« میتینگ 55 تا 56 | صفحه اول | میتینگ 56 تا 57 »
پیش نوشت: متن طولانیه. برای اینکه به چشمتون فشار نیاد میتونید ctrl رو با + بگیرید فونت درشت میشه.
خوب اگر به شما میگفتند فرصت دارید یک هفته از عمرتان را دوباره زندگی کنید چکار میکردید؟ اگر میگفتند فرصت دارید برگردید و با دانش الان اشتباهات آن یک هفته را جبران کنید چکار میکردید؟ تکلیف شما این هفته همینه. برگردید به جدولهای این دو هفته بعلاوه اونچه که از این دو هفته یاد گرفتید. روز به روزش رو برید جلو و از خودتون بپرسید "چطور میتونستم بهتر عمل کنم؟" . اگر روز خیلی خوبی بود از خودتون بپرسید که چرا از اون روز خیلی راضی بودید. چه نکاتی رو دوست دارید نگه دارید و چه نکاتی رو باید بهبود ببخشید. بعد برای خودتون 5 شماره هدف بچینید از کارهایی که میخواهید روش تمرکز کنید و کنار جدولتون اون رو هم بنویسید تا همه ببینند. و سعی کنید این هفته رو عین هفته پیش زندگی کنید اما بهتر.
پس هدف برای تعداد لیوانهای آب، تعداد قدمها در روز ، تعداد کالریها و ساعت خواب و بیداری و ورزش رو درست مثل هفته پیش بگذارید و بعد ببینید چه کارهایی رو میتونید این هفته بهتر انجام بدید.
حالا در راستای اینکه من راهتون بندازم خودم امروز چند ساعتی رفتم و توی وبلاگهای همه با دقت چرخیدم و یادداشت برداشتم که به نظر من چه نکاتی جا برای پیشرفت دارند و همه رو اینجا خلاصه میکنم. هرکجاش که به شما میخوره و براتون مفیده بردارید و بزنید به زخم جدولتون.
نکته 1. مینیمم مقدار کالری: ببینید من چرا اصلا مقدار مینیمم کالری تعیین میکنم و بهش اصرار دارم؟ بدن شما یه چیزی داره به نام میزان کالری پایه. این حدود 60 تا 70 درصد کالریی هست که شما میسوزونید. کالری مورد نیازه برای اینکه کارهای روزمره و حیاتی بدنتون مثل ضربان قلب، نفس کشیدن، هضم غذا و اینا انجام بشه. این مقدار کالری بستگی مستقیم داره به وزن بدن. معمولا اگر وزن بدن به پوند رو ضربدر 7 الی 10 بکنید میشه مقدار این کالری مورد نیاز. بدن شما این سوخت رو لازم داره برای اینکه درست کار کنه. حالا اگه از این مقدار کالری کمتر بخورید چی میشه؟ خوب بدنتون یه شبه که از کار نمیفته. طبیعتا شروع میکنه از ذخیره هاش استفاده کردن و شما شروع میکنید سریع لاغر شدن و خوشحال میشید. و باز هم کمتر میخورید. اما عملا چه اتفاقی داره میفته؟ از اونجایی که بدن تنها و مهمترین وظیفه اش رو زنده نگه داشتن شما میدونه(خیلی براش اهمیت نداره که شکل مدلهای ژورنالها هست یا نه) و به هر قیمتی میخواد زنده بمونه شروع میکنه متابولیسم و سوخت و ساز بدن شما رو پائین آوردن. صرفه جو میشه. مجبوره برای اینکه شما غذا بهش نمیدین. و در این پروسه اکثرا ماهیچه و بافتهای زنده تر رو از دست میده. برای اینکه ماهیچه ها موتور سوخت و ساز بدن هستند و برای بدنی که بهش غذا نمیرسه گرون تموم میشن. و مشکل اینه که وقتی متابولیسم بدن رفت توی حالت قحطی به این راحتی ها در نمیاد. یعنی دیگه هرچی هم براش قسم بخورید به این راحتی ها باور نمیکنه. من خودم مثال زنده این مورد هستم. من کم خوری نکردم اما توی تابستون که ورزش زیادی میکردم به اندازه غذا نخوردم (بلد نبودم) و الان درست 7 ماهه که وزنم تکون نخورده. خوب روش فکر کنید...هفت ماه. چندتا از شما فکر میکنید میخواهید توی یه همچین وضعیتی گیر کنید؟ من میتونم بهتون اطمینان بدم که اصلا جالب نیست. من نمیتونم به هیچ وسیله ای شما رو مجبور کنم که به اندازه لازم غذا بخورید اما میتونم از روی تجربه و دانش خودم بگم...اگر نمیخواهید بدنتون یا مثل بدن شتر بشه که پس فردا انقدر کم بسوزونه و ترسیده باشه که هرچی میخورید چربی بکنه و ذخیره کنه برای روزگار مبادا یا وقتی لاغر میشید بدنتون به جای یک بدن سالم و سرحال و زیبا مثل بدن این گرسنه های آفریقا یه لایه پوست بر استخون با یه شکم گنده وبدون ذره ای ماهیچه باشه غذا بخورید. غذای درست و به اندازه. یادتون باشه: بدنتون برای لاغر شدن احتیاج به سوخت درست داره.
نکته 2. جایگزین کردن: اصولا راحت ترین راه برای ترک عادتی جایگزین کردنش با یه عادت دیگه است. همین اصل در مورد غذا هم صدق میکنه. من توی وبلاگهاتون چرخ زدم و بر اساسش یه جدول تهیه کردم از جایگزینهایی که میتونید انجام بدید:
|
چرا؟ |
جایگزین |
غذا |
|
بیسکوئیت و کیک مقادیر زیادی کره و شکر دارند. به علاوه اکثرا از آردهای سفید هستند. یک قاشق غذا خوری مربا یا عسل حدود 50 کالری دارد و کاملا شیرین است و با یک برش نان هم ولع نونی و هم هوس شیرینی را میگیرد و چون نان سبوس دارد سیر کنندهتر هم هست. |
نان سبوس دار یا نان سبوس دار با یک قاشق غذا خوری مربا یا عسل |
انواع بیسکوئیت و کیک |
|
بستنی کالریش را از چربی و شکر میگیرد. کمی پروتئین و کلسیم دارد اما شیر به مراتب بهتر است. این مخلوط چون هم شیرین و هم پرطعم و هم خنک است میتواند جایگزین خوبی برای بستنی باشد و کلی هم خاصیت دارد. مخصوصا اگر اهل میوه خوردن نیستید کمک میوه خوردنتان هم هست. |
شیر بدون چربی یا کم چربی+ میوه(مثل موز یا انواع توت)+ یخ را در مخلوط کن بریزید. اگر میوه تازه و خوشمزه باشد میبینید که شکر هم لازم ندارد. |
بستنی |
|
خورشت خالی به خودی خود ایرادی ندارد. اما خطرش این است که سیرتان نمیکند و دو ساعت بعد "میان وعده" بیسکوئیت و کیک میخورید. اگر خورشت را با ماست مخلوط کنید هم خاصیت دارد و هم پر کنندهتر است. |
خورشت با ماست |
خورشت خالی |
|
کباب کوبیده چرب است. بیشتر از خاصیت گوشتی دارید کالری میخورید. |
جوجه کباب |
کباب کوبیده |
|
برنج ایرانی سفید و بدون فیبر است. برای همین سیر نمیکند. یک سیب زمینی متوسط کنار غذا نه تنها کربوهیدرات پیچیده است و قند خون را یواش و به مرور بالا میبرد و سرشار از فیبر است. در نتیجه شما را زودتر و طولانی تر سیر میکند. |
سیب زمینی پخته |
برنج |
|
خانه که هستید به جای آن کفگیر اضافه برنج دو پیمانه سالاد را با برنجتان مخلوط کنید و قشنگ هم بزنید. یک بشقاب پر غذا میشود و چون سالاد را با غذای گرم مخلوط کردید دیگر سرد هم نیست که سخت باشد خوردنش. تازه میشود شکل این غذاهای تایلندی و چینی اما از نوع سالم. |
برنج را با سالادتان مخلوط کنید |
برنج |
|
به جای نوشابه دوغ بخورید که به جای آنهمه شکر حداقل کلسیم و پروتئین گرفته باشید. اگر در دسترس نبود سعی کنید نوشابه رژیمی بخورید. و صد البته آب از همه بهتر است. |
دوغ، نوشابه رژیمی |
نوشابه |
|
سس خردل فقط 5 کالری در یک یا دو قاشق غذا خوری دارد. میتوانید هر چقدر خواستید بدون عذاب وجدان بزنید. و کلی هم طعم های مختلف دارد. من خودم گشتم تا طعمی را که دوست داشتم پیدا کردم. |
سس خردل |
سس مایونز در ساندویچ |
|
حداقلش این است که با قندتان فیبر هم میخورید. و چون شیرین تر از قند است با دوتا احتمالا هوستان میخوابد و در مجموع کالری کمتری مصرف میکنید. چایی رو هم بذارید کمی سرد بشه قند کمتر میخواد. |
خرما با چایی |
قند با چایی |
|
چیزی که ما را سیر میکند حجم غذاست نه کالری غذا. میوه های خشک کالری واحد حجمشان بالاست چون آب موجود در میوه گرفته شده و شکرش مانده و حجمش هم کم شده. و خیلی اوقات مخصوصا انواعی که در مغازه است شکر اضافه دارد. |
همان میوه ها تازه اش |
کشمش، انجیر و انواع میوه های خشک |
|
چربی و در نتیجه کالری کمتری دارد |
شیر در قهوه |
کرم در قهوه |
|
هم کالری کمتر دارد و هم خاصیت بیشتر |
کمی بیشتر شیر بریزید میبنید که شکر نمیخواهد. |
شکر در قهوه |
|
هم فیبر میخورید که سیر نگرتان میدارد و هم کالری کمتری دارد. آب میوه های غیر خانگی اکثرا شکر اضافه هم دارند. |
خود میوه |
آب میوه |
اینا وحی منزل نیست و همه اش رو هم نمیشه یک شبه انجام داد. اما هر وعده اگر بتونید کمی پیشرفت کنید هم خوبه. یکی دوتا آیتم رو که میبنید زیاد توی جدولهاتون تکرار شده(تقلب: بیسکویئت!) انتخاب کنید و به عنوان هدف سعی کنید جایگزینش کنید. یا میتونید جدولش رو پرینت بگیرید بزنید روی در یخچال یا روی کابینت بیسکوئیت ها.
نکته 3. میان وعدهها: من به نظرم اومد که یکی از جاهایی که خیلی جا برای پیشرفت داره بخش میان وعده هاست. میان وعده خوب چه میان وعدهای است؟ میان وعده خوب آن است که هم سیر کند، هم خاصیت داشته باشد،و هم خوشمزه باشد. ببینید هر سه تاش مهمه. خاصیت یعنی چی؟ یعنی ویتامین، مواد معدنی، پروتئین،فیبر. خوشمزه یعنی شما با عذاب نخوریدش.
چه میان وعده هایی خوب نیستند؟
شکلات، پیتزا، کتلت، انواع و اقسام بیسکوئیت ها اعم از کرم دارد و کره ای و انواع کیک چه با چایی چه بدون چایی چه حتی با شیر!، شیر کاکائو، کره بادام زمینی، کالباس، سوسیس، بستنی. آبمیوه.
چرا؟ همه شون یا چربند، یا پر از شکر یا هردو! و همه هم کم فیبر. هر گرم چربی دو برابر هر گرم پروتئین یا کربوهیدارت کالری داره. شکر ساده این مواد قند خون رو یهو بالا میبره و یهو هم پائین میفته و میفتین توی دور باطلی که نمیتونید ازش به این سادگی ها در بیایید. وچون کم فیبر هستند سیر نگهتون نمیدارن. علاوه بر اون فیبر باعث میشه قند غذا به مرور در خون ازاد بشه.
چه میان وعده هایی خوب هستند؟
شیر، انواع و اقسام میوه، نان سبوس دار، میوه با پنیر کم چرب، چایی با خرما، ماست و میوه،ماست با یک قاشق مربا، شیر عسل، نان و یک قاشق مربا و شیر، تخم مرغ آب پز با نمک، نون پنیر گوجه یا خیار، ماست و خیار، ماست و اسفناج، عدسی، لوبیا پخته، ماست و کدو یا ماست و بادمجان، سیب زمینی آب پز یا کبابی با نمک بدون کره، هویج و کرفس، شیر موز بدون شکر.
نکته 4. صبحانه: صبحانه اولین سد دفاعی شما در مقابل هله هوله خوری روزه. روزتون رو با یک صبحانه خوب و اساسی شروع کنید کلی جلو هستید. کمتر گرسنه میشید، راضی هستید، گرسنگی نمیکشید و مغزتون هم کار میکنه برای موقعی که بیشتر از همه وقت لازمش دارید...توی طول روز و سر کار! صبحانه خوب یعنی چی؟ صبحانه خوب یعنی سیر کنه، خاصیت داشته باشه و خوشمزه باشه. بهترین صبحانه اونه که ترکیب متعادلی باشه از کربوهیدارت پیچیده و پروتئین. پروتئین آدم رو بیشتر سیر نگه میداره و برای ماهیچه ساختن لازمه. کربوهیدارت پیچیده به مرور در بدن انرژی آزاد میکنه و مدت بیشتری نگهتون میداره.
چه صبحانه هایی خوب هستند؟
انواع کورن فلکس سبوس دار با شیر کم چرب و میوه تازه، عدسی، نیمرو با یک زرده و سه سفیده و یک یا دو قطعه نان سبوس دار، نان و پنیر و چایی بعلاوه یک لیوان شیر یا شیر عسل، شیر و میوه تازه و نان سبوس دار و یک یا دو قاشق مربا، شیر عسل با نان، شیر موز خانگی بدون شکر
چه صبحانه هایی بدون فایده هستند؟ بیسکوئیت یا کیک با چایی، شیر کاکائو، از همه بدتر: صبحانه نخوردن که بهترین راهه برای چاق شدن.
یادتون باشه: صبحانه بهتر= روز خوشحالتر= مجموع کالری کمتر
مخصوصا اگر شرایط زندگیتون جوری هست که روی ناهار کنترل زیادی ندارید دقت کنید صبحانه خوبی بخورید. روش وقت بگذارید حتی اگر لازمه یکربع زودتر بیدار بشید.
نکته 5: خودمان را گول نزنیم:
شکلات هیچ خاصیتی ندارد که در مواد دیگه یافت نشه. شکلات تیره بزرگترین خاصیتی که براش پیدا کرده اند وجود انتی اکسیدان درونشه. به جاش انار بخورید یا گوجه فرنگی. پر از انتی اکسیدانه بدون ذره ای چربی و کلی خاصیت دیگه. اگر میخواهید شکلات بخورید اشکالی نداره. فقط بخورید به اسم خودش نه برای اینکه خوبه و لازم. بخورید چون دوست داریدش.
نکته 6: کره بادام زمینی و انواع مغزیجات: ببنید اینا خیلی ریسکشون بالاست به دلیلی اینکه خیلی سخت میشه ازشون کم خورد. اگر برای پروتئینش میخورید حبوبات و لبنیات گزینه های خیلی بهتری هستند و خاصیت هم دارند. اگر برای چربیش میخورید روغن زیتون سالادتون و انواع غذاهای دریایی هم همونو دارند. قطعا ده تا بادم از شکلات و شیرینی بهتره و توی مهمونی ارجحیت داره یا وقتی گیر افتادید اما بهتره جزو غذای روزانه نباشه. فقط فکر کنید که با کالری اینا میتونید از نظر حجمی چقدر غذاهای دیگه بخورید. و در ضمن کره بادوم زمینی که توی مغازه هاست اکثرا بهش نمک و شکر اضافه شده. واقعا چیز واجبی نیست.
نکته7: چند تا کلک هست که خوبه بلد باشید:
الف - توی خونه و توی یخچال یه سری چیزها رو آماده داشته باشید که وقتی گرسنه هستید به دادتون برسه. مثل تخم مرغ و سیب زمینی پخته، هویج و کرفس شسته و آماده و حتی عدسی و انواع سوپهای سبزیجات و غلات به شرط اینکه خامه اینا نداشته باشه. و بعد اینا رو بذارید جلوی دست جلوی جلوی یخچال و بقیه چیزها رو بذارید پشت پشت. چیدمان یخچالتون رو عوض کنید که حداقل ایندفعه که دست دراز کردید از بالای شیر و هویج و عدسی اون ظرف الویه رو بردارید کمی پیش خودتون خجالت بکشید و حیفتون بیاد.
ب- غذاهایی که دوست دارید رو یاد بگیرید با دستور سالم تر و بهتر مرتب توی خونه درست کنید که مهمونی یا بیرون ولعش رو نداشته باشید. که بتونید به خودتون بگید " خودم همینو درست میکنم با نصف این کالری!".
ج- همیشه همیشه همیشه گوشه کیفتون خوراکی داشته باشید. مثل خرید بیمه برای ماشین میمونه. روز مبادا به دادتون میرسه. یک پرتقال، یه نون، ده تا بادوم...بدون خوراکی نمونید که بعد مجبور بشید توی جلسه شیرینی بخورید.
د- در مورد غذاهایی مثل مرغ و سیب زمینی و اینا اول کامل آب پزشون کنید و بعد برای طعم و قیافه با زردچوبه یا زعفرون یه تفتشون بدید. میتونید حتی توی همون آب مرغ هم تفت بدید. قیافه شون خیلی خوب میشه و خوشمزه هم هستند.
د- و مهمتر از همه: قانون بیست دقیقه رو همیشه یادتون باشه. از ثانیه ای که غذا میخورید بیست دقیقه طول میکشه که به مغز پیام برسه "غذا رسید" و توی همون بیست دقیقه است که شما "میان وعده" دوتا تیکه پیتزا و سه قاشق الویه خورده اید و دارید یه کتلت هم برمیدارید که بالاخره پیام میرسه...وقتی گرسنه اید یه لیوان شیر بخورید و بعد از بیست دقیقه برین سر وقت یخچال. وقتی عقلتون هم همراه چشمتون هست.
خوب من میام به وبلاگها سر میزنم ببینم از اینهمه روضه ای که من خوندم شما روی کدوم پنج نکته میخواهید کار کنید. علاوه بر اینها میتونید روی ساعت خواب، مدیریت استرس، درس بهتر خوندن، ترجمه بیشتر کردن، ورزش بهتر کردن و هر نکته ای که فکر میکنید کیفیت کارتون رو تحت تاثیر قرار میده هم تمرکز کنید. اینا فقط تغذیه ای هاش بود که من جمع کرده بودم.
تکمیل 1.
خوب اما ستاره ها:
آلبالو88 اولین ستاره اش رو میگیره. مبارکه خانوم. معلومه حسابی باانرژی شروع کردی. بیا یه نطقی برامون بکن که چکارها کرده ای که فکر میکنی کمکت کرده و برنامه ات برای بعدی چیه. اینم ستاره ات:

آرتمیس هم ستاره 5 پوندیش رو میگیره. آفرین آرتمیس جون. فکر میکنم از اون پست اول وبلاگت تا الان روحیه ات خیلی بهتر شده. خیلی منظم تر فکر میکنی. اینم ایشالا بیشتر برات انگیزه بشه . بیا یه نطقی هم بکن ببینیم برنامه ات برای ستاره بعدی چیه: 
سالومه هم ستاره 5 پوندی میگیره. کولاک کرده اید. سالومه جون بیا برامون بگو برنامه ات چیه. چکارها کرده ای و چکارها میخواهی بکنی:
بهارک هم ستاره 5 پوند ی و 10 پوندی میگیره. مبارکت باشه بهارک جان. ایشالا که برات انگیزه باشه. میدونم که الان هم حواست هست که زیادی سریع کم نکنی. شروعت خوب بوده. همینجوری ادامه بده:

سولماز هم ستاره 5 پوندی و ده پوندیش رو میگیره. سولماز جون خیلی خوب داری پیش میری. راجع به جایگزینی برنج برامون
گفتی. دیگه داری چکارها میکنی؟ برنامه ات برای ستاره بعدی چیه؟

لولک هم ستاره 20 پوندی میگیره. لولک جون حسابی مبارکت باشه. به خدا هر دفعه میری غیب میشی تا ستاره بعدی دل من هزار راه میره..هی میگم نکنه ول کرده؟ نکنه نیاد؟ حالا بیاد برامون بگو رمزت چیه که تونستی انقدر خوب و آهسته و پیوسته جلو بری ؟
مهسا هم ستاره ده پوندی میگیره. مبارکت باشه مهسا جون. خیلی خوب و منظم داری پیش میری. برنامه ات برای بعدی چیه؟ تا
حالا چه نکته هایی کمکت کرده؟
خوب همگی مبارکتون باشه. هرکس برنامه هاش رو ننوشته بره بنویسه. الان هم جمعه صبحه به وقت تهرانه و بهترین وقت برای برنامه ریزی برای هفته جدید. بترکونیم تا میتینگ بعدی.











Comments
انار جان مرسی از نکته های خوبت.2 نکته از نکته هایی که گفتی کاملا به رژیم من مربوط بود چون من هم تقریبا هر روز 10 گرم شکلات می خورم و هم گهگاهی کره بادوم زمینی ای که اغلب خودم درستش می کنم و شکر و نگهدارنده نداره.خوب شکلات رو که به خاطر این می خورم که عاشقش هستم و نیمی از رژیمهامو به خاطر این شکستم که دلم شکلات می خواسته ولی نمی خوردم و یهو یه روز یه تخته شکلات رو نشستم و گاز زدم.ولی الان با این سیستم روزی یه دونه افتر ایت می خورمکه هم خیلی نازکه و هم کاملا ارضام می کنه.شاید هم خودمو گول می زنم و می گم چون من اصلا قند و شکر و شیرینی نمی خورم پس این شکلات اوکی هستش.
دوم درباره کره بادوم زمینی بود که من 1 قاشق مربا خوری اش رو با 1 ق عسل و یه تکه نون سبوس دار روزهایی می خورم که خیلی همش گرسنم می شه.خوردن این میان وعده منو ساعتها سیر نگه می داره.مثلا اگه اینو ساعت 7 شب با یه لیوان شیر بخورم دیگه نمی تونم تا آخر شب هیچی بخورم.
حالا لطفا تو نظرتو در این باره بهم بگو.
راستی ستاره 5 پوندی ام رو هم حاضر کن!!!!
بوس گلم
سالومه | January 29, 2008 4:54 AM
نه هیچ ایرادی نداره که شکلات بخوری چون خیلی دوست داری و اگه نخوری دیسیپلینت میخوره به هم. این اتفاقا خیلی هم راه خوبیه و کاملا واقع گرایانه است. فقط دلیلش باید همین باشه. یادمه زهرا هم همینجوری شکلات خوریش رو به مرور کم کرد. روش خوب و درستیه. کره بادوم زمینی رو اگه توی خونه درست میکنی و با نون سبوس دار میخوری چیز بدی نیست. منم گاهی میخورم. فقط بنا به تجربه شخصی من بهتره که هر روز خورده نشه چون خیلی چربه. به جاش گاهی میان وعده های پر پروتئین تر بخور و کالری روزانه رو هم میبره بالا. اما در کل هیچ ایرادی نداره و میدونم که خیلی هم سیر نگه میداره. اینا هیچ کدوم قطعی نیست. همه اش برای اینه که هرکدوم از ما عادت کنیم راجع به غذامون فکر کنیم و دانشمون رو بالا ببریم که بتونیم به قول معروف هرجا افتادیم تو هر موقعیتی بهترین انتخاب رو بکنیم. یعنی یاد بگیریم روش تفکرمون نسبت به غذا و در نتیجه روش زندگیمون رو عوض کنیم که تغییر وزن آگاهانه و پایدار داشته باشیم. حالا هر کسی باید ببینه با سلیقه شخصیش و مشخصات زندگیش چه کارهایی بیشتر راه دستشه. جا برای مانور خیلی زیاده.
anar | January 29, 2008 5:02 AM
انار جان
از صبح دارم با این لوگ سر و کله میزنم ولی باز نمیشه!!!دیگه دارم خل میشم!
