« یه دلم میگه برم, یه دلم میگه نرم | صفحه اول | میتینگ 67 »
خوب الان تقریبا ساعت 10 شبه و من گفتم میتینگ رو شروع کنم و برم خونه. یه داستان براتون تعریف کنم از خونه مون. من از سالاد خوردن اونقدر فراری نیستم مخصوصا الان که هوا داره گرم میشه اما از درست کردنش فرار میکنم. ظاهرا این همخونه ما از درست کردنش بدش نمیاد اما خسیسیش میامده پول سبزی و کاهو و اینای سالاد رو بده. یه جورهایی این هفته به توافق رسیدیم که من بخرم و اون درست کنه. یعنی وقتی میخواد برای خودش درست کنه برای من هم کنارش درست کنه. راحت شدم. الان سه روز سالاد تازه دارم بدون زحمت. البته یخورده اش هم لطفشه که من کار زیاد دارم از غذای ناسالم و بیرون خوری نمیرم یه وقت! هفته پیش هر وعده بیرون غذا خوردم دلش سوخت برام:)
تکمیل 1. خوب من گفتم بیام این خبر رو بدم و برم. فراخوان به همیاری ها:
قبلا که فراخوان به همیاری برای ترجمه یه جزوه داشتیم که شانه بسر رئیسش شد و قرار شد هرکس .وقت داره به شانه بسر ایمیل بزنه. بعد اون آدرسها رو جمع میکنه و من جزوه رو براش میفرستم که تقسیم کار بشه.
اما الان یه تپل یا لاغر جان برکف میخوام برای کار در آشپزخانه. وبلاگ منوی سه شنبه ها طفلکی قراره آشپزخونه این گروه باشه اما من وقت نکردم آرشیوش رو درست کنم و یه آدمی رو هم میخواد که مخصوص مرتب بهش برسه. قبلا سامیا مسئولش بود اما فکر میکنم الان خیلی مشغوله و مدتیه ندیدیمش. در نتیجه گروه یه آدمی رو لازم داره که بشینه بخش بندی موضوعی مثل اونی که سامیا توی وبلاگ قبلی انجام داده بود انجام بده و بعد آرشیو رو (اونهایی که دست پخت خود اعضا هست و کپی از جایی نیست) رو منتقل کنه و از این به بعد هم دستورهای غذایی اعضا رو توی گروه وارد کنه و همه هم بشناسندش که اگر غذای خوبی درست کردند مثل اینکه آلبالو برای من فرستاد عکس و دستورش رو براش بفرستند. رئیس اسم کاربری و رمز عبور خاص اون وبلاگ رو هم میگیره و اصلا کاری با من نخواهد داشت. مستقیم میتونه بره خودش اونجا رو آپدیت کنه. البته من دسترسی به اون وبلاگ با پسورد خودم که کلی هست دارم اما رئیس آشپزخونه درکارش مستقله و نیازی به من نداره.
پیش بینی من اینه که به جز یه هفته اول که انتقال آرشیوه بقیه کار احتمالا نیم ساعت هر دو سه هفته یک باره اگر کسی دستور غذای جدیدی داشت؟ داوطلب نداریم؟
تکمیل 2. بچه ها من میخواستم بیام این میتینگ رو امروز ببندم اما یه افکاری با خودم داشتم گفتم بیام به شماهام بگم.
این گربه دومی خونه ما تازگی ها تپل شده بود. برای اینکه اینا گربه های خونگی هستند و تحرکشون کمه و از اون ور هم من بی حواسی و کم کاری کرده بودم و غذاشون رو همینجوری میریختم جلوشون که "اگه گرسنه نباشه نمیخوره". زهی خیال باطل. خدا سیستم فکری همه تپلها رو یه جور خلق کرده و این گربه تپلی ما هم استثنا نیست و وقت و بی وقت برای حوصله سر رفتگی و بیکاری و اصلا واسه اینکه غذا تازه است میرفت به خوردن.
خلاصه الان یه ماهیه که غذاش رو محدود کرده ام و خدا رو شکر یه کمی از اون حالت خمودگی در اومده اما هنوز اضافه وزنش کم نشده. حالا داستان اینه که من چند روزی بود هی یه چیزهای سفیدی روی پشتش میدیدم و فکر میکردم گرد و خاکه میره بازی میکنه میچسبه به تنش. اما بعد دیروز دقت کردم دیدم شوره است. رفتم تحقیق اینترنتی! کردم دیدم گربه هایی که اضافه وزن و شکم تپلی پیدا میکنند بعضی وقتا پشتشون و اطراف دمشون شوره میزنه برای اینکه نمیتونند زبونشون رو به پشتشون برسونند و خودشون رو تمیز کنند.
جیگرم کبابه از دیروز. که من این بچه رو چه جوری لاغرش کنم دوباره. برنامه گذاشته ام صبح قبل از سر کار و عصر که میام خونه یه سری اضافه باهاش بازی کنم که تحرک داشته باشه. بعد یاد گروه خودمون افتادم و اینکه هرکدوم از ماها به خاطر ناسالمی بدن و عدم رفتار درست مثل این گربه تپلی چقدر ممکنه مشکلات جانبی پیدا کنیم و چقدر از بازی ها و تفریحات و بپر بپر های زندگی خودمون رو کنار میکشیم و بقیه رو نگاه میکنیم و چقدر حیفه.
بعد امروز صبح که نیم ساعتی وقت گذاشتم باهاش بازی کردم به خودم گفتم "بابا تو برای گربه ات انقدر دلت میلرزه و برای سلامتش اهمیت قائلی و فوری برنامه خوابت رو تنظیم میکنی که صبحها ورزشش بدی پس میتونی. تو اگر الان من بهت میگفتم که یه بچه کوچولو داری و این بچه قراره دیابت و مرض قلب و چاقی بگیره و تنها علاجش اینه که حتما روزی نیم ساعت ورزش کنه تو چکار میکردی؟". بعد دیدم وجدانا اگر یه بچه کوچولویی بود که مسئولیتش با من بود و من میدونستم با نیم ساعت که من دستش رو بگیرم و سرش رو گول بمالم و خوش خوشان ببرمش ورزش زندگیش یه عمری سالم میمونه شده وقت فقط 6 صبح داشته باشم وقرار باشه هرروز صدای کفتر و پرنده و ادا اطفار دلقک از خودم در بیارم از تخت میاوردمش با خوش اخلاقی بیرون و میبردمش ورزش....بعد دیدم پس اگر واقعا ضرورتش رو حس کنم حتی توی این استرس الان هم میتونم وقت بسازم برای سلامتیم. اگر نمیکنم برای اینکه این انار کوچولو رو یادم میره و یا سلامتیش رو اونقدر ضروری حس نمیکنم. راستش تصمیم گرفتم بیشتر از این مواظب سلامت خودم باشم. تحت هر شرایطی.
امروز رفتم یه راه سبزی دم رودخونه پشت دانشکده کشف کردم و یه نیم ساعتی اونجا پیاده روی کردم. حالا هم اومدم بگم به نظر بیایین یادمون نره که کوچولوی درون ما به اندازه همه اونایی که دوستشون داریم (چه چهار پا و چه دوپا!) مهمه و اینکه خیلی دلخراشه که ببینی حتی توی یه گربه یه اضافه وزن معمولی میتونه چه مشکلات جانبی دیگه به وجود بیاره. مواظب سلامت خودتون و خانواده تون باشین.
من فردا میام میتینگ رو میبندم.
تکمیل3. خوب ببخشید من نیامدم میتینگ رو ببندم. راستش افسردگی گرفته بودم. از اون روزها داشتم که تمام روز دپرس بودم و یه خروار با اینکه گرسنه نبودم خوردم و بعد ساعت 4 با یه شکم بادکرده در حالیکه به شدت مغموم بودم آمدم چپیدم توی تخت خواب تا هشت شب و بعد دوباره ده خوابیدم تا هفت صبح! اما ده شب که داشتم میخوابیدم یخورده بهتر شدم برای اینکه یاد خودم آوردم که هیچ عامل فیزیکی منو از زود بیدار شدن و ورزش کردن و یه جوری که دوست دارم زندگی کردن داره منع نمیکنه و به خودم گفتم خوب اگر یه جور زندگی(در حالت من صبح زود بیدار شدن و ورزش رفتن و به بقیه زندگی رسیدن) خوشحالت میکنه پس انجامش بده. من بهت اجازه میدم بری دنبالش که اون ادمی بشی که دوست داری.
از صبح خوب بوده ام و دوباره نشستم سر زندگیم و دارم به کارهای عقب افتاده این هفته میرسم. از جمله ستاره های میتینگ که به خاطر این دو روز تاخیر عذر میخوام.
اینا حذف میشن: سمیرا و نجمه. سمیرا از گروه یاهو هم حذف میشه.
اینا ستاره میگیرن:
آرزو ستاره 5 پوندی میگیره.
کیک فنجونی ستاره پنج پوندی میگیره.
سالومه ستاره 20 پوندی میگیره.
اینا ستاره پس میدن. سوسکی عزیزمون به خاطر بیماری ستاره طلاییش رو از دست میده و خواسته ازش ستاره اش رو پس بگیریم که رو کم کنی ما بشه انگیزه مضاعف که زودتر پسش بگیره.
آزی هم ستاره 15 پوندیش رو باید پس بده. آزی درست واجبتره. خیلی غصه اینو نخور.
آرتمیس تو هم طبق لوگ باید ستاره پس بدی اما من مطمئن نبودم چون تاریخش به روز نشده. یه خبری بده.
خوب ستاره بگیرها بیان یه نطقی بکنند ببینیم بقیه باید چکار کنیم برسیم به اینا.
تکمیل 4. در مورد اعضای حامله به این نتیجه رسیدم که در صورتیکه قبل از حاملگی عضو گروه یاهو بوده اند میتونند عضویتشون رو حفظ کنند اما اگر عضو نبوده اند باید تا پایان حاملگی و شروع کاهش وزن برای احراز شرایط عضویت صبر کنند.
خوبه؟











Comments
Nice example of "division of labor"! l
jeerjeerak | April 15, 2008 3:02 AM
I wish I had a roomate like yours back in college days. Enjoy
sheri | April 15, 2008 3:12 AM
ولی این همخونه من !!
خوبیش اینه که هم خودش می خره هم خودش درست می کنه بعدش هم خودش ظرفا رو میشوره !!!!!
فقط یه کم غرغر می کنه که من با توجه به این همه مزایا، تحمل می کنمشون!! آخه اگر غر هم نزنه که دیگه ......
امتحانام تموم شه از خجالتش درمیام !!!
leili | April 15, 2008 3:25 AM
تو كه با مشعل میتینگ
تو كه با مشعل میتینگ
تو كه با مشعل میتینگ٬ اومدي به قلوب ما
مثل يك نورِ اميدي تابيدي به خونه ي ما
وقت ورزش تو چقدر مشتاقانه رفتی
با مسیر ات، با کلام ات دل مون رو Happy تو كردي
چقدر مفید و خوبه این متینگهای سه شنبه
همیشه پستهای خوب ات توي گوش ما مي زنه زنگ
ما هميشه چشم به راهی ایم
تا روزهاي خوب میتینگ
مي مونیم منتظرِ تو
تا ابد، تا به قيامت
نمي ره از خاطرِ ما، لحظه هاي با هم بودن
كار Fat اینجا تمومه، با رژیم٬ ورزش نمودن
چقدر مفید و خوبه این متینگهای سه شنبه
همیشه پستهای خوب ات توي گوش مون مي زنه زنگ
....
===============================
آقا ما الان بدو بدو اومدیم تا این سعید پورسعیدی رو تحویل بدیم و بریم:
http://www.yemahal.com/g.htm?id=29336
دیانا دوان دوانی میتینگ دوست زاده!
دیانا | April 15, 2008 3:34 AM
ای خوش به سعادتت. من بیشتر اوقات خودم سبزیجات می خرم خوردم میشورم بعد هم یه سالاد گنده درست می کنم. البته با این قسمت سالد درست کردن مشکلی ندارم اون دو تای دیگه سخت تره. ولی خب دو سوم سالاد رو هم خودم می خورم ها.
مسخره است من یک کیلو اضافه شدم. مثل بازی مار و پله یک کیلو کم کردم بعد قرنی مار نیشم زد رفتم تو خونه اول. واقعا که. کافیه یه خرده تو هفته پرخوری کنم!
آلبالو | April 15, 2008 4:23 AM
آخ آخ گفتی منم خیلی تنبلیم میاد تو سالاد درست کردن ولی آماده باشه یه عالمه می خورم(:دی) ولی واقعا این سالاد خیلی در کم خوری موثره و علاوه بر ویتامین و اینا کلی در کم خوری کمک می کنه
زنده باد خیار و گوجه و کاهو و هویج و....
مهسا | April 15, 2008 4:36 AM
من چند وقته که یه سالاد حسابی نخوردم.آخه مث تو اصلا حوصله درست کردنش رو ندارم.الان دلم برای یه سالاد میوه و یه سالاد سزار لک زده!!!
حالا منم شاید هم خونمو(آقای همسر) راضی کنم این مسئولیت خطیر رو بر دوش بگیره.:دی
سالومه | April 15, 2008 4:38 AM
مایه همسایه داشتیم !! یعنی اون که هنوز اونجاست ... ما از اونجا رفتیم !!
خلاصه این خانوم مقادیر متنابهی کاهو و کلم رو همیشه می شست خورد می کرد بعد کاملا که آبش کشیده شد می ذاشت تو یه کیسه پارچه ای تو یخچال. اونوقت اندازه دو سه روز یا بیشتر مواد اولیه سالاد رو داشت .
البته ما اینجا به دلیل اینکه یخچالمون زیبا جادار و مطمئن نیست مجبوریم همون برنامه اول خودمون رو اجرا کنیم .
leili | April 15, 2008 5:41 AM
سلام
سالاد خیلی خوب ولی ما توی شرکت خانمی هست واسمون درست میکنه ولی زمانی که میخوررم 1 ساعتی قبل از غذاست وای غذا را که میاورند تازه اشتهامون باز شده .میتونید یک کمک کنید من اینو کی بخورم که سیر بمونم .و لی اگه بخواهم ناهار هم نخورم واقعا حالم بد میشه با اینکه فقط گوشتش را میخورم در حد چند قاشق هم برنج.
سالومه جون اگه سر کار نبودم حتما واست درست میکردم میفرستادم واست now
ولی خدا وکیلی یکم به من بگید چی بخورم که هم سیر باشم هم لاغر .
گیتا | April 15, 2008 5:41 AM
راستی دلتمن اب نشه ها
جای همتون خالی دیشب دربند بودم وای که این فصل هوا عالیه .با اینکه یک کم سرد بود ولی خیلی خوب بود .
الو جنگلی ولواشکو وای دیگه نمیگم
همین
گیتا | April 15, 2008 5:45 AM
راستی دلتومن اب نشه ها
جای همتون خالی دیشب دربند بودم وای که این فصل هوا عالیه .با اینکه یک کم سرد بود ولی خیلی خوب بود .
الو جنگلی ولواشکو وای دیگه نمیگم
همین
گیتا | April 15, 2008 5:45 AM
راستی دلتومن اب نشه ها
جای همتون خالی دیشب دربند بودم وای که این فصل هوا عالیه .با اینکه یک کم سرد بود ولی خیلی خوب بود .
الو جنگلی ولواشکو وای دیگه نمیگم
همین
گیتا | April 15, 2008 5:45 AM
سلام به انارستانی های گل و در راس همه انار خانوم.
منم خیلی برای سالاد درست کردن تنبلم.و بیشترشم بخاطر اینه که من یکم تو شستشوی سبزیجات وسواسیم و شستنش برام خیلی سخته.اما درست می کنم به هر زوری شده.
آریس | April 15, 2008 6:14 AM
سلام دوستای نازنین
من هم بلاخره بعد از چند وقت بی تحرکی دیروز رفتم استخر. قبل از اینکه برم کلی سفارش بهم شد(از طرف همسرک که نپری تو عمیقا, امروز فقط آب بازی کن تا گرم شی دفه بعد) منم مثل همیشه گفتم چشم و به محض دیدن آب مثل یه قورباغه آب ندیده افتادم توش و دو ساعت کل استخرو دور زدم. بعد هم با کمال افتخار اومدم خونه که بابا من ورزشکارم اصلا بهم فشار نیومد. این و داشته باشین تا امروز صبح که مثل وزغ لنگی از رختخواب در اومدم و پاهام جفت نمی شد! خلاصه از امروز صبح طوری راه می رفتم که یکی نمی دونست فکر می کرد....!!!
ستاره بارون | April 15, 2008 7:29 AM
ای وای
من نمیدونم چرا 3 با امده
فکر کنم اون لحظه شبکه مشکل داشته من چند بار پست کردم
گیتا | April 15, 2008 8:01 AM
قورباغه آب ندیده
:)))))))
گیتا! از شرکت که کامنت می گذاریم اینجوری است. یک بار فرستادی خیالت راحت باشه که رفته. اگر خواستی کامنتت را ببینی باید رفرش کنی.
آرام | April 15, 2008 9:04 AM
باشه ارام جون
راستی از لوگ وزن چه خبر
گیتا | April 15, 2008 9:33 AM
قربونت برم گیتا جا.لطف داری واقعا:)
اگه سالاد رو همونطور که قبلا انار هم گفت با چند قاشق برنجت قاطی کنی کلی سیر می شی.من تجربه کردم که وقتی غذام جلوم باشه و کم کم سرد شه و در عین حال سالادم رو آروم آروم بخورم بعد میلم به اون غذای سرد کمتر می شه در ضمن مشامم هم از بوی غذاهه پر شده و دیگه میل زیادی ندارم بخورمش.
اما نهار نخوردنت هم اشتباهه.حتما بخور چون نباید با گرسنگی کشیدن بدنتو ببری توی حالت قحطی.همون 5 تا 7 قاشق سرخالی رو با گوشت یا خورش بخور.بعدش هم تا غذای محدود تو بشقابت تموم شد از سر سفره پاشو.یه لیوان آب بخور و خودت رو مشغول کن.چون اگه سر سفره بشینی ر حالی که همکارات دارن غذا می خورن و غذای تو تموم شده,بعد یه مدت دوباره اشتهای کاذب می یاد سراغت و شروع می کنی به ناخنک زدن.
