پیشنهادات سازنده ی همه ی بچه ها خوشحال می شیم بخصوص اگه به قول تو که اگه از گرد راه هم رسیده باشن چون به مراتب انرژی بیشتری دارن و سرشار از انگیزه هستن.
دیانا شادپوریان!
دیانا | April 27, 2008 11:23 PM
غزل جون
با اجازه ات من رفتم رکورد ات رو دیدم. تاریخ رکوردت مربوط به هفته ی پیش بوده و وزن اولیه ات رو نوشتی ۷۷کیلو و میزان کاهش وزن هم ۳.۵کیلوگرم در نتیجه لوگ ۷.۷۲پوند کاهش وزن رو نشون می ده و حتما انار هم بر همین منوال بهت ستاره داده. اگه احیانا اشکال داره باید تصحیح کنی تا هفته ی بعد انار بر اساس اطلاعات جدید بتونه شرایط ات رو مشخص کنه.
دیانا لوگ فرزاده!
دیانا | April 27, 2008 11:25 PM
میس ری جون
کلی خندیدم با این آگهی «میس» یابی ات. خواهر همه ی ما تو انارستان سر به سریم و همه مون یه پا میس تشریف داریم. یکی از خوبی های انارستان همین هستش که براش سرخ و سفید و زرد و سیاه فرقی نمی کنه و همه برابریم و همه زیباییم. در غیر اینصورت که من باید جل و پلاس ام رو جمع می کردم و می رفتم توی بورکینا فاسو یه گروه پیدا می کردم که!.
دیانا کاکا بلکی!
دیانا | April 27, 2008 11:26 PM
رخی جون
سوال ات خیلی کلی هستش. قبل از هر چیز باید کشور مقصد رو مشخص کنی و توی حیطه ی مقرارتی اون کشور و دانشگاه مورد نظر تحقیق کنی. منتها در قالب کلی امکان پذیره ولی شانس گرفتن پذیرش رو می یاره پایین؟ چرا؟. چون تو توی رزومه ات باید سوابق کاری و تحقیقی ات رو بنویسی که بالطبع منوط می شه به رشته ی اصلی ات و در ثانی توصیه نامه هایی هم که از اساتید ات می گیری در رابطه با رشته ی تحصیلی قبلی ات خواهد بود و عملا توی رشته ی ثانویه برای سنجش میزان عملکرد ات داکیومنت دندون گیری نخواهی داشت. منتها باز خیلی وقتها اگه بتونی استادی پیدا کنی که شرایط ات رو بپذیره دیگه ۵۰درصد قضیه حل می شه. فقط این رو هم باید دقت کنی که پذیرش همه ی راه نیست٬ بلکه امتحان ورودی(به نوعی همون کنکور) توی رشته ی مربوطه هم مطرح هستش.
امیدوارم که این اطلاعات ناقص به درد ات بخوره.
دیانا | April 27, 2008 11:27 PM
بچه ها من فکر کنم که احتمالا انار لیست وبلاگهایی رو وارد بلاگ رول کرده که اسامی شون توی شیت «لیست وبلاگهای گروه» وارد شده. یعنی هر کسی که وبلاگ داره ولی هنوز اسم و مشخصاتش رو توی این شیتی که انار به لوگ اضافه کرده وارد نکرده در نتیجه اگه پست جدید هم بنویسه اینجا دیده نمی شه. من الان چک کردم و اسم زینب و رقی توی لیست نبود. پس حتما اگه تا حالا این شیت رو پر نکردین برین بنویسین که انار هر وقت فرصت کرد بتونه اسم وبلاگ تون رو به بلاگ رول اش اضافه کنه. البته این حدس من هستش و مطمئن نیستم.
دیانا حدس زنیان احتمالی!
دیانا | April 27, 2008 11:28 PM
تپل جان٬ تپل جان
سه شنبه ی طلایی در پیش است
دوشنبه را تو دریاب
با ورزش با نرمش
پیاده رو توی پارک
تردمیل هم توی جیم
یه روز هم یه روزه
ساعت ها٬ دقایق
می گذرن با سرعت
یک و یک و یک
دو و دو و دو
سه و سه و سه
دیانا ۱۲۳زاده!
