« برنامه انار برای هفته میتینگ61 تا میتینگ 62 | صفحه اول | میتینگ 62 »
خوب بنده بدین وسیله پایان برنامه هشت هفته ای رو اعلام میکنم. این دو ماهی که مثل من راجع به تغذیه و ورزشتون فکر کردید چطور بود؟ یه خبر خوب میخواهید بشنوید؟ اگر دوست داشته باشید میتونید همین الان قیدش رو بزنید و دیگه هیچ وقت تا آخر عمرتون نه یه خط جدول بکشید, نه یه دونه کالری بشمرید, نه اصلا برای ورزش هدف تعیین کنید. شما مجبور نیستید. هیچ کس مجبورتون نکرده, نمیکنه و اصلا نمیتونه بکنه مگر اینکه شما بهش اجازه بدین.
من این هشت هفته سعی کردم نشون بدم که چطور میشه سیستماتیک و پایه ای راجع به موضوع فکر کرد. متاسفانه نتونستم اونجوری که دلم میخواست به پی براه و سردرگم عزیز که این برنامه براشون شروع شده بود برسم. اما امیدوارم در مجموع تونسته باشه یه دید کلی به گروه بده از اینکه المانهای یه لایف استایل سلامت چیه و راجع به هرکدومش چطور میشه فکر کرد و چطور میشه اینها رو با هم جمع کرد و تعاملشون رو با هم و با بقیه زندگی تنظیم کرد. در مورد جزئیات برنامه هم سعی کردم ریز ریز به یه جایی برسیم که اگر از همونجا ادامه بدید برای یه روش زندگی سالم و خوب کفایت کنه. خواب و آب کافی, غذای مقوی و به درد بخور در محدوده مجاز, فعالیت بیشتر در طول روز(گام شمار), و چهار روز ورزش در هفته به مدت چهل دقیقه لایف استایل خوبیه. اگر کسی بتونه اینو جزو روتین زندگیش کنه خیلی سلامت تر زندگی میکنه و در دراز مدت روی فرم هم خواهد بود.
خوب حالا نظر شما چیه؟ این دو ماه چطور بود؟ نتیجه گرفتید؟ برنامه تون برای بعدش چیه؟ راستی چون عید هم نزدیکه من گفتم به پستی که سال پیش برای عید نوشته بودم لینک بدم شاید به دردتون بخوره: با برنامه ریزی عید مبارک تری داشته باشیم:)
تکمیل 1. آقا من گفتم یه سری موضوع که خیلی وقته میخوام براتون تعریف کنم رو بگم. میبخشید که خیلی ربطی به هم نداره و همه اش هم ممکنه به درد بچه هایی که در ایران هستند نخوره.
اولیش اینه که اگر براتون سخته که سالاد رو بدون سس بخورید یه راه خوب برای کمتر خوردن اینه که بگین سسش رو توی یه ظرف کوچیک کنار سالاد بیارن به جای اینکه روی سالاد بریزن. بعد همینجور که مواد رو سر چنگال میزنید نوکش رو فرو کنید توی ظرف سس. اینجوری مزه سس میاد زیر دندونتون و کلی سس صرفه جویی میشه چون در حالت معمولی تمام اون کاهو و گوجه لقمه تون پر سس بود.
دومیش اینکه ...نه قبل از اینکه دومیش رو بگم شما بگین به نظرتون از این دوتا خط پائین کدومش طولش بیشتره؟
حالا چون من اینجوری پرسیدم لابد فهمیدین یه کلکی توی کاره . هردوشون یه اندازه اند. اما نکته ای که به درد ما میخوره که چشم آدمها به طور طبیعی فوکوس بیشتری روی ارتفاع اجسام داره و پهناشون اونقدر به چشمش نمیاد. یعنی چی؟ یعنی اینکه دو تا خطی که یه اندازه اند اونی که در راستای عمودی قراره داره به چشم من و شما طولانی تر و بزرگتر میاد. حالا اومدن همین کلک رو در مورد نوشیدنی ها استفاده کرده اند. چطور؟ ثابت کرده اند که اکثر قریب به اتفاق آدمها اگر لیوان کوتاه و پهن بهشون بدی بیشتر نوشیدنی میخورند تا لیوان باریک و بلند یا لیوان پایه بلند مثل گیلاسهای نوشیدن آب و شراب. حالا این هرچی میخواد باشه. چرا؟ برای اینکه تا ارتفاع اون نوشیدنی به یه قدی نرسه به نظرشون نمیاد که دارند به اندازه کافی میخورند. حتی ثابت شده که اگر توی لیوان کوتاه و پهن بریزیم ممکنه تا 30 درصد بیشتر از اونی که فکر میکنیم داریم میخوریم توی لیوان ریخته باشیم. مثلا این دوتا شکل پائین رو مقایسه کنید:

![]()
حالا این موضوع به چه کار ما میاد؟ خوب اگر شما اهل خوردن آب میوه, نوشابه, شیرکاکائو و امثال اینا هستید یه کلک خیلی ساده میتونه این باشه که از این به بعد به جای لیوان معمولی خونه تون نوشابه یا آب میوه رو توی لیوانهایی شکل این پائینی بریزید. در عوض آب رو توی لیوانهای کوتاهتر بخورید. حتی میتونید همین کلک رو به کوچولوهای خونه هم بزنید.

یا مثلا اگر جزو اون دسته هستید که مشروب میخورید و مرتب میخورید میتونید گیلاسهای چاق و تپل شراب رو با گیلاسهای باریک و بلند شامپاین جایگزین کنید. کلی کالری در دراز مدت صرفه جویی میکنید.
این کلک رو من از این کتاب یاد گرفتم. خیلی کتاب خوبیه. اگر دسترسی دارید حتما توصیه میکنم بخونید. موضوعش اینه که میگه همه آدمها یه بازه 20 درصدی دارند که بازه "خوردن بی حواس" براشونه. یعنی اگر از غذای معمولیشون که قراره براشون کافی باشه بیست درصد بیشتر بخورند نمیفهمند که بیشتر خوردند و اگر 20 درصد هم از اون مقدار کمتر بخورند باز نمیفهمند که کمتر خوردند و بهشون فشار نمیاد. و بعد موضوع کتاب اینه که چه عواملی در اطراف ما باعث میشه که ما دائم توی بازه "بیست درصد خوردن" قرار بگیریم و مثلا سالی 5 پوند چاق بشیم و نفهمیم چرا. یعنی به نظر خودمون ما که چیزی نمیخوریم آخه! یا تعریف میکنه که خوب با خنثی کردن همین عوامل میشه ریز ریز توی بازه بیست درصد منفی قرار گرفت و لاغر شد بدون اینکه آدم احساس کنه دائم گرسنه است. مبناش هم همین مسائل رفتاری مشترک بین همه آدمهاست. مثل همین کلک لیوان. اگر کسی از شما حوصله ترجمه داره بگه من یه نسخه بخرم براش بفرستم. اگه دوست داشته باشید میتونم نکته های دیگه اش رو هم ریز ریز بنویسم.
Comments
زینگ زینگ زینگ...به خاطر اینکه فقط یه خرده تنوع داشته باشم. امروز وزمن نکردم. چون میدونم از 55 هم بیشترم الان. به خاطر مزاج و این حرفها( شرمنده!!!) من فردا میرم وزنکشون!
آلبالو | March 11, 2008 4:37 AM
من خیلی از این 8 هفته راضیم. درسته هنوز به خیلی از اهدافم نرسیدم. اما جدول کشیدن برام عادت شده و می خوام ادامه اش بدم.
یکی از هدفام این بود که اینقدر تند و با استرس غذا نخورم. من تو این 8 هفته هر روز سالاد خوردم. اونم نه یه سالاد کوچیک سالاد بزرگ. یک کمی سخت بود. چون باید آخر هفته می رفتم خرید و کلی براش وقت می زاشتم. همیشه کلی سبزیجات می خریدم. سبزیجات بهم کمک کرد که برنج خوردنم رو کم کنم. شاید کمتر از نصف سابق برنج می خورم. اما به جای اینکسبزیجات رو خوب بجوم که از جلوی گرسنگی شدیدم گرفته بشه و کمتر غذا بخورم و رو مزه ها تمرکز کنم به عنوان وظیفه بهش نگاه کردم. یعنی اون حجم زیاد سبزیجات رو خوردم. تند بدون تمرکز رو مزه ها. و غذا هم همون مقدار که اگه سالاد نمی خوردم خوردم( شاید یک کمی کمتر)
الان اهداف جدیدی می خوام برای خودم تعریف کنم. این 8 هفته زمان خوبی بود که عادتهام رو بشناسم.اما متاسفانه باید بگم تا موقعی که یه گام شمار خوب تهیه کنم از اینی که دارم استفاده نمی کنم. از هر 5 قدمی که برمی دارم 1 قدم بیشتر نشون نمی ده.
آلبالو | March 11, 2008 4:47 AM
چقدر خوب کردی لینک پست پارسال در موردعید رو گذاشتی. قبل از اینکه بیام شرکت داشتم به این فکر می کردم که برم اون پست رو پیدا کنم. چون از همین حالا وحشتام از اضافه وزن تو عید شروع شده. همش فکر می کنم که نمی تونم ورزش کنم و بیشتر هم غذا می خورم و چاق می شم.
آلبالو | March 11, 2008 4:49 AM
سلام
خوب شاید اگر اینو بگم خیلی از اهداف این گروه دور باشه .
ولی من از غذا خوردن خوشم میاد. به عنوان یه لذت بهش نگاه می کنم برای همین هم عاشق آشپزی هستم . ولی این برنامه لایف استایل تغییرات خوبی برای من داشته . هنوز کامل بهش نرسیدم ولی با این سرعتی که دارم خوبه .
من سعی کردم توی این مدت غذاهایی درست کنم که سلامت تر باشه و البته خوشمزه!(به نظر خودم) خوب یه کم ابتکار یه کم از اینور اونور! من این لایف استایلو نه به معنای محدودیت دیدم و نه هدف اصلی بلکه یه راهنما!
leili | March 11, 2008 5:49 AM
انار پست "با برنامه ریزی عید ...." برای ما ف#یلتر شده. به جایی در آن پست لینک دادی که مورد داشته؟ کلمه خاصی توش بوده؟
آرام | March 11, 2008 6:01 AM
من در کمال ناباوری یک کیلو اضافه شدم . احتمالا به خاطر عقب افتادن پریودمه . می رم لوگ رو به روز کنم .
سارا ( تيتان ) | March 11, 2008 7:26 AM
انار جون من از هفته دیگه تا 17 فروردین به احتمال زیاد سفرم و خیلی دسترسی به اینترنت ندارم . ممکنه که لوگ رو نا مرتب به روز کنم . یعنی دقیقا سه شنبه نشه . ممکن هم هست دسترسی به ترازو نداشته باشم (آخه ظاهرا می گن بهتره آدم با یک ترازو کار کنه )
سارا ( تيتان ) | March 11, 2008 7:31 AM
یه سوال دیگه . چرا توی لوگ من و سردرگم زرد شدیم ؟
البته رنگ من با رنگ سر در گم فرق داره .
