« بیایید خوشبختیهایمان را قسمت کنیم | صفحه اول | برنامه میتینک 54 تا 55 »
خوب من الان سه روزه با خودم کلنجار میرم که کمتر وقت بپلکم توی این وبلاگ و واقعا سختمه. یه دلیلش اینه که خوب اینجا بهم خوش میگذره و یه دلیلش اینه که تو زندگی واقعیم تنهام. آدم دورم نیست. مخصوصا این ماه ژانویه. یعنی این وبلاگ جای هزارتا چیز دیگه رو هم داره میگیره و احتمالا سر همینه که انقدر وقت وبلاگ میخونم یا مینویسم. دیدم به جای اینکه دائم خودم رو شکنجه بدم یا سرکوفت بزنم که چقدر بی اراده ام که به جای رسیدن به درس و مشقم وبلاگ میخونم بیام از این پتانسیل اینجا استفاده کنم. و در نتیجه با شماها در میون بذارم. اینجوری یه فایده اش اینه که شماها چون موقعیت منو میدونید و منم میدونم که میدونید اونقدر احساس فشار نمیکنم و در ضمن میتونم از کمک شما و آبرویی که جلوتون دارم به نحو مثبت استفاده کنم. یعنی وقتی من احساس نیاز دارم به خاطر تنهایی و عادت یا هرچی دائم بیام بنویسم لااقل استفاده مفید بکنم به جای اینکه دائم بخوام انرژی صرف تغییر عادتهام بکنم وقتی الان انرژیم رو انقدر جای دیگه لازم دارم.
به هر حال برای من الان اولویت اول تحقیقمه. و توی تحقیقم اولویت اول همین مقاله است که دستمه. من از این به بعد تا پایان مقاله تصمیم دارم بیام اینجا هر شب بنویسم که فردا میخوام چکار کنم و بعد بنویسم انجام شد یا نه. اینجوری حداقل یکی رو دارم که حواسش به کار من باشه روزمره و در ضمن یه مقدار زیادی هم از این خود درگیریم سر وبلاگ کم میشه . به جای اینکه بشه معضل ازش به عنوان ابزار استفاده میکنم. لطفا شماها هم کمکم کنید. اولویت اول من این مقاله دوممه و باید نسخه اولش تا آخر این ماه تموم بشه.
جدول خورد و خوراکم رو هم آوردم گذاشتم پائین این پست. دیگه همینو هی اضافه میکنم بهش هر شب تا میتینگ سه شنبه. مرسی.
××××××××××××××××××××××××××
اوکی برنامه من به این قراره. بیسیک روش زندگی که میخوام داشته باشم اینه که:
بیداری ساعت 6.5 تا 7 و خواب ساعت 11.5 تا 12
کالری و قدمهام رو هدفش رو هر هفته معلوم میکنم. ورزشم رو خیلی ملایم میگیرم فقط در حد نگهداری. سه روز در هفته نیم ساعت. برنامه درسهام رو میبخشید به انگلیسی مینویسم. فقط همینکه اینجا بنویسم کمکه.
Friday night 01/18/08
Fix the chance constraint error in the code
قسمت اعظمش دیشب و یه ارور آخرش امروز صبح
Saturday 01/19/08
1. Run the model for Bt=7billion and different Mu
این شماره رو تقریبا تموم کردم اما کامپیوتر خراب شد و در نتیجه شماره دو رو هم تا دوشنبه نمیتونم انجام بدم.
2. Report the results
3. Read Amendola et al. 2000(Italy)
4. Read Altay et al
5. Read Augusti et al
6. Write the model description of the paper
ارزیابی: متوسط رو به پائین. کار کردم اما با بازدهی خیلی کم. مجبور شدم دیر بخوابم چون دوستم از فرودگاه میامد اینجا.
Sunday 01/20/2008
خوب من بعضی کارهای بالا رو شروع کردم اما تمومشون نتونستم بکنم. مثل آیتم 1 و 6. برای همین امروز رو میذارم که اینا رو تموم کنم. بعلاوه دوتا مقاله خوندن
Run the model for Bt=7 billion and different Mu
Report the results
این دوتا بالایی ها همین الان که ساعت 11:15 شبه تموم شد. خیلی وقت گرفت. من همه روز سرش بودم. در راستای هدف سحرخیزی میرم بخوابم. اگه قدیم بود الان مینشستم به کار دیگه یا وبلاگ گردی اما قراره عوض بشیم دیگه.
Read Altay et al
Read Augusti et al
Write the model description of the paper
ارزیابی(از یک تا پنج): 3.5. نسبتا خوب کار کردم. و با وجود مهمون داری نشستم سر کار اما یواش بود پیشرفتم. فردا صبح که پاشدم تندی میام گزارش میدم که توی تعارف با شماها هم شده بیدار بشم!:)
شب به خیر
Monday 01/21/2008
Read Altay et al
Read Augusti et al
Write the model description of the paper
من اعتراف میکنم که آدم بی جنبه ای هستم. امروز با استادم میتینگ داشتیم و محاسبه هایی که ویکند کرده بودم نشونش دادم و گفت اینا "عالیه!" که خوب یعنی یه جورایی محاسبات من برای مقاله دوم (حداقل بخش اعظمش) تموم شده و نوشتنش شروع شده. منم از خوشحالی شب که اومدم خونه به جای مقاله خوندن نشستم فیلم The Color Purple رو که یکماهه توی دی وی دی پلیر بوده و من نرسیده بودم ببینم دیدم. نصف فیلم هم فرت فرتم براه بود! ولی واقعا فیلم قشنگیه. روی نوشتن مقاله کار کردم ها! اما تموم نشد. خلاصه شرمنده. گفتم بیام راست حسینی گزارش بدم:)
الان هم ده دقیقه به دوازده است و من طبق قولم برای زود خوابیدن میرم بخوابم. شب به خیر.
| روز |
سه شنبه |
چهارشنبه |
پنحشنبه |
جمعه |
شنبه |
یکشنبه |
دوشنبه |
|---|---|---|---|---|---|---|---|
|
برنامه ورزش |
- |
- |
- |
2 مایل دویدن |
2 مایل دویدن |
2 مایل دویدن |
2 مایل دویدن |
|
ورزش انجام شده |
- |
- |
- |
- | - | - | - |
|
کالری مصرفی (هدف 1100 تا 1500) |
1280 |
1019 |
1100 |
1450 | 1223 | 1460 | 1130 |
|
امتیاز (هدف 19 تا 22) |
23 |
16.5 |
19.5 |
28.5 | 21.5 | 21 | 22 |
|
تعداد قدمها (هدف 6000) |
- |
5700 |
6500 |
6000 | از قصد نشمردم | از قصد نشمردم | 7800 |
|
مولتی ویتامین |
- |
نخوردم |
خوردم |
نخوردم | نخوردم | خوردم | نخوردم |
|
تعداد لیوان آب یا مایعات بدون کافئین در روز |
4 | 4 | 3 | 5 | 6(تمام روز چایی بدون کافئین خوردم!:)) | 3 | 4 |
|
ساعت بیداری (هدف 6.5 تا 7) |
8.5 | 8.5 | 9 | 8.5 | 8.5 | 9 | 7.5:) |
|
ساعت خواب (هدف 11 تا 12) |
2.5 |
1.5 |
1.5 |
1.5(تا خوابم برد شد چهار!) | 1.5 | 12.5:)) | |
|
ملاحظات |
|
اعصابم خراب بود. خوردنم نمیامد |
|
تمام روز دلپیچه داشتم. فکر کنم این مرضی که شایع شده رو گرفتم. یه شیرینی گنده خوردم. واسه همین امتیازم اینجوری رفت بالا. |
وسط روز سه ساعت خوابیدم. مجبور بودم بیدار بمونم چون دوستم از کالیفرنیا نصف شب میرسید. |
من از قصد قدمهام رو دیروز و امروز نشمردم برای اینکه همه آخر هفته رو نشسته بودم خونه سر تحقیقم و بیرون نرفتم و نمیخواستم الکی روحیه خودم رو ضعیف کنم چون به معنای واقعی از جام تکون نخوردم این دو روز. |
کالریم فکر میکردم خیلی بیشتر از این بشه. حالا چون این هفته ورزش نکردم اشکال نداره. هفته دیگه سعی میکنم متحرکتر! باشم:) |
ارزیابی کلی هفته: با توجه به اینکه خیلی استرس داشتم راضیم. با وجود استرس دوتا کار رو که قبلاها انار قدیمی انجام میداد نکردم: خوردن زیاد و سرکوفت زدن به جای کار کردن. از این جهت هفته رو خیلی خوب ارزیابی میکنم. اولویت اولم که درسمه باعث استرسم شده بود اما نذاشتم توپم از جلوی چشمم دور بشه. چهار چشمی پائیدمش. باشگاه هم تعطیل بود به هر حال. سعی میکنم این هفته ساعت های ناهار ورزش برم. اما نکته اصلی که میخوام هفته اینده روش تمرکز کنم شب زود خوابیدن و صبح زود بیدار شدنه.