دیانا | April 27, 2008 11:29 PM
رقی جونم آخه اصلا حاضر نیستم رشته خودمو دنبال کنم(گیاهپزشکی).
شدیدا عشق هنرم.مخصوصا طراحی صنعتی.امسال دولتی فوق دادم ولی چون خیلی رشته جدیدی بود برام فکر نکنم قبول شم.البته هنوز مرحله عملی هم مونده.
برای آزاد هم براورد کردم حدود 8_9 تومن حداقله حداقل برام در میاد.چون رشتم بی ربط بوده یک سال پیش می خورم.
با خودم فکر کردم خوب چه کاریه.همین پولو برای مثلا فرانسه اقدام کنم.یکسال زبان بخونم.چون اونجا جمع فامیلامون جمعه فرانسه بیشتر مورد نظرمه.
ولی گیاهپزشکی کجا طراحی صنعتی کجا.نمی دونم راهی داره که دوباره مجبور نشم از اول شروع کنم؟
به نظرتون از کجا می تونم این موضوع رو کشف کنم؟
راستی برای زبانش جای خوبی سراغ داری؟البته من فعلا تهران نیستم.خلاصه خیلی جدی جدی باید تلاش کنم
اولالااااااااااا
rokhy | April 27, 2008 11:29 PM
اااااااااااا
دیانا جونم شمام اینجایی.
پس با این حساب باید از اول شروع کنم.
آخه فکر کردم شاید یکسالی که برای زبان باید بکوب بخونم بتونم مقاله ای چیزی برای هنر جور کنم.چون با وجودیکه توی رشته خودم چند سال هم کار کردم ولی عمرا" توی اون رشته حاضر نیستم دیگه کار کنم.به اندازه کافی از رشته مورد علاقم دور افتادم.
rokhy | April 27, 2008 11:34 PM
رخی من یه نظر کلی دادم ولی همونطور که نوشتم٬ کشور٬ دانشگاه و حتی استاد خیلی خیلی مهم هستش و شاید بتونی با همین مدرک ادامه بدی. باید سرچ سرچ سرچ٬ مکاتبه مکاتبه مکاتبه و تحقیق تحقیق تحقیق کنی تا بتونی تصمیم بهتری بگیری.
دیانا | April 27, 2008 11:46 PM
آلبللو جون !!
ممنون از اينكه اون سايت يوگارو بهم معرفي كردي
امامن چون اصولآانگليسي بيلميرم زياد ازش چيزي نفهميدم.
بهارك جون!!
بهت تسليت ميگم و اميدوارم غم اخرت باشه و اصلآ بخاطر ارسال اين كامنت ناراحت نباش .بالاخره همه ما بايد در غم و شادي هم شريك باشيم.
و سحر عزيز!!
تو شيراز جاي ما رو خالي كن!ما با يه اكيپ از دوستاي خواهرم قرار بود ارديبهشت ماه بيام شيراز و واسه اولين بار حافظيه رو ببينيم كه نشد.اما تو جاي ما رو خالي كن و از هوا و زيباييهاي اين ماه شيراز استفاده كن.در ضمن ميشه رژيمتو بگي چي هست/كنجكاو شدم كه بدونم.
هستي | April 27, 2008 11:57 PM
ديانا خانوم!!
ممنون از توضيحات دلسوزانه و قشنگت.هر چند كه مي دونم كم خوردن بدترين عادته امايا وقت نمي كنم خوب بخورم يا كاري پيش ميادكه غذاي رژيمي در دسترسم نيست و بعد از ساعتها تحمل به حد اشباع ميرسم و وقتي ميام خونه ديگه گرسنه نيستم.خوب خوردن و سر وقت خوردن و به اندازه خوردن نه تنها باعث چ=اقي نمي شه بلكه آدم بهترم لاغر ميشه.ازين به بعد سعي ميكنم برنامه امو طوري بچينم كه اگه كاري واسم پيش اومد هميشه غذاي رژيمي يا كم كالري در دسترسم باشه.به وبلاگتم رفتم و هر چه سعي كردم به ليست دوستام اضافه ات كنم نمي دونم چرا نشد.