میخواستم بگم که من در این هفته 5/1 کیلو کم کرده ام.که با یک کیلوی قبلی کلا میشه 5/2 کیلو (5/5 پوند).
خیلی خوشحالم که تلاشهام نتیجه داده.میرم که حسابی نوشته هات رو بخونم و توی برنامه ام لحاظ کنم.
از زحمتهایی که میکشی و وقت ارزشمندت رو روی این کار میذاری ممنونم.
آرتمیس | January 29, 2008 5:51 AM
انارکم
من این جدول جایگزین رو بدون اینکه خودآگاهانه دنبال کنم توی این یک سال و نیم گذشته ناخودآگاه (سر اون سمینار دیتاکسیفیکیشن که رفته بودم) دنبال میکردم و زندگیم رو از این رو به اون رو کرد و بیشتر کاهش وزنم (خصوصا قبل از اون ۵پوند آخر معروف) رو مدیون همین جایگزین های ساده هستم.
اولا اگه میرفتیم بیرون برام سخت بود که غذایی رو که سفارش میدم بر طبق همین کانسپت کاستومایز کنم ولی دیگه برام عادت شد که بگم «بدون مایونز و با خردل، بدون بیکن و بدون پنیر و سس آلفردو، ...»
خلاصه که این جدول جایگزینت امتحانش رو روی من حسابی پس داده در خلال یک سال ونیم گذشته و خداست انصافا.
بوس گنده،
--سوسکی
پ.ن. راستی من زمستونها و خصوصا در هنگام پریود بیشتر شکلات هوس میکنم تا مواقع دیگه. تابستونها انقدر همه اش دلم هوس سالاد و آب خنک داره راحت تر مراقب وزنم و سایزم هستم.
sooski | January 29, 2008 5:54 AM
چرا تغییر وزنم اینطوری ثبت شد؟
درستش اینه: تا الان 5/5 پوند کم کرده ام.
تا بعد...
آرتمیس | January 29, 2008 5:58 AM
اول مرسی از این همه وقتی که برامون میذاری تو واقعا بینظیری.
دوم :نکاتت عالی بود. در مورد جایگزینها که واقعا کولاک کردی .اگه بشه همه مواد مضر رو اینطوری جایگزین کرد عالی میشه.
من راستش اصلا میل به صبحانه ندارم و یه دونه چای با یکی دو تا بیسکوئیت سبوس دار رو به زور میخورم . اما این بیسکوئیت ها که میگم فوق العادست .هم حسابی سیر نگهم میداره هم خیلی کم شیرینه و سرشار از فیبره.(ببخشید که میگم اما نمیزاره آدم به یبوست مبتلا بشه)
در مورد شکلات هم من عاشق شکلات بودم اما خودم رو الان به راحتی کنترل میکنم چون کم کم گذاشتمش کنار نه یکباره الان هم وقتی میبینم به جایه اینکه خودم رو به زور نگه دارم یه تیکه کوچکش رو آروم آروم میخورم و ازش لذت میبرم.
اون چند تا نکته هم که گفتی همشون عالیه و قابل اجرا. مثلا همون تهیه غذاهایه مورد علاقمون اما سالمتر من از شروع رژیمم تا حالا بارها این کار رو کردم و میشه گفت مثلا مصرف روغن توی خونمون نسبت به سال گذشته نصف هم کمتر شده .
بازم ازت ممنونم به خاطره این همه وقتی که برامون میذاری.
الی | January 29, 2008 7:00 AM
انار جان خیلی خوبه
مرسی پیشنهاد هات برای جایگزینی واقعا خوب و عملی هستند
بغضی هاشون رو قبلا امتحان کرده بودم
درمورد سس خردل خیلی خوشم اومد ولی نمی دونم سس خردل اینجا هم کم کالری هستش یا نه ؟
آلوچه خانوم | January 29, 2008 7:21 AM
انار انار تپلون
انار ورزش پرستون
به حق هر چي میتینگه
ما رو به فیتی برسون
ما رو به هدف برسون
انار وب تو یکتاست
مـثل يــه ساحل نجاته
تو تپلی مي دونـي
تپل بـودن چه سـخـته
کپل بـودن چه سخــته
انار نـظـر بـه مـا کن
نظــر بـه تپلا کـن
ما رو که مست میتینگیم
در حال رژیم رها کن
در حال ورزش رها کن
عـجب صـفايـي داريـم
حـال و هوايي داريم
به يار مي گیم نخور غم
ما هم اناری داريم
ما هم اناری داريم
انار انار تپلون
انار جیم پرستون
به حق هر چي میتینگه
ما رو به فیتی برسون
ما رو به هدف برسون
ما همه جفت و جوریم
ما همه جور جوريم
{نـزديـک مـا دلامــون
اگـر چـه دور دوريـم} (دو بار مرحمت کنید پلیز!)
تو تپلای دنيا
که از هـمـه سـريم ما
چون صد هزارتا قدم
در هفته می شمریم ما!
انار انار تپلون
انار ورزش پرستون
به حق هر چي میتینگه
ما رو به فیتی برسون
ما رو به هدف برسون
(از اول تا به آخر تکرار نمایید لطفا!)
=================================
حال بشنوید با هنرنمایی بیژن مرتضوی :
http://www.semahal.com/g.htm?id=7944
دیانا انارستانی پرستون!
دیانا | January 29, 2008 7:27 AM
آقا در برابر این پست, ما سر تعظیم فرود میاریم.
دیانا تعظیمی!
دیانا | January 29, 2008 7:28 AM
GREAT post Anar jan. thank you girl. This is one of your all time's bestsl
jeerjeerak | January 29, 2008 7:30 AM
آقا ضمن تعظیم یه پرینت هم تهیه می نماییم.
دیانا پرینتکی
دیانا | January 29, 2008 7:31 AM
خب منم این هفته با اینکه پریود هستم ولی رفتم رو وزنه. دلم مگه طاقت میاورد.
به به بلههههههههههه رقی 1 کیلو و 100 گرم کم کرده. تشوییییییییییق. کلی ذوق کردم. آخه اصولا من اگه و.زن به مدت طولانی کم نکنم دپرس میشم میرم.
حالا وارد لوگ کنم یا نه.
رقی | January 29, 2008 9:35 AM
بچه ها شانه به سر و مهسا لطف کردن واسه من گام شمار رو فرستادن.دوست جونام دستتون درد نکنه.کلی مرسی.نمیدونم چه جوری تشکر کنم.راضی بشین بگین از شیراز چی میخواین تا براتون بفرستم.همتون گل هستین به خدا.کاش میشد یک روز روی ماه همتون رو ببینم.از هفته دیگه من هم میام توی برنامه.واسه همتون شادی و سلامتی آرزو میکنم.بچه ها متشکریم.بووووووووس
سحر | January 29, 2008 4:15 PM
انار جون سلام.شرمنده به مولا:دی.من از هفته دیگه میام توی برنامه.الان هم فقط بگم که دیگه 2 تا پست با هم قاطی نیست و درست شده.بووووووس عزیزم.امیدوارم همیشه شاداب و سرشار از انرژی باشی.
سحر | January 29, 2008 4:18 PM
اناری چرا متن میتینگ قبلی رو برداشتی.من هنوز کامل نخونده بودمش با نظر های بچه ها.مرسی میشم اگه بذاریش خانمی.
سحر | January 29, 2008 4:31 PM
درست شد.آخيش
مرسي انار.حالا من دوباره دردامو اينجا هم مي گم كه همه كمكم كنن.
انار دل بده به منه جوون بگو من چه كنم
آزي | January 29, 2008 4:33 PM
راستی این جدوله واسه من متنش یه ذره قاطی شده.واسه بقیه اینجوری نیست؟؟اون قسمت "چرا" متنش درست قابل خوندن نیست.اناری دستت درد نکنه.خیلی زحمت میکشی.اجرت با آقا امام زمان خواهر.بووووس
سحر | January 29, 2008 4:34 PM
هاي چي بگم كه دلم خونه...انار من هفته پنجم برنامه دويدنم رو گذروندم.يعني 5دقيقه دويدن 5دقيقه راه رفتن سريع با سه بار تكرار.به نظر خودم اتفاق خوبي بود وحس خوبي بهم ميده.
امروز روزي بود كه بايد بعد از يك ماه كار با دستگاه سايزم رو دوباره مي گرفت مربي وبرنامه جديد ميداد.خبر خوب اينكه با توجه به اينكه من خيلي هم رژيم غذاييم رو رعايت نكردم 3سانتي متر از دور شكم،3سانتي متر دور كمر و 2سانتي متر دور باست ويك سانتي متر از دور بازو ودور ران كم شده.به نظر مربي نتيجه خوبي بود براي ماه اول.
حالا مشكل چيه؟من از مربي خواستم كه برنامه سنگين تري براي اين ماهم بده كه بتونم بعد از دوماه تغييرات بدنم رو ببينم واز اون ورم احساس كردم خيلي از حركات برام خيلي سبكه وچون بدونه وزنه همه دستگاه ها رو كار مي كردم احساس خاصي نداشتم.البته روزاي اول چرا ولي بعد از 1هفته برام خيلي راحت شدن.
مربي هم به دعوتم لبيك گفت ونا مردي نكرد ويه برنامه داد در حد تيم ملي ويه چيزي تو مايه هاي برنامه بدنسازي رضازاده براي آمادگي مسابقات پكن....
آزي | January 29, 2008 4:34 PM
آزی جون سلام خانمی.خدا نکنه درد داشته باشی عزیزم.میرم یه خورده درس میخونم برمیگردم ببینم چی شده.بوووووووس
سحر | January 29, 2008 4:35 PM
آزی من آن لاین دارم نظرهات رو میخونم.خوبی؟؟تهران چه خبر؟؟شیراز که هوا سرده الان حسابی.:دی
سحر | January 29, 2008 4:36 PM
آره خلاصه جونم براي خانم هاي گل وتپلم بگه كه اين برنامه 17 تا مرحله داره وبه جرات مي تونم بگم امروز 3ساعت طول كشيد از وقتي اودم لال شدم.
آهان حالا مشكل چي بود من زورم نرسيد كه با چند تا دستگاه كار كنم مثل اسكات كه اون ميله كه مياد روم نمي تونم صاف شم...يا اين باتر فلاي كه نتونستم يكيشم بزنم درست واين لاري رو هم از ماه اول نمي تونم بلند كنم واونم بساطي داره براي خودش.بعد امروز رفتم به دختره ميگم من زورم نمي رسه اينا خيلي سنگينه اونم خيلي جدي يهو گفت"تو خيلي ضعيفي خيلي...من مطمئنم كه اگه بري آزمايش تراكم استخوان بدي خيلي وضعيتت خرابه ومطمئن باش اگه الان كار نكني خيلي زود پوكي استخوان ميگيري!
منم هي دهنم باز موند...گفتم من ورزش مي كردم هميشه...سالها...حالا نه خيلي سنگين...اونم گفت شنا يا ايروبيك خيلي ورزش نيست وبيشتر حالت تفريحي داره واگه مي خواي ورزش كني بايد بدنسازي اصولي كار كني!
راستش اولش خيلي بهم برخورد كه يعني من در حد كسيم كه سال تا سال ورزش نمي كنه؟مثل خيلي از اطرافيانم وخيلي از دوستام...پس اين همه پياده روي ايروبيك شنا همش الكي بوده ديگه...
ازون ورم نگران شدم كه نكنه راست ميكه من خيلي ضعيفم نكنه من مشكل جدي دارم.
آخه موضوع اينه كه من واقعا زورم خيلي كمه خيلي...مثلا اگه به من يه شونه تخم مرغ بدن كه توي يه مسيري ببرم بعد از يه مدت احساس ضعف مي كنم توي دستام اينو تجربه كردم ولي هيچ وقت به صورت يه مشكل جدي نديده بودم.
حالا به نظرتون من چيكار كنم؟چه جوري مي تونم بفهمم وضعيت بدنم نرماله يانه؟
آزي | January 29, 2008 4:59 PM
انار جون رئیس عزیز دستت طلا
بهارهesf | January 29, 2008 5:50 PM
آزی جون نمیدونم سودی رو میبینیش یا نه؟ اون میگه بدنسازی با دستگاه اصلا مناسب خانوما نیست مگه یکی خیلی زیر وزن باشه. یعنی میگفت ایرادش اینه که خیلی حجم عضلات رو زیاد میکنه و فرم جالبی به بدن نمیده. میگفت باید بجاش تلفیق کار با وزنه و ایروبیک رو استفاده کنین. البته اگه حرفای الانِ تو رم میشنید میگفت حتما CD استرس منو باید بگیری!
بهارهesf | January 29, 2008 5:50 PM
راستی انارجون کامنتا اول بایستی تائید شن که نشون داده نمیشه؟
بهارهesf | January 29, 2008 5:51 PM
آزی من اصلاً نظر خوبی به این مربی تو ندارم. جدی میگم. تا جایی که من تجربه کردم هیچکدوم از این باشگاه های بلوک ها مربیی که دانش علمی و اصولی کار با دستگاه ها رو داشته باشه ندارند. تو رو خدا روی حرف اینها حساب نکن، ببین برمیداره یک برنامه 3 ساعته برای تو مینویسه، آخه با هیچ منطقی جور درنمیاد همچین برنامه ای، میدونی همون اسکات رو اگه وزنه زیاد بذاره برات و فرم پاها و روش نشستت یکم اشتباه باشه چه فشاری ممکنه به کمر و ستون فقراتت بیاره؟
اون خانوم اصلاً میدونه بدنسازی اصولی یعنی چی؟ یا اصلاً تعریف تراکم استخوانی رو میدونه؟
شانه بسر | January 29, 2008 6:32 PM
انار جون دستت درد مکنه جایگزینی ها عاااالی بودن و همینطور پیشنهاد اینکه همیشه گوشه ی کیفمون یه خوراکی داشته باشیم !
آلبالو88 | January 29, 2008 6:35 PM
در ادامه کامنت قبلیم به آزی: ببین من امروز یک ساعت و نیم با فضایی کار کردم، مثل اسب ما رو دووند، استپ کار کردیم نفس بر، نیم ساعتش هم روی تشک حرکات شکم و کلی هم کششی کار کردیم که رسماً مردیم. بعدش خیلی شیک با بچه ها قهوه خوردیم و دلی دلی اومدم خونه، حموم کردم و اومدم بیرون تو اس ام اس زدی تازه رسیده بودی خونه! یعنی فکر کن تو تمام این مدت داشتی کار میکردی با اون وزنه های لابد خدا کیلو! چه جونی ازت گرفته شده؟!
شانه بسر | January 29, 2008 6:39 PM
سلام به همه ی بچه های گل و سلام و خسته نباشيد حسابی به انار جان
من اين هفته به نظر خودم خيلی خوب رعايت کردم ورزش هم خوب انجام دادم ولی فقط 1 کيلو کم کردم تازه شدم 83 دارم به خودم ميگم که بايد صبر کنم نميدونم چرا اينقدر خورد تو ذوقم دوست داشتم خيلی بيشتر کم کنم ولی خوب من بازم ادمه ميدم انار جان اين جايگزين ها که نوشتی عاليه من ميخوام پرينت کنم بزنم به داره يخچال که هميشه جلو چشمم باشه 5 نکنته رو هم تا اخره شب مينويسم بچه ها اميدوارم هفته پر انرژی رو شروع کنيد
فدای همه
سردرگم
سردرگم | January 29, 2008 6:40 PM
کار با وزنه برای تقویت عضلات خوبه ولی وزنه باید متناسب با قدرت بدنی انتخاب بشه و بتدریج که قدرت عضله بیشتر میشه وزنه هم سنگین تر بشه وگرنه اگه از همون اول یک وزنه بیش از حد سنگین بلند کنی نه فقط به قدرت عضله کمک نمیکنه که ممکنه به مفصل و بافت ها آسیب برسونه. وزنه زدن هم مثل دویدن تدریجی پیشرفت میکنه. دلیلی هم نداره که مثلاً اگه تو نتونی با دمبل 5 کیلویی پرس بزنی یعنی ضعیفی. وزنه سنگین بلند کردن دلیل آمادگی جسمانی نیست. بابا جان همون رضازاده که 200 کیلو رو بلند میکنه قویه، بله، ولی فکر میکنی بتونه نیم ساعت بدوه یا نفسش بند میاد؟ :)
شانه بسر | January 29, 2008 6:51 PM
همسايه جون مرسي.امروز كلي خوشحال شدم ديدمت.ممنون بابت اين گام شمار هم...
ببين من اصلا همه دستگاه ها رو بي وزنه ميزدم تا الان.الانم بهم گفت وزنه استفاده كن ولي با توجه به توانايي بدنت.منم وزنه سنگين انتخاب نكردم.ولي اون اسكات رو بدونه وزنه هم نمي تونم بزنم.آخرش با وجود اين حرفش گفتم من نمي تونم عوضش كن.يا باتر فلاي رو بدونه وزنه هم نمي تونم بزنم.زورم نمي رسه.حالا اگه تونستيد بچه هاي كه تجربه داشتيد يه نگاهي به برنامم كه توي وبلاگم گذاشتم بندازيد ومن رو ا نظرات مفيدتون مستفيذ كنيد.
آزي | January 29, 2008 7:24 PM
شانه به سر جون من شادی و مهسا رو قاتی کردم آیا؟؟؟از عوارض انتحان هست فکر کنم.
سحر | January 29, 2008 7:25 PM
شادی جون دوست ندیده من مرسی واسه گامشمار.به دستم رسید عزیزم.اگه میشه 1 آدرس از خودت واسه من بفرست میخوام 1 چیز کوشولو برات بفرستم.منتظر ایمیلت هستم عزیزم.بووووووس
سحر | January 29, 2008 7:27 PM
مهسا جون شرمنده من وسط امتحانا همه چیز رو قاطی کردم.مخلص شما هم هستم عزیزم.
سحر | January 29, 2008 7:28 PM
آزی جون منم فکر میکنم با چند تا آدم خبره مشورت کن عزیزم.من هم شنیدم تمرین های سنگین با دستگاه زیاد واسه هیکل خانم ها مناسب نیست.مواظب خودت باش عزیزم.
سحر | January 29, 2008 7:30 PM
من یک عالمه توی بلاگم نوشته بودم. پرید. خبر اینکه من 40.5 شدم ولی خوب معلوم نیست این گرمها موندنی یا نه؟ (یاد اپیزود دوم "تولد یک پروانه" افتادم. "موندنی")
میانگین خورد و خوراک هفته گذشته 1635 کالری بوده است. من که نفهمیدم! هفته اول میانگین 1820 کالری بود تراز +220و 600 گرم اضافه شدم (که البته ناپدید شد!) این هفته فقط +35 کالری و اضافه گردن 500 گرم! انگار رابطه خطی نیست. البته تعجبی هم نداره وقتی کیلویی کم می کنم عجیب قریب هم اضافه کنم. ببینیم این نیم کیلو ماندگار است؟
الان ساعت 11 شبه و باید بخوابم. فردا دوباره چیزهایی که نوشته بودم را می نویسم. (کاش کپی کرده بودم در ورد قبل اینکه پابلیش کنم :(
* برای هفته بعد روی میوه نمی توانم تمرکز کنم. آخر غیر پرتقال و نارنگی چیز دیگری نداریم. آها راستی این نارنگی های جدید را می گویند "ایتالیایی!" وا! عین گلابی می مونند. باحاله! بقیه نارنگی ها انگار یخ زده اند. تلخ اند.
آرام | January 29, 2008 7:32 PM
شادی جون آدرس ای میل من اینه: sahar_n90@yahoo.com
سحر | January 29, 2008 7:33 PM
بهاره جون من اسم اين خانم رو شنيدم ولي هنوز سعادت نداشتم برنامشو ببينم.منم اصلا توي برنامم نيست كه خيلي سنگين كار كنم واونم كه حجم عضله رو زياد مي كنه مال ورزش طولاني وسنگينه.من فقط ميخ وام زودتر نتيجه بگيرم وبدنم ازين شلي بعد از وزن كم كردن در بياد.مي خوام چند ماهي اينو امتحان كنم ولي بعدش حتما يه ورزش ديگه رو جايگزين مي كنم.به نظر من ايروبيك واقعا خيلي بهتره.شانه بسر جون حق با توئه.كار با دستگاه اونم حرفه اي خيلي مناسب خانم ها نيست وايروبيك خيلي بهتره مخصوصا از نظر روحي.چون هم ورزش دسته جمعيه وهمون توي جمع بودن وهماهنگ بودنش كلي انرژي خوب ميده.حالا اين دوماه رو ميرم وسعي مي كنم خيلي به حرفش اعتماد نكنم وبه توانايي بدنم بيشتر توجه كنم.بعدش يه فكر ديگه مي كنم.
بدي ايروبيك اينه كه سالها هم اگه بري وقتي با وزنه كار نكنن سفت نميشي وخيلي ملايمه.
بابا درك كنيد من بايد سفت شم.اين شكم وقتي كوچيك ت نميشه بايد سفت وفرم بگيره حداقل
آزي | January 29, 2008 7:34 PM
آزی جان! زور خیلی ملاک دقیقی نیست. دیگر می دانی من لاغرم خوب به نظرت زور من کمه؟ نچ نچ! همه از ضرب دست من شاکی اند. حتی وقتی ابراز محبت می کنم و می زنم پشت کسی دردشان می گیرد. می توانم مسابقه هل دادن برگزار کنم و ببرم! حالا اون یک چیزی گفته. برخوردن ندارد. داشته خودش را تحویل می گرفته اصلا!
اما تو باید چه کار کنی؟ خوب! اولا اگر حدسش اینه که تو خطر پوکی استخوان تهدیدت می کنه برو آزمایش بده! کجا؟ اگر تهرانی رو به روی پارک ساعی یک آزمایشگاه مرکزی هست بگو دکترت برات آزمایش بنویسه بری آنجا.
مامان من دستاش درد می کرد. گفتند پوکی استخوان گرفته. برایش بدون اینکه آزمایش بنویسند (تازه مثلا استاد دانشگاه بهشتی بود و تازه کلی هم معروف) کلسیم داد انهم نه یکی نه دو تا چهار تا در روز! خلاصه مامانم اصلا مشکلش زیادی بودن کلسیم خونش بود بعدش این هم که کلسیم تجویز کرد!. هیچی دیگر کم مانده بود به کما برود و از دست .. زبانم لال!
خلاصه برو یک ازمایش بده خیال خودت را راحت کن. دیگر هم حرف نشنوی!بدنسازی هم رفتی که قوی بشوی دیگر! کسی از مادر که با هیکل بدنسازی زاده نشده که! خوبه دیگه! گریه نداره.
آرام | January 29, 2008 7:42 PM
آزی بچه ها بی راه نمی گن. اما خیلی وقت پیش من یک بار تو اینترنت گردی به یک سایتی برخوردم در مورد بدنسازی خانمها بود و اتفاقا توجهم جلب شد چون هیکلشان عادی بود. اتفاقا یکی از سوالات FAQ آنها همین زنانه-مردانه بودن هیکل ها بود. نوشته بود اصلا اصول تمرینات بدنسازی خانمها (در آن موسسه) مطابق شرایط فیزیولوژیک خانمها است و مثلا در مورد سینه و ران و اینها... خصوصا خیلی کامنت و سوال در مورد سینه بود. فکر کنم خیلی برای امریکایی ها سینه مهمه D: خلاصه نوشته بود ما قرار نیست سینه خانمها را طبقه طبقه کنیم که آرنولد بشن! قراره ماهیچه های زیر و پهلوی سینه را قوی کنیم که سینه را قشنگ نگهدارند. صفحه سایت سیاه بود ولی اسمش یادم نیست. خلاصه اینکه تکنیکی دارند برای خودشان.