سارا ( تيتان ) | March 11, 2008 7:32 AM
انار جون واقعا ایده عالی ای بود.هرچند من نتیجه قابل اندازه
گیری ای نگرفتم(یعنی کاهش وزن) اما از درون تغییر کردم و مهمترینشم ایجاد شور و شوق برای ورزشه.دلم واقعا می خواد ورزش کنم.
تازه خیلی برام مهم شده که کالری ها رو مفید پر کنم.
فکر کنم حالا حالا ها هم علاقه مند به جدول کشی باشم.
دیروز با بهتر شدن پام 20 دقیقه ورزش های سبک کردم.این برای خودم خیلی معنی داره چون من در حالت عادی و سلامت هم دلم می خواست ورزش رو دودرش کنم! اما حالا حتی با وجود اینکه چندان روبراه نیستم گشتم و ورزشهایی رو که برام راحته رو انجام دادم.
می دونم این حالت جدید رو به تو و بقیه دوستام مدیونم.دوستتون دارم.بوووووس
آریس | March 11, 2008 7:33 AM
8 هفته به این سرعت گذشت ومن فقط تونستم ستاره 20 پوندیم رو پس بگیرم. اما از لحاظ تغذیه ای دیگه خیلی چیزا رو نمیخورم .تویه این 8 هفته 2 با سفر رفتم بار اول هیچی زیاد نکردم و باره دوم 1 کیلو زیاد کردم منی که اگه 3 روز میرفتم سفر کمه کم 4 کیلو زیاد میکردم. عاشقه ورزش شدم و الان که امکان ورزش تویه کلاس برام نیست هر شب به یه بهونه ای همسی رو میکشونم بیرون برایه پیاده روی و تا پیاده روی نکنم خوابم نمیبره(چند شب پیش که همسی خیلی خسته بود و اصلا حوصله پیاده روی نداشت رفتم رویه مخ فندق و گفتم گریه کن تا بابایی ببره دردر . بعد اونم زد زیره گریه و مجبور شدیم ببریمش بیرون"آخره بدجنسم نه؟")خلاصه اینطوری به هر ریسمونی چنگ میزنم تا ورزشم قطع نشه.این خیلی خوبه واسه منی که یه آدم چاق به حساب میام عادت کردن به ورزش خیلی ارزشمنده.
الی | March 11, 2008 7:52 AM
سلام انار جانم
اون صفحه ای که "با برنامه ریزی عید بهتری داشته باشیم"
برای من فیلتره باز نمی شه :-(
بقیه هم همین مشکلو دارن یا فقط من نمی بینم؟!!!!!!
rokhy | March 11, 2008 7:56 AM
لينك مربوطه براي من هم ف ي ل تره!!
خوب من وسطهاي برنامه هشت هفته اي پرت شدم بيرون ولي بازم خيلي برام موثر بوده(نه از نظر وزني)
ميشه گفت دارم از زاويه ديگه اي به بعضي قضايا نگاه مي كنم .مث ورزش و سالم خوري و به موقع خوابيدن.
مهمترينش براي من بدست آوردن يه جور نظمه كه قبلا وجود نداشته.ممنون انار جان
بهار | March 11, 2008 9:00 AM
رییس من که جز این برنامه نبودم اما تا همین جا انچنان حال خوبی دارم که نگو ..حس میکنم زندگی تو وجچودم داره حرکت میکنه ...خدا پدر و مادرت رو بیامرزه ..وعمر با عزت نثار تو و اونا کنه ...
loura | March 11, 2008 9:30 AM
رییس من که جز این برنامه نبودم اما تا همین جا انچنان حال خوبی دارم که نگو ..حس میکنم زندگی تو وجچودم داره حرکت میکنه ...خدا پدر و مادرت رو بیامرزه ..وعمر با عزت نثار تو و اونا کنه ...
loura | March 11, 2008 9:31 AM
رییس جونم باور کن با یاد تو و رنگ اناری که ممکنه بخوره تو سرم فنجونی رو گذاشتم کنار ...فقط ایا صلاح میدونی من بدوم اخه خودم حس میکنم فشار به ساق پام میاد و همراهش درد ..ایا باید اول وزن کم کنم بعد بدوم با اروم اروم شروع کنم ..
loura | March 11, 2008 9:34 AM
سلام به همه ی بچه ها،مخصوصاً انار جان
برای من این 8 هفته مثل یک تلنگر عظیم بود.تا حالا اینطوری به روزهام نگاه نکرده بودم.توی محدوده ی راحتی خودم جولون میدادم و خیال میکردم دارم شاهکار میکنم.درسته که توی این 8 هفته 6 کیلو کم کردم(و اگه از پله ها سر نخورده بودم شاید بیشتر هم کم میکردم) اما هنوز عادتهای خوب وارد محدوده ی راحتی ام نشده ن.هنوز هم اگه حواسم نباشه کنترل رفتارهام دست عادتهای بدمه.این 8 هفته نشونم داد که چقدر این عادتهای بد توم نهادینه شده ن.عادتهای بدی که چاقی فقط یکی از آشکارترین نتیجه های جسمیشون بوده، وگرنه بلایی که سر روح و جسمم آورده ن قابل شمارش نیست...فهمیدم که بدون درست کردن روش زندگی(همون لایف استایل) هرچقدر هم لاغر بشم بیفایده س.چون بازهم به اون حس رضایت از خود که فکر میکنم رسیدن به اون علت اصلی رژیم گرفتن آدمهاست دست پیدا نمیکنم.حکایت من حکایت این ضرب المثله که میگه:
خانه از پایبست ویران است
خواجه در بند نقش ایوان است
اینه که تصمیم گرفته ام با استفاده از چیزهایی که توی این8 هفته یاد گرفته ام ،یه برنامه ی 6 هفته ای رو شروع کنم و سعی کنم تمام اون چیزهایی که یاد گرفته ام رو دوباره انجام بدم با این فرق که این بار سعی کنم که اشتباههای قبلیم رو تکرار نکنم.و تمرکزم روی نهادینه کردن عادتهای خوب توی وجودم باشه ، نه فقط انجام دادنشون.
راستی انار جان لوگ رو دوباره آپدیت کردم .لطفاً از غیر فعالی درم بیار و یه ستاره تر و تمیز هم برام کنار بذار...
آرتمیس | March 11, 2008 9:39 AM
بچه های عزیز کشور پهناور ایران. لینکی که انار گذاشته برای من هم فیلتر بود. با این امتحان کنید. برای من باز شد با این
http://www.proxyreview.net/
آلبالو | March 11, 2008 10:23 AM
من این هفته وزن نمیکنم چون به سلامتی در دوران مبارکه پریود به سر میبرم. ولی از دیروز خیلی احساس سبکی خاصی میکنم. اون همه اشتها فکر کنم از استرس زیاد بود. از طرفی چون سه شنبه هفته آینده عمل دارم خیلی فشار نمیخوام بیارم به خودم.
رقی | March 11, 2008 10:25 AM
واااااااااااای آلبالو جونم مرسییییییی.خیلی بووووس
به خاطر همین قضیه ف ی ل ت ر من همیشه از میتینگ 14 می تونستم ببینم.ولی الان این 8 بود و خیلی سریع باز شد.مرسییییییییییی
rokhy | March 11, 2008 10:40 AM
به همه تبریک میگم که سخت و آسون , بالا و پایین ,این8 هفته رو با افتخار پشت سر گذاشتن
انار جون از صمیم دل ازت تشکر میکنم که با این ایده بداد من رسیدی من در این 8 هفته فقط 2 کیلو کم کردم ولی درونم به اندازه 10 کیلو سبک شده
من این جدول کشی رو تا زمانی که به وزن هدفم نزدیک بشم ادامه میدم ایشالا
انار جان گام شمار با من فهموند که من واقعا آدم کم تحرکی هستم مثلا دلم خوش بود که 30 دقبقه دوچرخه کار کردم ولی گامشمارم 4000 قدم نشون میداد این یعنی زنگ خطر
خلاصه من این راه و تا آخر ادامه میدم میخوام برای یکبار هم که شده یک کاری رو تموم کنم
از همین جا از دیانا عزیز هم تشکر میکنم یوس
با بهترین آرزوها
سردرگم | March 11, 2008 11:11 AM
سلام به همه
باید بگم برای من مهمتربن و بهتربن بخش این برنامه این بود که عادت کردم هر چیزی که می خوام بخورم اول یکم فکر کنم ... این باعث شد حتی اگر پرخوری کردم از روی آگاهی باشه نه از روی عادت.... این برام خیلی مهمه که با شمردن کالریها برای اولین بار در زندگیم دستم آمد که باید چی بخورم و چقدر بخورم.... با وجودی که شاید کاملا درست عمل نکردم ....اما در کل خیلی دید خوبی بهم داد .... از همتون ممنونم به خاطر همراهیتون
کرم ابریشم | March 11, 2008 1:00 PM
با معجزه ای به نام اب مواقم به شدت. ( اما با دستشویی رفتن های مداومش نه) ولی آب معجزه می کنه من با چشمای خودم دارم عقربه ای رو که روی 77.5 می ایسته میبینم. باور کنید خیلی غذام رو رعایت نکردم یعنی با این شرایط آخر سال نمیشه . ولی اثرات خوردن اب عالیه
به زودی لوگ وزن را به روز می کنیم
سولماز | March 11, 2008 1:46 PM
Anar jon, just sent you an email to your blog_identity@yahoo.com account. Is that the one that you check regularly? Let me know if you got it or not, pease.
By the way, it sems like taking couple of months off really helped. I have lost few lbs within the last two weeks since I got back on my usual exercise program. I can't even believe it myself .
sheri | March 11, 2008 2:58 PM
سلام
پس این همه مدت من لوگو نمی تونستم آپ کنم؟!؟!؟
هی فقط همونی که انار جونی فرستاده بود رو به روز می کردم!
وای چقدر من خنگم!!
این لوگ گروه اخه هیچوقت برای من باز نمی شه .
یعنی باید به جی میل بفرستم؟
leili | March 11, 2008 5:06 PM
من با کمال اعتماد به نفس می خوام بگم که 80 درصد از راه تغییر لایف استایلم رو گذروندم.و از انار و دیانای بسیار عزیزم جا داره که حسابی تشکر کنم.من یه آدم دیگه شدم که اصلا به غذا فکر نمی کنه.آدمی که به خودش و به سلامتی وجودش اهمیت می ده.آدمی که ریموت کنترلش دست خودشه.من خیلی از خودم راضی هستم و متشکرم از تک تک سلولهای بدنم که لایف استایلشونو و نگرششون رو به بودن عوض کردن.خوردن دیگه برای من آرامش نمی یاره.مسکن نیست.و این بهترین حس دنیاست.می تونم ساعتها زندگی کنم بدون اینکه به غذا فکر کنم.نه به خاطر لاغری...نه ...به خاطر اینکه فقط وقتی دلم می خواد بخورم که گرسنه واقعی هستم.این خیلی لذت داره به خدااااا
این مهمترین کاری یه که برنامه 8 هفته ای برای من انجام داد.بهم کمک کرد که آگاهی بیشتری به خودم و نوع زندگیم پیدا کنم.
مرسی از همه که تو این راه همراه من بودید امیدوارم منم تونسته باشم همراهی خوبی با شما بکنم.