رخي عزيز!!
ممنون از تبريكت.ايشالله به ستاره هاي تو تبريك بگيم.
هستي | April 28, 2008 12:31 AM
بچه ها من چند وقتي نيست كه به به انارستاني ها پيوستم اما بدجوري معتاد شدم.شماها كه قديمي تريد چه مي كنيد؟
هستي | April 28, 2008 12:33 AM
آزي جون!!
منم بهت تبريك ميگم و از تبريك گفتنتم ممنونم. من چون هر شب اين ميتينگ رو چك ميكردم مي رفتم روز بعد بقيه اشومي ديدم.اما اگه بهم تبريك نگفته بودي متوجه ستاره گرفتنم نمي شدم.چون ستاره من بعدآ وارد شد.
امروز بخاطر مسئله اي كه برام پيش اومده بود كلي ناراحت بودمو وقتي اومدم اينجا و متوجه شدم دو تا ستاره گرفتم نمي دونيد چقدر خوشحال شدم.شايد براي لحظه ائي تموم غمهامو فراموش كردم.تازه اول شبي رفته بودم سوپريه سر كوچه تا قاقاليلي بخرم كه كمتر فكر كنم و از حرص همه اشو بخورم و بعد از خوردن 3 تا ژله 10گرمي اومدم به انارستان و بعده كلي ذوق مرگ شدن و خجالت كشيدن بقيه هله هوله ها رو نخوردم و شايد اولين ستاره هاي دوست داشتني من جلوي قدري اضافه وزن رو هم گرفتند و ممنون از انار عزيز كه هر لحظه در حال آپديتكردن اين ميتينگه و سپاسگزارم كه به كاهش وزن من هم توجه داشته.
هستي | April 28, 2008 12:45 AM
رخی جون من هم مثل تو امسال فوق دولتی شرکت کردم ولی فکر نمی کنم قبول شم چون نمی رسم زیاد درس بخونم. راستشو بخوای زورم میاد همون 8-9 تومانی که گفتی خرج دانشگاه آزاد کنم. ولی با این پول میشه رفت یه کشور دیگه درس خون.
پلیزززز راهنمایی کنید. من که شنیدم این مقدار پول خیلی کمه و نیاز به 20 تا 30 میلیون هست.
آلبالو | April 28, 2008 4:25 AM
ازي جون. به نظر مياد كه ديگه قرار نيست باهم فاميل بشيم. حيف شد.....
sheri | April 28, 2008 4:53 AM
ِAnar joon, I think you should let our expecting mothers, who have been active for more than 3 months join the Yahoo group. I think this would keep them involved and motivated and hopefully help them to shed the pounds faster.
sheri | April 28, 2008 4:58 AM
انار جان اکانت یاهوم رو برات فرستاده ام و منتظر دعوتنامه برای گروه یاهو هستم...دیگه دلم داره آب می شه...
آرتمیس | April 28, 2008 7:52 AM
اوهو! :(
بهارک من کلی برات داباره ی گن نوشتم همش پرید!
حالا از رو نمیرم دوباره می نویسم: گن مث کشه.یه لباس تنگ کشی. اثرش اینه که اگه یه قسمتهای شل هستند و لباسمون قشنگ به تنمون نمی ایسته با پوشیدن گن بدنمون یکمی خوش فرم تر وسفت وکفت تر به نظر میاد. اثری روی لاغری نداره و برای مصرف هرروزه مناسب نیست چون عضلات را شل میکنه. آهان یه چیز دیگه! اگه مث من واسه هر یه قلپ آبی که بنوشی میری دستشویی قیدش را بزن!
شب تاب | June 10, 2008 8:22 AM
من ارادم تو كاهش وزن كمه چي كار كنم؟
maryam | April 9, 2010 2:56 PM