سالومه | April 15, 2008 9:35 AM
آرام جون زنگ زدی به موسسه یوگا؟
سالومه | April 15, 2008 9:49 AM
قورباغه آب نديده...هاهاها..آرام دامنه لغات رو گسترش بده...ليلا خيلي هم خونت مهربونه...قدرشو بدون
حالا اينجا د منزل پدري بخور وبخوابي وسايل سالاد خريده ميشه...شسته ميشه...سالاد درست ميشه...ولي توسط آزي خورده نميشه..نمي تونم...بدونه سس مزه نميده...روزاييم كه بازور ميخورم با همون سركه خرما وبالزاميكه....با لذت نمي خورم جهت بهينه سازيه لايف استايل مي خورم فقط...الان باعث شديد به اين فكر كنم كه همين سالاده ساده چه پروسه وقت گير وسختيه
متخصص سالاد خونه ما ري هست كه توي سه سوت از هرچي باشه با عشق وعلاقه سالاد درست مي كنه وروشم سريع از هرچي سبزيجات وچاشني گيرش بياد ميزنه...ولي ممكنه توي سالادش رد پاي غذاي ديشب يا علف توي باقچه يا هرچيز محير العقولي رو ببيني !
آزي | April 15, 2008 9:50 AM
سلام .
من برم لوگ رو آپدیت کنم بعد می آم .
قبلش هم بگم یکی از دلایلی که من خیلی سالاد نمی خورم اینه که خیلی شستن لوازمش برام سخته :(
سارا -- تیتان | April 15, 2008 9:53 AM
يه جمله شاهكار ديگه بچه ها كه من ساعت ها يادم ميافتاد ميخنديدم:
زهرا در كامنت دوني ديانا نوشته:
از صبح تا عصر اونقدر خانم با شخصيتي هستم مثل اين هنر پيشه هاي هاليوود غذا ميخورم اما از عصر به بعد مثل هنرپيشه فيلم جزيره آدمخورها..
آزي | April 15, 2008 9:56 AM
سلام من هم سالاد آماده خیلی خیلی دوست دارم بخورم ولی درست کردن سالاد از خود غذا برام سخت تره . هم شستنش سخته هم پوست کندن وخورد کردن و ... ولی تازگی ها درست می کنم به هر جون کندنی که شده . همیشه هم شب درست می کنم روش یه سلفون می کشم و میگذارم تو یخچال برای نهار فردا . چون ساعت 3 بعداز ظهر می رسم خونه اصلا فرصت نمی کنم.
پریسا | April 15, 2008 10:53 AM
ای ازی گفتی
ارام هم همیشه من را مسخره میکنه ولی واقعا من هم همینطورم .چون این چند وقته بحث کالری داغ داغ .یکی از همکاران (اقا هستند)افتاده تو کار رژیم و هری چی دست ما میبینه کالریش را چشم بسته میگه .واقعا خود عذاب وژدانی .از انجا هم که حسابدار هستند دیگه تا اخر ساعت لحظه به لحظه گزارش میده.
انار جون شما که پیشتازید و همه یاورانی که راه حل واسه این پیدا کنیدیک مژدگانی دارید تا کلا هالیوودی باشیم
راستی سارا جان شما مگه لوگ وزن را میبینید .
ارام که در کل هفته شیپورزد و کمک خواست واسه لوگ وزن.
گیتا | April 15, 2008 10:55 AM
به به می بینم که تقریبا همه برای سالاد درست کردن کلی اطوار در میارند. ای تنبلها. من سالاد درست می کنم برای همتون مشکلی ندارم. اتفاقا یکی از موقعهایی که مدیتیشن می کنم و می تونم تمرکز فکر داشته باشم و به مسائل روزم فکر کنم موقعیه که سالد درست می کنم. حالا یکی هم قبول کنه که بخره یکی همه بشوره و خشکشون کنه. تقسیم وظایف دخترها.
اینم یه جور ورزشه دیگه اینجوری بهش نگاه کنید.
آلبالو | April 15, 2008 11:34 AM
بچه ها این لینک رو دیدید از مجله شیرزنان
http://www.shirzanan.com/spip.php?article1469
وای آرزومه که منم بتونم با دوچرخه تردد کنم. آخرش من هم مثل اون زن مسن میشم که تو گزارش بوده و از بچگی آرزوی این رو داشته که دوچرخه سواری کنه. ای پایتخت نسینها شما این فرهنگ رو جا بندازید تا حداقل من در میانسالی به آرزوم برسم. اینم چیزی که آدم نتونه بهش برسه تو این کشور!!!
از بچگی هم دیگه تا رسیدم به 11-12 سالگی چون قدم از همسن و سالام بلندتر بود و کلا همیشه خدا درشت بودم بابام نمی زاشت که برم دوچرخه سواری. درحالی که خواهرم که دو سال ازم کوچیکتر بود ولی خب جثه اش ریز بود تا 15 سالگی هم تو خیابونها دوچرخه سواری می کرد.
الان هم که میرم شمال چون دورم و عزیز بابام غر نمی زنه وقتی با داداشم میرم دوچرخه سواری. البته فقط شبها و جاهایی که پرنده پر نمی زنه.
الان هم که اینجام و اصلا امکانش نیست. عقده ای شدم انگار!
آلبالو | April 15, 2008 11:49 AM
دیکته ضعیف. دقت هم کم
پاخت نسینها=پایتخت نشینها
آلبالو | April 15, 2008 11:52 AM
اتفاقا من نه خوشم میاد ازدرست کردنش ونه بدم. هروقت دلم بخواد درست میکنم.
من میدونید از چی بدم میاد؟
سبزی خوردن مخصوصا تربچه. حالا خدا رو شکر اینجا سبزی خوردن به اون مدلی که ایران داریم وجود نداره ولی تربچه از بخت بدم فط وفراوونه. قیمتشم نمیارزه ها ولی آقامون هرروز خدا که میره فروشگاه یه بسته تربچه درستشه داره میاد. منم حجت رو تمام کردم و گفتم خودت گرفتی خودتم درست میکنی. اون بینوا هم همیشه خودش دست به کار میشه برا پاک کردن و تمیز کردن و شستنش.اینهههههههههه
البته خب سالاد(کاهو) آماده که خداست دیگه.من عاشقشم.
رقی | April 15, 2008 12:09 PM
سلاااااااااام سلاااااااااااام
من شب میام لوگ رو به روز می کنم.امروز کلی کلاس دارم
rokhy | April 15, 2008 12:24 PM
کیست یاری کننده ای که مرا یاری کند
بابا من راکوتان می خورم اعصاب مصاب ندارم یه بلایی سر خودم میارمااااااا
ميس ري | April 15, 2008 12:41 PM
راستی یکی از انواع هنرهایی که از هر انگشتم می ریزه همانا سالاد درست کردن است! با استفاده از هر چیزی که تصورشو کنید در کوتاهترین زمان با بهترین تزیینات
انار خانم حاضرم روزی سه بار برات سالاد درست کنم با DHL برات هر روز بفرستم
ميس ري | April 15, 2008 12:46 PM
آهییییییییییییییییییییی!
من باز شب ددلاینی شدم! آهیییییییییییییی!
یادتونه کارهام را نوشته بودم یکی اش ددلاینش 15-آوریل بود؟ خوب! امروز 15 آوریل است دیگر! آهییییییییییییییی!
بامپ بامپ!
(این صدای دستی بود که یکی تو سر خودم خورد یکی تو سر لپ تاپم!) آهیییییییییییییی
الان بند 12+1 را دارم می نویسم. 14 بنده! به نظرتون تا نیمه شب 15-آوریل به تایم زونی که 1.5 از ما عقب تره می تونم تمومش کنم؟ آهیییییییییییییییییی!
آخ جون ساعتها یک ساعت جلو رفته یعنی میشه تا 2.5 بامداد روز 16 -آوریل :))
آهیییییییییییییی
آرام | April 15, 2008 12:53 PM
تربچه!
آخ جون! دوست دارم!
راستی رقی من قورباغه آب ندیده را نساختم که ستاره بارون نوشته! ولی من هم سواستفاده کردم. عمرن دیگر یادم بمونه اسمش ستاره است. همون قورباغه آب ندیده D:
آهییییییییییییییییییییییی
آرام | April 15, 2008 12:57 PM
لوگ برای من باز نمی شه . می شه لطفاتاریخ منو هم آپدیت کنن . می شه لطفا ؟
سارا -- تیتان | April 15, 2008 1:06 PM
گیتا جون من هر کاری می کنم نمی بینم لوگ رو . حق با شماست
سارا -- تیتان | April 15, 2008 1:13 PM
اره سارا جان
نمیدونم فکر کنم در این میتینگ باید یک فکر اساسی کرد به جای سالاد پراکنی .
البته به نفع منه ها چون من منتظر ترازو هستم .اخه ترازو می ناسلامتی براودر هم هست ولی 3 کیلو اضافه نشان میده ولی من کاملا بهش شک دارم.
گیتا | April 15, 2008 1:21 PM
یک خبررررررررررررررر
این ارام ما هم خیلی کارش درست ها
خبر خبر
اگر لوگ را از روی لینک پست قبل انار می بینید که یعنی مشکلی نیست ولی اگر نمی بینید یعنی شرمنده کاری نمی شه کرد و احتمالا باید ISP تان را عوض کنید مثلا اگر کارتی هستید کارت اینترنت دیگری بگیرید.
اگر لوگ را می بینید ولی نمی توانید وارد محیط Edit بشوید. برید از خود محیط گوگل داکیومنت امتحان کنید و sign in کنید. ایشالله مشکلی نباشد.
اگر باز هم مشکل داشتید به logeanarestan@gmail.com ایمیل بزنید و وزنتان را بگویید تا انار برایتان آپ دیت کند.
گیتا | April 15, 2008 1:28 PM
انار جان اگه ممکن من شنبه وزنم را میگم
توضیحات در بالا
گیتا | April 15, 2008 1:31 PM
آقا من یه چیزی میگم شما بگین مال شما هم همینطوره یا نه.
ببینید،!!!! من لوگ رو توی داکومنتم نمیبینم تو گوگل ولیییییییییییی(خب یه ولی داره اینجا) از توی اون ایمیلی که انار برامون فرستاده بوووووووووووووووود یادتون هست؟ از تو اون میرم لوگ رو میتونم به روز کنم.
حالا اگه کسی دیگه هم مثل من همین مکشل!!! رو داره بگه بعععععععععععله. غیراز این پس هیچی دیگه. باید یه فکر خودم بکنم واسه خودم.
رقی | April 15, 2008 1:32 PM
راستی انار جون، یه سارا دیگه هم مثل اینکه داره اضافه میشه به گروه. برات ایمیل زده و دعوت نامه خواسته، بهش جواب بده لطفا. مثل اینکه خیلی منتظره.
رقی | April 15, 2008 1:34 PM
رقی جان منم همینطورم !
توی ای میلم می تونم تغییرش بدم ولی اینجا تغییراتش دیده نمی شه !!!
جل الخالق !! عجب لوگیه !!!
leili | April 15, 2008 1:47 PM
رقی! مطمئنی با همون آی دی گوگلی که انار بهش ایمیل دعوتنامه ات را فرستاده وارد محیط گوگل داکیومنت می شوی؟
ببین من هم دو تا آی دی گوگل دارم یکی برای فایلهای شرکت (خوب مگه چیه؟ ما در همه ایران پخشیم!) یکی برای انارستان خلاصه مراقبم که وقتی با این یکی لاگ- این کردم انتظار نداشته باشم لوگ آن یکی را ببینم و برعکس! حالا شما حواست هست که با آی دی انارستانی لاگ-این می کنی؟
آرام | April 15, 2008 2:12 PM
رقی و لیلی شما Publish و بعد Save & Close را می زنید وقتی تغییراتتان را اعلام کردید؟
آرام | April 15, 2008 2:13 PM
آرا آرام جان، منم دو تا دارم(خوب مگه چیه؟ آدم بیکار ندیدید که دوتا آی دی داشته باشه) هه هه.البته من دیگه خیلی استثنائم ، تو همه چی دوتایی کار میکنم.
آره دیگه آرام جان، من از تو همون ایمیل میرم و لوگ رو باز میکنم الان دوسه روزه. بعدش هم همیشه سیو و کلوز رو میزنم. باباااااااااااااااا دیگه یه چی گفتند.اینقدر رو که بلدیم. یه عمری اینجاها گشتیم هاااااااااا.
رقی | April 15, 2008 2:28 PM
آرا آرام جان، منم دو تا دارم(خوب مگه چیه؟ آدم بیکار ندیدید که دوتا آی دی داشته باشه) هه هه.البته من دیگه خیلی استثنائم ، تو همه چی دوتایی کار میکنم.
آره دیگه آرام جان، من از تو همون ایمیل میرم و لوگ رو باز میکنم الان دوسه روزه. بعدش هم همیشه سیو و کلوز رو میزنم. باباااااااااااااااا دیگه یه چی گفتند.اینقدر رو که بلدیم. یه عمری اینجاها گشتیم هاااااااااا.
رقی | April 15, 2008 2:28 PM
حالا که بحث گرم شد بذار ببینم. آرام قبلا یه چیزایی داشتی به انار میگفتی در مورد اینکه فلان چیز رو اگه دیدی که زدن و رسیدن به بلاگ تو بدون من بودم. حالا بگو بهم چطوری یکی میتونه بفهمه که ملت چیها رو سرچ کردن رسیدن به این بلاگ؟
رقی | April 15, 2008 2:31 PM
میگم ها ملت اگه مثل من بیکارید بیاید یاهو کنفرانس بذاریم و حرف بزنیم. من خیلی امروز بیکارم فکر کنم.زبان که نباید بخونم.نهههههه، اصلا.
رقی | April 15, 2008 2:33 PM
واای ی ی ی ی سلام خیلی خوشحالم الانه رفتم رو وزنه اگه گفتید شدم چند ؟؟؟
73.7
واااااااااایییییییی از همه مهمتر این لباسی که تنمه هفته ژیش توش شکمم بیرون میزد حالا واسم آزاد شده جالبه که غذا هم می خورم اما عینهو تراختور ( بخوانید تراکتور) تو خونه کار می کنم استپرم که می زنم خیلی خوبه
راستی من پیاز و کرفس و هویج و فلفل سبز و گاهی وقتا گوشت قرمز یا مرغ می زارم همش با هم با یکم آب بپزه اها توش سرکه سیبم می ریزم هم خوشمزه است هم توپ شکم پر کن
حالا خودمو چشم نکنم
راستی کسی اینجا هست که در مورد این خط خطای پوست که حاصل چاق و لاغر شدن کرمی راهی سراغ داشته باشه و یکی دیگه اینکه فکر می کنم پوستم تو ناحیه ران و باسن نرم و شل شده این اشکال نداره
راستی یه چیز باحال صورتم مثل قبل گرد مونده خیلی خوشحالم
arezoo | April 15, 2008 2:43 PM
اوه راستی من فلاسک چای رو پر از چای سبز می کنم میزارم کنار دستم اخه من عاشق مایعات گرمم قبلا چای معمولی می خوردم اما حالا چای سبز
arezoo | April 15, 2008 2:50 PM
در جواب دوستی که پرسیده بود در مورد وزن اولیه من .من از اول فروردین رژیمم و اون موقع 81.5 بودم
arezoo | April 15, 2008 3:14 PM
عجب! پی رقی این گوگل چه پدر کشتگی با شماها داره؟ وا!
عرضم به حضور انورتان که... خوب من نمی دانم انار از این سرویسها استفاده می کند یا نه ولی خوب مثلا من از http://www.persianstat.com استفاده می کنم تا بفهمم ملت چه طوری آمده اند سراغ من. چون می خواستم بدونم اصلا هیشکی هست در این دنیای وانفسا که مثل من "لاغر" باشه و دنبال راهش باشه. که البته بود و اکثرا هفته ای یکی دوباره با سرچ "درمان سریع لاغری" یا کلمات مشابه می آیند وبلاگ من ولی احتمالا روند حلزونی افزایش مرا که می بینند خوششون نمی آد و می روند. متاسفانه خیلی خودم دلم می خواست ببینم بقیه چی کار می کنند. به شخصه آدرس ایمیل 10 نفر را دارم که مشکل مرا دارند ولی همه شان دنبال راه حل سریع هورمونی اند ولی نه رفع مشکل خوردنشان. و همه شان درست (شرمنده اخلاق ورزشی) درست چند هفته قبل از جشن ازدواجشان دنبال راه حلی برای به قول خودشان "آبروریزی" می گردند. خلاصه من که رهرویی آهسته پیوسته مثل خودم نیافتم و کلی به اناریون تپلی غبطه می خورم که مثل هم دیگر آهسته و پیوسته هستند و خوب شما نمی دونید که چقدر دلم می خواست یک همراه رژیمی داشتم.
آرام | April 15, 2008 3:33 PM
آخی نازی غصه نخور آرام جونم.
ببین حالا نمیدونم که تو اوضاعت دقیق چطوریه. ولی یه چیز بهت بگم.
این شوهر من خب؟ بگو خوب!! 60 کیلو بوده. آرزو. داشته یه خورده بیاد رو فرم و هیکلی بهم بزنه. کار خودش رو کرد و الان 92 هست. حالا نه اینکه بشی اینقدر ولی اگه دوست داشته باشی برات ازش میپرسم که یه راه حل درست و مشتی بهت نشون بده. ببین اصلا رد خور نداره ها. چون خودش همینطوری رسیده به اینجا. البته نمیدونم اشتهات تو چه وضعیتی هست.
اینم بگم که ایشون تمام عمرش ورزش کرده و اصلا بدون ورزش هیچه. روح و روان نداره به قول خودش.
ایناز این. اوکی پس من برم ببینم اونجاها تو همونسایتی که گفتی چه خبره. البته رفتم قبلا ها ولی به این نکات توجه نکرده بودم. چقدر گیجم منننن
رقی | April 15, 2008 3:40 PM
گیتا! من مسخره کردم؟!!!خوب خدایی اگر به اون شام مرغ سوخاری ات گیر دادم حق داشتم نداشتم؟ من غلط بکنم کسی را مسخره کنم.
ولی بچه ها گیتا راست می گه این آقای حسابدار درست کنار گیتا می شینه و با گیتا همزمان شروع کردند و الان این آقا با حذف چیپس و شکلات و این ها 3 کیلو ظرف یک هفته کم کرده. پریروز گیتا در راستای تخلیه کشوهاش از اغذیه ناسالم یک بسته شکلات کاکائویی مغزدار را درآورد تا به همه یک تکه تعارف کنه و کلکش کنده بشه و وسوسه نشده. به آقای حسابدار هم تعارف کرد (گیتا الیاس می شود!!!!) خلاصه آقای حسابدار اول بسته را گرفت کالری 100 گرم را درآورد تمام نوشته های بسته را خواند تا دید شکلات 200 گرمه و خوب کالری نصف آن بسته شکلات به اندازه 500 کالری بود. فورا معادلسازی کرد که اااا می شه 2 کفگیر برنج! نه!!!!!!!! نمی ارزه. شکلات نمی خورم. و با اراده تمام لب نزد.
