« برنامه انار برای هفته میتینگ60 تا میتینگ 61 | صفحه اول | برنامه انار برای هفته میتینگ61 تا میتینگ 62 »
خوب این هم هفته آخر که بالاخره با فراز و نشیب بسیار رسید. باورتون میشه؟ من خودم به نظرم بد نبود. من دلم میخواست میتونستم پستهای بهتری بنویسم اما همونطور که شماها به من قول دادید که سلامتتون و این برنامه براتون اولویت اول باشه منم قول داده بودم که درس و تحقیقم رو این هشت هفته جدی بگیرم. یادتونه؟ من روی اون قولم هستم. شما روی قولاتون بودین؟
برنامه این هفته تون نگهداری و تقویت و تمرین همه کارهاییه که توی این هفت هفته گذشته انجام شده چیز جدیدی نداریم. چهار روز در هفته ورزش, روزی چهل دقیقه. بعلاوه اینکه در بازه کالری باشید و آب بخورید و ساعت خواب و بیداریتون منظم باشه و قدمهاتون به مقدار کافی به عنوان شاخص تحرک. اگر تعداد لیوانهای آب هنوز به هشت تا نرسیده یکی اضافه کنید و اگر تعداد متوسط قدمهاتون به 10،000 تا در روز نرسیده این هفته 500 تا اضافه کنید.
اما من جای شما باشم یه کاری میکنم. یه قلم و کاغذ برمیدارم. دوتا ستون میکشم: " نکاتی که یاد گرفتم", و " نکاتی که جا برای پیشرفت دارند". بعد میشینم تمام پستهای این هفت هفته رو میخونم و دقیق یاد داشت برمیدارم. درست مثل موردی که من براتون توی هفته سوم انجام دادم. چند ساعت وقت بذارید و بهش فکر کنید. میتونید حتی ریز ریز توی هفته دائم بهش سر بزنید و بذارید خوب توی ذهنتون جلون بده موضوع. از لحاظ کلکهای خوراکی چه چیزهایی یاد گرفتید؟ از لحاظ نحوه برخورد با یک مشکل به ظاهر خیلی سخت چی یاد گرفتید؟ موردی هست که هشت هفته پیش نظرتون متفاوت از الان بود درباره اش؟ در مورد زندگی روزمره و برنامه ریزی شام و ناهار وغذا چیز جدیدی یاد گرفتید؟ در مورد ورزش چی؟ کدومها رو از گروه یاد گرفتید و کدومها رو از خودتون کشف کردید؟ و از همه مهمتر, آیا در مورد شخص خودتون تغییری در دیدتون اصلا حاصل شده؟ آیا احساس بهتری نسبت به خودتون دارید یا بدتر یا فرقی نکرده؟ چرا؟
هرچی بهتر و بیشتر و دقیق تر راجع به این هفت هفته فکر کنید و با قدرت و همت بیشتری این هفته رو جمع بندی کنید در نهایت نتیجه بهتری میگیرد. یادتون باشه: این کیلوهای اضافه فرصت خداداده برای اینکه شما پوست بندازین و از درون و بیرون آدم جدیدی بشین. نخواهین فقط لاغر بشین...بخواهین بشینید مثل یک هنرمند یک من جدید از دل اینها بتراشین و بیرون بیارین.
قبل از ارزیابی اینو بالای ورقتون بنویسید: " در جایی که مردم "مشکلات بسیار" میبینند آدم مدیر "پتانسیل بی پایان برای پیشرفت" میبیند".
آها راستی یه چیزی بگم...اگه هر موقع هفته توی ذهنتون به این نتیجه رسیدید که "حالم از خودم به هم میخوره", " از خودم متنفرم"(مطمئنم اکثرمون حداقل یه بار به این نتیجه رسیدیم)...هرچی دستتونه بذارید زمین. هرکاری دارید میکنید بس کنید. یه نفس عمیق بکشید. باز هم یه نفس عمیق دیگه بکشید. بعد یک کاغذ بردارید و بالا اون وسط بنویسد:
لیست ترسهای من
اولین شماره رو من براتون مینویسم:
میترسم از پس کار .... بر نیایم. . .
بقیه رو بدون فکر کردن بنویسید و برین پائین....رژیمی یاغیر اون. به حرف خودتون و به صدای ترسیده تون اگر یاد بگیرید که گوش بدید بعد از یه مدت آروم میشه. موقت. اما به شرط اینکه واقعا گوش بدید وهمدردی کنید. احساس نکنید همین الان باید راه حل برای همه اینا پیدا کنید یا چوب جادو داشته باشید حلشون کنید. ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ایه. و از اون مهمتر ترس از ترسیدن.
بعد میتونید صفحه رو برگردونید و بالاش بنویسید:
...من خیلی خوشحال میشوم اگر
و بعد همه چیزهای ریز و درشتی رو که میترسید بهشون هیچ وقت نرسید یا جرات نمیکنید شروع کنید رو لیست کنید. همه کارها رو. از لاغر کردن این بیست کیلو تا خونه دار شدن تا نیم ساعت ورزش روز که عقب مونده تا زیر ابرو برداشتن. بعد مثل یه پدر یا مادر خوب که لیست آرزوهای بچه اش دستشه ببینید کدوم کارها الان از دستتون برمیاد و شروع کنید اونها رو انجام دادن. حتی اگر به سادگی شستن ظرفها باشه. بعد زیر ابرو برداشتن, بعد نیم ساعت ورزش...تا اینجا که برسید خود به خود حالتون بهتر شده. نکته مهم اینه که هر عنوان اون لیست باعث خوشحالی میشه. هر کدومش و باور کنید خوشحالی یه چیزیه که وقتی شروع به ایجاد شدن بکنه با خودش خوشحالی بیشتر و از اون مهمتر خلاقیت میاره.
همه اینا از کارهاییه که خود من میکنم. گاهی هردوتا لیست رو درست میکنم. گاهی وقتی به این نتیجه میرسم " که چه چاق و زشتم و از خودم بدم میاد"...میشینم عقب و از خودم میپرسم " از چی دارم میترسم؟" . و بعد سعی میکنم لیست دوم رو بنویسم و عین همین کار رو که گفتم بکنم. این روش برای من خیلی مفید بوده و من آدمی بوده ام تا همین یه سال پیش که بی اغراق هر روز به این نتیجه میرسیدم و به شدت احساس میکردم توی یه موقعیت گیر افتاده ام و راه فرار ندارم. گفتم شاید برای شما هم مفید باشه.
تکمیل 2. آیا میشود نگرش را تغییر داد؟
این بحث تغییر نگرش که در ادامه پست گلخانه ای امید مطرح شد خیلی بحث خوبیه. آیا میشه تغییر نگرش پایدار در روش غذا خوردن, ورزش کردن, آب خوردن, زندگی کردن به وجود آورد؟ آیا واقعا میشه به آدمی تبدیل شد که از سالاد لذت ببره و از کیک شکلاتی یا ساندویچ کالباس هر روز خوردن خوشش نیاد؟ آیا میشه آدم واقعا برنج قهوه ای رو از برنج سفید بیشتر دوست داشته باشه؟ آیا واقعا این تغییر نگرش به معنی درونی شده و پایدار قابل انجامه یا اینکه دائما آدم باید در حال خود گول زدن و مبارزه دائم باشه؟
من جواب این سئوال رو نمیخوام الان بدم. به جاش میخوام یه چیز دیگه بگم. کل این ماجرای لایف استایل عوض کردن, درست غذا خوردن, مرتب ورزش کردن و همه اینها میدونید به چی شبیه؟ مثل درس خوندن. تغییر نگرش دادن نسبت به کل موضوع "نحوه زندگی" مثل زمانی میمونه که آدم میخواد از "شاگرد تنبل" به "شاگرد زرنگ " تبدیل بشه. اولش سخته. یه عالمه درس نخونده هست. حتی بعضی وقتا پایه آدم ضعیفه. کسی آدم رو جدی نمیگیره. بیشتر از همه باید (به تعداد ساعتها) درس بخونه و باز نمره اش از اکثر کلاس کمتر میشه. شاید مجبور بشه بشینه تمام دروس پایه سالهای پیش رو بخونه. معلم خصوصی بگیره یا از همشاگردیش خواهش کنه کمکش کنه. اما من میدونم و شما میدونید که میشه. نمیشه؟
به طور پایه ای اتفاقی که اونجا میفته هیچ فرقی با این کاری که ما اینجا میکنیم نداره. همونطور که به عنوان "شاگرد زرنگ" شناخته شدن لازمه اش اینه که همه درسها رو خوب بلد باشیم اینجا هم یعنی در همه موارد تسلط مطلوب پیدا کنیم. یعنی نمیشه مثلا درس سالم خوری رو نمره خوب بیاریم اما ورزش دائم تجدید بشیم. یا ورزش خوب بریم اما درس خواب کافی رو تک ماده بیاریم. تلاشمون رو باید ادامه بدیم اگر میخواهیم شاگرد زرنگ باشیم و همه بشناسنمون و اسممون عوض بشه. اما تا به همه ابعاد نسبتا مسلط نشیم نمیشه.
حالا وقتی رسیدیم کارمون که تموم نمیشه. هنوز باید درس بخونیم. نمیتونیم بگیم دیگه من حوصله ندارم پس وایمیستم تا یه دانشمند پیدا بشه برای من راه حل پیدا کنه. اگر میخواهی شاگرد زرنگ بمونی باید درس بخونی.
زندگی همینه. این قانون زندگیه. برای به دست آوردن باید تلاش کرد و برای نگه داشتن هم باید تلاش کرد. این در مورد همه چیز صدق میکنه. در مورد زندگی سالم صدق میکنه, در مورد درس و مدرسه صدق میکنه, در مورد یه رابطه سالم عاشقانه صدق میکنه, در مورد دوستی صدق میکنه, در مورد حتی یه موضوع ساده مثل مرتب نگه داشتن اتاق آدم هم صدق میکنه. ما آدمها به طور روزمره و مدوام داریم اینکارها رو در ارکانی از زندگی انجام میدیم و در ارکانی انجام نمیدیم. اینکه چرا اینجا انجام میدم و اونجا نه سئوالیه که باید از خودمون بپرسیم. اینکه چرا لازم دونستیم برای خودمون دیسیپلین بذاریم و درس بخونیم, یا کار کنیم, یا خونه مون رو تمیز نگه داریم شاید برامون سئوال هم نباشه چون قانع شده ایم که این مساله ضرورت داره و باید انجام بشه و قبول کرده ایم که سیستمش اینجوریه. اما در مورد سالم خوری اگر هنوز تغییر نگرش نداده ایم برای اینه که هنوز قبول نکرده ایم هیچ راه میان بری نداره و هیچ معجزه ای از هیچ جا هم قرار نیست خلق بشه و هیچ دانشمندی هم با هر اختراعی نمیتونه قانونهای حاکم بر زندگی رو عوض کنه. هنوز حاضر نشدیم تن به زحمت بدیم برای اینکه قانع نشدیم که اولا صد در صد ضرورت داره و ثانیا راه دیگه ای نداره. اگر این دوتا مساله رو برای خودمون حل کنیم دیگه به جای سر و کله زدن با موضوع خودمون رو سریع با شرایط تطبیق میدیم و میریم دنبال راه حل موضوع. اینکه چطور درسها رو باید بخونیم که قبول بشیم. اما اونی که تغییر نگرش نداده واسه اینکه هنوز نشسته که ایشالا درس رو قراره از لیست درسها حذف کنند یا برف بیاد امتحان کنسل بشه یا آخرش بره حذف پزشکی کنه. تا وقتی اینجوری باشه تغییر رخ نمیده.
بحثش بازه. من دوست دارم بازم ادامه بدم اما همینجا فعلا بس میکنم تا بقیه هم نظر بدن.
تکمیل 3. اوکی من واقعا معذرت میخوام که انقدر دادن ستاره ها دیر میشه اما من خیلی روزها خسته میشم و گاهی میرسم خونه دیگه چشمام به زور بازه.
خوب گزارش این هفته:
اینا فعال میشن: آرام, سامیا
اینا حذف میشن: شب تاب
اینا از گروه کناره گیری کردن: ناتالی
اینا ستاره میگیرن: مهسا ستاره میگیره . اونم نه یکی که دوتا! هم ستاره ده پوندی میگیره و هم ستاره ده درصدی. آفرین! صد آفرین. مبارکت باشه مهسا جون. بیا یه نطق مفصلی برامون بکن که تریبون تماما در اختیار شماست. اینا رو هم بزن سر در وبلاگت:

خوب بریم که بقیه هفته رو بتکونیم. من این بحث گلخونه رو توی کامنتها ادامه میدم.
تکمیل 4. تازه واردهای گروه علاوه بر اساسنامه گروه حتما مطالب این لینک رو هم نگاه کنید. مطالب وبلاگ منه که برای تازه واردها لازمه و آرام اینجا جمع کرده. مثل کالری مورد نیاز, تاثیر خواب و غیره. تیترها انگلیسیه اما روی مطالب که کلیک کنید فارسی هستند.

MyFitnessPal - Free Calorie Counter

MyFitnessPal - Nutrition Facts For Foods











Comments
زییییییییییینگ.... تکراری شده ها. من هر هفته میام زینگ میزنم و میگم من هنوز هم 55 کیلو ام و وزن کم نکردم. چند روز پیش از امروز که رفتم رو ترازو 54.8 شده بودم اما بازم امروز 55 کیلو هستم.