آرام | January 29, 2008 7:51 PM
آرام جون مرسي.حرفات درسته.ولي اين حرف چون براي من مهم بود چرا؟چون من از بچه گي دير راه افتادم وهمه فاميل به شوخي از بچه گي بهم مي گفتم اين آزي رو بستيم به پنجره فولاد شفا گرفته آخه فلج بود.بعد هم كه دست چپم وكلا دست راستم واقعا تعطيله يعني با دست راستم هيچ كاري نمي تونم انجام بدم مثل دست چپ.يه بارم استاد طراحيم اينقدر از دستم عصباني شد براي اينكه بهم بگه دستم توي حركاتش ضعيفه با ذغال دستمو گرفت واينقدر چوخوند وپيچوند كه تا چند روز دستام درد مي كرد.در راستاي اينكه هيچ باري هم نمي تونم بلند كنم جدي جدي امروز وهم برم داشت كه نكنه مشكل داشته باشم.
حالا جدي شايد برم تراكم استخوان بدم!حالا نه كه فكر كنيد خيلي اين زندگي برام جالبه وخيلي جون دوستم نه به تريپ وروحيه ورزشكاريم توهين شد دي : حالا نه كه خيلي ورزشكارم !بس كه اين مرد را رفت گفت آزي پهلوون...آزي ورزشكار
بي جنبه ام ديگه
آزي | January 29, 2008 7:58 PM
ببخشید!!من الان با این حرفها تازه متوجه یه موضوع مهم شدم.انار جان من وزن وسنم وبا همون فعالیت 1.2 دادم .کالری پایه م رو داده 1370 ولی کالری برای کم کردن نیم کیلو در هفته رو داده 1144
خوب منم بدون توجه کالری روزانه م رو زدم1000-1200.حالا من چطوری اینها رو با هم جمع کنم؟؟؟؟؟
بهار | January 29, 2008 8:05 PM
مرسی انار جونم .من خیلی حال کردم با جایگزین هات.من برنج و نون رو خیلی کم کردم و به جاش سبزیجات و پروتیین می خورم اما مب ترسم یه کم چون حجم سالادی که می خورم به نظرم باعث می شه که معدم کوچیک نشه.
اما خوب تا حالا خیلی خوب بوده ومن تونستم 11 پوند کم کنم.ستاره من رو فراموش نکنیا.
سولماز | January 29, 2008 8:42 PM
راستی منم می دونستم که میشه چای رو با خرما خورد ودوست هم دارم. اگر من 6 فنجون چای بخورم با 6 قند میشه 60 کالری . با خرما بخورم میشه 120.برای همین همون قند رو می خوردم.اما الان دارم فکر می کنم اون زیاده رو بخورم خیلی بهتره تا اون کمه رو!
بهار | January 29, 2008 8:43 PM
مرسی انار جونم .من خیلی حال کردم با جایگزین هات.من برنج و نون رو خیلی کم کردم و به جاش سبزیجات و پروتیین می خورم اما مب ترسم یه کم چون حجم سالادی که می خورم به نظرم باعث می شه که معدم کوچیک نشه.
اما خوب تا حالا خیلی خوب بوده ومن تونستم 11 پوند کم کنم.ستاره من رو فراموش نکنیا.
سولماز | January 29, 2008 8:48 PM
Anar jan,
You wroteabout very good key points of a good diet plan. I liked the part on "jai-gozini".
Thanks for spending so much time to write these useful posts for everyone!
Baran | January 29, 2008 9:14 PM
Anar jan,
You wroteabout very good key points of a good diet plan. I liked the part on "jai-gozini".
Thanks for spending so much time to write these useful posts for everyone!
Baran | January 29, 2008 9:16 PM
بهار تو هم یه جورایی مثل منی. فکر کنم جواب ساده اش اینه که از یه وزنی به بعد واقعا گرمی کم میکنی و حتی شاید هفته ای نیم کیلو هم نشه. هر دو هفته نیم کیلو شاید واسه اینکه نمیشه از یه حدی کمتر خورد. من باشم میزنم 1200 تا 1400.
انار | January 29, 2008 9:48 PM
اون کلک بیمه واقعا برای من موثر بوده مخصوصا روزایی که از صبح تا شب بیرونم .
پست خیلی جالبی بود از اونایی که باید مدام دوره اش کرد.
mahdis | January 30, 2008 2:50 AM
انار جان این مطلبت واقعا جالب بود. ممنون که این همه بهمون ؟آگاهی میدی. از وقتی برنمه 8 هفته ای رو شروع کردم حس می کنم آگاهتر و مطلع تر شدم. حتی این چیزهایی که یاد گرفتم رو به خانومهای توی باشگاه خدابیامرزمون هم یاد میدادم. بهشون می گفتم چی بخورند یا چطوری ورزش کنند
ممنون از این همه محبتت. پیر شی مادر خیر ببینی تو زندگیت
بابت باشگاه من هم ناراحت نباش. خودم 1 روز کامل دمق بودم و دائم غر می زدم. اما دیگه فهمیدم توانیی آدمه تو زندگی به این برمی گرده که بتونند خودشون رو با تغییرات سازگار کنند. اگر چه ورزش تو خونه هیچ وقت صفای ورزش تو باشگاه رو نداره اما دیگه چه میشه کرد نمی شه که زندگی رو تعطیل کرد نمی شه که بی خیال خوش هیکلی شد. میشه؟
خلاصه انار جون اینو بگم که انارستانی هرگز ناامید نمی شود.
آلبالو | January 30, 2008 4:37 AM
شانه بسر. کیف کردم از ورزشهایی که تو باشگاهتون می کنید. کاش منم یه روز بتونم یه باشگاهی پیدا کنم که این همه باحال باشه
آلبالو | January 30, 2008 4:39 AM
بچه ها این لینک هم جالبه
How to Start Eating Healthier
http://www.sparkpeople.com/resource/nutrition_articles.asp?id=1011
آلبالو | January 30, 2008 5:01 AM
آلبالو جان من تازگیها دارم حرکات ورزشیی که مربیمون باهامون کار میکنه رو مثل یک جزوه یادداشت میکنم. یک مقدار که کامل تر بشه سعی میکنم هرچند وقت یک سری از حرکاتش که جنبه عمومی تر داره و به درد همه میخوره رو براتون بنویسم که همه بتونند استفاده کنند.
شانه بسر | January 30, 2008 7:09 AM
مرسی شانه بسر. خدا رو چه دیدی شاید یه روزی تو مربی ورزش من شدی من اومدم باشگاه تو.
منتظریم ت ورزشات رو بزاری و مثل تو خوش استیل بشیم
آلبالو | January 30, 2008 7:26 AM
مرسی انار جان. باید خودم رو از نظر ذهنی آماده کنم که قرار نیست کیلو کیلو کم کنم قراره گرم گرم کم کنم!!باشه پس 1200-1400 می خورم.چه بهتر!
بهار | January 30, 2008 8:14 AM
انار جون خیلی توصیهات جالبن و بسیاریش در مورد بنده صدق می کنه.اینا رو سر لوحه کارم می کنم.اصلا پرینت می گیرم می زنم در یخچال.
آريس | January 30, 2008 9:10 AM
آزی جان خیلی از برخورد معلمت ناراحت و عصبانی شدم. یاد موقعی افتادم که چشمام ضعیف شده بود و دعوام می کردند چرا خودمو لوس می کنم و تابلو ها را عوضی می خونم! و بعد تصادفا چشم پزشکی برای مامانم رفتیم و من و داداشم عینکی شدیم و مامانم نه!!
گاهی بزرگترها خیلی بد با بچه ها و مشکلاتشون برخورد می کنند به جای اینکه رفتار سازنده ای داشته باشند برخوردشون باعث حس تحقیری می شه که حتی تو بزرگسالی آدم را اذیت می کنه.
آزی این طور که تو می گی و مشکلت از بچگی بوده بعید می دانم به استخوانهات ربط داشته باشه. چند سالته؟ اگر بالای 40 هستی یا بچه داری آزمایش بدی بد نیست. حداقل خیالت از این بابت راحت می شه. اما من حدس می زنم همان ضعف عضلانی با شاید رباط باشد. بعد هم یک جایی خوندم که اینهایی که تنیس کار می کنند نمی دونم رباطهایشان چه فرمی است که قدرت زیادی دارند. خلاصه بعضی چیزها هم ژنتیکی است و تو نباید از آن بابت احساس ضعف کنی. به قول کامنت ( کی بود؟) فکر می کنی می تونه رضا زاده یک نفس بدوه؟
ازی جان خود شیفته همچنان خودشیفته باش :)
آرام | January 30, 2008 9:15 AM
سلام
من علیرضا هستم . امروز روز اولیه که عضو گروه شدم.هر چند اینجا تعداد آقایون خیلی کمه و لی خوب حفظ تعادل جمعیت همه جا هم لازم نیست ! در هر صورت من امروز 105 روزه که شروع کردم به تغییر . اولش 118 کیلو بودم و الان 101 کیلو شدم. بر نامه ام اینه که تا اول خرداد ماه خودمو به 80 کیلو برسونم .اگه خدا بخواد . انار جان ازت خیلی متشکرم .و اما درخواست ( بدون درخواست نمیشه! ) ک
میشه یک سری ورزشهای شکمی و خوابیده مخصوصاً برای آب کردن باسن و پهلو ها بهم بدی ؟ اگه فایل PDF داشتی برام Mail کن .
بازم ممنون
بوس
علیرضا | January 30, 2008 10:33 AM
انار جون مرسي عزيز: ميدوني مشكل اصلي من اينه كه ذهنم رژيمي نيست آگاهي داشتن خيلي خوبه و لازمه اما براي من يكي كافي نيست خودت هم قبلا اشاره هايي به اين قضيه كردي فكر كنم. ببين من مثلا ميدونم كه يه لقمه نون وعسل خيلي پر خاصيت تر از يك شكلاته و بيشتر هم سيرم ميكنه اما دلم ميخواد شكلات بخورم.. ميدوني يه جور اعتياده.. رها كردنش هم مثل رهايي از اعتياده.. ممكنه سالها وقت بخواد من ممكنه براي يه مدت مثلا 6 ماه يا يكسال اصلا شكلات نخورم و لاغر بشم. ميتونم امساك كنم اما ذهنم سم زدايي نشده . هنوز هم لذت طعم اون شكلات تو ذهنمه.. هنوز خوشمزگي اونو نميتونم با چيزي عوض كنم. مشكل ماها طعم اون خوراكي هست..اين طعم اون خوراكيه كه مارو وسوسه ميكنه چون همه چيز تا وقتي براي آدم مهمه كه از گلو بره پائين بعدش براي اون حس ولع ما چه فرقي ميكنه چي خورديم.. بدنمون اتومات كارش رو ميكنه.. نميدونم تونستم درست منظورم رو بگم يا نه؟/
زهرا | January 30, 2008 11:13 AM
حرفهات رو خيلي قبول دارم اما دنبال يه چيزي هستم كه نياز به اون طعم رو در درونم از بين ببره..
راستي بعضي از اين نكته هات خيلي به درد من ميخوره حتما حتما اعمالش ميكنم. مهمترينش هم برام تهيه يه صبحانه مناسب هست .. چون نميرسم درست صبحانه بخورم معمولا در طول روز به مشكل برميخورم.. ايني هم كه يه خوراكي رژيمي دم دست بذاريم هم خيلي خوبه من كه از راه ميرسم خونه مثل اين وحشي ها شروع ميكنم به خوردن.
زهرا | January 30, 2008 11:18 AM
تو رو خدا یکی منو آپ کنه.
لوگ برای من باز نمی شه!!!!!!!!!!!!!!!
زن زمانه | January 30, 2008 12:36 PM
خانوما کسی از چرخونک تا حالا استفاده کرده؟ برای پهلو مفید هست یا اسباب بازیه؟ من خریدم اما هنوز مطمئن نیستم می شه ازش نتیجه گرفت یا نه؟
البته به جز اون خیلی ورزش می کنم اما چرخونک هم می خوام اگر تاثیری داره استفاده کنم.
اوه هم مقدار کالری ۱۰ قاشق برنج چقدره؟ و تقریبا 3 قاشق لپه از قیمه؟
اگه جواب بدین ممنون می شم.
بهارک | January 30, 2008 1:19 PM
برای آب کردن باسن و پهلو که ورزش شکمی خوابیده کافی نیست ..کاردیو مهمتره . ورزش خوابیذه فقط هفته ای 2 تا 3 بار بشتر انجام نمیشه. اما کاردیو 6 روز در هفته تا جایی که من خونذم.
بهارک | January 30, 2008 2:48 PM
خوندم
بهارک | January 30, 2008 2:49 PM
سلام انار جون
یه دنیا ممنون بایت این پست عالی . خیلی به درد من خورد .
من آدرسم رو به اجبار عوض کردم . راستش توی بلاگفا راحت تر می شه نوشت .
آدرس جدید رو می گذارم اینجا و قول می دم از فردا مثل دخترهای خوب همه چی رو اینجا بنویسم .
سارا (تيتان ) | January 30, 2008 4:06 PM
سلام به همه هم گروهی های عزیز و مخصوصا به انار عزیز هرچی ما از شما تشکر کنیم می دونیم که بازم کمه و جبران اینهمه وقت با ارزشی که برای همه بچه ها می زاری نمی شه
مطلب جایگزین هات خیلی عالی بود و مخصوصا راجع به من که اکثرا با میان وعده هام به خصوص صبحانه تا ناهار مشکل دارم راهنمایی خیلی خوبی بود ممنون
ولی راجع به ویتامین ها من هنوز چیزی نمی دونم:)
بررسی هفته پیشم رو تو وبلاگم می نویسم
بازم مرسی خانمی
مهسا | January 30, 2008 5:18 PM
انر من واقعا ميخ وام به اين توصيه هميشه خوراكي داشتن وخوراكي هاي مجاز در دسترس قرار دادن عمل كنم.من اصلا عادت سر يخچال رفتن ندارم.حالا اين برعكس معضل منه براي همينه كه نه ميوه ميخ ورم نه شير.ولي مي خوام ياد بگيرم كه اين كارو بكنم وفقط در يخچال رو كه باز كردم همين ها رو ببينم.
قول ميدم
مرسي بازم از راهنمايي هاتون...كلي بهم روحيه داد.
منم از امشب همه برناممو مي نويسم.هرچند كه اولاش ممكنه خراب كاري زياد باشه ولي مي خوام برگردم به برنامه.هنوز احتياج دارم ودرست تربيت نشدم
آزي | January 30, 2008 6:37 PM
آزی جون
تفاوتهای فردی یه نکته ی مهم هستش که نباید هیچ وقت از نظر دور داشت. بعد از اون هم تفاوتهای مهارتی و یادگیری رو هم باید در نظر گرفت. اینکه تو دیر راه افتادی هم یه تفاوت فردی محسوب می شه که مختص تو بوده و شاید همین امر باعث شده که از بچه گی توی مهارتهای دیگه (مثلا همین استفاده از دست) کمی عقب تر بمونی و ناخودآگاه از دست ات مثل سایر بچه ها کار نکشی و در واقع پرورش اش ندی. همونطور که می دونی ما در اثر تمرین و ممارست می تونیم توانایی هامون رو به فعل دربیاریم حالا اگه تمرین دستهامون فرضا در حد بلند کردن قلم بوده و یا کار فیزیکی زیادی ازش نکشیدیم پس الان هم نباید زیادی ازش انتظار داشته باشیم. بخصوص که می گی زمانی مربی ات این همه تمرین رو درجا! اضافه کرده که با اعتراض آرام ِ تو روبرو شده که گفتی تمرینها برات ساده هستن. بدبینانه حالتش می تونه این باشه که خواسته ازت حالگیری! کنه که روی حرفش زیاد حرف نزنی(که متاسفانه توی شرایط اجتماعی ما اگه نگم زیاد ولی کم هم با این موارد برخورد نمی کنیم). خوشبینانه ترین حالت هم این هستش که دیده ورزشکار منظم و موظفی هستی و جوگیر شده و خواسته یه شبه پهلوون ات کنه! و از سر دلسوزی بهت اون حرفها رو زده. که در این حالت تو باید خودت شرایط رو ارزیابی کنی و ببینی با شناختی که از مربی و نحوه ی حرکات و سکناتش! داری چه وجهی از این طیف رو در بر می گیره.
با توجه به کامنتهای دلسوزانه و عالمانه ی شانه بسر عزیز و سایر بچه های گل٬ من هم فکر می کنم که بهتره درگیری ذهنی بیشتر برای خودت ایجاد نکنی.
پیشنهاد من اینه که حتما یه سری تست ساده رو انجام بده و قدرت دست ات رو بسنج. مثلا اکثر باشگاهها قاعدتا ابزاری برای اندازه گیری دارن. یه نمونه اش یه وسیله ی ساده هستش که بین انگشتهات می گیری و با فشار به اون می شه میزان قدرتش رو اندازه بگیری. حالا با مربی ات مشورت کن و چند تا تست ساده انجام بده و متناسب با اون٬ وزنه هات رو انتخاب کن. در این بین هم مشورت با پزشک مجرب می تونه کارگشا باشه و نگرانی جسمی ات رو هم برطرف کنه.
دیانا منبرزاده!
دیانا | January 31, 2008 2:00 AM
سردرگم جون یه کیلو که خیلی خوبه( در واقع زیادی هم هستش و همون نیم کیلو کافی بوده!). پس تو چرا ناراحت شدی؟. مراقب روحیه ات باش که اینطوری توی ذوق ات نخوره و سعی کن که معامله ی پایاپای! با بدن ات نداشته باشی. دیگه سخت کوش تر از انار و جدی تر از انار کی توی گروه هستش؟. احتمال اینکه هر کردوم ما به شرایط عدم کاهش وزن دچار بشیم خیلی زیاده و از الان باید طوری پیش بریم که اگه به این پلاتوها رسیدیم بتونیم از پس روحیه مون بر بیایم.
پس شاد و شنگول به برنامه ات ادامه بده و اگه روزی فقط یه گرم کاهش وزن داشتی هم شاد باش که یه گرم اضافه نکردی.
دیانا همچنان منبری!
دیانا | January 31, 2008 2:01 AM
زهرا جون
من خیلی شکلات خوری رو با اعتیاد (البته اگه منظورت مواد مخدر هستش) مقایسه نمی کنم. یه معتاد ترک داده شده! اگه به مخدرش برگرده احتمال آلوده شدن مجددش بسیار بالاست. منتها یه شکلات خور می تونه ترک دائم نداشته باشه و مرتب بخوره ولی به قاعده. یه معتاد افیونی بعد از تصمیم و اراده٬ باید درد و رنج جسمی زیادی رو تحمل کنه برای ترک٬ اما یه شکلات خور فقط کافی هستش که تصمیم بگیره و اراده اش رو بکار بندازه و کمی همت و پشتکار رو چاشنی کارش بکنه و نیازی نیستش که به تخت ببندش و مسکن بهش تزریق کنن. یه معتاد کل زندگی اش به هم ریخته و درواقع از هستی ساقط می شه که به جبر یا اختیار رو به ترک میاره ولی یه شکلات خور فقط افزایش وزن داره و برای سلامتی و لایف استایل بهتر به ترک! رو میاره و ....
پس بهتره که برای اینکه به ذهن مون قدرت مانور بدیم٬ خیلی خودمون رو درگیر این مقایسه ها نکنیم. ماها بالغینی هستیم که تصمیم گرفتیم یه سری روشهای غلط رو بذاریم کنارو یه سری اصولی رو که فکر می کنیم توی این مقطع به ما کمک می کنین رو وارد زندگی مون کنیم. پس طبیعی هستش که نیاز به زمان داریم تا بتونیم یه سری عادتهامون رو اصلاح کنیم. منتها اگه شکلات رو دوست داریم نباید ازش رو برگردونیم و باید ببینیم که چی ما رو به سمتش می کشونه. مثلا در مورد من فقط طعم شکلات یا گرسنه گی من رو به سمت شکلات جذب نمی کنه٬ بلکه مجموعه ایی از احساسها هستش که باعث می شه که برم طرفش. مثلا شکلات خوری من رو پرت می کنه به عالم بچه گی و یه جورایی عید رو برام تداعی می کنه٬ من رو یاد عزیزانی که از توی جیب شون شکلات در میاوردن و برای ابراز محبت بهم می دادن٬ می اندازه. با شکلات خوردن یه حلقه ی اتصال دارم برای حس کردن و یادآوری خاطرات خوب٬ مثلا اولین جعبه ی شکلاتی که زمان تین ایجری از بوی فرندم گرفتم یا شکلاتهای پرملاطی که دلیار با ولع می خرید و شریکی می خوردیم. خوردن شکلات برام شادی آوره و وقتی اون رو می خورم حس می کنم که سرشار از حسهای خوب می شم و یه جورایی روانم ارضا می شه.
حالا با وجود همه ی این احساسات شیرین وقتی همه و همه جا تاکید می کنن که برای کاهش وزن مصرفش باید به حداقل برسه و یا بهتره جایگزین پیش بینی بشه٬ ما باید چکار کنیم؟. من شخصا چون نمی خواستم خلاف میل و اراده ام کاری بکنم٬ در نتیجه به «بو» ی شکلات رضایت دادم و به دیانا قول دادم که وقتی خودش رو به وزن هدف رسوند٬ بعدش بهش اجازه بدم که در صورت تمایل کمی بخوره. تجربه ی من با بوکشیدن! به این منجر شده که ذهنم با بوی شکلات هم ارتباط عاطفی برقرار کنه و به نوعی باز هم اون احساسات شیرین بیاد سراغ اش. در نتیجه الان هم که دو ماه از رسیدن به وزن هدفم می گذره ولی دیگه سراغ خلافهای سنگین شکلات خوری! نرفتم و در طی هفته گاهی ممکنه در حد مزه مزه یا ۴-۳ گرم بخورم.
خلاصه من معتقدم که اگه آگاهی هامون رو عمیقا و قویا به کار ببندیم به نتایج مطلوب نظرمون می رسیم منتها به شرطی که برای خودمون و آگاهی مون و شخصیت مون احترام قائل باشیم و به راحتی دانسته هامون رو زیر پامون نذاریم.
دیانا آخوندزاده!
دیانا | January 31, 2008 2:04 AM
بهارک جون من خودم نمی دونم چرخونک چیه ولی می دونم که الی چرخونک داره و گاهی استفاده می کنه. الان رفته مسافرت و برمی گرده٬ شاید اون بتونه کمک ات کنه.
زن زمانه جون ما باید چی رو برات وارد کنیم؟ فقط لوگ رو به روز کنیم یا تغییر وزن هم داشتی؟. ضمنا ما داشتیم کم کم نگران تو این حسابرسان می شدیم. خدا رو شکر که اوضاع رو به راهه حالا بدو بیا و گزارش پیشرفت بده تا ماها هم مجبور نشیم که ازت حسابرسی! کنیم.
دیانا حسابکی!
دیانا | January 31, 2008 2:05 AM
لادن جون من از کامنتی که توی پست برنامه ی انار گذاشتی متوجه نشدم که تو چرا با توجه به خوندن وبلاگ انار میزان کالری ات رو ۱۰۰۰ تعیین کرده بودی. این تمایل تو به لاغری قابل درک هستش ولی قبل از هر چیز باید به قول انار هدف ات رو واقع بینانه پیش بینی کنی. من توصیه می کنم که حتما وبلاگهای قبلی انار رو به دقت بخون و این رو در نظر داشته باش که اینجا مبنا تغییر لایف استایل هستش که ما یه بعدش رو توی کاهش وزن ارزیابی می کنیم والا کاهش وزن صرفا هدف اصلی ما نیستش.