البته خوب این نگرانی هست که با این همه وسواسش یکهو برنامه اش را ول کنه. ولی فعلا که با حذف تنقلات خیلی خوب جلو رفته. جالبه که خانمش دست کمی از من نداره و 45 کیلوست به خاطر همین وقتی می گم نمی تونم بخورم فورا می گه :"مثل خانوم من"! و می دونه که خوب به زور نمی تونه تو حلقوم ما چیزی بچپونه!
آرام | April 15, 2008 3:45 PM
الهی! جوجه کبوتر ما! آرام دلم برات قیلی ویلی رفت، یکدفعه احساس کردم مظلوم افتادی :)
شانه بسر | April 15, 2008 3:46 PM
رقی! مغسی! هرگونه اشتراک تجربه را استقبال می کنییییییییم!
("خب" هم گفتم ها!)
آرام | April 15, 2008 3:52 PM
چه خبره اینجا!!!!! من میدونستم زودتر از سالاد حرف میزدم!:دی
انار | April 15, 2008 4:24 PM
وايييييييييي آرام كلي خنديدم..آبروريزي هم داره؟واي اگه انار بدونه مياد الان يه پست مينويسه در باب اينكه اي زن.....نه همين گوشت تن است نشان آدميت...منم ميگم:اي زن به تو از فاطمه اين گونه خطابست..............ارزنده ترين زينت زن حفظ حجاب است
ولي انار كاش ميشد اين آرمان دروني كردن به حقيقت بپيوندد....يعني كسي هست كه براش اصلا مهم نباشه كه (روتون گلاب شرمنده اخلاق ورزشي) هان؟
آزي | April 15, 2008 4:37 PM
I have funny experience with buying salad since I came to the U.S. I had several Iranian, middle eastern and turkish friends and they all thought spending money on salad is a waste of money! They used to tell me all the time that why am I not buying dishes with meat and chicken that worth the money! I never could convince them:)
Thanks again for the beautiful surprise**!
I'm still surviving, and the good news is that my weight has stayed the same and leveled off in past two week (with no apparent reason though!)
Baran | April 15, 2008 4:45 PM
آبروريزي؟به نظر من آبروريزيه لاغر ها كمتر ازچاقهاست؟انار نيا گير بده پليز كه دورني كنيد...بابا خوب نميشه...آرمان گراييه...كي تونسته؟
من تا حالا نديدم يه آقارو كه كالري مالري سرش بشه..البته به جز يه فاميل آقاي كينگ كونگ كه من هميشه به آقاي كينگ كونگ ميگفتم اين از خسيسيشه كه هرجا مياد هي ميگه نه من نمي خورم دي:(آزي جادوگر)
رقي يعني باباي پگاه وقتي ازدواج كرديد 60 كيلو بوده؟خوب اگه ايجوريه بيا بگو من يه جوون ميشناسم كه از دوران نوجواني همه خواستگارها رو به سه دليل رد ميكرد:1-اه اه لاغره 2-جورابش سفيده؟واييييييييييييي.........3-حناييه
وماد بزرگم هميشه ميگفت بابا ازدواج كنه چاق ميشه...وهر وقت هم كه پنجشنبه اي ازين خبرها باشه وخواستگاري وموز واينا...اولين سوال مطرح شده به وسيله پيامك اينه كه داماد جورابش چه رنگيه؟
واين شخص كسي نيست جز "ميس ري" كه اگه بياد وببينه كه من اين افشا گري رو كردم قعطا سر از بدنم جدا مي كنه..دي:
آزي | April 15, 2008 4:47 PM
یافتم، یافتم. الان تازه کشف کردم که این لوگ ها کجا قایم شده بودند. من دست نزده بودم ها ولی خودشون رفته بودند توی یه پوشه دیگه. بعدشم همه کلید ها هم تو این مدت غیر فعال بود و من نمیتونستم بازشون کنم. در نتیجه من فکر کردم که حذف شده. الان کلید ها فعال شده و رفتم همشون رو گشتم و پیدا کردم تمام لوگ ها رو.آخیییییییییییش
رقی | April 15, 2008 4:51 PM
چه راه حل خوبی ! :) راستی تا حالا اون سس مکزیکی سبز رو خونه درست کردی ؟ گواتومالو ... یا یک همچین چیزیه اسمش. خیلی خوب میشه. بده هم خونه ایت درست کنه. گشنیز تازه و گوجه فرنگی و آووکتدو و پیاز رو بریز توی مخلوط کن و نمک و فلفل و آبلیموی تازه هم بریز و حالشو ببر. :) تازه جایگزین خوبی هم برای سس مایونز توی ساندویچه.
Tameshk | April 15, 2008 4:56 PM
هه ههف نه بابا من که عمرا با یه پسر 60 کیلویی ازدواج میکردم. چیه بابا مردنی. با من که دوست شد 81 کیلو بود. خب قبلش سه سال بود که شروع کرده بود و از 60 رسیده بود به این. واااااااااااااااای دلم برای همون هیکل 80 کیلو ییش تنگه(مثبت فکر کنید) و الان هی غر میزنم بابا این هیکل رو تکون بده. بینوا خب سنشم داره میره بالا و از اونور همش پشت میز نشینی و حالا تازه بدنسازی و فوتبال میره اینقده. والا اگه مثل بقیه بود که حتما 200 رو رد کرده بود. هاهاااااااااا. خودم کلی خندم میگیره که اینها رو میخونم.
عجب گروه باحالی هستیم ما.خیلی باحالیم به مولااا
رقی | April 15, 2008 4:57 PM
انار جون شرمنده.ولی دیگه آخریشه.
میگم ها دیدید من کلا زیاد کامنت نمیذارم و حرف نمیزنم؟
ولی لامصب از صبح امروز دلم حسابی میخواد حرف بزنم و از اونجاییکه فعلا این دور و برا آدمیزاد پیدا نمیشه میام اینجا و نوشتنی حرف میزنم.
راستی یه خبر خیلی خوش. یه نی نی گولو داره به دنیا میاد. بچه خواهرم قاعدتا باید 8 روز دیگه بدنیا بیاد.حیف که خالجونش نیست ببینتش و بغلش کنه.(آیکون غش رفتن از گریه لطفااا).
رقی | April 15, 2008 5:02 PM
ای بابا! آزی! ایهام "اخلاق ورزشی" مرا نابود کردی که! :)))
خوب من اگر فکر می کردم که لاغری "آبروریزی" است همان 20 سالگی دوپینگ می کردم نه اینکه الان برای 100 گرم آه و زاری راه بیندازم :)
راستی من تعجب می کنم شماها بابت سالاد مشکل دارید. من اون موقع ها حتی وقتی تو خوابگاه تنها بودم برای خودم سالاد درست می کردم. اصلا خوشم هم می آمد بروم بخرم و درست کنم. مثل بافتن شال گردن می مونه وقتی تمام می شود و آدم سالاد می خوره خوشش می آد. کلی هم لذت بخشه! وا! فکر کنم به قول آرتمیس این سختی سالاد درست کردن از تفکرات تپلانه اصیل است!
آرام | April 15, 2008 5:03 PM
وای ببخشید، ولی یه نگاه به این بندازین، به نظرتون قشنگه؟من دلم پیشش حسابی گیر کرده و هی دل دل میکنم بخرمش.قشنگه؟مشکی اش رو هم داره.
http://fas.quelle.fr/quelle_fr/boutique/loupe.html?img=http://www.quelle.fr/shopping/images/plus/8005_p016_aet.jpg&w=0&h=0
Anonymous | April 15, 2008 5:12 PM
تمشک عجب دستور سس باحالی داده!
آرام | April 15, 2008 5:12 PM
این بالایی من بودم.
رقی | April 15, 2008 5:13 PM
وایییییییییییییییی انارجون باورم نمیشه به من سرزدی ذوق مرگ شدم الان هم نمیدونم توی اسمونم یا زمین که دارم مینویسم
رقی جون منظورت از لباسه یا عینک یا کیف یا لیوان نوشیدنی یا کل اون دختره است؟( شوخی کردم لباس خیلی خوشگلیه )
ارام جون عزیزم اصلا غصه نخور خواهر شوهرم هم 45 کیلو بود و تا 3 ماه پیش
این قدر این درو اون در میزد که چاق بشه که نگو الان که نینی دار شده و ماه 4 بارداریشه 5 کیلو اضافه کرده
خوشگلم یکی از راههاشم اینه که زودتر مخ یه اقایی رو بزنی و قاطی مرغا بشی و...خلاصه چاق بشی
دکتر سارا | April 15, 2008 6:21 PM
من عاشق سالاد شیرازیم که با ابلیمو باشه
دکتر سارا | April 15, 2008 6:22 PM
راستی انارجونم میتونم یه رژیمی بهت بدم که اولین بچه ات دوقولو بشه
وای بچه ها تصور کنید دوقولوهای انار که خوشتیپ و ورزشکار و با هدف لایف استایل بدنیا میان مثلا خودشون میگن مامان چی بخور چی نخور
دکتر سارا | April 15, 2008 6:26 PM
یکی از دوستام وقتی پشت سر هم واسم اس ام اس میفرستاد میگفت ببخشید گوشیم اسهال گرفته
حالا من هی دارم پشت سر هم مینویسم
فقط میخواست یه عکس از دوقولوهای جنیفر لوپز بذارم
اینم لینکش
http://pace.blogfa.com/post-175.aspx
دکتر سارا | April 15, 2008 6:29 PM
ما که در منزل پدری به سر می بریم و مامان جانمان برامون سالاد درست می کنه و هر دفعه هم کلی غر می زنیم که وایییییییی ! چرا گوجه اش اینجوریه ! وای خیارش خوشمزه نیست ! وای چرا درشته و هزار یک بهونه دیگه ! با این تفاسیر که سالاد درست کردن کار سختیه و خودم هم دوست ندارم پس قدر مامانم رو بدونم دیگه ! :دی
لیلا | April 15, 2008 8:43 PM
الان ساعت 2.5 یک ربع گذشته به وقت تهران است! من مشقم را ساعت 2:37 دقیقه فرستادم! یعنی 15 آوریل حسابش می کنه یا 16 آوریل؟ آهییییییییییییییییییییی
یعنی دقیقه نود که هیچی ثانیه 90 هم هیچی اصلا گل طلایی بود!
تقصیر من چیه خوب! من فکر کردم رئیسهام یک راهی برای آسون تر شدن مشقم به من نشون می دهند نشان که ندادند هیییییییییییش تازه مشق خودشون را هم ننوشتند!!!!!!
آهیییییییییییییییی!
فکر کنم ما تنبل ترین گروه کلاس بشویم. آبروریزی به این می گن! ههه! ههه!
آرام | April 15, 2008 11:20 PM
بچه ها اینجا رو چه باحاله!
http://www.worldtimezone.com
می گه الان کجا ساعت چنده!
آهیییییییییی من 16 آوریل فرستادمش همش 7 دقیقه!
تقصیر این اینترنتهکه نتونست 800 کیلو بایت را زود اتچ کنه!
هی هی!من که دارم با خودم حرف می زنم.
الان نیویورک ساعت 6 و نیم عصره! اهههه انار داره عصرونه می خوره!
دیانا هم داره لابد صبحونه می خوره!
من هم برم بخوابم تا 600 گرم نپروندم.
:)
آرام | April 15, 2008 11:27 PM
منم هنوز خوابم نمی بره.تازه با اینکه امروز خیلی سرحال بودم ولی شبی کلی غر زدم و حسابی هم غر زدم.بچم(شوهرم)بیچاره مغزش داغون شد از بس غرغرهای منو شنید.آخرش گفت: میگم چطوره یه ماهی بفرستمت ایران شاید یه خورده حال وهوات عوض شد و رو فرم ذهنی اومدی.(شکلک خیط شدن).
آخه نمی دونی به زمین و زمان الکی گیر میدم.
رقی | April 15, 2008 11:42 PM
آخی. چرا شماها خواب ندارین توی انارستان؟ رقی جون, آرام جون, یه لیوان شیر گرم علاجشه. من هم دیشب از خستگی و سرما و اینا خوابم نمیبرد. پاشدم جوراب پام کردم و یه لیوان هم شیر داغ خوردم(در حالیکه دوتا گربه جلوی من هی سیبیلهاشون رو لیس میزدند و آب دهنشون رو قورت میدادند!) و تخت خوابیدم:)
انار | April 15, 2008 11:46 PM
کسی اینجا نیست؟بابا بی خوابی هم بد دردی یه ها!!!
سالومه | April 16, 2008 2:11 AM
من اینجام. اصلا نخوابیدی یا الان بیدار شدی سالومه؟
انار | April 16, 2008 2:39 AM
خطر! خطر! خطر!
آرزو جون خطر!
لطفا از قطار اکسپرس کاهش وزن پیاد شو و سوار لوکوموتیو ورزش بشو پلیز!.
کاهش تقریبی ۸کیلو اون هم در عرض کمتر از یک ماه کاملا غیر منطقی و غیراصولی هستش. خواهش می کنم که تجدید نظر کن تا مرام انارستانی بودن رو حفظ کنی. الان رفتم و دیدم که توی وبلاگ ات پست جدیدی ننوشتی. یه جای کاهش وزن ات دچار سیکل معیوب هستش. لطفا پیداش کن و خیلی خیلی مراقب باش. والا انار میاد دعوات می کنه ها!. از من گفتن بود بعد نگی دیانا نگفت ها.
در مورد ترکهای پوستی من یه سری اطلاعاتی رو که قبلا اینجا رد و بدل شده بود رو توی پست اخیرم گذاشتم تا شاید به درد تو بقیه ی بچه ها بخوره.
از اینکه تجربه ات در مورد غذا و همراه بردن فلاسک چای سبز رو هم با ما شریک شدی ممنون آرزو جون.
دیانا کارشناس امور خطری!
دیانا | April 16, 2008 2:55 AM
گیتا جون و آرام جون
قدر این همکار حسابدارتون رو خیلی بدونین که کارش خیلی درست هستش. این معادل سازی به من هم خیلی کمک کرد. یعنی یه مدت که روی کالری متمرکز شده بودم اغلب اوقات قبل از اینکه چشم بپسنده و دل بخواد٬ چشم دنبال میزان کالری بود که عقل بپسنده!!.
گیتا هیچ دقت کردی که از وقتی صدف ات باز شده و مروارید «گیتا» از توش اومده بیرون چقدر شکوفا شدی؟. ادامه بده خواهر که راز کسب انرژی همین کامنتهای مستمر هستش!.
آرام آههههههههههههی جون من اگه انار اجازه بده این ستاره ی طلایی ام رو آهسته می زنم به شونه ات و تو رو به لقب « شوالیه آرام شکارچی» ملقب می کنم. چرا؟ مگه می شه توی یه کامنت و دو کامنت توضیح داد٬ باید در وصف شکارهات یه پست مفصل بنویسم خواهر!.
دیانا گیتا آرام دوست!
دیانا | April 16, 2008 2:56 AM
سالاد نگو بلا بگو
خوشگل خوشگلا بگو
هم رسم اش اعجاز می کنه
هم اسم اش غوغا می کنه!
کامنت می یاد پشت کامنت:
دستور ساخت و سازش
روش شست و شوی اش
نگهداری توی پارچه
سس بسازین گواتومالو!
بالزامیک٬ آبلیمو
...
سالاد نگو چه سخته
سالاد نبین چه ریزه!
بخور ببین پر فیبره!
بخوان ببین مفیده!
دیانا عضو انجمن حمایت از حقوق سالادها!
دیانا | April 16, 2008 2:59 AM
بچه ها من با اجازتون نیم کیلو اضافه شدم ولی نمی خوام ثبتش کنم چون احساس می کنم در حقم نامردی شده.من هفته پیش خیلی دختر خوبی بودم.شایدم به پیشنهاد سالومه این ترازو رو بردم گم وگور کردم.
راستی منم بسیار با سالاد مشکل دارم در همه مراحلش حتی خوردنش با سس
بهار | April 16, 2008 5:50 AM
دیانا جو ن عزیزم مرسی از دلگرمی هات .
امیدوارم بتوانم همه کیرهایی که کیخواهم انجام بدم البته همه اینا را مدیون همراهی همتون هستم
این یک بوس گنده واسه همه دوستای خوبم
گیتا | April 16, 2008 6:17 AM
Oh my God
that's problem of my writing
so sorry
گیتا | April 16, 2008 6:49 AM
سلام.بچه ها من خودم رو وزن نمی کنم این هفته هم .چون پ ری و د هستم و در ضمن مادر شوهر گرامی مهمونمه اما اختیار آشژزخونه و تایم غذا خوردن و غیره رواز دست من درآورده!!
کمی عصبی ام ولی سعی می کنم با مثبت بینی این ایام رو سپری کنم.زیاد نمی تونم برنامه غذاییمو به دلایلی که گفتم رعایت کنم.فعلا تو کار سرخ کرده و اینا هستیم!:((
آریس | April 16, 2008 7:15 AM
انار جون من ساعت 5 صبح با گلو درد بیدار شدم.آخه دیروز آمپول هپاتیت زده بودم و اینم از عوارض جانبی اش بود!!حیف شد نموندم که یه کم با تو گپ بزنم:)
سالومه | April 16, 2008 7:54 AM
من 200 گرم کم کردم!!!شاهکاره به خدا!!ولی خودم خوشحالم.حتی 200 گرم هم خوبه به نظرم.دنبال اعداد گنده نیستم.ذره ذره جمع گردد وانگهی دریا شود!
دلم برای همه تون علی الخصوص دیانا تنگ شده ولی سرم خیلی شلوغه نمی رسم بیام کامنت بذارم زیاد ولی همه رو می بووووسم زیاد تا!
سالومه | April 16, 2008 8:06 AM
انار خانم خوشگل و ورزشکار این هفته ستاره بارون کن ما را!
دلم می خواد به ستاره 50 پوندی برسم!یعنی می شه؟
آقا من اینجا اعلام می کنم که ستاره 50 پوندی رو که گرفتم می خوام به جمع نی نی دار شده ها بپیوندم.یعنی الان بزرگترین انگیزه لاغریم مامان شدنه!!بهش که فکر می کنم گریه ام می گیره !!(بذارید اشکامو پاک کنم)
خب من باید بشم حدود 80 کیلو تا دکتر بهم اجازه بارداری بده.البته احتمالا این پروسه یه 7 یا 8 ماه دیگه شایدم بیشتر طول می کشه ولی فکرشم خیلی شیرینه!
تازه من از اونایی بودم که فکر ازدواج!چه برسه به بچه لرزه به تنم می نداخته ها!! ببینید الان چی شدم!:دی
سالومه | April 16, 2008 8:14 AM
یه خواهش دارم ازهمه.
لطفا هرکی در مورد کامپیوتر آگاهی کافی داره و میدونه مثلا برای خرید لپ تاپ به چه چیزهای اساسی باید دقت کرد بهم بگه لطفا .
تا آخر هفته اگه شده اشکال نداره. خیلی واجب و ضروریه.