انار جان. من تو این 7 هفته کلی چیزهای خوب یاد گرفتم که به موقع می نویسمشون. خیلی خوب بود. هر روز که از خواب بیدار می شدم یه هدفی داشتم و بی برنامه نبودم و مثبت ترین نکته اش همین بود.
مرسی رئیس
آلبالو | March 4, 2008 4:58 AM
دوم.....................
بچه ها واقعا تبريك مي گم رسيدن به هفته هشتم رو.من كه با ديدن وبلاگ هاتو ن وجدول هاتون خيلي كيف مي كردم وكمي تا قسمتي هم حسودي.ولي جدي به عنوان كسي كه تا چند روزه ديگه 1سال ميشه كه با اين گروه آشنا شدم وبا اينكه تقريبا به وزن هدف رسيدم ولي هنوز ميبينم به قول انار اون آدمي كه بايد پوست بندازه ودرست واساسي و اونجوري كه خودم دوست دارم هنوز نشدم .اينو وقتي فهميدم كه مدتي به اين نتيجه رسيدم كه ديگه همه چي اومده دستم وبهتره ديگه ننويسم ونتيجه ش اصلا خوب نبود.دوباره شدم همون آزي سالهاي پيش كه نه سبزيجات توي برنامش بود نه شير وماست وهم اينكه پر خوري مي كنه به حد مرگ.
ولي الان كه بازم شروع كردم ميبينم اينجوري خيلي آرامشم بيشتره ومي خوام تا وقتي كه واقعا تربيت لايف استايلي نشدم اين نوشتن برنامه وكنترل رو ادامه بدم.
انار موضوع پستت خيلي عالي بود.شايد باورت نشه اينقدر اين چند روز حالم بد بود واينقدر فقط سعي كردم شب ها ساعت 12 حتما بخوابم وصبح ها هم تا نه صبح كه به مشكلاتم وترس هام فكر نكنم ديشب از خودم بدم اومد كه دارم فرار مي كنم از مواجه شدن باهاشون.براي همينم قبل از خواب با خودم خلوت كردم وحسابي به همه مشكلاتم كه الان به نظرم خيلي ناراحتم مي كنه فكر كردم.وديدم خيلي هاش نياز به تلاش وپشتكار داره وقابل حله وخيلي هاش هم الان نبايد بهش فكر كنم وشايدم خيلي دست من نيست وبه اين نتيجه رسيدم كه بهتره من به اهداف خودم برسم تا به وقتش كه شد در اون موارد با قدرت واعتماد به نفس بهتر وبالاتري برخورد كنم وتصميم گيري كنم.
امروزم زود بيدار شدم وبه دنبال تهيه ليست ..من خيلي خوشحال ميشم اگر...رفتم نون تازه خريدم براي صبحانه خودم وخانواده ويه كم نفس عميق كشيدم ومي خوام برم آرايشگاه موهامو كوتاه كنم وابرويي صفا بدم...ورزش هم مي كنم چون خوشحالتر ميشم :)
خبر خوش بعدي اينكه من نيم كيلو كم كردم وتازه رسيدم به وزن 53 كه بودم.خوشحالم.اين هفته هم بهتر خواهم شد
مي دونم كه حرفام بسيار شيرين ونغز است وقند وشكلات ولي چون قراره خوشحال تر بشم ميكروفن رو در اختيار بقيه دوستان ميذارم دي:
آزي | March 4, 2008 5:33 AM
انارجون من توضیح همه چیز رو تویه وبلاگم نوشم. این پستت خیلی به درد من میخوره چون دائم در حال ترسیدنم و همین ترس منو از جلو رفتن باز میداره.
راستی من با اجازت فردا میرم سفر و آخره هفته هشتم بر میگردم .امیدوارم اونجا بتونم خودم رو کنترل کنم.
الی | March 4, 2008 5:40 AM
آهان راستي من ترانه جديدم رو بهتون معرفي نكردم.آهنگ بورلي هيلز بروبكس رو شنيديد.عشق اين روزاي منه ومن كلي باهاش قر ميدم وعاشق تر اونجاشم كه مي گه:پاشوپاشو پاشو با من برقص.. بابااينقده از من نترس...برو بابا ديگه بس كن دختره كوچولوي خوشگل لاغر...
وادامش به نكته دختر كوچولوي خوشگل لاغر توجه كنيد كه از وعده شاعر براي خريد خونه توي بورلي هيلز هم لذت بخش تره....هاهاهاهاها
عقده دارم كه بهم بگن دختره كوچولوي لاغر
نزنيد ديگه دارم مي رم
آزي | March 4, 2008 5:41 AM
سلام
بنده بعد از سه هفته لایف استایلی دوباره برگشتم به وزن اولیه خودم . البته خوشحالم چون هفته اول یه کیلو اضافه کرده بودم.
اولویت اولم هم رژیم نیست ( نه که خیلی خوش اندامم!!!!) ولی خوب لایف استایل که همش رژیم نیست !! مگه نه ؟!
leili | March 4, 2008 5:57 AM
من هم چیزایی یاد گرفتم که خوبن و مفصل توضیشون می دم.
اما از لحاظ وزنی روی مود خوبی نیستم و همین دپرسم کرده.
می دونم بدنم تو وضعیت خوبی نیست.هم پام ناراحته هم پریودم دچار بی نظمی شده ..اما از مقدار اضافه ای که ترازو داره نشونم می ده ترسیدم.
حالا تا هفته دیگه صبر می کنم ببینم چی می شه.
آریس | March 4, 2008 5:58 AM
انار جان همه مطالبی که گفتی فوق العاده بودند به خصوص این دو تکنیک.من فکر می کردم فقط خودمم که اینهمه ترسهای مختلف دارم.شنیدن اینکه بقیه هم این ترسها رو دارند آروم ترم می کنه و. من حتما این دو مورد رو اجرا می کنم خیلی جالب و کاربردی بود .ممنون.
-----------------------
با وجودیکه من نتونستم با شما هفته ها رو ادامه بدم ولی به همتون تبریک می گم.این خیلی موفقیت بزرگیه
-----------------------
بهار | March 4, 2008 6:14 AM
من از برنامه 8 هفته ای لذت بردم.اما واقعا اونقدر که می خواستم لاغر نشدم.من در وزنی هستم که قاعدتا باید سریع بیام پایین ولی نمی یام و این خیلی اذیتم می کنه.نه اینکه همه کارام درست بوده ولی خب متاسفانه همش خودمو با بقیه مقایسه می کنم و می بینم که همه بهتر از من لاغر می شن.جالب اینه که وقتی یه کم لاغر می شم حسم به خودم عالیه ولی یک هفته که کم نمی کنم بازم می گم وای من که چاقم.چقدر زشتم.چرا نمی تونم تو مغازه ها لباس پیدا کنم و همین افکار منفی حالم رو به شدت بد می کنه.دارم رو این حالاتم کار می کنم ولی در حال حاضر در زندگیم هیچی رو به اندازه لاغر شدن نمی خوام.یه کم سردرگمم.شاید باید برم اونجوری که انار گفت لیست تهیه کنم.در ضمن تصمیم دارم این هفته یه کم بازه کالریمو بیارم پایین تر شاید تا عید بتونم یک کیلو دیگه کم کنم.البته نمی دونم کارم درسته یا نه؟؟.....
سالومه | March 4, 2008 6:20 AM
همگی خسته نباشید ! گرچه خیلی این یکی دو هفته دنبال نکردم اینجا چه خبره خواستم بگم من مرخصی استعلاجی هستم ها ! و اینکه وزنم همونه گاهی 62 گاهی 63 بیشتر 63 فقط گفتم بگم شوتم نکنید . بیمارم قدری کلافه . شاید سال جدید وقت خوبی برای برگشتن باشه فکر میکنم تا اون موقع حالم هم خوب شده باشه
سه هفته ای میشه که بدجوری درگیر و در عین حال ضعیفم طوری که یه سرما خوردگی بعد از این همه مدت بهبود ان چنانی پیدا نکرده
برمیگرم به زودی
آلوچه خانوم | March 4, 2008 6:36 AM
آزی جون موافقم باهات... اون آهنگه خیلی باحاله. کوچولوی خوشگل لاغر. الان که نسبت به پارسالم یک کم کوچولو تر شدم خیلی حال می کنم. اینقدر خوشم میاد گاهی تو باشگاه بهم می گن تو که لاغری چرا اینقدر خودکشی می کنی. تازه دیگه بدون ترس از سنگین وزنی می تونم بزارم شوهرم از رو زمین بلندم کنه بدون اینکه کمرش بشکنه
آلبالو | March 4, 2008 6:59 AM
یار میتینگکی من
با هم و همراه همیم
چوب انار بر سر ما
بغض وزن و آه رژیم!
حک شده اسم من و تو
رو تن این لوگ انار
ترکهای تپلی و چاقی
مونده هنوز رو تن ما
روزهای بی ورزشی ما
هرزه تموم لحظه هاش
خوب اگه خوب بد اگه بد
ورزش-رژیم Select ماست!
دست من و تو باید این
چربی ها رو دور بکنه
کی می تونه جز من و تو
درد ما رو چاره کنه
یار میتینگکی من
با هم و همراه همیم
چوب انار بر سر ما
بغض وزن و آه رژیم!
حک شده اسم من و تو
رو تن این لوگ انار
ترکهای تپلی و چاقی
مونده هنوز رو تن ما
(دومرتبه از اول تکرار نمایید٬ خواهش می نماییم!)
=================================
با صدای جمشید جم جون بشنوید:
http://www.yemahal.com/g.htm?id=2265
دیانا میتینگکی!
دیانا | March 4, 2008 7:50 AM
اینجا هم «یار دبستانی» رو بشنوید با صدای زنده یاد فریدون فروغی جون!:
http://www.yemahal.com/g.htm?id=3830
دیانا فریدونکی!
دیانا | March 4, 2008 7:51 AM
ترس
ترس از
ترس از نتونستن
ترس از نتونستن خیلی
ترس از نتونستن خیلی ترس
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر ترس
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر ترس از
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر ترس از ترسیدن.
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر ترس از
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر ترس
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای
ترس از نتونستن خیلی ترس
ترس از نتونستن خیلی
ترس از نتونستن
ترس از
ترس
دیانا بلبلانی!
دیانا | March 4, 2008 7:52 AM
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر ترس از ترسیدن.
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر ترس از
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر ترس
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای
ترس از نتونستن خیلی ترس
ترس از نتونستن خیلی
ترس از نتونستن
ترس از
ترس
ترس
ترس از
ترس از نتونستن
ترس از نتونستن خیلی
ترس از نتونستن خیلی ترس
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر ترس
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر ترس از
ترس از نتونستن خیلی ترس گنده ای هستش و از اون مهمتر ترس از ترسیدن.
دیانا همچنان بلبلانی!
دیانا | March 4, 2008 7:54 AM
سلام!
بیب! این صدای خیط شدن من بالای ترازو بود. هییییییییییییچ تغییری نکرده و همچنان 40.0 هستم. :( من این همه خوردم تو مسافرت همه اش با محله گردی و بازارگردی و مشق نویسی پرید. ولی خوش گذشت ها! هنوز دارم مزمزه اش می کنم. هوم مزه کارامل می ده
:O
ارام | March 4, 2008 9:44 AM
کامنت من کو باز! این کامنت دونی ندید بدید! همش یک هفته نبودم ها. انااااااااااار باز این کامنت منو قورت داد. آخه ماچ که می کنند قورت که نمی دهند آدم را!
آرام | March 4, 2008 9:46 AM
هی کامنت دونی خودخواه! بگذار به بقیه ام یک چیزی برسه!
P:
آرام | March 4, 2008 9:47 AM
سلام انار جون .
سلام دوستان .
راستش من به خاطر مریضی و مصرف آنتی بیوتیک و غذا نخوردن و این برنامه ها 3 کیلو لاغر شده بودم که می دونستم بر می گرده ....فکر کنم دو هفته طول کشید و برگشت .... البته توی لوگ ثبتش نکرده بودم . برای همین الان باز بی تغییرم . و امیدوارم تو این یه مدت باقی مونده تا عید 2 کیلو کم کنم ..
اینجوری اگه عید مراقب باشم در بدترین حالت 1 کیلو بر می گرده ....
با لوگ هم طبق معمول مشکل دارم و دارم تلاش می کنم باز بشه و بتونم آپدیت کنم .
سارا ( تيتان ) | March 4, 2008 3:08 PM
پستت خیلی راست می گفت...
الان که فکر می کنم می بینم منم از خیلی چیزا می ترسم هنوز بعد این دو هفته رو ترازو نرفتم...
قضاوت دیگران
امان از قضاوت دیگران...
از ناامیدی هم خیلی می ترسم نا امید که می شم
می خوام بمیرم واقعا هیشکی نمی تونه طرفم بشه
من چرا اینا رو اینجا نوشتم؟
راستی تو چرا به من سر نمی زنی رىیس؟
لادن | March 4, 2008 6:50 PM
سلام انار جان خوبی
من این هفته خودم و وزن نمیکنم چون می ترسم برم رو وزنه هیچی کم نکرده باشم
امروز همه ترسهامو نوشتم نمیدونم چرا وقتی همه رو نوشتم حالم بد تر شد شاید چون من از خیلی چیزها میترسم نمی دونم
نوشته هات خیلی برام جالبه دقیقا دست رو همون نکته ای میزاری که باید بزاری گاهی وقتها از خودم می پرسم انار چرا روانشناس نشده
شاید هم نه شاید نه حتما تو کسی هستی که در زمینه های مختلف توانایی زیاد داری
مواظب خودت باش
بازم ممنون که با برنامه 8 هفته ای باعث شدی که من در خیلی کارها منظم تر بشم و خودم و بیشتر بشناسم
فدات سردرگم
سردرگم | March 5, 2008 12:06 AM
انار جون٬
آقا امید یه مطلب کوتاه نوشته با عنوان «زندگی در گلخانه». اگه امکان داره و صلاح می دونی شاید بد نباشه که اینجا با کمک بچه ها روش صحبت کنیم. بخصوص الان که برنامه ی ۸هفته ایی رو به پایان هستش٬ می تونیم یه ارزیابی کنیم که آیا واقعا از دید بچه ها برنامه ی رژیم غذایی و ورزش حکم زندگی توی گلخونه رو برامون داره یا تونستیم که نگرش مون رو تغییر بدیم. فکر می کنم که بشه نتایج خوبی ازش گرفت. اگه فرصت داری و این بحث رو مناسب می دونی تو «ف» رو بگو تا ما انارستانی ها تا فرحزادش رو بریم!