برای محاسبه ی میزان کالری پایه و کالری موردنیاز هم حتی توی همین پست انار به تفصیل توضیح داده و سایتهای مختلفی هم به طور تقریبی اون رو محاسبه می کنن و برای محاسبه اش وزن و جنس و سن و قد و میزان فعالیت از جمله اطلاعات ضروری هستش که نیاز هستش. حالا این سایت رو امتحان کن و ببین به دردت می خوره یا نه.
http://www.my-calorie-counter.com/Calorie_Calculator.asp
دیانا سرچکی!
دیانا | January 31, 2008 2:06 AM
آقا شاعر می گه:
خواهي كه جهان در كف اندام تو باشد
ورزش بنما تا که هدف در کف دستان تو باشد!
دیانا ماعری!
دیانا | January 31, 2008 2:11 AM
علیرضا لطفا یادم بنداز بعد از میتینگ یه پست برای میتینگ بعد بنویسم برای چاقی موضعی.
anar | January 31, 2008 2:42 AM
زهرا یه چیزی بگم؟ تعریف خوشمزه و بدمزه خیلیش عادته و میشه با تصمیم شخصی عوض بشه. باور کن. ببین فقط فکر کن اگه تو یه جای دیگه کره زمین به دنیا اومده بودی چقدر از غذاهایی رو که الان دوست داری دیگه دوست نداشتی. مثلا غذاهای ایرانی...قرمه سبزی رو تصور کن...از دید یه آدمی که دفعه اولشه دیده...بد مصب قیافه که نداره..یه چیز سبزیه دور از جون شما عین لجن...بوش هم که خدا نکنه سرد باشه....یا مثلا کباب کوبیده ...آخه این غذا قیافه داره که نداره(ماشالله به همه چیز شبیه جز یه غذای آبرو مند)، بوی گند هم که میده، حتی بدگذرون هم هست...معلوم نیست اصلا ما ایرانی ها چی توش میبینیم که دائم همه در حال غش و ضعفیم براش...تو مثلا اگه هندی بودی...اگه جای این واسوی ما بودی که گیاهخواره...طفلکی اولین باری که به زور من اومد چلوکبابی وقتی من داشتم کباب کوبیده میخوردم و طبعا همه میز هم داشتند با لذت میلنبوندند توی قیافه اش میدیدم که داره خیلییییی ادب به خرج میده که دماغش رو نگیره یا نذاره بره! یا مثلا این غذاهای چینی ها واقعا به نظر ماها نصفش بوی گند کلم میده اما خودشون دوست دارند. یه چیزی دارند که اگه از من بپرسی تخم پرنده ایه که از گندیدگی سیاه شده اما خودشون با علاقه میخورند...یا این غذاهای هندی ها خودشون میگن اگر غذا انقدر تند نباشه که آدم از خوردنش عرق نکنه خوشمزه نیست...از نظر من جنون محضه همچین چیزی رو خوردن...اصلاا مزه مگه میشه بفهمی از پس اونهمه تندی؟...میبنی؟ آدمیزاد همونه ها...اما بعد همه ماها میاییم یه جایی مثل آمریکا مثلا که اینهمه آدمهای ملیتهای مختلف جمع شده اند و یاد میگیریم که از غذاهای هم لذت ببریم...سوشی و ماهی خام ژاپنی بخوریم کیف کنیم...من اولین باری که سوشی خوردم توی دهنم که بود خواهرم گفت راستی این ماهیش خامه...بی ادبیه اما همونجا همش رو از دهنم خالی کردم تو دستم...نتونستم قورت بدم...الان بیا ببین با چه اشتهایی میخورم...
نوا جون همیشه یه حرف خوبی میزنه که آدم همون محدودیتیه که توی ذهنش تعریف کرده...اینا همه اش تصمیم ماست. کسی نمیگه همه عمر شکلات نخور...اون شاید شدنی نباشه...اما اینکه تصمیم بگیری آدمی باشی که در مقابل شکلات نمیتونه عنان ماجرا رو به دست داشته باشه تصمیم خودته. باور کن...بدن وگرنه طفلک انقدر سریع و با خوشحالی به غذای سالم و مقوی ظرف دو ماه عادت میکنه که اصلا نمیشه تقصیر اون طفلک انداخت...تو میتونی...فقط باید جرات کنی که بخواهی بر این مانع ذهنی غلبه کنی و از قالب اون آدمی که هستی خارج بشی و به خودت و اطرافیان اعلام کنی که میخواهی در مورد این موضوع یه آدم با دید تازه بشی. من جدا توصیه میکنم وبلاگ نوا رو هم به قول دیانا یه شخمی بزن.
اینم حالا من خطاب به تو نوشتم و شکلات اما در مورد کیک یزدی، بیسکوئیت کره ای، شیرینی خامه ای، سالاد اولویه و همه چیزهای دیگه و همه ماها هم تیمی هات صدق میکنه.
anar | January 31, 2008 2:56 AM
وای انار الان این کامنت ات بالات رو خوندم و با تمام وجود داشتم لذت می بردم از این بیان سلیس ات. من هم داشتم خودم رو آماده می کردم که برای سولماز در خصوص این جریان و بهم خوردن حالش از غذای ژاپنی بنویسم که الان با خوندن این کامنت فقط می تونم بگم جانا سخن از زبون ما می گویی!.
ضمنا من یه کامنت هم برای آقا علیرضا نوشتم که به خاطر آدرس بلوکه شد تا تو چک کنی. حالا اگه توی ادیتورم پاک نکرده باشم دوباره می فرستم.
دیانا | January 31, 2008 3:42 AM
آقا علیرضا
خوش اومدین به گروه. این مشکل پهلو و شکم یه مشکل فراگیر هستش که هر کدوم ما یه جورایی داریم باهاش دست و پنجه نرم می کنیم
حالا نقدا این سایتها رو ببینین(هر چند که حتما تا حالا دیدین):
http://www.mardoman.com/sport/wab.aspx
http://www.mardoman.com/sport/ab.aspx
اینجا هم بیشتر از ۱۰۰ تا حرکت برای بدنسازی سازی داره که خوبی اینه که با حرکت موس می تونین اصل حرکت رو ببینین. قسمت شکم اش تقریبا آخرهای صفحه هستش.
http://www.mardoman.com/sport/body/exercises.html
یه آدرس خیلی خوب هم قبلا آقا محمود داده بودن که متاسفانه مدیریت سایت ظاهرا تغییر کرده و صفحه باز نمی شه. حالا با این ها مشغول شین تا مابقی سایتهای مربوطه رو بتونیم جمع کنیم.
دیانا همدردیان!
دیانا | January 31, 2008 3:44 AM
زهرا جون من دوباره کامنتت رو خوندم. اتفاقا اینی که گفته بودی ذهنیتت رِژیمی نیست میخوام بگم اتفاقا هست! و مشکل هم همینه...که فکر میکنی باید شکلات رو بذازی کنار تا لاغر بشی...که رِژیم بگیری...که سختی بدی به خودت. اما واقعیت این نیست. واقعیت اینه که تو آدم بالغ و عاقل اختیار داری که از هرچی هرچقدر دلت خواست بخوری...شکلات هم میشه بخوری...هر روز اصلا بخور...اما هرچقدر دلت خواست...اما توی این خواست دل یه همه پرسی بذار و مثلا از زانوهات هم بپرس آیا راضی هستند تو 100 گرم شکلات بخوری و بعد وزنت زیاد بشه و اونا مجبور بشن تحملش کنند؟ احتمالا میگن نه...اما میگن 10 گرم اشکال نداره...اگه ورزش هم بکنی و بقیه غذاهات هم سالم باشه اصلا مطمئنم ایراد نمیگیرند...توی این خواستن نظر قلبت رو هم بپرس...ببین اون راضیه به خاطر شکلات و کیک یزدی دائم اضافه کاری کنه واسه اینکه حجم بدن زیاد شده و بعد تو 50 سالگی هم رگش بسته بشه و بگیره؟ نظر پوستت رو هم بپرس...ببین راضیه کدر باشه و جوش بزنه؟ نظر همه رو بپرس و بعد ببین تو، زهرای ونوسی، تمام و یکپارچه و به عنوان یک موجودی که تشکیل شده از همه اینایی آیا واقعا دلت میخواد همه اون شکلات و شیرینی رو بخوری یا مثلا یه گاز بسه؟ مفهوم مزه رو اگر بتونیم از نوک زبونمون به تمام بدنمون بسط بدیم میبنیم که یهو خیلی تعاریف میتونه عوض بشه...اونوقت شاید یه قاشق بستنی خوشمزه باشه اما یه کاسه بزرگ حال به هم زن..شاید اصلا دیدی ورزش بعد از یه مدت خوشمزه تر از شکلات شد. خدا رو چه دیدی؟
anar | January 31, 2008 4:41 AM
انار جان
آدم موقع پریود وزنش یک کم زیاد میشه نه؟
راستی چرا این هفته هیچکس ستاره نمیگیره؟...یعنی هیچکس وزن کم نکرده؟...معلومه که اوضاع خیلی خرابه.همه اینقدر سرشون گرم لایف استایل شده که وزن کم کردن یادشون رفته!!!...
ترانه | January 31, 2008 4:48 AM
ستاره ها رو من پنجشنبه به وقت خودم میدم که میشه پنجشنبه شب یا جمعه صبح تهران. معمولا تا همه به روز کنند و میتینگ رو جمع کنیم طول میکشه.
زمان پریود هم ظاهرا زیاد میکنیم.من خودم خیلی توی بدن خودم حس نکرده ام اما بچه ها میگن بدن آب نگر میداره و در نتیجه وزن زیاد میشه.
anar | January 31, 2008 4:51 AM
سلام خانم های خوشگل
انار جان از نکات خیلی خیلی مهمت خیلی استفاده کردم.
من يک کشفی کردم که شايد چندان تازه نباشه اما من تا خودم کاملا درکش نکرده بودم متوجه اهميتش نشده بودم. اگر موقع هل دادن کالسکه بچه یا چرخ خرید- یا هر چی که هل می دیمـ ارنج ها را خم نگه داریم و تا جایی که می توانیم به کالسکه نزدیک باشیم به جایی که از وزن بدن مون توی هل دادن استفاده کنیم از بازوها و عضلات شکم استفاده می کنیم و عوض خسته شدن و کمردرد الکی یک ورزش درست و حسابی حساب می کنیم. این جریان توی سربالایی اهمیتش بیش تر می شود. با خودم گفتم هميشه اين آدم های خوش هيکل انارستان می گفتند که حالت بدن موقع ورزش مهمه ها من متوجه نبودم. حالا به جايی که دمبل اشتباهی بزنم و اصلا نفهمم کدام عضله ام داره کار می کنه دخترم رو با کالسکه توی سربالايی مي برم پياده روی تند و تا جایی که بکشم دویدن. اون هم بی انصافی نمی کنه هی می گه: مامان بدو!
گفتم اين همه از اين جا چيز ياد گرفته ام يک نکته هم بگم احساس مفيد بودن بهم دست بده!
dena | January 31, 2008 5:14 AM
ر ضمن می خواستم از ديانا تشکر مخصوص بکنم به خاطر ديانا بودنش و به خاطر گرم نگه داشتن انارستان و کمک هاش به اعضای تازه و جواب هايی که به سوال ها ميده و .... واقعا درسته که انار اين جا را راه انداخته اما بدون ديانا اين جا انارستان نمی شد که نمی شد! با اين که تو اين گروه نيستم اما به ديانا افتخار می کنم و از مقام معظم اناری لقب چشم و چراغ انارستان را برای ايشان تقاضا می کنم!
dena | January 31, 2008 5:16 AM
انار و دیانای گل واقعا خسته نباشید.توضیحاتتون عالیه.هر دفعه می یامو کامنتهای شما رو می خونم هم کلی چیز یاد می گیرم و هم کلی روحیه می گیرم و هم خدا رو شکر می کنم که انارستان رو پیدا کردم که کلی آدم با انگیزه داره و لیدرهایی که همیشه آپ تو دیت هستند.
با اجازه دیانا!
سالومه کلی گویانی پاچه خوارانی!!!!
سالومه | January 31, 2008 5:29 AM
دیانا جان از لینک کالری ممنونم من پس خیلی مجوع کالری دریافتیم کم بوده ! خوبه با توجه به اون وبسایت میتونم 2000 کالری غذا بخورم و باز لاغر شم!!
بهارک | January 31, 2008 9:07 AM
انار جان اون کامنتی که برای زهرا نوشتی فوق العاده بود! راست گفتی ها!منو یاد کتاب رقصنده با گرگ ؟انداختی توی یک قسمتش اون آقاهه که رفته بود قاطی سرخپوست ها یه رسمی داشتند که بعد از شکار باید جگرش رو خام خام می خوردند.بعد دید جونش در خطره گفت حالا می خورم فکر می کنم داروئه!وخورد همون جگری که ازش خون می چکید(الان که می گم حالم بد شد)ولی خوب فکر کنم بعدا عادت کرد وبا لذت می خورد.حالا بگذریم ما موجودات دوپا به همه چی عادت می کنیم.منم سعی می کنم چای رو بدون جایگزین بخورم.می دونی یه چیزی که روی اعصابمه اینه که چند ساله می خوام این عادت چای با قند رو حذف کنم ولی بدون جایگزین نمیشه!می خوام ثابت کنم به خودم که منم آدمم وبه همه چی می تونم عادت کنم.
راستی در مورد کیک یزدی باید بگم خوشبختانه برعکس بسیاری از شماها من هیچ علاقه ای به هیچ نوع شیرینی ندارم ولی نمی دونم چرا وقتی رژیم می گیرم یه هو خل می شم و شیرینی به وفور می خورم.واگرنه در مهمانی ها کسی به من شیرینی تعارف نمی کنه .من از شیرینی وشکلات بدم میاد ولی وقتی رژیم دارم می شن عزیز دلم.اینم خودش یه معضله!
بهار | January 31, 2008 9:48 AM
امروز ناهارم رو جوری که انار می گفت خوردم و توصیه می کنم که شما هم اینکار رو بکنید. چون من اونقدر سیر شدم که فکر می کردم حتی ا آخر غذام رو نمی تونم بخورم در حای که در شرایط عادی شاید با اینقدر غذا سیر نمی شدم.اول یه سالاد توپ، با کاهو، خیار،گوجه، هویج، کرفس، گل کلم درست کردم.بعد توش آب لیمو و روغن زیتون ریختم، نصفش رو خوردم و نصف دیگرش رو بانصف کفگیر برنج و یک چهارم سیب زمینی پخته مخلوط کردم. و به همه اینها یک تکه ماهی اضافه کردم. یعنی تو پلوم خوردش کردم.ماهی رو هم سالم درست کردم: توی یه ظرف کوچک نصف قاشق روغن زیتون ریختم و خوب ظرف رو چربش کردم به ماهی هم ادویه و آب لیمو زدم و رو حرارت ملایم یک کم سرخش کردم اما در واقع پختمش.
وای انار خیلی ممنون از این خوش فکریت. عالی شد. خیلی از غذا لذت بردم و سیر شدم. وسطش فکر کردم دارم خفه می شم.
آقا ما یه چیزی بگیم. ما دیروز لوگ گروهی رو آپدیش کردیم وزنمون 55.4 بود. اما امروز صبح وزن کردیم وزنمون 54.4 بود.ولی دیگه لوگ رو تغییرش نمی دیم تا هفته دیگه کاهش وزنمون بیشتر بشه و بهمون بچسبه. یعنی 2 هفته ای یک کیلو کم کردم اصلا هم بهم سخت نگذشت. خیلی هم احساس رضایت می کنم از اینهمه تغییری که تو زندگیم ایجاد شده.
آلبالو | January 31, 2008 12:07 PM
بهار. در کامنتت راجع به خوردن چای بدون جایگزین نوشتی. راستش من اکثر اوقات چایی را خالی می خوردم. منتها رای اینکه بشود چای را خالی خورد نباید خیلی پررنگ باشه. می توانی قاطی برگهای چایی خونه گلبرگهای گل محمدی خشک شده بگذاری. توی جعبه نگهداری چایی وقتی یک مدت می مونه طعم گل می گیره که خیلی خوب می شه. البته چایی بدون هیچی را نمی توانم خیلی بخورم. فقط در حد یک استکان ولی همان برای در کردن خستگی کافیه.
به انار و دیانا! البته من مشکل برعکسی این مدت به چایی ام خرما اضافه کردم :) در واقع به خرما چایی اضافه کردم که بشه خوردش و بعد خوردن شیرینی اش حلقم را نخاراند!
آرام | January 31, 2008 1:07 PM
آرام جان ممنون از پیشنهادت.حتما امتحان می کنم چای با عطر گل محمدی را!
می گم اون چیزی که حلقت رو می خارونه احتمالا شیرینی ش نباشه!شاید آلرژی باشه یا اون چیزی که بهش می گن گرمی.منم خرما بخصوص این شیره داراش رو که می خورم گلوم رو می خارونه!!شاید بهتر باشه این خرما خشک ها رو هم امتحان کنی .برای من که خوب جواب داده .
بهار | January 31, 2008 1:56 PM
دنا و سالومه جون صد در صد و حتی بیشتر حرفتون رو قبول دارم. به خود دیانا هم گفته ام...اگر دیانا نبود من یا باید تحقیقم رو تعطیل میکردم یا این گروه رو و طبیعتا گروه تعطیل میشد. خیلی ممنونشم بابت کمکهاش.
انار | January 31, 2008 3:15 PM
من هر روز کلی شما دو تا را دعا می کنم. کلی هم قربون صدقه می رم. شک داری از گلی بپرس چند صد بار عکستون را باز کردم و گفتم: اییییییی نگا کن این اناره! امکان نداره بعد هر کامنت دیانا عکسشو باز نکنم انگاری انتظار دارم از تو مانیتور بیاد بیرون بغلش کنم. لابد همکار روبه رویی ام می گه این دختره خله هی نگاه مانیتور می کنه حرکات محیرالعقول انجام می ده! اون روز هم بهم تیکه انداخت: "چیه? خوشحالی. لبخند ملیح می زنی!" لابد فکر کرده با لاو نداشته مان از راه مسنجر نداشته چت می کنیم !!!!
آرام | January 31, 2008 4:02 PM
آزی عکس پالتوم رو بالاخره گذاشتم تو گروه یاهو.
انار | January 31, 2008 5:26 PM
انار خیلی شیکه پالتوت. من رنگ و برشش رو خیلی دوست دارم، چقدر هم بهت میاد. زدم به تخته ها!
(بالاخره من هم همسایه آزی هستم دیگه! تا کامنتتو خوندم بدو بدو رفتم عکستو ببینم :) )
شانه بسر | January 31, 2008 7:46 PM
ببين من تازه اومدم خونه..خمار خمار بودم وفقط اومدم اينجا يه سر بزنم كه كلي عقب مونده بودم ازش وبرم سريعا بخوابم كه گند زدم با اين وضعيت خوابم يهو كامنت شانه بسرو ديدم وبعد انار ويهو پريدم رو ياهو اونم جفت پا...نمي دوني شاخك هام توي هيچ موضوعي اين ساعت شب وبا اين شرايط جسمي وروحي نمي تونست اينقدر سريع عكس العمل نشون بده...كلي خوشحال شدم ديدمت.تريپ خانم دكتريه جون تو...اينجا كه كلي خوش تيپ وهيكل درستي حالا خدا قسمت كنه با شانه بسر يه استخري با هم بريم....
پ.ن:يعني همه توي خارج ميز كارشون به اين عظمت وپهناوريه يا تو چون كارت درسته ميزت اينجوريه؟
آزي | January 31, 2008 8:15 PM
ديانا مرسي از نظرات مفيدت.نمي دونم اين اخلاق بچه گانه من كي قراره درست شه كه من اول هميشه وقتي كسي ازم انتقاد مي كنه سريع توي حالت تدافعي ميرم وموضع گيري ميكنم توي دلم البته ولي يه كم كه مي گذره سعي مي كنم منطقي فكر كنم.اون روزم يهو بهم برخورد وغيرتي شدم ولي بعدش وقتي بيشتر فكر كردم وحرف هاي بچه ها رو شنيدم خوب شدم وفرداشم رفتم بازواين دفعه به سختي روز اول هم نيومد به نظرم يا شايدم من سعي كردم راحت ببينمش.
ديانا يعني بزرگ شم خوب مي شم؟يعني منطقي وقوي و محكم؟
آزي | January 31, 2008 8:31 PM
نه بابا ما یه میزهایی داشتیم حداقل مال 60 سال پیش بود...از این اهنی گنده ها. آفیسمون هم میدونم همون دفعه ای که ساختمون رو در بدو تاسیس دانشگاه ساخته بودند رنگ زده بودند و دیگه هیچی...یه دیوارش صورتی چرک بود یه دیوارش سبز چرک! خلاصه تا همین این ماه که برامون بالاخره ترحم کردند و رنگش زدند و موکتش کردند و میز حسابی بهمون دادند. قبلش عین این کارتون خوابها بود زندگی تحقیقاتیمون. الان خیلی مشتی شده آدم هی خوشحال میشه میاد سر کار.
انار | January 31, 2008 8:33 PM
آقا من اگه یک روزی روده هام از خنده به هم گره خورد بدانید و آگاه باشید که پای آزی در میان بوده است!
شانه بسر | January 31, 2008 8:34 PM
من با شانه به سر استخر نمیام. بابا اون ورزشکار حسابیه...من تازه به جایی رسیده ام توی لباس بد نیست. اون زیر که خودم میدونم هنوز کلی کار داره!
انار | January 31, 2008 8:37 PM
وای انار عکستو دیدم مبارکه شیک بودی شیکتر شدی
چقدر بهت میاد چقدر خوش رنگه
زدم به تخته
* آزی جان من بلاخره ج رو پیدا کردم مرسی
من الان دارم یه انگشتی مینویسم به نظر شما کی راه میوفتم؟
سردرگم | January 31, 2008 10:25 PM
الان ساعت 2 نصفه شبه. هیشکی خونمون نیست. من گشنمه! معمولا نصفه شب اگر اگر می شد شیر عسل می خوردم ولی الان شیر نداریم. چی بخورم؟
(کسی اینجا هست؟)
آرام | January 31, 2008 10:29 PM
نون و مربا بخور. اگه خیلی میخواهی خوب باشی نون و کره و مربا بخور.
انار | January 31, 2008 10:30 PM
باشه انار.
آرام | January 31, 2008 10:35 PM
انار انار انار... چقدر توی این عکسها شیطون تر به نظر می یای. چقدر کوچیک شدی٬ همه چی جمع و جور به نظر می رسه از سرشونه گرفته تا کمر و این جور که می شه حدس زد حتی ساق پا!. این قوطی مولتی ویتامین ات رو که دیدم پقی زدم زیر خنده٬ بخصوص که از درش هم معلوم بود که تازه بازش کرده بودی و خورده بودی. تقویم دیواری ات هم که از وجنات و سکناتش دویدن می باره٬ اون سی دی ها رو هم ما به چشم خواهر برادری!٬ ورزشی نگاه کردیم. اون عکس شنا رفتن مخصوص (روی ساعد دست) رو هم که دیدم دوباره کلی دعات کردم٬ چون دقیقا با این حرکت تونستم کنار بیام و بدون هیچ مشکلی هفته ایی دو سه بار احساس شناگر بودن! بهم دست بده. اما مانیتور رو نگو نگو نگو٬ باز بودن صفحه ی «داستان ورزشکار شدن یک انار» یه طرف و اون فیگوری که دست ات رو گذاشتی روی مانیتور یه طرف دیگه. می دونی چه حسی به من منتقل کرد؟ با تمام وجود حس کردم که اینجوری دست نوازش و مهربونی ات رو داری روی سر تک تک ما اناریون می کشی و با اون لبخند ملیح ات داری جدیت ات توی راهی رو که شروع کردی بهمون نشون می دی. نمی دونم یه حس خاص٬ حسی که به تبع اون آدم بهتر و بیشتر می تونه حسن نیت و دلسوزی هات رو بیشتر و بهتر از لابلای جملات و کلماتی که برامون می نویسی درک کنه.