لطفا به یک عدد رقی بینوا توخرید لپ تاپ کمک کنید. نمیخوام همینجوری مثل اون دفعه ندیده ونشناخته برم بخرم و بعد هی وای و وای کنم.
پیشاپیش ممنونم.
رقی | April 16, 2008 8:34 AM
آخي سالومه...ني ني دارم ميشي..ستاره 50 پونديد ار هم ميشي...مطمئن باش..
بچه ها شديدا توصيه ميكنم كه به وبلاگ مهتا سر بزنيد تپل به اين با نمكي ونكته سنجي شاهكاره واقعاhttp://www.extrapounds.com/blog/mahtabarbi/
حالا فكر نكنيد چون يه روزگاري همكار بوديم با هم دارم پارتي بازي مي كنم ولي اگه از نزديك ميشناختينش ميديديد كه خيلي با مزه ست...هميشه هم ظرف غذاش مثل يك نخود چي بود ومارو گول ميزد نگو ميرفته خونه تلافي مي كرده..آخه اصولا توي ادارات وشركت ها مده خانم ها خيلي براي هم كلاس ميذارن كه بگن كم مي خورن ورژيم دارن ولي اين پشت ميز نشيني چاقشون كرده..هاهاهاها البته معلوم شد كه مهتا يه علت جدي داشته وعذرش كمي تا قسمتي موجه
بچه ها من رفتم صبح ورزش كردم الانم ميرم سر درسم..بايد جبران دوروز درس نخوندنم رو در بيارم...تا به برنامم نرسم منو ديگه اينجا نميبينيد اگه اومدم بهم فحش عمه بديد(آخه من عمه ندارم)
آزي | April 16, 2008 8:54 AM
اخی ما منتظریم که اینجا یه مامان سالومه داشته باشیم. چه بامزه.
آلبالو | April 16, 2008 9:36 AM
سلییییییییییم! من رسیدم! همین الان! توی راه پیاده روی به پیشنهاد جیرجیرک آب میوه خریدم و خوردم :)
رقی! من داداشتم متخصص خرید اینطور چیزهاست. ولی همین الان می دونم اگر بهش بگم اولین چیزی که می پرسه این است که برای چه کاری می خواهی ازش استفاده کنی؟
مثلا گرافیستی؟ فیلم درست می کنی؟ دانشجویی و آفیس و این خنزر پنزر ها برات کافیه؟ مهندس عمرانی و کم کم یک اتوکد رم خور استفاده می کنی؟ دانشجوی دور از خانه ای و از لب تاپت به عنوان تلویزون هم می خواهی استفاده کنی و ......؟
خلاصه بگو کیستی تا بگویدت چه بخری! خواستی با ایمیل شرح بده اوضاعت را.
آرام | April 16, 2008 2:29 PM
آزی! حالا شما عمه نداری! من که دارم. خوبه من فحش خاله بدم! {سیمیلی گاز گرفتگی لب پایین)
بچه برو درست بخون مثل من گریه نیفتی 6 دقیقه از ددلاین گذشته. د برو دیگه!
ها ها! من شکارچی ام! یو هو !!!!!
هیت!
این صدای تیری بود که از چله کمان من رد شد!
کی بود گفت آخ؟
زنده ای؟
آرام | April 16, 2008 2:36 PM
زنده ام آرام! شانس آوردی به جای حساسی نخورده! ای بابا همچین که ما اومدیم از اینورا رد بشیم این بچه تیراندازیش گرفته :))
شانه بسر | April 16, 2008 3:07 PM
تازه من الان داشتم قسمت آخر سریال امپراتور دریا رو از کانال دبی نگاه میکردم (حالا نگید این دختره چقدر خزه!) و همش تیراندازی و خین و خین ریزی و بکش بکش بود. بعد توی همون حال و هوا اومدم اینجا تیر خوردم، کم مونده جوگیر بشم بیفتم بمیرم!
شانه بسر | April 16, 2008 3:12 PM
اگه کسی یه باشگاه خوب که ساعت 4:30 یا 5 تایمش شروع بشه در محدوده شهرک غرب،سعادت آباد مرزداران،حتی اشرفی،پونک و اینا می شناسه لطف کنه و به من راهنمایی بده.
آریس | April 16, 2008 3:34 PM
وااااااااااااااااااااااااااای من الان فهمیدم ستاره گرفتم. مرسییییییییییییییییییییی. الان درحال سفر هستم و یک کوچولو فقط تونستم کانکت بشم, ولی همین انگیزه شد که توی سفر مراقب باشم حسابی. ولی خیلی سخته اینجا پره از غذاهای خوشمزه :( ولی من قول می دم آبرو داری کنم.
Fairy | April 16, 2008 5:08 PM
وااااااااااااااااااااااااااای من الان فهمیدم ستاره گرفتم. مرسییییییییییییییییییییی. الان درحال سفر هستم و یک کوچولو فقط تونستم کانکت بشم, ولی همین انگیزه شد که توی سفر مراقب باشم حسابی. ولی خیلی سخته اینجا پره از غذاهای خوشمزه :( ولی من قول می دم آبرو داری کنم.
Fairy | April 16, 2008 5:09 PM
وااااااااااااااااااااااااااای من الان فهمیدم ستاره گرفتم. مرسییییییییییییییییییییی. الان درحال سفر هستم و یک کوچولو فقط تونستم کانکت بشم, ولی همین انگیزه شد که توی سفر مراقب باشم حسابی. ولی خیلی سخته اینجا پره از غذاهای خوشمزه :( ولی من قول می دم آبرو داری کنم.
Fairy | April 16, 2008 5:10 PM
جماعت انارستانی سوال منو جواااااااااااب بدید!
آریس | April 16, 2008 7:12 PM
من اومدم..ديگه لازم هم نيست به عمم فحش ناموسي بدهيد...
انار من يهو يه جوري شدم اين فراخوانو ديدم.ميدوني كه يكي از آرزوهاي من همين داشتن يك آشپزخونه وكار در رستورانه...در مورده منتقل كردن آرشيو من پايه ام..ووارد كردن غذاي جديد وعكس هاي بچه ها..ولي فعلا نمي تونم خودم فعاليت اضافه اي داشته باشم..ولي بعد از اين 2.5ماه پايه ام كه غذا كشف كنم وهمين بهانه بشه براي رفتن به كلاس آشپزي...
مننننننننننننن....................مننننننننننننننننننن............منننننننننننننننننننننننننننننننننن
آزي | April 16, 2008 8:13 PM
منم خیلی دوست دارم ولی نمیدونم از پسش برمیام و همینطور اینکه حالش رو هم باید داشته باشم. مودم که بالا پایین بره آشپزخونه میشه بازار شام.
ولی اگه کسی پیدا شد و شد مسئول آشپزخونه حاضرم غذاهایی که خودم برا خودم رژیمیش رو درست میکنم براش بفرستم تا بذاره اونجا. البته اینم بسته به حس و حالم داره.
چقده امشب من از حس و حال میگم. راستیییی الان اصلا حس و حال نداشتم برم ورزش کنم و نرفتم.
رقی | April 16, 2008 8:27 PM
وای
یاد یانگوم افتادم !
منم بعد از امتحانام میتونم یانگوم بشم !!!
leili | April 16, 2008 8:35 PM
رقی جان هر کاری کردم برات کامنت بذارم نشد.
چراااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
به یادت هستم و از خوندن وبلاگت همچنان کیف می کنم.
راستی کجای فرنسه هستی؟پاریس؟
rokhy | April 16, 2008 10:31 PM
رقی جون
چند وقت پیش خورشید خانوم توی وبلاگ اش در مورد مشخصات کامپیوتر IBM(ThinkPad) نوشته بود که می تونی توی وبلاگش که الان حدود وسط های صفحه هستش(۲۶مارس) بخونی و توی قسمت کامنتها هم نظر بقیه رو بخوانی و اگه سوالی داری (در مورد این نوع خاص) ازش بپرسی و چون خیلی مهربونه با مهربونی بهت جواب می ده(دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره).
http://www.khorshidkhanoom.com
من هم از این نوع لپ تاپ خیلی راضی هستم و نه تنها توی خونه بلکه بیرون از خونه هم با این مارک کار می کنم یه جورایی خیلی مستحکم هستش و توی بخش ما به نسبت Dell امتحان اش رو پس داده و همه ی لپ تاپ های Dell یا شکستن و لق و تق شدن ولی آی بی ام تینک پدها با وجود کهنسالی شون همچنان می درخشن!. منتها همونطور که آرام نوشته کاربردش خیلی مهمه و چون احتمالا برای استفاده توی ایران می خوای بهتره با داداش ِ آبجی مون آرام! هم مشورت کنی که با خدمات بعد از فروش اش توی ایران با مشکل مواجه نشی.
اون لباسی هم که لینک اش رو گذاشته بودی قشنگ بود٬ اگه نیاز داری و زیاد هم گرون نیستش و گلوت هم پیش اش گیر کرده بزن توی گوش اش پلیز!.
دیانا مبلغ آی بی ام زاده!
دیانا | April 17, 2008 2:43 AM
اوه! چه خین و خین ریزی ایی اینجا به پا بوده!. آقا کات کات کات! شانه بسر جون جوگیر نشو و بلند شو مادر نمیر پلیز!. آرام تو هم دست ات رو از روی کمان بردار پلیزتر!. آقا اصلا بد می گم؟ نه شما بگین من بد می گم؟ اصلا قبول من بد می گم ولی آقامون بودا! چی که می فرمایند!:
همچنانکه کماندار تیرهای خود را می تراشد و صاف می کند هر انسانی نیز می تواند افکار آشفته خود را جهت دهد.
حالا این کفترک ما با اون پاهای نحیف اش اومده توی تپلستان و نه تنها زیر دست و پای ماها له نمی شه بلکه چپ و راست هی کامنت افشانی از نوع پاسخ سوالانه! داره و در این میون با آهییییییییی کردن هاش نه تنها از لابلای کامنت ها سس سالاد استخراج می کنه! بلکه حتی اشکال رفتاری ما تپل ها رو هم تشخیص می ده و بهمون گوشزد می کنه. تازه اگه به وبلاگ اش هم سر زده باشین می بینین که چقدر گزیده خور هستش و نه تنها پفک مفک رو تحویل نمی گیره بلکه می ره از لابلای قفسه ها مواد جدید و مغذی رو کشف می کنه و مانی خوار! می شه. خلاصه این شکارچی ما ضمن تراشیدن و صاف کردن تیرهاش داره به افکار رژیمی اش هم سر و سامان می ده و با شنیدن "ف" نه تنها تا فرحزاد می ره بلکه تجزیه و تحلیل اش هم می کنه و صداهاش رو می کشه: "ف ر ح ز ا د" و بخش هم می کنه و ترکیبات تازه هم ازش می سازه و آخر سر هم باهاش جمله می سازه و یه جمله ی قصار تحویل آدم می ده!.
والا شکارچی با این زبلی نوبره والله! و چه خوشبخت و خوشوقت ایم ما که همچین نوبرانه ایی گیرمون اومده.
دیانا شکارچی نوبرانه خواه!
دیانا | April 17, 2008 2:49 AM
انار جون
من می تونم پوستر این "فرخوان های همیاری" رو پخش کنم و بگم مثلا:
بگوش بگوش بگوش!
ای اهالی انارستان سفلا و علیا(بلاگفا نشین ها ٬ اکستراپوند نشین ها و بلاگ اسکای ایی ها و...) هم اکنون انار نیاز به یاری سبزتان در دو بخش ترجمه و آشپزخانه دارد. لازم به ذکر است که ترجمه ی مذکور مربوط به جزوه ی دانشگاه آکسفورد در خصوص ورزش و حرکات ورزشی است و جنبه ی کاربردی برای خود اعضا را دارد و آشپزخانه هم که سرای دولت دوست! و عشق ما تپل مپلی ها هستش منتها ورژن لایف استایلی اش!.
در بخش ترجمه (داوطلبان فعلی بر اساس آخرین آمار منتشر شده توسط مرکز نشر آمار شانه بسرانه ایی!):
۱-شانه بسر
۲-کرم ابریشم
۳-آرتمیس
۴-؟
۵-؟
۶-؟
۷-؟
۸-؟
۹-؟
۱۰-؟
ذخیره:
دنا
دیانا
(آزی هم اسم اش خط خورده).
دربخش آشپزخانه (داوطلبان فعلی):
۱- آزی (بعد از ۲.۵ماه دیگر استارت کار را خواهد زد)
ذخیره:
رقی
بشتابید٬ بشتابید٬ بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است...
دیانا پوستر فراخوان همیاری پراکن زاده!
--------------------------------------------------------------
آقا گوشه ی این پوستر هم عکس محمدرضا گلزار هستش ها, با چشم دل ببینین پلیز!. حالا این عکس اونجا چکار می کنه رو دیگه از من نپرسید و برین از ستاد تبلیغات انارستان بپرسین!.
دیانا | April 17, 2008 2:55 AM
Hi Anarestanies
I am busy with exams till April 30th. After that I can help with the Kitchen.
I haven't gone to gym this week, and I am not sure if would go next week since I am very busy with deadlines and guests over the weekends. After 30th though life would get back to normal again.
boos be kopola!
solmaz | April 17, 2008 4:09 AM
ديانا صبحي كلي خنديدم بااين متن در مورده آرام...
آرام ببين كوچولو موچولويي چقده تحويلت ميگيرن وتوهم هي مياي براي ما دلبري مي كني ها!اونوقت مشقات ميمونه شب آخر نه لحظه آخر!چه جوريه كه مشقات رو بايد به تاريخ ميلادي تحويل بدي؟
آزي | April 17, 2008 6:07 AM
سلیییییم! صبح شما بخیر!
آقا در راستای اون مطلب "مستقل" تر شدن هنوز بهتون لو نمی دم :) حالا آخرش می گم می زنید تو سرم که وااااا این م این همه هیجان داشت؟! (خدایی آرام بی جنبه است از نظر هیجان در کردن! و جودی آبوت را می گذارد در جیبش)
هاها!
خب زین کامپیوترهایتان را روی هم بگذارید من بروم رویش یک چند تا خطبه بخونم:
ب س ی ا ر از این که عضو این انارستان می باشم خوشحالم. این "دلبری" از مواردی بوده که در این انارستان مجال بروز یافت و خوب "حالا یکی جلوی منو بگیره!!" من قبلا آدمی با ذهنیت غمناک بودم. ولی در راستای همین تجربه انارستانی فهمیدم که ماشرت با آدمهایی که از صبح تا شب آه و ناله نمی کنند چه قدر در روحیه مثبت آدم موثر است. خلاصه به قولی "افسرده دلی افسرده کند انجمنی" خلاصه انارستان هم مصداق برعکس بیت بالا "خشنود دلان شاد کنند آرام دلی" خلاصه این یک سیکل هست و خوب من هم وظیفه!!!! خویش می دانم انرژی پراکنی کنم و خودمم از این انرژی پراکنی انرژی بگیرم (قانون بقای انرژی نقض می شود اینجا. انیشتن می تونه بیاد اینجا نظریه اصلاحی بنویسه)
آزی جان جان. اون مشق شرکت بود که چون معلممون مال یک کشور دیگر بود باید به وقت کشور اون می فرستادیم.
آرام | April 17, 2008 6:38 AM
رقی! تجربه شرکتانه ما هم از خرید لب تاپ hp بوده به طور کلی. خوب 20 نیست ولی من شخصا راضیم. البته بچه های گرافیست و مدیرهایی که خیلی کارشون توپه Apple استفاده می کنند. یک سری از دوستای دانشجویی ام هم Sony (از این خوشگل های وایو) دارند و راضی اند.
آرام | April 17, 2008 6:45 AM
ولی رقی امروز داداشم دانشگاه است جمعه شب برمی گرده و می تونم باهاش مشورت کنم. اگر ایران هستی ویژه نامه راهنمای خرید لب تاپ مجله "عصر ارتباط" کمک خوبیه برات و تقریبا از سیر تا پیاز نوشته. از دکه ها می شود بخریش.
آرام | April 17, 2008 6:47 AM
ديانا من نگفتم استارت رو 2.5 ماه ديگه ميزنم.منظورم اين بود كه الان آرشيو رو منتقل مي كنم وهركسي كه دستور داشت ميذارم اونجا ولي فعاليت خودجوش الان نمي تونم مثل غذا كشف كردن وغذا پيدا كردن واينا...
حالا بازم اولويت با كسيه كه هم وقتش آزادتر باشه هم آشپزيش خيلي خوب باشه ....
آزي | April 17, 2008 6:49 AM
دیانا! مردم از عکس گلزارت! دیانا اگر در حد یک صفحه باشه من می توانم بیایم. ولی خدایی بیشترش برایم سخته چون خودمم کوه مقاله دارم که باید ترجمه کنم و تعداد صفحه در روز که می توانم یک نفس بشینم پای ترجمه در حد 2-3 صفحه (بسته به سختی جملاتش) است که به مال دانشگاه می رسه (آنهم به زور) ولی اگر یک صفحه باشه می تونم خطی خطی ظرف یک هفته تو شرکت ترجمه کنم.
خلاصه حساب کتاب کن با این همه آسمان ریسمان بافتن به درد ترجمه تان می خورم یا نه؟
ارام هفته ای یک صفحه!
آرام | April 17, 2008 6:55 AM
رونوشت کامنت بالایی من به "شانه به سر" گرامی! مدیر پروژه ترنسلیشن!
آرام | April 17, 2008 6:56 AM
رقی داری بر می گردی ایران؟ می گم بازار لپ تاپ ایران با بقیه دنیا خیلی فرق داره و تحت تسلط برندهای خاصی است (به خاطر قضایای تحریم و تجار خاص و ...) . مثلا من تا حالا ندیدم کسی اینجا IBM داشته باشه ولی مثلا توی سوریه بود. البته نه اینکه پیدا نشود ولی خوب احتمالا گارانتی داخلی ندارد و مثلا اگر مشکلی پیدا شود باید بفرستندش دوبی! خلاصه اگر می خواهی فرانسه بخری به نظرم خیلی گزینه هات با ایران فرق کنه و اصلا متنوع تر هم باشد.
اینجا توشیبا، دل، اچ پی، سونی .... ریخته! اپل و زیمنس (که یک کم مشکل دارد) و اینها هم هست. آی بی ام ندیدم تا حالا توی مغازه ای! ولی شاید باشه. شایدم نه!
آرام | April 17, 2008 7:08 AM
To Aram:
Afrarin and Mersi for the fruit juice:) l
jeerjeerak | April 17, 2008 9:53 AM
انار جون درمورد وبلاگ منوی سه شنبه ها من هم می تونم کمکت کنم
ladyfinger | April 17, 2008 9:59 AM
لپ تاپ های Dell هم خوبن و ما که داریم ازش راضی هستیم.