دیانا گیاه وحشی!
دیانا | March 5, 2008 12:21 AM
اما شعارواره! بشعارید پلیز:
برنامه ی ۸ هفته ایی
نظم و دیسیپلین داره
هفته ی آخر اون
بحث و نتیجه داره
ماحصل هفته ها
رضایت از «خود» داره
رهبر فرزانه مون
احسن٬ باریکلا داره
بگو:
درود بر برنامه
درود بر دیسیپلین
درود بر انارجون
درود بر انارجون
درود برانارجون
...
دیانا شعارمداری!
دیانا | March 5, 2008 12:23 AM
من با مطلب امید در شرایطی که رژیم به معنای حذف بعضی چیزا و خوردن یه سری چیزای دیگه که مثلا خاصیت لاغری دارند (مثل حذف کربوهیدرات و خوردن مرتب آب کرفس و گریپ فروت و این حرفا) موافقم.اما این زندگی گلخونه ای درباره اکثر ما مصداق نداره.من بیشتر دارم در باره بچه های هشت هفته ای حرف می زنم که همه چیز می خورند و ورزش می کنن.ماها داریم دیدمون رو به غذا عوض می کنیم.شاید خیلی هامون کم کم به غذا به عنوان یه چیز خوشمزه/ارضا کننده یا مسکن نگاه نکنیم.در حالی که اونایی که فقط رژیم می گیرن بدون اینکه دیدشون رو به زندگی و به خوردن و به سلامتی تغییر بدن,هر چقدر هم که لاغر شن بازم با اولین وسوسه می شینن و می خورن چون از نظر سایکولوژیکال یا روانی مشکلی که از اول باعث چاقی شون شده بوده هنوز وجود داره.در واقع اونا علت رو درمان نکردن و فقط معلول رو پاک کردن و از بین بردن.این دلیلی یه که اغلب کسانی که لاغر می شن بعد یه مدت دوباره هم چاق می شن و شاید از اول هم بدتر بشن.چون علت چاقی هنوز توشون هست و در هر لحظه می تونه به راحتی چاقشون کنه.
اما منفکر می کنم حداقل درباره خودم و یه عده دیگه از بچه های انارستان,که ما داریم سعی می کنیم که اولا نوع زندگی مون رو عوض کنیم.مثلا منی که همیشه روزی حداقل 5 ساعت تلویزیون رو در حالت لم داده روی مبل با یه عالمه خوراکی تماشا می کردم,الان چند ماهه که اصلا بیش از هفته ای 3 یا 4 ساعت اونم در حال آشپزی و جمع و جور کردن خونه تلویزیون نمی بینم.یا مهسا که ورزش نمی کرد الان مرتب راه می ره و اگه شرایطش اوکی باشه باشگاه می ره.اینا تغیرات اجباری نبوده با آگاهی خودمون انجام شده.کسی برای ماها رژیم تجویز نکرده ,ما خودمون با توجه به تجربه انار و بقیه و حتی تجارب قبلی خودمون دیدمون رو به فعالیت و غذا و حتی مفهوم لاغری عض کردیم.تا حدی که انار می گه و خیلی های دیگه میگن که اصلا وزن مهم نیست.حجم و حس آدم مهمتره.
دوما اینکه خیلی از ماها در کنار تغییر لایف استایل داریم ریشه های چاقی مون رو پیدا می کنیم.یعنی کار روانشناسی روی خودمون انجام می دیم.ترسهامون و امید هامونو می گیم و سعی می کنیم گره هایی که باعث شد از خودمون غافل باشیم,بد بخوریم و به غذا به عنوان وسیله تسکین نگاه کنیم رو پیدا کنیم.
من که در آخر این هشت هفته اگه به هیچی نرسیده باشم به یه دید جدید رسیدم.غذا رو سوخت می بینم برای ادامه دادن.دیگه آرامبخش نیست و دیگه خوردنش تفریح نیست.فقط موقع گرسنگی واقعی انرژیمو تامین می کنه!
این همه پر حرفی به خاطر رد کردن حرفهای امید نبود ,فقط می خواستم بگم که گلخونه درباره خیلی از ماها مصداق نداره و اونیی که درموردشون مصداق داره به نظر من باید سریعا نحوه لاغر شدن و اصلا نحوه زندگیشونو عوض کنن.
سالومه | March 5, 2008 4:24 AM
آقا سلام
اومدم بگم منم هستم ولی به قول آزی خستم.
حسابی درگیر کار و بارم. رژیم رو تقریبا کمی تا قسمتی ادامه میدم ولی ورزش خیلی وقته که نکردم. عید نزدیکه و من هنوز هیچ غلطی نکردم. تازه 3 تولد دخمل طلام بود و کلی کیک خوردم. نمی دونم چرا اینقدر کند شدم. احساس میکنم تو کارام عقبم و هرچی میدوام نمیرسم. اصلا کلا کند شدم فکر کنم. منی که اینقدر فرز؟؟؟( درست نوشتم؟ ) بودم چی شد اینقدر کند شدم؟
رقی | March 5, 2008 2:40 PM
آزی گفنی بورلی هیلز یاد سریال گیلمور گرلز افتادم. عاشق این سریالم. پیشنهاد میکنم حتما ببینید. راستش مادره یه جورایی ایدل من برای کم کردن هست و دوست دارم هیکلم عین بون بشه.لامصب خیلی خوش هیکله به نظر من البته. خنگول بازیهاشم آخه نیست شبیه خودمه ....
رقی | March 5, 2008 3:08 PM
آزی من هم از اونجاش خوشم میاد هی فکر می کردم اون آهنگ بذارم بک گراند برای وبلاگم که انگیزه بده اما این گروه اصلا کسی تو وبلاگش آهنگ نمی ذاره ..
اوه بله شوهر من هم خیلی از این کارا خوشش میاد اما من از بس چاقم نمی ذارم حالا تا عروسی بگیریم دارم لاغر می شم
من امروز سکته کردم بچه ها وبلاگمو خوندین کلی ترسیدم و اینها اما خیلی خوب شد باز افتادم رو غلتک و ورزش کردم و میوه خوردم و گوشت سینه مرغ کبابی خوردم و یک برنامه 21 روزه رو شروع کردم با یک سری اهداف کوچیک که امیدوارم بهش برسم.
موقع عید هم جدا امیدوار هستم به برنامه پایبند بمونم و امروز صبح رو فراموش نکنم. مردن تو خواب با آدمی که هم چاق باشه و هم مریضی قلبی داشته باشه فاصله چندانی نداره
بهارک | March 5, 2008 3:20 PM
پست این آقای امید کجا هست من نظرات رو خوندم اما اصل پست رو ندیدم!
بهارک | March 5, 2008 3:23 PM
بهارک اصل پست اینجاست:
extrapounds.blogfa.com
انار | March 5, 2008 3:34 PM
دیانا جان خیلی موضوع خوبیه. من میذارم بچه ها یخورده بازش کنند بعد نظر خودم رو میگم.
انار | March 5, 2008 9:22 PM
ٍسلام انار جان
سلام برو بچ
من از غیبت کبری برگشتم انار جان میشه دعوتم کنی؟ ایمیل زدم بهت.
shabtab | March 6, 2008 1:01 AM
ممنونم انار جون.آره انگلیسی هم می خونم.
آریس | March 6, 2008 4:55 AM
من با نظر سالومه درباره پست امید کاملاً موافقم.
شانه بسر | March 6, 2008 9:29 AM
ممنون انار جون که این فرصت رو دادی که روی این جریان «زندگی گلخونه ایی» صحبت کنیم و بتونیم بیشتر بازش کنیم.
سالومه جون از تو هم ممنونم که «ف» نگفته تا فرحزاد رو رفتی و به این قشنگی تحلیل ات رو نوشتی.
در تایید حرفهای سالومه فقطمی تونم بگم که :
می دونین٬ من فکر می کنم که با توجه به اینکه شروع رژیم و ورزش رو ما با اختیار خودمون شروع کنیم و در واقع «جبر»ی حاکم نبوده. در نتیجه حداقل برای ماها شاید رشد گلخونه ایی خیلی مصداق نداشته باشه.
ماها ضرورت «تغییر» توی زندگی مون رو به هر دلیل٬ حس کردیم و بعدش «یاعلی» رو گفتیم. بنابراین «انتخاب» کردیم و لازمه ی به ثمر رسیدن این انتخاب مون هم چیزی نیست جز «تغییر رفتار». حالا برای تغییر رفتار مون سه آیتم خیلی مهمه:
۱- آگاهی
۲-نگرش
۳- عملکرد
ماها آگاهی هامون رو با اتصال به انارستان داریم بالا می بریم و به خصوص با نوشته ها و پستهای سراسر مفید ِانار عزیز داریم با نکات جدیدی توی زمینه ی رژیم و ورزش آشنا می شیم.
اما در مورد قدم دوم یعنی نگرش مون چکار باید بکنیم؟
در واقع برای تغییر رفتار و اینکه بتونیم رفتار های جدیدی رو جایگزین رفتارهای قبلی مون بکنیم(اگه اغراق نباشه) نقش نگرش به مراتب مهمتر از آگاهی هستش و به همین نسبت هم تغییر دادنش هم خیلی آسون نیستش چون نگرش هامون مستقیما با باورها و اعتقادات مون سر و کار داره و تغییر باورهامون هم غالبا سخت و مشکله. اگه ما به این باور رسیده باشیم که چاقی ما ژنتیکی هستش و ما هیچ تغییری نمی تونیم توش بوجود بیاریم و یا اگه تسلیم این باور شده باشیم که چاقی مون خواست خدا بوده یا پذیرفته باشیم که چاقی تا آخر عمر با وجود ما عجین شده و یا به خودمون قبولونده! باشیم که ما بی اراده ایم و نمی تونیم قدمی در جهت کاهش وزن برداریم و یا....همه و همه ی این باورهای غیرمنطقی باعث می شه که ما نتونیم برنامه ی اصولی برای خودمون بریزیم و یا اگه برنامه ایی هم بریزیم نتونیم اون رو به مرحله ی عمل برسونیم و در نتیجه اتوماتیک وار قدم سوم که «عملکرد» هستش دچار اشکال می شه و نتیجه چیزی نیست بجز اینکه با وجود آگاهی هایی که داریم و بدست آوردیم در مرحله ی عمل با شکست مواجه می شیم.
نمی دونم تا حالا دقت کردین یا نه که کلی از تحقیقات بهداشتی («به» + «داشت»!!!) برای ایجاد تغییر و یافتن راههایی برای تغییرات بهداشتی توی جامعه به «بررسی آگاهی٬ نگرش و عملکرد( Knowledge, Attitude, Practice ) افراد توی زمینه های مختلف می پردازن و به مطالعات KAP معروف هستن. این نشون دهنده ی این هستش که این سه تا عامل تا چه حد برای ایجاد تغییر مهم هستن.
نتیجه اینکه تا ما آگاهی ها مون ارتقا ندیم و بر اون اساس روی تغییر نگرشها و دیدگاههامون کار نکنیم٬ امکان تغییرات اساسی رو از خودمون سلب کردیم. مسئله ی رژیم و ورزش و یا به عبارت صحیح تر لایف استایل بهینه!٬ بحث اصلاح رفتارمون هستش و صرف اینکه بگیم چی بخوریم و یا چی نخوریم٬ کافی نیستش. بلکه باید با یه «نگرش مثبت» به این جریان نگاه کنیم و به فراخور شرایط مون و امکانات مون سعی کنیم که با شعار انارستانی «آهسته و پیوسته رفتن»٬ تغییرات پایه ایی و اصولی رو توی رفتارهامون ایجاد کنیم.
حالا اگه بتونیم اراده کنیم و همت مون رو جمع و جور کنیم و قدم در راه «تغییر رفتار» بذاریم دیگه به وضوح روشن هستش که بحث زندگی گلخونه ایی منتفی می شه. این هم برمی گرده به اینکه هر کدوم مون توی خلوت خودمون به خودمون صادقانه جواب بدیم که:
«خداوکیلی! چقدر تونستیم توی نگرش٬ دیدگاه و باورهامون تغییر ایجاد کنیم؟»
دیانا نگرشیانی فر!
دیانا | March 6, 2008 11:09 AM
این لینک زیر ۹ تا اسلاید هستش که با پاورپوینت باز می شه و در مورد نگرش هستش و به عبارتی با پول و عشق و ... مقایسه اش می کنه٬ اگه امکان داره ببینیدش پلیز!:
http://www.authorstream.com/Presentation/TechGuy-3075-attitude-hard-work-life-knowledge-leadership-money-truth-metacafe-small-make-100-1-others-misc-ppt-powerpoint/
دیانا Attitude ایی!