ممنون از اینکه کعبه مون رو برامون به تصویر کشیدی.
دیانا حاجیه (یا به عبارتی اناریه) خانوم!
دیانا | February 1, 2008 1:55 AM
دنا جون
ممنون از نظر لطف ات و ممنون از اینکه تجربه ی شیرین ات با دختر گلت که مامانش رو وادار به دویدن می کنه٬ بیان کردی. تصورش که خیلی شیرین بود و حتما تجربه و عملش به مراتب بیشتر به آدم حس و حال شیرین ِورزشی می ده.
اما یه مطلب دیگه که می خوام بگم این هستش که می دونی به نظر من در اصل چی اینجا رو انارستان کرده؟. از وجود٬ حضور و خضوع مقام معظم رهبری مون که بگذریم٬ «درد مشترک» ی هستش که همه ی ما داریم. ما آدمها وقتی به مرحله ی احساس «درد» می رسیم٬ بهتر همدیگه رو درک می کنیم و برای هم وقت می ذاریم و تا حدامکان به دلجویی هم می پردازیم و سعی می کنیم به هم کمک کنیم. مثال بارزش تفاوت نگرش و عملکردمون توی عروسی و عزاست. وقتی همسایه مون دچار مصیبتی می شه ازدل و جون براش مایه می ذاریم و از اول تا آخر مراسم همراهی اش می کنیم. این خصلت توی ما ایرانی ها که به مراتب بعد احساسی مون غلیان بیشتری داره٬ بارزتره و شاید هم به همین خاطر هستش که فرهنگ عزاداری توی ماها اینقدر پررنگ تر از شادی هستش٬ چون «درد» رو به مراتب بیشتر حس می کنیم و درجهت «همدردی» برمیایم. حتی از همون دبستان ماها رو «درد نگر» بار میارن و توی سالهای دوم و سوم دبستان سروده ی سعدی رو حفظ می کنیم که:
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرينش ز یک گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
...
حالا انارستان به خاطر همت انار عزیز٬ گروهی رو دور خودش جمع کرده که همه از یه درد مشترک رنج می برن که همون عدم تناسب اندام هستش. دردی که همه ی اعضاش و اکثر خواننده هاش٬ ازش «رنج» بردن و با پوست و استخوون اون رو حس کردن و از نزدیک لمس کردن. پس طبیعی هستش که توی تک تک کامنتها و پشت همه ی سوالها و حتی در پَس ِ همه ی خنده ها آدم این «درد» رو ببینه و سعی کنه که مرهمی روی اون بذاره. این کاری هستش که اکثر انارستانی ها به فراخور موقعیت و شرایط شون٬ دارن انجام می دن. این طیف از آرام که مشکل تناسب اندامش برعکس ماهاست٬ شروع می شه و به انار که اساس و بانی گروه هستش ختم می شه. همه و همه دارن سعی می کنن که دردی رو کم کنن. این مرام انارستانی هستش و این حس ِ همدردی و همدلی و همیاری هستش که انارستان رو انارستان کرده. از طرفی پویایی گروه هم به یمن وجود انار و صداقت و درایتش هستش. اگه قرار بود انار هم به یه سری توصیه های رژیمی و یا ورزشی متداول بسنده کننده٬ مثل خیلی از وبلاگها یا وبسایتها که دیگه حرف جدیدی برای گفتن ندارن٬ دیگه راهی برای پیشرفت نداشت. اما انار به همراه افکارش٬ مثل یه چشمه ی جوشنده ی عمل می کنه و زلال بودنش رو به رخ ما می کشه که از آب حیاتش بخوریم و انرژی بگیریم و به مسیرمون تا رسیدن به هدف و بعد هم ادامه ی راه تا مرز رسیدن به لایف استایل بهتر رو ادامه بدیم. همین پست میتینگ۵۵ ٬ که انار بیش از ۷ساعت براش وقت گذاشته و تک تک وبلاگها رو بخاطرش گشته تا بتونه راهکار عملی بر اساس مشکلات ماها ارائه بده یه مثال زنده از پویایی انار و به تبع اون انارستان هستش.
این وسط دیانا هم آب حیات خورده ایی هستش که اگرچه به وزن هدفش رسیده ولی همچنان انرژی ایی رو که از انارستان به دست آورده رو حفظ کرده و داره راه لایف استایل بهینه رو ادامه می ده و در این میون ضمن انرژی گرفتن از انارستان داره سعی می کنه که به حساب خودش یه کوچولو ادای دین بکنه و اگه ذره ایی باعث تزریق انرژی به انارستان شده باشه٬ باعث افتخارش هست و خواهد بود واگه هم با پرحرفی هاش باعث کدورت بعضی دوستان شده صد البته شرمنده هستش و با تذکرات خوب ِ شما می تونه خودش رو اصلاح کنه.
دنا جون٬ ممنون که فرصتی بوجود آوردی که بتونم ذره ایی از مکنونات قلبی ام رو بیان کنم و از همین تربیون تشکرات ویژه ام رو نثار انار عزیز با بزرگواری هاش و اناستانی های نازنین و خواننده ی گل انارستان از جمله خودت٬ بکنم.
دیانا سپاسگزاریان!
دیانا | February 1, 2008 1:56 AM
من اونجوری دستم رو انداخته ام گردن شماها...ماها هم تیمی هستیم...رفیقیم...اینجوری خواستم انگار با شماها عکس بندازم:)
سی دی ها مجموعه مقالات کنفرانس علمیه! رو تمام اون میز عریض و طویل فکر کنم تنها المان درسی و غیر انارستانی بود!
خودمم احساس میکنم با اینکه وزنم کم نشده اما صورتم و اینا جمع و جورتر شده توی این هفت ماه. حالا چه جوری ممکنه خدا میدونه. فکر کنم یه مدت طول میکشه تا وزن جدید به آدم بشینه.
anar | February 1, 2008 2:11 AM
پس جا داره که شعارواره! بگیم:
انار انار است امروز
روز انار است امروز
دوستی و رافت ما
مستحکم است امروز
عکس گروهی ما
تو قاب ِعکس است امروز
دست رفاقت ما
بر گردن است امروز
انار انار است امروز
روز انار است امروز
....
دیانا عکس گروهی دوستیانی!
دیانا | February 1, 2008 2:44 AM
خب من خیلی خوشحالم که ستاره دار شدم :)حس خوبی به آدم می ده و انگیزه رو بالا می بره حسابی!
اما اول از همه باید بگم که مهمترین دلیل کاهش وزنم این بوده که هیچ روزی حتی اون زمانی که یک هفته مسافرت بودم بیش از حد نخوردم.البته گاهی چیزای بی خود خوردم ولی بعد بهش آگاه شدم و سعی کردم جبرانش کنم.
دلیل دوم این بوده که ورزش رو بعد از مدتها شروع کردم و مهمتر از همه دویدن رو شروع کردم.که البته برای وزن من اولش یه کم مشکل بود و تحت نظر مربی شروعش کردم ولی الان که می رم روی تردمیل به تناوب راه می رم و می دوم و جالب اینه که لذت دو روی تردمیل از راه رفتن برام خیلی بیشتره.
دلیل بعدی از نظر خودم اینه که نذاشتم حس رژیم بهم دست بده.یعنی رژیم نگرفتم!کاری که همیشه می کردم و بعد از 2 هفته ولش می کردم.این دفعه لایف استایل یا شیوه زندگیمو عوض کردم و دیگه مثل یه تیکه سیب زمینی پشندی روی مبل ولو نمی شم و 5 ساعت فیلم نمی بینم.الان تا یه نیم ساعتی پای کامپیوتر می شینم حتما از جام بلند می شم و یه کاری می کنم.حالا یا تو خونه راه می رم یا یه جارویی آشپزخونه رو می کشم و جالب اینجاست که میزان تماشا کردن تلویزیونم در ماه گذشته از 5 یا 6 ساعت در روز به حدود نیم ساعت رسیده!!!
یه کار دیگه ای هم که موثر بوده پرو کردن لباسام بوده و مرور عکسهای 4 یا 5 سال پیش که توشون خیلی لاغر بودم.چند تا از اون عکسها رو زدم تو همه جای خونه و هر روز خودمو اون شکلی می بینم.می خوام تصویر ذهنی چاقی و زشتی و تنبلی رو از ذهنم ببرم بیرون و همون دختر فعال و ظریف تو عکسها بشم.تصویر ذهنی به نظرم خیلی مهمه.
و آخرین ولی یکی از مهمترین نکته ها اینه که در تمام این یک ماه گذشته هر روز (غیر از 3 یا 4 روز که تو مسافرت اینترنت نداشتم)به وبلاگها سر زدم.برنامه ها رو خوندم و کامنتها رو دیدم و کلی انرژی گرفتم.
مرسی از همه
به بقیه ستاره گیرها!تبریک عرض می کنم.ایشالا ستاره براوو بگیرید همتون:)
سالومه | February 1, 2008 6:14 AM
انار جون بعد از اونهمه وراجی یه سئوال داشتم از خودت
دیدی آدمها گاهی طمع می کنن :)!!!می خواستم ببینم که تو ستاره هاتو بر اساس وزنی که از زمان ملحق شدن به گروه از دست دادیم تعین می کنی یا بر اساس لاغری کل؟؟
نخندی بهم یه موقع!!!!همینجوری کنجکاو بودم
سالومه | February 1, 2008 6:18 AM
وای ستاره!!! خیلی خوشحالم انار جون آخه حسابی بهم برخورده بود و فکر کردم شما کاهش وزن منو قبول نکردی این هفته و داشتم سعی میکردم از این کمتر نکنم و همین اندازه رو تا هفته بعد حفظ کنم تا مطمئن بشی که مواظب هستم و مصمم هستم و حرفاتو خوب خوب گوش می کنم...... خیلی خوشحالم. حالا چطوری میتو نم ستاره هایی که گرفتمو تو وبلاگم بذارم؟ یا همش باید بیام اینجا نگاهشون کنم؟ به هر حال خیلی کیف میده :))
بهارک | February 1, 2008 6:51 AM
سالومه من هم عکسای دو سال پیشمو همش نگاه می کنم و دلم می خواد باز اون شکلی شم.....
شما عکسای همو کجا می بینین که اینقد حرفشو میزنین؟ توی گره هست یا خصوصی؟
بهارک | February 1, 2008 6:58 AM
گروه منظورم بود.
بهارک | February 1, 2008 6:59 AM
بچخ ها ستاره هاتون مبارک !
لی لی | February 1, 2008 8:26 AM
انارجون عکسات و دیدم .چه شیک و خوشگل و کوچیک شدی !
من هم برام جای سواله که وقتی وزن کم نمی کنم چرا سایزم کم می شه ! یعنی چه اتفاقی در بدنم می افته ؟
بوس
لی لی | February 1, 2008 8:38 AM
یک دوست جان اگر اینجایی به کامنت دونی پستم یک سر بزن!
آرام | February 1, 2008 8:56 AM
سلام
فکر کنم من هم به 10پوند رسیدم انار جان! ;)
ساغر | February 1, 2008 10:29 AM
اول بگم كه انار من براي استخر رفتن شگرد خاص خودمو دارم...البته تا حالا با كسي توي استخر احساس غريبي نكردم ولي بيا ما زودتر بريم تو آب بعدشم به هواي اينكه سردمون ميشه نيايم بيرون تا اخرش.اخرشم حوله هامونو همون كنار مستقر مي كنيم در منطقه كه به محض بيرون اومدم سريع خودمونو ملبس كنيم وشانه بسرو ناكام بذاريم از ديدن كوه نور الماس نورمون دي :
پ.ن: مي دونستيد كه من از نوادر نادر شاه افشارم وتوي خانواده ما هميشه نادر شاه وبه خاطر اين "كوه نور "و "الماس نور "ارثيه فاميلي لعنت مي كنيم (باسن مبارك)...والا اگه شما كوه نور الماس نوره ديگه اي ديديد ما هم ديديم..دروغ چرا تا قبر ااااا.ااااا.ااااااااا.اااااااااااااااااا
والا....تازه غريبه كه نيستيد مشهوره كه در اواخر عمرمونم بدبين ميشيم به نزديكانمون وچشماشونو از كاسه در مياريم.پس تا جايي كه مي تويند به ما نزديكي نكنيد دي :
نادر كجايي كه نور به قبرت بباره با اين ارثيه ت!
آزي | February 1, 2008 12:01 PM
سلام بر همگی
آقا کی بود اون بالا مالاها تو ترک شکلات بود؟..آهان ..یادمان افتاد! زهرا ونوسی جان
زهرا جان از قدیم گفتن تو ترک کردن "مرخصی" داریم اما "تعطیلی"نداریم!!بعبارتی همون که خودت گفتی جانم یعنی شاید برای یه مدتی بتونی کنار بگذاری اما همیشگی نیست!البته نظر منو بخوای اینجوریها هم نیست و میشه یه کارهایی کرد و "وسوسه"را کنترل کرد،گرچه کار بسیار بسیار سختیه!
من نمیدونم تو میخوای راههای مختلف را امتحان کنی یا بنظرت بیفایده میاد .اگه دوست داشتی اینم امتحان کن:
1-این بار که میری شکلات بخری اونی را بخر که طعمش را زیاد دوست نداری!
2-چایی را با قند بخور ولی کوچولو. زهرا جون من قند خرد میکنم قد یه عدس!تا حالا هم چند تا مهمون با دیدن قندونم قهر کردن و چایی نخورن!تو چایی را تلخ میخوری به عشق شکلات بعدش نه ای کلک!!!
3-سر کار هم که میری شکلاته باهاته؟ یه ساعتهایی از روز را سعی کن جلو چشمت نباشه.
4-تو اون جدول اناری یه جایی بنویس که چه زمانهایی شکلات،کیک یزدی،بیسکوئیت کرمدار خوردی.
5-هفته بعدش هر زمانی که خواستی بخور منهای زمانهایی که تو هفته قبلی خیلی تکرار شده. مثلا من خودم عادتمه که آخر شب شیر میخورم،هفته بعد سعی میکنم شیرم را آخر شب اصلا نخورم
6-جایگزین پیشنهادی من برات ترکیب"بیسکوئیت ساقه طلایی+چند برش سیب یا موز"هست
7-راستی من آخرین باری که شکلات خوردم فکر کنم 2 سال پیش بود!پس تو هم میتونی.
8-آگاهی از حس شکلات خوری خیلی مهمه.برای همین من با اجازت خودم را جای زهرا ونوس جان گذاشتم و یه تکه شکلات جلو روم گذاشتم و تو تردید خوردن یا نخوردن اینها را نوشتم:
-تا نخورمش هیچ کاری نمیتونم بکنم
-من که امروز قند نخوردم پس میتونم شکلات بخورم
-اصلا چی میشه همه عالم میخورن منم روش
-من که میدونم اگه الان نخورم نیم ساعت دیگه باز میام سرش پس بگذار الان بخورم
-هیچی مزه اینو نداره .خوشمزه هست چرا آدم بایست خودش را محروم کنه
-همین یه تکه را میخورم تا شب دیگه کالری کمتر میخورم
-و...... زهرا جونم مطمئنا خیلی از اینها حرف دل تو نیست ولی این یه تمرین برای شروع تغییر ذائقه هست که میتونی امتحان کنی و بدون که به زمان احتیاج داری و کمی صبر.
یه دوست | February 1, 2008 12:20 PM
بابا به خدا منم پالتو خريدم.اينم از بد شانسي من بوده كه اين زمستون اين دوربينه كار دسته ما داد وخراب شد وخورد به بال فرشته ها...دكترش قول داده كه زود بده تا برفها نرفته وآب نشده من عكس برفي بندازم.حالا معلوم نيست كي ديگه اين همه برف بياد:) من عاشق عكس برفيم...
لطفا دعا كنيد اين برفه يه كم ديگه دووم بياره...
Anonymous | February 1, 2008 12:21 PM
انار خانوم سلام
صبحت بخیر. من داشتم پست اخیرت را میخوندم و تو فکر بودم که چرا وزن انار 7 ماهه تکون نخورده که یهو زدم جاده خاکی. حالا تا تو صبحونه بخوری ،ورزشی کنی ،افیس بری و برگردی منم میرم جارو پارو هام را میکنم برمیگردم تا اگه خواستی راجع به این قضیه "گفتمان" کنیم.
رفیق شفیقم دیانا خانم گل سلام و خسته نباشی
من از صبح تا حالا هر وبلاگی که رفتم دیدم تو زودتر از همه اونجا رفتی و هوای همه را داری . اول اسفندت را دود کردم و هزار ماشاالله گفتم وبعد از جناب آقایان دلیار و دلبند هم تشکر کردم که با حمایتشون از بانوی خانه این فرصت را در اختیار گل سر سبد اناریون قرار میدن.انشاالله جمع خونوادگیتون همیشه گرم و صمیمی باشه.
آرام جونم الان کامنتت را دیدم .بانی چاو( به کردی یعنی بروی چشم)به وبلاگت سر میزنم
یه دوست | February 1, 2008 12:26 PM
انار جون برنامه بعدیم به توصیه تو ورزش.من چهارشنبه ها میرم و 1 ساعت و نیم بسکت بازی می کنم .خیلی خوبه. از این هفته هم شنا و رقص رو شروع می کنم. رقصیدن خیلی شادم می کنه و از رقصیدن خیلی لذت می برم . راستش خیلی اهل باشگاه رفتن و کار با دستگاه نیستم.اما اگر 10 کیلو دیگه بیام پایین بدنسازی رو هم شروع می کنم.
خیلی مصمم . رهرو ان نیست که گه تند و گهی خسته رود رهرو ان است که آهسته و پیوسته رود.
سولماز | February 1, 2008 1:21 PM
یک دوست جان پس تو هم زبان SS ما هستی. این SS رفت تو را نگهبان گذاشته؟ همه جا را تسخیر کردید که شما ;)
آرام | February 1, 2008 3:22 PM
بله انار جون همین جوری ادامه میدم و تصمیم دارم هر هفته زمان ورزشمو چند دقیقه بیشتر کنم..
بهارک | February 1, 2008 3:29 PM
انار به نظر مياد اينجا هنوز آب بندي نشده ودر اين راستا من مي خوام چند تا نكته بگم.
اينجا كامنت ميخوره...بر عكس تو كه داري نشويق مي كني به كم خوري ودرست خوري.نامرد اگه بدوني تو اين مدت چند بار كامنت هاي منو خورده.بعدشم همون موقع كه كامنت ميذاري نشون نميده وبايد بري يه سر دست به آب وبياي وطحارت ووضوتم بگيري وشكمو بدي تو ودوباره از اول باز كني تا ببيني.كه تا اون موقع هم بقيه حرفت يادت رفته
آزي | February 1, 2008 4:27 PM
جدی؟ چون واسه من پیش نیامده. شاید با اینترنت اکسپلورر از این مشکلات داره چون اون موقع هم که شماها میگفتین قاطی شده من قاطی نمیدیدم. حالا اگه لیست کنی اشکالاتش رو من یه دفعه حمیدرضا رو گیر بیارم بهش بگم خوبه.
انار | February 1, 2008 4:33 PM
آره..حالا بذار با فاير فاكس ازين به بعد ميام.اگه مشكلي نبود خوب همه اين كارو كنن.يعني از فاير فاكس استفاده كنن.راستي اون داستان هاي چرا به ميتينگ مي ايم كجاست؟يادم رفته كجا بود...
راستي انار جايي توي سايتت در مورده ياهو گروپ توضيج دادي؟
چون الان خيلي از بچه ها شرايط عضويتش رو پيدا كردن واين مي تونه الان كلي انگيزه باشه براشون
آزي | February 1, 2008 5:01 PM
ببين الان با فاير فاكسم ميخ وام امتحان كنم ببينم زود مياد كامنتم يا نه اين همه طول مي كشه!
آزي | February 1, 2008 5:03 PM
اینجانب آرام بالاخره پروپوزالم را نوشتم. چه کار سختیه! هنوز جای سه تا سوال خالی است دیگه آنها را استاد بگه دیگه! به قول رئیس سابقم "این استادت باید یک ارزش افزوده برات داشته باشه!"
انار! من ظهر آمدم ناهار بخورم. نصف بشقاب خوردم بعدش گلاب به روتون قاشق بعدی از این گلو پایین نرفت که نرفت..... بعدش هم بغضم گرفت. شایدم اول بغضم گرفته بود بعد نتونستم غذا بخورم. این قدر سریع رخ داد که نفهمیدم اول کدومش بود. ولی خودمو نباختم یکمی گذشت رفتم یک کاسه عدسی بار گذاشتم. احساس می کردم نمی تونم هیچی جامد بخورم. یک مشت عدس را با تقریبا نصف فنجان سبزی خشک (گشنیز، آویشن، پونه) با نصف گوجه فرنگی پختم بعد نیم ساعت هم که حاضر شد خوردم.
آرام | February 1, 2008 5:11 PM
انار! در راستای ریپورت دهی آزی در مورد سایتت:
من عادت دارم با کلید Page down صفحات دراز را بیارم پایین. فشار دادن انگشت روی لب تاب سخته برای اسکرول کامنتها. ولی وبلاگت با کلید Pg Dn کار نمی کنه. :(
آرام | February 1, 2008 5:15 PM
اااا انار تا شکایت کردم کار کرد. وا!
آرام | February 1, 2008 5:16 PM
ببين با اينم سريع نياورد كامنت رو.بچه هايي كه ايران هستيد شما هم امتحان كنيد ببينيد هم زمان كه كامنت هاتونو پست مي كنيد مي تونيد ببينيدش يا نه؟
شايد صفحه زيادي سنگينه...ولي توي وبلاگ قبلي اين مشكل نبود با اينكه اونجا هم همين تعداد كامنت بود.
در هرصورت براي بار خيليم (خيلي ام)تبريك مي گم به ستاره دارها ودر مورده كالري آش رشته هم كلي نوشتم كه پريد
آزي | February 1, 2008 5:17 PM
بابا انقدر کالری های اغلب شما ها پائینه و سریع وزن کم می کنین که من واقعا اعصابم داره خورد می شه!!!!احساس می کنم که عین خرس دارم می خورم و نه تنها لاغر نمی شم چاقم می شم.توی بلاگهای بعضی ها که می رم دارن 1000 یا زیر 1000 می خورن.یا خیلی لطف کنن 1200.من به شدت اعتراض دارم!!
هی به همه سر می زنم می گم آقا جون کم خوری نکنین خیلی بده.متعادل و ثابت قدم باشید.لاغری تند می چسبه ولی آخر و عاقبتش اصلا خوش نیست ها.من 10 بار تجربه اش کردم به خدا!!!
حالا امشب به جون خودم هم شک افتاده که نکنه پس من دارم اشتباه می کنم که میانگین 1500 می خورم.تازه از کالری پایه ام 200 تا کمتر می خورم که خیلی هم خوب نیست.
حالا استادان فن انار جونم /دیانا جونم بیاین به من بگید دارم اشتباه می کنم یا؟؟؟؟؟؟
شدیدا دپ زدم الان!!دپ= دپرشن :)نه ببخشید :(((((
سالومه | February 1, 2008 5:57 PM
من معمولاً همون موقع که کامنت میذارم بلافاصله هم میبینمش، از اینترنت اکسپلورر استفاده میکنم درضمن. حالا الان اینو بفرستم ببینم چجوریاست..
شانه بسر | February 1, 2008 5:57 PM
بابا انقدر کالری های اغلب شما ها پائینه و سریع وزن کم می کنین که من واقعا اعصابم داره خورد می شه!!!!احساس می کنم که عین خرس دارم می خورم و نه تنها لاغر نمی شم چاقم می شم.توی بلاگهای بعضی ها که می رم دارن 1000 یا زیر 1000 می خورن.یا خیلی لطف کنن 1200.من به شدت اعتراض دارم!!