آریس | April 17, 2008 10:55 AM
غر روز 5شنبه"
يعني به نظر من هيچي در دنيا نمي تونه بدتر از كلاس ساعت 4:30 عصر باشه اونم شب جمعه ووقتي كه خونتون مهمونه كه نشستن دارن هروكر مي كنن وخوش ميگذرونن :) به علاوه اينكه هيچ جا هم نمي توني بري چون تا برسي خونه 7ميشه وديگه تا لباس عوض كني وتصميم بگيري بري كجا ساعت نيمه شب سيندرلايي زنگ ميزنه كه بايد برگردي خونه:)آهييييييييييييييي
بدتر هم اينكه 3روز در هفته همين كلاس خروس بي محل باعث شه همون تايم 20 دقيقه اي رو كه ميتوني زنگ بزني با آقاي كينگ كونگ حرف بزني رو هم از دست بدي ومجبور باشي 20 ساعت ديگه صبر كني.
خدايا من چقدر خوشبختم...واين زكات علم آموزي كه من دارم ميدم ونتيجه هم اينكه اون روزي سركلاس آپراينترمديت يهمو يه سوال كني ويه جا مغزت هنگ كنه كه همه كلاس وتيچر بزنن تو سرشون وسعي كنن بهت حالي كنن كه بابا اينو كه ترم 1 خوندي:)....ومن در اين ساعت مثل يك بز خنگ وبي حوصله ميشم وتازه امروز ماشيني وراننده اي هم در كار نيست كه منو از ساعتها منتظر تاكسي بودن سر ظهري نشون بده.
براي همينم چون اين همه كاره سختيه توي جدول ثبت كردم كه حتما برم..تا الان از 4 جلسه 2جلسه رو نرفتم والان هم كه جلسه 5 دارم اينجا غر ميزنم وخط چشم ميكشم.
پيشييييييييييييييييييييييي بيا منوووووو بخوررررررررررر
آزي | April 17, 2008 12:04 PM
غر روز 5شنبه"
يعني به نظر من هيچي در دنيا نمي تونه بدتر از كلاس ساعت 4:30 عصر باشه اونم شب جمعه ووقتي كه خونتون مهمونه كه نشستن دارن هروكر مي كنن وخوش ميگذرونن :) به علاوه اينكه هيچ جا هم نمي توني بري چون تا برسي خونه 7ميشه وديگه تا لباس عوض كني وتصميم بگيري بري كجا ساعت نيمه شب سيندرلايي زنگ ميزنه كه بايد برگردي خونه:)آهييييييييييييييي
بدتر هم اينكه 3روز در هفته همين كلاس خروس بي محل باعث شه همون تايم 20 دقيقه اي رو كه ميتوني زنگ بزني با آقاي كينگ كونگ حرف بزني رو هم از دست بدي ومجبور باشي 20 ساعت ديگه صبر كني.
خدايا من چقدر خوشبختم...واين زكات علم آموزي كه من دارم ميدم ونتيجه هم اينكه اون روزي سركلاس آپراينترمديت يهمو يه سوال كني ويه جا مغزت هنگ كنه كه همه كلاس وتيچر بزنن تو سرشون وسعي كنن بهت حالي كنن كه بابا اينو كه ترم 1 خوندي:)....ومن در اين ساعت مثل يك بز خنگ وبي حوصله ميشم وتازه امروز ماشيني وراننده اي هم در كار نيست كه منو از ساعتها منتظر تاكسي بودن سر ظهري نشون بده.
براي همينم چون اين همه كاره سختيه توي جدول ثبت كردم كه حتما برم..تا الان از 4 جلسه 2جلسه رو نرفتم والان هم كه جلسه 5 دارم اينجا غر ميزنم وخط چشم ميكشم.
پيشييييييييييييييييييييييي بيا منوووووو بخوررررررررررر
آزي | April 17, 2008 12:04 PM
خوش به حاله اونايي كه الان خوابن يا حتي سر كارن .حتي الان حاضر بودم به جاي كلاس رفتن مامان دوزه شوهرمم اتو كنم وخط اتو بندازم
مجبور بودم ...مجبور..اگه بتونم اين 1ماه ونيم رو دووم بيارم به خودم يه ستاره طلايي ميدم
دعا كنيد كه دلم بي آنكه ترك بردارد تاب بياورد
آزي | April 17, 2008 12:13 PM
آقا این چی می گه .؟؟؟؟؟
http://www.bbc.co.uk/persian/science/story/2008/04/080416_wmj-vitamin.shtml
آدم آخرش از دست این محققان دیوانه نشه خوبه ...
کرم ابریشم | April 17, 2008 1:48 PM
Any decision on the issue that pregnant members can also be Yahoo group members?
:))
Baran | April 17, 2008 2:26 PM
hehe, Anar jan, you better make that decision sooner, otherwise some pregnant members might not stay pregnant by the time you do:)))))))))) l.
jeerjeerak | April 17, 2008 3:20 PM
رخی جان، دستت درد نکنه کامنت هات رسید. چشم عکس ناناز دخملمم برات میذارم.مامان فدا چشماش شه(چقدر تحویل میگیرم)
دیانا جان، دستت درد نکنه حتما میرم اونجا رو هم میخونم و کشف میکنم ببینم چه خبره تو دنیای شلوغ پلوغ کامپیوتر
آرام جان،همینقدم که گفتی خوبه. منتظر میمونم. فعلا شنبه میرم یه سر و گوشی تو فروشگاهاا میچرخونم ببینم کی به کیه و چی به چیه.
آریس جان،اتفاقت یکی از دوستان هم دل داره و خیلی ازش راضیه.تازه چند روز پیش که خونشون بودم کلی تعریف کرد و من هی ناله کردم. اون هی گفت مال ما که هنووز خراب نشده یه بارم. فکر کنم تا الان دیگه حسابی از کار افتاده باشه دیگه(شکلک شیطلانیییییی)
رقی | April 17, 2008 3:22 PM
نه رخی جان، من نانت زندگی میکنم. غرب فرانسه هست و پنجمین شهر اون. خیلی هم سرسبز و زیباست.تاریخی هم هست.
رقی | April 17, 2008 3:36 PM
سلام دیانا جون مرسی از توجهت.خانمی من تقریبا" سه وعده غذاییم کامله مثلا" امروز ظهر گوشت چرخ کرده رو با پیاز و فلفل سبز و گوجه گذاشتم باهم پخت یعنی آب پز شد بعدم خوردم یه عالمه مشکل من این بود که قبلا" متاسفانه حرکات روده و معده م اصلا" خوب نبود و این یکی از دلایل چاق شدنم بود در ضمن من قبلا تنیسور بودم اما کنار گذاشتم حالا شروع کردم به استپر زدن http://www.dealsdirect.com.au/p/twist-shape-total-body-workout/ خیلی موثر بوده آها راستی آب خیلی زیاد می خورم در ضمن به خاطر اون مشکل حرکات روده هم یه دارو دکتر بهم داد یعنی یه دارو گیاهی یه قرصه که روزی دوتاشو می خورم اسمش هست سی لاکس بعضی جاها هم بهش سنالاکس می گن عصاره گیاه سنا هستش
آها همچین میوه و سبزی می خورم که نگو کرفس و فلفل سبز خام جز تنقلاتم در آمده
arezoo | April 17, 2008 5:56 PM
سلام
من تازگی عضو گروه شدم، زیاد اهل حرف زدن نیستم ولی هر روز به اینجا سر میزنم و حرفای همه رو میخونم :)
یه سوال داشتم، گام شمار چیه و از کجا میشه خریدش؟
فندق | April 17, 2008 7:45 PM
This was soooooo funny:
"آدم آخرش از دست این محققان دیوانه نشه خوبه .."
"کرم ابریشم | April 17, 2008 1:48 PM "
jeerjeerak | April 17, 2008 8:21 PM
میگم ها من کارخوبی میکردم اون موقع که بکوب وزن کم میکردم پس ویتامین نمیخوردم نه؟
حالا ما یعنی دیگه نریم هی پول بدیم و ویتامین مکمل بخریم دیگه. یعنی طبیعی مصرف کنیم دیگه نه؟
ای ول. زنده باید ویتامین طبیعی
رقی | April 17, 2008 9:30 PM
فندق جونی ! آخرین اطلاعات در مورد گام شمار اینه که محدوده خونتون رو بگو ، تا بهت آدرس شعب فروشگاه نیاز رو بدم ! شعبه گیشا و آریاشهر که نداشت ! شاید بقیه شعبه ها داشته باشه و به مسیرت بخوره !
در ضمن من به عنوان یک عضو جدید خودم بهت خوشامد میگم ! :دی
لیلا | April 17, 2008 9:35 PM
سلام
انار جون کامنتتوکه خوندم کلی خجالت کشیدم
من دوباره همون برنامه 8 هفته ای که تنظیم کرده بودی رو شروع می کنم
بدنم تازه داشت جواب میداد که رفتم مسافرت و همه چی رو خراب کردم
این آخر هفته مهمون دارم ولی از 2شنبه جدی شروع می کنم
من میتونم مگه نه؟
سردرگم | April 17, 2008 9:52 PM
آقا Moment Moment (اسدالله خان منشانه در سریال دایی جان ناپلئون بخونین پلیز!)
بحث ویتامین شد و یه نکته ی انارستانی جا افتاد!. آقا توی انارستان همیشه بحث همین مطرح هستش که ما باید «خوب» بخوریم و نیاز بدن به ویتامین رو از راه خوردن مواد سالم و طبیعی تامین کنیم و به همین خاطر هستش که مدام انار از کم خوری احتمالی شاکی می شه. منتها با توجه به اینکه بنا به شرایط محدود کردن کالری برای اینکه احیانا دچار کمبود ویتامین نشیم تاکید می شه که بهتره از مکمل مولتی ویتامین هم با اجازه ی پزشک مون استفاده کنیم.
نکته ی بعدی اینه که این مقاله تاکید کرده که «بعضی مکمل های ویتامین» و بد نیست که اینجا دقت کنیم که نه همه ی ویتامین ها(چون می دونین که ویتامین ها بصورت خاص مثل سی یا ب یا آ ... هم عرضه می شه) و همونطور که خوندین از بتا کاروتن و ویتامین آ و ویتامین ایی توی این گزارش خبری صرفا اسم برده شده و در واقع به نوعی احتمال این جریان که خوردن این ویتامین ها باعث پیشگیری از سرطان و طول عمر بیشتر می شه رو رد کرده.
باز هم باید دقت کرد که چهارچوب تحقیقات علمی بخصوص در زمینه ی تغذیه و استخراج نتایج خیلی سخته و به متغیرهای زیادی بسته گی داره از جمله: کشور ٬ آب و هوا ٬ نژاد٬ منطقه ی جغرافیایی٬ نرم های اجتماعی ٬عادات غذایی٬ مواد غذایی مصرفی٬ سابقه ی بیماری....حالا همه ی اینها یه طرف٬ نحوه ی انجام تحقیقات مربوطه یه طرف دیگه که خودش کلی قصه داره. بعنوان یه مثال ساده ی تپل پسندانه چند سال پیش یه محقق ژاپنی طی تحقیقاتش که توی چند تا از شهرها و روستاهای ژاپن انجام داده بود به این نتیجه رسیده بود که مصرف «چای سبز» باعث و عاملی هستش برای کاهش وزن و لاغری و مقاله اش رو توی یکی از مجلات معتبر علمی هم چاپ کرد. بعدش چند وقت بعد یه خانوم محقق انگلیسی با تحقیقاتش این ایده ی کاهش وزن لاغری رو رد کرد و با تحقیق دیگه ایی که روی جامعه ی انگلسیی ها انجام داد٬ نتیجه گرفت که چای سبز به تنهایی عامل لاغر شدن و موندن نیستش بلکه احتمالا مصرف بالای سویا و غذاهای دریایی که توی ژاپن استفاده می شه منتج به نتایج اون محقق ژاپنی شده.
خلاصه اینکه ما تپل ها هم باید حواس مون جمع باشه که با یه تصمیم انتحاری(کپی رایت آرام) یه شب ه انقلاب نکنیم و مولتی ویتامین های بی زبون رو روانه ی سطل زباله نکنیم. حتما دنبال اصل مقاله بگردید و بخونید و بعد تصمیم بگیرید که چی برای شما و خانواده تون می تونه بهتر باشه.
اگه من ژورنالیست بودم حتما به این عنوان بی بی سی گیر می دادم چون عنوان و محتوی با هم جور در نمی یان.
دیانا مدافع حقوق مولتی ویتامین های مینرال مظلوم واقع شده!
دیانا | April 18, 2008 1:15 AM
فندق جون
به گروه خوش اومدی و امیدوارم که بتونیم از تجربیات هم استفاده کنیم. منتها اگه قرار باشه که اهل حرف زدن نباشی و ساکت یه گوشه فقط خواننده باشی و تبادل اطلاعات نداشته باشی که نمی تونی از گروه استفاده ی بهینه بکنی. باید بیای وسط گود و بالا و پایین بپری تا هم مصرف کالری ات بره بالا و هم میزان موفقیت ات افزایش پیدا کنه.
در مورد گام شمار هم لیلای عزیز توضیح داد و یه کمی هم برات می نویسم که اگه کلمه ی Pedometer رو سرچ کنی با انواع و اقسام و همینطور کاربردش آشنا بهتر آشنا می شی. این گام شماری که اکثر انارستانی ها دارن ارزون ترین مدلی بود که توی ایران می شد پیدا کرد و دلیل اینکه بیشتر بچه ها از این مدل فعلا استفاده می کنن این هستش که به عنوان تست کردن می خواستن هم برای برنامه ی ۸ هفته ای ازش استفاده کنن و هم تست کنن و ببین که کاربردش تا چه حد می تونه روی افزایش میزان تحرک شون تاثیر داشته باشه.
یه نوع دیگه اش که قبلا الناز عزیز زحمت اش رو کشیده بود مارک Omron هستش و ظاهرا توی خیابون جمهوری می شه پیداش کرد و قیمت اش (تا قبل از عید) حدود ۹-۸هزارتومن بود و موارد کامل ترش که علاوه بر گام میزان کالری و ضربان نبض و... رو هم می سنجه بالای نودهزارتومن می شه همونجا پیدا کرد.
دیانا | April 18, 2008 1:16 AM
آقا حالا ندا برمی داریم که:
محقق محقق
نتایج تحقیق ات
روشنگر ره ماست
تپل جان٬ تپل جان
نتایج تحقیقات
وحی منزل نباشد
تفکر٬ تفحص
گزینش بهینه
عامل پیشرفت ماست
هم رزمان٬ یاوران
پیش به سوی هدف
تا فتح چربی دل
راه دگر نمانده!
دیانا شعارمداری!
دیانا | April 18, 2008 1:17 AM
این تابلو اعلانات دعوت به همکاری دیانا انقدر باحال بود که من حاضرم اسمم را از عضو ذخیره به عضو اصلی تغییر بدهم! خدا نکرده یک وقت فکر نکنین که به خاطر عکسرو پوستر بوده ها!
من نمی دونم چرا از وقتی این تمرین نیمه ماراتن را شروع کرده ام اشتهام باز شده بد جوری! روزهایی که می دوام خوبم حتا اشتهام کم تر از همیشه هم هستش. اما روزهایی که ندوام همه اش گشنمه و باید دایم جلو خودم را بگیرم که زیاد نخورم. البته وزنم ثابته. دیشب نصفه شب از دل ضعفه بیدار شدم یک مشت پسته و بادام خوردم با یک دونه سیب و یک لیوان شیر تا دوباره تونستم بخوابم. شما هم وقتی زیاد می دویدین این طوری بودین؟من الان 3 بار در هفته می دوام که در مجموع حدود 22 کیلومتر می شه. اگر کسی تجربه ای داره و کمک کنه ممنون می شم.
dena | April 18, 2008 1:56 AM
این بحث سالاد درست کردن و خرید سبزیجات من را یاد این داستان انداخت که خیلی وقت پیش ها ترجمه کرده بودم اما حالا بیش تر درکش می کنم. اگر خواستین برا داستان کوتاه آخر هفته بخونینش.
http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&id=273&hkey=گل%20کلم
متن انگلیس اش هم همان جا هستش.
dena | April 18, 2008 2:15 AM
دنا احتمالا کم میخوری چون من دقیقا همینجوری بودم وقت ماراتن که بعد نتونستم ادامه بدم. مخصوصا حواست باشه پروتئین به مقدار کافی بخوری.
انار | April 18, 2008 2:19 AM
انار راست میگه نمیدونم چرا اکثر ما خانومها اینطوری هستیم برای همه وقت داریم وحاضریم هرکاری بکنیم حتی با فشار آوردن به خودمون که بهشون کمک کنیم ولی ای دریغ از حال و احوالات خودمون چه روحی و چه جسمی
امسال رو به نام "انارستانی اولویت شماره یکت خودت خودت" نامگذاری می کنیم!
مهسا | April 18, 2008 5:47 AM
is it the same balloon cat? ;) l
jeerjeerak | April 18, 2008 6:43 AM
سلام من اومدم اینجا یه برک بدم یه سایت پیدا کردم توش فیلم های جدید هست گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید لینکش اینه http://www.downloadha.com/modules.php?name=Search&author=&topic=7&min=0&query=مستقیم&type=stories&category=0 من الان دارم فیلم 27 Dress رو دانلود می کنم امیدوارم لذت ببرید
arezoo | April 18, 2008 7:24 AM
دیانا جان ... من از لینک دادن به این مطلب ابدا منظورم این نبود که کلا ویتامین خوردن را زیر سوال ببرم ...همینطور که می گی فقط از چندتا از ویتامینها نام برده ... اما من خودم خیلی برای ریزش موهام ویتامین ای خوردم .... که به هر حال جالب بود برام دونستنش .. که صد البته ممکنه اصلا درست هم نباشه ...اما الان حداقل سعی میکنم بدون تجویز دکتر و به دلخواه خودم و به بهانه تقویت ... اونو نخورم ... خلاصه اگر سوتفاهم شد ببخشید ...
کرم ابریشم | April 18, 2008 7:43 AM
انار جان من کار آشپزخانه گروه رو با کمال میل به عهده می گیرم.خب برای شروع باید چه کنم؟
سالومه | April 18, 2008 7:48 AM
انار! اتفاقا من هم به این نتیجه رسیدم که یک عمممممممر همش هی به خودم گفتم درس دارم مشق دارم و حالا بعدا می روم بیرون حالا بعدا می روم خوش می گذرانم و حالا یک جایی رسیدم که می بینم اصلا بلد نیستم زندگی کنم. خیلی ضایعه! آدم باید برای خودش وقت بگذاره.