دیانا | March 6, 2008 11:12 AM
"خداوکیلی! چقدر تونستیم توی نگرش٬ دیدگاه و باورهامون تغییر ایجاد کنیم؟"
خدمت اناریون عرض کنم که.... به نظرم تغییر نگرش با تصمیم یک شبه به وجود نمی آد بالاخره نگرش فعلی ما یک زیمنه ای داشته و طبیعتا تا یک سری جزئیات هرچند کوچک تغییر نکنه نگرش ما هم بعید می دانم تغییر کند. مطمئن نیستم همه چیز از نگرش شروع بشود گاهی از رفتار است که نگرش تغییر می کند. من باورداشتم که به اندازه بقیه می خورم ولی اون جدول کشیدن های سه هفته بهم ثابت کرد که از شما رژیمی ها هم کمتر می خورم حتی حدود BMR ام هم رسیده بود! این یعنی افتضاح! این جا یکی از همون ترسهایی که انار می گه می آد سراغم:
"من می ترسم که هیچ وقت وزنم طبیعی نشود" "می ترسم همیشه لاغر و مردنی باقی بمونم" " می تورسم هیچ وقت جذاب نباشم" (دروغ چرا؟)
خلاصه اینکه سر لیست ترسهای من مساله وزن من هست.
"من خیلی خوشحال می شوم اگر یکی مرا بغل کند و نگوید وای چه قدر تو لاغری"
"من خیلی خوشحال می شوم اگر هر کسی مرا ببیند فورا نگوید به خودت برس و بخور بخور"
اینها که مال دیگران بود که!!!!
خوب...
"من خیلی خوشحال می شوم اگر 0.5 کیلوی دیگر تا پایان امسال اضافه کنم"
" من می ترسم اگر نتوانم 0.5 کیلوی دیگر را اضافه کنم"
من البته خوشحالم که دیگر 37-38 نیستم و الان به نسبت عید پارسال 40 شده ام.
آرام | March 6, 2008 11:42 AM
خوب الا من چه بکنم که 0.5 کیلو اضافه شوم؟
در حس تعلیق به سر می برم.
آرام | March 6, 2008 11:44 AM
سلام رییس جون مشتری جدیدم بیا دستم و بگیر که مثل .ر تو گل موندم البته تمام مطالب رو خوندم تقریبا اما میخوام ببینم یه رژیم گروهی دارین احیانا که من ازش استفاده کنم ....بیایین دیدنم اهالی اناراباد تازه واردم ایمیل هم فرستادم
loura | March 6, 2008 1:16 PM
من زیاد قانع نشدم از حرف هایی که زده شده. تغییر نگرش و لایف استایل به دلیل فراموشکاری انسان هم یک نوع مسکن کوتاه مدته. نمی شه همیشه بهش وفادار موند.
شاید طرح نوی من این باشه که از چارچوبه رژیم رها بشم و منتظر بمونم علمای علم یک فکری واسه این چربی های اضافی بکنند.
به نظر من انسانی که هنوز نتونسته برای این موضوع کم اهمیت کاری بکنه اصلا در علم پیشرفت نکرده.
امید | March 6, 2008 1:16 PM
سلاااااااااااااااااااام
خوبین بچه ها؟
وای چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود
برای انار .آزی.شانه به سر .رقی.دیانا.سامیا.و..... خیلیای دیگه
من کلی لاغر شدما
چرا یکی برای من این لوگ وزن رو دوباره نمی فرسته؟
به جون خودم باز نمیشه
یک ماه و نیمه دادرم می گم.گلوم درد گرفت جون شماها
سمیرا | March 6, 2008 2:48 PM
امید جان برخلاف تو من اصلاً فکر نمیکنم "تغییر نگرش و لایف استایل به دلیل فراموشکاری انسان هم یک نوع مسکن کوتاه مدته. نمی شه همیشه بهش وفادار موند". قراره این تغییر یک تغییر بنیادی باشه، درست مثل یک واکنش شیمیایی از نوع برگشت ناپذیر. نه اینکه انسان فقط در ظاهر تغییر کنه و دائم گوشه چشمش به گذشته باشه. این دیگه تغییر نیست، میشه تظاهر. توصیفی که تو کردی مربوط میشه به زمانی که خود شخص قلباً نخواد نگرشش رو عوض کنه، اونوقته که هیچ قدرتی در دنیا نمیتونه اونو وادار به این کار کنه. درست مثل معتادی که به اجبار دیگران بخواد اعتیادش رو کنار بگذاره نه به اراده خودش.
شانه بسر | March 6, 2008 4:04 PM
رییس جونم نگفتی روزی چند ساعت ورزش کنم بهتره ..از فردا میام در خونه همه و یکی یکی میارمتون خونم باید کسی پیشم باشه که یواشکی دستم داراز نشه ..
loura | March 6, 2008 4:29 PM
رییس جونم نگفتی روزی چند ساعت ورزش کنم بهتره ..از فردا میام در خونه همه و یکی یکی میارمتون خونم باید کسی پیشم باشه که یواشکی دستم داراز نشه ..
loura | March 6, 2008 4:29 PM
سلام
من این بحث گلخانه رو دیدم و توضیحات دیانا خانم و سایر دوستان و این که آقاامید هنوز قانع نشده گفتم یه ذره از دید خودم بنویسم!
اول این که به اون فرایندی که دیانا خانم گفتند و در تکمیل اون من این رو اضافه کنم که در یک سلسله مراحل تغییر که از یک عملکرد فعلی می خواهیم به یک عملکرد مورد نظر برسیم دو روش هست که یکی اجباری و یکی هم مشارکتی و در هر دو روش این اجزاء هستند :
دانش یا همون آگاهی
بینش یا با یه درجه تخفیف همون جهان بینی
نگرش یا در یک شمای کلی ایدئولوژی البته نه به معنای مصطلح در ایران
برای رفتن از وصعیت as is به وضعیت و عملکرد to be در بحث تغییر رفتاری ما با رویکرد مشارکتی با تغییر دانش شروع می کنیم بعد وارد تغییر بینش می شویم و در ادامه تغییر نگرش ایجاد می شود که این تغییر نگرش باعث تغییر در رفتار و یا همون عملکرد می شود ولی رویکرد اجباری و یا تحمیلی این مسیر را بر عکس طی می کند و ویژگی و تفاوت عمده این دو در زمان بر بودن و اختیاری بودن و پذیرش تغییر هست.
روش مشارکتی ارادی و اختیاری و زمان بر هست یعنی دیر تر به نتیجه می رسد ولی از قابلیت پذیرش و دوام بیشتری برخورداره
اما
در روش اجباری سرعت بالایی وجود داره و در عوض مشارکت کمتری و بالطبع قابلیت پذیرش هم کمتر است.
این یک شمای خیلی کلی بود که در دنیای واقع بسیاری مثال می توان برای اون پیدا کرد از سیاست گرفته تا رژیم!
ولی در مورد رژیم
به نظر من کسی که به دکتر میره و یا انواع رژیم های غذایی را به صورت تجویز می گیره ،با یه درجه تخفیف در دسته تغییر اجباری قرار داره هرچند که فرد خودش با اختیار میره پیش دکتر ولی در این اختیار یه لایه هایی از اجبار هست خواه ناشی از دید اطرافیان ، خواه ناشی از عدم اعتماد به نفس، خواه ناشی از ترس، و یا ناشی از تمایل به راه میان بر!
اما -یک امای مهم-
کسی که داره تو اینجا فعالیت می کنه دارای اعتماد به نفس هست، می خواد خودش خودش رو اداره کنه ، دنبال تغییر دانش و اطلاعات هست چون می خواد به قول دوستان لایف استایلش رو درست کنه از نظر من این چنین فردی دنبال تغییر مشارکتی و آگاهانه و ارادی یه که به زمان بر بودن اون هم واقفه.
با این توضیح و این دسته بندی سوای از این رویکرد تئوری به قضیه می خوام به این دغدغه امید بپردازم به این صورت که
-1 چرا یک بازگشت به سابق وجود دارد و بر اساس نگرش جدید شاهد تغییر در عملکرد به طور اتوماتیک نیستیم
-2 گل خانه و زندگی در اون چیه
(1)
اول این که ما تکلیف خود رو با تغییر از نوع دوم که اجباری هست و در رژیم به تجویز کردن نامیدیمش روشن کردیم و فرض کردیم که منظور آقا امید این نیست، چه اینکه اگه بود به ما ربطی ندارد پاسخ اون چون که ما در این گروه فرضمون اینه که رویکرد مشارکتی و اگاهانه را داریم پیش می بریم .
حالا اگه بخواهیم به عنوان کسی که با رویکرد مشارکتی داره تغییر عادات وآداب غذایی میده به این سوال امید پاسخ بدیم می گیم که:
من این تغییر نگرش را با آدم هایی که از روی ایمان کامل و عقیده به یه دینی مثلا اسلام یا هر دین دیگه روی می آرند مقایسه می کنم. فرض کنیم که در ایران 60 میلیون مسلمان داریم و همه می دونند که خوب چیه بد چیه از نظر دینی که قبول کرده اند ولی چرا با این وجود یه سری کار ها رو انجام میدن که به طور صریح مغایره با اون دینی که قبول کرده اند و اون دانش ، بینش و نگرش لازم رو هم دارند ؟« من البته فقط به عنوان یک مثال ملموس این رو گفتم و خودم اصلا در این مثال دنبال تجویز نیستم» نکته اشتراک این دو موضوع در اینه که ما هر کاری که بکنیم باز هم انسان هستیم که اشتباه و خطا می کنیم هر چند به این خطایی که می کنیم هم واقف!!! این ذات نوع انسانیه که یک حدی از ظرفیت و گنجایش داره
ولی راهکار چیه؟
در این مورد چند راهکار هست که به نظر من
یکی در جمع بودن و با هم به اشتراک گذاشتن تجربیات هست تجربیاتی که هم در اون درس از شکست هاست و هم آموختن از به ترین اقدامات! مثلا در اون مثال دینی سفارش به مشارکت هست یا مثلا مسجد!رفتن که برای ما این انارستان میشه مسجد ما در لایف استایل!
دوم اینکه ما با ممارست داریم ظرفیت محدود خود رو بالا می بریم و با این کار یه سری کارهایی رو که قبلا به طور خودکارانجام نمی دادیم و باید براش برنامه می گذاشتیم رو می خواهیم با تمرین کاری کنیم که برامون بشه یه روتین! مثلا من اگر قبلا روی کارم و درسم و روابط و تفریحاتم تمرکز داشتم ولی اگه یه مساله کاری برام پیش می اومد مثل یه استرس و یا فشارکاری، دیگه از سایر حنبه ها غافل می شدم«به علت همون ظرفیت محدود» ولی الان با روتین کردن مثلا ورزش و رژیم عذایی می دونم که فشار و استرس در یک کار من رو از دیگر کارها غافل نمی کنه، به عبارتی این ممارست در انارستان به طور یک امر حانبی «by product» به ما میگه که رندگی یه package هست و من نوعی با ظرفیت فعلی ام باید به همه عوامل و element های این بسته توجه کنم.هر چند همه ابعاد رو به طور کامل و بهینه انجام ندهم .من چون از اول با این دید نگاه کردم الان که به طور صددرصد کالری شماری و رژیم رو کنار گذاشتم و بنا به دلایلی اون ورزش مستمر را مثل سابق انجام نمی دم ولی خیلی چیز ها که برام دغدغه بود الان به روتین تبدیل شده و اصلا براشون برنامه ندارم و این روتین شون هم با نکات خیلی ریز عملی شده برام که خیلی از مواقع حتی ارادی نیست یعنی شده جزئی از رفتار من. پس شعار انارستان از دید من اینه که زندگی یک package هست و برای قبول شدن و یا رضایت خاطر در اون باید زندگی سالم و غذای سالم و بدن سالم رو در کنار کار و درس و سفر و سایر عوامل رو در کنار هم دید و باهم.
و اما
(2)
در مورد گل خانه بودن اول یک سوال کوچک فلسفی اینکه مگه این زندگی که در اون هستیم خودش یک گل خونه نیست در مقیاس بزرگتر؟ !! جدا از این من فکر می کنم در استدلال آقا امید و قیاس رژیم به گل خانه این نکات رو باید در نظر بگیریم
اول اینکه گفته بودن« رژیم های کاهش وزن با ویژگی های خاص خود شبیه زندگی گل خانه ای هستند»! با توضیحات من به احتمال زیاد منظور ایشون تغییر از نوع تجویزی هست که به یه دکتر می رند و رژیم عذایی می گیرند که من علیرغم اینکه شاید کسانی از این گروه از این رژیم ها تبعیت می کنند ولی حرف اقا امید رو تصدیق می کنم ولی با این تکمله که کسانی که در لایف استایل به دنبال این هستند که کسی به اونها چیزی رو تجویز کنه و به تغییر از نوع اجباری اعتقاد دارند در حقیقت مشمول زندگی گل خانه ای شده اند!!
یک احتمال هم در پشت این سوال آقا امید می تونه نهفته باشه که شاید کسانی که به این گروه می آیند به نیت تغییر بلند مدت رفتاری خود نیستند و یه توضیح دهنده این احتمال هم شاید این بالا و پایین رفتن های وزنی دوستان باشه که میآن این جا و توضیح میدن! و از این شاهد آقا امید استفاده کرده و این تمثیل رو به کار برده، ولی اومدن و اعتراف کردن به اشتباهات و تکرار اشتباهات دلیلی بر این نیست که این جا گل خونه :«به مفهوم دقیق» اونه اتفاقا اگر این رو به کرات از لابه لای کامنت ها می بینیم که اعضاء می گن که من مهمونی بودم و یا مسافرت بودم و چاق شدم نباید دال بر این بگیریم که چون از گل خانه بیرون رفته دیگه اصول و نگرش رو با خودش جا گذاشته نه به نظر من هنوز اون نگرش این قدر قوی نشده که راهنمای عمل و رفتار بشه و در جایی که دیگران و اطرافیان مثل ما فکر نمی کنند و ما به ناچار با اون ها برنامه داریم نمی تونیم به اصولمون پای بند بمونیم!