هی به همه سر می زنم می گم آقا جون کم خوری نکنین خیلی بده.متعادل و ثابت قدم باشید.لاغری تند می چسبه ولی آخر و عاقبتش اصلا خوش نیست ها.من 10 بار تجربه اش کردم به خدا!!!
حالا امشب به جون خودم هم شک افتاده که نکنه پس من دارم اشتباه می کنم که میانگین 1500 می خورم.تازه از کالری پایه ام 200 تا کمتر می خورم که خیلی هم خوب نیست.
حالا استادان فن انار جونم /دیانا جونم بیاین به من بگید دارم اشتباه می کنم یا؟؟؟؟؟؟
شدیدا دپ زدم الان!!دپ= دپرشن :)نه ببخشید :(((((
سالومه | February 1, 2008 5:58 PM
ا ببخشید کامنتم 2 بار اومد.آخه دفعه اول ندیدمش.پست نشده بود!!
سالومه | February 1, 2008 5:59 PM
آقا من بازم اصلاحیه میدم.اغلبا کم نمی خورن .بعضی ها کم می خورن.ببخشید یهو احساساتی شدم و تند رفتم :)
سالومه | February 1, 2008 6:03 PM
وای اناری، چقدر ناناز شدی.خیلی صورت بانمکی داری...انگاری با اون انار دو ساله ای که عکسشو گذاشته بودی هیچ فرقی نکردی...
ببخشید دیگه تحت تاثیراحساسات خواهرانه قرار گرفتم.
من دیدم همون روز یه لحظه حس کردم یکی دستشو گذاشته رو شونم ، نگو تو بودی....
رقی | February 1, 2008 6:58 PM
آزی توی گروه یاهو توی اساسنامه اون بالا توضیح داده شده. همه باید اساسنامه رو خونده باشند. الان هم توضیح نمیدم که برن بخونند!:)
سالومه کار درست رو تو میکنی. نتیجه هم داری میگیری..کمش نکن مگر اینکه وزنت کم بشه چون همیشه متناسب با وزنت باید بخوری.
انار | February 1, 2008 7:01 PM
..... تازه دوباره اساسنامه رو خوندم و فهمیدم که برای گروه یاهو هنوز شرایط لازم رو ندارم و خیلی مونده تا اجازه عضویت بهم بدین. موافقم :) سه ماه دیگه با عکسم میام انشاالله.
بهارک | February 1, 2008 7:09 PM
چشم من امروز ظهر خوندم اساسنامه رو یعنی بعد از این که سوال کردم رفتم و جوابمو خوندم :)
بهارک | February 1, 2008 7:13 PM
آرتمیس، بهارک، سالومه،سولماز، آلبالو، مسها و لولک عزیز ستاره هاتون مبارک. ماشالله چقدر زیاد بودند ستاره دارهاااااااا
رقی | February 1, 2008 7:13 PM
مرسی رقی جان اما ستاره ای که شما هفته پیش گرفتی خیلی خیلی بیشتر مبارکت باشه برای من دعا کن نا امید نشم و تا حداقل ستاره 50 پوندی برسم..
بهارک | February 1, 2008 7:22 PM
انار جون و دیانای عزیز من مطالبتون رو راجع به مولتی ویتامین خوندم ممنون از جوابهاتون
حالا سوالم اینه که چی باید بخوریم چه مولتی ویتامینی چه ویتامینهایی داشته باشه؟چه مارکی خوبه؟چون من سرچ کردم خیلی تنوع داره لطفا راهنمایی کنین
دوم در مورد بازه کالریم تو وبلاگم هم نوشتم با توجه به جدول من برای کاهش نیم کیلو بازه کالریم باید 1507 باشه من بیشتر مواقع بازه ام تا 1200 هست و مشکلی هم ندارم و احساس گرسنگی شدید هم نمی کنم آیا باید بازه رو بالا ببرم؟ حتی اگه گرسنه نباشم؟
بازم ممنون از اینهمه وقتی که می زارین
مهسا | February 1, 2008 7:25 PM
چه قدر دلم برای ستاره گرفتن تنگ شده. کاشکی اسم من دوباره می رفت توی تکمیل ستاره دارها. :(
من اصلا شاگرد خوبی نبودم این دو هفته اصلا نتونستم به هدف 2000 برسم که هیچی به 1600 هم به زور رسیدم :( فکر کنم دیانا هم از من ناامید شده.
آرام | February 1, 2008 7:59 PM
سلام به همه بچه های پر انرژی
آرتمیس، بهارک، سالومه،سولماز، آلبالو، مهسا و لولک عزیز ستاره هاتون مبارک
انار جان من فردا میرم edamame میخرم باید خوشمزه باشه
انار جان همونطور که گفتی من فقط می خواستم زود پرخوری 4شنبه رو جبران کنم
من خیلی پر انرژی تر از قبل شدم
خیلی کمتر احساس گرسنگی میکنم الان مشکلم بد خوابی که کم کم درست میشه
بازم مرسی برای همه چی
سردرگم | February 1, 2008 8:47 PM
می شه یه کمکی کنین؟ درمورد قوی شدن انگیزه لاغری یه پست بذارین؟من می خوام لاغر شم اما خیلی سخت شده برام
sanam | February 1, 2008 9:01 PM
سلام انار جان :
میبینی بعضی ها چه رویی دارن ای میل و جی میل که ندارن ،عضو گروه هم نیستن،انشاء هم که نمینویسن،عکسشون هم که کسی نمیبینه ولی عشق میکنن بیان اینجا وراجی کنن اسمشون را هم میذارن "یه دوست"!!!!
انار جون اگه ورزش و کالری شماری را ندید بگیریم ساده ترین توجیهی که میشه برای ثابت ماندن وزنت کرد اینه که تو 7 ماهه که سوخت مورد نیاز سلول ها تو براحتی و روزانه در اختیارشون میگذاری. اونها گلوکز به اندازه کافی دارن و اصلا کم نمیارن که سر وقت چربی های تلنبار شده برن جانم!آره ..آره میدونم کالری کم میخوری،اما من فکر میکنم اینجاست که بایست بری و جزوه های قدیمی ات را بیرون بکشی همون "گلیسمی ایندکس" و "چگالی شمار" را میگم!!البته اگه من جات بودم اول یه آزمایشFBSناشتا و بعدش یه2hppبعد از خوردن 75 گرم گلوکز میدادم تا ببینم انسولین بدنم با یه بار قند اضافی چه میکنه.انار بیا و روی این تئوری کار کن که ارتباطی بین "پایین نیامدن وزن"،"چاقی شکمی" و"بالا و پایین رفتن قند خون" وجود داره.
بنظر کمک کننده ترین گروه غذایی برای تو سبزیجاته که هم گلیسمی ایندکس پایینی داره ،هم فیبر زیاد،و هم بسیار سبکه.من اوایل که میخوندم فیبرها آدم را سیر نگه میدارن باورم نمیشد و میگفتم مگه آدم با شلغم و کاهو هم سیر میشه!ولی الان کاملا اون را حس میکنم و فکر میکنم یکی از دلایل موفقیت من در کاهش چربیهای شکمی و مهمتر از اون ثابت نگه داشتن وزنم برای مدت طولانی به قول دیانا آشتی با سبزی فروش های محله هست.
من همینجا بسنده میکنم و تریبون را در اختیار سایر کارشناسان محترم قرار میدم تا ما را از نظراتشان بهره مند کنند.خدا را شکر که در هفته یک جمعه بیشتر نداریم والا ناچار بودین اسم منو تو کامنتدونی انارچپ و راست ببینین!
راجع به فلسفه وجودی "گام شمار" هم میخواستم چند کلام بگم که دیگه فاکتور میگیرم!امروز تو وبلاگ یکی از شما عزیزان مطلبی خوندم که بی ارتباط با این نظرم نبود ولی متاسفانه اسم مبارکش رابخاطر نمیارم هر کی بودخودش بیاد و تعریف کنه که چه جوری اکتیویتی و تحرکش را زیاد کرده و ساعتهای استراحت وTVدیدنش راکم کرده.
خوب دیگه خیلی خیلی زحمت دادم سایه اتون کم نشه.خداحافظ همگی
یه دوست | February 1, 2008 9:06 PM
یه دوست جان راستش انقدر مختصر و مفید توضیح دادی که نفهمیدم دقیقا میخواهی چی بگی و جز اینکه میگی سبزیجات بخورم منظورت دقیقا چیه...مشکل منو الان شری هم پیدا کرده. اونم وزنش گیر کرده و دکترش دقیقا همین حرفهای دکتر منو بهش زده:
http://www.extrapounds.com/blog/trigal/comments.php?id=276327
کاش یخوره واضح تر توضیح بدی.
انار | February 1, 2008 9:16 PM
انار جان آدرسی را که دادی نگاه میکنم و فردا میام تواین فاصله تو هم آدرس اون گلیسمی ایندکسه را بنویس
تشکر
یه دوست | February 1, 2008 9:37 PM
اینم آدرسش:
http://anarweightloss1.blogfa.com/post-65.aspx
انار | February 1, 2008 9:44 PM
مهسا جون
انتخاب یه مولتی مناسب بستگی به برنامه ی غذایی هر کدوم مون داره که ببینیم چه ویتامینهایی رو احتمالا کمتر مصرف می کنیم. منتها از اونجایی که مولتی ویتامین مکمل هستش در نتیجه انتخاب نوع قوی ترش ضرری نداره. من مارک خاصی برای مولتی ویتامین مد نظرم نیست و به نظرم هر مارکی اگه استاندارد باشه و پروانه ی ساخت داشته باشه خوبه به شرطی که طیف وسیعی از ویتامینها رو در بر بگیره. اگه لینک زیر رو یه نگاه بهش بندازی گروههای ویتامینهایی رو که بهتره دربر بگیره تا یه مولتی ویتامین خوب بشمار بیاد رو نوشته:
http://www.vista.ir/articles/sport/nutrition/c6c1194513578_regime_p1.php
من خودم مولتی ویتامین مینرال استفاده می کنم این هستش:
http://www.otsuka-plus1.com/product/naturemade/outline/detail_item_b/detail_item_b35.html
و تقریبا بیشتر مشخصاتی که اون مقاله ی بالا گفته داره و علیرغم اینکه مجازیم تا روزی دو تا بخوریم ولی من یکی اش رو ترجیح می دم. این رو هم بگم که من بیشترین سعی ام این هستش از مواد طبیعی ویتامینها و مینرالها رو دریافت کنم. اینکه چرا مولتی ویتامین توی سبد خرید ما جا پیدا کرده بیشتر برمی گرده به دلبند که توی سنین رشد هستش و کمی توی خوردن گروه سبزیجات لنگ می زنه و از طرفی چون فعالیت بدنی و ورزشی اش زیاده در نتیجه استفاده از مولتی ویتامین براش ضروری هستش و من و دلیار هم همراهی اش می کنیم تا تنها نباشه!. خنده داره ولی وسایل شام رو که مهیا می کنم یکی از ظروف مون هم یه ظرف کوچولو حاوی سه تا مولتی ویتامین هستش که یه موقع فراموش نشه و از رشد باز نمونیم!.
ضمنا شماها اگه مشکل دیر خوابیدن دارین٬ به توصیه ی خوب نینابه ی عزیز٬ بهتره که ظهرها بخورین تا یه موقع خوردن مولتی ویتامین در شب باعث بدخوابی بیشتر٬ نشه.
دیانا مولتی ویتامینکیان!
دیانا | February 2, 2008 1:34 AM
بهارک جون
خیلی خوشحالم که اساسنامه رو خودت خوندی و متوجه شدی که ما چطوری عکسهای هم رو می بینیم. به خاطر همین شفاف سازی های انار هستش که ما به همه ی دوستان جدیدی که بهمون می پیوندن اصرار می کنیم که حتما اساسنامه رو بخونن تا دقیقا شرایط گروه دست شون بیاد و بین ماها احساس غریبه گی نکنن و اگه فرضا عکسی در موردش صحبت می شه٬ بدونن که به زودی خودشون هم می تونن این عکسها رو ببینن. علت این شرایط هم گرفتن انگیزه ی بیشتر برای اعضا هستش تا ادامه ی راه بدن و با دیدن عکسهای مقایسه ایی دوستان و با گذاشتن عکسهای خودشون هم بیشتر انگیزه بگیرن و هم انگیزه ی بیشتری بدن. ما هم بی صبرانه منتظر می مونیم تا بتونیم عکسهای خوب شما دوستان رو هم ببینیم و ثمره ی دید و بازدیدهای وبلاگی مون رو شاهد باشیم. فقط اشتباه من رو نکن و از همین الان یه عکس مخصوص گروه بنداز تا ما بتونیم بیفورت رو با افترت مقایسه کنیم.
ضمنا برای اینکه بتونی ستاره ها رو توی وبلاگت بذاری می تونی اینطوری عمل کنی:
ماوس رو روی ستاره ی مورد نظرت ببر و راست کلیک کن و از منوی باز شده سیو رو انتخاب کن و عکس ستاره رو یه جا ذخیره کن
بعد برو به آدرس زیر و عکس ستاره رو آپلود کن
http://www.phosted.com/hosting/
حالا آدرسی رو که از آپلود کردن به دست میاری رو کپی کن
حالا باید بری توی قسمت مدیریت بلاگفا و روی ویرایش قالب کلیک کنی و با توجه به اینکه می خوای عکس رو کجای ویلاگ بذاری محل مورد نظر رو انتخاب کنی و بعد آدرسی رو که کپی کرده بودی اینجا پیست کنی.
امیدوارم که واضح باشه و بتونی انجام بدی.
دیانا ستاره اندروبلاگی!
دیانا | February 2, 2008 1:38 AM
sanam جون
اگه بیای تعریف کنی که تا حالا چکار کردی و چه راههای رو امتحان کردی و چرا الان برات ادامه ی کار سخت شده٬ شاید بهتر بشه بهت ایده داد. چرا اصلا نمیای عضو گروه بشی و به قول آزی با ما دست بشوری؟. همه ی نوشته های انار پر از ایده های خوبه٬ منتها هرکدوم باید ببینیم که چی با شرایط فعلی مون جور در میاد که ازشون استفاده کنیم.
دیانا | February 2, 2008 1:38 AM
سالومه جون
ستاره ها برمبنای کاهش وزن بعد از عضویت حساب می شه. چون اینطوری به نوعی کارکرد کار گروه رو می شه ارزیابی کرد و به همین خاطر زمان عضویت خیلی مهم هستش.
صد البته نگرفتن ستاره توی گروه نشونه ی عدم فعالیت نیست و من با ترانه جون خیلی از این جهت موافق نیستم, چون همه می دونیم که گرفتن ستاره برای هر کدوم ما یه سقف خاص داره و در نتیجه درآینده خیلی بدیهی هستش که با هفته هایی روبرو بشیم که ستاره گیری نداشته باشیم بخصوص اگه عضو جدیدی نداشته باشیم. ارزش ستاره ها به ازای هر فرد اهمیت داره و تعدادش مهم نیست. مثلا ستاره ۳۰پوندی من هم ارزش با ستاره ی ۵پوندی سوسکی عزیز هستش چون هردومون به یه اندازه تلاش کردیم تا بتونیم لایف استایل مون رو بهتر بکنیم و رسیدن به وزن هدف مون رو با رسیدن به ستاره ی نهایی٬ یعنی ستاره ی طلایی جشن گرفتیم. ستاره ی براوو هم به صلاحدید انار به دوستانی داده می شه که انار تشخیص داده برای تشویق فردی یا جمعی نیاز هستش عضوی برمبنای فعالیتش ستاره براوو رو بگیره. نمونه اش هم شانه بسر هستش که توی ماه رمضون تحرک ورزشی اش کم نشد و مرتب ورزش کرد و شیت ماه رمضون رو برای تشویق و آگاهی سایر دوستان پر کرد و در نتیجه یه براووی خوشگل گرفت.
دیانا ستاره گیر ِسابق!
دیانا | February 2, 2008 1:40 AM
آرام جون
مگه می شه آدم این همه سعی و تلاش تو رو ببینه و شاهد باشه که چقدر منطقی با جریان افزایش وزن ات برخورد می کنی و چطوری نه تنها گلیم خودت رو از آب می کشی بلکه گوشه ی گلیم ما تپلها رو هم می گیری و بعد ازت ناامید بشه؟. تغییر لایف استایل زمان می بره و به تبع اش تغییر ذهنیت هم نیاز به زمان داره. پس ماها نه تنها با این همت و پشتکارت از تو ناامید نمی شیم بلکه روز به روز به پیگیری های رژیمی و حتی درسی ات غبطه می خوریم که اینقدر با جدیت دنبال هر کاری رو می گیری.
پس تو بخواه و حرکت بکن(یعنی ادامه بده) تا خدا هم برکت اش رو بده و ما تپلستانی ها هم حمایت ات کنیم و با فراز و نشیب تو٬ اگه ایده و راهی به نظرمون رسید بهت بگیم.
و به قول یه دوست عزیز «بانی چاو» گویان! به امر مقدس «آرام یاری» !! بپردازیم که از قدیم ماعر! شعارواره می گه:
کفترک٬ کفترک
تو نورچشم مایی
زیادی وزن تو
باعث افتخار است
کاهش احتمالی
پدیده ایی شایع است
به جنگ تو
برزم تو
که از قدیم گفتن:
جنگ٬ جنگ تا پیروزی!!!
دیانا جنگ طلب ِ رژیمکی!
دیانا | February 2, 2008 1:42 AM
بچه ها٬ بچه ها
ستاره ها رو دیدین؟
بگین هزار ماشالله
چشم نخورن ایشالله
اسپند دونه دونه
اسپند سی و سه دونه
آلبالو۸۸جون
آرتمیس٬ سالومه
لولک جون٬ بهارک
سولماز جون
مهسا جون
ستاره ها مبارک
نه یکی٬ نه دوتا
رو هم دیگه هستش ۹تا
نه یه پوند نه دوپوند
با هم می شه ۷۵پوند!
اناریون کوشا
تبریک می گیم به شما
نه یکبار٬ نه دوبار
هزار بار٬ هزار بار!
دیانا شادمانی فر!
دیانا | February 2, 2008 1:44 AM
انار جون یه کامنتم در خصوص مولتی ویتامین و بعلت بیش از یه آدرس داشتن, منتظر دستان سبز شماست تا از اون پشت مشت ها در بیاد و تایید بشه. هر وقت فرصت کردی یه نگاه بهش بنداز.
دیانا کامنت پراکن!
دیانا | February 2, 2008 1:49 AM
Ladies in US!
I have bought a very nice black top from Limited sale. I got XS and S and XS fits me. It's too pretty and cheap (12.49$) that i hate to return it. Does anybody of you guys in US wear size S? It's satin(kinda pleated) on the top, then 3 lines of shiny poolaks and then fabric. I can make a photo and send it to you if interested. It's light so i don't think shipping would be much.
jeerjeerak | February 2, 2008 3:08 AM
اهم!اهم!
من،ناخدا آرتمیس،حالا که از اولین بندرگاه گذشتهام، از همهی کسانی که بهم تبریک گفتن ممنونم.همینطور از تمام دوستای عزیزی که توی این راه تا اینجا همراهم بودهن.همسفرهای خوبی مثل انار،مهسا،آلبالو،لیلی،اریس،سالومه، کرم ابریشم و... دیانا(مثل فیلمها که اسم کارگردان را در آخر مینویسند).
از اون روز اولی که تصمیم گرفتم وزنم رو کم کنم ،با خودم گفتم: ببین! اینم مثل یه سفره.یه سفر به جایی که دوستش داری.اما مثل تمام سفرها لذتش به اینه که از مسیرت تا رسیدن به اونجا هم لذت ببری.از مصاحبت با همسفرهات،کمک کردن به اونها، کمک گرفتن از اونها،جنگیدن با موانع و مشکلات راه.
الان درست حسی درست شبیه حس اودیسه دارم ،وقتی که داشت سعی میکرد به سرزمینش ،ایتاکا، برگرده...احساس میکنم با این ستاره اولین بندرگاه رو پشت سر گذاشتهام...اون با پوزئیدون، لستریگونها و سیکلوپها (موجودات هولناک افسانهای که میخواستند سد راهش بشوند) میجنگیدو من با شیرینی و شکلات و غذاهای چرب و چیلی میجنگیم و پیروزی بر هرکدوم از اونها معرفتی بهم اضافه میکنه،و باور به خودم... به اینکه یه لخته گوشت بی اراده نیستم.
من قبلا لاغر بوده ام .میدونم که لاغر بودن چه حسی داره .حس خیلی خوبیه.اما این حسی که الان دارم حس بهتر و نابتریه.لذت معرفتی که هر لحظه نسبت به خودم، وجودم و فعل و انفعالاتی که داره توم اتفاق میافته پیدا میکنم.اینکه میتونم به شکلاتی که دیگه داشت من رو بردهی خودش میکرد با شجاعت بگم: نع! (معادل Nope!)...و اصلاً ککم هم نگزه...
از چاق بودنم خیلی ممنونم.اگر برای لاغر شدن نبود شاید اصلا این راه رو شروع نمیکردم...هیچوقت حس ناب "اراده" رو تا این حد تجربه نمیکردم. این "شوقهای پیشناشناخته" برام از هر گنجی باارزشتره...دلم میخواد این سفر اینقدر طول بکشه که من از درونم قوی بشم، و پربار .کسی که شایستهی طی کردن سفری به این عظمت بوده. میدونم که وقتی به امید خدا به آخر این راه برسم،دلم برای این مسیر سرسبز و پربار خیلی تنگ میشه...اما مگه زیبا و با اراده زندگی کردن پایانی هم داره؟...
مهمترین هدفم برای این هفته اینه که بیشتر روی کارهام دقیق بشم.تا بتونم خودم رو و نقاط قوت و ضعفم رو بهتر بشناسم تا سر بزنگاهها حواسم جمع باشه و لیز نخورم...و اینکه قدر لحظه لحظه ی این سفر رو بدونم، که لذت واقعی توی همین پویا بودنه...
تمام این حرفهای من رو کنستانتین کاوامیش (1933-1863) در این شعر زیبا به زیبایی تمام سروده...درسته که از پرحرفیهام خسته شدین،اما این شعر خستگیتون رو در میکنه.پس بخونید و لذت ببرید:
سفرت دراز باد ،آنگاه
که رهسپار میشوی سوی ایتاکا
سفرت معرفت آفرین باد و پر ماجرا
باکت مباد از خشم پوزئیدون،لستریگونها و سیکلوپها
در راه تو کس نیست اگر اندیشه آید فرا
واحساس هرگز وانگذارد تو را
خشم پوزئیدون،لستریگونها و سیکلوپها را
هرگز نیابی بر جان خویش
اگر روح تو نگذارد آن را پیشاپیش
راهت دراز باد...
روزهای تابستانی بسیار در پیش رویت باد...
لذت نظارهی نخستین بندرها نصیبت باد
که بر تو شوقی پیش ناشناخته را آورد بر یاد...
ایتاکا را همواره پیش چشم نگاه دار ،که مقصد توست
لیک میفزای بر شتاب گامها
بگذار سفرت طول کشد سالها
و کشتیات بر کرانه ی جزیرهات لنگر اندازد
آنگاه که باشی غنی و سرشار از معارف راه.
توقع مدار که تو را توانگر کند ایتاکا
پیشتر این سفر زیبا را ارزانیت داشته ،ایتاکا
هرگز رهسپار نمیشدی بی ایتاکا
همه چیزش را به تو بخشیده،ایتاکا
دیگر چیزی نمانده او را...
اگر در پایان فقیر یافتی ایتاکا را
گمان مبر که باختهای
پرشور زیستهای ، معرفت اندوختهای
و این است معنای ایتاکا...