هركسي من بايد وبلاگش رو به بلاگ رول گروه اضافه كنم آدرسش رو توي متن كامنت پائين همين پست بچسبونه. استثنا نظرخواهي اين اعلان رو باز ميگذارم. جاي ديگه بنويسيد فايده نداره ها. حتي اگر قبلا گفته ايد لطفا اينجا دوباره بچسبونيد.
Comments
Anar joon, That is a great idea. Instead fighting it you just go with the flow of it. Good luck honey joon.sheri
sheri | January 19, 2008 3:56 AM
انار جون سلام. امیدوارم که تحقیقت خوب خوب پیش بره. یک روزی میشه که بیدار میشی میبینی که تموم شده و انگاری که یک بار بزرگی رو از روی دوشت برداشتند.
tameshk | January 19, 2008 4:52 AM
انار جونم امیدوارم پروژه ات به خوبی پیش بره من هر روز برات یک عالمه انرژی مثبت میفرستم اگه میشد به جات ورزشم کنم حتما میکردم حیف راستی من این ماسماسک را دستم میگیرم راه میرم شماره نمیندازه ولی وقتی مثل جغجغه تکونش میدم شماره میندازه وقتی داره راه میرم باید شماره بندازه؟ اگه بدونی از دستش چقدر عصبانیم دیگه قیافه اش را میبینم جالم بهم میخوره الان من باید دوباره یک عالمه رانندگی کنم تا برم یکی دیگه بخرم مثلا اینو خریدم که اون روبان صورتی را ساپورت کنم از فروشنده هم پرسیدم بهترین مارکتون چیه که اینو خریدم که نسبت به مشابهش دو برابر بود
paybarah | January 19, 2008 5:17 AM
الان دلت بهتره؟ اینجور وقتها یک نبات داغ درست کن بخور. درمان نیست ولی درد رو کمی آروم میکنه.
شانه بسر | January 19, 2008 6:42 AM
انار! من هم اولویت اولم که پروپوزال باشه بدجور عصبی ام کرده ولی مثل خل ها هی پشت گوش می اندازم. اصلا من هم مثل تو می آیم می نویسم. چه غلطی کردم.
البته راه نداره: "من دو تا اولویت اول دارم" حالا چه طور این قضیه را هضم می کنید من نمی دانم. تازه این دو تا هم به روش حذفی باقی مانده اند وگرنه اولش یک 10 تایی اولویت اول داشتم!!!!!!!!!!!
اولویت اول: پروپوزال (در واقع خواندن این چند تامقاله برای نوشتنش)
اولویت اول: خورد و خوراکم
آرام | January 19, 2008 6:45 AM
امیدوارم موفق بشی و هر چه زودتر مقاله هات رو به پایان برسونی .کاش میتونستیم کمکت کنیم واسه انجامشون
الی | January 19, 2008 6:55 AM
انار جان
مقدار کالری روزانه ات کم نیست؟ خودت رو دوباره استارو نکنی؟
در مورد کارت سعی کن آرامشت رو حفظ کنی. من هم خیلی این روزها با کار تحقیق و تدریسم درگیرم. روزهای خوبی نیست برام.
Ninabeh | January 19, 2008 6:55 AM
انارجون چه فکر خوبی کردی ؟ نوع برخوردت با مسائل برام خیلی جالبه ...حتما همین کارو بکن . راستی دیگه بعد ازظهر ها نمی خوابی ؟ من اگه قرار باشه صبح زود بیدار شم باید بعدازظهر یه استراحت کوتاه هم شده داشته باشم درغیر اینصورت راندمانم بالا نیست ...هرچند الان دیگه دارم به تمام این " باید" هام شک می کنم وشاید این فقط یک عادته !
لی لی | January 19, 2008 6:57 AM
سلام انا خانم!
فکر نمی ْکنم در حال حاضر وقت ورزش کردن داشته باشم. و نمی تونم تو برنامه هشت هفته ای شرکت کنم. اگرچه گام شمار رو نیاز دارم ولی فکر نمی کنم بشه آسون به دستش آورد.
در مورد تمرین هایی که صحبتش رو کردی ممنون می شم برام بفرستیشون.
برنامه خورد و خوراک من مثل قبله تغییر زیادی نکرده فقط میزان کربوهیدراتش زیادتر شده. سعی می کنم براتون اماده کنم و بذارم.
از توجهی که کردی ممنونم
و
بای.
امید | January 19, 2008 8:09 AM
سلام انار جان
اميدوارم که کره پروژه هر چه زود تر تمام شه و ما اينجا هر روز شاهد موفقيت هايه بيشترت باشيم
و همه رو با هم جشن بگيريم
دل دردت بهتر شد ؟
مامانم اينجور موقع ها برامون شکر داق درست ميکرد نگران کالريش نباش امتحان کن خيلی زود دل درد ا اروم ميکنه
مواظبه خودت باش تا بعد بوس بوس بای بای
سردرگم | January 19, 2008 11:18 AM
سلام
واقعا خسته نباشی انار جون
من فقط آمدم که بگم خیلی تصمیم خوب و البته بزرگیه که می خواهی زودتر بخوابی و زودتر هم بیدار بشی
یک 6 ماهی است که برعکس همه عمرم به جای شب بیدار موندن صبح حدود 5 یا 5:30 بیدار می شوم که به درسهایم برسم واقعا عالیه خیلی هم بهم انرژی و حس خوبی می ده وقتی میبینم وقتی همه خوابند من بیدار هستم و راندمانم هم خیلی خوبه حیف که در تایم زون یکی نیستیم مگرنه به زور بیدارت می کردم
لاله | January 19, 2008 11:23 AM
انارجون من برای اینکه سردرگم راحتتر حساب کتاب برنامه من دستش باشه یک وبلاگ زدم در بلاگفا و لینک تو رو هم اضافه کردم. اگر ایرادی داره میتونم برش دارم. مرسی و موفق باشی
pegah | January 19, 2008 11:43 AM
سلام به همه
anar jan bebakhshid man bedoon ejazeh link shoma ro dar weblog gozashtam age irad dare lotfan khabaram kon ke pakesh konam
bazam merci bos
سردرگم | January 19, 2008 2:54 PM
انار جان من مطمئنم که تو با موفقیت کار تحقیقت رو تموم می کنی ,بدون که یه گروه تپل,مانکن بعد از این, اینجا برات یه عالمه انرژی مثبت می فرستن
بوس بوس عزیزم
مهسا | January 19, 2008 2:58 PM
نینابه جون تحرکم خیلی کمه الان. ورزشی که نمیکنم. بعد هم سعیم اینه زیر 1200 نره. بعضی وقتا از دستم در میره. اعصاب هم نداشته ام این چند روز کلا.