در پایان این همه پر حرفی و صفحه کلید فرسایی میگم که فلسفه وجودی این انارستان یک محیطی هست که آدم هاش با آگاهی واردش میشن برای به اشتراک گذاری و درس آموختن از
Best practices
and
lesson learned
با هدف تغییر در دانش، بینش و نگرش و نهایتا عملکرد خود در بلند مدت که منجر به لایف استایل بشه.
اگه بخوام نتیجه گیری کلی رو هم از دید زمینه علمی خودم بگم اینا یک گل خانه و یا یک ندامت گاه نیست اینجا یک
community of practice
هست.
ببینیم آقا امید نکنه خودتون خسته شدید از رژیم و الان براتون سخته ادامه دادنش؟
و اما در مورد این سه گزاره که آقا امید در آخرین کامنت گذاشته کلی نکته نهفته است که من فقط اون ها رو برجسته کردم که به اون دقت بشه!!
«تغییر نگرش و لایف استایل به دلیل فراموشکاری انسان هم یک نوع مسکن کوتاه مدته. نمی شه همیشه بهش وفادار موند.»
«شاید طرح نوی من این باشه که از چارچوبه رژیم رها بشم و منتظر بمونم علمای علم یک فکری واسه این چربی های اضافی بکنند.»
«به نظر من انسانی که هنوز نتونسته برای این موضوع کم اهمیت کاری بکنه اصلا در علم پیشرفت نکرده.»
محمود | March 6, 2008 4:38 PM
کلمات کلیدی در آحرین کامنت امید:
فراموشکاری انسان
مسکن کوتاه مدته
بهش وفادار موندن
طرح نوی من
چارچوبه رژیم
رها بشم
منتظر بمونم
علمای علم
چربی های اضافی
موضوع کم اهمیت
هنوز نتونسته برای این کاری بکنه
اصلا در علم پیشرفت نکرده.
محمود | March 6, 2008 5:09 PM
سلام، من دستور درست کردن لازانیای رژیمی رو توی بلاگم نوشتم ولی میزان کالریش رو نمیدونم چطور بسنجم. خواستم ببینم میشه بفرستمش برای "منوی سهشنبهها"؟
بوس گنده
--سوسکی
sooski | March 6, 2008 7:02 PM
سلام عزيزم.منم دلم كلي برات تنگ بود ولي خوب چون مي دونم سرت حسابي به درس ومشقته و چون من كلا خيلي شعورم وفهمم بالاست دي: بهم سر نمي زدي دركت مي كردم :)(اين مدل جديد حرف زدنو تازه ياد گرفتم .حالا يه بار جريانشو تعريف مي كنم)
انار من خيلي دارم سعي مي كنم به خودم كمك كنم تغيير كنم.باور كن كه اين پست هات خيلي كمكم مي كنه...خيلي...ازت ممنونم رئيس
مخلصيم ديوونه وار وخفن
آزي | March 6, 2008 8:12 PM
واي چقدر عقب موندم.
سميرا جون منم خوشحال شدم ديدمت.ايميلت رو بده بفرستم برات.گرچه براي خودمم شانسي باز ميشه...مي توني وزنتم بگي اگه باز شد براي تو رو هم آپديت كنم
آزي | March 6, 2008 8:41 PM
واي خسته شدم.خوابم نمي بره.چي كار كنم.ساعت 4:17 صبحه....اسم قرص خواب چيه؟هرچي نگاه كردم به مغزم نرسيد كدومه...حالا كه فردا تعطيله ومنم هيچ جايي قرار نيست برم خوابم نمي بره....
يكي منو از لولو ونمكي بترسونه يا يه وعده خوبي بهم بده من خوابم ببره
آزي | March 7, 2008 12:49 AM
آزی بیکاری میخواهی یه زنگ به من بزن دعوات کنم بری بخوابی:)
انار | March 7, 2008 1:10 AM
من واقعا معتقدم وبهش رسیدم که میشه آدم برای همیشه همیشه تغییر کنه!به نظر من زندگی یعنی انتخاب.ما می تونیم انتخاب کنیم که خوش تیپ و شاد و موفق باشیم ویا دلمرده وکسل و چاق.اینها انتخابه و میشه درونیش کرد وهمیشگی.
یادمه کوچک که بودم تعجب می کردم چطور اعضای خانواده م می گن خوابشون نمی بره اگه مسواک نزنن ولی من از هر فرصتی برای نزدن مسواک استفاده می کردم.اما الان خودم بدتر از اونها شدم.به محض اینکه آگاه شدم وخواستم .
در این مورد خاص تجربه پارسال من که تا حدود 10 کیلو لاغر شدم هست.یه روز رسیده بود که من نمی تونستم بدون پیاده روی حداقل 40 دقیقه ایم بخوابم حتی اگه خیلی گرفتار بودم ناخودآگاه یکی برم می داشت می برد پیاده روی حتی شده ساعت 1 شب.
به نظر من ما خیلی بزرگتر از اونیم که در یک گلخونه جا بگیریم.ولی خوب اینم یک اصل هست که برای رسیدن به بهترینها باید بهترین تلاش رو هم بکنی!اصلا این خیلی لذت بخش تره تا اینکه یه قرص بندازی بالا واشتهات کور شه.اینکه خودت رفتارت رو عوض کنی خیلی هیجان انگیزه.شاید این بعدش باشه که من دیگه نمی تونم دل بکنم وهمواره هستم.
من به دختر کوچولوم نمی گم تو خیلی باهوشی و چه راحت یاد می گیری.بهش می گم تو خیلی خوب تلاش کردی که تونستی یاد بگیری.هر چی بیشتر تلاش کنی موفق تر میشی.
حالا دلم می خواد اینم خودم یاد بگیرم که زندگی یعنی تلاش تلاشی که بهت مزه می ده ومی تونه زندگیت رو شیرین کنه.مهم باوره ومن باور دارم همینقدر که به خدا باور دارم که من می تونم یه ادم جدید بشم.همونی که خودم می خوام و همونی که داره از لایف استایلش لذت می بره و خودش رو مجبور نمی بینه.موفق باشید دوستان.ببخشید پراکنده حرف زدم
بهار | March 7, 2008 9:54 AM
واي انار تازه الان ديدم.آخه ديشب بعد از اينكه يه كم اينجاها چرخيدم كامپيوترو خاموش كردم:)والا حتما زنگ مي زدم.تا 5:30 بيدار بودم به خورشيد سلام كردم وخوابيدم با زورو 9 بيدار شدم.
راستش خيلي ميخ وام زنگ برنم ولي مراعات درس وكار ومحدوديت زمانيت رو مي كنم.والا يه كارت 10 ساعته تلفن هم هديه ولنتاين گرفتم دي:
امشب وفردا هم تعطيله وتو خونه ام.هر وقت سرت خلوت بود بگو مي زنگم
آزي | March 7, 2008 12:03 PM
در مورده بحث اخير ...به نظر من هيچ آدمي وجود نداره كه از چاقي لذت ببره...از پر خوري لذت ببره...از تنبلي وبي تحركي...از يكنواختي مگر اينكه ذهنا هيچ راه حلي براش نداشته باشه يا اينكه ضعف خودش رو بپذيره واختياري براي خودش نبينه براي تغيير شرايط.مني كه تجربه چاقي رو داشتم مي دونم كه هرلحظه وهميشه يه اي كاش و كاشكي وحيف كه ...باهام بوده.
پذيرفتن عيب ها وخواستن براي تغيير دادنشون به نظر من چند مرحله داره.به قول بچه ها اين همون اگاهي وعلمه تا وقتي منه چاق فكر كنم كه بايد وزن كم كنم..واي پس نبايد بخورم..بايد گشنگي بكشم...بايد جايي نرم..حرف بشنوم وشايد مسخره هم به خاطر چاق بودنم هم به خاطر اين تغييره...فقط براي اينكه بتونم توي عروسي بهترين دوستم خوش تيپ باشم...بتونم فلان لباس رو كه برام سوغاتي اوردن بپوشم يا مثلا دوست داشتني تر بشم وديگراني كه منو هميشه تحقير ومسخره مي كردن منو بپذيرن اينا همون دلايله كه از نا آگاهيه به نظر من.
وقتي اين علم وآگاهي به وجود مياد مني كه ميخ وام وتصميم گرفتم كه تغيير كنم به اين نتيجه ميرسم كه من اين تغيير رو فقط به خاطر خودم..به خاطر اعتماد به نفسم..به خاطر سلامتيم..به خاطر بالا بردن توانايي هام..به خاطر ثابت كردن خودم وتقويت ارادم وبه خاطر ....انجام ميدم.يعني اينكه تا جايي كه ممكنه بايد عوامل محيطي وبيروني ونظراي غلط كارشناسي نتونه منو از تصميمم وراهم دور كنه.
بعدشم اين تغيير زمان بر..به قول يه آقايي كه سالهاست توي تلويزيون برنامه ورزش صبحگاهي داره :چطور توقع داريد چربي هايي كه ساليانه دراز توي جسم شما خونه كردن به سرعت ودر كوتاه ترين ممكن از بين برن؟
پس حرفم اينه كه مني كه با آگاهي خواستم كه اين تغيير رو بكنم اول اين تصميم كارم خيلي سخت تره ومحدوديتم خيلي بيشتر ولي به مرور بايد ببينم چطوري مي تونم حالا كه اين كاهش وزن رو به وجود بيارم نگه ش دارم ونذارم بر گرده؟خوده من تا اينجاشو اومدن به مرور وطي ساليان با اين منطق وزنمو نذاشتم بالا بره وكنترل كردم كه خوش باش..يه روز كه 1000 روز نمي شه تو اراده داري فردا جبران مي كني...
ولي الان با اين نوسانه اين يكي دو كيلوي اخير دارم ميبينم چرا بدنم اينقدر مي ترسه از قحطي ورژيم ؟چرا بعد از رژيم مثل نخورده ها دلم ميخ واد با شدت بيشتري ازون چيزايي كه مدتي محدود بودو استفاده كنم؟اينجاست كه بايد نگرشم عوض شه.
وقتي ميبينم مشكلم اين يك كيلو نيست.الان پر خوري وبد خوردن وغذاهاي چرب وفست فود خوردن بر عكس هميشه حالمو بد مي كنه سنگينم مي كنه احساس خفگي بهم دست ميده..احساس بي ارادگي اسير بودن...
اين باعث ميشه كه به مرور توي انتخاب هام وسواس بيشتري نشون بدم كه اولويت هام هميشه بهترين ها باشه.بهترين هايي كه هرم غذايي ولايف استايل جديدم بهم ياد داده و دارم ياد ميگيرم.
اين متفاوت فكر كردن هم خيلي كمك مي كنه.اينكه الان ميبينم ورزش رفتن و اين حجم ورزش انتخابيم هم خيلي وقت گيره هم خستم مي كنه ولي چقدر احساس زما ني كه دارم ورزش مي كنم وخستگيه بعدش با اون احساس سنگيني ونفس تنگي از خوردن فرق مي كنه.
آزي | March 7, 2008 12:36 PM
به نظر مي رسه اميد خسته شده...چون چند ماهيه وزنش ثابت مونده وبه دليل اينكه شايد اميد هم هدفش به جايي اين تغيير كلي كاهش وزن ولاغريه بر عكس چيزي كه توي انارستان رئيس داره ترويج ميده.توي بچه هايي كه برنامه 8 هفته اي رو داشتن خيلي ها بودن از جمله خود انار كه خيلي وزني از دست ندادن وروي برنامه هم بودن...بارها خودشون اومدن گفتن وخيلي وقتها ناراحت هم نبودن و تازه خوشحال هم بودن ازين تغيير وازين نظمي كه توي زندگيشون به وجود اومده.
هر كسي بايد خودش وبدنش رو كاملا بشناسه.من خودم اينو فهميدم كه آقا جون من استعداد چاقي دارم..ژن چاقي دارم...رفتارهاي غلط خوراكي دارم...بيماري قلبي وسرطان توي خانواده ما ارثيه...رفتار هاي غلط غذايي توي همه طايفه وعشيره ما هست...يك مرد در خانواده ما پيدا نميشه كه با اولين سكته قلبي مجبور به ترك سيگار وتغيير به عادت غذايي نشده باشه...يعني براي زنده موندن مجبور شدن كه تغيير كنن نه كه خودشون خواسته باشن.
كسي منو مجبور نكرده جونمم به خطر نيافتاده بوده من به خواست خودم خواستم كه خوب زندگي كنم.پس براي من اين تغيير زمان نداره من هميشه تا آخر عمرمم هر غذايي كه ميبينم با علم به كالريش وارزش غذاييش چه خوب چه بد اونو مي خورم خيليم احساس غرور مي كنم.اصلا هم حس ناراحت كننده اي نيست.
به نظر من خستگي وخجالت مال كسيه كه به بدنش وسلامتيش وزيباييش اهميتي نمي ده.