آرتمیس | February 2, 2008 5:32 AM
ممنون انار جان از لینکت خیلی کامل بود فکر می کنم از این نوع تو ایران هم دیدم میرم و تهیه میکنم
ممنون می شم اگه نظرت رو راجع به بازه کالری من هم بگی ممنون خانمی
مهسا | February 2, 2008 6:40 AM
دیانا جان از راهنماییت در مورد ستاره و اساسنامه و عکس خیلی ممنونم بله دقیقا اول احساس غریبی کردو و زود بعدش یادم افتاد که تو اساسنامه چیزی راجع به گروه یاهو خونده بودم.. خیلی ممنونم.
بهارک | February 2, 2008 7:06 AM
سلام انار جون بچه ها سلام
من از سفر اومدم ایندفعه خیلی خوب بودم با اینکه اصلا رژیمی نخوردم و کالری هر روزم حدوده 2000 تا شد اما از اونجایی که من همیشه توی سفرهام چشمام رو میبستم و دهنم رو باز میکردم و هر چی دم دستم بود میخوردم فکر کنم ایندفعه خیلی خوب و کنترل شده خوردم و خوشحالم.من همیشه وقتی از سفر برمیگشتم کمه کم 3 تا 4 کیلو زیاد میکردم اما ایندفعه فکر نمیکنم تغییر زیادی کرده باشم و این رو مدیون انار عزیز و دوستایه گلم هستم.
راستی بچه هایی که ستاره گرفتین ستاره هاتون مبارک.
الی | February 2, 2008 8:52 AM
يه چيزي مي خوام بگم الان حتما ميگيد اين بيماره ولي مي گم كه نگفته از دنيا نرم:(
اينكه بهتر نبود اين ستاره ها به ترتيب بودن...البته قطعا همه متوجه ميشن كه اول 5 پوند اول بهد 5 پوند دوم و... ولي حالا چرا اينا هيچ نظمي ندارن؟نه از نظر رنگي؟نه از نظر هيكل ميكل به ترتيب نشستن اينجا....
پ.ن:بچه ها مي گيد اون انشاها كجاست؟من نمي دونم كجاست گم شدم باز:)
آزي | February 2, 2008 9:39 AM
سلام انار جون بچه ها سلام
من از سفر اومدم ایندفعه خیلی خوب بودم با اینکه اصلا رژیمی نخوردم و کالری هر روزم حدوده 2000 تا شد اما از اونجایی که من همیشه توی سفرهام چشمام رو میبستم و دهنم رو باز میکردم و هر چی دم دستم بود میخوردم فکر کنم ایندفعه خیلی خوب و کنترل شده خوردم و خوشحالم.من همیشه وقتی از سفر برمیگشتم کمه کم 3 تا 4 کیلو زیاد میکردم اما ایندفعه فکر نمیکنم تغییر زیادی کرده باشم و این رو مدیون انار عزیز و دوستایه گلم هستم.
راستی بچه هایی که ستاره گرفتین ستاره هاتون مبارک.
الی | February 2, 2008 11:29 AM
لولک جون هرچی گشتم آدرس وبلاگت رو پیدا نکردم بیام بهت تبریک بگم همین جا بهت تبریک میگم
ستارت مبارک خانم ستاره دار‘بوس بوس
مهسا | February 2, 2008 11:41 AM
دیانا جان ممنون از شعرت و تبریکت ! کلی جالب بود برام که همه با هم 75 پوند کم کرده بودیم ! از همه دوستای خوبمم که تبریک گفتن ممنونم واقعا کلی انرژی گرفتم !
آلبالو88 | February 2, 2008 12:16 PM
من کامنتم رو همون لحظه که میزنم میبینم یعنی غیب نمیشه از اکسپلورر هم استفاده میکنم !
آلبالو88 | February 2, 2008 12:24 PM
سلام
این تبدیل پوند به کیلوگرم و برعکس هم معضلیه ها! من تا 5 دقیقه پیش نمیدونستم 20 پوند وزن کم کردم!! فکر میکردم 10 کیلو وزن کم کردم و خوشحال بودم اما 20 از 10 خیلیییییی بیشتره! حالا که فهمیدم 20 پوند کم کردم خیلیییییییییییییییی خوشحالم!!!
من خیلی از برنامه های شما عقبم. نمیدونم می تونم 2 باره با شما انارستانی ها هماهنگ شم یا نه؟
Lolek | February 2, 2008 6:09 PM
ظاهرا پس فقط مشكل رو من دارم كه نمي تونم ببينم كامنت ها رو:)
آزي | February 2, 2008 7:06 PM
انار جونی
من این ترم خیلی هم واحد نگرفتم فقط 15 تا ولی نمیدونم چرا اینقدر داره بهم فشار میاد مثلا استاد مکانیکمون جلسه اول اومده گفته دو بخش را بخونین و واسه جلسه دیگه و پنجاه تا سوال مربوط به یکی از بخشها را حل کنین!!! و خودش تو همون چهار ساعت کلاس رسیده سه تا مسئله حل کنه از اون ور استاد survey گفته دو بخش بخونیم و ده تا تمرین حل کنیم با نقشه دانشگاه با اندازه هاشو در بیاریم از طرف دیگه استاد estimate گفته سه بخش بخونین و دو تا از تمرینات را حل کنین و بریزین رو فلش درایو و برام بیارین استاد material testing هم اندازه 10 تا جسمی که تو کلاس بهمون داده بود را باید در بیاریم و گزارش بنویسیم خدا را شکر استاد استراکچر درایینگمون واسه جلسه اول کاری نداده استاد زبانمون هم دو تا فصل را باید بخونیم واسه چهارشنبه یک essay براش بنویسیم که واسه من مثل مرگ میمونه اگه بدونی چقدر تو انشا انگلیسی ضعیفم حد نداره خلاصه این کارای منه واسه هفته اول دانشگاه که از صبح میرم تا 10 شب واقعا نمیدونم باهاشون چیکار کنم داره افسردم میکنه میدونی امروز برنامه مدیریت زمان را بالاخره دیدم اون را دیدم بیشتر دپرس شدم چون احساس کردم اصلا نمیتونم ازش استفاده کنم مثلا فرض کن من یک ساعت و نیم نشستم این برنامه را دیدم تا تموم شد داشتم با خودم فکر میکردم اول به کدوم کار عقب مونده ام برسم که کله مو برگردوندم دیدم نمیشه تو اطاق راه رفت از بس شایان همه چیز را به هم ریخته بود وقتی بعد از دو ساعت و نیم از کار تمیز کردن خونه راحت شدم دیدم من اصلا نمیتونم واسه خودم برنا مه ریزی کنم فرض کن من برای خودم برنامه میزارم که به شایان غذا بدم حمومش کنم بعد بشینم مثلا سر درسم تا همه کاراش را میکنم و میشینم رو درسم میاد پیشم اونقدر بهانه میگیره تا بهش برسم تو اون لحظه با باباش هم راضی نمیشه فقط منو میخواد یا یکهو خرابکاری میکنه باید تمیزش کنم خلاصه یک عالمه کارهای پیش بینی نشده بوجود میار ه منم بازه زمانیم اونقدر نیست که بخوام واسه کارهای پیش بینی نشده هم وقت بگذارم مثلا این استاد میگفت باید برای هر دقیقه از وقتتون برنامه داشته باشین که مثلا دو هفته دیگه ساعت سه و سی و دو دقیقه کجا هستین داره چیکار میکنین واقعا واسه الان من غیر ممکنه که اینجوری برنامه بریزم مثلا من یک روز برنامه داشتم که شایان را ساعت دو از مهد ور میدارم اول برم فروشگاه خرید خونگیمون را بکنم بعد بیام خونه ساعت پنج شایان را به باباش تحویل بدم شایان تو راه خوابش برد از اونجایی که خیلی خیلی سخت میخوابه جوری که تو مهد هر چی تلاش میکنن نمیتونن بخوابوننش و اگه بد خواب بشه تا شب بد اخلاق میشه من مجبور شدم دو ساعت تمام تو ماشین الکی بشینم تا شایان خوابش را بکنه ( کتابایی که باید میخوندم باهام نبودن که حداقل بشینم درس بخونم ) فرض کن با این اوضاع من چه جوری میتونم مدیریت زمان داشته باشم واقعا برام سواله مثلا همین آقای پاش سه تا بچه داره چه جوری میتونه با سه تا بچه اینقدر منظم و ارگنایز باشه؟ خیلی برام جالب بود مثلا میگفت به پسرش میگه اطاقش را مرتب کنه اون گوش نمیده و باید براش وقت بگذاره و بگه بره تختش را مرتب کنه بعد بگه میزش را مرتب کنه بعد بگه کمدش را مرتب کنه تا اطاق مرتب بشه میگفت من میتونم تو نصف این زمان خودم این کار را بکنم ولی اینجوری بچه ام را تربیت میکنم بعد همچین شخصی که واسه هر ثانیه از زمانش برنامه داره و از الان واسه یک ماه تمام برنامه ریخته با این اتلاف وقتهای غیر منتظره چه جوری کنار میاد
paybarah | February 3, 2008 7:31 AM
سلام انار جون . سلام دوستان .
من برای تزم به یه مشکل تکراری برخوردم . رفتم اکانت هم گرفتم اما باهاش نمی تونه اینها رو دانلود کنم . می شه خواهش کنم دوستایی که خارج از ایران دانشجو هستن ببینن می شه اینها رو دانلود کرد یا نه .
قبلا یه سری جیرجیرک مهربون زحمت این کار رو برام کشیده .
من لینک ها رو با اجازه می ذارم اینجا :
http://www.springerlink.com/content/r5v1v8k444425016/
http://ieeexplore.ieee.org/Xplore/defdeny.jsp?url=/iel5/4252534/4252535/04253185.pdf&isnumber=4252535&prod=CNF&tp=x&arnumber=4253185&arSt=2502&ared=2505&arAuthor=Bo+Wang%3B+Zhihai+He&htry=1&code=21
http://www.springerlink.com/content/r22665t723766878/
یه دنیا ممنون می شم اگه کمکم کنین .
سارا (تيتان ) | February 3, 2008 8:16 AM
وایییییییییییییییییییی
من الان عکسات رو دیدم انار چه جیگری شدی بابا تریپ
حال کردم بخدا.
ولی هر چی گشتم چربی اضافه ندیدم این پوندایی که میگی از کجا میخوای کم کنم؟
الی | February 3, 2008 8:51 AM
انار جان سلام:
من هر چه سعی میکنم نمیتونم این مسئله"قحطی" و "وزن گیر کردن" را هضم کنم.به فرض آنکه چنین چیزی هم درست باشه ،برای هر کسی تعریف خاصی داره.من شباهتی بین مشکل تو و شری نمیبینم تنها نقطه مشترک محدوده یکسان قد و وزنتونه.همه ما میدونیم که یک کاهش وزن منطقی در هفته های اول حداقل5% وزن را باید شامل بشه که این اتفاق برای شری نیفتاده در واقع او هنوز وارد پروسه کم کردن وزن نشده که بخواد گیر کرده باشه!
پیشنهاد من برای این دوست خوب اینه که عجالتا عرق ریختن را تعطیل کنه و بجاش یه دونه از اون گام شمار های اناری بخره و روزی نیم ساعت در خیابانهای مانیل تند تند گام برداره!طوریکه در این زمان حداقل 4000قدم برداشته باشه و کم کم اونو بالا ببره.دومین کار اینه که برنامه غذایی اش را بازنگری کنه(گاهی اعتماد زیاد ما به کالری شماری کار دستمون میده! آخ...نزنید میدونم همه اتون موافقش هستید!)
وسومین کار از اون مشق های شبه که همه فعالیتهای روزانه اش را باید بنویسه مثل:بالا و پایین رفتن از پله،جارو،آشپزی،خرید کردن،لم دادن،پشت کامپیوتر نشستن،...تا معلومش بشه به غیر از 3 ساعت ورزش کردن آیا تحرک دیگه ای هم داره ؟
خوب تا اینجا داستان شری بود اینجا زرنگی کردم و تو لفافه فلسفه داشتن "گام شمار" هم گفتم.این پایین هم مربوط به اناره برای اینکه دراز نشه نقطه سر خط
(این داستان ادامه دارد)
یه دوست | February 3, 2008 5:56 PM
انار جون من یه جایی خونده بودم که یکی از راههای تداوم کاهش وزن اینه که قند خون را بشه در تمامی ساعات نسبتا ثابت نگه داشت.حالا نه اینکه مرتب قند خون را آزمایش کنیم! بلکه به این معنا که به شاخص گلیسمی هر غذا توجه کنیم من میگم شاید انار قند و شیرینی نخوره اما ممکنه بیشتر موادی که مصرف میکنه G.Iبالایی داشته باشن.مثلا به فرض سیب زمینی
مسئله بعدی که به ثابت نگه داشتن قند کمک میکنه تعدد وعده های غذایی است یعنی ساعت به ساعت چیز خوردن. بر خلاف تصورمون که فکر میکنیم این کار ما را چاق میکنه. پس انارباید بدونه که اگه 20 تا هویجش را تو یه وعده بخوره لاغر نمیشه اما اگه هر چند ساعت یکبار 2-3 تا هویج بخوره بیشتر لاغر میشه با وجودیکه فیت دی کالری هر دو روش را یکجور حساب میکنه.پس انار جان یه نظری به برنامه غذاییت بیاندازو تا میتونی وعده ها را زیاد کن.
مسئله سوم اینه که چه گروهها ی غذایی را انتخاب کنیم؟ شواهد نشون میدن که بهترین گزینه سبزیجات هستن .اما این هم آداب داره! با یه فنجون اسفناج و چند تا هویج کارمون نمیشه ! بلکه بایست انقلاب سبزیجاتی راه بیاندازیم و حداقل در 4 تا از وعده هامون این گروه باشه. حالا یه مثال:
صبحانه نان پنیر با گوجه یا خیار(به جای پن کیک)
میان وعده هویج یا سیب ( حالا من هی بگم سیب بخور توگوش نده)
ناها ر هر چی هست با سبزی خوردن یا سالاد کاهویی...
عصرونه" شلغم" یا "به" پخته تا حالا امتحان کردی؟ اگه دوست نداری برو سر وقت هویج!
شام هم بایست کنارش رد پایی از سبزیجات باشه فلفل دلمه ،کلم،تربچه.
آخر شب هم میوه بزن تو رگ. انار اینPOLANERچیه؟ویتامین ث هس؟ چطوره به جاش یه لیمو تازه آب بگیری وبا آب جوش یاسرد و یه کوچولو قند بخوری.
انارحالا که اسفناج خوری یه دستور آشپزی هم برات بدم: نون کامل تست را با وردنه کمی بکش تا نازک بشه،روش یه لایه پنیر کم چرب یا ماست چکیده کم چرب بکش،اسفناج پخته روش بگذار،و رول کن.با کاهو و مغز گردو.خیلی فرنگی شد به کلاست هم میاد !
انار جون نمیدونم چقدر منظورم را تونستم برسونم (دیانا اگه هستی بیا کمک!) بازم میگم هر علتی یه معلولی داره پس اگه وزنمون کم نمیشه:
1-یا دریافت کالریمون زیاده به عبارتی یه جایی در شمارش ،وزن کردن، ویا تخمین داریم خطا میکنیم ( ای بگم خدا چه کنه این فیت دی را!!).
2-موادی که میخوریم G.Iبالایی دارن و قند زیادی تو خون آزاد میکنن.
3-به فایبر ها و نقش سیر کنندگی اشون و سبک بودنشون توجه نمیکنیم.
4-لایف استیل ماsedentaryشده یعنی دلمون خوشه که میریم یک ساعت ورزش میکنیم اما خونه که رسیدیم 2 ساعت جلو TVلم میدیم،3 ساعتم پشت کامپیوتریم ،غذا را هم ایکی ثانیه میذاریم تو مایکروویو،خرید رفتن هم که با ماشینه، خونه امون هم 60 متره پله نداره،و....
5-هر چه کردم این دفعه 1-2 3-....لیست نکنم آخرش نشد که نشد!!!
6-بقیه اش هم هر کی بلده بسم الله فقط نگید متابولیزمم پایین اومده که کلاهمون تو هم میره!!
قربون همه
بینندگان عزیز آنچه دیدید خلاصه اخبار بود که قرار بود دیشب ازشبکه سراسری انار پخش بشه ولی بدلیل نقص فنی(همون که شماها بهش میگین باز نشدن!!)با تاخیر 24 ساعته به نظر شما میرسه.پس انار جان لطفا محمد رضا را در یاب!( یا شاید حمید رضا ).
یه دوست | February 3, 2008 6:10 PM
یه دوست جان
من فکر میکنم شما با دقت برنامه زندگی منو نگاه نکردید یا با دقت چیزی که من گفتم رو نخوندید. من که از خودم نمیگم متابولیسم یواش شده. رفتم دکتر. اون ازمایش نوشت. رفتم با دستگاه دقیق از روی تنفسم نشونم داد که بدنم کمتر از چیزی که با توجه به وزن و سنم باید بسوزونه داره میسوزونه. من اهل عذر و بهانه آوردن نیستم که بخوام کم بشمرم. در مورد من و شری هم مشکلمون شبیه برای اینکه برای هردو بدن از آستانه خستگی برگشت پذیر گذشته. یعنی به جایی رسیده که دیگه نمیتونسته با غذا واستراحتی که ما براش فراهم میکردیم ترمیم پیدا کنه و در نتیجه ورزش اثر معکوس گذاشته. فوقش اون آستانه برای شری که خودش مربیه و خیلی ورزشکارتر از من بوده مثلا 5 تا مسابقه توی یه سال برای من بوده تمرین ماراتن درست بعد از تموم کردن یه نیمه ماراتن. برای خیلی ها توی این گروه ممکنه خیلی کمتر یا خیلی بیشتر از این باشه برای اینکه بدن هرکس و آمادگیش فرق میکنه.
سیب زمینی شاخص گلایسمیک ایندکسش بالا نیست. متوسطه. 56. از برنج سفید قطعا کمتره. و فیبر هم داره و کربو هیدارات پیچیده است. بر خلاف حرف شما قند خون رو یهو نمیبره بالا. من اگر سیب زمینی هم نخورم، نون سبوس دار هم نخورم، کربو هیدارتم رو از کجا تامین کنم؟ چه جوری سیر بشم؟
من هر دو سه ساعت یه با غذا میخورم. میوه ام رو هم شماگفتید و هم بقیه و سعی کردم بیشترش کنم. اما نمیتونم میوه ای که دوست ندارم بخورم وقتی این همه میوه های دیگه هست. سبزی هم من با غذا قاطی میکنم و میخورم. پخته میخورم. سعی میکنم سالاد هم بخورم. میدونم میشه بیشتر هم بخورم اما الان هم اینجوری نیست که سبزیجات نخورم اصلا. اون هویج ها هم قطع کوچیکهو هر کدوم حداکثر قد دو بند انگشته. نمیدونم یکی دیگه هم کاش بره برنامه غذاییم رو نگاه کنه نظرش رو بگه. من حرفی برای پیشرفت ندارم. حرفتون رو در مورد مغزیجات و کره بادوم زمینی و میوه خوردن قبول داشتم. اما قبول ندارم که متابولیسمم کم نشده بوده.
در مورد تحرک بیشتر هم حرفتون رو قبول دارم و اصولا فلسفه خریدن گام شمار برای خودم همین بود. در مورد زندگی شری نمیتونم نظر بدم. نمیدونم به جز ورزش تحرکش توی بقیه زندگیش چیه. خودش میتونه بگه
اما اگه میخواهید بدونید نظر خودم چیه درباره اینکه لاغر بشم. اول اینکه این استراحت هفت ماه رو باید به بدنم میدادم. من به یه جایی رسیده بودم که دائما خسته بودم. سر هر وعده غذا از گرسنگی دستم میلرزید و بعد از هر غذا هم سیر نمیشدم. فقط اونقدر دیگه گرسنه نبودم. یعنی من چند ماه مرتب گرسنگی کشیدم. کاری که الان میفهمم غلط بوده. و بعد هم دائم خوابم میامد و به شدت بدنم کم آب شده بود به حدی که بعد از یک جلسه دویدن 1 ساعته به حالت تهوع و سردرد میفتادم. این یعنی بدن خسته است و گرسنه. الان چند ماهه که استراحت کرده ام و دوباره الان هر روز که میرم ورزش میبینم که سر حال میام بیرون و تا 24 ساعت بعدش هم کامل ترمیم پیدا کرده ام که برم ورزش. خودم فکر میکنم الان کاری که باید بکنم اینه که خورد و خوراکم رو همین نگه دارم و فقط ورزشم رو منظم دوباره بیارم جزو زندگیم اما جلسات کوتاه تر و در عوض متناوب تر. یعنی هر روز ورزش کنم اما نه بیشتر از 40-50 دقیقه. ورزش خودش یکی از بهترین تنظیم کننده های قند خونه و من تصمیمم اینه که همین کار رو تا یک ماه منظم انجام بدم ببینم چی میشه. واسه همین هم تمرکز کرده ام که ساعت خوابم رو درست کنم چون اگر نکنم نمیرسم برم ورزش هر روز. خودم احساس میکنم الان بدنم دوباره داره به ورزش جواب میده و از اون خستگی در اومده. زیر نظر دکتر هم هستم. هر دو هفته دارم میرم. بالاخره بیشتر از این کاری از دستم بر نمیاد. فکر میکنم بذاریم این یکماه بگذره و من اینو انجام بدم ببینیم چی میشه.
پ.ن. پن کیکی هم که میخورم میکسش آردش سبوس داره. توی خونه هم درست میکنم با تخم مرغ و شیر. اون polanar هم من مربا میخورم با پنیر کاتجم صبحها یک قاشق و اون همونه. دقیق همون مارک نیست اما مرباست. مولتی ویتامین رو هم با همین برنامه هشت هفته ای با بچه ها شروع کردم. آخر شبها هم من اگر بخورم یا چایی با خرماست یا یک لیوان شیر بدون چربی گرم.
anar | February 3, 2008 6:29 PM
سلام دوستای مهربونم
ممنون به خاطر لطفتون.مرسی دیانا جون انار عزیز و سالومه گل و الی خوبم.و تموم بچه های همدل و همراه اینجا.
مرسی که به حرفام گوش دادید و منو راهنمایی کردین. همه شما رو دوست دارم. بازم مرسی
لادن | February 3, 2008 8:04 PM
آزی جون
آخرین ورژن فایل انشاها رو انار توی تابلوی اعلانات گذاشته بود و از اونجایی که تابلوی اعلانات هم آرشیو داره من تونستم بازیافت اش کنم! و اینجاست:
http://weightloss.anarkhanoom.com/board/2008/01/74.php
ضمنا من از این گم شدن تو توی املاک عریض و طویل انار کلی می خندم. حالا خدا رو شکر که دنیا مجازی هستش و تو راه خونه ی خودتون رو راحت پیدا می کنی. روز تولد بازی که تو گم شده بودی و به جای سالن ورزش رفته بودی توی اتاق پذیرایی من کلی ریسه رفتم!. خلاصه حلال کنی خواهر.
دیانا خوش خنده زاده!
دیانا | February 4, 2008 2:25 AM
بهارک جون
من در مورد گروه یاهو یه نکته رو فراموش کردم برات بنویسم و اون هم این هستش که اون گروه فقط حکم آلبوم داره و ما هیچ فعالیتی عملا اونجا نداریم و به همین خاطر که از گروه اصلی(یعنی انارستان) جدا نشیم هر وقت نظری می خواهیم روی عکسی بدیم یا میام همینجا می دیم و یا می ریم و توی وبلاگ بچه هایی که عکس گذاشتن براشون می نویسیم. حالا انار هم که وبلاگ ورزشی-رژیمی اش همینجاست٬ ما هم اومدیم همینجا براش می نویسیم.
خلاصه که مشتاقانه منتظر دیدن شما دوستان خوبمون هستیم.
دیانا بهارک دوستدارانی!