پگاه و سردرگم: چرا ایراد داشته باشه؟
anar | January 19, 2008 3:55 PM
لاله جون کاش واقعا میشد زنگ بزنی منو بیدار کنی. یا از اون مهمتر ساعت 11 به زور بفرستیم بخوابم. دیشب دوباره 1.5 رفتم تو تخت. تا خوابم برد شد 3 و 4 فکر کنم. صبح البته 8.5 بیدار شدم اما الان خوابم میاد.
anar | January 19, 2008 3:58 PM
انار ما یک آشنایی داریم که جراح قلب و از بچگی هم همیشه این آدم برای من سمبل کسی بوده که شب ها خیلییی دیر میخوابید و خب صبح ها هم دیر بیدار میشد ( به عبارتی ناهار و صبحانه اش یکی میشد ! ) بعد حالا چند شب پیش ها میگفت که شدیدن داره سعی میکنه که این عادتش رو عوض کنه، دلیلش هم این بود که میگفت یه تحقیقی توی آمریکا انجام شده در رابطه با مشاغلی که لازمش شب بیداری و به این نتیجه رسیدن که این افراد طول عمر کمتری دادن. گفتم بهت بگم بلکه روت اثر بذاره ; )
Shady | January 19, 2008 4:34 PM
× دادن = دارن !
این رو هم یادم رفت بگم که میگفت دیگه نهایتا" تا ساعت یازده، یازده و نیم باید خوابید و صبح ها هم ساعت هفت بیدار شد.
Shady | January 19, 2008 4:37 PM
انار من یک سایتی بلدم (یعنی از آزی آدرسشو یاد گرفتم) که میشه ازش به موبایل های آمریکا و کانادا اس ام اس زد. فکر میکنی به دردت بخوره؟ مثلاً به کسی بگی از اینجا بهت مسیج بده تو رو بیدار کنه یا اعلام کنه وقت خوابه؟ ;)
شانه بسر | January 19, 2008 4:39 PM
txt2day.com
با حفظ کپی رایت آزی :)
شانه بسر | January 19, 2008 4:41 PM
انار جونی میخوای من هر شب ساعت 11:30 بهت بزنگم و بفرستمت بخوابی ؟ آخه چه جوری با یک تلفن میتونی بخوابی بعد اونوقت خودت با منطق خودت نمیتونی اگه میبینی کار داره میکنی و کارتم تا ساعن 1 طول میکشه و نمیتونی بگذاریش کنار که بقیه اش را صبح انجام بدی پس همین کار را بکن من فکر میکنم الان چون اولویت اولت پروژه ات هست واسه چیزهای دیگه به خودت سخت نگیر راستی من یک کار دیگه هم میتونم بکنم و اون اینه که ساعت 6 صبح داره میرم بخوابم بیدارت کنم (چرا این پیغامگیرت شکلک نداره؟)
paybarah | January 19, 2008 5:25 PM
وای من دیشب تا صبح همش تو دستشویی نشسته بودم از بس آب خوردم یاد زمان حاملگیم افتادم که باید یک دستشویی به کولم میبستم چون همش بهش احتیاج داشتم
paybarah | January 19, 2008 5:27 PM
سلام. من به شدت شب زود خوابیدن و صبح زود بیدار شدن را پیشنهاد می کنم. البته الان به وقت اینجا ساعت یک ربع به نیمه شب هست و من هنوز نخوابیدم! از ساعت 9 می گم الان می رم درس می خونم ولی هزار تا کار کردم جز درس!
انار قول بدیم شب زود بخوابیم صبح زود بلند شویم! کی بود پیام گذاشته بود ساعت 5 بلند می شه. من هم یک موقعی اینطوری بودم خیلی حال می داد. یادم انداختی. البته یک اراده ای می خواهد نیمه شب برخیزیدن!
آرام | January 19, 2008 8:14 PM
آرام | January 19, 2008 8:19 PM
[img]http://www.pic4ever.com/images/mog.gif[/img]
انار! این کامنت دونی چرا پس تگ های اچ تی ام ال را نشون نمی ده!
من رفتم بخوابم. صبح زود پاشم.
آرام | January 19, 2008 8:21 PM
با > هم نشون نداد ها!
آرام | January 19, 2008 8:23 PM
کامنت دونی زورگو! سیمیلی مرا قورت می دی! یکی بگیر! ... آخ! چرا می زنی پای چشمم؟ زورت به من 40 کیلویی رسیده؟ اصلا گازت می گیرم! آآآآآآآآآآآآ... سیمیلی منو نشون بده!
http://www.pic4ever.com/images/1.gif
http://www.pic4ever.com/images/1.gif
آرام | January 19, 2008 8:29 PM
کامنت دونی زورگو! باز قورتش دادی؟ .. انارررررررر این زورگو غرغرای منو تاییدی کرد!
یکی بگیر! حقته! زورت به من رسیده؟ سیمیلی من کو؟ کامنت من کو؟ اااا آخ! باز زدی تو چشمم؟ نمی گی خطرناکه؟ بی تربیت! نشونت می دم! انااااااااااااااااااااار این کامنت دونی اذیت می کنه! تازه چپ چین راست چین اش هم قاطی داره!
من رفتم پای چشمم یخ بگذارم!
آرام | January 19, 2008 8:33 PM
مطمئنم برنامه هات به سرانجام عالی می رسن.شیت امروزمو پر کردم.ورزش رو شروع کردم.
آريس | January 19, 2008 8:46 PM
پیبراه جونم حرف حساب جواب نداره!
آرام من قول میدم امشب زود بخوابم. فقط راستش خجالت میکشم بگم اما زود یعنی کی؟ آدم تو غار و آدم به دور و زیر سنگ باشه اینجوری میشه. لاله تو شبها کی میخوابی که صبح پنج و نیم سر حال بیداری؟
anar | January 19, 2008 10:13 PM
سلام انار جان غذاها که وارد کرده بودم غذای روز جمعه بود وی نميدونم چرا از ترس دلدرد گرفتم
الان زود ميرم غذای روزه شنبه رو وارد ميکنم
سردرگم | January 20, 2008 1:01 AM
انار جون خیلی عالیه که اجازه می دی در کنار تلاش ات برای لایف استایل بهتر٬ فرصتی داشته باشیم تا دست و پنجه نرم کردن ات رو هم با اولویت اول ات٬ شاهد باشیم.
من رسما از این برنامه ی درسی روز شنبه ات دهن ام وا موند. بابا کارت خیلی درسته. منتظر می مونم که ببینم چطوری زوی تک تک اینها خط می کشی و می نوسی:
انجام شد!.
به اولویت اول ات برس که بدجوری ما رو خمار اولویت اول مون کردی.
دیانا الویت پرداز آتی!
دیانا | January 20, 2008 1:25 AM
سردرگم و پگاه عزیز به بلاگفا خوش اومدین. با این بلاگفایی شدن تون دیگه ساکن یه آپارتمانیم و می تونیم هی زنگ درتون رو بزنیم و حال تون رو بپرسیم. تراس اش هم از بس بزرگه می شه یه جدول بزرگ و حسابی توش پهن کرد!.
دیانا اجاره نشین بلاگفائیان!
دیانا | January 20, 2008 1:25 AM
آرام اینکه کامنتدونی انار هر آدرسی رو بلافاصله پابلیش نمی کنه٬ حکمت داره!. باید انقدر مشت بخوره پای چشمت تا به رازش پی ببری. من که پای چشم ام یه بخیه هم خورد تا فهمیدم که چرا پابلیش نمی شه.
مشت بخور مادر مشت بخور! که راز آگاهی در همین مشت خوردن ها و یخ گذاشتن هاست!
دیانا چشم کبودیان!