والسلام
پ.ن:با شرمنده گي دوستان امشب به خاطر عذاداري از برنامه شاده بعد از سخنراني خبري نيست.هيئت هم شام نمي ده دي:
آزي | March 7, 2008 12:50 PM
با عرض پورش از همه من در ادامه کامنت قبلی وتکمیلی بر تکمیلی2 انار خانم می خواستم این را اضافه کنم که ما در حقیقت تو زندگی نقش یک باغبان رو داریم و انواع خواسته هایی از جمله عشق و دوستی، تندرستی و ورزش ، شادابی و تفریح ، مطالعه و علم همه و همه به مثابه گل هایی هستند که ما به عنوان یک باغبان باید مدام در حال رسیدن به اون ها باشیم کافیه از یکی عافل باشیم تا بلافاصله پژمرده بشه! و بنابراین همانطور که میزبان گرامی هم گفتند به طور موجز و رسا و گویا ، ما باید اول تفکر این که مقطعی عمل کنیم را از سر خود در بیاریم و یاد بگیریم که به صورت یه جریان نگاه کنیم به زندگی و مسائل پیرامون اون یا به عبارت خودم یک package .
محمود | March 7, 2008 12:57 PM
سلام. انار من وقت گرفتم موهامو کوتاه کوتاه کنم. تا زیر گوش هایم. خوبه یا پشیمون می شوم بعدا؟ می خوام بهش بگم یک مدلی کوتاه کنه که ارزش کوتاه کردن را داشته باشه. به نظرت آرایشگره بزنه پس کله ام؟
آرام | March 7, 2008 1:09 PM
مثال شاگرد زرنگ را اتفاقا من هم چند وقت پیش داشتم فکر می کردم. با خودم گفتم چه طوریه که بعضی جاها خیلی منظم ام بعضی جاها نه!
آرام | March 7, 2008 1:42 PM
البته همون طوری که آزی گفته من یه جورایی خسته شدم ولی واقعا زندگی یه جورایی مصنوعی شده و از روال عادیش خارج می شه. فکر می کنم بهترین راه برای پایدار بودنه این روش همون چیزی با شه که شماها بهش لایف استایل می گید. رسیدن به لایف استایل درست همیشگی در زندگی باشه. فکر می کنم که به زمان زیادی نیاز داره رسیدن به این مرحله.
امید | March 7, 2008 6:49 PM
امید آدمها اکثر مواقع خودشون تعیین میکنند که مفهوم "عادی" و " غیر عادی" براشون چیه. یکی از فاکتورهاش محیط افراده اما بیشترش به تعریف شخصی آدم بستگی داره.
انار | March 7, 2008 7:04 PM
خوشحالم که عضو گروهم البته واقعا قضیه ورزش معضلی شده الان یه راه جدید برای ورزش در خانه ژیدا کردم .امیدوارم جواب بده!
ladyfinger | March 7, 2008 7:54 PM
شنیدید که می گن!:
بزرگ ترین کشف عصر ما این است که انسان ها می توانند با اصلاح نگرش های ذهنی خود٬ زندگی خویش را اصلاح کنند.
ویلیام جیمز
در راستای تشبیه و بازسازی ساده و قشنگ و ملموس انار در خصوص تبدیل شدن از یه شاگرد تنبل به یه شاگرد زرنگ من هم برای اینکه از غافله ی بچه زرنگها عقب نمونم٬ و خودم رو بهشون نزدیک کنم به سوالات رهبر فرزانه مون جواب می دم .
آیا میشه تغییر نگرش پایدار در روش غذا خوردن, ورزش کردن, آب خوردن, زندگی کردن به وجود آورد؟
بله٬ نسبتا شدنی هستش. نگرش کلا یه مفهوم فرضی هستش و چون ویژگی اکتسابی بودن ر. داره در نتیجه به تدریج بوجود اومده و در نتیجه به تدریج هم قابل تغییر هستش و اگه بتونیم نگرشهای اصلی مون(مثلا توی این مورد خاص بحث رژیم و ورزش) رو بطور درونی بپذیریم اونوقت می تونیم قدم در راه تغییر جزئی (که ماحصلش تغییرات کلی خواهد بود ) بر داریم.
آیا واقعا میشه به آدمی تبدیل شد که از سالاد لذت ببره و از کیک شکلاتی یا ساندویچ کالباس هر روز خوردن خوشش نیاد؟
بله٬ شکی توش نیست منتها منوط با اینه که آدم راهش رو پیدا کنه و به قول انار جایگزین مناسب براش پیدا کنه. یه مثال در مورد خودم بزنم: من عاشق کیک شکلاتی بودم و از بین شیرینی ها همیشه می گشتم و اونی رو پیدا می کردم که ردپایی از شکلات و کاکائو توش بود. توی جریان کاهش وزن که به اثر ارضائی «بو» واقف شدم سعی کردم که حس ذائقه ام رو هم بی نصیب نذارم. جایگزین مناسب من که حالا٬ هم با بوش حال! می کنم و هم با طعمش٬ شیرکاکائو هستش. اگرچه می دونم که با خوردن شیر ساده می تونم حداقل ۵۰کالری صرفه جویی کنم ولی شیرکاکائوی خونگی(یعنی بدون شکر) می خورم تا هم به حس ذائقه ام احترام گذاشته باشم و هم روزم رو با نشئه گی! بوی کاکائو شروع کنم. الان با این سوال انار دقت کردم و می بینم که الان ماهها هستش که به صورت فردی سراغ کیک شکلاتی نرفتم و اگر هم خوردم فقط به صرف مناسبتی خاص یا مهمونی بوده و اون هم در حد خیلی کم. خیلی کم خوردنش هم اطمینان دارم که به خاطر رژیم داری نبوده و در واقع حس کردم دیگه پذیرش بیشتر از اون مقدار رو ندارم(الان که دارم فکر می کنم می بینم که شاید همین دیسیپلین ذهنی که انار ازش حرف می زنه هم نقش داشته).
آیا میشه آدم واقعا برنج قهوه ای رو از برنج سفید بیشتر دوست داشته باشه؟
بسیار زمان بر هستش. چون طعم و عطر برنج سفید با کلی خاطرات( از کودکی تا الان و بطور مستمر و روزانه) عجین شده. من شخصا مصرف برنج قهوه ایی ام زیاد بالا نیست و ممکنه به ۵بار در ماه خلاصه بشه(مابقی اوقات رو از برنج سفید استفاده می کنم) ولی حتم دارم که آدم به مرحله ایی می تونه برسه که توی انتخاب هاش برنج قهوه ایی رو به برنج سفید ارجحیت بده. من خودم به این مرحله رسیدم. وقتی رستوران یا سلف سرویس و یا حتی سوپرمارکت می رم برای انتخاب غذای آماده٬ می گردم و اونی رو انتخاب می کنم که برنج قهوه ایی داره.
آیا واقعا این تغییر نگرش به معنی درونی شده و پایدار قابل انجامه یا اینکه دائما آدم باید در حال خود گول زدن و مبارزه دائم باشه؟
اگه نگرش رو روش فکری٬ احساسی ٬عاطفی و تمایلات رفتاری مون نسبت به محیط پیرامون مون(اعم از رژیم٬ ورزش٬ افراد٬ گروهها٬ موضاعات اجتماعی.... تعریف کنیم در نتیجه می شه گفت که به نسبت بالایی قابل انجامه و توی پروسه ی «تغییر واقعی» چون آدم چندین بار پوست می اندازه! در نتیجه «گول زدن» توی پوست اندازی های اولیه و ثانویه اثر خودش رو از دست می ده و حناش دیگه رنگی نخواهد داشت!.
چرا بحث نگرش اهمیت داره؟
چون همین نگرش ما (اعم از مثبت یا منفی) هستش که نحوه ی تفكر و پردازش اطلاعات و تحلیل اونها رو تحت تأثير قرار مي ده و به عنوان یه طرح ذهني عمل مي كنه و به عبارت بهتر چارچوب هاي شناختي اطلاعاتمون رو در مورد مفاهيم ، موقعيت ها و حتی حادثه های اطراف مون سازماندهي و نگهداري مي كنه و در نهایت روی فرآيند رفتاری مون اثر مي ذاره.
ما هم اینجا دور انار جمع شدیم که رفتار غذایی و ورزشی و حتی زندگی اجتماعی مون رو با کارگروهی٬ اصلاح کنیم. بنابراین لازمه اش اینه که در کنار هم روی اصلاح نگرش مون هم کار اساسی و پایه ای انجام بدیم.
دیانا تغییر نگرش طلبیان!
دیانا | March 8, 2008 12:29 AM
انار می گه:
...زندگی همینه. این قانون زندگیه. برای به دست آوردن باید تلاش کرد و برای نگه داشتن هم باید تلاش کرد...
سالومه می گه:
...خیلی از ماها در کنار تغییر لایف استایل داریم ریشه های چاقی مون رو پیدا می کنیم.یعنی کار روانشناسی روی خودمون انجام می دیم.ترسهامون و امید هامونو می گیم و سعی می کنیم گره هایی که باعث شد از خودمون غافل باشیم,بد بخوریم و به غذا به عنوان وسیله تسکین نگاه کنیم رو پیدا کنیم....
آرام می گه:
...تغییر نگرش با تصمیم یک شبه به وجود نمی آد بالاخره نگرش فعلی ما یک زیمنه ای داشته و طبیعتا تا یک سری جزئیات هرچند کوچک تغییر نکنه نگرش ما هم بعید می دانم تغییر کند...
شانه بسر می گه:
...قراره این تغییر یک تغییر بنیادی باشه، درست مثل یک واکنش شیمیایی از نوع برگشت ناپذیر...
آقا محمود می گه:
...ما با ممارست داریم ظرفیت محدود خود رو بالا می بریم و با این کار یه سری کارهایی رو که قبلا به طور خودکارانجام نمی دادیم و باید براش برنامه می گذاشتیم رو می خواهیم با تمرین کاری کنیم که برامون بشه یه روتین...
و باز مجددا محمودآقا می گه:
...ما باید اول تفکر این که مقطعی عمل کنیم را از سر خود در بیاریم و یاد بگیریم که به صورت یه جریان نگاه کنیم به زندگی و مسائل پیرامون اون یا به عبارت خودم یک package ...
بهار می گه:
...به نظر من ما خیلی بزرگتر از اونیم که در یک گلخونه جا بگیریم.ولی خوب اینم یک اصل هست که برای رسیدن به بهترینها باید بهترین تلاش رو هم بکنی!اصلا این خیلی لذت بخش تره تا اینکه یه قرص بندازی بالا واشتهات کور شه.اینکه خودت رفتارت رو عوض کنی خیلی هیجان انگیزه...
آزی می گه:
...وقتي اين علم وآگاهي به وجود مياد مني كه ميخ وام وتصميم گرفتم كه تغيير كنم به اين نتيجه ميرسم كه من اين تغيير رو فقط به خاطر خودم..به خاطر اعتماد به نفسم..به خاطر سلامتيم..به خاطر بالا بردن توانايي هام..به خاطر ثابت كردن خودم وتقويت ارادم وبه خاطر ....انجام ميدم...
و آزی هم مجددا می گه:
...كسي منو مجبور نكرده جونمم به خطر نيافتاده بوده من به خواست خودم خواستم كه خوب زندگي كنم.پس براي من اين تغيير زمان نداره من هميشه تا آخر عمرمم هر غذايي كه ميبينم با علم به كالريش وارزش غذاييش چه خوب چه بد اونو مي خورم خيليم احساس غرور مي كنم.اصلا هم حس ناراحت كننده اي نيست...
امید می گه:
...فکر می کنم بهترین راه برای پایدار بودنه این روش همون چیزی با شه که شماها بهش لایف استایل می گید. رسیدن به لایف استایل درست همیشگی در زندگی باشه. فکر می کنم که به زمان زیادی نیاز داره رسیدن به این مرحله...
دیانا هم می گه:
بیخود نیست که من مثل یه پیچک چسبیدم به انارستان و دوست تون دارم سبد سبد.
دیانا پیچک انارستانی!
دیانا | March 8, 2008 12:34 AM
تو گلخونه نیستیم چون ماهی کبابی رو به سرخ کرده,جوجه کباب رو به کنتاکی,آب رو به نوشابه,پیاده روی رو به چرت , خرما رو به کیک ,نون سبوس دار رو به باگت و تندرستی رو به چاقی و خمودگی ترجیح می دیم
سالومه | March 8, 2008 6:59 PM
سلام به همه دوستان
ستاره دار ها ستارشون مبارک باشه دست راستشون رو سر من
امروز از شو شو خان پرسیدم به نظرت این که ما الان داریم موقع خوردن دقت میکنیم که چی میخوریم مثل این میمونه که ما تو گلخونه ایم ؟ به نظر من جواب جالبی داد گفت گلهایی گه تو گلخونه هستند عمرشون بلندتر گلهای بیرون گلخونه است :)
مواظب خودتون باشید
سردرگم | March 8, 2008 7:15 PM
انار! من باید حتما این مشق شبی که گفتی پستهایمان را مرور کنیم انجام بدهم. احساس می کنم نظم ذهنی ام برای کارهایی که باید انجام بدهم دیلیت شده. سه شنبه یک پست هوا می کنم مشق این میتینگ را پابلیش می کنم. می دانی که من یک کم دهنم به برنامه رژیم فکر نکنه کالری ام می رسه به BMR ام. خلاصه از نان شب این مشق واجب تره.
امشب شام نداریم. من برای خودم تن ماهی درست کردم با نون تست. بقیه خانه یک وعده می خورند من که برعکس ام که نباید رژیم لاغر شدن بگیرم که! من چه قدر تنهام :(
آرام | March 8, 2008 7:18 PM
من یک کم "ذهنم" به برنامه رژیم فکر نکنه کالری ام می رسه به BMR ام.