سالومه | March 11, 2008 7:15 PM
انار جان حرکت خوبی رو شروع کردی من با اینکه هنوز خیلی موفق نیستم اما ادامه می دم ژست عید ف یل ت ره اما حتمن یه طوری می خونمش
ladyfinger | March 11, 2008 7:27 PM
به نظر من برنامه 8 هفته ای عالی بود چون کمک کرد حواسم رو جمع کنم که چی دارم می خورم و این چیزی که می خورم واقعا ارزش داره با میزان کالریش یا نه مهمتر از همه ورزش رو شروع کردم و همین طور عادت های پخت و پزم رو خیلی اصلاح کردم دیگه ظرف روغن رو تو ماهیتابه خالی نمی کنم با قاشق 2 قاشق روغن می ریزم برای پخت یک احساس وابستگی و مسئولیت بهم داد که علارغم همه مسائل و جریانات زندگی حتما جدولم رو پر کنم این خیلی کمک کرد بهم که رژیمم رو حفظ کنم
می خوام بازم ادامه بدم ‘ کالری شماری (اگرچه خودم اولش مقاومت می کردم) خیلی کمک می کنه که توجه کنیم به ارزش مواد غذایی که می خوریم به رعایت تعادل در خوردن مواد لازم برای بدن از هر گروه غذایی
ممنون از انار مهربون ‘ دیانا عزیز و تک تک بچه ها که همدیگه رو تنها نگذاشتن و کلی پشتیبان هم بودن و یه عامل اصلی بودن در موفقیت این برنامه 8 ای!
مهسا | March 11, 2008 7:32 PM
رئیس فکر می کنم به بچه ها هشدار بدی که یه فکری به حال شیرینی های سال جدید بکنند... یه موقع خلاف لایف استایل نیمبندشون عمل نکنند.
فکر می کنم از اول سال یه برنامه 52 هفته ای تا اخر سال طراحی کنید خیلی خوب باشه..
نظرت چیه رئیس.
آقا ما خیلی نگران سال جدیدیم شما چطور...
یعنی می شه نتاسب اندام نیمبند روحفظ کرد؟
فعلا بای به همه بچه ها و رئیس کل انارلند!
امید | March 11, 2008 7:53 PM
Anar jan,
Thanks a lot for your kind comment! It seems like I have to count calories and be on a semi diet again. I have to maintain a 1800 calorie a day for the next 3 months.
Hope everyone is doing well!!
Baran | March 11, 2008 11:50 PM
صدا کن تپل تنهای توی دنیای سایبر رو
صدا کن کپل گلبرگ سپید رژیم ها رو
صدا کن کبوتری رو که نشسته زیر بارون
یا که اون تپل غمگین که نشسته توی ماتم
بگو ای تپل دوباره
این میتینگ با تو بهاره
وقت لبخند تپلهاست
بگو فردا مال ماست
بذار تا تپل تنها که تو تنگ غم اسیره
توی دریای انارستان تا دوباره جون بگیره
بذار از گوشه ی خلوت٬ تپل خسته رها شه
سر پناه اون کبوتر دستای گرم تو باشه
بگو ای تپل دوباره
این میتینگ با تو بهاره
وقت لبخند تپلهاست
بگو فردا مال ماست
صدا کن تپل تنهای توی دنیای سایبر رو
صدا کن کپل گلبرگ سپید رژیم ها رو
صدا کن کبوتری رو که نشسته زیر بارون
یا که اون تپل غمگین که نشسته توی ماتم
بگو ای تپل دوباره
این میتینگ با تو بهاره
وقت لبخند تپلهاست
بگو فردا مال ماست
بیا و پنجره های رو به باشگاهها رو وا کن
توی برنامه ی رژیم٬ تپلک ها! رو صدا کن
بگو ای تپل دوباره
این میتینگ با تو بهاره
بگو تا آسمون انارستااااااااان
پر شه از ماه و ستاره
وقت لبخند تپلهاست
بگو فردا مال ماست
وقت لبخند تپلهاست
بگو فردا مال ماااااااااست
مال مااااااااااست
مال مااااااااااست...
************************************************
آقا ببخشید که دیر شد .
حالا ای دریادلان انارستانی بشنوید با صدای گروه آریان:
http://www.yemahal.com/g.htm?id=10
دیانا فردا مال ماست زاده!
دیانا | March 12, 2008 4:15 AM
آقا ما اگه در مورد این برنامه ی ۸ هفته ایی بخوایم بنویسیم(اگرچه تقریبا نیمکت نشین بودیم و کنار زمین خودمون رو گرم می کردیم) باید یه کتاب در باب محسناتش بنویسیم!. به همین خاطر می ریم خلاصه ی کتاب رو استخراج می کنیم و بعد باز برمی گردیم و می نویسیم. الان می خوام برم به ندای گروه آریان گوش کنم و تپلکها رو صدا کنم!.
دیانا تپل دوستیان!
دیانا | March 12, 2008 4:16 AM
منم با اينكه نيمكت نشين بودم ولي خيلي دوست داشتم اين جدول هاي رنگ ووارنگ وجمع وتفريق هاي خوراكي رو وورزش كار شدن تك تكتونو...آدم توي يه جاي خوبش يه حس خوبي به وجود ميومد الان دقيقا نمي دونم كجام بود ولي خوشم مياد وميومد.منم تصميم گرفتم بلاگفايي بشم كه بتونم جدول داشته باشم والبته بتونم اين نظم رو توي هدف اصليه زندگيم بگونجونم.
منم با اميد موافقم.اميد منم تا حالا نشده عيدي رو بدونه اضافه وزن بگذرونم.پارسال كه عضو شدم گفتم عيد سعي مي كنم فقط اضافه نكنم وبعدش رژيم رو شروع مي كنم.توي عيد خوب بودم فقط 4روزه اخرش كه رفتم شمال خراب كردم و2كيلو اضافه كردم.
امسال واقعا نمي خوام اضافه كنم.مي خوام حتما توي عيد برنامه ورزشم رو داشته باشم.باشگاه ما از 4عيد بازه.اين برام خيلي خبر خوشحال كننده اي بود اون روزي كه اين خبرو شنيدم اينقدر مدير باشگاه رو ماچ كردم كه همه مي خنديدن كه واي چه بچه ورزشكاريه اين!
البته اگه مسافرت نريم واگه شب زنده داريم رو كنترل كنم چون هميشه عيد ها من تا صبح بيدارم به هواي فيلم ومهموني ولي امسال بايد فرق كنه.اگه مسافرت هم رفتيم بايد برم پياده روي.
اميد خودت بيا يه پيشنهاد بده ببينيم چه كنيم بهتره؟راستش من خيلي شيريني نمي خورم تو عيد يا آجيل فقط شيريني نخودچي دوست دارم كه خيلي كالريش بالا نيست وكوچولوئه...ولي شكلات وعيد ديدني هاي فاميل ما كه همه شام ونهاريه بيچاره مي كنه.
حالا شام ونهارم يه كاريش ميشه كرد ولي اين شكلاتهاي جورواجور كه خونه فاميل پولدارامونه رو چه كنيم؟يه زنموم كه براي ما هر سال يه سري سهميه شكلات جدا ميذاره:)
من شرمنده ام كه اين هفته هم نتونستم كالري هامو رعايت كنم ووزن كم نكردم وهفته ديگه هم عيده...كمك.........ديانا....
آزي | March 12, 2008 7:28 AM
خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیا رو می دانم
دست بزنم من شادی کنم من...
بیایید با هم بخوانیم ترانه جوانی را
آقا من بالاخره 200 گرم دیگه کم کردم یعنی کلا 700 گرم 2 هشت هفته.
اصلا هم خنده نداره. برای کسی که تو زندگیش یادش نیست که هیچوقت 54 کیلو بوده( البته فکر کنم وقتی 14 سالم یود 54 کیلو بودم. اونموقع دختر چاقی بودم ها) و تا همین 2 سال پیش آرزوش این بود که 54 کیلوییی بشه. دیدن 54.8 روی ترازو خیلی شادی آوره.
خلاصه حالا 800 گرم با 54 فاصلا دارم اما سدش رو شکستم.
آلبالو | March 12, 2008 9:23 AM
انار جان صد در صد با حرفات موافقم و دارم تلاشمو می کنم.خیلی کامنتت برام دلگرم کننده بود.مرسی.
راستی من هیچ وقت نظرخواهی رو نبستم..این جز ارورهای دروغکی بلاگفا بوده!
می بوسمت.
آریس | March 12, 2008 10:25 AM
به به به
مبارکه آزی جون
دست راستت روی سر یکی از دویست گرم های ما!!
leili | March 12, 2008 2:05 PM
سلام
من که تو برنامه هشت هفته ای نبودم اما خب از هفته سوم شروع کردم. از همه دوستای خوبم که بهم کمک کردند و همراهیم کردند خیلی ممنونم. با اینکه تازه وارد بودم و تا حالا وبلاگ نداشتم اما شما واقعا خیلی مهربون بودید و تنهام نذاشتید، از همه حمایت ها و دلگرمی و محبت انار عزیز و بقیه هم گروهی هام تشکر می کنم.
وزن خیلی زیادی کم نکردم فقط همون اول 5 کیلو کم کردم و بعد به علل زیادی نتونستم خوب پیش برم اما با دیدن پیشرفت سریع مهسا به خودم اومدم و با وجود همه مشکلاتم باز تا حدودی می شه گفت راه افتادم.
البته من زیاد کامنت نمی ذارم چون راستش به علت پرستاری از والدینم وقت نمی کنم تا میام بنویسم باید برم و نمی تونم. اما من همه وبلاگهایی که لینک کردم رو همیشه چک می کنم و مثلا 15 تا وبلاگ رو با هم باز می کنم و می یام همشونو تک تک می خونم و معمولا چیزهای جدید یاد می گیرم.
اگر پارسال عضو این گروه بودم تا الان به هدفم می رسیدم حیف دیر پیدا کردم اما نشاالله تا تابستون تا یه جایی برسم.
بهارک | March 12, 2008 3:01 PM
ليلا جون عزيزم اين آلبالو بنده خدا اين همه زحمت كشيده 200 گرم كم كرده اونوقت تو اشتباهي ميزني به پاي منه خراب كار واخلال گره فساد رژيمي دار...
آلبالو جون آفرين خيلي زحمت كشيدي...حالا دسته تو روي سر ما وبقيه
آزي | March 12, 2008 7:11 PM
ای واییییییییی
آلبالو جونی ببخشید تبریک می گم.
آزی جون شاید یه حکمتی در کاره ها ! نفر بعدی خودتی !
ایشالا هرچندتا که بخوای 200 گرمی ازت کم بشه !
اینجانب هم که فعلا نوزنیدم!
فکر کنم همونم بیخود بیست سنت هدر بدم برای چی؟!؟!؟
leili | March 12, 2008 8:43 PM
متاسفانه من ترازوم يادگار عهد عتيقه حساسيتش نيم كيلوئه اين 100 گرم 200 گرم به نظرش سوسول بازيه ونشون نمي ده يا مرد ومردونه نيم كيلو كم كردي يا برو بچه اينقدر نخور اگه ميخ واي بياد پايين!