دیانا | January 20, 2008 1:27 AM
دیانا من قشنگ یادمه که یکی از رمزهای موفقیتت رو نوشته بودی سحرخیزی. شبا کی میخوابی؟ صبحها کی بیدار میشی؟ برنامه ات توی روز چه جوریه؟ من واقعا روزهایی که صبح زود میتونم از خواب بیدار بشم و خواب کافی دارم کیفیت زندگیم از این رو به اون رو میشه. اما تا استرس میگیرم یا تنها میشم وقت تلف میکنم و بعد میخوام با شب بیداری جبرانش کنم و بعد همه سیستم میره هوا. شماهایی که سحرخیز هستید چطور کار میکنید؟ فوت کاسه گریی هست که من باس یاد بگیرم؟
anar | January 20, 2008 1:40 AM
وای ببخشید من خواب بودم که جواب ندادم
من حدود 10:30 تا 11 می خوابم و همانطور که گفتم هم 5 تا 5:30 هم بیدار می شوم
البته رموز موفقیت که زیاده
اول اینکه واقعا وقتی عادت کنی نمی توانی خواب باشی و بعد به قول خودت که می گفتی داشتن لایف استایل یک غروری به آدم می دهد که باعث افتخار است و برای همین برایش تلاش می کنی برای من هم همین طور است و این زود بیدارشدن برایم لذت بخش است
دوم اینکه پسرم از این بچه های شدیدا سحرخیزه و شب هم تا هر وقت من بیدار باشم بیدار می مونه پس برای اینکه شب زود بخوابه من هم مجبورم زود بخوابم
سوم اینکه وقتی برای اینکه جلوی هم گروهی دانشگاهم کم نیاورم و همپای اون کار کنم مجبور شدم یک مدتی صبحا هم بیدار بشوم و بعد چند تا آف لاین برایش گذاشتم و پی به سحرخیزی من برد این قدر تشویقم کرد و بعد هم برای مسخره بازی یک فایل پاورپونت ارائه داد در نکات مثبت این حقیر من هم که کم جنبه اون هم رک و ... هر شب برایم آف می گذارد تا چکم کنه که زود بیدار شوم و فقط کافیه حدس بزنه که من خواب بوده ام کلی اذیت می کند انار بگرد یک دوست این طوری پیدا کن همین جا اقرار می کنم که با این که خیلی برایش احترام قائلم ولی اساسی ازش حساب می برم
خوب من بروم دیگه سر درسم که بزرگترین انگیزه است برایم و بی شوخی اگر نباشد تا 8 خوابم اگر چیز دیگری به ذهنم رسید می گم.
لاله | January 20, 2008 2:27 AM
انار جون٬ من معمولا ساعت 11.5-11 می خوابم و صبح ها بطور متوسط ساعت 5.5 بیدار می شم. حتی روزهای تعطیل هم نمی تونم زیادی بخوابم. طی روز هم از ساعت 8 که می رم بیرون تا ساعت 6بعدازظهر درگیرم. هر چند که بیشتر ساعاتش نشسته هستم و کارم نشستنکی! و خوندنکی! هستش ولی مدام از نظر فکری و کاری ذهنم مشغوله و من هم به نوعی استرس دارم. طی روز هم اصلا نمی خوابم و عصر هم که برمی گردم خونه تازه می شم یه خانوم خانه دار!. امور خانه داری رو کمی اش رو صبح قبل از رفتن و مابقی اش رو عصر موقع برگشتن انجام می دم.
فوت کوزه گری اش هم فکر می کنم فقط "عادت" هستش که حسابی خاکهای روی کوزه رو می تکونه!. باید ساعت بیولوژیک آدم تنظیم بشه و برای این کار "تلقین" هم خیلی می تونه نقش داشته باشه. حتما شنیدین که می گن اگه می خوای شاهد فلان تغییر معنوی بشی و فرضا امام Xام رو ببینی, چهل روز فلان کار رو انجام بده!. در واقع با تلقین ما می تونیم خیلی از باورهامون رو به منصه ی ظهور برسونیم. اگه بتونی به خودت تلقین کنی که «خوابت می یاد و می تونی راحت بخوابی» شاید بهت کمک کنه.
این که می گی تا استرس می گیری دچار مشکل می شی کاملا طبیعی هستش و اصلا چرخه ی استرس این رو ایجاب می کنه. در واقع بیشترین موقعی که ما می خواهیم از استرس و فشار روانی مون فرار کنیم یا کم اش کنیم٬ موقع خواب هستش. یعنی تمام وقایع روزمون مثل یه نوار میاد جلوی چشم مون و به ترتیب اهمیت٬ ذهن مون رو مشغول می کنه و از کارهای ناتموم روز گذشته مون دچار نگرانی می شیم و الی آخر.
یعنی به جای اینکه بخوابیم هی خوددرگیری ذهنی داریم و از طرفی فشار میاریم که بخوابیم و در عین حال ممکنه که به خواب عمیق هم فرو نریم و از طرفی مثل شما مامان دو تا گربه ی شیطون و پنجول کش هم باشیم!.
دیگه وقایع روز بعد که ناشی از کم خوابی و بدخوابی و استرس و... هستش که نیاز به توضیح نداره.
برای اینکه بتونیم ذهن رو آروم کنیم باید نذاریم که چرخه ی استرس کامل بشه٬ باید یه جایی بشکنیمش. توی این شرایطی که تو داری٬ به نظر من باید خودت رو دعوت به آرامش کنی و دست انار رو بگیری و حداکثر ساعت ۱۱.۵ ببری بخوابونیش. تو از ذهن ات زیاد کار می کشی و برای اینکه دچار مشکل نشه باید از طریق آرامش اون رو ریست کنی. موقع خواب نباید تحلیل کنی باید بذاری که افکارت بیان و از ذهن ات بگذرن و خارج بشن بدون هیچ تحلیلی. اونوقت یواش یواش آروم می شی.
من الان بر اثر تلقین و عادت به مرحله ایی از خوش خوابی رسیدم که وقتی سرم رو می ذارم روی متکا و اراده می کنم برای خواب٬ دقایقی بعد حس می کنم که توی مغزم یه مایع سفید و نرم و گرم! روان شده و تا اون مایع سرتاسر مغز رو بگیره من به آسمون هفتم رسیدم!.
شرمنده که فوت ما از نوع منبری بود. گفتم شاید این تجارب به کارت بیاد.
دیانا خوشخوابیان!
دیانا | January 20, 2008 2:56 AM
سلام انار جان. بعد از یه غیبت چند روزه اومدم. چیکار کنم اینجا یه چند روزی تعطیل بود اینترنت خونه هم بعد از یک ساعت هیچ صفحه ای رو باز نمی کرد که من جدولم رو بزارم. اما من برنامه رو پیگیری کردم. جدولم رو می زارم تو وبلاگم
آلبالو | January 20, 2008 4:40 AM
انار یک چیز بیربطی بگم؟ دیشب خواب دیدم که تو یک موش بامزه داری، بعد من اومدم دیدنت توی خوابگاه، برای موشه هم یک دمبل کوچولو قد خودش کادو آوردم!
شانه بسر | January 20, 2008 6:27 AM
من یک عالم غرزدم و به خودم بد وبیراه گفتم پس کو ؟ یه جا بود که بچه ها کامنت د رمورد الویت اول گذاشته بودند ...تمرکز ندارم دارم بالکل قاطی کردم ...
لی لی | January 20, 2008 6:46 AM
من یک عالم غرزدم و به خودم بد وبیراه گفتم پس کو ؟ یه جا بود که بچه ها کامنت د رمورد الویت اول گذاشته بودند ...تمرکز ندارم دارم بالکل قاطی کردم ...
لی لی | January 20, 2008 6:46 AM
دیگه آخر گیجی ام به خدا !کامنت ام رو به اشتباه تو کامنتدونی دیانا که صفحه اش باز بود گذاشتم ...
لی لی | January 20, 2008 6:50 AM
انار جان
خوشحالم که تو هم مثل من "دو اولویت اولی " شدی.همونطور که توی وبلاگم هم نوشته ام باید یه کتاب رو ترجمه کنم و تا 20 بهمن به ناشرم برسونم تا بتونیم به نمایشگاه کتاب اردیبهشت ماه برسونیمش.(فقط 5/1-1 ماه باید توی ارشاد بمونه تا مجوز چاپ بگیره!) .به همین دلیل کاملاَ درک میکنم که چه استرسی داره بهت وارد میشه.الته باز هم وضع تو بهتره چون تنها زندگی میکنی و باید فقط برنامه ات رو با خودت تنظیم کنی .میتونی اگه دلت خواست تمام روزت رو صرف کارت کنی و کس دیگه ای نیست که در قبالش مسئول باشی.
با تمام وجود امیدوارم در کارت موفق بشی، و اگه در این راستا کمکی از دستم بربیاد با کمال میل حاضرم.
آهسته و پیوسته از کوه بالا برو که قله بی صبرانه در انتظار توست...
آرتمیس | January 20, 2008 7:25 AM
من الان جدولت رو خوب نگاه کردم و با عرض معذرت یکمی بهت حسودیم شد. آفرین که اینهمه دوییدی. منم خیلی دوست دارم بدوم. اما موقعیتش نیست تو این شهر.... موفق باشی و دونده.