اشتباه تایپی بود!
آرام | March 8, 2008 7:20 PM
بچه ها جون من سرم خیلی شلوغه مرسی از تبریکاتون و مرسی از انار عزیز که تریبون رو در اختیار من گذاشته
من زودی میام یه نطق درست و حسابی می کنم ببخشید بچه ها جونی زودی میام
مهسا | March 8, 2008 7:34 PM
منم قبول دارم که نگرش ها قابل عوض شدنه.
یه مثال ساده اش خود منم که همیشه می گفتم از سالادی که کاهو و هویج داره بدم میاد و حالا عاشقشم.تازه همش می گردم و سبزیجاتشو زیاد می کنم.
الان کم نیستن روزهایی که برنامه ام یه جورایی خارج می زنه اما اون روزها برام "عادی" نیست و همش یه حس ناخوشایند دارم که اوضاع غیر عادی بوده.
یعنی این مفاهیم برام جابجا شدن.
منی که بدون شکلات زندگی نمی تونستم بکنم الان 1 هفته است که با وجودی که 700 گرم شکلات توپ توی کابینته 1 دونشو نخوردم.
و کیف می کنم که نخوردم.
پس می شه عوض شد و شاد بود و عذاب هم نکشید.من اینو دارم تجربه می کنم و موارد زیادی تو لیستمه که باید تغییر بدم.
آریس | March 8, 2008 8:20 PM
http://anarestan.wiki.zoho.com/How-much-exercise.html
Anar jan mohasebehaee ke baraey mesal dar moerede Eli gozashti natijeash dorost hast ama adadha ro dorost sareh jayeshoon nagozashti masalan bejaye inke darsadeh sakhti ra zarbdar tafazolo max heart rate and minimum, hart rate konim ba oon jam kardi
mehman | March 9, 2008 12:47 AM
روز اول درست بوده.
http://anarweightloss1.blogfa.com/post-61.aspx
نظمش اونجا ریخته به هم.
انار | March 9, 2008 1:14 AM
مهسا جان ستارت مبارک .زود بیا بگو رمز این لاغری تو چیه؟؟ایشالا ستاره های بعدی :دی
سالومه | March 9, 2008 2:19 AM
سلام
من دوباره برگشته ام.اما این دفعه دیگه راست راستی برگشته ام.
اصلاً هم نمیترسم که بگویم از پله ها لیز خورده ام...اصلا هم نمیترسم که بگویم این دو هفته ی اخیر خواسته یا ناخواسته چهار چنگولی مراقب نبوده ام...نه که نتوانسته ام.واژه ی توانستن اینقدر عمیق و وزین است که به این سادگیها نمیشود منفی اش کرد...
اما مهم این است که وسطهای راه دستم را به نرده ی اراده ام گرفتم...نگذاشتم بازهم پایین بروم تا پله ی شروع ،یا شاید پایینتر...این شد که درمدت این دو هفته فقط نیم کیلو کم کرده ام...بازهم خدا را شکر که اضافه نکرده ام.
انار جان.لوگ را هم به روز کرده ام.تو رو خدا دیگه اون یک ماه غیر فعال رو بردار.
در "خانه ای در طرف دیگر شب" منتظر همه تون هستم.قدمتون سر چشم.
آرتمیس | March 9, 2008 4:19 AM
شب تاب جون
خیلی خوش برگشتی. بدو تا دیر نشده لوگ رو آپ دیت کن تا ما دلمون نگیره. لوگ جدید رو هم حتما انار برات دعوتنامه فرستاده چون اطمینان دارم که اسمت توی لیست بوده. پس ایمیل ات رو چک کن تا بتونی پیداش کنی.
بیا تعریف کن که در چه حالی و اوضاع ورزش و رژیم در چه حاله.
دیانا | March 9, 2008 9:36 AM
آرتیمس جون
تو هم خوش برگشتی. کجا رفتی ناخدا؟ اگه خصوصی نیست٬ بیا بگو چی شد که از پله ها لیز خوردی؟ چون توی سفرت خیلی خوب مراقب بودی و نذاشتی شرایط سفر مانع برنامه ات بشه. بیان تجربه ی تو می تونه کمک حال ما باشه. بخصوص که ظاهرا خیلی قشنگ تونستی علیرغم مشکلات باز دست ات رو به قول خودت به نرده ی اراده ات بگیری.
به هر حال باز هم خوش اومدی.
دیانا | March 9, 2008 9:37 AM
و اینک مهسا
در آستانه ی بهار
با ستاره ی ۲۰پوندی در دست راست
و ستاره ی ۱۰درصدی در دست چپ
می اندشید به ستاره ی طلایی
و اینک انارستانیان
در آستانه ی بهار
با لبخندی بر لب
و شوری در دل
می اندیشند به موفقیت مهسا
و جوانه می زد نور امید در قلوب شان
و اینک همه با هم
در آستانه ی بهار
با قلبی مالامال از مهر
سر می دهیم ندا:
مهسا جون دوستت داریم
مهسا جون متشکریم.
دیانا و اینک زاده!
دیانا | March 9, 2008 9:38 AM
زندگی در گلخانه؟
-------------------آگاهی
---------------------------نگرش
-----------------------------------عملکرد
---------------------------------------------تغییر رفتار
-----------------------------------عملکرد
---------------------------نگرش
-------------------آگاهی
زندگی در گلخانه؟
-------------------آگاهی
---------------------------نگرش
-----------------------------------عملکرد
---------------------------------------------تغییر رفتار
-----------------------------------عملکرد
---------------------------نگرش
-------------------آگاهی
زندگی در گلخانه؟
-------------------آگاهی
---------------------------نگرش
-----------------------------------عملکرد
---------------------------------------------تغییر رفتار
-----------------------------------عملکرد
---------------------------نگرش
-------------------آگاهی
زندگی در گلخانه؟
دیانا | March 9, 2008 9:44 AM
انار جون چند روز ژیش بهار که خودش نمی تونست لوگ وزنش رو آپ کنه... کمک خواست و من براش آپ کردم اون 4 کیلو کم کرده اما به یه دلیلی! تاریخش عوض نشده! پس لطفا اونو از یک ماه غیر فعالی دربیارین ممنونم
ladyfinger | March 9, 2008 1:16 PM
کیک فنجونی جان اینجا اشتباه نوشتی!ببینید من 4 کیلو اضافه شدم نه کم.از صبح دارم سعی می کنم برم توی لوگ نتونستم.صبر می کنم تا دو روز دیگه اگه نتونستم. به اون آدرسی که انار جان گفته ایمیل می زنم.
مرسی کیک فنجونی عزیز
بهار | March 9, 2008 6:10 PM
سلام به همگییییییییییییییییییییی
گلبو | March 9, 2008 11:12 PM
کیف میکنم وقتی میام اینجا
گلبو | March 9, 2008 11:15 PM
سلام به همگی
دیانا جونم، از لطفت ممنونم.
در جواب سوالت باید بگم لیز خوردن که خصوصی و غیر خصوصی نداره خواهر جون.توی وبلاگم شرح کامل این شاهکار بی نظیر رو نوشته ام، تا یک وقت خدای ناکرده مدیون تاریخ نشم!!!
خوشحال میشم بیای و مثل همیشه همراهم باشی.(اما اولش باید قول بدی که دعوام نکنی!)
آرتمیس | March 10, 2008 3:24 AM
وای....80تا کامنت. من خیلی عقبم! این چند روز اینترنت نداشتم الان باید بشینم بخونم گلخونه و اینها رو
آلبالو | March 10, 2008 4:45 AM
سلام انار جون
چقدر خوشحال کننده است وقتی در اوج نا امیدی از رژیم گرفتن یهو از اینجا سر در بیاری و ببینی چقدر همپا می تونی اینجا پیدا کنی
من قدم 158 و وزنم 66دو سه ماه ام هست رژیم ام رو شروع کردم اما مقدار کالریش رو نمی دونم
میشه به من کمک کنید
cdkf | March 10, 2008 5:56 AM
من برگشتم. ولی چقدر عقبم . چقدر کامنت خدایا. سر فرصت میشینم همه رو میخونم انار جون. فعلا ...
الی | March 10, 2008 2:06 PM
دوباره کامنت منو قورت داد.
اي بدجنس.
من برگشتم انار جون .خيلي از بحث عقبم . سر فرصت ميشينم و همه چيز رو ميخونم .
الي | March 10, 2008 2:08 PM
دوباره کامنت منو قورت داد.
اي بدجنس.
من برگشتم انار جون .خيلي از بحث عقبم . سر فرصت ميشينم و همه چيز رو ميخونم .
الي | March 10, 2008 2:08 PM
اين همه کامنت ها رو يه دفه ميفرسته که حاله منو بگيره؟؟؟؟؟؟؟
الي | March 10, 2008 2:10 PM
الي چقدر بامزه متن كامنتشم حفظ بوده..
ولي من نمي دونم چرا ديگه ميبينم كامنتمو همون موقع كه ميفرستم.شايد به خاطر سرعت اينترنت باشه چون من الان ازون موقع پرسرعت ترم...
خانم ياا آقاي سي دي كي اف خوش اومدي من تنها سايتي كه الان به ياد دارم براي محاسبه كالري ها همانا اين است:http://www.my-calorie-counter.com/
توي كامنت هاي قبلي بگردي بازم كلي مي توني اطلاعات پيدا كني.
موفق باشي
آزي | March 10, 2008 2:13 PM
بچه ها يه اتفاقي برام افتاده..جديدا ها در راستاي اينكه من ديپلم منگوله داره كالري شماري رو گرفتم ودر راستاي پروزن شدم هر جا ميرم يه عده اي ميان ودر راستاي همون جلسه پرسش وپاسخ من كلي بهشون نكته كنكوري كه از شماها و بعضا خودم آموختم به رايگاه در اختيارشون مي ذارم.بعد همه معمولا خيلي اولش جو گير ميشن وميخ وان كه من براشون يه وبلاگ درست كنم وغريبه كه نيستيد من براي چند تاييشون وبلاگ هم درست كردم ولي دريغ از 2تا پست...به همون يكي اول ميرن وگم وگور ميشن.
خلاصه در همين راستا چند تايي از دوستام كتاب جدول كالري هامو خواستن ومن هم ازون جايي كه "نه"گفتن رو خيلي خوب ياد گرفتم با قاطعيت گفتم ونه نمي تونم بدم ولي مي تونم براتون كپي كنم وبعد از اينكه كلي لب ولوچه آويزون ديدم وتهمت به خسيسي وبخيلي راضي شدم.من رفتم براشون كپي هم كردم وبا يه روبان منگولي شينيونش هم كردم وتقديم دوستان كردم ...بعد اتفاق ديگري افتاد اينكه چند وقتيه چند تا از دوستام برنامه غذاييشونو برام اس ام اس مي كنن...اين مدلش واقعا نوبره اونم مثلا ساعت 12 شب كه آزي حساب كن ببين چقدر ميشه!....حالا تو نه مي توني بگي نه ...نه اينكه مي دوني مثلا طرف چقدر از چي خورده يا مثلا وقتي مي گه خورشت چه مدل خورشتي...خلاصه بماند كه چند باريم در جهت پرداخت زكات علمم جبور شدم از مالم هم مايه بذارم ودر انتظار يه صورت حساب چشمگير براي موبايلم باشم چون نمي تونستم همه اينها رو نصف شبي با اس ام اس بفرستم.نه كه حالا وقته خوابمه ولي اون ساعت ساعتي نيست كه بتونم به اين چيزا اختصاص بدم.
خستتون نكنم حالا طرف بعد از چند روز كه من دارم شب به شب براش كالري هاشو ميشمرم زنگ زده كه:آزي راستي من بايد چند كالري مي خوردم؟(ميخ واستم مغزمو بكوبم به ديوار كه به من چه وقتي تو خودت يادت نيست من چجوري يادم باشه) وبعدشم اينكه ميشه براي خانم فلاني وآقاي فلاني هم حساب كني ببيني بايد چقدر كوفت كنن؟منم در نهايت با كلي زمزمه وتلقين داشتم به خودم مي گفتم آزي وسيع باش..بخشاينده باش اگه كمكي ازت بر مياد انجام بده وكلي جمله روانشناسانه وقبول كردم.ولي واقعا اگه اين بار زنگ بزنه يه درخواسته ديگه حالشو مي گيرم گفته باشم!