آرام | April 18, 2008 8:10 AM
آرام جون در جواب تو اين روي سكه رو هم داشته باش:
من هم به اين نتيجه رسيدم كه يك عمممممممممر همش هي به خودم گفتم درس چيه؟مشق چيه؟من كه هميشه جوون نيستم الان بايد خوش بگذرونم تفريح كنم بگردم حالاحالاها وقت دارم درس بخونم كار كنم.والان ميبينم هيچي در زندگي نيستم...نه درسي نه كاري.خيلي ضايعه!آدم بايد به همه نيازهاي خودش بها بده...هم درس بخونه هم كار كنه هم تفريح وگردش...تو درس خوندي براي خودت منم تفريح كردم براي خودم...حالا من درس مي خونم تو تفريح كن !
زندگي همينه....
آزي | April 18, 2008 9:09 AM
آقا من دیروز اینجا رفتم کلاس شنا ... کلی موجب خنده ملت شدیم اینجا ... گفتم واسه شما هم بگم که از صبح هر چی یاد حرکات خودم می افتم خندم می گیره ... داستان شنا کردن من اینه که من عاشق آبم اما از آنجایی که بابا جون من کلا مخالف استخر رفتن ما به بهانه تمییزی استخر و اینا بود و در ضمن نمی خواست که ما هم از این نظر احساس کمبود کنیم حوض خونه ما رو تبدیل کرد به استخر با طول 3 متر و عرض 2 مترو ارتفاع 1.5 متر که خوب با توجه به سایز من 5-12 ساله خوب بود ... . کلی باهاش حال می کردم و خودش هم به عنوان مربی عمل کرد و به ما شنا یاد داد... البته من که بزرگتر شدم استخر رفتم اما هیچ وقت آموزشی نبود واسه خودم هر کار دلم خواست کردم .... اما اینجا دیدم دانشکاه یک کلاس گذاشته برای ارتقا شنا گفتم برم خلاصه یکم اشکالاتم بر طرف شه ... آقا جای شما خالی رفتم و دیدم که استاده از اون آلمانیهایی که اگه من حالت عادی 70 درصد حرفها رو می فهمم از حرف زدن این 50 درصد هم نمی فهمم ... به هر حال شروع شد کلاس و یک چیزی گفت در مورد تقسیم شدن به چند گروه و من هم دیدم چه گروه یک خلوته و حیرون مونده بودم چرا ملت تجمع کردن تو گروههای دیگه ... پریدم تو گروه یک ... گفت که خلاصه شنا کنید ببینم وضعتون چطوره ...منم به خیال خودم شروع کردم ...حالا من چاقالو تصور کنید که پاهام هم عضله هاش درد می کنه از بدنسازی و خلاصه بعد از 2 سال زیر پام خالی می دیدم ...وقتی خلاصه رسیدم اونور استخر قیافه مربی دیدینی بود ....چشماش 4 تا شده بود... بهم گفت داری چکار می کنی برو توی گروه 4 !!!! .... تازه فهمیدم که گفته بر اساس توانایی تون که فکر می کنین در شنا دارین در گروه 1 تا 4 تقسیم شین و منم که خلاصه گروه 1 انتخاب کردم !!!!!
یکم که توضیح داد فهمیدم که اونی که من انجام می دم همه چی هست جز شنا .... خلاصه در گروه 4 برای اولین بار فهمیدم که چقدر از جریان پرتم ... اما به هر حال در اولین فرصتی که بابامو ببینم باید در مورد ثبت شنایی که ما بلدیم باهاش صحبت کنم ... خدا شکر توی کرال یکم وضعم بهتر بود به گروه 3 ارتقا پیدا کردم ....
Anonymous | April 18, 2008 9:11 AM
آقا این بالایی من بودم !!!!
کرم ابریشم | April 18, 2008 9:13 AM
سلام
خیلی ممنون از راهنمایی هاتون
چشم دیانا جان سعی میکنم از این به بعد بیشتر ورجه وورجه و بپر بپر کنم ؛)
فندق | April 18, 2008 9:29 AM
كرم ابريشم جان خيلي تجربه بامزه اي بود...اتفاقا باباي منم از همين شناها بلده ومن شرح نداده كاملا ميدونم چه شناييه...مثلا باباي من ازين سر استخر شيرجه ميزنه مشتي وحرفه وتا اون سر استخر ميرسه ولي اگه بگي وسط استخر وايسا قطعا غرق ميشه...هرچيم ميگيم پدر جان قوربونه اون اعتماد به نفست بيا حداقل پادوچرخه ياد بگير زير بار نميره كه نميره وميگه من با همين كارم را ميافته...ولي اين شنا كردن باباي من مايع تفريح يك ملتيه :)الانم توي باغش يه استخر زده..استخر كه البته چه عرض كنم...فكر كنم طول استخر رو نسبت به توانايي ونفس گيري خودش واينكه الان ناراحتي قلبي داره وبيشتر از اين نمي تونه طول بره ساخته...كه با محاسبه يه شيرجه وچند تا شلنگ تخته وشلپ شلوپ برسه به آخر خط دي:
آزي | April 18, 2008 9:32 AM
کرم ابریشم جان خیلی خیلی خاطره ت بامزه بود.جای من خالی بود که اونجا روده بر شم.حتما شنات رو ثبتش کن!
بهار | April 18, 2008 9:38 AM
بچه ها یه داروی گیاهی به نام عالینوش هست که مخلوط برگ سنا-گلبرگ گل محمدی ودوتا گیاه دیگه س برای یبوست.خیلی خیلی موثر بود دوستانی که این مشکل رو دارین می تونین امتحان کنین وحالش رو ببرین
بهار | April 18, 2008 9:46 AM
:)))))))))))))))))
کرم جان خیلی باحالی! آخه دختر خوب ایرانی بازی درآوردی ها! گفتی برم اونجا صفش کوچکتره زودتر نون بگیرم؟ نگفتی یک هو صف گردن زنی باشه؟ بابا یک کلام می پرسیدی :)))))
وای چه قدره خندیدم. از اون سوتی های مامان وار بود! آخه مامان من هم همیشه میرود در صف کوتاه تر! بابام هم همیشه بهش می خنده! اوج خنده هم تو صف پمپ بنزین است که بابام داره دو دو تا چهارتا می کنه کی داره از کدام پمپ می زنه و مامانم سر ماشین را کج می کنه صف کوتاه تر! من هم هیچ وقت نفهمیدم حساب کتاب کدومشون بهتره!
:)) فکر کنم حالا فهمیدم چرا بابا استخر باغی که فروختیم را این قدر کوچک ساخته بود :)))))))))))))
:))))))))))))
آرام | April 18, 2008 10:09 AM
انگار همه باباها با هم یک جا شنا یاد گرفتند که شنا کردن همه شون مثل همه D:
شانه بسر | April 18, 2008 10:36 AM
حالا من یه چی در مورد شنای بابام بگم بخندین.
بابای من قهرمان شنای 100 متر و دویست متر و خلاصه هرچی شنا که فکرش رو بکنید هست، البته تو اون دنیا.هاها
باز شماها دو تا خاطره دارید از باباهاتون تعریف کنید. بابا من بی بابا از همون بدو نوزادی چه خاطره شنایی از بابام بگم؟ بذارید فکر کنم شاید تو خواب هام یه خاطره ای ازش تو ذهنم بیاد
مثلا من الان دارم غش میکنم از گریه(چه دروغاااااا)
رقی | April 18, 2008 11:11 AM
نه ببخشید تو استخر های اون دنیا.
رقی | April 18, 2008 11:12 AM
حالا گذشته از شوخی جملات پرباری رو گفته انار.بچه ها خیلی روش فکر کنید.
حالا بجث درسخوندن و و زندگی کردن و تفریح کردن شد. من یه چی بگم.
با تجربه ای که خودم کسب کردم و دیدم مثال های زیادی رو میتونم بگم که آز ی جون اکثر آدمهایی که درس زیاد میخونند تو رده های بالا اگه نگاشون کنی میبینی بشترشون یه بعدی هستند. تنها یه بعد زا زندگیشون رو دارن کامل میکنند. یا حتی ورزشکارا رو نگاه کن. همه تو ورزش شاید به رده های بالایی رسیدند ولی تو درس خوندن چی؟ اکثرا صفر .
حالا شما مثلا به انار و جیرجیرک و بقیه دوستان درسخونمون نگاه نکن که سعی کردند چند بعدی کار کنند و فکر کنند. یا مثلا من شوهر خودم رو نبینم که هم ورزشکاره(اهم اهم) و هم درسش رو تو رده بالا ادامه میده. باور کنم افراد معدودی هستند که بتونن اینجور عمل کنند.ولی همیش جا برای پیشرفت و بدست آوردن عقب ماندگی های گذشته هست.
فقط کافیه اراده کنیم و اوپ بهش میرسیم. خوبه دیگه.
رقی | April 18, 2008 11:20 AM
آخی! رقی جان! خوب شما بیا یک خاطره شنا از شوهری ات بگو دل ما را بسوزان!
آرام | April 18, 2008 11:24 AM
نه شوخی کردم آرام جان،
بابای شما شنا کرد انگاری که بابای ما شنا کرد.خواستم اذیتتون کنم یه کم وجدان مجدانتون اذیت شه.(شیطان شدم من هااا)
رقی | April 18, 2008 12:13 PM
اوه اوه خطرناک شد! مطمئنی اشتباها نفس اماره مان را فعال نکردی؟
D:
آرام | April 18, 2008 12:34 PM
:(( من اومدم همین جوری نق بزنم برم!
آریس | April 18, 2008 1:06 PM
آقا من ازاین شکلک ها میخواد، تازه اصلا هم نمیشه کپی پیست هم کرد.
شکلک میخوام.
رقی | April 18, 2008 1:54 PM
بابا یکی بیاد منم دعوا کنه دیگه.
80 یورو پول بیزبون دادم ثبت نام کردم که دیپلم زبان بگیرم. تخت یه ماه دیگه امتحان دارم انوقت از وقتی ثبت نام کردم اصلا انگار کوفتم شده زبان خوندن.لای کتاب رو هم باز نکردم یه هفته است.
جای مامانم خالی که هی دعوام کنه که برم درسمو بخونم به جای اینکه صبح تا شب وقت تلف کنم.
عجب بساطیه هااااااااااا
رقی | April 18, 2008 1:56 PM
بی معرفتا مارو عروسی دعوت نکردن
دومادی پسر احمدی نجات!
اینو از وبلاگ زهرا کش رفتم.ها ها
http://www.jahannews.com/pages/view.php
rokhy | April 18, 2008 2:25 PM
راستی عکس جدیدی از این گربه های قلومبا نمی خوای بذاری؟
ما خالشون هم میشیما!!!
rokhy | April 18, 2008 3:01 PM
از کسی که لینک وبسایت دانلود رو گذاشت خیلی خیلی ممنون من دارم همین الان از اون وبسایت بامزی رو می خرم :)
بهارک | April 18, 2008 4:52 PM
می شه تو هم دوباره بزاریش بهارک خانوم؟
آریس | April 18, 2008 6:17 PM
رقی! ایمیل زدم برات.
آرام | April 18, 2008 7:09 PM
بچه ها یادم اومد یه چیزی در مورد اون سی دی های رقص بگم.برای اینکه دچار اشتباه نشید.من وقتی دیدم دو تا دی وی دی از رقصهای خردادیان هست سفارش دادم و دو روزه دستم رسیده اما جونم براتون بگه که جدیدترینش رو من 8 سال پیش داشتم البته با کیفیت پائین واینا کیفیتش خوبه.همونی که اولش خردادیان با بنزش میاد و اسب سواری و ... رو نشون می ده.یکیش هم عربی بود ودی وی دی اولیش که اینقدر قدیمیه که من شک کردم این خودش باشه اما گفت من محمد خردادیان هستم!!!ولی بعد ده دقیقه دیگه نمی خونه نه تو دی وی دی پلیر نه تو کامپیوتر.اینم از شانس ما
اون سی دی دنسینگش فکر کنم جالب بود اما عجیبه که هی تار ومار میشه(کمی وهی خوب میشه).
بهارک دی وی دی های تو سالم بودند؟خلاصه گفتم که نگین نگفتی!!!!حوصله زنگ زدن ودعوا مرافعه رو نداشتم...
اگه خواستین بخرین اول دعواشون کنین که سالم بفرستن
بهار | April 18, 2008 7:23 PM
خوندم آرام جان،
دستت درد نکنه، خیلی مفید بود.
بازم مرسی
رقی | April 18, 2008 7:41 PM
انار جان سلام
توچه غذایی به بچه ات میدی از این غذاهای آماده هس؟!
منم یه کوچولو دارم اسمش قهوه ایه.از2ماهگی که آوردیمش صبح تاصبح یه لیوان شیر میخوره با نون سنگک! شام هم 6-7تاکله مرغ .اما آبجی 2قلوش (مشکی) که تو خونه همسایه هس با اجازت روزی24 تا کله مرغ را میبلعه!پیش از عیدی رفتم مشکی را آوردم خونه که از جفتشون عکس بندازم تا تفاوت لایف استایل تغذیه ای را ببینید اما آوردنش همان و کن فیکون شدن خونه و دوربین مردم همان! یه چیزی تو مایه های خرس ، قطر شکم و پهلو هم نگو و نپرس البته قد هم نکشیده از همه بدتر پارس کردن هم بلد نیست!به محض ورودش پرید وسط باغچه که گل کاشته بودم و شلی گلی بود و ایکی ثانیه تمام گلها راشخم زد و کلی شل و گل خورد و تا غافلش شدم دیدم وسط هال نشسته..خلاصه فیلم سینمایی بود پشت دستم را داغ کردم که کار به لایف استایل حیوون جماعت نداشته باشم !
نتیجه اخلاقی اینه که"گوشت" ماده ای خطرناک برای طبقه گوشتخوارانه! حالا تو هم تلیت نون و شیر رابرا پیشی هات امتحان کن ضرر نداره !برا ورزشش هم از یه کلاف کانوایی استفاده کن اونقده باهاش بازی میکنه که چربیهاش میسوزه!
یه دوست | April 18, 2008 8:12 PM
آقا این مبصر ارشد انارستانی کجاست؟! دیانا جان من یه ذره دیر اومدم ولی حالامشقهای عیدم را آوردم تو خط بزن!من امسال موقع چیدن 7سین یه 7سین بهینه ویژه هم برای خودم چیدم بااین امید که تا پایان سال سفره ام پهن باشه حالا میگم اما نخندی!
سلامتی، سالم خوری،سحرخیزی،سی دقیقه دویدن،سبزی خوردن وسالاد وآخریش هم سبر(شرمنده همون صبره).
از دویدن بگم که از 29اسفند شروع کردم و کماکان ادامه داره حالا بگو کی و کجا ؟کله سحر اونم تو کوچه ،که تنها رهگذر کارگران زحمتکش شهرداری بودن و بس . جالبه برات بگم که همسایه بغل دستیمون یه حاج آقا تمام عیاره که چند بار بنده را در حال دویدن البت با پوشش کامل اسلامی دید و زیر لب ذکر و استغفرالله گفت و رفت!.
هفته ای 2 بارم با اجازت سبزی خوردن میگیرم و پاک میکنم.و پروژه کاشت هم در آینده نزدیک دارم.
از همزیستی من با سالاد که دیگه خوب میدونی .حالا گوجه فرنگی کیلویی 1500 تومن ولیمو ترش خارگی کیلویی 2400 تومن بشه بازم باید سر سفره باشه ونمیشه ترکش کرد!
در رابطه با برنامه سالم خوری هم که مفصله میذارم برای یه فرصت مناسب،اما مهمترینش هر روز صبح زود نونوایی رفتن و نون تازه خریدن بود و نوشیدن آبجوش (بجای آب) علیرغم تشنه نبودن در طول روز.
دیانا جونم منم ازطرفداران پرو پا قرص بخش پرسش و پاسخت هستم ایده جالبیه .بخش تصویری هم که حرف نداره موفق باشی جان.
دوستدار همه انارستانی ها: یه دوست
یه دوست | April 18, 2008 8:23 PM
من وقتی که گربه داشتم یدونه ازین توپهای کوچولو هست به اسم شیطونک!ازینایی که تا به زمین می خوره کلی بالا می پره
یکی ازینا براش بخر جدا" معجزه می کنه.
چون با کوچکترین تماسی این توپه می پره اونم ذوق می کنه و پا به پاش می دوئه و با دست می گیردشو و خلاصه کلی از تماشای اون تو هم حال می کنی.
rokhy | April 18, 2008 8:43 PM
انار جون
این تکمیل ۲ بدجوری به دل نشست. دقیقا همینی هستش که می گی:
.... اگر واقعا ضرورتش رو حس کنم حتی توی این استرس الان هم میتونم وقت بسازم برای سلامتیم. اگر نمیکنم برای اینکه این انار کوچولو رو یادم میره و یا سلامتیش رو اونقدر ضروری حس نمیکنم. راستش تصمیم گرفتم بیشتر از این مواظب سلامت خودم باشم. تحت هر شرایطی...
باید «ضرورت» حس بشه و چی مهمتر از «سلامتی» می تونه باشه؟. من گاهی حس می کنم که ما تپل ها به یه سری واژه ها عادت کردیم و طبق عادت می گیم:
تصمیم
برنامه
اراده
همت
پشتکار
سلامت
ضرورت
ورزش
تغذیه
لایف استایل
بهینه
...
اما اگه بشینیم و این واژه ها رو معنا کنیم و به عبارتی «حس» کنیم اونوقت خیلی چیزها قابل حل هستش و شاید تصمیمی که امروز می گیریم فردا با یه تلنگری از صفحه ی ذهن مون کم رنگ یا پاک نشه.
دیانا | April 19, 2008 2:47 AM
کرم ابریشم جون
اتفاقا اصلا باعث سوتفاهم نشدی و با اون لینکی که دادی در واقع این فرصت رو به ما دادی که بهتر و عمیق تر روی کارهامون از یه طرف و شنیده ها و یافته هامون از طرف دیگه, دقت کنیم. نتیجه گیری خودت هم خیلی عالی بود٬ اینکه سرخود و به صرف خوندن فلان مطلب خودمون خوددرمانی نکنیم.
این خاطره ات هم که حرف نداشت و من هم کلی از تصور یه عدد کرم ابریشم تپل توی آب و دست و پا زدن هاش با متد شنای پدرانه! کلی خندیدم.
دیانا پروانه بین آتی!
دیانا | April 19, 2008 2:50 AM
دنا جون
من تجربه ایی مبتنی بر تمرین دویدن منظم و با دیسیپلین نداشتم و فقط هر از چندی می دوم و برای مسابقه هم فقط هفته ایی یه بار می تونستم تمرین مستمر بکنم و در نتیجه با این شرایطی که تو توصیف کردی برخورد نکردم. منتها چیزی که همه جا تاکید می شه تغذیه ی ورزشکاران هستش که با شرایط عادی فرق می کنه و این حس گرسنه گی هم کاملا طبیعی هستش و همونطور که انار عزیز نوشته باید به نداش لبیک! گفت. اگه برات مقدوره برای اطمینان بیشتر حتما از یه مربی هم مشورت بگیر.