4روز تا يك ماه مونده كه تصميم گرفتم وزن كم كنم ودريغ
آزي | March 12, 2008 8:45 PM
مرسي عزيزم.همينشم غنيمتي بود اتفاقا خيلي هم خوب بود ومفيد.از كارتم 1ساعت ونيم ديگه مونده.اختصاص ميدم اين كارت رو به تو كه هروقت دلم تنگ شد زنگ بزنم:)
آزي | March 12, 2008 8:48 PM
سلام انار جون...
راست می گی... برای من فقط این مهم بود که طناب زدن وقت کمی می گیره ازم و بیشترین کالری رو می سوزونه اما الان یکم مشکل پیدا کردم البته خود طناب زدنم تا یه مدت مشکلی نداشت ... اما یه دفعه جو گیر شدم و زیادش کردم یه روز 4200 تا طناب زدم! خب آرنولد هم باشه کم میاره خب! منم تصمیم گرفتم تا چند روزی به توصیه ی تو پیاده روی رو جایگزین طناب کنم تا ببینم اوضاع پام کی رو به راه می شه...
پست عیدت خیلی عالی بود... می دونی من یه زمانی خیلی برام مهم بود بقیه چی می گن و چی فکر می کنند اما الان که یه برنامه ی منطقی رو دنبال می کنم
خیلی راحت ترم خیلی آروم ترم یعنی انتظار ندارم یکی دو هفته این رو فرم بیام و یه برنامه ی دو سه ماهه واسه تناسب اندام دارم به خاطر همین بر خلاف گذشته که از دیدن اندام خودم توی آیینه حرص می خوردم الان
می دونم که این یه دوره است که دارم طی می کنم
و یکی از پله هاییه که واسه رسیدن به اون بالا دارم طی می کنم بقیه هم کمتر از قبل مهم هستند!
مرسی که سر می زنی و نظر می دی
لادن | March 12, 2008 9:08 PM
ای ایهاالاناریون
یکی به داد من برسه ! این ممولی های ما قبل از هرچیزی به رژیم جواب دادن. کسی میدونه چطوری میشه سفت تر بشن؟!؟!؟
کمکککککککک!!!!!!!!!!!!!!!
leili | March 12, 2008 10:55 PM
آقا این برنامه ی ۸ هفته ایی خیلی عالی بود چون:
- عملا بهمون یاد می داد که «آهسته رفتن» رو با هم بطور اصولی تجربه کنیم. درست مثل یه بچه که تازه می خواد راه بیفته ماها هم هی تاتی تاتی کردیم و زمین خوردیم و بلند شدیم و به عشق راه رفتن و به کمک بچه ها و با انگیزه ی رفتن دوباره تلوتلو خوردیم تا تونستیم یه قدم رو به دنبال قدم بعدی برداریم. اگرچه ممکنه بعضی ها مون هنوز درست راه رفتن رو یادنگرفتیم و اگرچه شاید بعضی ها مون از زمین خوردن اولیه هنوز تعادل ایستادن رو پیدا نکردیم ٬ ولی این برنامه بهمون نشون داد که «آهسته رفتن» هم نیاز به اصول صحیح داره و باید تمرین کرد و ناامید نشد.
- با این برنامه «پیوسته رفتن» رو با هم تمرین کردیم و از حالت شعار صرف درآوردیم. اسم برنامه بهمون القا کرد که باید ۸هفته رو بدون وقفه پیش بریم و استمرار داشته باشیم و از راه باز نمونیم و از طرفی عملا تجربه کردیم که اگرچه به ظاهر پیوسته رفتن ساده هستش ولی این هم مثل آهسته رفتن نیاز به یادگیری اصولش داریم.
- خط و نشون اولیه ی انار مبنای بر «الویت اول» این فرصت رو بهمون داد که فکر کنیم و بگردیم و ببینیم که واقعا الویت اول زندگی مون چی هستش؟. خیلی ها مون بلافاصله فکر کردیم که اولویت اول مون رژیم و ورزش هستش. بعضی ها مون نتونستیم تفکیکی قائل بشیم و دو یا سه مورد رو به عنوان اولویت اول انتخاب و بطور همزمان انتخاب کردیم. منتها آهسته و پیوسته رفتن٬ بهمون در عمل نشون داد که واقعا «الویت اول» نمی تونه بیش از یکی باشه و در عین حال نمی شه بدون فکر و به صرف جوزده گی اون رو انتخاب کرد. یه جورایی مثل آینه شد برامون و در عمل خودمون رو محک زدیم و حداقل تونستیم با خودمون رو راست باشیم و خودمون رو بشناسیم که در مقطع فعلی چه چیزی بیشترین اهمیت رو برامون داره.
- توی این برنامه ما تونستیم در عمل «دیدگاه» مون رو نسبت به رژیم و ورزش تا حد زیادی تغییر بدیم. اگرچه بارها و بارها توی پست های انار خونده بودیم و یا مطالعات جنبی داشتیم ولی توی این برنامه و با چک کردن برنامه های ورزشی و غذایی همدیگه تونستیم دقیق تر به این جریان نگاه کنیم.باز هم اگرچه توی برنامه ی دوستان می گشتیم تا بتونیم نکته ایی رو تذکر بدیم یا موردی رو تشویق کنیم ولی در عمل این توجه کردن ها باعث می شد که خودمون هم بیشتر مراعات برنامه هامون رو بکنیم.
- برنامه ی ۸هفته ایی و مرور برنامه ی غذا و ورزش دوستان این فرصت رو بهمون داد که ایده های جدید غذایی و ورزشی پیدا کنیم فرضا آلبالو خودش نون سبوسدار می پخت٬ مهسا سبوس می ریخت توی ماستش٬ بهاران آب سبوس رو استفاده می کرد....
- برنامه ۸هفته ایی دلهامون رو بیشتر به هم نزدیک کرد٬ اگه خندیم٬ اگه ناراحت شدیم٬ اگه ساکت شدیم٬ اگه گریه کردیم....همه و همه نشون داد که به خاطر تعهد گروهی و برای پایبندی به برنامه باید «واقعیت»ها رو ببینیم و منطقی با برنامه و حتی تذکر دوستان کنار بیایم چرا که قرار نیست ما همیشه به به و چه چه بشنویم و توی این برنامه تمرین کردیم که با نقدها و انتقادها هم با «منطق و صبر» برخورد کنیم.
- این برنامه در عمل بهمون نشون داد که حلقه ی حمایتی گروه تا چه حد می تونه کارگشا باشه و به نوعی اهمیت و آداب کارگروهی رو در عمل بهمون نشون داد. دیدیم که برای گرفتن انرژی از گروه باید انرژی هم صرف گروه بکنیم٬ برای گرفتن حمایت از دیگران باید حامی اونها هم باشیم٬ برای تشویق شدن لازمه که مشوق هم باشیم....زیرمجموعه ایی از انارستان که تونستن توی این برنامه شرکت کنن در عمل به ما نیمکت نشین ها نشون دادن که کار تیمی چه فراز و نشیبی داره و چطوری می شه یه همگروه خوب باشیم تا هم بتونیم خودمون پیشرفت کنیم و هم به دیگران کمک کنیم برای بالا رفتن.
-....
انار جون و دوستان گلی که توی زمین بازی بودین و اجازه دادین ما نیمکت نشین ها هم شاهد بالا و پایین شدنها و فراز و نشیب ها تون باشیم٬ جملگی خسته نباشین چه شماهایی که توی زمین بازی کردین و چه دوستانی که به دلیل مشکلات عدیده شون ذخیره ی تیم بودن. همه تون تلاش کردین و این تلاش و کوشش تون هستش که برای ما ارزش داره.
باز هم خسته نباشین و دست مریزاد.
دیانا تشکراتی!
دیانا | March 13, 2008 12:14 AM
آقا این کلمات ماها = (ما+ها) و شماها = (شما + ها) رو به دل نگیرین پلیز!. اینها از ادبیات هیجانی!!! نشات می گیره و وقتی خیلی می خوایم جمع بودن رو نشون بدیم بکار می بریم!. اصولا ما = (من!) وقتی خیلی هیجان زده می شیم گاهی هم به جای ماها می گیم ماهان(ما + ها + ان)! یا مثلا توی جنگل ضمن اشاره به درختان می گیم: درختهان رو نگاه کنین!.
دیانا زایش لغاتی!
دیانا | March 13, 2008 12:18 AM
آلبالو جان تبریک برای 200 گرم.کلی زحمت کشیدی براش و باید حسابی قدرشو بدونی :)
سالومه | March 13, 2008 4:13 AM
پست عید انار خیلی خوب بود من که خودم تصمیم دارم امسال عید به اندازه نیم کیلو آجیل و یه ظرف کوچیک نون نخودچی بخرم برای سر هفت سین.روز سوم عید هم می رم مسافرت.خب بالاخره آدم توی عید شیرینی رو می خوره.آجیل هم که مثل همون گردو و بادومی که می خوریم اگر بشمریمشون و حسابش دستمون باشه می تونیم کنترل کنیم.مثلا اگر روزی 3 جا می ریم عید دیدنی ,هر خونه ای 2 تا بادوم و 2 تا فندق بخوریم.جمعا کالریش می شه به اندازه یه میان وعده.شیرینی رو هم به همون یه نون نخودچی اکتفا کنیم و اگر دوباره هی بهمون تعارف کردن بذاریمش گوشه ظرف و در موقع وسوسه اولویتمون رو هی به خودمون یادآوری کنیم.می تونیم هم در دید و بازدیدهای عید بیشتر میوه بخوریم.یا اول میوه بخوریم که میلمون به شیرینی کم بشه و قند میوه میزنمون بکنه.
من که فکر می کنم همه ما بتونیم با یه کم واقف بودن به خودمون و برنامه هامون و اولویت هامون ,از پرخوری و چاق شدن توی عید اجتناب کنیم.البته کار سختی یه ولی شدنی یه.
سالومه | March 13, 2008 4:25 AM
انار جون مطلبی رو که در مورد عید گفته بودی عالی بود بد نیست که تویه عید هم هر موقع دیدیم پامون داره میلغزه بریم سراغش و یه مروری بکنیم.
در مورد پف کردنم هم آره واقعا عصبیه چون به محضه اینکه 2 روز ورزش میکنم حس میکنم همش خوابیده.
الی | March 13, 2008 6:27 AM
واي بچه ها كلي خوشحالم...امروز توي باشگاه باز سايز گرفت مربي ومن از همه جام به جز دور بازو يك سانت كم شده بود.واز دور باسن دوسانت.خوبه حداقل توي اين 30 روز كه دارم دوباره برناممو مي نويسم وبا ديانا وشانه بسر جونم دست شستم رو سفيد شدم...ديگه چند صد سانتي بيشتر با استانداردهاي مانكني فاصله ندارم وقراره كيم كارداشيان بياد شاگردم شه دي:
آهان تازه امروز كه براي خودم يه آهنگ دالنگ دولنگيم گذاشته بودم وتازه ساعت 11 صبح مي رفتم باشگاه شانه بسر جونمو ديدم كه داشت با دوستاي ورزشكارش از باشگاه ميمومد...حواسش به من نبود ومنم از ذوقم يهو رفتم واز پشت صداش كردم :خانم شانه بسر...نمي دونم چرا اون لحظه نتونستم به اسم خودش صداش كنم وفكر كنم دوستاش تعجب كردن:)آخه هيشكي باورش نمي شه ما اينجوري وازين جا همديگرو پيدا كرديم
حالا توي عيدم حتما قراره برنامه پياده روي در بهار داشته باشيم وبريم پياده روي
ما وبچه محلمون اينيم...اين...