حتي به ري هم كه خواهرمه گفتم تو حساب كن كالري هاتو من هر روز برات خط ميزنم كه گله گيمو به ديانا كرد كه آزي خيرش به كسي نمي رسه :)
طفلك آزي
پ.ن:نيم ساعت خوابم برد توي شرايطي كه براي كاري بايد يه ربع بعد بيدار ميشدم يه خواب مزخرفي ديدم كه توش يه شخصيت بد بخت وآويزون شده بودم كه پاشدم ميخ واستم گريه كنم براي خودمو وسر از بدنم جدا كنم.الان اينقدر دلم پر بود خواستم بيام اينجا بگم ..خوابمم بگم؟آخه خيلي خنده دار بود
آزي | March 10, 2008 2:27 PM
داشتم زبان ميخوندم وطبق معمول كه كتاب براي من هميشه بهترين داروي خواب اوره وهميشه منو ياد خواب ميندازه وخمار ميشم گفتم يه ربع مي خوابم بعد بيدار ميشم.چون بايد به آقاي كينگ كونگ زنگ مي زدم.بعد خوابيدم همون موقع ديدم توي هندم ويه جاي با صفا بعد اتفاقا آقاي كينگ كونگ هم همونجاست.بعد يهو ميپرم برم ببينمش ومثلا سورپرايزش كنم ميرم دم خونشون كه خيلي هم دور بود بعد دوستش با چشم غره بهم مي گه نيست ومن ميام برگردم خونه هيو ميبينم يه جايي داره خريد مي كنه.اونم چي نون تافتون...بعد ميپرم يهو بهش سلام ميدم اونم كلي ذوق زده ميشه وخوشحال كه منو ديده بعد هي دوستاشو ميبينه اونجا كه اونا هم اومدن مسافرت(همه هم خانم ودختر خانوم)اونا هم هي وايميستن ازش از كنسرت ها مي پرسن واينم كلي جواب همه رو ميده هيچ كسم منو نمي بينه وبه من هيچ توجهي نميك نه منم كه بهش اعتراض مي كنم هي با يه لحني ميگه:اوكي گلم اومدم..ازون ورم ازون جايي كه بابام توي خوابم منو ول نمي كنه وداره منو چك مي كنه هي مي گم بدو ديرم ميشه بابام عصباني ميشه...دوباره هي دوستاشو ميبينه خلاصه كه با بدبختي ميرسيم دم خونش بعد من مثل سيندرلا مي گم ببين من ديرم شده بايد برم..اونم اصرار يه فقط چند دقيقه بيا بالا..خلاصه من ازون جايي كه توي خوابم دل نازكم ميرم بالا ..بعد يهو ميبينم آقاي كينگ كونگ كنترل تلويزيون رو گرفته داره بالا پايين مي كنه منم هي باز ميگم من ديرم شده بابام منتظره اونم هي ميگه گلم اينقدر غر نزن وايسا الان تموم ميشه...خلاصه در همين حال بود كه تلفنم زنگ زد
واقعيت:آقاي كيگ كونگ بود گفت من 15 دقيقه است منتظرتم چرا پس زنگ نزدي...فكر كنيد من داشتم نيم ساعت توي خواب انتظارشو مي كشيدم...خلاصه از يه طرف كلي دلم خنك شد كه اخ جون انتظار بكش ببين چه مزه اي داره..ولي اينقدر عصباني بود وباز من متهم شد م به بي مسئوليتي كه اولش فقط گفتم خواب موندم وبعد كم كم خوابمو تعريف كردم وگفتم اين به اون در...هاهاهاهاها...ولي اگه اين اتفاق دومي نميافتاد كلي تا شب حالم بد ميشد.
بازم ببخشيد خيلي بي ربط به اينجا بود
آزي | March 10, 2008 2:41 PM
داشتم زبان ميخوندم وطبق معمول كه كتاب براي من هميشه بهترين داروي خواب اوره وهميشه منو ياد خواب ميندازه وخمار ميشم گفتم يه ربع مي خوابم بعد بيدار ميشم.چون بايد به آقاي كينگ كونگ زنگ مي زدم.بعد خوابيدم همون موقع ديدم توي هندم ويه جاي با صفا بعد اتفاقا آقاي كينگ كونگ هم همونجاست.بعد يهو ميپرم برم ببينمش ومثلا سورپرايزش كنم ميرم دم خونشون كه خيلي هم دور بود بعد دوستش با چشم غره بهم مي گه نيست ومن ميام برگردم خونه هيو ميبينم يه جايي داره خريد مي كنه.اونم چي نون تافتون...بعد ميپرم يهو بهش سلام ميدم اونم كلي ذوق زده ميشه وخوشحال كه منو ديده بعد هي دوستاشو ميبينه اونجا كه اونا هم اومدن مسافرت(همه هم خانم ودختر خانوم)اونا هم هي وايميستن ازش از كنسرت ها مي پرسن واينم كلي جواب همه رو ميده هيچ كسم منو نمي بينه وبه من هيچ توجهي نميك نه منم كه بهش اعتراض مي كنم هي با يه لحني ميگه:اوكي گلم اومدم..ازون ورم ازون جايي كه بابام توي خوابم منو ول نمي كنه وداره منو چك مي كنه هي مي گم بدو ديرم ميشه بابام عصباني ميشه...دوباره هي دوستاشو ميبينه خلاصه كه با بدبختي ميرسيم دم خونش بعد من مثل سيندرلا مي گم ببين من ديرم شده بايد برم..اونم اصرار يه فقط چند دقيقه بيا بالا..خلاصه من ازون جايي كه توي خوابم دل نازكم ميرم بالا ..بعد يهو ميبينم آقاي كينگ كونگ كنترل تلويزيون رو گرفته داره بالا پايين مي كنه منم هي باز ميگم من ديرم شده بابام منتظره اونم هي ميگه گلم اينقدر غر نزن وايسا الان تموم ميشه...خلاصه در همين حال بود كه تلفنم زنگ زد
واقعيت:آقاي كيگ كونگ بود گفت من 15 دقيقه است منتظرتم چرا پس زنگ نزدي...فكر كنيد من داشتم نيم ساعت توي خواب انتظارشو مي كشيدم...خلاصه از يه طرف كلي دلم خنك شد كه اخ جون انتظار بكش ببين چه مزه اي داره..ولي اينقدر عصباني بود وباز من متهم شد م به بي مسئوليتي كه اولش فقط گفتم خواب موندم وبعد كم كم خوابمو تعريف كردم وگفتم اين به اون در...هاهاهاهاها...ولي اگه اين اتفاق دومي نميافتاد كلي تا شب حالم بد ميشد.
بازم ببخشيد خيلي بي ربط به اينجا بود
آزي | March 10, 2008 2:49 PM
خدائیش خیلی بامزه بود. مرسی که تعریف کردیش. مخصوصا الان که من دارم از زور خواب میمیرم و هرکی برام داستان تعریف کنه خوشحال میشم.
انار | March 10, 2008 3:58 PM
چرا خوابت مياد؟برنامه ديروزتم كه ننوشتي؟كه ببينيم كي خوابيدي؟
آزي | March 10, 2008 4:22 PM
دیر خوابیدم. 1.5. جو زدگی بدفرم شده بودم چون تازه نصف شب درس فهمیدنم میامد. جوانی کردم و خامی. تازه از 6 صبح هم گربه کوچیکه بالا سرم نق میزد که پاشو به من غذا بده. آخه اونم براش رژیم تعیین کرده ام!:) چاق شده یه شیکم حاج آقایی آورده که بیا و ببین! منم غذاش رو کم کرده ام و ریز ریز بهش میدم اینه که بچه تا عادت کنه حالا یه مدت باید بسازیم به غرغرش.
انار | March 10, 2008 4:31 PM
آخی چقدر خندیدم به خواب آزی و شکم حاج آقایی گربه کوچیکه :)) خدا یک در دنیا صد در آخرت عوضتون بده که آدم رو اینجوری شاد میکنید.
آزی پس خدا به من رحم کرده که هنوز بهت رو ننداختم! میخواستم من هم بهت بگم بیای جمع کالری های منو چک کنی ببینی درست حساب میکنم یا نه!
شانه بسر | March 10, 2008 6:03 PM
بميرم انار به اون زبون بسته رحم كن ديگه بذار بخوره..من بااينكه خيلي روابط حسنه اي با گربه ها ندارم ولي دلم براشون مي سوزه چند روز پيش توي باشگاه يه دختري داشت از عقيم كردنه گربش مي گفت اينقدر دلم سوخت براش كه نگو...بيچاره حيوون زبون بسته بگو حالا اين همه گربه جا فقط براي نسل بعديه اين پيشي كم بود.حالا تو هم بذار بخوره چاق بشه چيزي نيست تو ميبيني عبرت مي گيري كه زياد نخوري وحكايت ادب از كه اموختي ميشه.
شانه بسر جان شما كه اوستاي مايي رفيق .من اصولا يه اخلاقي دارم يا يه كاري رو انجام نمي دم يا بخوام انجام بدم درست انجام ميدم.اين الان جو زده ست ميخ واد تا عيد 6 كيلو لاغر شه حالا من هي بيام بهش بگم نكن اين كارو...كو گوش شنوا...سال تا سال ورزش نمي كنه حالا هم داره ميره باشگاه انقلاب اسكواش هم ميره بام پياده روي همم هي مي گه بريم استخر...ميشناسمش دوسته دوران دبستانمه.الان دوباره برنامه غذاييشو زده در حد خودكشي نمي خوره بعد مي گه آزي شام چي بخورم منم ديگه حرص نمي خورم گفتم خوبه ..بعد كلي براش تايپ كردم برو شير بخور با ساقه طلايي يا يه تيكه مرغ آبپز كن يا يه ليوان عدسي ولوبيا..بعد باز زده ميشه سوپ بخورم آخه شام سوپ داريم..خوب بگو زن...كه از اول همون سوپ و كوفت مي كردي...ديگه مثل جوونيام حس اس ام اس زدن ندارم.
ازون ور يه روز اومد باهام باشگاه وبعد اصرار كه آزي جونه بيا روزاتو عوض كن كه با هم بريم منم مرامم گل كرد گفتم اوكي بعد يه روز اومد يه روز ديگه شروع كرد به بهانه آوردن ونيومدن..ازينكه برناممو براي كسي به هم بزنم كه منم سست كنه توي تصميمم وبرنامه خودمم از دستم خارج شه عصبي ميشم.
بذار حالا كه چونم گرم شده اينارم كه اينجام غلنبه شده بگم.البته به خودشم مي گم حالشو به وقتش ميگيرم نگران نباشيد...من رفتم كلاس اسممو نوشتم طبق معمول اومد شلوغش كرد كه واي منم ميام باهم اين كارو كنيم بريم اينجا اونجا وكلي شلوغ بازي بعد دوجلسه از كلاس اومد واز جلسه بعد نيومد هرچيم بهش مي گفتم چرا نمياي مي گفت عصبي ميشم من كه درس نمي خونم يا تو برو من بعدا از تو مي پرسم.
يه باره ديگه هم كه گولشو خوردم اصرار كرد كه بيا بريم كتابخونه فلان جا عضو شيم منم گفتم نه دوره من نميام اونم اصرار كه من قول ميدم ببرمت بيارمت...منم باز خام شدم وكلي پول عضويت دادم وخوشحال...يه روز اومد روزه بعدي گفت تو برو من كار دارم ميام...روز بعد گفت آژانس بگير من پولشو ميدم(مي دونست من صد سال اين كارو نمي كردم)خلاصه كه منم ازلجم كه بگم فكر نكن به خاطر تو ودوري راه برناممو كنسل نمي كنم چند وقتي مي كوبيدم ميرفتم اونجا وشب كه ميمومدم خونه جنازه.حالا فكر كن خونه ما تا عصر خلويته خلوته واتاقه منم كاملا منطقه امنيه ومن اينجا خيلي راحت ترم.
نمي دونم چرا من هي مثل پينو كيو گول اين دوستام و مي خورم
هي هي هي هي
آزي | March 10, 2008 6:40 PM
نه نه چاق شده. تقصیر منم هست. از روز اول باید روی غذاهاشون رو میخوندم به اندازه میریختم جلوش. نمیدونم چرا احساس کردم عقل حیوون بیشتر از آدمه وقتی گرسنه نباشه نمیخوره. اشتباه کردم. عین خودمون وقتایی که حوصله اش هم سر میره یا واسه سرگرمی یا فقط چون غذای جدید ریختی تو کاسه اش میشینه به خوردن. حالا فهمیدم عقل همه تپلهای عالم یه اندازه است. نمیتونم بشونمش واسش نطق لایف استایل بکنم و بگم شما نگرشت رو به غذا باید عوض کنی که...مجبورم پا رو دلم بذارم غذا بهش ندم. الهی بگردم برا بچه ام. آخه میگن گربه ها دو پوند که چاق بشند مثل اینه که یه آدم بیست پوند چاق بشه. یعنی انقدر بهشون فشار میاد. زانو درد میشن, دیابت میگیرن. اینم که بچه ام اصولا یه کمی گیج هست دیگه وای به روزی که مریض هم بخواد بشه.
انار | March 10, 2008 7:34 PM
واي انار شاهكاري الان تو خونه جريانه رژيم دادنت به گربه بيچاره رو گفتم اينقدر همه خنديدن...حالا ببين من به كي رژيم بدم ولاغرش كنم...اسممو عوض مي كنم اگه من نتونم از پس اين آدم بر بيام حتي ازين سر دنيا...اگه لاغرش كردم باياد بهم يه ماه تشويقي بدي به خدا چون چند ساله دارم روي اين پروژه كار مي كنم ..تنها موفقيتم تا حالا اين بوده كه ميشه راجع به اين موضوع حرف زد برعكس قديم والبته چهار كيلوي نا قابل كاهش وزن ...حالا برنامه بعدي اينه كه بتونم وادارش كنم به ورزش روزانه گرچه واقعا سخته وساعت كاريش جونشو به اندازه كافي ميگيرن ولي حتما يه راهي هست
آزي | March 10, 2008 7:57 PM
اينكه بتوني روي كسي كه نمي توني براش لايف استايل رو توضيح بدي وعقلم نداشته باشه وبراشم مهم نباشه تاثير بذاره كاريه كارستون واقعا...
فقط بايد دلت نسوزه واقعا:)ولي من خودم اگه بابام يهو وسط غذا مي گفت :آزي بسته چرا ترمز بريدي خيلي بهم بر ميخورد وكلي گريه مي كردم...يعني زوري وتهديدي نمي شه...كاشكي پروژه من هم مثل گربه تو بود
آزي | March 10, 2008 8:07 PM
سلام دوستهای عزیز
من واقعا میخواهم جبران نبودن هامو بکنم .
جدی جدی
sadaf | April 8, 2008 7:07 AM