آلبالو | January 20, 2008 8:14 AM
این کامنت رو فقط برای ای گذاشتم که آدرس وبلاگم رو عوض کرده باشم
اه اه اه چه بچه لوسی
آلبالو | January 20, 2008 8:19 AM
انار چونی مرسی که مشقهامو خط زدی متاسفانه ماکارونیمون سبوس دار نبود راستی یک سوال من برنج قهوه ای خریدم میتونم مثل برنج معمولی درستش کنم یا روش خاصی داره
paybarah | January 20, 2008 8:46 AM
سلام به همه دوستای گلم
انار جونم خسته نباشی از این همه کار و زحمت برای گروه و تحقیقات خودت.
من از مسافرت برگشتم و اصلا نمی دونم اینجاها چه خبره!!!!چقدر تو این یه هفته اتفاقات مهم افتاده بابا!
برم پستهاتونو بخونم ببینم چه خبره اینجا!
بوس به همه
سالومه | January 20, 2008 10:37 AM
انار جون مرسی که مشقمو خط زدی
امروز ديگه شيرينی نميخورم
انار جون همون طور که خودت در توزيهات گفته بودی هر 2 يا 3 ساعت 1 بار من يه چيزی ميخورم خدايی خيلی کمک کرده که من زياد گرسنه
نباشم ولی ديشب آخره شب خيلی گرسنه بودم که به پيشنهاد ديانا جان 1 ليوان شير کم بدون چربی خوردم که 40 کالری بيشتر نبود بازم مرسی
که هوای منو داری فدات
سردرگم | January 20, 2008 11:48 AM
خمس و زكات:
اگر موقع خواب به شيريني ها فكر كنيد (قبل از خواب) به جوري انگار كه شيريني خورديد!!!!!!
فكر كن!!!
يعني ذهن آدم مي تونه احساس خوردن شيريني رو بوجود بياره و اين يعني ممكنه كه توي بدنت قند كمتري بسوزوني كه سطح قند خونت با اون چيزي كه مغزت مي خواد هماهنگ باشه!!
يعني فكر كردن به شكلات و كاكائو و اينا و اينا ممنوع!!!!!!
راست و دروغش پاي نويسنده مقاله ش!!
من هستم هااااااااااا
اينترنتم فعلا قطعه
محل اداره مون عوض شده و نميدونم كي ممكنه كه اينترنتمون دوباره وصل بشه.
منو حذف نكنيد هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
راستي ديانا جونم
حسابرسها اومدن و رفتن و حالا نوبت حسابرس مستقل هستش
همه چيز مرتبه و روزي چهار پنج بار دارن ازم تعريف مي كنن!
خداكنه چشمم نزنن
زن زمانه | January 20, 2008 4:41 PM
بچه ها ! من لوگ گروه رو ندارم توي داكيومنت هام
نميدونم چه اتفاقي افتاده!!!
چيزي شده كه من بي خبر باشم؟؟؟
وزنم تغييري نكرده. يه نفر من رو آپ كنه كه حذف نشم هاااااااااا
اگر حذف شدم خونم گردن همه تون!!!
زن زمانه | January 20, 2008 4:42 PM
سلام انار جون
واقعا بهت آفرین میگم ، به جای اینکه خودتو آزار بدی راه حل پیدا میکنی . اونم راه حلهایی که هم بهت لذت میده و هم اینکه به تحقیق و مقاله ات میرسی. بازم آفرین
allooche | January 20, 2008 5:47 PM
انار جان باور كن اين طرح مشكل تو براي من راه حله! جدي ميگم.. خيلي وقتها كه تو اينطوري طرح مشكل ميكني من كلي از راه حل هام رو تو مشكلات تو پيدا ميكنم.خوب ميدوني من هم مشكل خوابيدنم مثل توئه من شبها دير ميخوابم و تقريبا هر روز صبح كلي فحش و بد و بيراه نصيب خودم ميكنم و اون موقع به خودم قول ميدم كه از امشب زود ميخوابم و دوباره فردا...
ولي من فكر ميكنم اين مشكل كم كم حل بشه يعني هر شب فقط يك ربع زودتر بخوابيم و صبح هم فقط يك ربع زودتر بيدار شيم من امتحان ميكنم از امشب...
بعدش هم اين كه من جدولم رو از امروز درست كردم اما قدم هام رو از فردا ميشمارم چون تازه امروز عصر رفتم قدم شمار خريدم..
يا حق
زهرا | January 20, 2008 6:19 PM
به قول آرام سامبولي بليكم!چه بحث بچه مثبتي در ميونه.من خودم از انسان هاي بسيار خفن وگلاب به روتون سگ خوابم...حالا چرا مي گم سگ؟خودمم نمي دونم همه مثال هام توش بايد يه حيوون داشته باشه تا لپ كلام مطرح شه.سگ خوب...سگ خلق...سگ مسب...حالا چرا سگ چون بين خيلي از دوستان نيك نيمم سگ مي باشد دي: البته بعضي ها كه لطف دارن نسبت به بنده واحيانا عشقولانه اي در ميان باشد هاپو صدام مي كنن.
منم شبا مثل سگ بيدارم.هميشه همينجوري بودم.عشق شب زنده داري داشتم .البته اين عشق ازون جايي به وجود اومد كه ما خونمون در طول روز بسيار شلوغ پلوغه وتمركز سخت ويا شايد نا ممكن.براي همينم درس خوندن وكار كردنمم شب بود بيشتر وبعدشم كه مجبور بودم با ساعت يه اجنبي تنظيم باشم.مي تونم بگم الان دوساليه كه به جز چند ماهي كه يار در وطن بوده من هرلحظه در حالت ان كال واستند باي بودم ودر راستاي تمكين ورفاقت ومشاوره به تمام دوستان وآشنايان اين اجازه رو دادم كه هر لحظه از شبانه روز كه به من نياز داشتن من در خدمتم و البته اين رو هم بگم كه من هميشه به قول خودم مثل گل از خواب بيدار ميشم هر لحظه از خواب بيدار شم بر عكس بعضي ها خوش اخلاقم ومي خندم وصريع هم هشيار ميشم.
ولي به جاش در طول روز خواب آلود وكلافه ام ومدتي كه سر كار ميرفتم از ساعت 12 ظهر به بعد بلا استثنا هر روز من به خودم فحش ميدادم وبا خودم عهد ميبستم كه شب زود بخوابم اما دريغ اگر تونسته باشم بيش از چند روز بر سر عهد وپيمان باقي بمونم...
آزي | January 20, 2008 6:32 PM
حالا جالب اينجاست كه الان كه مسئوليتي ندارم ودوران استراحت وبازنشستگي چهار سال خدمت صادقانه م رو ميگذرونم در راستاي تغيير لايف استايل كلاسهام طوري برداشتم كه 5:45 بيدار شم ولي چه بيدار شدني .فقط به عشق اين بيدار ميشدم كه بعدش كه اومدم بخوابم كه ميشد چند ساعت خواب نيم روزي كه باز هم نتيجه شب بيداري بود وباز هم من وخماري.البته مشكلل بعدي هم اينه كه چون فعاليت مشغله خاصي ندارم خوابم نمي بره.من تازه ساعت 12 شب به بعد چنان به فوران انرژي مواجه ميشم وبعضي وقتها چنان سر خودمو گرم مي كنم كه وقتي يهو در اتاقمو باز ميك نم وبا خونه تاريك وهمه خواب مواجه ميشم شوكه ميشم وافسردگي واضطراب مياد سراغم كه بازم خوابم نمي بره.
انار جون به نظر من بازم بشين ببين راندمان كاريت كي بيشتره.خوب خيلي ها هستن از جمله خودم كه شب خيلي بهترم ومتمركز تر.ولي در صورتي كه در طول روز كار پرفشار واسترسي نداشته باشم.من با نيم ساعت خواب ظهر توپ توپ ميشم .حال خوبي كه نه از خواب شب ميگيرم نه خواب صبح.يعني حاضرم صبح زود بيدار شم وشبم دير بخوابم ولي بين روز چند ساعت كمبود رو جبران كنم.