آزي | March 13, 2008 11:41 AM
بچه ها من امروز خودمو وزن کردم و دیدم همون دور و ر 69 کیلو ام ...خیلی خوشحال شدم و انگیزه مند.توقع داشتم برم رو ترازو و لااقل 72-3 کیلو باشم.
پیش بسوی ادامه...
آزی ای ول...واقعا گل کاشتی.
آریس | March 13, 2008 12:15 PM
وای خانوم خوشگلها مرسی برای تبریکاتون. الان خیلی خوشحالم چون بعد از چند روز کار شبانه روزی بالاخره پروزه ای که دستم بود تموم شد. حالا با وجدان آسوده می تونم برم مرخصی. ولی تو این چند روز که کارم زیاد بود نرسیدم ورزش کنم که هیچ اصلا تحرک نداشتم. غذای درست و حسابی نخوردم. جبران تمام بیسکویتهایی که تو این مدت نخوردم رو کردم. مثلا الان از 7 صبح که سر کارم شاید غیر اون لیوان آبی که صبح خوردم تا حالا آب نخوردم. وقت سرخاروندن نداشتم. حتی شبها هم خواب کارام رو میدیدم. ولی قول میدم از فردا دختر خوبی بشم که این 200 گرم یهو به اندازه 2 کیلو برنگرده بهم.
آلبالو | March 13, 2008 1:10 PM
به خاطر اولویت اولم دعوام نکنید دیگه!
آلبالو | March 13, 2008 1:12 PM
:)) آره آزی خیلی بامزه بود صدا کردنت، خودم هم جا خوردم یک لحظه! ولی جدی بزنم به تخته ها، از اولین باری که دیدمت تا الان حسابی باریک و ظریف تر شدی، اونوقت من اصلاً تغییری نکردم. مایه خجالت اساسی. از حالا دیگه تو انگیزه منی!
شانه بسر | March 13, 2008 1:45 PM
عزيزم تو كه احتيا جي نداشتي ونداري از همون اولين باري هم كه من ديدمت خوش تيپ وخوش هيكل بودي.
آره اين شانه بسر گفتنمم به نظر خودمم خنده دار مياد بعضي وقتها خودمم احساس مي كنم اينجور اسم ها رو وقتي مي خواي به زبون بياري يه جوريه!مثلا با انار حرف مي زدم هر كاري كردم بگم انار نشد...خنده داره..ببينيد با اين اسم هاتون چه درگيري ذهني براي ادم ايجاد مي كنيدا دي:
البته بگذريم كه خيلي رسمه وحالا خوبه شما خودتون پيش دستي كرديد واسم هاي خوب وآبرو مند گذاشتيد براي خودتون...چون مثلا دوستاي بچه گي وقديميه باباي من وعموهامالقابشون اينجوريه:فلاني كچل....فلاني تخم مرغي(مثلا باباش مرغداري داشته)...فلاني سيچان(به تركي يعني موش وطرف ريزه ميزه بوده)...فلاني هويجي(آبميوه فروشي داشته)..مثلا من يه عمو ي الكي دارم كه از بچه گي تا الان بهش مي گم عمو كيشميشي(فكر كن حالا من زن گنده فردا ميخ وام مادر دوتا پسره گردن كلفت بشم يهو اين عمو قلابي رو ببينم وذوق زده تو خيابون واي عمو كيشميشي)هاهاهاها....خدايي خيلي خنده داره...يا مثلا يه بار اين فلاني كچل زنگ زده بود خونمون بعد من مي خواستم به بابام بگم كيه طرفم اون ور خط گفتم:بابا آقاي فلاني كچله!بعد بابامم گفت بچه اين چه طرز حرف زدنه مثلا بايد بگي آقاي فلاني وفاميلي :)تازه دعوامم كرد...
حالا باز خوبه شما رو فردا بچه هام بگن خاله انار..خاله شانه بسر..خاله آلبالو...خاله جيرجيرك..يا مثلا خاله كرم ابريشمه اشكالي نداره...
چرت وپرت دارم مي گما ولي كلا خنده داره براي بقيه كه از بيرون ميبينن
آزي | March 13, 2008 2:38 PM
DDD: وای آزی دلم درد گرفت به خدا انقدر خندیدم!
شانه بسر | March 13, 2008 4:35 PM
انار عزیز و بقیه دوستانی که اینجا هستید: یک خواهش ازتون دارم. من یک پزشک عمومی هستم که دارم مدرک فوق لیسانس تغذیه ام رو از یک دانشگاه مجازی می گیرم. الان در مرحله ای هستم که باید یک پروزه بدم که آموخته هام رو نشون بدم. موضوع پروزه هم کاملا به انتخاب خودمه. راستش تصمیم دارم که وب سایتی تاسیس کنم برای ثبت محتوای کالری غداهای ایرانی (ازکتاب خانم منتظمی) چون فکر میکنم این اطلاعات میتونه به تنوع غذایی اهل رژیم کمک کنه. چون محدود کردن محتوای خوراکی رژیم ها یکی از علتهای پیگیری نکردنشونه.
نظرتون راجع به این پروژه چیه؟ مخصوصا که تا جایی که من خبر دارم جز کتاب دکتر کرمانی اونم نه به تفصیل خیلی زیاد منبعی برای این قضیه نیست.
اولا لطف کنید بگین چنین وب سایتی چقدر به دردتون میخوره
دوم هم بگین تو یک همچین سایتی چه اطلاعات دیگه ای براتون جدابیت داره.
Nasim | March 13, 2008 5:03 PM
خانم دكتر نسيم ما اينجا كلي مشكلات براي محاسبه كالري هاي غذاهاي ايراني داريم.اگه اين كارو انجام بدي كه خيلي خوب ميشه..البته آريس قرار بود همچين سايتي رو راه اندازي كنه.فكر مي كنم از همه بيشتر آريس بتونه كمك كنه.
اين خورشت ها از همه مهم ترند.
بخش ورزشي هم اگه داشته باشه كه باز هم خيلي خوبه ويه بخشي تحت عنوان حركات اصلاحي كه معمولا خود تربيت بدني منتشر ميكنه ولي كمتر در دسترسه.كه مثلا طرز صحيح نشستن...خوابيدن...با كامپيوتر كار كردن.حركات تقويت مچ دست...پا..كمر...من كه خيلي پشت كامپيوتر ميشينم واقعا نگران مچ دستم وكمرم هستم والبته چشمام.
يه چيزاي تغذيه اي هم هست كه من خيلي برام هنوز سواله..مثل اينكه بعضي از دكترها ومربي هاي ورزش عقيده دارن كه بعد از ورزش تا دوساعت نبايد چيزي خورد يا چيز جديدي كه شنيدم يه دكتر تغذيه اي به دوستم گفته بود:چيزهاي خيس رو با چيز خشك قاطي نخور...مثلا اول شيريني بخور بعد چاي نه كه يه گاز شيريني يه گاز چاي...ازين مدل چيزا زياد شنيدم ...
موفق باشي خانم دكتر!
آزي | March 13, 2008 7:13 PM
مهمترین کار برای یه سایت که حتی این فیت دی هم نداره اینه که بخش نوشتن دستور غذایی داشته باشه. یعنی خوب هرکس خورشت فسنجون رو یه جور درست میکنه . یه جا باشه که مواد اولیه رو وارد کنیم و بعد به تعداد وعده ها تقسیم کنیم و ارزش غذایی هر وعده رو حساب کنه. بعد هم یه جوری باشه که انتخاب داشته باشه که مواد غذایی از طرف کاربر به دیتابیس اضافه بشه و اگر دلش خواست این دستورها به دیتا بیس کلی و عمومی هم اضافه بشه که برای بقیه هم در دسترس باشه.
انار | March 13, 2008 7:20 PM
انار جانم
همینجا رسما" یک تشکر بزرگ بزرگ بزرگ ازت می کنم.
از وقتی با وبلاگ قشنگ و خیلی خیلی مفیدت آشنا شدم خیلی کمک حالم بوده.خیلی زیاد
جدا" از ته دلم ازت ممنونم و روی ماهتو می بوسم
نشد که رسما" عضو گروه باشم ولی قلبا" خودمو اساسی عضو اینجا می دونم و حتی عضو کل وبلاگت نه فقط وبلاگ ورزش
و از طریق تو نازنین با وبلاگ کللی آدم ارزشمند و دوست داشتنیه دیگه آشنا شدم.اونا منو نمی شناسن ولی دوست دارم بدونن چقدر برام عزیزن و ارزشمند .
و اگه چند روز کامنتشونو نبینم واقعا نگران می شم و هی سرک می کشم.
انار عزیز و عزیزم ...دیانا جان...آزی جان...رقی جان...آلبالو جان...سالومه جان...جیرجیرک فلفلی...شانه بسر ...امید...آریس...هممممممه و همممممه ازتون ممنونم و دوستتون دارم.
انار جانم بازم ازت ممنونم.برای همه چیز.امیدوارم به همه ی آرزوهای قشنگت برسی.و همیشه شاد باشی
دوستت دارم the best friend
rokhy | March 13, 2008 7:59 PM
نمی دونم چرا وقتی آدم خوابش نمی یاد دوست داره زودی بیاد اینجا............
:-) :-) :-) :-) :-) :-) :-) :-)
rokhy | March 13, 2008 10:05 PM
مثل من رخي جون...ولي ديگه ميرم بخوابم.سرمم به شدت درد مي كنه وشديدا هم گشنمه والان اساسي پايه ام برم يه چيزي بخورم ولي چي؟نمي خورم ميرم مي خوابم تا صبح چيز زيادي نمونده
شب خوش
آزي | March 13, 2008 10:10 PM
نسیم جون
همونطور که آزی گفت این کار رو قبلا آریس توی گروه شروع کرده و فکر می کنم که توی مراحل پایانی و ثبت وبسایتش بود چون داشت دنبال اسم مناسب می گشت.
به هر حال کاشکی خودت از اهداف پروژه ات بیشتر می نوشتی و بعدش می گفتی چه مواردی رو برای وبسایت در نظر گرفتی و تا بر اون اساس ما بتونیم بهتر مانور بدیم.
اما چیزی که واضح هستش ضرورت وجود یه سایت فارسی در این زمینه هستش ولی مهمتر از اون میزان دقت و کارایی هستش که بازدیدکنندگان رو دچار سردرگمی نکنه و از طرفی آنالیز منطقی تحویل شون بده و این می طلبه که مشاوران قدرتمندی در این زمینه انتخاب بشه.
به هر حال موفق باشی.