دیانا | February 4, 2008 2:26 AM
لادن عزیز
ما هم خیلی خوشحالی ام که تونستیم باهات ارتباط برقرار کنیم. حتما می دونی که داشتن وبلاگ برای عضویت الزامی نیست٬ پس هر وقت فرصت کردی که مطالب اینجا رو دنبال کنی حتما بیا و عضو بشو تا حداقل از طریق کامنت هات بدونیم در چه حالی و چه مرحله ایی از پیشرفت رو داری پشت سر می ذاری.
مراقب خودت باش و لطفا ما رو بی خبر نذار.
دیانا چشم انتظاری!
دیانا | February 4, 2008 2:27 AM
یه دوست جون
من نگرش ات در حالت کلی رو می پسندم و عملکردت رو به صورت فردی(یعنی توی حوضه ی استحفاظی خودت) به نوعی ستایش می کنم. اینکه سوق مون می دی به طرف ساده گی و سخت نکردن امور خیلی عالی هستش و اینکه جایگزین طبیعی داشته باشیم برای مواد مصرفی هم که دیگه جای صحبت نداره. منتها در مورد پایین اومدن سوخت و ساز بدن انار کمی باید به قول تو بذاریم کلاه مون توی هم بره تا بلکه از ترکیبش هر کدوم مون صاحب یه کلاه جدید شدیم!.
همونطور که می دونی بدن اونقدر هوشمند عمل می کنه که اغلب اوقات به قول آزی آدم فینگر به ماوس می مونه!. یکی از رموزی! که من هنوز فرصت نکردم در موردش بنویسم این هستش که برنامه ریزان ژاپنی یه رسم پسندیده ای دارن و اون هم این هستش که پیچیده ترین مسائل علمی رو اونقدر ساده روش مانور می دن و فیلم آموزشی تهیه می کنن و در موردش بحث می کنن و تکرار می کنن(از طریق تلویزیون) که آدم حس می کنه اون پدیده ی علمی رو واقعا درک کرده و به این طریق نه تنها اطلاعات عمومی جامعه رو می برن بالا بلکه باعث می شن آدم اتوماتیک بار به قول تو برای هر علتی دنبال معلولش بگرده. حالا در مورد کاهش متابولیسم هم چون یه جریان شایع توی رژیم های غیراصولی هستش و از طرفی هم تایید علمی روش خورده و ابزار و اداواتی هم برای اندازه گیری میزان کاهش اش ابداع شده در نتیجه نمی شه ساده ازش گذشت. کما اینکه انار برامون قبلا آدرس یه ویدو از دستگاهی که بطور مشابه ازش استفاده کرده بود گذاشت و خانومی هم اگرچه خودش تپل بود! ولی شرح حال دستگاه رو می داد که چطور عمل می کنه.
اما اینکه گفتی ممکنه توی شمارش کالری اشکال داریم من باهات کاملا موافقم چون معتقدم بهترین شمارشگر کالری بدن هستش. منتها ماها چون راه دیگه ایی نداریم مجبوریم به شمارش تخمینی رضایت بدیم. فیت دی هم به نظر من(اگرچه استفاده نمی کنم) خیلی دقیق نیست -چون فرضا جیرجیرک نوشته بود که برای چای هم کالری محاسبه کرده بود- ولی باز به هر حال از هیچی بهتره و برای دوستانی مثل انار که فرصت شمارش دستی و مراجعه به این سایت و اون سایت و... ندارن٬ باز هم بهتر از هیچی هستش.
حالا اگه درگیری کلاهی مون تا حدی رفع شده باشه و تو قحطی و گیر کردن وزن رو مورد عنایت! قرار بدی٬ بقیه ی موارد همه چیزهایی هستش که همه مون تا حدودی باهاش هم عقیده ایم با این تفاوت که دیدگاه پسندیده ی ساده بین و سبز بین تو بخش سبزیجات و میوه جاتش رو پررنگ تر از بعضی از ماها می بینه. در مورد انار من دقت کردم و کاملا حس می کنم که همه ی تلاش اش رو می کنه تا هم به حس ذائقه اش احترام بذاره و هم برای رژیم و سلامتی اش ارج قائل بشه. وقتی بیان می کنه که با بودجه ی دانشجویی ترجیح می ده به جای یه وعده ماهی تازه٬ سه وعده گوشت بخوره٬ من کاملا درک می کنم و بهش حق می دم چون توی مواردی من هم از این جور تصمیم گیری ها دارم. یا فرضا پیشنهاد سوپ قلمی که داده بودی عالی بود ولی توی مرحله ی اجرا پیدا کردن قلمش توی دیار غربت خیلی سخته ولی بیف رو توی بقالی سرکوچه هم می تونی پیدا کنی. وقتی انار می گه توی سرما نمی تونه سالاد زیاد بخوره من حس می کنم چی می گه چون خودم هم به مراتب خوردن سالاد و سبزیجات آب پزم توی زمستون کم شده و خیلی تمایلی بهش ندارم... خلاصه این انار رو اگه عکس اش رو ببینی کاملا متوجه می شی که اصلا اهل کلاس ملاس نیستش و همینی هستش که می بینی٬ منتها فیت دی نویسی اش باعث شده که آدم حس کنه خیلی باکلاس می خوره ولی عملا همونطور که خودش نوشته چیزهایی رو الان می خوره که نیاز بدنش هستش و تا حدود زیادی هم رژیمی محسوب می شه. تنها غیر رژیمی هاش در حال حاضر همون غذاهای آماده(یا خوشبختی!) هستش که با توجه به اورگانیک بودن و دانشجو بودن و وقت پخت و پز هر روزه نداشتن و... کاملا قابل توجیه هستش.
حالا با توجه به عکسهای اخیر انار من دارم به این فکر می کنم که شاید اصولا بدنش میزان ماهیچه سازی اش به مراتب بیشتر از ماها هستش و همین باعث می شه که خیلی وزن اش پایین نیاد و در اصل نیازی به کاهش حدود۱۵پوند دیگه نداشته باشه. حالا به قول خودش الان که داره روی خواب تمرکز می کنه و ورزش هم یواش یواش داره دوباره روتین می شه و کالری هاش هم در حد مجازه٬ باید ببینیم که چه اتفاقی برای وزن اش می افته. حالاهمه ی اینها هم برمی گرده به درصدچربی بدن اش که می دونم که خودش مراقبه و هر از چندی چک می کنه.
به همین خاطر من فکر می کنم که این ۷ ماه ثبات وزن انار دلیل عمده اش کاهش متابولیسم و در کنارش گاهی محاسبات چشمی! از نظر کالری بوده. حالا که این دوره سپری شده و انار هم مرتب می ره پیش متخصص تغذیه٬ پس یواش یواش باید منتظر یه تغییراتی باشیم٬ حالا یا کاهش وزن گرم به گرم و یا تغییر نگرش انار از کاهش وزن به تناسب اندام.
این بود انشای من!.
دیانا یه دوست دوستیانی!
دیانا | February 4, 2008 2:33 AM
اوه راستی این رو یادم رفت بگم که همه ی حرف هات رو در مورد دوستانی که احتمالا کم تحرکی و بی تحرکی شون و یا زیادخوری های احتمالی شون رو در این قالب که نمی خوان متابولیسم بیاد پایین٬ توجیه می کنن قبول دارم.
دیانا توجیه نَدوستانی!
دیانا | February 4, 2008 2:35 AM
با توجه به تابلوی اعلانات می گیم:
ای تپل٬ ای کپل
نیفتی از رو پله
لیز نخوری رو پله
اگر فتادی یه وقت
نری تا پایین٬ بکوش
دست بنداز تو٬ به نرده
یا به لبه ی پله
هر طور می شه حایل کن
تا سلامت بمونی
تداوم رژیم ات
وابسته به خواستن ه
اگر بخوای می تونی
اگر که همت کنی
تلاش و کوشش کنی
حتی اگه لیز بخوری
باز هم توی مسیری
توپ ات رو برمی داری
نفس زنون راه می ری
تا اوج تپه می ری
ستاره ی طلایی
تسخیر می شه تو دست ات
شادی و هلهله به پا
انارستان می خنده
رهبر پرفضیلت
شاد می شه و می خنده.
دیانا ماعریان!
دیانا | February 4, 2008 2:36 AM
Salam Yek doost aziaz. Sorry that I have to write in English. I don't have a Farsi type writer and it would take me hours if I do this in Farenglish :o)
It seems like you have a good knowledge of effect of insulin on our body, but you have to realize that low GI diet doesn't work for every individual with weight problem. Here is an example. During my training season when I train few hours a day my main source of energy is carbohydrates. If this source of energy is not available, my body will reach to alternative sources of energy which are fat and protein. When we do long period of moderate intensity workouts our body relies primarily on carbs as the source of energy. The lower the intensity , the more fat is burned (believe it or not). As you bump up your intensity then you use mainly carbohydrates and if there is not enough carbs out there, then you use protein This protein as the source of energy comes from our muscles. The last thing I want is to lose my muscle mass that I worked so hard for to gain:o). I hope this make sense. What I am trying to say is if an individual is healthy, she shouldn't count her glycaemic index (or another word her carb intake since most food high in carbohydrates have high GI) in order to gain or lose weight. I can see how a low GI diet will be beneficial to a person with high cholesterol, obese, diabetics or some one with insulin production issues, but not for normal healthy people. Our body is made to adjust the insulin level itself otherwise we all would have shown some sign of diabetes one way or another.
What you are saying is absolutely correct if someone is eating too much refined carbs, but when you look at Anar's diet you realize that all her carbs are unrefined and her carbohydrate intake is in a normal range.
But here is a little bit about my life style. Well, with 2 kids and working part time at the gym as a group exercise instructor and personal trainer, my life style is anything but sedentary. I do not sit in front of TV, nor computer (except right now:o) for too long. My husband's complain about me is that i never sit still anywhere. I eat a very healthy diet of 17-1800 calories a day (during my training season i bump it up to 2200 cal. a day) with 200 grams of carbs (mainly unrefined), 50 to 60 grams o fat and 100 grams of protein a day. I know that the issue that Anar and I are dealing with might not make that much sense to you since it is not very common, but I encourage you to Google the facts about Slow metabolism and you will see that there is such a thing as slowed down motabolism. Fad diets and crash diets which take the body to starvation is another way of messing up a healthy metabolism. Although it doesn't happen overnight, but It happens. Anyways, my friend, thanks for your interest on this issue. As for me, since I was just diagnosed with this problem :o) I am still researching and trying to figure out what to do to help my body to recover. For now I am eating a little more everyday and have cut down on my aerobic activity level to only few hours a week. This should help my body relax and not be in constant fear of losing too much energy due to my vigorous exercises that i used to do.
Thanks again.
sheri | February 4, 2008 3:16 AM
البته در مورد من فکر میکنم یه علت اینکه یه دوست مساله شاخص گلیسمیک رو مطرح کردند اینه که من مشکل انسولین دارم. یعنی بدنم در پردازش شکر از بدن سالم ضعیف تر عمل میکنه و در نتیجه بیشتر انسولین ترشح میکنه و به همین جهت من اصولا باید کربو هیدارتهای پیچیده بخورم و کربوهیدراتم رو حدود 50 درصد نگه دارم که هردوی اینکارها رو انجام میدم. اتفاقا یکی از دلایلی که بدن من وارد حالت قحطی شد همین مشکل بود به دلیل اینکه همونطور که شری گفته وقتی ورزش سنگین انجام میشه باید مصرف کربوهیدارت به عنوان منبع اصلی انرژی بدن بالا بره اما با توجه به شرایط بدنیم من از یه حدی بیشتر نمیتونستم بیشتر کربوهیدارت بخورم و چون تابستون هم بود کسی نبود برم ازش سئوال کنم و در نتیجه بدنم به مرور انرژی کافی که لازم داشت نمیگرفت و متابولیسمم رو یواش کرد. دکتر به من گفت با شرایط خاص من نمیتونم بیشتر از یه حدی سنگین تر ورزش کنم اگر میخوام وزن کم کنم چون اگر بخوام سنگین ورزش کنم مجبورم یا به اندازه کافی کربوهیدارت بخورم که اونوفت بدنم به خاطر شرایط خاصش نمیتونه پردازشش کنه و همه اش چربی میشه یا به اندازه کافی کربوهیدارت نخورم که اونوقت بدن انرژی نداره و متابولیسم رو یواش میکنه. خواستم فقط توضیح بدم که چرا این مساله مطرح شده.
anar | February 4, 2008 3:52 AM
To Titan,
I'll take a look at the links you sent tomorrow when i go to office and am on the university account. l
jeerjeerak | February 4, 2008 5:51 AM
منوخوشحالم که با شما آشنا شدم
کی کی | February 4, 2008 6:55 AM
انار جون کسایی که گیاهخوارند و فقط پروئین گیاهی مصر ف می کنند بدنشون دچار مشکل نمی شه ؟ من با این گوشت ها ازهرنوعش مشکل دارم و واقعا به زور می خورم ازطرفی اگه همون یک وعده گوشت درروز رو نخورم حس می کنم ضعف دارم نمی دونم چقدر تلقینه . اما خیلی دوست داشتم بدونم کسایی که گیاهخواری می کنند از چه ترفند هایی استفاده می کنند که درعین حال انرژی کافی هم دارند . ممنون می شم که راهنمایی کنی . به نظرم یک بار گفته بودی که آقای واسو گیاهخوارند . شاید نکته هایی به نظرت اومده باشه .
لی لی | February 4, 2008 8:11 AM
باز هم اینترنت شرکت درپیت ما قطعه. من همچنان به برنامه 8 هفته ای ادامه میدم. اما نمی دونید بچه ها چقدر بدون شما سخته. دعا کنید مکن هم زودتر اینترنت دار بشم. الان اومدم کافی نت. تو خونه یه صفحه هم باز نمی شه. ترک اعتیاد خیلی سخته. الان خودمو بستم به تخت بازم نتونستم ترک کنم:)
من نمی دونم بعد از تعطیل شدن باشگاه، قطعی اینترنت دیگه چه بلایی می خواد نازل بشه که من برنامه ام رو بزارم کنار. ای امان ما ایستادیم برنامه رو ادامه میدیم.....
راستی انارجان خیلی دوست دارم عکسات رو ببینم. از بس بچه ها تعریف کردند آب از دهنم راه افتاد.من یک سالی هست که اینجا سر میزنم . از اون وبلاگ قدیمیت که 1 نداشت اما چیکار کنیم دیگه همش تو محرومیت هستیم . این اینترنتمون قطع میشه فکر می کنید ما نیستیم.
آلبالو | February 4, 2008 2:17 PM
سلام
دوستان من یه مقدار گیج شدم می شه بگید جریان برنامه هشت هفته ای چیه هر چی گشتم چیزی پیدا نکردم...
یه سوال دیگه مقدار کالری رو چه جوری حساب می کنید یعنی اینکه چه جوری بفهمم هر عذایی که می خورم چقدر کالری داره؟
ممنون
lilac | February 4, 2008 3:05 PM
سلام! انار من دیگر کالری شماری را ادامه نمی دهم اما به قول دیانا می خوام از غذا خوردن لذت ببرم. انواع و اقسام غذاهای سریع و سبک را خواهانیم!
آرام | February 4, 2008 4:15 PM
انار منم شديدا پيگير برنامت هستم وواقعا لحظه به لحظه دنبال مي كنم ببينم آخرش چي ميشه.از نظر علمي نمي تونم كمكي كنم ولي منم يه جورايي با نظر ديانا كه قابليت ماهيچه سازيت شايد بالاتر از ماها باشه مموافقم.چون هنوزم به نظر من توي عكس هات ميشه كاملا تغييراته خوبي با همين 7كيلو كاهش ديد.
ولي من اگه بتوني وزن كم كني از طرف خودم دي: اون ماه رو واقعا لايقت ميدونم به جز ستاره.چون شاهد بودم كه چقدر زحمت كشيدي براش.ديانا شما هم موافقيد كه به انار با اولين كاهش وزن ماه بديم...
چون خودت كه روت نميشه به خودت ماه وستاره بدي تو يواشكي قبل كلاس بده به ما..ما هم يواشكي برات كادو مي كنيم بعد يهو بهت ميديم.
ديانا مرسي براي آدرس انشاها...نمي دونم چرا گم ميشم.اخه همه جاي خونه انار يه شكله...يادم ميره كجا رفتم كجا نرفتم.اينقدرم ازين صفحه به اون صفحه مي پرم وازين سايت به اون سايت و چند تا كارم با هم انجام ميدم هي گم ميشم.بس كه بي تمركزم.ولي بازم ممنون...گرچه بازم هي ارور ميده وبرام باز نمي كنه :)
آزي | February 4, 2008 5:18 PM
اناریون محترم
انار،دیانا و شری عزیز
من خیلی خوشحالم که این بحث گیر کردن وزن به چالش کشیده شده چون تا اینجا برای من فایده های زیادی داشته. اول باعث شده که من سر وقت کتب معتبر برم و برای فهم این مطلب اونها را هی ورق بزنم و از اونجا که من عادتا برای هضم مطالب ذهنی نیاز به راه رفتن دارم،پشت بند خوندن چند صفحه بخودم میام و میبینم مفتی مفتی 3-4 هزار تا هم "گام" برداشتم!از همه بهترترتر!هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر نیاز به جنبیدن دهانم دارم ودیگه به خودم نمیگم الان وقتشه چی چی بخورم!و ازهمه بالاتر عیوب خودم رادارم پیدا میکنم. یکی از ایرادات اساسی که بمن وارده اینه که همه را با اشل خودم میسنجم .من بعضی وقتها یادم میره که در پیشنهاد برنامه برای دیگران باید عوامل مختلف فرهنگی،اجتماعی،هنری،اقتصادی،و غیره را در نظر گرفت!در واقع علایق و سلیقه های افراد را ندید میگیرم وهمینطور عادتهایی که آنها دارن،عادتهایی که نمیتونن یا شاید حتی نخوان که از دست بدهند. حالا یکی بیاد بمن بگه توکه عمرا شکلات خور حرفه ای نبودی چرا میای وسط و با حرارت دم از ترک شکلات میزنی؟! ویا شاید ملت نخوان سیب و کاهو بخورن ،بهشون نمیسازه یا اصلا دوست ندارن چرا بیخود گیر میدی!!!
البته بایدیادآور بشم که در نوشتن مطالب قبلی نمی خواستم خدای نخواسته به کسی برچسب بزنم و بهش ثابت کنم که داره خطاهاش را توجیه میکنه .اون مطالب نشات گرفته از ذهن بیمار منه،ذهنی که خیلی از بدیهیات را بسادگی نمی پذیره ومدام دنبال علت و معلول میگرده.
اما انار جون بهت مژده بدم که خوراک فکری مرا فراهم کردی و بعد از خوندن جوابت به فکر افتادم که چرا گرسنگی؟!؟.بله کاملا با تو و شری موافقم در برنامه ات اغلب غذاها G.Iپایینی داشتند اما وقتی پای گرسنگی میون میادیعنی علیرغم یه برنامه غذایی صحیح قند خون افت کرده و دلیلش؟
در هر حال من فعلا عازم سفر جدیدی هستم ،سفری که مبدا آن از مرکز سیری در هیپوتالاموس مغز شروع میشه و مقصد خدا داند و بس..!!!من فکرمیکنم برای فهم بهتر موضوع اطلاعات بیشتری راجع به بالانس نبودن قند خون و شاخص گلیسمی ویا نقش انسولین باید داشته باشیم واینها بی ارتباط با اضافه وزن نیست.همینجا از همه سرچ کنندگان عزیز میخوام که اگر مطلب کار درستی بخصوص از glycemic indexدارن به من بینوا نشون بدن جونکه نه سواداینترنتی درست حسابی دارم ونه سرعت کافی!(آرام جون تو نبودی که مرتب آدرس پیدا میکردی یاجیرجیرک بود؟!)
در مورد پایین اومدن متابولیزم همین را بگم که هنوز در هیچ کتاب رفرنسی بهش برنخوردم ولی با نظرات شما ترغیب شدم که دنبالش برم . اگر فرض کنیم که درست باشه باید علایم دیگه ای هم از خودش بجا بگذاره مثل constipation یا خمیازه زیاد یا slowشدن ..نمیدونم شما از این علامت ها هم داشتین یانه؟
در آخر از صاحبخونه انار خانوم تشکر ویژه دارم که از تریبون خودش فرصت این سخنرانی را برای من فراهم کرد و از تمام کسانی که حوصله کردند وتا آخر این سطر راخواندند.
یه دوست | February 4, 2008 8:31 PM
یه دوست عزیز:
من الان گرسنه نیستم. از وقتی رفتم پیش این متخصص تغذیه و آزمایش داد و مجبورم کرد اولا صبحانه حسابی بخورم و ناهار متعادل و شام سبک, ثانیا کالریهام رو زیاد کنم, سوم کربوهیدارتهام رو اکثرش رو توی نیمه اول روز بخورم و از ورزشم هم کم کنم(یعنی جلسات بیشتر از یک ساعت نداشته باشم) دیگه گرسنه نیستم. عوارضی که من داشتم این بود که دائم خوابم میامد (که فکر میکردم کم خوابی دارم), به جای اینکه از وضعیت نسبتا گرسنه به وضعیت "راضی و به اندازه" برم قبل و بعد از غذا وضعیت من بین "خیلی گرسنه" و " دیگه گرسنه نیستم" تغییر میکرد. من یبس نبودم اما قطعا مزاجم االان بهتر کار میکنه ولی اصولا معده من خوب و منظم کار میکنه. از لحاظ خلق هم قطعا پیشرفت کرده ام و دیگه صبحها خسته ازخواب بیدار نمیشم. قبلاها بعضی صبحها انقدر گرسنه بودم که جون نداشتم از تخت بیام بیرون و خوب البته خودم فکر میکردم خوابم میاد(جالب نیست آدم نمیفهمه اینا رو؟) و الان میفهمم گرسنه بودم. دیگه چیزی الان یادم نمیاد از علائم. اگر یادم اومد میگم.
انار | February 4, 2008 8:44 PM
من حدس می زدم این "یک دوست" خان پزشکه! این پست لو رفت D:
اینجانب نصفه شبی دارم تمرین حسابداری حل می کنم. جالب این است که استاد نمره ها را رد کرده و به من داده 19.5. ولی من از اینکه این تمرینها را هنوز بعد 2 هفته از ددلاین! تحویلش ندادم خواب ندارم!!!! این* چه مرضیه من دارم :O
*"از یک طرف آن قدر دیر یک کاری را شروع می کنم که دیر می شه از آن طرف دلم نمی آد کاری را تمام نکنم. گویا این ربطی به نمره نداره! قبلا فکر می کردم داره ولی انگار وجدانی بیده!"
آرام | February 4, 2008 9:46 PM
Here are couple of links on GI diet http://www.weightlossresources.co.uk/diet/gi_diet.htm
http://www.glycemicindex.com.
sheri | February 4, 2008 10:02 PM
اوکی خیاط در کوزه افتاد.
من در این دو سه هفته’ گذشته بدلایل اجتماعی یک کمی شامها رو شل دادم و روی ترازو امروز خیلی ناراحت بودم. تا وزنم درست نشه نمیام لوگ رو آپدیت کنم بلکه زودی بجنبم و خودم رو درست کنم.
sooski | February 5, 2008 1:01 AM
یه دوست:
من پنجشنبه وقت دکتر دارم. اسم علمی این یواش شدن متابولیسم رو میپرسم میام میگم بهتون.
این هم جالبه:
http://www.mayoclinic.com/health/diabetes/AN00754
anar | February 5, 2008 4:21 AM
دیانا من هم شما رو دوست دارم اما خیلی دیر کامنتت رو می بینم هر بار.
بهارک | February 5, 2008 6:16 AM
با سلام عزيزم من تازه رژيم گرفتم سه ماه و نيم قد 160 بود وزن 88.5 حالا 68 شدم اگه بخوام وزنم ثابت بمونه چه رژيمي را رعايت كنم شكلات افتر ايت چند كالري داره ممنون
مژگان | November 26, 2008 4:37 PM
http://dometo.info
hatphereamy | July 24, 2010 10:13 PM