من به شخصه حاضر نيستم سكوت وآرامش وزيبايي شب رو بدم كه بخوابم ازون ورم عاشق طلوع خورشيدم كه از پنجرم ديده ميشه وشديدا هم به انرژي مثبت خورشيد وقت طلوع اعتقاد دارم وشده خودمو با زور بيدار نگه دارم كه خيالم راحت شه خورشيد طلوع كرده بعد بخوابم.
زندگي الافي وبي مسئوليتي اين مزايا ورمانتيك بازي وخل خل بازي رو هم داره!
آزي | January 20, 2008 6:44 PM
فكم امشب به كار افتاده.بچه ها من امروز كلي ذوق كردم.يه ژاكت پوشيدم بعد يه مانتوي كلفت از روش .باورم نمي شد دكمه هاش بسته شه ولي شد.اينقدر هميشه چاق بودم زير مانتوم يه چيز نازك مي پوشيدم كه پف نكنه ولي امروز با كما لاعتماد به نفس اينارو 1وشيدم روشم يه كاپشن.......آي حال داد كه توي آيينه آسانسورمون كه هميشه آدمو خيلي خرس تر وقناص تر نشون ميده ديدم بازم خوبم وچاق به نظر نميام .حالا ميخوام در راستاي سرد شدن هوا از دفعه ديگه دوتا شلوارم با هم بپوشم.البته اينم بگم كه در همين راستا امروز در طول 9ساعت كلاس من از شدت لباس پوشيدن نمي تونستم قدرت مانورم به شدت پايين اومده بود ولي خوب همه گفتن كه همون بهتر تو زياد بپوش كه نتوني تكون بخوري...
باورتون ميشه كه من لاغر شدم بالاخره؟خودم هنوز باورم نميشه....
آزي | January 20, 2008 6:54 PM
آقا نزنيد اينم بگم به جون مادرم ميرم ديگه...حالا همه خودين غريبه بينمون نيست...در راستاي اينكه من بعد از مدتها خوددرگيري يه شب با خودم خلوت كردم وديدم واقعا بيشتر ازاين نمي تونم خودمو عذاب بدم وگفتم چه مرضيه وقتي مي تونم صبح ها يه كم ديرتر پاشم خودمو اين همه توي اين سرما وترافيك به عذاب بندازم وتو تاريكي هوا از خونه برم بيرون براي همينم كلاسمو انداختم ده صبح آي حال ميده...آي خوشحالم....اين ترم ديگه واقعا اعتراف كردم كه پير شدم از سرما وخسته واين سرما وترافيك وبي ماشيني صبح واينكه بايد باور كن كه جزو قشر آسيب پذير جامعه ام واين مرفهان بي درد صبح ها ميان از جلوم گاز ميدن با ماشيناشون وشيشه ها بالا وبخاري روشن واونوقت من بايد توي سرما وايسم منتظر تاكسي اونم از نوع پياده ومشدي ممدلي وداغون وبا بدبختي برسم به مقصد ديگه آدمش نيستم.
اقا ما تنبل وما ...گشاد....مهرم حلال جونم آزاد
پ.ن:شانه بسر جان 30 سالته؟ماشالا خوب مونديا دي :
آزي | January 20, 2008 7:02 PM
حرف آخر:اين افشا گريم كنم ديگه ميرم
من اينجا يك انساني ر وميشناسم كه هرروز هم سر ميزنه ومي خونه مطالبو ولي "آشنايي نمي ده.اين انسان واتفاقا خانم دكتر (خانم دكتر ترون جهت وخانم مهندس ازين جهت)انسان آبرو داريه ولي خوب انسان جايز الخطاست.اين انسان چندكيلويي هم اضافه وزن پيدا كرده ومن مي خوام كه دوستان كمك كنن كه بازم برگرده وبيش از اين فاصله نگيره از روزهاي اوج ومانكني.
اين انسان ادعا مي كنه كه فارسي نمي تونه تايپ كنه ميشه لطفا اون سايتهايي كه ميشد توش فارسي نوشت رو بگيد همين جا بازم لينكشو كه اين خانم مهندس ديگه بهانه اي نداشته باشه؟ممنون.راستي اتفاقا اسم اين انسان بر حسب تصادف "رعنا"مي باشد.آشنا نيست اسمش براتون؟
درارو ببنديد ...همين جا گيرش ميندازيم.شما ازون ور بگيريد منم ازين ور نگهش ميدارم كه ديگه در نره....
آي چربي حيا كن
اين رعنا رو رها كن
تكبير.............................
آزي | January 20, 2008 7:16 PM
ممنونم انار جون . خوشحالم که برنامه هات رو خط خورده می بینم و چقدر بهت حسودی ام می شه .
یه خورده درباره سلولیت تحقیق کردم . هنوز فرصت نشده درست حسابی بنویسمش . حتما تموم شد خبر می دم .
خیلی از این کاریی رو که تو اینجا روی وب انجام می دی ( مثل آپدیت کردن و جدول پر کردن و .. ) رو من توی سیستمم انجام می دم . راستش حوصله ی سر و کله زدن بی خودی با اینترنت و اکستراپوند رو ندارم . فکر کنم یه خورده وقت می بره تا من از شر این تز خلاص شم و بشم یه سارای درست و حسابی .
کماکان روزی نیم ساعت ( حداقل ) ورزش می کنم . ایروبیک . و حواسم به کالری هام هست . فقط یه بنده ی خدایی ورداشته برای من شکمو پشمک آورده . فکرش رو بکن . من دیوانه می شم اینو می بینم و نمی تونم همش رو یه وعده بخورم .
سارا (تيتان ) | January 20, 2008 8:16 PM
پس رعنا خانوم این وراست...سلااااام.دلمون تنگ شده بود.کجایی بابا!
آريس | January 20, 2008 8:25 PM
همون رعنای خودمون که دائم با گوشتهای پشتش مشکل داشت؟ همون گوشتهایی ما هرچی توی عکس جشممون رو دوختیم ندیدیم؟ یا کس دیگه؟
anar | January 20, 2008 8:31 PM
اتفاقا انار جون داریم مقدمات کار رو شروع می کنیم برای اون سایت ایرانی معادل فیت دی...
این آدرس ویت واچرز دقیقا چیه؟یه نگاه بندازم!
آريس | January 20, 2008 8:55 PM
انار جون ای میل زدم.
من مثلا قرار بود 12 بخوابم.الان داره یک و ربع می شه...من دیگه رفتم.بوووس.
آريس | January 20, 2008 9:43 PM
دوستان خوبم الناز٬ ایمان٬ بی تا٬ سامیا٬ سحر٬ سمیرا٬ سوسکی٬ سوفی٬ شادی٬ طوطی٬ ماهی و نوا جون٬ در رابطه با آدرس جی میل به آدرسهایی که توی لوگ قبلی گذاشته بودن ایمیل زدم چون فکر کردم که شاید پست قبلی رو نخونده باشین. ممنون می شم اگه ایمیلهای یاهوتون رو چک کنین و هر چه زودتر برام آدرس جی میل تون رو بفرستین.
اما :
آقا ایمان ایمیل شما برگشت خورد و راهی برای دسترسی به شما ندارم.
ماهی جون ایمیل تو هم برگشت خورد و با ایمیلی که عضو یاهو هستی٬ مجددا فرستادم ولی باز هم برگشت خورد و در نهایت برات کامنت گذاشتم.
سامیا جون یه ایمیل دیگه هم دیروز برات فرستاده بودم.
==================================================
آلوچه خانوم و عسل بانوی عزیز چون توی لوگ قبلی آدرس نداشتین٬ هم براتون توی وبلاگهای رژیمی تون کامنت گذاشتم و هم از طریق آدرس گروه یاهو براتون ایمیل فرستادم.
==================================================
باربی٬ سولماز و فرانك جون برای شما هم که توی لوگ قبلی آدرس نداشتین و عضو یاهو نبودین فقط توی وبلاگهای رژیمی تون کامنت گذاشتم.
==================================================
شب تاب جون هیچ دسترسی بهت ندارم٬ لطفا اگه از سفر برگشتی و اینجا رو می خونی آدرس جی میل ات رو برام بنویس.
==================================================
Fairy جون
توی پست «تولد مبارک» کامنت گذاشته بودین که می خواین عضو بشین. لطفا آدرس جی میل تون رو بذارین تا بتونم توی لیست اعضا بذارم و برای انار بفرستم.