دیانا | March 13, 2008 11:33 PM
لیلی نانازیانی جون
برای رفع تدریجی مشکلت٬ همین خیابون انارستان رو مستقیم می ری جلو٬ بعدش به کوچه ی اکستراپوند که رسیدی می پیچی سمت راست و باز مستیقیم می ری جلو بعدش سمت راست یه کوچه می بینی منتهی می شه به بلوار «بلاگفانشینان ِ اسبق اکستراپوند نشین»! بعدش به این بلوار که رسیدی می ری به محله ی انارستانِ علیا و سراغ آدرس:
http://watoo.blogfa.com
می گیری. اونجا خونه ی یه عدد شانه بسر هستش که داره با متانت و فروتنی انواع و اقسام نرمشهای مفید رو یاد می ده و در عین حال مشاوره هم می ده.
بدو برو تا از غافله ی دوستان زبل اش عقب نمونی خواهر!.
دیانا | March 13, 2008 11:34 PM
آزی جون
کاهشهای این یه ماه اخیر رو به خودت و خودمون خیلی خیلی تبریک می گم. حالا حسابی شارژی برای مراقبت های عیدانه!.
شانه بسر جون
تو هم اونقدر توی این یه ماه دست آورد داشتی( نه تنها برای خودت که برای همه ی ماها) که کاهش وزن توش گم هستش. دمت اساسی گرم و آتشین.
بچه ها
اگه یادتون باشه من و آزی و شانه بسر توی یه مقطعی که نظاره گر و نیمکت نشین برنامه ی بچه های ۸هفته ایی بودیم٬ تصمیم گرفتیم که کنار زمین خودمون رو گرم کنیم و پیشگیری عیدانه داشته باشیم. من هم دیروز خودم رو کشیدم ولی وزن محسوس قابل اعتمادی کم نکردم و ترازو بین ۵۴-۵۳.۸۰۰کیلوگرم نوسان داشت. منتها اتفاق شگرف انگیز دیگه ایی افتاده و اون هم این هستش که همین نیم ساعت پیش محض امتحان سایز٬ شلوارهای جین دلبند رو تست کردم اولی در کمال ناباوری پام! رفت و دومی هم اگه اغراق نباشه٬ یه نمه بزرگه و من حسابی هیجان انگیزناک! شده بودم٬ شلواری رو هم که دیگه برای خودش کوچکه امتحان کردم و با چشمهای گرد شده و بعد هم کشیدن یه نفس عمیق نه تنها تونستم بپوشم بلکه فیت تنم هم بود.
....
و بدین سان دیانا ذوق زده می شود و به تئوری «هدف حجمی» انار نه تنها ایمان می آورد بلکه به همراه آزی٬ الی٬ ... مثال بارزی می شود که برنامه ی رژیم و ورزش تنها روی وزن اثر ندارد و باید هر از چندی حجم را هم چک نمود!.
....
آقا حالا که ما حجم کمتری رو توی این دنیای خاکی اشغال می کنیم٬ همینجا بار دیگه دست بیعت به سوی انار و اناریون و خواننده گان عزیز انارستان دراز می کنیم و در برابر همه تون سر تعظیم فرو میارم و تعظیم کنان می ریم که آخرین هفته ی سال رو که آخرین هفته ی برنامه ی ۶هفته ایی من و آزی و شانه بسر هم هست به پایان ببریم و آماده بشیم برای تحویل گرفتن سال جدید با برنامه های جدیدتر.
دیانا تعظیماتی!
دیانا | March 13, 2008 11:37 PM
آقا این سایز حجمی خیلی خوب چیزی یه!!نتیجه زحمات توش بهتر معلومه تا سایز وزنی.پارسال مامانم برام از هند یه لباس هندی خیلی خوشگل اورده بود.وقتی دیدمش گفتم بهش که آخه تو چی فکر کردی که اینو برای من خریدی ,من اصلا اینو از سرم هم نمی تونم تا بالای سینه بیارم!!!!طفلی کلی خورد تو ذوقش و گفت که این لباس رو به امید اینکه روزی اندازم بشه نگه می داره برام.دیروز به طور اتفاقی خونه مامانم پوشیدمش.اندازم بود!!!!خیلی هم خوشگل بود!!!حالا برای عید یه چند تا عکس می ندازم باهاش و بعدا نشونتون می دم. :))))))))
سالومه | March 14, 2008 3:00 AM
آخ دیانا عکس بذار! سالومه تو هم عکس بگیر همه رو تاریخ بزن بعد که عضو گروه یاهو شدی ببینیم:) چقدر خوشحال شدم. چه خبرهای خوبی. الان میرم خوشحال بخوابم:)
انار | March 14, 2008 3:19 AM
آخه ديانا من برام عجيبه وقتي وزنه تغييري رو نشون نمي ده وتو سايزت كوچيك ميشه پس اينايي كه كم شدن كجا رفتن؟يعني ميخ واي بگي كه داره عضله ميشه يا سفت ميشه حجمش كمتر ميشه؟جل الخالق!
كلي تبريك منم كه شلوار جينه برادره رفت تو تنم همين احساس ذوق رو داشتم ...
آزي | March 14, 2008 7:43 AM
رخی جون مرسی. این وبلاگ و بچه هایی که توش رفت و آمد دارند برای من هم یکی از ارزشمندترین چیزهای زندگیمه.
دیانا واقعاً تبریک! کار تو دیگه از مرز آفرین و باریکلا گذشته، من نمیدونم چطوری ابراز احساسات کنم، همینطور برای آزی و سالومه و بقیه بچه های سایز کم کرده. ای انگیزه های من برای کاهش حجم! امیدوارم بهتون برسم :)
شانه بسر | March 14, 2008 8:27 AM
انار جون من تازه شروع كردم جدول كشي و اينا. يه سوال برام پيش اومده. توي پست ميتينگ 55 گفتي كه مينيمم مقدار كالري ميشه وزن بدن به پوند ضربدر 7 الي 10. من اينجوري برداشت كردم كه براي حالتsedentary بايد وزن ضربدر 7 بشه، از طرفي اون نتيجه اي كه تو سايت my-calorie-counter (كه قبلا خودت معرفي كرده بودي) ميده خيلي بيشتر از اين نتيجه ي اين ضربه، واسه من يه چيزي نزديك 600 كالري در روز تفاوتشه! سوال دوم اينكه من تو اين يك هفته 1 كيلو كم كردم، بايد مدام با تغييرات وزنم هر هفته كالري هدف رو براي هفته هاي بعد كم كنم ديگه؟ درسته؟ مرسي
سيما | March 14, 2008 9:20 AM
مرسی انار جون، آره دیگه الان کاملا رو برنامه ام. فقط ورزش رو یه مدتی طولانی قطع کردم که اگه شد دوباره قراره شروع کنم.هوا هم یاری کنه دیگه حله.
آره، یه عمل کوچیک بینی دارم سه شنبه 18 مارس که امیدوارم خوب پیش بره. کلا از عمل ممل (باحال شد) میترسم هرچند ریز باشه. دارم این چند روزه همش تمرین کنترل استرس و ترس و اینها میکنم برا خودم.
نگران زیاد خوردن نباش. همش واسه استرس لعنتی بود که رفع شد.سعی میکنم حواسم رو بیشتر جمع کنم رئیس جوون
رقی | March 14, 2008 2:03 PM
آزی، دیانا و انار عزیز: ممنون از راهنماییهاتون. من در حال حاضر در حال جمع و جور کردن بساط سفر عیدم به ایران هستم ولی سعی می کنم در اولین فرصت (شاید حتی قبل رفتن) پروپوزالم رو تهیه کنم و نظرات بیشتری از شما عزیزان بگیرم(اگه اشکالی نداشته باشه) . فقط میشه به من بگین من چه طوری میتونم با آریس عزیز تماس بگیرم یا اگه وبسایتش حاضره ببینم تا از یک سری دوباره کاری زاید جلوگیری کنم؟
ممنون میشم اگه شما و یقیه دوستان منت بذارید و هر چیزی در این رابطه به ذهنتون میرسه به ایمیل iranian.dish@gmail.com بفرستین.
Nasim | March 14, 2008 3:31 PM
من آریس رو پیدا کردم و براش پیغام گذاشتم.بازم مرسی. لطفا اگه نظری راجع به وبسایت کالری غذاهای ایرانی دارین و اینکه انتظار دارین چه اطلاعاتی ازش بگیرین به من ایمیل بزنین. iranian.dish@gmail.com
Nasim | March 14, 2008 4:34 PM
باز بی خواب شدم و زودی اومدم اینجا :دی
کسی بیداره؟
آزی جوووووون تو که حتما" بیداری;-)
rokhy | March 14, 2008 9:34 PM
راستییییی آزی جان و شانه بسر جان مرسی از تون برای جواب کامنت
انار جان شرمنده ها....اینقده اینجا آدم احساس صمیمیت می کنه که نامه نگاریمو آوردم اینجا :دی
rokhy | March 14, 2008 9:37 PM
من متاسفانه بيدارم.بد كاري كردم ساعت 12 يه شيرقهوه خوردم اونم باعث شده مثل يه جغد چشمام باز باشه.هرچند ديشب كه نخوردمم تا 3خوابم نبرد.
آزي | March 14, 2008 10:01 PM
ای واااای دختر پس تو هم به شب بیداری عادت کردی که.me too
هوس شیر قهوه کردم.woooow
دارم مقاومت می کنم اگه هم برم بخورم به خودم تلقین کنم که داروی خواب آور خوردم :دی
rokhy | March 14, 2008 10:05 PM
کامنت آن لاین هم باحاله ها ;-)
rokhy | March 14, 2008 10:09 PM
انار این تکمیل یک که نوشتی که خیلی با مزه هستش. پنداری این عدد ۲۰ نه تنها توی مدرسه ارزشمنده! بلکه توی قوانین خورد و خوراک تپلانه! هم خیلی نقش داره٬ اون از اون قانون ۲۰ دقیقه ی فرامین مغزانه! و این هم از این بازه ی ۲۰درصدی خوردن بی حواس!.
پس با این حساب اگه این بازه مون باشه [20+ , 20-] ما باید سعی کنیم گرایش به سمت چپ داشته باشیم و چپ گرا!! باشیم. این نکات ظریف خیلی می تونه کمک حال باشه برای ثبات وزن و از طرفی وقتی آدم این آگاهی های نسبی و تدریجی! رو کسب کنه در نتیجه قطره قطره دل سنگ نگرش! رو می تونه سوراخ کنه. ممنون بابت این اشتراک.
این مثال لیوانانه! هم خیلی با مزه بود و من رو یاد برادر یکی از دوستانم انداخت. اون هم به از شما نباشه! حسابی تپل مپل بود و شیرین ۱۳۰کیلویی رو داشت. نگرش این بشر اونقدر خوراکانه! بود که همه ی آب میوه فروشی محل از دستش عاجز شده بودن. چرا؟ چون اون کشف کرده بود که رمز پول درآوردن و کاسبی آبمیوه فروشی ها «یخ» توی لیوان هستش و هر چی یخ بیشتر باشه در نتیجه آب میوه کمتر می شه! و در نتیجه اینطوری با تبلیغ آبمیوه ی تگری! در اصل آبمیوه فروش داره از اصل مال! کم می ذاره. این تپل قصه ی ما هم هر وقت می رفت توی گرمای تابستون آبمیوه بخره می گفت بدون یخ لطفا!. و وقتی آبمیوه رو تا نصفه می خورد بعدش لیوان رو می گرفت جلوی آبمیوه فروش و بعدش می گفت: یخ لطفا! که دیگه شرح قیافه ی فروشنده گفتن نداره! خلاصه با اپیدمی کردن این جریان و انتقالش به سایرین باعث شده بود که آبمیوه فروش های محل سایه اش رو با تیر بزنن. حالا نتیجه ی اخلاقی از این داستان این می شه که ما تپل های انارستانی علاوه بر اینکه لیوان بلند و باریک انتخاب کنیم٬ قبل از نوشیدن هم بهتره اون رو پر از یخ کنیم که عملا «آب فی بطنه هم» بخوریم به جای شراب!.