ضمنا آدرسی که گذاشته بودی لینکش کار نمی کنه٬ منتها با الهام گرفتن از همون آدرس و گل کلمی که توش قید شده بود من جوینده شدم و الان هم یابنده هستم! و یه ساعت پیش اون داستان رو خوندم و حظ اش رو بردم. ممنون که لطف کردی و برامون آدرس اش رو گذاشتی. تحلیلی نمی کنم تا بچه های دیگه هم اگه تمایل دارن برن بخونن. با اجازه ات آدرسی رو که من سرچ کردم و پیدا کردم رو اینجا می ذارم.
http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&id=273
بچه ها بشتابید که یه داستان تپل پسند در انتظارتون هستش و می تونین ببینین که شناخت رفتارهامون ....(وا! برین خودتون بخونین دیگه!).
دیانا سپاسگزاری
دیانا | April 19, 2008 2:55 AM
یه دوست عزیز
خیلی خیلی خوش برگشتی و جات حسابی خالی بود. از این هفت سین ات هم کلی خندیدم خواهر٬ بذار مرورش کنم:
سلامتی
سالم خوری
سحرخیزی
سی دقیقه دویدن
سبزی خوردن
سالاد
سبر(شرمنده همون صبره).
عالی٬ پرفکت!٬ اکسلنت!. یعنی اگه بتونیم این هفت سین رو سرلوحه ی کارهامون توی سال جاری قرار بدیم دیگه چی می شه!٬ مطمئنا به جاده ی سرسبز لایف استایل بهینه تا آخر سال می رسیم. ضمنا با این حساب احتمالا توی سفره ی هفت سین ات به جای کتاب مقدس و فال حافظ ٬ وبسایت انار رو گذاشتی و به جای ماهی قرمز هم٬ قهوه ایی خواهر مشکی! رو گذاشتی و بوی گلاب ات هم که اینجا پیچیده و عیدی ات به ما هم که این هفت سین متبرک هستش. و چه سبزیم ما امروز.
فتبارک الله...
دیانا سبزینه خواه!
دیانا | April 19, 2008 2:59 AM
به به عکسها رو دیدم. انار اولین عکسی که ازت دیدم همون عکس با پس زمینه انارستان بود.
خیلی خوشگلی و نازی. شبیه ژولیئت بینوشی.
و دیانا شانه بسر آزی سالومه بقیه رو هم می بینم.
دیانا چقدر خوش تیپ شدی. شانه بسر که خوش تیپ بود. آزی هم خیلی خوشگل بود و من عاشق موهات شدم. سالومه هم خیلی ناز بود.
حالا برم کارام رو بکنم تا بقیه رو هم ببینم.
آلبالو | April 19, 2008 6:20 AM
آلبالو جونم منم تو رو دیدم.بابا تو که حسابی باریک ماریک هستی دیگه چه غصه ای داری آخه؟؟؟؟؟؟
سالومه | April 19, 2008 7:28 AM
وای انار چقدر بهم حال دادی. دستور پخت نونم رو گذاشتی. الان خیلی احساس شهرت و مهم بودن می کنم.
اخی دلم برای گربهه سوخت. مثل ما آدمها که چاق می شیم دیگه نمی تونیم تو حموم خوب پشتمون رو بشوریم .
آلبالو | April 19, 2008 7:56 AM
آلبالو جون من هم همینی که سالومه گفت :)
شانه بسر | April 19, 2008 8:04 AM
اینجاست که آرام هوس می کنه عوض یاهو بشود! اما نمی خواهد! :(
آرام | April 19, 2008 10:24 AM
"عضو" یاهو!
آرام | April 19, 2008 10:32 AM
به به روز اول هفته همگي بخير..آلبالو جان رسيدن يخير...چشممون به جمالتون روشن شد.كاشكي ورزنت رو هم كنار عكسات ميزدي كه بدونيم مثلا چي بودي چي شدي؟البته اونجا كه پيرهن پوشيدي يه كم بازوهات تپله وفكر كنم اون مثلا اوج اضافه وزنت بوده آره؟...به نظر منم اگه همين طوري بموني خيلي خوبه...ژست هاي عكستم حرف نداشت وكلي با استعدادي ....
رقي جان از بابت درس من كه نمي تونم بهت بگم چون من رطب خورده ام...جدول كشيدن برام جواب نداده...من ميرم با خودم يه مصاحبه مطبوعاتي به قول مامان انار داشته باشم ودادگاه غير علني ببينم اين آزي كوچك ما آيا ميخواد يه خانم تحصيل كرده بشه يا نمي خواد تكليف ماو خودشو روشن كنه...اگه نميخواد هم بره پيش بندشو ببنده ودر همين آشپزخانه انارستان مشغول به كار بشه وهرروز براتون يه رنگ وبويي را بندازه ودلبري كنه حسابي...
بچه ها راستي اگه كسي كلاس آشپزي خوب ميشناسه معرفي كنه...من بايد ابزارهاي زنانگيمو تقويت كنم دي:...شايدكه نتونستيم عنصر مفيدي براي جامعه وكشورمون شيم حداقل يه خدمتي به خانواده وسروهمسر كنيم
آزي | April 19, 2008 11:28 AM
آزی! حق نداری کوتاه بیای! حتی اگر الان فکر می کنی تا حالا به اندازه کافی نخوندی از اینجا به بعد را سفت بچسب. بابا 2 ماه که چیزی نیست تا چشم بهم بزنی تمام شده و آمدی اینجا نوشتی که کنکورت را دادی. ببین اصلا به این دو ماه فکر نکن فکر کن که بعدش چه قدر خوشحالی که همه تلاشت را در این مدت 8 هفته کرده ای. باشه؟
خیلی ها همین دو سه ماه مانده به کنکور ول می کنند و فکر می کنند فایده نداره و اون وقت یک سری دیگر که عقب تر بودند جلو می افتند. ببین شما تا اینجا آمدی بقیه اش را هم یک یا علی بگو و بچسب به درس. نمی خواد 24 ساعته درس بخونی و فشار بیاری ولی اون مباحثی که بیشترین تاثیر را دارند بخون. همون قانون 80-20! یعنی اگر 100% از درهات مونده روی آن بیست درصدی تمرکز کن که 80% نمره اش برات قابل دستیابی هست. که از اونها نمره بگیری. آفرین دختر خوب. ببین فقط 2 ماهه و بعدش یک لذت عالییییییی. مثل ستاره طلایی گرفتن اینجا! حتی اگر به هدف هم نرسی یک ستاره براوو در انتظارته آفرین آزی خوب من.
آرام | April 19, 2008 1:42 PM
آها! تکمیلیه: تو اون قانون 80-20 اولویت را اول روی ضریب بالاترهایی بگذار که نمره شون برات در دسترس تره.
گرفتی؟
آرام | April 19, 2008 1:44 PM
انار من از وقتی تو رو دیدم هی به مغزم فشار میومد که تو رو جایی دیدم یا شبیه یه نفری هستی که من ازش خیلی خوشم میاد ولی هر چی بیشتر فکر می کردم کمتر می یافتم.مرسی آلبالو جون.راست گفتی این انار شبیه ژولیت بینوشه.نازی
بد نیست استعدادتو در عرصه بازیگری هم نشون بدی
بهار | April 19, 2008 4:09 PM
ای بابا من هنوز سه ماهه نشدم؟ دلم می خواد ببینمتون آخه! از کجا بفهمم چند روز موندم؟
بهارک | April 19, 2008 4:38 PM
6 روز موندم تا بشم سه ماهه :) از لوگ دیدم خیلی ممنون
بهارک | April 19, 2008 5:19 PM
salaam Anarestan,
I have made my weight loss blog( http://soozan.extrapounds.com), please come and check my homeworks (for both Diet, activity and my research work). I will be happy to get your comments/advise. thanks
soozan | April 19, 2008 6:13 PM
انار راست می گه بهار! من هم احساس می کردم یک جایی دیدمت قبلا! شما مطمئنی ژولیت بینوش نیستی؟
آرام | April 19, 2008 8:12 PM
انار جون امیدوارم بهتر شده باشی.به نظر من همین که این انرژی رو در خودت پیدا می کنی که صبح بلند بشی و بری ورزش خودش خیلی مهمه.
من بهت درباره آشپزخونه گروه ایمیل زدم مثل اینکه نگرفتیش؟در هرحال من حاضرم کاراشو بکنم.
سالومه | April 20, 2008 4:05 AM
سالومه جان گرفتم. یوزر نیم و پسوردش رو سر کار گذاشته ام. فردا یا حداکثر دوشنبه بهت ایمیل میزنم. اوکی؟ مرسی برای پیشنهاد کمک ضمنا. خیلی ممنونم.
انار | April 20, 2008 4:11 AM
انار جون
امیدوارم که امشب راحت بخوابی و بتونی فردای بهتر از امروز رو رقم بزنی که به حق شایسته اش هستی.
دیانا | April 20, 2008 4:29 AM
آزی کنکوریان انارستانی
آزی کنکوریان انارستانی
لطفا جهت ادای پاره ایی توضیحات به وبلاگ ادویه خانه مراجعه فرمایید و جزوه ی حق و حقوق کنکور را دریافت نمایید.
آزی کنکوریان انارستانی
آزی کنکوریان انارستانی
...
اوه! این صدا از کجا داره میاد؟ مثل صدای پیج کردن افراد مهم در اماکن نسبتا بزرگ هستش!.
دیانا | April 20, 2008 4:30 AM
ستاره ستاره ستاره
یه ۵پوند٬ یه ۵پوند و یه ۲۰پوند
چه عالی٬ چه زیبا٬ چه خوش فرم!
آرزو
سالومه
کیک اون هم فنجونی!
حمایت حلقه ایی
گلهای حلقه مانند
آویزه ی دلهاتون
سکوی کسب Star
غرق گل و نواره
دلهای تپلی مون
غرق شور و شادی ه
هورا هورا هورااااااا
دیانا ستاره بین جوزده زاده!
دیانا | April 20, 2008 4:31 AM
سوسکی جون٬ آزی جون٬ آرتمیس ناخدا
ستاره هامون لیزه
غافل بشیم می پره
اما با دقت و صبر
دوباره برمی گرده
یه هی هی!
یه هوووو هوووو!
حالا بزن به جاده
که لایف استایل به راه
ماحصل اش به زودی
Stars براتون می یاره!
دیانا یاران دوستی!
دیانا | April 20, 2008 4:32 AM
بابا میگن که من باید ستاره بگیرم نه
زينب | April 20, 2008 4:45 AM
انار جونم
من از روز اول عضو شدنم توی گروه اصلاً نتونستم از خونه مون لوگ رو باز کنم...صفحه باز می شه ولی سفید سفیده.با فایر فاکس هم امتحان کردم نتیجه همین بود...اگه بخوام لوگ رو آپدیت کنم باید برم کافی نتی جایی یا اتفاقی جایی کامپیوتر متصل به اینترنت گیرم بیاد... آهیییییییییییییییی! بیچاره تر از من دیده بودی تا حالا؟ نه تنها هر هفته سه شنبه ها که همه ذوق آپدیت کردن لوگ رو دارن ذوقم کور می شه، بلکه حالا بهم می گن باید ستاره تم پس بدی!
خلاصه اینکه من از اوایل فروردین به این ور لوگ رو آپدیت نکرده ام.الان وزنم 77.5 هست که نیم کیلو از آخرین وزنی که توی لوگ وارد کردم کمتره.فکر میکنم یکی از بچه ها موقع ادیت کردن اطلاعاتش اشتباهی وزن من رو تغییر داده باشه.
به هرحال خیالت راحت باشه.نه تنها ستاره ی 15 پوندیم رو دودستی چسبیده ام، بلکه دارم به ستاره ی 20 پوندی هم نزدیک میشم...آماده ش کن که رسیدم!
ممنون از تمام زحمتهایی که میکشی.
آرتمیس | April 20, 2008 4:57 AM
آرزو جان کیک فنجونی و سالومه عزیز ستاره هاتون مبارک.
من هم همین طوری ام افسرده که می شم درحالی که شاید گرسنه هم نباشم کلی غذا می خورم که بعدش بیشتر باعث افسردگیم می شه.
روش لادن اینجور مواقع جالبه که می گه اگه خوردیم بعدش ورزش کنیم. یا روش بهتر هم اینه که آدم اینجور مواقع بلند شه یه تکونی به خودش بده بره پیاده روی.
آلبالو | April 20, 2008 5:14 AM
نرم افزار دانلود ای روی سیستم ات نداری آرتمیس؟
یک کارت اینترنت دیگر را امتحان کردی؟
آرام | April 20, 2008 5:44 AM
آرتمیس جان فکر کنم اگه قبل از باز کردن لوگ یه بار temporary internet files رو delete کنی بتونی لوگ رو ببینی
فندق | April 20, 2008 5:48 AM
انار جونم به جونه خودم منم ستاره 30 پوندی می گیریم:)
مهسا | April 20, 2008 6:01 AM
بچه های ستاره بگیر غیر مندرج! :
من اومدم از این حوالی رد بشم که کامنتهای شما رو دیدم و چون احتمالا انار در خواب خوش بسر می بره گفتم یه یادآوری کنم و اون هم اینکه انارها بارها گفته اگه لوگ رو تا چهارشنبه شب به افق انار(که بشه صبح زود به افق ایران) به روز نکنین دیگه انار لوگ رو می بنده(فکر کنم گفته بود که ازش کپی می گیره) و اگه دیرتر از این موعد لوگ رو به روز کنین باید تا هفته ی بعد منتظر بمونین.
پس ای منتظران ستاره, به امید طلوع ستاره تان در هفته ی بعد به برنامه های لایف استایلی تون بپردازین و بچسبین تا خودتون رو یه قدم به ستاره های پله ی بعدی نزدیک تر کنین.
دیانا ستاره گیر اسبق!
دیانا | April 20, 2008 6:28 AM
حالم گرفته شد سر صبحي...اصلا توقع نداشتم :)از قديم گفته اند اگر ستاره ماندني بود به تو نمي رسيد:)....ولي من سه روز ورزش مرتبمو ميك نم وغذامم تحت كنترله...
انار يه موضوع جالب اينكه تو هم تايم هاي افسردگيت هميشه اخر هفته هاست...جمعه..شنبه..يكشنبه...ميدونستي؟يعني فكر كنم در طول هفته حسابي خوبي ورو برنامه واكتيو ولي آخر هفته ها من نمي دونم چه بلايي هيو سرت مياد؟
منم دقيقا شنبه يكشنبه ها افسردگي ميگيرم وقاطي مي كنم وامكان نداره من اشك نريزم در اين دوروز خدا رو شكرديروزو رد كردم اونم اتفاقش افتد كه بخواد اشكم دربياد ولي هي به خودم گفتم آرووم باش قوي باش گريه نكن..وهمانا ان كسي كه اشك منو هر هفته بلا استثنا در مياره اين آقاي كينگ كونگه...انگار شرطي شديم اين دوروز دعوا كنيم.خلاصه كه توهم دقيق شو ببين دقيقا چي باعث باشه اينجوري شي؟والا تو كه ورزشتو ميري درستم هم كه روي برنامه ست وداري كار مي كني !
آزي | April 20, 2008 6:28 AM
اصلاحیه!:
انارها = انار جون
صبح زود= پنجشنبه صبح زود
دیانا دوان دوانی اشتباه نویس زاده!
دیانا | April 20, 2008 6:30 AM
اوه! آزی به این می گن تله پاتی! من دوان دوان داشتم می اومد وبلاگ تو خواهر!.
حالا از اینجا رفع زحمت می کنم و می یام اون ور چایی می خورم!
دیانا | April 20, 2008 6:34 AM
بچه ها من بر حسوديم غلبه كردم وامدم كه بگم خوش به حالتونو وكلي تبريك براي ستاره هاتون وزحمت هاتون آرزو .كيك فنجوني وسالومه جون خيلي خوشحال شدم...جدي مي گم....
به ستاره پس بده ها مي گم كه نا اميد نشن...دوباره ميسازيمت اين ستاره!
آزي | April 20, 2008 6:35 AM
ديانا نيا پليز نه كه مهمون نواز نباشم ولي خجالت ميكشم بياي خونمون ببيني هيچي براي پذيرايي ازت ندارم واعمالم ننگين است بسي :)
آزي | April 20, 2008 6:37 AM
آرزو و کیک فنجونی عزیزم ستاره هاتون مبارک.ایشالا کوله باری که از انارستان برمی گیرید پر از ستاره بشه.
آزی جون من غصه نخور تو الان کنکوری هستی و همونطوری که در کنکور موفق خواهی شد مطمئنم که بعد کنکور هم ستاره هاتو پس می گیری .اونوقت می شی آزی دانشجوی ستاره بارون.
:دی
سالومه | April 20, 2008 6:53 AM
آرام جان نرم افزار مدیریت دانلود دارم ...دوتا هم دارم.یکیش mass downloader هست ،و اون یکی هم DAP (Download Accelerator Plus ...چطور مگه؟...یعنی ممکنه برای باز کردن لوگ به دردم بخورن؟
آخه همونطور که گفتم صفحه باز می شه ولی سفید سفیده...مثل قلب خودت.
آرتمیس | April 20, 2008 7:03 AM
ازي جون واسه چي گريه ميکني مادر . گريه نداره. به اين آقاي کينگ کونگ بگو اگه باهات نايس نباشه تو ميري سراغ دوست پسر جوون 15 ساله ات.ااصلا خودت رو ناراحت نکن عزيزم .
sheri | April 20, 2008 7:35 AM
نه منظورم اینها نبود. یک چیزهایی مثل یوتورنت را می گم که کامپیوترها را به اشتراک می گذارد. هر وقت برادرم آنها را فعال می کند من هم نمی توانم از گوگل استفاده کنم. از نظر امنیتی ستینگ کامپیوتر تغییر می کند.
به نظر من اگر مارتی هستی با یک کارت دیگر امتحان کن. اگر نشد فایروالت را عوض کن.