==================================================
خواننده های عزیز انارستان٬ اگه تمایل به عضویت دارین و با اساسنامه هم موافق هستین لطفا آدرسهای جی میل تون رو بنویسین تا مقدمات عضویت تون فراهم بشه.
با تشکرات ویژه
دیانا لیست به دستیان!
دیانا | January 20, 2008 11:44 PM
بنگ!
Departed Aram!
ارام | January 21, 2008 7:49 AM
انار جون من يک نظر راجع به برنامه درسيت بنويسم فضولی نيست؟
می خواستم بگم اين چند روز که نوشتی اگر نگاه کنی برای روز شنبه خيلی برنامه ريختی طوری که هنوز يک بخشيش برای روز دوشنبه ات هم باقی مونده، اينجوری حسی که بهت می ده اينه که کم کار کردی بهتر نيست برای هر روزت که برنامه نوشتی کمتر باشه بعد اگر بيشتر وقت داشتی يک بخش رزرو داشته باشی بری سراغ اونها يا اگر يک روز کمتر کارت پيش رفت برنامه فرداش رو تعديل کنی که بتونی تمومش کني، الان کارهايی که برای روز شنبه به تنهايی نوشتی دوشنبه تموم می شن اگه از شنبه برای سه روز نوشته بوديشون هم همين نتيجه رومی داد فقط هر روز حس می کردی داری با برنامه ات پيش می ری و ارزيابيت از خودت مثبتتر بود،بهر حال اون بخشهايی هم از زندگی که آخر هفته ها معمولا پيش می آن جزئی از برنامه هستند که نمی شه در نظرشون نگرفت چون وقتت رو بهرحال می گيرن، نمی شه آدم از خودش روز شنبه يکشنبه انتظار هشت تا ده ساعت کار مفيد داشته باشه مگر اينکه خودش رو تو يه اتاقی جايی زندانی کنه و همه چی رو هم بی خيال بشه، ولی همين نوشتن برنامه و خط زدنشون بعد از انجام يک حس خوبی به آدم می ده مثل اينکه کنترل اوضاع دست خود آدمه.
نوا | January 21, 2008 8:06 AM
دیانا جون آدرس جی میل که نوشته بودی درست بود. البته الان چک کردم چیزی نیومده بود.
بهاره esf | January 21, 2008 8:16 AM
دیانا جونم پس من چی؟؟؟ گنا دالما
مهسا | January 21, 2008 8:18 AM
انار جون‘دیانا جون و کلیه دوستان ‘ لطفا تشریف بیارین منزل ما مقشامونو خط بزنین.ملسی
مهسا | January 21, 2008 8:27 AM
چشم انار جونم!فقط نکته ای درباره جدولها و برنامه 8 هفته ای هست که باید بدونم؟
سالومه | January 21, 2008 10:21 AM
سلام دوستان خوب. خوشحالم که با شما آشنا شدم. امیدوارم به وزن دو سال پیشم برسم. الان می رم یک جی میل می سازم.
D: آییییییییییییی اگه گفتین کی اینجا کنارصدف نشسته؟ شادی می کنه؟ بازی می کنه؟... :))))))))))
بچه ها لوم ندین یک وقت!
انار! گفته بودم دوستمو می آرم اینجا! روم نمی شه! آقا دلم را زدم به دریا!
صدف ا! خواهرانه لوم ندی پیش بچه های شرکت دست بگیرند هیکل مرا!
صدف | January 21, 2008 11:33 AM
دیانا جون، آدرس ایمیل من هم درسته. فراموشم نکنیا
آلبالو | January 21, 2008 11:39 AM
سلام انار جان
من ساقه طلا ايی رو ميخورم چون گرسنه ميشم
هر نيم ساعت يدونه رو با چای ميخوردم امروز اصلاً نميخورم فردا نيمرو رو امتحان ميکنم
فدات مرسی که اشکالا تمو گوشزد ميکنی
خيلی ماهی
فدات
سردرگم | January 21, 2008 11:54 AM
سلام انارجون!
من نمی دونم تو لوگ کاهش وزن امسال عضو شدم یا نه!!! از کجا باید بفهمم؟ ایمیل دعوتنامه ای که برام اومده بود رو پیگیری کردم و عضو هم شدم ولی الان گیجم P:
لولک
Lolek | January 21, 2008 12:32 PM
salam dostan
man omadam
sadaf | January 21, 2008 1:42 PM
salam Diana jan
my E-mail is :Sadaf.m8@Gmail.com
sadaf | January 21, 2008 1:44 PM
بچه ها من دیشب 12.5 توی تخت بودم و زود هم خوابم بردم .و امروز هم هفت و نیم بیدار شدم:))
12.5 دیشب هم واسه اینکه تا به شما شب بخیر گفتم و بعدش ظرفها رو شستم و هال رو جمع و جور کردم و پوپ دونی گربه ها رو تمییز کردم طول کشید.
نوا جون حرفت درسته. مثل همین کالری نوشتن بچه ها آدم انقدر باید بنویسه و برنامه بریزه و اشکالاتش رو با کمک شماها در بیاره که راه بیفته دیگه. بعد هم من دقیقا مثل اونایی که تازه برنامه رو شروع میکنند و میخوان کم خوری کنند از هولم میخوام صد تا کار رو تو یه روز انجام بدم که عملا نمیشه. حالا هی مینویسم و شما اشکال گیری کنید تا بیفته رو روال.
انار | January 21, 2008 2:22 PM
مهسا جان من هر کاری کردم بلاگفا ارور داد واسه همین اینجا مینویسم. من برنامه ات رو نگاه کردم
ورزشت, خوابت, و آب خوردنت خوب بود. آفرین.
در مورد غذا خوردنت به نظر میاد که غذاهایی میخوری که چگالی کالریشون بالاست. اکثرا چرب هستند مثل کره, سالاد اولویه, کباب کوبیده, شی کاکائو...بحث چگالی کالری رو اینجا من مطرح کردم:
http://anarweightloss1.blogfa.com/post-77.aspx
اشکال غذاهایی با چگالی بالا اینه که آدم رو سیر نمیکنند. برای اینکه چیزی که آدم رو سیر میکنه حجم غذاست و نتیجه اش این میشه که یا تو همیشه گرسنه ای و دائم با خودت در جدالی یا اینکه اگر بخواهی حجم کافی بخوری که سیر بشی حتما از بازه کالریت میزنی بالا.
یه مساله دیگه هم بازه کالریته...خیلی باریکه. اینو کی تعیین کرده؟ بازه کالریت رو برو به شیتی که برای سردرگم و پی براه(سالومه تو هم دقت کن اینجا رو) درست کردم و توی شیت "محاسبات پایه" قد و سن و وزنت رو بزن و بعد بازه کالریت رو بذار بین کالری مورد نیاز برای نگهداری وزن فعلی و کالری مورد نیاز برای کم کردن یک یا حداکثر دو پوند در هفته.
جدولت خیلی خوب و منظم و مرتب بود که آفرین داره. حالا بقیه هم میان کارت رو چک میکنند. این لینکی که برات گذاشتم رو حتما مطالعه کن.
انار | January 21, 2008 2:49 PM
سلام به همگی, من پریا هستم و امیدوارم مثل شماها اراده اینو داشته باشم که از شر این اضافه وزن خلاص بشم. طبق توصیه انار عزیز یک وبلاگ درست کردم و قرار شد تا کارهای عضویتم درست بشه بیام خودم رو معرفی کنم . البته نمی دونم اینجا یا توی وبلاگ گروهی رژیم. درهرحال وبلاگ گروهی رو نمی تونم باز کنم. فقط بک گراندش که یک صفحه تیره هست باز میشه وهرچی صبر می کنم اتفاق دیگه ای نمی افته! حالا می خواستم بپرسم گام شمار رو توی هر داروخانه و دراگستوری توی ایران میشه پیدا کرد یا جای خاصی باید برم دنبالش؟ اگر لطف کنید و راهنمائیم کنید ممنون میشم.
انار جون کلی نوشتم که جنبه معرفی هم داشته باشه : ) الان هم ای.میل یادآوری عضویت رو که گفته بودی می فرستم. ممنون از زحماتت.