دیانا یخ زاده!
دیانا | March 15, 2008 12:43 AM
رخی خواهر
تو قرار بود که بری به خیر و خوشی امتحان ات رو اواسط اسفند بدی و برگردی و بیای و عضو گروه بشی٬ پس چی شد؟. بیا برو کارت عضویت رو از انار بگیر و بپر توی رختکن و گرم کن بپوش و بیا وسط گود باشگاه مجازی مون تا انار سوت شروع نرمش رو نزده!.
دیانا | March 15, 2008 12:44 AM
آزی دقیقا همین معجزات ورزشی که انار ازش حرف می زنه در مورد من رخ داده!. من هم مثل تو هنوز پهلو دارم ولی تحدب دلم (یاد الناز به خیر که می گفت نگوییم شکم بگوییم دل!) کمتر شده ولی انحنای کمری شانه بسرانه و پرگلکانه هنوز از رویاهای قابل وصول آتی هستش. من این مدت ورزش سنگین هم انجام ندادم و بیشتر در حد همون نرمشهای ساده و دلانه! و اخیرا هم نرمشهای شانه بسرانه بود. باشگاه هم در حد ۳-۲ جلسه بیشتر وقت نداشتم که برم ولی گاهی دی وی دی ورزشی هم توی خونه کار کردم. منتها نکته ی مهم این بود که تقریبا روزانه انجام می دادم ولو در حد ۱۰دقیقه ولی با «نیت» ورزشی!. اگه تمرینات شانه بسر رو دنبال کنی می بینی که می گه نحوه ی انجام حرکات (اصولی و غیراصولی) چطوری می تونه روی قلنبه شدن یا دوکی شدن!(اصطلاح هدهدانه) عضلات نقش داشته بشه. حالا ببین که دیگه «انجام دادن ورزش» در کل و در دراز مدت چه تاثیرات مثبتی می تونه روی فرم بدن بذاره.
دیانا فرمک خواه!
دیانا | March 15, 2008 12:45 AM
راستی انار باشه حتما ظرف چند روز آینده عکس می ذارم تا شما هم شاهد مراحل تکمیلی دیانا! باشین. اصلا بد نیست انارستان یه بسیج کلی بشه و عکس قبل از عید و عکس بعد از عید بگیره. یا مثلا به هر کسی که بتونه توی عید یه کار محیرالعقولی!(مثلا کاهش وزن! یا برای مشکل برعکسی مون افزایش وزن!) انجام بده یه براووی تشویقی بدی تا به عشق دریافت اون ستاره ی گنده خودمون کوچیک بشیم!.
دیانا تحیرالانحنایی!
دیانا | March 15, 2008 12:47 AM
آقا حالا اگه خونه تکونی رمقی براتون گذاشته لطفا بشعارید پلیز!:
ای تپل ای کپل
رسیده فرمان ز انار
مایعات قندکی! اندر لیوان بلند
مایعات قندLess یی اندر لیوان کوتاه
*********************************
ای تپل ای کپل
بازه ی بی حواسی
بسان شمشیر دو لب
۲۰+ و ۲۰-
درصد داره به مولا!
به راست بری می بازی
به چپ بری سعیدی!
خوردن بی حواس ما
تاوان داره به مولا!
**********************************
بگو :
مرگ بر شراب
مرگ بر شامپاین
مرگ بر شکلات
مرگ بر شیرینی
مرگ بر شکرجات!
مرگ بر شله زرد
مرگ بر شکرپنیر
....
***********************************
آقا ببخشید که شعارزده! شدیم و جو گرفتمون و به جای پاس داشتن «هفت شین» ایام کهن٬ اومدیم و «هفت شین» ی که دشمن تپل ها هستش رو کشوندیم!.
دیانا شعارمداری شرمنده زاده!
دیانا | March 15, 2008 12:49 AM
آقا منم! دارم اینجا کامنت میذارم چون الان هرچی تلاش میکنم از این کامپیوتر غریبه نمیتونم آدرس محیط ادیتورم رو پیدا کنم که برم توش ستاره های شما رو بدم و میتینگ رو ببندم. در نتیجه این میتینگ رو مجبورم همینجوری بدون ستاره بندم. شرمنده به خدا. دیر هم شده. دیگه ببخشید. فکر کردم توی کامپیوتر واسو آدرس ادیتور هست که ظاهرا نیست. حواس نیست که من دارم!
تا دوشنبه سعی میکنم از یه جا تو ایمیلهام پیداش کنم که لااقل اون میتینگ سر موقع شروع بشه. حالا همینجوری در کامنتدونی معاشرت کنیم تا بعد. اوکی؟
انار | March 15, 2008 3:55 AM
سلام انار جون واقعا شرمنده هستم اما سرم هم خيلي شلوغه هم كارهاي خونه هم كارهاي اداره داره خستم ميكنه .. به درسهاي كلاسم هم نميرسم. تمرين نميكنم تا ميام راه بيفتم بينش فاصله ميفته من و واقعا ببخش اما يه چيزي رو از صميم قلبم ميگم واقعا اگه شماها نبوديد من الان خيلي اوضاعم بي ريخت بود.. همتون رو دوست دارم از امشب هم دوباره جدول ميكشم و شروع ميكنم به نوشتن. اينطوري خودمو بيشتر كنترل ميكنم.بوس بوس بوس
زهرا | March 15, 2008 5:46 AM
انار جان
چقدر زیباست که اینقدر سخاوتمندانه تمام دانسته هات رو با بقیه تقسیم میکنی.از مطلب امروزت هم کلی استفاده کردم.
می خواستم بگم که همونطور که شاید بدونی من یه مترجمم.برای همین نه تنها حوصله ش رو دارم ، بلکه سرم هم برای این جور کارها درد میکنه.اگه کتاب رو یه جوری به دستم برسونی می تونم ترجمه ش کنم و بذارمش یه جایی که همه ازش استفاده کنن.اینطوری شاید یک کمی از وجدان دردم از این که تا حالا نتونستم کاری" گروه المنفعه" انجام بدم کمتر بشه.
لطفاً برام توی وبلاگم کامنت بذار که چه جوری میتونیم با هم هماهنگ شیم.
تا بعد.
آرتمیس | March 15, 2008 6:57 AM
سلام من تقریبا همه چی رو خوندم اما بازم درست و حسابی نفهمیدم این برنامه هشت هفته ای چی بوده ؟
خب حالا ماها که دیر تر عضو شدیم باید چه کنیم ؟
یکی کمکمان کند
زينب | March 15, 2008 7:41 AM
واااااای دیانا جوووووووونم
یعنی من تحت نظر بودم؟؟!!!!!!! p-:
آره یک قسمت گنده از امتحانه تموم شد.
رژیم و ورزش و سالم خوری رو هم چند روزیه شروع کردم
من فقط یک مشکلی با عضویت دارم که تاحالا اقدام نکردم
و اون اینه که:من هر موقع خیلی روی کاری زوم می کنم مثلا اگه بیام ریز کنم و هر روز خودمو موشکافانه نگاه کنم که دارم چی می خورم و چکار می کنم و چند کالری و اینا...اونوقت احساس می کنم دارم کار شاقی رو انجام می دم و می ترسم جا بزنم.ولی وقتی راحت می گیرم راحتتر جلو می رم.
ولی چشم به روی چشام.همین امروز تقاضای عضویت می کنم.همین امروز هم یک عکس از رخی تپل می گیرم که 3 ماه دیگه ببینین. بووووووووس
rokhy | March 15, 2008 8:01 AM
سلام به همه
من همون لی لی هستم .
چقدردلم براتون تنگ شده بود . عقب افتادم از نوشته هاتون.
انار نی نی من هشت آبان به دنیا میاد !
تا دوروز دیگه می ریم مسافرت . برای همه تون سال نو خوب و پرباری ارزو می کنم .
انار دیانا آریس بهار آزی شانه به سر الی و همه ی اناریون دلم براتون یک ذره شده و می بوسمتون
لیدا | March 15, 2008 8:46 AM
خوب خوب خوب
رخی جون همین الان اقدام کرد و دارای اکانت جی میل شد.
انار جانم برات جی میل زدم.پلیییییز برام دعوت نامه بفرست.
مرسی دیانا جان که رام انداختی.
بوس تا.
rokhy | March 15, 2008 8:47 AM
فعلا اینجا نوشتم.توی اکسترا پوند.
rokhy | March 15, 2008 8:51 AM
سلام دوباره. من امروز نمی دونم چرا نمی تونم خیچ کدوم از وبلاگ خا کامنت بذارم؟ اینجا هم هر چی می نویسم نمیاد : (
انار جان من گفتم لوک وزن رو آپدیت کردم. وزنم حدودا نیم کیلو شاید اشتباه باشه چون ترازوی من هم قدیمی هست و فقط به نیم کیلو به بالا حساس هست. وقتی دیدم عقربه به سمت عدد 4 میاد و باز می ره رو 5 من همون رو نیم کیلو حساب کردم و کاهش وزنم رو 7 پوند از آخرین بار که یک ماه پیش بود ثبت کردم. امیدوارم دیگه غیر فعال نباشم.
بهارک | March 15, 2008 10:20 AM
ببخشید کلی اشتباه تایپی.
بهارک | March 15, 2008 10:22 AM
خانومی ستاره ها کوشن؟؟؟؟؟
من باید ستاره پس بدمااااااااااااااااااااااااااااا
زن زمانه | March 15, 2008 11:55 AM
هی هی! ای دنیا بسوزی که دل منو سوزوندی! (با لحن این خانمهای پیر سر کوچه بخونید!) ظرف یک شب (فقط یک شب) 600 گرم ناقابل دود شد رفت هوا! با چه ذوقی با دمم گردو می شکستم برای عبور مجدد از مرز 40 کیلو ها! هی هی... جوانی کجایی که یادت بخیر...
:O
اگر فهمیدم که چه خبطیدر این دو روز مرتکب شدم حتما می آم می گم که شما هم بهره ببرید و سه سوته 600 گرم کم کنید!!!!
آرام | March 15, 2008 12:03 PM
بهارک جون مثل دوست چینی من حرف زدی ها!
اون همه -ه- ها رو میگه خ!!!!!!