آرام | April 20, 2008 7:35 AM
قلب من؟ من قلب ندارم! :(
آهیییییییییییییییییییییییییی
آرام | April 20, 2008 7:36 AM
Anar joon, I think Azy's weekend depression theory is correct. I am the exact same way. I do great during the week and then during the weekend I just go out of control . I truly think it is because during the weekend our days are not as scheduled as weekdays. If you find a way out of it please share it with me also.
sheri | April 20, 2008 7:42 AM
بچه ها ستاره هاتون مبارک
بهار | April 20, 2008 8:52 AM
کسی می تونه به من بگه نخودچی چقدر کالری داره؟ لینک سایت انگلیسی نمی خوام می خوام از صبح بخورم نمی دونم چقدر کالریش زیاده یا کم منتظرم :( کشکش نمی خورم فقط نخودچی کسی می دونه؟ سلام و ستاره ها مبارک
بهارک | April 20, 2008 9:09 AM
کشمش*
بهارک | April 20, 2008 9:15 AM
سلام
بچه ها نگید من کم کارم .ولی اصلا از خودم راضی نیستم .اخه من نمیدونم موقع تقسیم اراده و پشت کار من کجا بودم .من امروز اینقدر شاکی بودم که حاضر نبودم با هیچ کس حرف بزنم .نوشتن چیزهایی که میخورم اعصابم را خورد کرده .ماشا لا انگار نه انگار .فقط هر موقع سیر شدم یادم میافته وای چه کاری کردم ولی واقعا تو شرکت خیلی عالی بدم نمیامد شبها تا قبل از خوابم اینجا میموندم .تازه کلاس زبانم هم اضافه شده وایییییییییییییییییییییی
من از امروز تعهداتی با خودم کردم ولی میخواهم اونها را اخر هفته براتون میگم .
قربون همه دوستای خوبم
راستی من از دیروز وزنه دیجیتالی ارام را گرفتم که خودش را وزن نکنه ولی ظاهرا عذاب وژدانم زیاد تر شده
خلاصه تا اخر هفته فعلا خداحافظ
همتون را میبوسم (راستی در مورد اشپزی من هنوز کامل نخواندمش هر وقت خوندم خبر میدم)
گیتا | April 20, 2008 10:54 AM
من حالا دیدم که ستاره گرفتم .................یه عالمه خوشحالم.... راستی من چطوری عضو یاهو بشم؟
ladyfinger | April 20, 2008 11:06 AM
چون ممکنه بقیه بچه ها هم مثل آرتمیس لوگشان باز بشود ولی سفید نشان بدهد، اینجا می نویسم چرا. ببینید اگر شماها یک نرم افزار دانلود اشتراکی مثل یوتورنت داشته باشید به خاطر کد امنیتی SSL گوگل چون این نرم افزارها همزمان هم ارسال و هم دریافت دارند این مشکل پیش می آد.
برای جلوگیری از مشکل اگر می تونید اصلا یوتورنت را ببندید و اگر نمی تونید (مثلا مال برادری یا کس دیگری است که از کامپیوتر شما استفاده می کند) سرعت ارسال و دریافت یوتورنت را محدود کنید که یوتورنت همه پهنای باند اینترنتتان را نگیرد. بعد که کارتان با گوگل تمام شد تنظیمات یوتورنت را به حالت پیش فرض قبلی در بیاورید.
به قول آرتمیس حالا چه طوری بزنیم تو سر این یوتورنت که غیر فعال شود؟ ببینید نرم افزار را که باز کنید پایینش یک نوار هست که سرعت upload و downlod یا UP و Down نوشته روی آن راست کلیک کنید و تنظیماتتان را تغییر دهید. اگر هم خواستید یوتورنت را مرحوم کنید کلا نرم افزار را close کنید.
این یوتورنت را معمولا پسر ها برای دانلود فیلم از اینترنت استفاده می کنند. داداش من از این انیمیشن ژاپنی های دیجی مون چی چی مون کوفتی که تلویزیون خودمون هم نشون می دهد می گیرد! من که اصلا دوستشون ندارم. همیشه هم جیغم هواست که پهنای باند من کو؟ این یوتورنتت همه را می خوره! وقتی هم که اعصابم خورد بشه اصلا یوتورنت را می بندم و خودم را برای غرغرهای برادر جان آماده می کنم D:
آرام | April 20, 2008 1:16 PM
سلام.ستاره گرفته ها مبااااااارک!
ستاره پس داده هم ایشالا پس می گیرن و اون موقع مبارک می شن!
کی می شه من دوباره ستاره بگیییییرم! ای خدااااااااا
آریس | April 20, 2008 2:33 PM
انار جان من واست ایمیل زدم و تقاضای دعوت نامه کردم
بابت تاخیر عذر می خوام و امیدوارم بپذیری...
لطفا چک کن میل هاتو
ممونم و منتظر
لادن | April 20, 2008 4:23 PM
انار جون من فكرامو كردم ...من آدم روزي 10 ساعت 14 ساعت درس بخوني نيستم من همين برنامه روزي 6 تا 7 ساعت درسمو بخونم كلامم ميندازم هوا...بعدشم ترجيح ميدم كه يه كاره اينجوري انجام بدم توي تايمي كه ميچرخم بي هدف توي اينترنت..از يه طرفم يه قرارداده كاريم كه با سايت آقاي كينگ كونگ بود تموم شده ووقتم آزاده...اينجوري كه نوشتي:كاره سختش فعلا همينه كه غذاهارو از توي ارشيو پيدا كنم وبعدشم زدي كه ممكنه هر دوسه هفته يه بار نيم ساعت وقت بخواد..البته با اجازه پيشكسوت ها واز يه طرفم احساس مي كنم سالومه چون بالاخره خانم خونه به حساب مياد ودستي بر آشپزي داره شايد بهتر بتونه فعاليت كنه توي اين بخش(حالا سالومه فكر نكن ميخ وام حسين فهميده بازي دربيارما!)...ولي خوب من وقتم ازادتره نسبت به سالومه وبقيه بچه ها....
بازم ميگم من با كسي رودربايستي ندارم اگه ديدم خيلي وقتمو ميگيره وكسي از من بهتر هست يا كلا از پسش بر نميام ميام اينجا با صداي بلند اعلام مي كنم.چطوره؟
آزي | April 20, 2008 4:54 PM
مامان شري دوست دارم كه هوامو داري....بهش ميگم..شايد اگه پاي رقيبو وسط ببينه حواسش جمع شه..هاهاها...اونم رقيب جوووووون
آزي | April 20, 2008 4:59 PM
خوبه. مساله اینه که تو چون اول اعلام آمادگی کردی حق تقدم با توئه و اگر تو نتونی بعد میرسه به نفر بعدی. بعد هم کاریه که بالاخره باید همه توش شریک باشند تا مجموعه خوبی از اب دربیاد. هروقت اگه نتونستی اونوقت مزاحم یکی دیگه میشیم که امور هماهنگی رو انجام بده. اوکی سالومه جان؟ پس من مزاحم آزی میشم. آزی یادت نره کمک و اینا خواستی بگی. یه ایمیل لطفا برای من بفرست که بهت پسورد و اینا رو بدم.
انار | April 20, 2008 5:02 PM
بچه ها جون من فردا ساعت 9/5 صبح امتحان دارم !!!
یعنی به وقت ایران میشه 4 صبح!
پس لطفا همین امشب هرکی هر چی که می تونه برام انرژی بفرسته !!
.
.
.
.
ممنون
leili | April 20, 2008 5:57 PM
اینو از یه سایت آشپزی یاد گرفتم !!!
یکی توی صفحه گفتگو ها یه صفحه جدید باز کرده بود گفته بود امروز تولدمه می تونید اینجا بهم تبریک بگید!!!!!
.
.
.
.
ملت چه امکاناتی در اختیار اون یکی ملت ها قرار میدن !!!
leili | April 20, 2008 6:00 PM
آرام جان من این نرم افزار رو ندارم اما بازم صفحه ادیت می اد ولی داخلش سفیده!قبلا ها وقتی 20 بار رفرش می کردم درست می شد اما الان چند ماهیه که همش همین جوریه.جالبه که همه قسمت های گوگل برای من باز میشه غیر از همین لوگ.
می گم شماهایی که واردین نمی تونین از خود گوگل بپرسین؟
بهار | April 20, 2008 6:15 PM
خوب بهار پیشنهاد خوبی داد. رفتم هلپ گوگل. یکی از top باگ های گوگل داکیومنت هست و راه حلش هم همان پیشنهاد فندق هست که گفته در 90% مواقع جواب می دهد.
http://www.google.com/support/writely/bin/answer.py?answer=62767&topic=8831
اگر مشکلتان حل نشد باز بگید. من بهشون ایمیل می زنم و هم مورد خودم را می گم هم مال شما را.
لطفا روی Report It در جلوی Document fails to load از لینک بعدی کلیک کنید تا آمار ریپورت دهندگان این مشکل بالا برود و گوگلیها یک فکری به حال این بدبختی بکنند:
http://documents.google.com/support/bin/static.py?page=known_issues.cs
انار به نظرم این قضیه پاک کردن فایلهای تمپ و کشه را در تابلو اعلانات بگذاری خوب است.
آرام | April 20, 2008 7:00 PM
اوکی برای من فرقی نداره.در هرحال اگر کمک خواستین من بازم هستم:)
سالومه | April 20, 2008 7:14 PM
اهم اهم..........صداي منو از آشپزخانه ميشنويد...لطفا به افتخار كليد دار شدنم همه جام هاتونو پر كنيد..اون ور آبي ها هرچي دوست داشتن اعمم از حرومي وغير حرومي..اين وري ها ولي فقط در حد آب آلبالو...آب سيب وكيوي و نهايتا پرتقال..........
به سلامتي منوي سه شنبه................
به سلامتي انارستان....................
به سلامتي تك تك دوستان پنجه طلا وتپلمون............
نوشششششششششششششش
آزي | April 20, 2008 7:32 PM
یه سوال:
کالری خورشتای مختلف رو چجوری حساب می کنن؟
من یادمه چند سال پیش که پیش دکتر کرمانی می رفتم میگفت اصلا خورشت نخورین و فقط گوشتشو بخورین ولی من ترجیح میدم خود خورشتو بخورم اما گوشتشو نخورم! این اشکالی داره؟
فندق | April 20, 2008 7:33 PM
بچه هایی که ستاره گرفتید، مبارکتون باشه.
یه دستی هم به سر من بی نوا بکشید.
رقی | April 20, 2008 8:18 PM
واااااااااای چه باحاااااال.آزی جوووووووووونم
می شه من آب انبه بخورم؟؟خیلی دوست می دارم.
و می شه بیام آشپزخونه گاهی ناخنک بزنم؟
........................................................
انار خانومی خیلی چاکریما.
فکر نکنی زبونم لال حواسم بهت نیستا و دلتنگت نیستما
داریم کمتر شلوغ می کنیم و دورو بر غرت نمی یایم تا سرو صدا نشه.تا حسابی حسابی حتی جای من و آزی هم درس بخونی
p-:
*-:
rokhy | April 20, 2008 8:24 PM
من می تونم غر بزنم؟
خب، اول اینکه هوای مسخره دیروز عالی بود ولی از صبح تا آخر شب بیرون بودم و نشد برم ورزش ولی امروز که حالش رو داشتم حسابی بی جنبه بازی در آورد و سنگ بارون بود بیرون. یعنی تگرگ قد چیییی
خیلی دلم میخواست برم بدوئم. تازه مسیرم رو هم مشخص کرده بود صبحی ولی حیف شد همه چی بهم ریخت.
تازه از اون ور هم هی دلداری میدم که میام پایین و یه روز نیم کیلو کم میشم و فرداش یه کیلو اضافه و این گردونه تکرار میشه. حالا نه اینکه زیاد فرقی بین غذای این دو روز باشه هاولی انگار این بدن یه چیزیش شده.
ته دلم میگه اشکال نداره ولی تا کی آخه؟
خسته شدم. دلم هوای بهاری میخواد با یه حس بهاری تر.
رقی | April 20, 2008 8:26 PM
غرت=غارت
rokhy | April 20, 2008 8:27 PM
سلام رقی جونم
امروز اینجا هم بارون شدید شدید داشتیم
برنامه پیاده روی منم بهم خورد
اشکال نداره از همینجا تا فرانسه برات یک ماچ صدادار میفرستم دلت باز شه.
rokhy | April 20, 2008 8:33 PM
ممنونم رخی جان،رسید.
گرفتاریه ها، حالا پیش بینی شده تا آخر هفته بارونه.
تازه جمعه قراره کارناوال"فقط برای خنده" just pour rire باشه تو نانت که حسابی بزن بکوبه. کاشکی بارون نباره که بتونیم بریم و حسابی حالشو ببریم. تازه امسال قراره mariane فلورانس فورستی باشه که خدای خنده است. پارسال که خیلی باحال بود و هوا خیلی بهاری نبود و باد شدید میزد ولی دیگه گندش رو در نمیاورد و هی فرت و فرت بارون نمی بارید
رقی | April 20, 2008 8:49 PM
انشالله اون موقع هوا عالیه عالی بشه و کارنوال حسااااااابی بهتون خوش بگذره.و مطمئنم پگاه نانازی هم خیلی ذوق می کنه از اینهمه نینای نینای
جای همه ی ما هم خوش بگذرون حساااااابی.
rokhy | April 20, 2008 9:22 PM
بهارک جون من نمی دونم چرا سایت انگلیسی رو گفتی نمی خوای ولی به هر حال توی این آدرس
http://www.nutritiondata.com/facts-C00001-01c2194.html
گفته که ۱۰۰گرم آرد نخود ۳۸۷کالری داره و چون نخود چی و آرد نخود یه جورایی مثل هم هستن(چون آب هردوشون تبخیر شده) در نتیجه کالری شون هم باید خیلی به هم نزدیک باشه.
دیانا | April 21, 2008 1:15 AM
کیک فنجونی جون
اگه اساسنامه رو خوندی و با شرایط عضویت توی گروه یاهو موافقی باید با یه اکانت یاهو(دقت کن یاهو نه جی میل) باید به انار ایمیل بزنی تا انار هروقت که رفت سراغ گروه یاهو بتونه تو رو اد کنه.
لیلی جان
برو که امواج سهمگین انرژی دارن میان تا تو رو محافظت کنن.
دیانا | April 21, 2008 1:16 AM
رقی مردم از خنده با این «هوای مسخره» گفتن ات. اینجا هم خواهر هوا خیلی مسخره شده . مدام یا بادهای ناجور میاد و یا باران های ناجورتر. من هم منتظرم هوا دست از مسخره بازی برداره تا هوای بهاری رو بیشتر استنشاق کنم(هر چند که بهاره و همین مسخره بازی هاش, بهارش کرده!). منتها رقی جون از «رقی باشگاه» اندرون خانه غافل نشو که اون هم معجزات خودش رو داره به مولا!.
دیانا باشگاه زاده!
دیانا | April 21, 2008 1:19 AM
ای کلیدار دار کعبه ی دل!
می نوشیم جام آب انار به افتخار تو
به پاس این همه شادی و اشتیاق تو
پیچیده بوی دارچین اندر هوای انارستان
که بوَد آزی کنکوریان اندر مطبخستان!
دیانا مست از باده ی آب انار!
دیانا | April 21, 2008 1:21 AM
اين هم دعوتنامه كه همه پاشين بياين فيليپين. هوا محشره. هر روز دم استخر قر ميديم و حال ميکنيم.
sheri | April 21, 2008 4:20 AM
مامان شري مهمون دعوت نكن حالا كه من نمي تونم بيام كمك ودرس دارم پليز...تهران هم هوا عاليه..ازين هوا خوشگلا كه هرروز يه رنگيه..يهو باد ويه نمه باروون بعد يهو آفتاب...خيلي زيبا بهاري دلنشين دوست داشتنيه...
اين پز بودااااااااااااااااا...........حالا شما بريد خدارو شكر كنيد اين كينگ كونگ بي نواكه شهرشون برف اومده يه عالمه..كلي دلم براي اون شكوفه وبهار قشنگش سوخت ولي دلمم خنك شد كه گريه ش گرفته بود از هواي منهاي 8 ....دي:
يه چيز ديگه در راستاي دل خوش كنك ديروز يه لواشك خزيدم از گوشه خيابون ودم پارك..واي بچه نميدونيد چيه...ديشب مجبور شدم سه بار برم مسواك بزنم كه ديگه نخورم
بچه
آزي | April 21, 2008 6:31 AM
دیانا جون ممنونم
ladyfinger | April 21, 2008 5:44 PM
چه خوب بالاخره من اینجا رو دیدم.آخی خیلی سخت بود
بهار | April 21, 2008 6:14 PM
منم جوىي أبوت رو خريىمزخيلي اؤ مرحله طفتطوهاي اينجا پرتم.اما اومدم يه چيزي بگم!
آریس | April 21, 2008 7:22 PM
اوخیش
اینجا چرا اینجوری شده بود؟؟!!!!
به قول شانه به سر پهنای باند تموم شده بود.
از بس توی کوچه قدم زدم تا در اینجا باز شه یخ زدم آخه p-:
rokhy | April 21, 2008 7:23 PM
http://www.youtube.com/results?search_query=rezaya&search_type=
چقدر این وروجکا کلیپاشون توی youtube پیدا می شه!
(رضایا)
rokhy | April 21, 2008 7:57 PM
http://us.f569.mail.yahoo.com/ym/ShowLetter?MsgId=387_3406342_29484_4328_7758_0_8721_31865_798101444&Idx=35&YY=85979&y5beta=yes&y5beta=yes&inc=25&order=down&sort=date&pos=1&view=a&head=b&box=Inbox
شناگراش بدویین.شناگرا بشتابید
دلبرترین و جینگیل ترین استخرهای دنیا.
اولین عکس فکر کنم توی شیلی باشه.(بزرگترین استخر جهان)
rokhy | April 21, 2008 8:13 PM
بچه ها هفته سوم ورزش شروع شد.
ورزشکاراش بشتابن و جدولها رو بکشن که خیلیییییییییییییی کار داریم.
سالومه | April 21, 2008 8:56 PM
ای جااااااااااااااااااااااااان
بابا از صبح اینجا برام باز نمیشد.کلی غصه خوردم که چرا مال من اینجوری شده. نگو شما ها هم نتونستید بیاید. نه؟
رقی | April 21, 2008 10:24 PM
رقی جونم مثل اینکه من و تو این موقع ها همزمان اینجاییم.
چه خووووووب
rokhy | April 21, 2008 10:31 PM
آره پهنای باند دیگه جون نداشت. p-:
همه پشت در مونده بودیم.هی یادداشت می ذاشتیم.
ما آمدیم تشریف نداشتین :دی
الانم در باااااااااااااازه.
هوریااان
rokhy | April 21, 2008 10:44 PM
برای اتصال برق انارستان جمعیا صلوات اناری پسند پلیز!:
بر نور جمال پاک انارصلوات
بر اشرف خَلق حی وبسایت صلوات
بر خُلق عظیم و وجه نیکوی انار
بر خاتم تپلان انار جون صلوات
دیانا صلواتی!
دیانا | April 22, 2008 2:21 AM
شايد اين آخرين كامنت اين ميتينگ باشه
اما اولين ميتينگ من هم بوده و دلم نيومد كانت نذارم و از انار جون بخاطر تموم زحماتش تشكر نكنم
هستي | April 22, 2008 5:00 AM
یکی راجب سنالکس مسهل ها بگه یا راجب تاتیانا در سریال همسایه ها !!
تاتیانا | May 29, 2010 3:16 PM