Fairy | January 21, 2008 3:18 PM
انار جونم به خاطر درسا کم پیداما...
وگرنه هر روز زودی میام می خونمو از انرژی همه کیف می کنم.
یک چیز جالب اینه که این خونت به هممون بیشتر داره خوش می گذره.انگار هر چی سروصدا کنیم مزاحم هیچ همسایه ای نیستیم.....آی حال می ده...دوستتون دارم هوارتا
rokhy | January 21, 2008 3:43 PM
انار جون خیلی محبت کردی که به من سر زدی و اشتباهاتم رو گفتی اون مطلب رو هم خوندم ‘شیر کاکائو و بقیه ناپرهیزی ها مال نذری های عاشورا تاسوعا بود حتما از این به بعد بیشتر رعایت می کنم مرسی خانمی
در ضمن توی شیت اکسل من اطلاعاتم رو وارد کردم‘کالری پایه1713.7‘کالری برای نگهداری وزن 2056‘
کالری برای کم کردن نیم کیلو در هفته :1556
حالا برای 1 کیلو در هفته چقدر باید باشه؟
من این1100 تا 1200 رو از روی رژیمی که رفته بودم دکتر و نوشته بود1150 نوشتم اگر فکر می کنی اشتباه هست تصحیح کنم بازم ممنون
مهسا | January 21, 2008 5:31 PM
یه خواهش از انار جان ‘دیانا خانم و پیشکسوتان محترم
اگر امکان داره کالری قیمه‘قورمه و چند تا غذاهای اصلی ایرانی که ما معمولا می خوریم رو با در نظر گرفتن نکات ایمنی در پخت!!! مرحمت بفرمائید
ویه مسئله دیگه انار جان فکر نمی کنی اگر برای کارهای درسیت هم یه جدول بکشی و تو یه ستون دیگه بنویسی که انجام شد یا نه به جای اینکه روش خط بکشی بهتر باشه؟فکر کنم اینجوری بیشتر انگیزه می ده به آدم مخصوصا اگه انجام شده ها با قرمز باشن البته شما خودت استادی
مهسا | January 21, 2008 5:54 PM
قابل توجه انار و دایانا
اصلا دوستتون ندارم چرا به من سر نمیزنید یکم روحیه بگیرم واقعا که
دکتر سارا | January 21, 2008 6:48 PM
من نه لوگ گروه رو می بینم و نه ای میلی اومده به جی میلم!:(
آريس | January 21, 2008 6:53 PM
انار جون،
میدونم که سخت گرفتار درس هستی ولی گفتم اینو حتما باید با تو و بچههای گروه شریک بشم چون خوراک مواقع گرفتاری و بیوقتی هست... ده دقیقه ورزش ساده که حدودا 100 کالری میسوزونه و دم و دستگاه هم نمیخواد و میشه توی خونه انجام داد... اگه روزی 10 دقیقه به خود خواستی استراحت درسی بدی این رو یادت نره (البته نمیدونم با برنامهای جدیدی که برای خودت و چند تا از بچههای گروه ریختی سازگاره یا نه؟)
ایناهاش:
Here's a little routine that only takes 10 minutes of exercise to burn 100 calories. There’s no reason to miss a workout anymore.
One set of 10-minute calorie-burners include:
Two minutes of jumping jacks
Two minutes of two-stepping (step up and down a step; up with the right foot, follow with the left. Then step down with the right and down with the left)
Six minutes of jumping rope. Two minutes with both feet, two minutes of hopping from foot-to-foot, then finish with two minutes of skipping (twice on the left foot, then twice on the right)
Try to maintain a moderate pace... don't start too fast, just pace yourself and keep breathing!
Now get out of bed and quit wasting those precious 10 minutes. Life is short, live it.
sooski | January 22, 2008 1:27 AM
بچه ها من که دعوتنامه نمی تونم بفرستم که!. این از امور تخصصی و انحصاری رهبر عزیزمون هستش. این بنده ی حقیر بارگاه اناری! فقط باید لیست آدرسهای جمع آوری شده رو بفرستم برای مقام معظم رهبری. در نتیجه باید یه کوچولو صبر کنین تا دعوتنامه ها به دست مبارک رهبرمون تنفیذ بشن. پس صبر کنید ای صبر پیشه گان انارستانی دریادل.
ضمنا صدف جون و پریای عزیز شما هم خیلی خوش اومدین به گروه و صفا آوردین.
دیانا لیستکی!
دیانا | January 22, 2008 2:54 AM
دکتر سارا جون٬ پس کجا بودی این یکی دو روزه. بدو بیا که کلی دوست جدید داریم و قدیم بلاگفایی داریم و ما در حال پذیرایی از ورودیهای جدید هستیم و آپارتمان نشینهای بلاگفا رو داریم مطمئن می شیم که کم و کسری نداشته باشن. بیا آستین بالا بزن و برو سراغ بچه های ۸هفته ایی که فعلا یه هفته از برنامه شون گذشته و بببین رشد و نموشون با معیارهای پزشکی می خونه یا نه. بیا به قول آزی دست بشور و هر جا لازمه بگو تا قیچی و چاقو و تیغ و اکسیژن و.... برسونیم.
مهسا جون٬ آلبالو جون و همه ی دوست جونا٬ حالا بعد از اینکه من و آزی دست به دست هم دادیم و الناز و بقیه ی بچه های نی نی دار هم دست به دست هم دادن٬ حالا وقتش هستش که جملگی:
دست به دست هم به مهر
میهن ِ اناری مان کنیم آباد!
دیانا دوره گرد بلاگفایی عقب مونده!
دیانا | January 22, 2008 3:01 AM
سوسکی جون این برنامه ی ۱۰دقیقه ایی ات حرف نداره. من مشکلم فقط اون طناب زدن هستش که با خونه ی آپارتمانی امکانش نیست و همسایه پایینی ممکنه برام پلیس احضار کنه. ولی گاهی توی هوای آزاد طناب می برم و می زنم که خیلی عالیه. تک پله پری! هم از همون اوان که دوران نوزادی رژیمی- ورزشی رو می گذروندم شروع کردم و اگه روزی دیدین در حال پرواز بودم٬ شک نکنین که اثرات همون پرشهای پله ایی هستش.
مرسی از این شراکت ۱۰ دقیقه ایی ات و من اصولا با این پیشنهادهای خانگی تو خیلی حال می کنم. الان باید برم والا دوباره برات معر می سرودم!.
دیانا باشگاه خانگی خواه!
دیانا | January 22, 2008 3:11 AM
سلام انار عزیزم، بچه ها سلام
ببخشید که دیر به دیر کامنت میذارم ولی هستم و مشکل باز نشدن اینجا هم حل شد(از کارتم بود با یه کارت دیگه اینجا رو باز میکنم)ولی انار من الان چند ماهه که ثابتم و الان بیشتر از یک ماهه که تقریبا رعایت کردم و باز تکون نخوردم. خسته شدم .نه طوری که بخوام بیخیال همه چیز بشم نه این از محالاته چون باید به وزن هدفم برسم اما خب این زمان هم برام خیلی اهمیت داره و اینکه همینطوری بدون تکون خوردن میگذره اعصابم رو خرد کرده.
الی | January 22, 2008 4:05 AM
انار جون اومدم ببینم اون آلتای ات آل رو خوندی یا نه ؟
tameshk | January 22, 2008 4:18 AM
سوسکی جون
تقصیر ماها که انگلیسیمون افتضاحه چیه؟ تو رو به خدا این ورزش 10 دقیقه ای رو برای ما ترجمه کن.شاید ما هم مثل خودت ستاره دار شدیم.
jumping jack یعنی چی؟
ترانه | January 22, 2008 7:02 AM
ترانه جان jumping jack همون حرکتیه که به اسم پروانه میشناسید. با یک پرش همزمان پاها باز و دستها به سمت بالا میره و بدن شکل یک مثلث به خودش میگیره، با پرش بعدی پاها جمع و دستها پایین به موازات بدن قرار میگیره مثل یک خط صاف. اینها رو به صورت متناوب پشت سر هم تکرار میکنید.
شانه بسر | January 22, 2008 3:04 PM