مبارک باشه یه ماهه 7 پوند کم کردی مادر!
leili | March 15, 2008 1:44 PM
:)) مرسی لیلی جون خیلی ناراحت بودم خدا رو شکر که بالاخره کم کردم مقداری
بهارک | March 15, 2008 2:58 PM
انار! خیلی باحالی! کلی خندیدم به معاشرت کامنتی. من اولین بلاگی که n صد سال پیش داشتم یک پسورد داشت که عوض کردنش همانا و به یاد نماندنش همان. دیگر نتوانستم وارد ادیتورش بشوم چون چسورد ایمیل مربوطه را هم هم عوض کرده بودم و یادم نبود. خلاصه تو کامنت دونی اش نوشتم که قضیه چی بوده ولی دیگر جای دیگر نرفتم. خلاصه در بلاگم تخته شد. تا امسال که بالاخره ایمیل مذکور بالاخره راه داد و عجب پسورد ساده و خنده داری بود ها! خلاصه رفتم یک پست گذاشتم که آره و اینها. ولی اونجا دیگر همچنان نمی نویسم. اصلا حال و هوای آن بلاگ دانشجویی بود از در و دیوارش درس و مشق و مجله می بارید. ولی یک نکته باحالش این بود که یک پست مانده به آخر یکی از لینکهای دوستان عروسی کرده بود. رفتم دوباره بعد این همه سال بهش سر زدم دیدم ااااا همین دو روز پیش پسر دار شده و اینهاااااااا. خیلی باحال بود.
اوه حالا چه ربطی به رژیم داشت؟ آها! گاهی وقتها یک دوره ای تمام می شه بی اینکه آدم بفهمه کی اینطوری شده فقط وقتی n صد سال گذشت می بینه ااااا چه دورانی بودها!!!!! خلاصه کاش من هم یک روزی برگردم اینجا و در حالی که اون تاپ نارنجیه را پوشیدم با خوشحالی بگم اااا عجب دورانی بود ها!
آرام | March 15, 2008 6:56 PM
ااا نیشتان را ببندید! اون پسورد است بی تربیت ها!
* جای پ و چ و ÷ و ژ در کامپیوتر خانه و اداره جا به جاست به ترکیبات خنده دار نوشته های من نخندید. حالا خندیدی هم اشکال نداره!
D:
آرام | March 15, 2008 6:59 PM
من در واقع بک هفته از بقیه اعضا گروه عقب بودم و هنوز 8 هفته ام تموم نشده اما خواستم بگم از اینکه عضو شدم هرچند هنوز نتونستم به طور کامل به چیزهائی که می خواستم برسم خیلی خوشحالم. می شد که خیلی وقتها هیچ کار خاصی نداشته باشم و بااینکه دائم پیش خودم یا حتا دیگران غر می زدم که من اصلن ورزش نمی کنم و جای ورزش توی زنگیم خالیه, باز هم زحمتی به خودم نمی دادم و فکر می کردم حتمن باید شرایط خاصی باشه تا من بتونم کمی ورزش کنم. حتمن باید فلان کلاس برم و بهمان مربی رو داشته باشم. درحالیکه واقعن همش بهانه بود. یا در مورد خوردن, درحالیکه سیر بودم کاملن چیزهائی می خوردم که خودم هم تعجب می کردم. انگار بخوام به اضافه وزنم و دلخوری که ازش داشتم لج کنم یا حتا فقط برای سرگرمی می خوردم گاهی!
خیلی چیزهای دیگه هم هست که صدقه سری این برنامه هشت هفته ای داره کم کم توی زندگیم اصلاح می شه و همه اینها رو مدیون اول انار خانوم خوش فکر هستم بعد دوستان عزیزی که همه جوره ساپورتم کردن خصوصن دیانای مهربون. منکه حتا اگه روزی برسه که جدول دیگه نکشم مطمئنم همیشه حساب خواهم کرد که چی می خورم, درطول روز چه کارها و فعالیتهائی انجام میدم و و و . البته همونطور که گفتم فعلن یرنامه 8 هفته ای من یکی که تمام نشده. پس لطفن همچنان مرا دریابید.
راستی من از سه شنبه ای که گذشت سفر هستم و سه شنبه بر میگردم و سرو سامانی به جدول و بلاگ می دم. یک بوس دسته جمعی هم برای همتون می فرستم. خوش باشید.
Fairy | March 15, 2008 8:10 PM
حالا چي ميشه ما يه كم نيشمون باز شه؟هان؟
امروز سه تا چيز باعث شد من كلي بخندم:يكي همين معاشرت كامنتي انار كه خيلي جالب بود يكي اينكه ديانا نوشته براي انار كه :به از شما نباشه تپل مپله 130 كيلو دي: من ميميرم براي اين تپل هاي 130 كيلويي :) ماجراشم با مزه بود كلي ديانا...
بچه ها من اصلا جنبه تعطيلات ندارم از وقتي كلاسهام تموم شده صبح ها دير بيدار ميشم شب ها هم تا بوق سگ بيدارم...حالم داره به هم ميخوره ازين مدل زندگي...اخلاقمم مثل سگ شده واز صبح دارم هر پاچه اي دم دستمه رو مي گيرم...يه چيز لباس عيدي مانند هم مي خوام هيشكي نيست با من بياد خريد ومنم تنهايي خريدم نمياد.اگر هم نخرم ميدونم از روز اول هي بايد زار بزنم كه من چي بپووشم من هيچي ندارم ودر نهايت من نميام هيچ جا!چي كار كنم همه لباس هام گشاد شده برام...با يه تيشرت وشلوار جينم نميشه ختم قضيه رو هم آورد همه رفتن دامن وكت شلوار وكفش پاشنه تق تقي گرفتن...
انار غر غر هم شامل معاشرت ميشه ديگه؟
آزي | March 15, 2008 8:58 PM
آي فكر كنم بزرگ شدم كم كم امسال شديد دلم ميخ واست موهامو مش كنم ودامن بپوشم وكفش تق تقي موهامم برم براشينگ كنم چيليك چيليك برم عيد ديدني...خودم باورم نميشه من همون ازيم كه تا سالها ميجنگيدم كه من جايي نميام از عيد ديدني متنفر بودم ودامن وكفش پاشنه بلند سوسول بازيه :)جوه ديگه لامصب ميطلبه!
آزي | March 15, 2008 9:05 PM
چه باحال که اگه دلمون برای آزی تنگ شه ,این موقع ها می دونی کجا می تونی پیداش کنی :-)
داداش دو تا چایی قند پهلو بیار.منو آزی جون اومدیم پاتوق خوش تیپا
rokhy | March 15, 2008 9:15 PM
آزی منم لباس باید بخرم ولی وقتشو ندارم.مشکلم اینه که هیچ شلواری الان اندازم نمی شه همه برام گشاد شدن و انگار مال یکی دیگه پامه!!!با کمربندم که می پوم چین پلیسه می خوره!!!
خلاصه خواهر منم باید برم لباس بخرم مث تو.اگه 10 یا 15 کیلو دیگه کم کرده بودما می رفتم همون کفش تق تقی ها و کت دامن می خریدم اما آدمهای خلی تپل بهتره اسپورت بپوشن تا سنشون بالا نشون نده.به قول آرام هی هی هی !!!!
سالومه | March 16, 2008 4:43 AM
سلام انار جان
آدرسم رو برات ای میل کردم و منتظر کتاب هستم.
از نکته های خوبی که توی کامنتت گفته بودی هم ممنونم و سعی میکنم اونا رو توی هفته ی بعد لحاظ کنم.
آرتمیس | March 16, 2008 5:32 AM
سلام به همه دوست جونای با اراده... :-*
دلم برای تک تک تون یه ذره شده بود!
من مدتی دسترسی به نت ندارم.
الان اومدم تا هم بهتون سری بزنم و از گروه خبری بگیرم و هم پیشاپیش سال نو رو تبریک بگم...
امیدوارم سال خوبی داشته باشید.
خیییلی دوستتون دارم :-*
با مهر
سامیا کپلیانی D-:
سامیا | March 16, 2008 6:25 AM
آزی اگه همینجا بخوای بری پاساژ رو بگردی من پایه ام باهات بیام.
شانه بسر | March 16, 2008 6:55 AM
سامیا و لی لی جون، چقدر خوبه که میاید و به گروه سر میزنید. سال نوی شما هم پیشاپیش مبارک. سامیا ما همچنان منتظریم که تو برگردی! لی لی مواظب خودت و نی نی باش و ما رو از حالتون بی خبر نذار :)
شانه بسر | March 16, 2008 7:07 AM
آقا من از شنبه تعطیلاتم شروع شد. روز آخری که خونه رو ترک می کردم به قصد شمال رفتم رو ترازو دیدم 54.5 شدم. خیلی ذوق مرگ شدم. وقتی اومدم اینجا مادر وهر و خواهر شوهرم( اینا رو با فیس و افه بخونید) هی گفتند وای چه لاغر شدی وای یه گرم گوشت هم نداری. وای چه عروس باریکی! حالا مطمئنم بعد که رفتم مراسم غیبت کنون براهه ها...اما خداییش خودشون کلی تپلتر شده بودند. مامان و خواهرم هم گفتند که خیلی جمع و جور شدم. خلاصه اینجا هوا خیلی باحاله. من دیروز و امروز تو حیاطمون دوییدم و طناب زدم. خیلی کیف کردم. مخصوصا امروز صبح که ساعت 7 از خواب پاشدم و ورزش کردم. الان خیلی حس خوبی دارم خیلی هم خوب نفس می کشم. انگار تنفسم خیلی منظم و خوب شده. اما اوضاح خرد و خوراک زیاد خوب نیست. بعد از چند روز روتینش می کنم. تا ظهر خوبم. اما موقع ناهار که می شه همه اندازه گیری هام بهم می خوره. آخه از بس غذای بی روغن درست می کنم به نظرم همه غذاها چربه. ولی تا الان خوبم خوردم و آمار کالریهام رو دارم. نمی خوام وقتی برگشتم شمال ترازو م زیادتر نشون بده.
انار جون پست تکمیلیت خیلی جالب بود مرسی
آلبالو | March 16, 2008 7:42 AM
سالومه جون تبریک برای کاهش سایزت. منتظریم تا که هر چه زودتر کت دامن و کفش تق تقی بپوشی.
آلبالو | March 16, 2008 7:47 AM
آزی موافقم باهات. منم وقتی یه مدت طولانی با کفش اسپرت و لباسهای نه چندان شیک می گردم کلی ذوق می کنم وقتی دامن و کفش تیتق توق می پوشم. البته خیلی کم پیش میاد و باعث تعجب همه هم میشه! ولی کلی احساس شیکی می کنم. اصلا قامتم راست می شه. می چسبه بعد از یه مدت طولانی
آلبالو | March 16, 2008 7:50 AM
ببخشید خاله آزی
...همون کامنت بالایی
خاله آلبالو!
آلبالو | March 16, 2008 7:53 AM
آزی جان! احیانا من شما را در دنیای واقعی می شناسم؟ نمی دونم چرا این فکر افتاده در ذهنم که می شناسمت. بی خودی هم نیست ها. توی کامنتهای بلاگ خودم و انار گاهی یک تیکه هایی می پرانی که به شدت برام آشناست. بهتر بگم باید دوست صمیمی من بوده باشی که اینطوری اصطلاحات شخصی من در ذهن تو هست. آن هم اصطلاحات دوران نوجوانی تا 3-4 سال پیش. تازه فکر کنم اکباتانی هم باشی! آن هم فاز 2! آره؟ من راستش همش در مغزم می چرخم ببینم در